روايت « لو لا علي (ع) لهلک عمر » در چه منابعي آمده است؟

اين عبارت که از زبان خليفه دوم عمر بن خطاب ، در جريانهاي مختلفي و بارها از زبان وي نسبت به حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام صادر شده است كه ما ابتدا اسناد آن از كتب شيعه نقل كرده و سپس جريانات را از منابع معتبر اهل سنت نقل مي كنيم كه براي اهل سنت نيز قابل اعتماد باشد .
لولاعلي در منابع شيعه
كافي ، كليني ، ج 7 ، ص 424، تهذيب الاحكام ، شيخ طوسي ، ج 6 ، ص 606، ج 10 ، ص50، من لايحضره الفقيه ، شيخ صدوق ، ج 4 ، ص 36 ،‌ اختصاص ، شيخ مفيد ، ص 111 و 149 مناقب آل ابي طالب ، ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 311 ، المسترشد ، طبري شيعي ، ص 548 و 583 ، شرح الاخبار ، قاضي نعمان ، ج 2 ، ص 319 ، مدينه المعاجز ، علامه بحراني ، ج 2 ، ص 460 و ج 5 ، ص 71، الشافي في الامامة ، سيد مرتضي ، ج 1 ، ص 203، ج 3 ، ص 130 ، منهاج الكرامة ، علامه حلي ، ص 18، الطرائف ، سيد ابن طاووس ، ص 255 و 516.
لولاعلي در منابع اهل سنت :
تاويل مختلف الحديث ، ابن قتيبه ، ص 152، مواقف ، ايجي ، ج 3 ، ص 627 و 636، شرح مقاصد ، تفتازاني ، ج 2 ، ص 294 ، تفسير روح المعاني ، فخررازي ، ج 21 ، ص 22،شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد ‌، ج 1 ، ص 18و ج 12 ، ص 179، تمهيد الاوائل ، باقلاني ، ص 476 ، مناقب علي ابن ابيطالب ، ابن مردويه اصفهاني ، ص 88، ينابيع المودة ، قندوزي حنفي ، ج 1 ، ص 216و ج 2 ، ص 172و ج 3 ، ص 147 ، تاويل مختلف الحديث ، ابن قتيبه، ج 1 ، ص 162، تمهيد الاوائل في تلخيص الدلائل ، باقلاني ، ج 1 ، ص 476 و 547 ، الحاوي الکبير ، ماوردي شافعي ، ج 12 ، ص 115 و ج 13 ، ص 213 ، تفسير سمعاني ، ج 5 ، ص 154 ، المفصل في صنعه الاعراب ، زمخشري ، ج 1 ، ص 432 ، العواصم من القواصم ، ابوبکر بن عربي ، ج 1 ، ص 203 ، حاشيه الرملي ، رملي ، ج 4 ص 39 ، الجد الحثيث ، سعودي غزي عامري ، ج 1 ، ص 186، بريقه محموديه ، محمد بن محمد خادمي ، ج 2 ص 108، منع الجليل ، محمد عليش ، ج 9 ، ص 648، دستور العلماء ، قاضي عبدالنبي نکري، ج 1 ، ص 80.
ماجراهاي بيان اين مطلب توسط عمر :
1 . قال أحمد ابن زهير حدثنا عبيد الله بن عمر القواريري حدثنا مؤمل بن إسماعيل حدثنا سفيان الثوري عن يحيى بن سعيد عن سعيد بن المسيب قال كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن وقال في المجنونة التي أمر برجمها وفى التي وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له على إن الله تعالى يقول وحملة وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا على لهلك عمر.
استيعاب ابن عبدالبر ج 3 ص 1103.
و درباره زن ديوانه اي كه عمر امر به سنگسار او كرد و در مورد زني كه شش ماهه بچه اش به دنيا آمده بود پس عمر خواست كه آنها را سنگسار كند پس حضرت علي به او گفت همانا خداي متعال مي گويد : و حمل زن و شير دادنش سي ماه است ... و همچنين به او گفت : هماا خدا تكليف را از ديوانه برداشته است ... پس عمر مي گفت : ‌اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.
سند روايت
سعيد بن مسيب (از راويان صحيح بخاري)
سعيد بن المسيب ... أحد العلماء الأثبات الفقهاء الكبار من كبار الثانية اتفقوا على أن مرسلاته أصح المراسيل وقال ابن المديني لا أعلم في التابعين أوسع علما منه.
تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 1 ص 364.
يحيي بن سعيد ( از راويان بخاري)
يحيى بن سعيد بن قيس بن عمرو ، الإمام أبو سعيد الأنصاري ، قاضي السفاح ، عن أنس ، وابن المسيب ، وعنه مالك ، والقطان ، حافظ فقيه حجة ، مات 143
الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة - الذهبي - ج 2 ص 366.
يحيى بن سعيد بن قيس الأنصاري المدني أبو سعيد القاضي ثقة ثبت ، من الخامسة مات سنة أربع وأربعين أو بعدها / ع .
تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 2 ص 303.
3 . سفيان ثوري (از راويان صحيح بخاري )
وقال شعبة ، وسفيان بن عيينة ، وأبو عاصم النبيل ، ويحيى بن معين ، وغير واحد من العلماء : سفيان أمير المؤمنين في الحديث .
تهذيب الكمال - المزي - ج 11 ص 165.
4 . مومل بن اسماعيل (از روات صحيح بخاري)
مؤمل بن إسماعيل البصري العمري مولاهم ... قال أبو حاتم : صدوق شديد في السنة كثير الخطأ ... مات 206 . ت س ق .
الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة - الذهبي - ج 2 ص 309.
قال ابن أبي خيثمة عن ابن معين ثقة وقال عثمان الدارمي قلت لابن معين أي شئ حاله فقال ثقة قلت هو أحب إليك أو عبيد الله يعني ابن موسى فلم يفضل وقال أبو حاتم صدوق شديد في السنة كثير الخطأ .
تهذيب التهذيب - ابن حجر - ج 10 ص 340
5 . عبيد الله بن عمر القواريري (از راويان صحيح بخاري)
عبيد الله بن عمر القواريري أبو سعيد البصري الحافظ روى مائة ألف حديث ... مات في ذي الحجة 235 . خ م د س.
الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة - الذهبي - ج 1 ص 685.
عبيد الله بن عمر بن ميسرة القواريري أبو سعيد البصري نزيل بغداد ثقة ثبت.
تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 1 ص 637.
6 . احمد بن زهير
احمد بن زهير بن حرب بن شداد ... الحافظ الكبير ابن الحافظ ... قال الخطيب كان ثقة عالما متقنا حافظا بصيرا بأيام الناس وأئمة الأدب.
لسان الميزان - ابن حجر - ج 1 ص 174
بنابر اين اين روايت طبق مباني رجالي اهل سنت صحيح مي باشد.
2 . ان رجلا اتى به إلى عمر كأن قال : في جوابهم لما سألوه كيف أصبحت قال : أصبحت أحب الفتنة ، وأكره الحق ، واصدق اليهود والنصارى ، وآمن بما لم أره وأقر بما لم يخلق ، فأرسل عمر إلى علي ( ع ) فلما جاء اخبره بما قال الرجل فقال : صدق قال الله تعالى : إنما أموالكم وأولادكم فتنة ، ويكره الحق يعني الموت ، قال الله تعالى وجائت سكرة الموت بالحق ، وصدق اليهود والنصارى قال الله تعالى : وقالت اليهود ليست النصارى على شئ وقالت النصارى ليست اليهود على شئ ، ويؤمن بما لم يره يعني الله ، ويقر بما لم يخلق يعني الساعة فقال عمر : لولا علي لهلك عمر .
نظم درر السمطين زرندي حنفي ص 130.
روزي مردي نزد عمر آمد و در پاسخ به اين سوال كه به او گفته شد چگونه صبح كردي گفت : صبح كردم در حاليكه فتنه را دوست داشتم و از حق كراهت داشتم و يهود و نصاري را تصديق مي كردم و به چيزي كه نديدم ايمان داشتم و به چيزي كه خلق نشده اقرار داشتم پس عمر به دنبال حضرت علي عليه السلام فرستاد پس زماني كه حضرت آمد آنها را از حرفهايي كه مرد زده بود با خبر كرد و گفت راست مي گويد زيرا خداي متعال مي گويد : همانا اموال و اولاد شما فتنه است و از حق كراهت دارد يعني مرگ (كه حق است) زيرا خداي متعال مي گويد : و سكره موت به حق آمد و تصديق مي كند يهود و نصاري را خدا ي متعال مي فرمايد: و يهود مي گويد نصاري چيزي نيستند و نصاري مي گويند يهود چيزي نيست و به چيزي كه نديده ايمان دارد يعني خداي عزوجل و به چيزي كه خلق نشده اقرار دارد يعني ساعة (قيامت ) پس عمر گفت : اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.
قاضي عضد الدين ايجي از علماي علم مشهور اهل سنت در علم كلام در كتاب كلامي مواقف در بيان ادله در اعلميت حضرت علي عليه السلام در ميان اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم اين روايت را نقل و آن را تاييد مي كند :
3 . وروى أن امرأة أتت بولد لستة أشهر من وقت النكاح في زمان عمر رضي الله عنه فهم عمر برجمها ، فقال علي رضي الله عنه لا سبيل لك عليها ، وتلا قوله تعالى : * ( وحمله وفصاله ثلاثون شهرا ) فقال عمر : لولا علي لهلك عمر .
مواقف ايجي ج 3 ص 636 ، تفسير سمعاني ج 5 ص 154.
روايت شده است كه زني در زمان عمر فرزندش را شش ماه بعد از ازدواج به دنيا آورد پس عمر دستور به سنگسار او داد پس حضرت علي عليه السلام فرمود :‌تو اجازه چنين كاري نداري و آين آيه شريفه را تلاوت كرد (و حمله و فصاله ثلاثون شهرا) پس عمر گفت : اگر علي نبود عمر هلاك شده بود .
خوارزمي بعد از نقل اين ماجرا كلام عمر را به صورت كاملتر بيان مي كند :
عجزت النساء أن تلدن مثل علي بن أبي طالب ، لولا علي لهلك عمر
المناقب موفق خوارزمي ص 81
زنان عاجزند از اينكه مثل علي ابن ابيطالب به دنيا آورند اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.
اعوذ بالله من كل معضلة
در بسياري از جريانات خليفه دوم عبارت ديگري نيز دارد كه جالب است وي به خدا پناه مي برد از هر مشكلي كه حضرت علي عليه السلام در آن حاضر نباشد و مسئله را حل نكند.
ابن حجر عسقلاني در فتح الباري مي نويسد :
وفي كتاب النوادر للحميدي والطبقات لمحمد بن سعد من رواية سعيد بن المسيب قال كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن يعني علي بن أبي طالب
فتح الباري ، ابن حجر ، ج 13 ، ص 286.
وقال أحمد بن زهير حدثنا أبي قال حدثنا ابن عيينة عن ابن جريح عن ابن أبي ملكية عن ابن عباس قال قال عمر على أقضانا قال أحمد ابن زهير حدثنا عبيد الله بن عمر القواريري حدثنا مؤمل بن إسماعيل حدثنا سفيان الثوري عن يحيى بن سعيد عن سعيد بن المسيب قال كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن.
استيعاب ، ابن عبدالبر ، ج 3 ، ص 1103 .
همچنين در منابعي نظير : فيض القدير ، مناوي ، ج 4 ، ص 470 ، اسدالغابة ،‌ ابن اثير ، ج 4 ، ص 23 ، تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 296 ، من حياة خليفة عمر بن الخطاب ، احمد البكري ، ص 320 ، نهج الايمان ، ابن جبر ، ص 147 ، ينابيع المودة ، قندوزي حنفي ،‌ ج 2 ، ص 405 ، تاج العروس ،‌ ج 15 ، ص497 ، تاويل مختلف الحديث ، ابن قتيبه ، ص 152 ، الفائق في غريب الحديث ، زمخشري ،‌ ج 2 ،‌ ص 375 ، تاريخ مدينه دمشق ، ج 25 ، ص 369 و ج 42 ، ص 406 ، تاريخ الاسلام ، ذهبي ، ج 3 ، ص 638 ، البداية و النهاية ، ابن كثير ، ج 7 ، 397 ، المناقب ، موفق خوارزمي ، ص 96 ، غريب الحديث ، ابن قتيبه ، ج 2 ، ص 293 ، النهاية في غريب الحديث ، ج 3 ، ص 254 ، لسان العرب ،‌ ابن منظور ، ج 11 ص 453 .

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:51 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

آیا مردگانی که در قبر هستند، می‌شنوند؟ و آیا صدای زندگان به آنان می‌رسد؟

آیا مردگانی که در قبر هستند، می‌شنوند؟ و آیا صدای زندگان به آنان می‌رسد؟

برزخ عالمی است که روح انسان پس از مرگ در آنجا به زندگی خود ادامه می دهد، به عبارت دیگر، انسان با مرگ، فقط جسمش می‌میرد، اما روح او باقی است، آنچه از بین رفتنی است بدن و جسم طبیعی است؛ اما روح از مجردات و غیر مادیات است و باقی است و تا قیامیت کبری برپا نشود، مردم در عالم برزخ می‌مانند.

قرآن کریم می‌فرماید: «و به دنبال آنها برزخی است تا روزی که برانگیخته می‌شوند.»[1] و نیز می فرماید: «عده‌ای در آن‌جا درخواست بازگشت به دنیا می‌کنند تانواقص خویش را جبران کنند.»[2] و در آیه دیگری می‌فرماید: «عده‌ای به سبب کفر دنیایی و گناهان سنگین خویش، هر صبح و شام به آتش عرضه می‌شوند.»[3] که روز و شب از اختصاصات غیرقیامت ؛ مانند دنیا و برزخ است و در قیامت روز و شب وجود ندارد. در برخی آیات، روزی خوردن شهدا در برزخ و آرزو و دعای آنان در حق دوستانشان مطرح است که همگی دالّ بر این است که آنان، از حال زندگان باخبرند و آنجا به زندگی برزخی مشغول هستند و حتی می‌توانند در زندگی زنده‌ها تأثیر گذار باشند، و از اعمال خیر دیگران هم بهره ببرند. از منظر روایات نیز چنین حیاتی ثابت است: برای نمونه: وقتی جنگ بدر خاتمه یافت، پیامبر(صلی‌ الله‌ علیه‌ وآله) دستور داد تا جنازه‌های مشرکان را در چاه‌ها ریختند و پیامبر(صلی‌ الله‌ علیه وآله‌) بالای چاه ایستاد و به آنان فرمود: «آنچه که پروردگارم به من وعده کرده بود، به حق یافتم. آیا شما نیز آنچه را که خداوند وعده داده بود درست و پابرجا یافتید؟ از آن حضرت پرسیدند: آیا آنان سخن شما را می‌شنوند و درک می‌کنند؟ فرمود: آری! و اگر اجازه داشتند، پاسخ می‌دادند.»[4] علی(علیه‌ الّسلام) نیز وقتی پس از جنگ میان کشتگان قدم می‌زد، با تعدادی از آنان؛ مانند: کعب بن‌سوره و طلحه سخن گفت و فرمود: «کعب را بنشانید، آنان چنین کردند (و نگه داشتند) حضرت فرمود: ای کعب بن‌سوره، من حقیقتاً آنچه را که پروردگارم وعده داده بود یافتم؟ آیا تو نیز به وعده‌های پروردگارت رسید؟» و با طلحه نیز چنین کرد.[5] آن حضرت، هنگام غسل دادن بدن مبارک پیامبر(صلی‌الله‌علیه وآله) با او سخن گفت.[6] پیامبر(صلی‌ الله‌ علیه ‌وآله) فرمود:«هیچ مسلمانی بر قبر برادر مؤمنش که دردنیا او را می‌شناخت، عبور نمی‌کند، مگر این که وقتی به او سلام می‌کند، او را می‌شناسد و سلام او را جوا ب می‌دهند.»[7] ونیز فرمود: «وقتی کسی را در قبرش می‌گذارند و بر می‌گردند و یارانش می روند، او صدای (پا) و نعلین آنان را می‌شنود.»[8] روایات مختلف دیگری که همگی دلیل بر این است که مردگان ممکن است به اذن خدا، صدای زندگان را بشنوند. علی(علیه ‌السلام) می فرماید: «مردم خوابند، وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند.»[9] لذا مرده از زنده شنواتر و آگاه‌تر است. رسول اکرم(صلی ‌الله ‌علیه ‌وآله) فرمود: «کسی که نزد قبرم، بر من سلام کند می‌شنوم»[10] گواه این روایات، آیاتی است که هم‌اکنون بر ضریح پیامبر(صلی‌ الله ‌علیه ‌وآله‌) نوشته شده است: «لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ ... إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ أُوْلَئِکَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى»؛ «صدایتان را از صدای نبی(صلی‌ الله ‌علیه ‌وآله‌) بالاتر نبرید... و کسانی که صدای خویش را در محضر پیامبر(صلی‌ الله علیه ‌وآله) پایین می‌آورند، خداوند دل‌های آنان را با تقوا، آزموده است.»[11] امام مالک، در مسجد النبی(صلی‌ الله‌ علیه ‌واله) با منصور دوانیقی مناظره می‌کرد، وقتی منصور صدای خود را بالا برد، مالک گفت: منصور! صدای خود را پایین بیاور، اینجا محضر پیامبر است؛ سپس به او امر می کند که رو به قبر پیامبر(صلی ‌الله‌ علیه وآله) دعا کند.»

ازدیگر ادلّه اثبات این مسأله عبارتنداز:

1. دستور به تلقین مردگان پس از دفن و برگشتن مردم؛

2. دستور به زیارت اهل قبور؛

3. دستور خداوند به پیامبر که نزد قبر منافقان درنگ نکند[12] (مفهوم آن جواز ایستادن نزد قبر مؤمن است)؛

4. سلام‌های مختلف، هنگام زیارت انبیا و اولیای الهی؛

5. سیره مسلمانان، پیامبر (صلی ‌الله‌ علیه ‌وآله‌) ، و اصحاب و اهل‌بیت(علیهم‌ السلام) است که گاهی در قبرستان، مردگان را به صورت دسته جمعی خطاب می‌کردند. پس پرواضح است که مردگان صدای زنده‌ها را می‌شنوند، چه رسد به انبیا و اولیای الهی، خصوصاً پیامبر گرامی اسلام که شاهد و ناظر امت خویش است و روز قیامت شهادت خواهد داد،[13] چرا که شاهد بدون تحمل شهادت، امکان شهادت برای او نیست.

پی‌نوشت‌ها:

[1] «وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»، مؤمنون (23، 101).

[2] «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَکْتُ»، مؤمنون 23: 100.

[3] «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ»، غافر (40: 46).

[4] سیره ابن شام، ج 1، ص 634، ذیل حوادث بدر؛ صحیح بخاری، ح968.

[5] بحارالانوار، ج6، ص255

[6] نهج البلاغه، کلام 235، ص228، تحقیق محمد عبده.

[7] تفسیر ابن کثیر، ج3، ص447.

[8] صحیح بخاری، ج2، ص 92؛ صحیح مسلم، ج8، ص161.

[9] شرح اصول کافی، ج9، ص180.

[10] امالی شیخ طوسی، ص167.

[11] حجرات 49: 2و 3.

[12] «ولاتقم علی قبره ابدا»،توبه (9: 84).

[13] «ویکون الرسول علیکم شهیدا»، بقره (143:2)

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:51 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

دیدگاه شیعه و اهل سنت در مورد نماز در سفر

پیش از پرداختن به موضوع، نخست آیه مرتبط به بحث را تحلیل و بررسی می کنیم.

خداوند در قرآن می فرماید: وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ یَفْتِنَکُمُ الَّذینَ کَفَرُوا إِنَّ الْکافِرینَ کانُوا لَکُمْ عَدُوًّا مُبیناً.[۱] هنگامى که سفر مى‏کنید، گناهى بر شما نیست که نماز را کوتاه کنید اگر از فتنه (و خطر) کافران بترسید؛ زیرا کافران، براى شما دشمن آشکارى هستند.

به نظر می رسد علت اصلی اختلاف در مسئله، تفاوت برداشت از کلمه “جناح” است که در آیه آمده است؛ از این رو لازم است به تبیین مفهوم آن بپردازیم.

جناح در لغت به معنای گناه است؛ زیرا گناه انحراف از حق است.[۲]

با توجه به معنای لا جناح (گناهی نیست)، عده ای از اهل سنت قائل به رخصت (جواز) نماز قصر (شکسته) در سفر شدند؛ زیرا قرآن می فرماید: اگر مسافرت کردید گناهی بر شما نیست که نمازتان را به قصر بخوانید و این دلالتش بر تخییر قوی تر از دلالتش بر تعیین قصر است؛ زیرا نفی جناح با واجب و مستحب و مباح، بلکه با مرجوح سازگار است.[۳]

ولی با توجه به آیۀ مشابه آن، که از لفظ “لاجناح” استفاده شده و دلالت بر وجوب دارد و با توجه به روایاتی که از طریق اهل سنت و شیعه بر وجوب قصر نماز در سفر نقل شده، از آیه چنین استفاده می شود که در مقام بیان اصل تشریع نماز قصر (شکسته) است، نه بیان نوع حکم، از این رو در آیۀ شریفه هیچ دلالتی بر تخییر بین قصر و اتمام وجود ندارد. و اگر در ترک آن اجازه و رخصتی بود، باید می فرمود: گناهی بر او نیست اگر به قصر (شکسته) نخواند.[۴]

به عنوان نمونه آیه: “إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاکِرٌ عَلیمٌ”[۵] که در ظاهر به دلیل لفظ “لا جناح” دلالت بر تخییر بین انجام و ترک سعی بین صفا و مروه می کند، ولی از میان مسلمانان کسی قائل به تخییر نیست؛ چرا که آیه در صدد بیان اصل تشریع حکم است، برای رفع ابهام در شرعی نبودن مسئله، امّا نوع حکم (وجوب) از ادلۀ دیگر فهمیده می شود.

نمونه هایی از این دست که به تنهایى وجوب را نمى‏رساند، در مقام تشریع در قرآن فراوان است؛ مانند این که در تشریع جهاد فرموده است: “ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ”؛ “این عملتان براى شما خیر است”،[۶] و در تشریع روزه فرمود: “وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ”؛ “و این که روزه بگیرید برایتان بهتر است”،[۷] و همچنین در شکسته شدن نماز در سفر فرموده: “فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ”؛ “پس این که در سفر نماز را کوتاه بخوانید انحرافى از شما نیست”.[۸]

فخرالدین طریحی در این باره می گوید: چون مسلمانان بر این باور بودند که این عمل گناه محسوب می شود، از این رو آیه می فرماید گناهی بر این کار نیست.[۹]

آیۀ مورد بحث ما نیز چنین است؛ یعنی در مقام بیان اصل تشریع است، نه بیان نوع حکم.

زمخشری می گوید: چون مردم با تمام خواندن نماز انس گرفته بودند، شاید این جور گمان می شد که به ذهنشان می رسد قصر خواندن نماز در سفر نوعی نقصان است؛ از این جهت فرمود گناهی بر شما نیست تا نسبت به خواندن نماز قصر آرامش خاطر داشته باشند.[۱۰]

روایات

از مسلمات تاریخ فقه اسلامی است که نمازها نخست به صورت قصر (دو رکعت) تشریع شده است.[۱۱] هم چنین بدون تردید به نماز در وطن نیز دو رکعت اضافه شده است، اما آیا به نماز در سفر نیز دو رکعت اضافه شده است یا خیر؟ فقهای شیعه با توجه به روایاتی که از ائمه (ع) رسیده است به اتفاق بر این باورند که نماز به صورت دو رکعت تشریع شده است و دو رکعت دیگر فقط به نماز در وطن اضافه شد، اما چیزی به نماز در سفر افزوده نشده است، بلکه به همان صورت اول یعنی قصر خوانده می شود.

روایات و دیدگاه فقهای اهل سنت

روایات وارده از طریق اهل سنت و دیدگاه های فقهای آنان در مسئله نماز مسافر یکی نیست. عده ای بر نظر شیعه هستند؛ یعنی بر این باورند که چیزی بر نماز اولی اضافه نشده است، بنابراین در سفر فقط به قصر (شکسته) خوانده می شود، اما عده ای دیگر به تخییر بین قصر و اتمام در سفر قائل شده اند.

در منابع متعدد از راویان مختلف اهل سنت، نقل شده است که نماز به صورت شکسته تشریع شده است، و به نماز در وطن دو رکعت اضافه شده است، اما روایات نسبت به نماز در سفر، به سه بخش تقسیم می شوند.

۱٫ روایاتی که بیانگر آن هستند که نماز به صورت شکسته تشریع شده، و به نماز در وطن دو رکعت اضافه شده است، اما به نماز در سفر چیزی افزوده نشده است، بلکه به همان حالت سابق خود (دو رکعتی) باقی مانده است.

محمد بن هاشم بعلبکی به نقل از ولید، از ابوعمرو اوزاعی، از زهری، از نماز پیامبر (ص) سؤال کرد که زهری در پاسخ گفت: عروه از عایشه نقل کرد که او گفت: خداوند نماز را بر رسولش واجب نمود که اول به صورت دو رکعت و دو رکعت بوده است که به نماز در وطن دو رکعت اضافه شده و نماز در سفر به حالت خود باقی ماند.[۱۲]

وکیع می گوید: هشام بن عروه از پدرش و او از عایشه نقل کرد که عایشه گفت: زمانی که نماز واجب شد، به صورت دو رکعت بود و دو رکعت به آن افزوده شد در نتیجه نماز در وطن چهار رکعت شد.[۱۳]

عبیده از وقاء بن ایاس از علی بن ربیعه نقل می کند که علی (ع) برای سفر خارج شد و تا زمانی که بر می گشت نمازهایش را دو رکعتی می خواند.[۱۴]

عثمان و نماز چهار رکعتی

سفیان از زهری از عمره از عائشه روایت کرد: نماز هنگام تشریع دو رکعت، دو رکعت بود، که به نماز در وطن دو رکعت اضافه شد و نماز در سفر به حالت خود باقی ماند. زهری می گوید: از عمره پرسیدم پس چرا عایشه نمازش را در سفر تمام می خواند. او گفت: او تأویل نمود همان طور که عثمان تأویل نمود. در ادامه حدیث می گوید: این صریح حدیث شافعی است و مسلم در صحیح از علی بن خشرم روایت کرد و بخاری نیز از عبد الله بن محمد از سفیان روایت کرد.

محمد بن عبد الله حافظ می گوید: ابو الفضل محمد بن ابراهیم به ما خبر داد که احمد بن سلمه، از قتیبه بن سعید، از عبد الواحد ابن زیاد، از اعمش، از ابراهیم نقل کرد که از عبد الرحمن بن یزید شنیدم که گفت: نماز را در منی به امامت عثمان چهار رکعت خواندیم، این قضیه به عبد الله بن مسعود گفته شد و او کلمه استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) جاری نمود و بعد گفت: ما در منی با رسول الله نمازهایمان را دو رکعتی می خواندیم، بعد از پیامبر با ابوبکر و پس از او با عمر در منی دو رکعت خواندیم، ای کاش سهم من از چهار رکعت، دو رکعت پذیرفته شده باشد.

از عبد الرحمن بن یزید نقل شده است: عثمان نماز را در منی به چهار رکعت خواند و عبد الله بن مسعود گفت: ما در منی با رسول الله نمازهایمان را دو رکعتی می خواندیم، بعد از پیامبر با ابو بکر و پس از او با عمر در منی دو رکعت خواندیم. از حفص نقل می کند: و با عثمان در اول خلافتش در منی دو رکعت خواندیم و بعداً دو رکعت به آن اضافه نمود.[۱۵]

۲٫ روایاتی که می گویند: نماز به صورت شکسته تشریع شده بعد به نماز (از سفر یا حضر نامی نمی برند) دو رکعت اضافه شده است؛ مانند این روایت. عبیده از داود بن ابی هند از شعبی نقل می کند: نماز اول به صورت دو رکعت، دو رکعت واجب شد. زمانی که پیامبر به مدینه آمد به هر دو رکعت، دو رکعت افزوده شد، غیر از نماز مغرب (که دو رکعتی نبود).[۱۶]

این دو دسته از روایات گرچه ابتداً معارض به نظر می رسند، ولی از آن جا که دسته اول از روایات خاص و گروه دوم عام هستند، از این رو –بر اساس قاعده مسلم اصولی که ظهور خاص اقوا بر ظهور عام است- روایات دسته دوم به وسیلۀ روایات دسته اول تخصیص می خورند در نتیجه معنای روایات چنین می شود: افزوده شدن دو رکعت به نماز در حالت حضر بود، نه در حالت سفر؛ یعنی به نماز در وطن دو رکعت اضافه شده است.

۳٫ روایاتی که می گویند: نماز به صورت شکسته تشریع و به نماز در وطن دو رکعت اضافه شده است، هم چنین نسبت به نماز در سفر هم دو رکعت افزوده شده است.

حسین بن اسماعیل، از احمد بن محمد تبعی، از قاسم بن حکم، از علاء بن زهیر، از عبد الرحمن بن اسود از عایشه نقل کرد: من با پیامبر در انجام اعمال عمره حضور داشتم. آن حضرت نمازش را شکسته خواند، ولی من تمام خواندم، آن حضرت روزه را افطار کرد، ولی من روزه گرفتم، وقتی که وارد مکه شدم عرض کردم: ای رسول خدا پدر و مادرم فدایت باد، نمازت را شکسته خواندی، ولی من تمام خواندم، روزه ات را خوردی، ولی من گرفتم، حضرت فرمود: ” أَحْسَنْتِ یَا عَائِشَةُ”؛ ” کار شایسته ای انجام دادی) و بر من ایراد نگرفت”.[۱۷]

اما این حدیث به تصریح عده ای از اهل سنت دروغ بوده و هیچ گونه اعتباری ندارد.[۱۸]زیرا بعید به نظر می رسد که عایشه بر خلاف پیامبر نمازش را تمام بخواند و روزه بگیرد و چیزی از پیامبر نپرسد تا این که به مکه رسیدند.

نماز پیامبر (ص) و خلیفه اول و دوم در سفر

ابن علیه، از علی بن زید، از أبی نضره، روایت کرده است: عمران بن حصین به مجلس ما آمد، جوانی از حاضران مجلس بلند شد و از نماز پیامبر در حج، جنگ و عمره سؤال نمود، پس عمران آمد در مقابل ما ایستاد و گفت: این جوان پرسشی از من مطرح کرد که می خواهم شما هم بشنوید، من در جنگ با پیامبر بودم آن حضرت نماز نخواند مگر دو رکعتی، تا این که به مدینه برگشت. در حج با پیامبر بودم، آن حضرت تمام نماز های خود را دو رکعتی خواند، تا این که به مدینه برگشت. در فتح مکه حضور داشتم که آن حضرت هیجده شب در مکه اقامت داشت، نماز نخواند مگر دو رکعتی و به اهل مکه فرمود: شما چهار رکعت بخوانید و من ]که شکسته می خوانم[ مسافر هستم. با آن حضرت سه عمره انجام دادم، اما آن حضرت نماز نخواند مگر دو رکعتی تا این که به مدینه برگشت. با ابوبکر حج انجام دادم، در کنارش جنگیدم، اما او نیز تمام نمازهای خود را دو رکعتی خواند، تا این که به مدینه برگشت و چند تا حج با عمر انجام دادم، اما او نیز نماز نخواند مگر دو رکعتی تا این که به مدینه برگشت و با عثمان نیز هفت بار در زمان خلافتش حج انجام دادم، اما او هم نماز نخواند مگر دو رکعتی، اما بعدها در منی نمازهایش را چهار رکعتی خواند.[۱۹]

توجیه نمازهای چهار رکعتی خلیفه سوم در سفر

۱٫ أیوب و بیهقی در توجیه نمازهای چهار رکعتی خلیفه سوم می گویند: علت این که عثمان نمازش را در منی تمام خواند، این بود که چون مسلمانان بادیه زیاد حضور داشتند خواست به آنان بیاموزد که نماز چهار رکعتی است.

حسنی از عبدالرحمن بن حمید، از پدرش نقل کرد هنگامی که عثمان بن عفوان نمازش را در منی تمام خواند، خطبه ای برای مردم ایراد کرد و در آن گفت: ای مردم، سنت (در نماز)، سنت رسول الله (ص) و خلیفه اول و دوم است، اما امسال مسئله جدیدی به وجود آمد و من ترسیدم که مردم همین (نمازهای دو رکعتی) را سنت بدانند.

البته خوب بود خلیفه سوم نیز مانند پیامبر به اهل مکه و دیگران می فرمود: شما چهار رکعت بخوانید و من ]که شکسته می خوانم[ مسافر هستم.

۲٫ یونس از زهری نقل می کند: چون عثمان اموال را در طائف گرفت و قصد اقامت نمود، نماز را تمام خواند. هم چنین مغیره از ابراهیم نقل می کند: عثمان نمازش را چهار رکعت خواند، چون آن جا را وطنش قرار داد.

روایات شیعه

زراره و محمّد بن مسلم می گویند: به امام باقر (ع) عرض کردیم: در مورد نماز در سفر چه می فرمایید چگونه و چند رکعت است؟ آن حضرت فرمود: خداوند عزّ و جلّ می فرماید: "وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ..."؛ "و هر گاه در زمین سفر کنید بر شما حرجى نیست که نماز را کوتاه کنید یا از آن بکاهید". پس قصر کردن نماز در سفر واجب مى‏شود، همان گونه که تمام گزاردن نماز در وطن واجب است. زراره و محمد بن مسلم می گویند: گفتیم: خداوند عزّ و جلّ می فرماید: "بر شما (گناه و) حرجى نیست" و نمی فرماید: چنین کنید؛ یعنى به لفظ امر نفرمود قصر بخوانید که دلالت بر وجوب نماید، پس چگونه قصر و کوتاه ساختن در سفر همانند تمام کردن نماز در حضر واجب باشد؟ آن حضرت فرمود: مگر خداوند عزّ و جلّ در سعى میان صفا و مروه نفرموده: "فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما"؛ "هر که حج یا عمره کند حرجى نیست بر او که سعى صفا و مروه کند". آیا نمى‏بینید که سعى صفا و مروه واجب است؛ زیرا خداوند عزّ و جلّ در کتاب خود آن را ذکر فرموده و پیامبرش آیه سعى میان صفا و مروه را بیان فرموده و به کار بسته است، و به همین ترتیب کوتاه ساختن نماز در سفر عملى است که رسول خدا (ص) به کار بسته و خداوند تعالى به همان لفظ در کتاب خود آن را ذکر فرموده است... .

رسول خدا (ص) به منطقه ذى خشب[۲۰] سفر نمود، نماز را قصر خوانده و روزه را افطار فرمود و این کار پس از آن سنّت گردید… .[۲۱] همان گونه که در گذشته بیان شد نماز نخست دو رکعت، دو رکعت تشریع شد، اما بعدها به نمازهای ظهر، عصر و عشا در وطن دو رکعت اضافه شد، و زمانی که در زیاد شدن آن به نماز مسافر شک داشته باشیم اصل عدم زیاده است.

--------------------------------------------------------------------------------
[۱]. نساء، ۱۰۱٫

[۲]. طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، حسینى، سید احمد، ج ‏۲، ص ۳۴۶، کتابفروشى مرتضوى، تهران، سال ۱۳۷۵ هـ ش، چاپ سوم‏.

[۳]. استرآبادی، محمد بن علی، آیات الأحکام، ج ‏۱، ص ۲۶۶، مکتبة المعراجی، تهران، چاپ اول‏.

[۴]. محدث نوری، مستدرک‏الوسائل، ج ۹، ص ۴۳۷، مؤسسه آل البیت، قم، ۱۴۰۸ هـ ق، البته این مطلب در حدیث پیرامون سعی صفا و مروه وارد شده است و بر این جا تطبیق شده است.

[۵]. بقره، ۱۵۸؛ “صفا” و “مروه” از شعائر (و نشانه‏هاى) خدا است! بنا بر این، کسانى که حج خانه خدا و یا عمره انجام مى‏دهند، مانعى نیست که بر آن دو طواف کنند (و سعىِ صفا و مروه انجام دهند. و هرگز اعمال بى‏رویّه مشرکان، که بت هایى بر این دو کوه نصب کرده بودند، از موقعیّت این دو مکان مقدّس نمى‏کاهد!) و کسى که فرمان خدا را در انجام کارهاى نیک اطاعت کند، خداوند (در برابر عمل او) شکرگزار، و (از افعال وى) آگاه است.

[۶]. بقره، ۵۴٫

[۷]. بقره، ۱۸۴٫

[۸]. طباطبایی، محمدحسین، ترجمه المیزان، ج ‏۱، ص ۵۸۰، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ پنجم ، قم، سال ۱۳۷۴ هـ ش.

[۹]. محدث نوری، مستدرک‏الوسائل، ج ۹، ص ۴۳۷٫

.[۱۰] زمخشری، جار الله أبو القاسم محمود بن عمرو بن أحمد، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ، ج ۱، ص ۴۵۴، ناشر دار الکتاب العربی، چاپ سوم ، بیروت، سال ۱۴۰۷ ق‏؛ بیضاوى، ناصر الدین أبو الخیر عبدالله بن عمر بن محمد، انوار التنزیل و أسرار التأویل، ج ۱، ص ۴۹۲، ناشر دار احیاء التراث العربى، چاپ اول، بیروت، ۱۴۱۸ ق‏؛ حلى، سید على بن طاووس‏، تفسیر ابی السعود، سعد السعود للنفوس منضود، ج ۲، ص ۱۴۷، محمد کاظم الکتبی‏، قم‏‏.

.[۱۱] ابو عبد الرحمن، احمد بن علی بن شعیب بن علی بن نسائی نیشابوری، سنن نسایی، ج ۲، ص ۲۳۲، ح ۴۹۰، موقع الإسلام، http://www.al-islam.com (المکتبة الشاملة) ؛ ابن ابی شیبه کوفی، مصنف ابن ابی شیبه، ج ۲، ص ۳۳۷، سایت یعسوب (المکتبة الشاملة)؛ ابو یعلی موصلی، مسند ابی یعلی موصلی، ج ۶، ص ۱۸۸؛ طحاوی، مشکل الآثار، ج ۹، ص ۲۷۲، سایت الإسلام، http://www.al-islam.com (المکتبة الشاملة).

.[۱۲] ابو عبد الرحمن، احمد بن علی بن شعیب بن علی بن نسائی نیشابوری، سنن نسایی، ج ۲، ص ۲۳۲، ح ۴۹۰٫

.[۱۳] ابن ابی شیبه کوفی، مصنف ابن ابی شیبه، ج ۲، ص ۳۳۷٫

.[۱۴] همان.

.[۱۵] بیهقی، سنن کبری، ج ۳، ص ۱۴۳، سایت، http://www.al-islam.com (المکتبة الشاملة.

.[۱۶] ابن ابی شیبه کوفی، مصنف ابن ابی شیبه، ج ۸، ص ۳۵۵؛ بیهقی، معرفه السنن و الآثار، ج ۲، ص ۳۵۲، http://www.alsunnah.com(المکتبة الشاملة)؛ طحاوی، مشکل الآثار، ج ۹، ص ۲۷۲٫

[۱۷]. دار قطنی، سنن دار قطنی، ج ۶، ص ۵۹، موقع وزارة الأوقاف المصریة، http://www.islamic-council.com (المکتبة الشاملة)..

[۱۸]. محمد، رشید رضا، تفسیر القران الحکیم ( تفسیر المنار)، ج ۵، ص ۳۶۸ و ۳۷۰، ناشر دار المعرفة برای چاپ و نشر، بیروت، لبنان.

[۱۹]. ابن ابی شیبه کوفی، مصنف ابن ابی شیبه، ج ۲، ص ۳۳۷٫

[۲۰]. این محل به فاصله یک روزه راه از مدینه است و از مدینه تا آن جا بیست و چهار میل (هشت فرسخ) است.

[۲۱]. صدوق، من ‏لا یحضره ‏الفقیه، ج ۱، ص ۴۳۴ و ۴۳۵، انتشارات جامعه مدرسین، قم، سال ۱۴۱۳ هـ ق-ترجمه غفارى، ج‏۲، باب (در بیان نماز سفر)، ص ۱۱۰ – ۱۱۲٫

ADD TO YAHOO ADD TO STUMBLEUPON ADD TO DELECIOUS ADD_TO_FRIENDFEED ADD TO LINKEDIN ADD TO TWITTER ADD TO FACEBOOK ADD TO GOOGLE PLUS ADD TO CLOOB


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:51 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

کرامات عمر در كتب اهل سنت

کرامات عمر بن خطاب در كتب اهل سنت

صداي عمر از مدينه تا فسا رسيد

اين قصه آن قدر معروف است كه حتي كتاب‌هاي لغت نيز آن را نقل كرده‌اند . ما آن را از كتاب البداية و النهاية ابن كثير نقل مي‌كنيم :

ذكر سيف عن مشايخه أن سارية بن زنيم قصد فسا و دار أبجرد فاجتمع له جموع ـ من الفرس و الأكرادـ عظيمة و دخم المسلمين منهم أمر عظيم و جمع كثير، فرأي عمر في تلك الليلة فيما يري النائم معركتهم و عددهم فخاوفت من النهار و أنهم في صحراء و هناك جبل إن اسندوا اليه لم يؤتوا ألاّ من وجه واحد. فنادي من الغد الصلاة جامعة، حتي اذا كانت الساعة التي رأي أنهم اجتمعوا فيها، خرج الي الناس و صعد المنبر، فخطب الناس و أخبرهم بصفة ما رأي، ثم قال: يا سارية! الجبل الجبل!!! ثم اقبل عليهم و قال ان الله جنودا و لعل بعضها أن لم يبلغّهم. قال: ففعلوا ما قال عمر، فنصرهم الله علي عدوهم و فتحوا البلد.

جناب عمر بن خطاب در مدينه مشغول خواندن خطبه نماز جمعه و آيات قرآن را مي خواند؛ يك دفعه سه مرتبه گفت: «يا ساريه الجبل»، همه ماندند كه چه اتفاقي افتاده؛ بعد از نماز از او پرسيدند كه چه شد وسط خطبه اين چنين گفتي؟ گفت: در حين خطبه خواندن، يك نگاهي كردم به ملكوت زمين و زمان، ديدم لشكري كه براي فتح نهاوند فرستاديم، دشمنان از 4 طرف مي خواهند محاصره كنند و آنها را از بين ببرند، فرمانده شان آقاي ساريه بود، او را صدا زدم كه بيائيد به طرف كوه و از يك طرف با دشمن بجنگيد، تا آنها از 4 طرف حمله نكنند؛ آنها هم آمدند به سمت كوه و جنگيدند. بعد از 3 ماه كه لشكر آمد به مدينه، سؤال كرديم كه آيا اين قضيه را شما هم ديديد؟ گفتند: بله، در فلان روز در بيابان نهاوند بوديم كه صداي آقاي عمر در فضا طنين انداز شد و همه لشكر هم صداي او را شنيدند و او از مدينه صدا زد: «يا ساري الجبل»، و اگر صداي عمر نبود، همه از بين رفته بوديم و اين پيروزي هم نصيب اسلام نمي شد

البداية و النهاية، ج7، ص94، قصه جنگ فسا و المغني ، عبد الله بن قدامه ، ج 10 ، ص 552 و الشرح الكبير ، عبد الرحمن بن قدامه ، ج 10 ، ص 387 و فيض القدير شرح الجامع الصغير ، المناوي ، ج 4 ، ص 664 و تفسير الرازي ، الرازي ، ج 21 ، ص 87 و دقائق التفسير ، ابن تيمية ، ج 2 ، ص 140 و أسد الغابة ، ابن الأثير ، ج 2 ، ص 244 و الإصابة ، ابن حجر ، ج 3 ، ص 5 – 6 و تاريخ اليعقوبي ، اليعقوبي ، ج 2 ، ص 156 و الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ، ص 42 – 43 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 1 ، ص 384 و تاريخ ابن خلدون ، ابن خلدون ، ج 1 ، ص 110 و تاج العروس ، الزبيدي ، ج 16 ، ص 327 .

رود نيل تحت فرمان عمر

فخر رازي در تفسيرش از جمله مي‌نويسد :

الثاني : روي أن نيل مصر كان في الجاهلية يقف في كل سنة مرة واحدة وكان لا يجري حتى يلقى فيه جارية واحدة حسناء ، فلما جاء الإسلام كتب عمرو بن العاص بهذه الواقعة إلى عمر ، فكتب عمر على خزفة : أيها النيل إن كنت تجري بأمر الله فاجر ، وإن كنت تجري بأمرك فلا حاجة بنا إليك ! فألقيت تلك الخزفة في النيل فجرى ولم يقف بعد ذلك .

تفسير الرازي ، الرازي ، ج 21 ، ص 88 .

رود نيل طغيان كرده بود و خانه هاي مردم داشت نابود مي شد. آمدند خدمت عمر بن خطاب كه اي خليفه رسول الله! به داد ما برس كه خانه هايمان رفت. جناب عمر بن خطاب گفت: يك سفالي براي من بياوريد؛ سريع براي او آوردند و با دست مباركش بر روي آن سفال نوشت :

اگر به امر خداوند جاري مي شوي، پس جاري شو و اگر به امر خودت جاري مي شوي، ما كاري نداريم هر كاري مي كني بكن.

بعد از آن، اين رودخانه ديگر طغيان نكرد و مردم از طغيان رود نيل راحت شدند.

زمين از شلاق عمر ترسيد !

فخر رازي مي‌نويسد :

الثالث : وقعت الزلزلة في المدينة فضرب عمر الدرة على الأرض وقال : اسكني بإذن الله فسكنت وما حدثت الزلزلة بالمدينة بعد ذلك .

وزي در مدينه زلزله شديدي آمد و مردم ريختند بيرون و پناه آوردند به خليفه دوم، خليفه دوم شلاق خود را محكم بر زمين كوبيد و گفت: " آرام باش به اذن خدا " زمين هم آرام شد؛ بعد از آن،‌ زمين مدينه ديگر زلزله نگرفت .

آتش ، تحت فرمان عمر!

الرابع : وقعت النار في بعض دور المدينة فكتب عمر على خزفة : يا نار اسكني بإذن الله فألقوها في النار فانطفأت في الحال .

تفسير الرازي ، الرازي ، ج 21 ، ص 88 .

يكي از خانه هاي مدينه آتش گرفت و سرايت كرد به بخش أعظمي از خانه هاي مدينه. مردم مانده بودند حيران و سرگردان كه خانه ها آتش گرفته. عمر نوشت : " اي آتش به اذن خدا ساكن و خاموش شو" و آن را انداخت در آتش و آتش در همان لحظه ساكت و خاموش شد .

اين نمونه كوچكي بود از غلو‌هاي اهل سنت در باره خليفه دوم . اگر خداي نخواسته يكي از شيعيان عين همين مطالب را در باره امير المؤمنين يا يكي ديگر از ائمه عليهم السلام نقل كند ، فوراً او را متهم به غلو كرده و فتوي به كفر او مي‌دهند .

آهاي وهابي ها ! شما چه جوابي به اين مطالب داريد ؟

در رابطه با غلو در مذهب اهل سنت نيست مي توانيد به لينک زير مراجعه کنيد:

«غلو در مذهب اهل سنت»

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=sokhan&id=105

منبع :موسسه تحقیقاتی ولی عصر (عج)

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:50 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

بني‎اميّه

بني‎اميّه
چنانچه قلقشندي مي‎گويد1 بني‎اميّه نام چند بطن از عرب است كه يكي از آنها همين بني‎اميّه معروف مي‎باشد كه بطني از قريش شمرده شده‎اند به اين نسب (بني‎اميّه بن عبد شمس بن عبد مناف).

بني‎اميّه در ميزان اخلاق
بني‎اميّه از نظر اخلاق بي‎مايه و فاقد ارزش بودند، در جاهليت و اسلام به حبّ دنيا و شهوات و التذاذ جنسي، افراط در خوشگذراني و تجمل و پرخوري و ناز پروري، سور پرستي، كاخ نشيني و عصبيت فاميلي موصوف و معروف بودند.

عقّاد در كتاب «معاوية بن ابي سفيان فيـ الميزان» در فصل «خليقه اموية» با شواهد تاريخي ثابت كرده كه بني‎اميّه در اين اوصاف ممتاز بوده و به نظر او ـ با اينكه خود از اهل سنت است ـ عثمان و عمر بن عبدالعزيز نيز از اين ميزان خارج نبوده‎اند.

نسب بني‎اميّه
در نسب بني‎اميّه و پاره‎اي از افراد مشهورشان سخن بسيار است. آنچه كه در ردّ نسبت بني اميّه به قريش گفته شده، اينست كه: اميّه بنده‎اي رومي بود، عبد شمس او را خريد و به رسم عرب در جاهليت او را پسر خود خواند و استشهاد مي‎كنند به كلام امير المؤمنين ـ‎عليه السّلام‎ـ در يكي از نامه‎هايش به معاويه كه فرمود:

«لَيْسَ اُمَيَّةُ كَهاشِم، وَلا حَرْبٌ كَعَبْدِ الْمُطَّلِب، وَلا اَبُوسُفْيانُ كَاَبي طالِب، وَلاَ الْمُهاجِرُ كَالطَليقِ، وَلاَ الصَّريحُ كَاللَصِيق»

نه اميّه با هاشم قابل قياس است و نه حرب با عبدالمطلب و نه ابوسفيان با ابوطالب و نه كسي كه (در راه خدا) هجرت كرده با كسي كه با اسلام جنگيده و بعد از اسارت آزاد شده; و نه كسي كه نسبش صريح و روشن است با كسي كه نسبش معلوم نيست و به قبيله‎اي چسبانده شده، قابل مقايسه است!.

به تصريح دانشمنداني مانند محمد عبده مصري در شرح نهج البلاغه، صريح، كسي را گويند كه صحيح النسب باشد، و لصيق، كسي است كه بيگانه باشد و او را به فاميل و قبيله‎اي چسبانده باشند و اميّه مرد بدنامي بود كه متعرض زنان مي‎شد، و به فحشاء و زنا معروف بود، و همانكس است كه بعد از محكوميت به ده سال جلاء وطن و ترك مكه، به شام رفت و در آنجا ده سال ماند، و در آنجا با زن يهوديه شوهرداري زنا كرد و آن زن در فراش شوهرش كه يهودي بود پسري آورد و اميّه او را به خود ملحق كرد و ذكوان ناميد و به ابي عمرومكني ساخت و زن خودش را در زندگي خودش به او داد، و اين ذكوان پدر ابي معيط و جدّ عقبه پدر وليد بن عقبه برادر مادري عثمان است2.

نفيل بن عبدالعزي در محاكمه عبدالمطلب با حرب پسر اميّه و جدّ معاويه به حرب گفت:

اَبُوكَ مُعاهِرٌ وَ اَبُوهُ عَفُّ *** وَ ذادَ الْفِيلَ عَنْ بَلَد حَرام

يعني: پدر تو اميّه مرد زنا كاري بود و پدر عبدالمطلب پاكدامن و عفيف و بود عبدالمطلب فيل را از بلد حرام دفع كرد3.

بني‎اميّه در قرآن و حديث
در كتب تفسير و حديث بطرق اهل سنت روايات متعدد از حضرت امام حسن و امام حسين ـ عليهما السّلام ـ و يعلي بن مره; ابن عمرو و سعيد بن مسيب روايت شده كه رسول اعظم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در خواب ديد بني‎اميّه يكي از پس ديگري چون بوزينگان به منبرش بر مي‎جهند. پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ غمناك شد، و پس از آن ديگر كسي او را خندان نديد.

خدا اين آيه را از سوره بني اسرائيل (آيه 60) نازل فرمود:

(وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتي اَرَيْناكَ اِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ، وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزيدُهُمْ اِلاّ طُغْياناً كَبيراً)4

و نيز نازل شد:

(اِنّا اَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ...)

و سوره قدر نيز نازل گرديد5.

ابن عساكر از ابي ذر روايت كرده كه پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: وقتي بني اميّه به چهل تن برسند بندگان خدا را به غلامي و كنيزي مي‎گيرند و مال خدا را در اموال خود وارد سازند و كتاب خدا را بكار نبندند6.

ابن منده و ابو نعيم از عمران بن جابر يماني و ابن قامع از سالم حضرمي از پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ روايت كرده‎اند كه فرمود:

«وَيْلٌ لِبَني اُمَيَّةَ وَيْلٌ لِبَني اُمَيَّةَ»7.

ابن مردويه از علي ـ‎عليه السّلام‎ـ روايت كرده كه فرمود: در سوره محمّد ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ آيه‎اي در شأن ما و آيه‎اي در شأن بني اميه است

«اِقْرَأ السُورَةَ مِنْ اَوَّلِها اِلي آخِرِها»

سوره را از اول تا به آخر بخوان8.

و اما روايات در مذمت بني اميه و اينكه آنها آفت دين و آفت اين امت و دشمن پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ و شجره ملعونه هستند بسيار است9.

بني الحكم
جبير بن مطعم از پدرش روايت كرده كه خدمت پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ بوديم حكم بن ابي العاصي عبور كرد، فرمود:

«وَيْلٌ لاُِمَّتي مِمّا في صُلْبِ هذا»10.

يك تيره از بني‎اميه، بني الحكم و بني‎مروان هستند. حكم عموي عثمان و عموزاده ابي‎سفيان بود و شغلش در جاهليت اخته كردن گوسفندان بود11، و همانكسي است كه به روايت عايشه، پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ به او و پدرش كه جدّ عثمان بود فرمود: شما شجره ملعونه هستيد12 و همان كسي است كه همسايه رسول خدا و در اذيت به آن حضرت شدت و اصرار داشت13 ابن حجر و سيد احمد زيني و ابن اثير روايت كرده‎اند كه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ او و فرزندانش را لعن كرد14.

و در كنز العمال در حديثي از پيغمبر روايت كرده كه حكم را لعن كرد و فرمود: اين مخالفت كتاب خدا و سنت پيغمبر خواهد كرد، و از صلبش دودي برآيد كه به آسمان برسد، بعضي از مردم گفتند: او كمتر و ذليل‎تر از اين است! فرمود: بلي و بعضي شما در آن وقت پيرو او مي‎شويد!»15.

حكم بعد از اينكه به مدينه آمد و به ظاهر اسلام اختيار كرد نفاق پيشه ساخت و يك منافق تمام عيار بود، دست از اذيت و گستاخي نسبت به رسول خدا برنداشت پشت سر آن حضرت مي‎رفت و هنگام نماز، پشت سر آن سرور مي‎ايستاد و با ابرو و چشم و بيني و دهان و انگشتان به آن حضرت اشاره مي‎كرد و جسارتها و بي‎ادبيهاي ديگر كه در كتابهاي سيره و تاريخ، ذكر شده از او صادر مي‎شد. پيغمبر اعظم ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ در حقش نفرين كرد و او به ارتعاش بدن مبتلا شد ولي دست از سوء رفتار بر نمي‎داشت، و پيغمبر چنانچه خلق و خوي مباركش بود با او و ساير منافقين به حلم و بردباري رفتار مي‎كرد و به خاطر همان اسلام صوري با آنها مدارا مي‎فرمود، مع ذلك بيحيائي را از حد گذرانيد، لذا چون توقفش در مدينه سبب فتنه و فساد بود پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ او و فرزندانش را به طائف فرستاد.

بعد از رحلت پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ عثمان نزد ابي بكر شفاعت كرد تا اجازه دهد به مدينه برگردد، پذيرفته نشد بعد از او، از عمردرخواست كرد او نيز نپذيرفت، اما وقتي خودش حكومت يافت برخلاف دستور و عمل پيغمبر و خلاف آراء مسلمانان، آنها را به مدينه برگرداند و مورد احترام قرار داد و خلعت به او پوشانيد و صد هزار جايزه به او داد و سيصد هزار درهم صدقات قضاعه را كه تعلق به بيت المال مسلمين داشت يكجا به او بخشيد، و پسرش مروان را كه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ او را :

«اَلْوَزَغُ بْنُ الوَزَغ، وَالْمَلْعُونُ بنُ الْمَلْعُونِ»16

خوانده بود منشي خود قرار داد، دخترش را به او داد و پانصد هزار دينار خمس غنيمت‎هاي افريقا را به او بخشيد و يكي از موادي كه موجب شورش مسلمانان بر عثمان شد، همين عملياتش بود كه زبان اعتراض عموم را به سوي او باز كرد. احاديث و روايات در لعن حكم و اولاد او بسيار است17. هركس بخواهد از شرح اعمال زشت و كارهاي ناستوده، مظالم و جنايات حكم و مروان و خاندانشان به اسلام و مسلمين و قتل و كشتار بيگناهان و مسلط ساختن ستمكاري مانند حجاج را بر مردم، تخريب خانه كعبه و ترويج فحشاء در مدينه طيبه و اهانت به قرآن مجيد و پيشنماز ساختن كنيز جنب بر جماعت مسلمين و... آگاه گردد بايد به كتب تواريخ رجوع نمايد.

اين خاندان با اين اوصاف يك تيره‎اي از قبيله بني‎اميّه هستند و مادر حكم كه بني‎مروان را به او مي‎خواندند زرقا بود كه ابن اثير و ديگران گويند از روسپيان و فواحش پرچمدار بود18.

و يكي از بني‎اميه معاوية بن مغيرة بن العاص است كه پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ او را از مدينه طرد فرمود و سه روز به او مهلت داد، و از مدينه خارج نشد تا علي ـ‎عليه السّلام‎ـ و عمار او را به فرمان پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ كشتند.

و يكي ديگر عبيدة بن سعيد بن العاص است كه زبير او را در جنگ بدر كشت و ديگر عاص بن سعيد است كه علي ـ‎عليه السّلام‎ـ او را به قتل رسانيد.

و هم ملحق به بني‎اميّه است: عقبة بن ابي معيط كه يكي از مستهزئين و از دشمنان سرسخت پيغمبر بود، و با اينكه همسايه آن حضرت بود اذيت و جسارت و بي ادبي را به نهايت رسانيد، و بنا به نقل ابن هشام از بعضي، علي ـ‎عليه السّلام‎ـ او را كشت19، و پسرش وليد بن عقبه معروف است كه آيه

(اِنْ جائَكُمْ فاسِقٌ...)20

درباره او نزول يافت ،و چون برادر مادري عثمان بود، عثمان سعد وقاص را از حكومت كوفه عزل و حكومت را به او داد. وقتي به كوفه آمد سعد گفت: نمي‎دانم تو در غياب ما كسي شدي يا ما ناكس شديم! مي‎بينم شما (يعني بني‎اميّه) حكومت اسلام را ملك و پادشاهي مي‎كنيد. وليد به ميگساري حرص تمام داشت صبحگاهي در مسجد كوفه در حال مستي نماز خواند، و دوگانه را چهارگانه بجا آورد سپس روي به مردم كرد و گفت اگر مي‎خواهيد بيشتر بخوانم!21.

و ديگر از بني اميّه امّ جميل (حمّالة الحطب) خواهر ابي سفيان و زن ابي لهب است كه قرآن در ذمّ او صريح است، و از ميان بني هاشم ابولهب را او به مخالفت پيغمبر ـ‎صلّي‎الله عليه و آله وسلّم‎ـ وادار ساخت.

و از اولاد عبدشمس عتبة بن ربيعه برادرزاده اميه است كه در جنگ بدر سردار سپاه مشركين بود و با پسرش وليد به دست يگانه سرباز راه توحيد، علي ـ‎عليه السّلام‎ـ كشته شدند22 و اين عتبه جد مادري معاويه است، و برادرش شيبه نيز در جنگ بدر به دست جناب حمزه كشته شد.

--------------------------------------------------------------------------------

1 ـ نهاية الارب، ص 79.

2 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 456 و 467 ـ النصائح الكافية ص 115 - راجع به ذكوان و شبهه‎اي كه در نسب او است عقاد نيز داستاني در ابوالشهداء، ص 47 از دغفل نسّابه نقل مي‎كند كه صريحاً در حضور معاويه او را از قريش نفي نمود. بنابراين شبهه‎اي نيست كه ذكوان يا ولدالزنا بوده يا غلامي بوده كه او را اميه پسر خود خوانده.

3 ـ النزاع و التخاصم، ص 21.

(*) و ما رؤيايي كه به تو ارائه داديم، نبود جز براي آزمايش و امتحان مردم و درختي كه به لعن در قرآن ياد شده و ما به ذكر اين آيات عظيم آنها را مي‎ترسانيم و ليكن برآنها جز طغيان و كفر و انكار شديد چيزي نيفزايد.

5 ـ الدر المنثور، ج 4، ص 191 - شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444 و ج 4، ص 6 ـ= =تاريخ الخلفاء، ص 9. تفسير نيشابوري تفسير سوره قدر. مجمع البيان، ص 6، ص 424.

6 ـ النصايح الكافية، ص 110.

7 ـ النصايح الكافية، ص 110. السيرة الحلبية، ج 1، ص 355.

8 ـ النصايح الكافية، ص 110.

9 ـ به كتاب النصايح الكافية، ص 111 و الغدير ج 8 رجوع شود.

10 ـ النزاع و التخاصم، ص 24. السيرة الحلبيه، ج 1 از جبير بن مطعم از رسول خدا بدون واسطه پدرش روايت كرده و ظاهراً همين صحيح است مگر آنكه راوي حديث اول پسر مطعم بن عبيده بلوي باشد والله اعلم.

11 ـ حياة الحيوان، ج 1، ص 194: لغت جزور.

12 ـ الغدير، ج 8، ص 248. سيره حلبيه، ج 1، ص 354.

13 ـ سيره ابن هشام، ج 2، ص 25.

14 ـ سيره حلبيه، ج 1، ص 354. اسدالغابه، ج 2، ص 34. و از حاكم در مستدرك، ج 4، ص 381 نيز نقل شده.

15 ـ كنز العمال، ج 6، ص 39، ح 90.

16 ـ حياة الحيوان، ج 1، ص 62 و ج 2، ص 399.

17 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444. اسد الغابه، ج 2، ص 34. سيره ابن هشام، ج 1، ص 354. سيره حلبيه، ج 1، ص 353 و 354. حياة الحيوان، ج 1، ص 62 و ج 2، ص 399.

18 ـ النصايح الكافية، ص 114.

19 ـ السيرة الحلبيه، ج 1، ص 353. سيره ابن هشام، ج 2، ص 356. الكامل، ج 2، ص 50.

(*) سوره حجرات، آيه6. براي اطلاع بيشتر در اين زمينه به كتابهاي تفسير مراجعه كنيد.

21 ـ اسدالغابه، ج 5، ص 91.

22 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 411.

منبع :
پايگاه اطلاع رساني دفتر حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني ق

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:50 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

خبردادن پیامبر( ص) از مصائب وارده بر دخترش فاطمه زهرا (س)

جويني « استاد ذهبي » از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين گونه روايت مي کند :

روزي پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم نشسته بود ، حسن بن علي بر او وارد شد ، ديدگان پيامبر كه بر حسن افتاد ، اشك آلود شد ، سپس حسين بن علي بر آن حضرت وارد شد ، مجدداً پيامبر گريست . در پي آن دو ، فاطمه و علي عليهما السلام بر پيامبر وارد شدند ، اشك پيامبر با ديدن آن دو نيز جاري شد ، وقتي از پيامبر علت گريه بر فاطمه را پرسيدند ، فرمود :

زماني كه فاطمه را ديدم ، به ياد صحنه‌اي افتادم كه پس از من براي او رخ خواهد داد ، گويا مي‌بينم ذلت وارد خانۀ او شده ،‌ حرمتش پايمال گشته ، حقش غصب شده ، از ارث خود ممنوع گشته ، پهلوي او شكسته شده و فرزندي را كه در رحم دارد ، سقط شده ؛ در حالي كه پيوسته فرياد مي‌زند : وا محمداه ! ؛ ولي كسي به او پاسخ نمي‌دهد ،‌ کمک مي خواهد ؛ اما كسي به فريادش نمي‌رسد .

او اول كسي است كه از خاندانم به من ملحق مي‌شود ؛ و در حالي بر من وارد مي‌شود كه محزون ، گرفتار و غمگين و شهيد شده است .

و من در اينجا مي‌گويم : خدايا لعنت كن هر كه به او ظلم كرده ، كيفر ده هر كه حقش را غصب كرده ، خوار كن هر كه خوارش كرده و در دوزخ مخلد كن هر كه به پهلويش زده تا فرزندش را سقط كرده و ملائكه آمين گويند .
(آدرس: فرائد السمطين ج2 ، ص 34 و 35 .)

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:50 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

شناخت خلیفه سوم با استناد به کتب عامه

شجاعت عثمان در جنگ احد
همیشه وقتی قصد داریم از خصوصیات یک رهبر و پیشوا سخن به میان آوریم اولین خصلت ممتاز یک رهبر را شجا عت وی در عرصه های مختلف میشماریم حال اگر ملتی با وجود افرادی لایق و کارآمد، آنها را رها کرده و به سراغ دیگری رفتند نشان از اوج بی فکری آنها ست و بی فکر تر کسانی خواهند بود که بعد از گذت سالیان دراز نه تنها از انتخاب اشتباه پیشینیانشان درس عبرت نگرفتند بلکه هنوز سنگ آن نارهبران نالایق را به سینه میزنند در این پست برآنیم که به نقل یکی از این نمونه ها بپردازیم:
صحبت در اطراف جنگ احد و چرایی شکست مسلمانان در آن جنگ فراوان است ولی در این بین رفتار برخی از صحابه در این جنگ حایز اهمیت است چرا که تنها چند سال بعد همین افراد عامل انحطاط بخش عظیمی از مسلمین شدند یکی از این افراد عثمان بن عفان خلیفه و جانشین عمر بن الخطاب است که به محض مطلع شدن از احتمال شکست در جنگ تنها کاری که انجام داد فرار بود !! و ای کاش تنها یک فرار عادی بود مثل بقیه افراد ضعیف الایمان، ولی این فرار سه روز به طول انجامید و به نوعی رکورد شکنی ترس در بین اصحاب پیامبر بود. فخر رازی از بزرگان عمریون در این باره می نویسد:
از جمله افراد فراری عثمان بن عفان و دو نفر دیگر از انصار بودند که به سوی کوه جلعب فرار کردند و تا سه روز نیز در آنجا ماندند و بعد به سوی پیامبر بازگشتند(1)
البته بزرگان دیگری از عمریون نیز این واقعه را نقل کرده اند با این تفاوت که وقتی عثمان به نزد پیامبر بازگشت، حضرت به او فرمودند: به چه سرزمین دوری!!!! رفته بودی.(2)
شاید این زیباترین کنایه ای باشد که پیامبر، عثمان را بوسیله آن مذمت کردند حال با خواندن چنین داستانی آنهم به نقل خود عمریون آیا سزاست که مقام خلافت نبوی را به همچون عثمان شجاعی واگذاریم؟
——————————————————-
لینک مرتبط:
غیرت عثمان در کلام عثمانیون
شناخت چهره واقعی عثمان
——————————————————-
1) تفسیر کبیر فخر رازی، ج9، ص 42، چاپ دارالکتب العلمیه
2) به عنوان نمونه رجوع کنید به منابع زیر:
- جامع البيان عن تأويل آي القرآن (طبری، 310ق)، ج 4، ص 145، ناشر: دار الفكر
- تاريخ الطبري، ج 2، ص 69، ناشر: دار الكتب العلمية
- أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج 4، ص 63، تحقيق عادل أحمد الرفاعي، ناشر: دار إحياء التراث العربي
- السيرة النبوية، ج 3، ص 55 ؛
- المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج 17، ص 347، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث
- الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج 3، ص 1074، تحقيق علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل
- الوافي بالوفيات، ج 20، ص 61، تحقيق: أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى، ناشر: دار إحياء التراث
- البداية والنهاية، ج 4، ص 28 29،، ناشر: مكتبة المعارف

عثمان اولین کسی بود که قران را به آتش کشید!

یکی از مسایل مهم روز، ماجرای جسارت به کتاب خدا، قرآن مجید است. پیش از آنکه به بررسی علت این رخداد تاسف بار بپردازیم، لازم است پیشینه ی آن بررسی شود تا روشن گردد که آیا این اتفاق غم بار، برای اولین بار در عصر ما به وقوع پیوسته یا تاریخ، سابقه ای برای آن ثبت کرده است.
پاسخ کوتاه است؛ بله سابقه داشته است. آتش زدن قرآن کریم، آن هم نه یک جلد بلکه تعداد زیادی قرآن در عصر خلیفه ی سوم اهل سنت، “عثمان بن عفان“ و به فرمان وی، اتفاق افتاده است. بنابه معمول، گزارش تاریخی مان را به معتبرترین کتب اهل سنت، مستند می نماییم. در کتاب صحیح بخاری که مهم ترین منبع مدعیان پیروی از سنت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است، چنین آمده است:
طبق فرمان “عثمان“ یک نسخه قرآن نوشته شد و سپس از روی آن نسخه هایی نگاشته شد و برای بلاد فرستاده شد. سپس “عثمان“ دستور داد تا غیر از آن قرآن، تمام قرآن های موجود – چه قرآن هایی که بر روی یک برگ نوشته شده بود، یا قرآن هایی که به صورت کتاب درآمده بود – جمع آوری و سوزانده شود. (1)
جایی برای انکار نیست، عثمان – به هر دلیل – به سوزاندن قرآن کریم اقدام کرده است. البته چنان که پیش از این بیان شد، ابوبکر و عمر علاوه بر دستور به ممنوعیت نقل احادیث رسول الله صلوات الله علیه وآله، احادیث را آتش زده بودند. (2)
پس از این مختصر، با گامی بلند به عصر حاضر می رسیم. آن چه مسلم است، این که آتش زدن قرآن مجید، یک پدیده است و نمی توان هیچ پدیده ای را بدون علت دانست. اگر از افرادی که این عمل زشت را انجام داده اند، دلیل کارشان پرسیده شود، پاسخ روشن است: اسلام دین خشونت است و برای مبارزه با این خشونت باید قرآن، که کتاب این دین است، از بین برود.
در دوران خلفا، به جای آن که برای نشر دین اسلام از منطق و دانش بهره برده شود، از قدرت نظامی و لشکرکشی استفاده می شد و ابتدا کشورهای همسایه و سپس مناطق دوردست به دست مسلمانان فتح شد. این در حالی بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به نوشتن نامه به قدرت های بزرگ زمان شان پرداختند و رویکردی منطقی و نرم برای رساندن کلام خدا به گوش جهانیان را پیشه ساختند. آیا میان رفتار رسول خدا علیه وآله السلام با خلفا مشابهتی می بینید؟ آیا با تاریخی سرشار از حمله و خون ریزی برای گسترش مرزهای اسلامی، می توان انتظار داشت که مردم عادی دنیا، نگاه واقع بینانه ای نسبت به اسلام و تعالیم آن داشته باشند؟
باز از گذشته به امروز بیاییم؛ امروزی که وهابیت، که خود را تنها وارث اسلام می داند، هر تفکری غیر از خود را حذف می کند و علمایش به سهولت فتوا به قتل شیعیان می دهند؛ امروزی که آموزه های وهابیت منجر به حملات انتحاری می گردد؛ امروزی که انفجار ابنیه ی مقدس شیعیان و ساختمان های مهم دنیای غرب، نتیجه ی روش سردمداران وهابیت است؛ چه توقعی می رود، این که جهانیان، اسلام و کتاب مقدس آن را مظهر رحم و عطوفت بدانند؟ ما تا چه اندازه در شکل گیری این نگاه نادرست مقصریم؟
چه دلسرد کننده است اگر دل مشغولی ما معلول ها باشند و هرگز به علت ها نیندیشیم؛ چه ناامید کننده است اگر به جای حل مشکلات از ریشه، فقط به محکوم کردن بپردازیم و هیچ اقدامی برای تصحیح نگرش دنیا نسبت به دین پیامبر رحمت صلی الله علیه وآله وسلم ننماییم. آیا ما مقصر نیستیم؟!
—————————————————————————————
پی نوشت ها
1- منابع مهم اهل سنت در مورد این نقل
الف- صحیح بخاری، جلد6، صفحه99، ناشر: دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع
ب- فتح الباری، ابن حجر، جلد9، صفحه18، ناشر: دارالمعرفة للطباعة و النشر، بیروت، لبنان
ج- کنز العمال، متقی هندی، جلد2، صفحه581، ناشر: موسسة الرسالة، بیروت، لبنان
د- تفسیر قرطبی، جلد1، صفحه52، ناشر: داراحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان
2- برای اطلاع بیشتر در این مورد، به « خلیفه ای که احادیث پیامبرش را آتش زد! » و « آتشی دیگر بر سنت پیامبر علیه وآله السلام » مراجعه فرمائید.

بدعت عثمان در نماز مسافر

در دین اسلام نماز جایگاهی ویژه دارد و روایات متعدد از استواری دین برپایه آن (1) و پذیرش سایر اعمال درگرو پذیرش آن (2) و … سخن به میان آورده اند. واضح است که موضوع مهمی مانند نماز احکام و شرایط خاص خود را دارد، احکامی که در سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و دو ثقل به یادگار گذاشته شده توسط ایشان یعنی قرآن مجید و اهل بیت علیهم السلام، به آن تصریح شده و مسلمان برای آن که این امر واجب را صحیح ادا کرده باشد، باید آن احکام را رعایت نماید.
حتما شنیده اید که یکی از احکام نماز، قصر یا شکسته شدن نماز در سفر است. (3) ما شیعیان نمازمان را در سفر شکسته می خوانیم، اما اهل سنت نماز خود را در سفر کامل به جا می آورند. به دلیل اهمیت زیاد نماز، لازم است روشن شود در سفر کدام یک از این دو نماز درست و براساس سنت رسول خدا صلوات الله علیه وآله است، نماز شکسته یا کامل؟
منابع فراوانی از اهل سنت نقل می کنند که هرگاه پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم از مدینه خارج می شدند، نماز خود را شکسته می خواندند. (4) پس از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نیز خلیفه اول و دوم همین گونه عمل می کردند. (5)
عثمان به عنوان سومین خلیفه، برخلاف سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم عمل کرد و در سفر، نماز را کامل به جاآورد. (6)
جالب این جاست که “عبدالله بن عمر” فرزند خلیفه دوم، می گوید: نماز مسافر دو رکعتیست، و هرکه سنت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را ترک کند، کافر است. (7) ماجرا زمانیجالب تر می شود که بدانیم همین “عبدالله بن عمر” برخلاف گفته خود و برای جلب رضایتخلیفۀ وقت، در سفر و هنگام جماعت، نماز را تمام می خواند و زمانی که به خانه برمیگشت، دوباره نمازش را می خواند، ولی این بار به صورت شکسته! (8)
عمل به سنت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را باید از چه کسانی انتظار داشت؟ اگر سنت در اجتماع مسلمانان در معرض خطر تغییر و تحریف قرار گیرد، چه کسی مسئول حفاظت و صیانت از آن است؟ دست از صحیح دانستن مهم ترین منابع خود برمی دارید، یا خلیفه را بدعت گذار و کافر اعلام می کنید؟ آیا این درست است که پیامبر خدا صلوات الله علیه وآله حکمی را از ناحیه خداوند ابلاغ کنند و دیگران تحت هر عنوانی و به میل خود آن حکم را به حکمی دیگر تبدیل نمایند؟ حکومتی کردن یک نظریه یافتوا، چه عواقبی را درپی دارد؟ اهل سنت که عمل همه اصحاب را تحت عنوان “عدالت صحابه” درست می دانند، در چنین مواقعی چه رفتاری پیش می گیرند و به کدام روش عمل می کنند، عمل خلیفه یا عمل دیگر اصحاب؟ با توجه به این مطلب که رفتار شیعیان مطابق سنت رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم است، کدام یک به نام اهل سنت سزاوارترند، شیعه یا اهل سنت؟
—————————————————————–
پی نوشت ها:
1- حدیثی که این مطلب را بیان کرده از احادیث مورد اتفاق میان شیعه و سنی می باشد.
2- شرح اصول کافی، ملاصالح مازندرانی،جلد12،صفحه439،ناشر: داراحیاءالتراث العربی للطباعةوالنشروالتوزیع، بیروت، لبنان
3- نماز قصر یا شکسته یعنی نماز چهار رکعتی را دو رکعت خواندن.
4- برخی منابع اهل سنت در این زمینه:
الف- صحیح بخاری جلد1، صفحه281، باب الصلاة بمنی
ب- صحیح مسلم، جلد1، صفحه145 و 146
ج- مسند احمد بن حنبل، جلد2، صفحه44
د- سنن ابن ماجه، جلد1، صفحه330
ه- احکام القرآن، جصاص، جلد2، صفحه330
برای اطلاع بیشتر در مورد این منابع و سایر مدارک به جلد هشتم کتاب شریف “الغدیر” مراجعه فرمائید.
5- بعضی از منابع اهل سنت در این مورد:
الف- صحیح بخاری، جلد2، صفحه154
ب- صحیح مسلم، جلد1، صفحه261
ج- سنن نسائی، جلد3، صفحه120
د- الموطا، مالک، جلد1، صفحه282
6- گوشه ای از مدارک از اهل سنت در مورد این نقل:
الف- صحیح بخاری جلد1، صفحه281، باب الصلاة بمنی
ب- صحیح مسلم، جلد1، صفحه145 و 146
ج- مسند احمد بن حنبل، جلد2، صفحه148
د- سنن بیهقی، جلد3، صفحه126
ه- احکام القرآن، جصاص، جلد2، صفحه310
7- منابع این مطلب از کتب اهل سنت:
الف- احکام القرآن، جلد2، صفحه310
ب- المحلّی، ابن حزم، جلد4، صفحه266 و 270
8- منابع از اهل سنت در این مورد:
الف- الموطأ، مالک، جلد1، صفحه149
ب- المحلّی، ابن حزم، جلد4، صفحه270

بدعت عثمان در اجرای نماز عید

همان طور که بارها یادآوری کرده ام، بنابر اعتقاد مسلمانان انجام دستورات خداوند منوط به رعایت کردن شرایطی است که خود خداوند متعال به وسیله پیامبرش صلی الله علیه وآله وسلم به مسلمانان ابلاغ کرده است. یکی از عباداتی که به دستور خداوند بر مسلمین واجب شده، نماز عید است. گذشته از تمام شرایطی که برای نماز عید مقرر گریده، شکل کلی آن عبارت است از: ابتدا دو رکعت نماز و سپس دو خطبه. اهل سنت نیز در کتب معتبرشان این شکل کلی را برای نماز عید، نقل کرده اند.
صحیح مسلم و دیگر کتب اهل سنت، از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده اند که خطبه های نماز عید پس از دو رکعت نماز خوانده می شود (1).
این در حالی است که عثمان سومین خلیفه اهل سنت، دو خطبه را پیش از دورکعت نمازخوانده است (2).
آیا یکی از شرایطی که عثمان هنگام منصوب شدن به خلافت از سوی شورایی که توسط عمر تعیین شده بود، پذیرفت و بدان متعهد شد، رعایت سنت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نبوده است؟ آیا بنابر نقل صحیح مسلم، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم خطبه های نماز را پس از دو رکعت نماز عید نمی خوانده اند؟ پس چرا عثمان بر خلاف سنت رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه عمل کرده است؟ آیا اهل سنت بین درستی عمل عثمان و صحیح بودن کتاب مسلم، کدام را انتخاب می کنند؟ یا باید بپذیرند که عثمان بر خلاف سنت رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم عمل کرده و یا باید قبول کنند که مطالب موجود در صحیح مسلم نمی تواند تماما صحیح باشد. اگر خلیفه ای به رعایت سنت پایبند نباشد، از دیگر مسلمین چه انتظاری می رود؟!
پی نوشت ها:
1- برخی منابع اهل سنت:
الف- صحیح مسلم، جلد2، صفحه5، ناشر: دارالفکر، بیروت، لبنان
ب- سنن ترمذی، جلد2، صفحه411، حدیث 531
2- برخی منابع اهل سنت:
الف- نیل الاوطار من احادیث سید الاخیار، شوکانی، جلد3، صفحه294، ناشر: دارالحدیث، قاهره، مصر
ب- فتح الباری بشرح صحیح البخاری، ابن حجر عسقلانی، جلد2، صفحه524، ناشر: دارالریان للتراث، قاهره، مصر
ج- تاریخ الخلفاء، سیوطی، صفحه165، ناشر: الشریف الرضی، قم، ایران

عثمان و اجرای سنگسار بر زنی پاکدامن

دین ما نیز چون سایر ادیان دارای قوانینی است که باید از سوی حاکم دینی مورد عمل قرار گیرد. این قانون ها مشروط به شرایطی می باشد که تنها دانایان از آن مطلع هستند. هرگاه قدرت در اختیار افرادی که به نام دین حاکم شده اند، قرار گیرد در صورت ناآگاهی از مقررات و دستورات دین، بلایی ناگوار گریبان گیر جامعه می شود. اگر فردی ناآگاه در مسند حکومت اسلامی بنشیند و بخواهد با تکیه بر نادانی و جهالت خود حکمرانی کند، تنها نتیجه ای که عاید می شود زیان مردم و بدنام شدن اساس دیانت است. به این داستان تاریخی که در زمان خلافت عثمان بن عفان سومین خلیفه مورد قبول اهل سنت، اتفاق افتاده توجه فرمایید.
روزی زنی را نزد “عثمان بن عفان” آوردند که در ششمین ماه بارداری وضع حمل کرده و فرزندش را به دنیا آورده بود. عثمان دستور داد که آن زن را سنگسار کنند. در این هنگام علی بن ابیطالب ( سلام الله علیه ) گفت: حکم این زن سنگسار نیست، خداوند متعال در قرآن می فرماید: « و دوران حمل و از شیربازگرفتن اش سی ماه است » (1) و نیز می فرماید: « مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر می دهند، این برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را تکمیل نماید » (2). با توجه به این دو آیه وضع حمل می تواند در شش ماهگی صورت گیرد، پس سنگسار بر این زن نیست (3). عثمان با شنیدن این استدلال شخصی را به دنبال آن زن فرستاد. فرستاده عثمان زمانی رسید که آن زن سنگســــــــار شده بود (4).
به روشنی ملاحظه می فرمایید که دوری این خلیفه اهل سنت از دانش دینی، باعث شد یک زن پاک دامن سنگسار شده و کشته شود. به راستی اهل سنت در برابر این گونه اعمال خلفای خود چه پاسخی دارند؟ صرف این که بگویند اجتهاد کرده و خطا از آب درآمده، آیا مساله حل می شود؟ بر فرض این که بپذیریم این خلیفه اهل اجتهاد بوده است، از چه روشی برای اسنباط حکم شرعی استفاده کرده است؟ در کدام مورد از آیات قرآن و سنت شریف نبوی صلی الله علیه وآله وسلم آمده که زنی که در شش ماهگی وضع حمل می کند، زنا کار است و باید سنگسار شود؟ مبنای اجتهاد عثمان چه بوده است؟ چرا با وجود صحابی بزرگی مانند امیرمومنان علی علیه السلام، خلافت را درخور کسانی می دانید که این گونه با احکام خدا و دین رفتار می کنند؟ آیا از دیدگاه عقل، با وجود کسی که عالم است و تمام احکام دین را به درستی می داند، نوبت به اشخاصی مانند عثمان می رسد؟
پی نوشت ها
1- سوره احقاف، آیه 15.
2- سوره بقره، آیه 233 .
3- در واقع استدلال امیرمومنان علیه السلام به این دو آیه با استفاده از زمانی که بیان شده است، می باشد. به این معنی که یک آیه زمان شیردهی را دوسال می داند که برابر با بیست و چهار ماه می شود. آیه دیگر مجموع زمان شیردهی و حمل را سی ماه دانسته است. با کسر کردن بیست و چهار ماه شیردهی از سی ماه، شش ماه باقی می ماند که بیان کننده کوتاه ترین زمان بارداری خواهد بود. در نتیجه عثمان نباید آن زن را به اتهام زنا و به دلیل این که زودتر از موقع فرزند خود را به دنیا آورده است، محکوم به سنگسار می کرد.
4- منابع اهل سنت:
الف- کتاب الموطا، امام مالک، جلد2، صفحه 825 (کتاب الحدود، حدیث11)، ناشر: داراحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان
ب- الاستذکار، ابن عبدالبر، جلد7، صفحه 491، شماره 1531، ناشر: دارالکتب العلمیة.
ج- الفصول فی الاصول، جصاص، جلد1، صفحه106 (پاورقی).
د- سنن بیهقی، جلد7، صفحه 442.
ه- الدر المنثور، سیوطی، ذیل آیه « و وصینا الانسان بوالدیه حسنا ».
و- مسند احمد، جلد1، صفحه 104.
ز- کنزالعمال، متقی هندی، جلد3، صفحه227.
قابل توجه این که برخی از منابع شیعه ( وسایل الشیعة، الحرالعاملی، جلد21، صفحه 382 ) این ماجرا را در مورد عمربن خطاب خلیفه دوم اهل سنت، نقل کرده اند.

مسلمانان با جنازه عثمان چه کردند؟

هرچند همیشه پیش از نقل یک مطلب تاریخی مقدمه ای می نویسم، اما این بار بدون مقدمه سراغ نقل مطلب می روم، چه این که خود این داستان به اندازه کافی عبرت آموز هست.
در کتاب “استیعاب” از امام مالک نقل شده: زمانی که عثمان ( سومین خلیفه اهل سنت ) کشته شد، تا سه روز جسدش را در زباله دانی انداخته بودند. شب چهارم دوازده نفر جمع شدند که در میان آنان این افراد بودند، حویطب بن عبدالعزی، حکیم بن حزام، عبدالله بن زبیر، محمد بن حاطب و مروان بن حکم. زمانی که این اشخاص جسد عثمان را برداشتند و به قبرستان رساندند، گروهی از قبیله بنی مازن صدا زدند: به خدا قسم که اگر او در این جا دفن کنید، فردا ما به مردم خبر می دهیم که او را از قبر بیرون آورند. پس بار دیگر جسد عثمان را برداشتند و بر تخته ی دری نهادند. سر جسد به آن تخته می خورد و صدای تق تق می کرد. همچنان جسد را می بردند تا به “حشّ کوکب” ( گورستان یهودیان ) رسیدند. آن گاه گودالی برای او کندند. دختر عثمان به نام عایشه، همراه آنان بود و چراغی به دست داشت. زمانی که خواستند عثمان را دفن کنند، آن دختر فریاد کشید. در این هنگام عبدالله بن زبیر به او گفت: والله اگر ساکت نشوی گردنت را می زنم، پس او ساکت شد و عثمان را دفن کردند (1).
سال ها بعد زمانی که معاویه به خلافت رسید، دیواری را که حایل میان قبرستان مسلمانان و یهودیان بود، برداشت تا قبر عثمان در کنار قبور مسلمانان قرار گرفت (2).
به رسم معمول پس از پایان یافتن این نقل نیز سوالاتی مطرح می کنم و در انتظار جوابی که هیچ گاه دریافت نکرده ام، می مانم.
این وقایع در زمان خلافت امیرمومنان علی علیه الصلاة والسلام رخ داده است. به نظر شما چه دلیلی سبب شد که ایشان علیه السلام نسبت به تدفین عثمان هیچ اقدامی انجام ندهند؟ آیا دفن مسلمان واجب نیست؟ آیا اگر امیرالمومنین علیه السلام عثمان را مسلمان می دانستند، از دفن وی فروگذار می کردند؟ سایر صحابه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم در چه وضعی بودند؟ چرا آنان نسبت به تدفین وی اقدامی انجام ندادند یا چرا به خلیفه وقت امیرمومنان علی علیه السلام، در این مورد پیشنهاد یا اعتراضی نکردند؟ اگر شما اجماع مسلمین را دلیل درستی نظر آنان می دانید، آیا در مورد عدم تدفین عثمان اتفاق نظر میان مسلمین و اهل حل و عقد وجود نداشت؟ آیا می توان منکر این شد که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم در بیانی قاطع، مولا علی علیه السلام و حق را از هم جدا نشدنی اعلام کردند؟ آیا نتیجه این فرمایش رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم درست بودن عمل امیرمومنان علیه السلام در بی اعتنایی به جنازه عثمان نیست؟ در این صورت شخصی که تدفین جنازه او لازم نیست چگونه شخصی است؟ اهل سنت در جمع بین درستی کار امیرمومنان علیه السلام و پیروی از خلافت عثمان چه راهی را پیشنهاد می کنند؟ ای کاش کسانی که داعیه رهبری مسلمانان را دارند از عاقبت عثمان درس می گرفتند.
پی نوشت ها:
1- منابع از اهل سنت:
الف- الاستیعاب، جلد 3، صفحه 80، ناشر: داراحیاءالتراث العربی، بیروت، لبنان
ب- مختصر تاریخ دمشق، جلد 16، صفحه 272،ناشر: دارالفکر، بیروت، لبنان
2- منابع از اهل سنت:
الف- البدایة و النهایة، جلد 7، صفحه 214، ناشر: داراحیاءالتراث العربی، بیروت، لبنان
ب- کامل ابن اثیر، جلد 3، صفحه 180، ناشر: دارصادر، بیروت، لبنان
ج- شرح ابن ابی الحدید، جلد 2، صفحه 158، ناشر: داراحیاءالتراث العربی، بیروت، لبنان
د- تاریخ طبری، جلد 3، صفحه

نمونه ای از رفتار عثمان با امیرالمومنین

یکی از استراتژی های امروز دستگاه های جریان ساز اهل سنت، اصرار بر وجود ارتباط حسنه میان خلفای اهل سنت و امیرالمومنین علی علیه السلام است. این اصرار از آن جا ناشی می شود که رسول مکرم اسلام علیه و آله السلام بارها و بارها بر اینکه امیرمومنان علی علیه السلام و حق هیچگاه از هم جدایی ندارند و هماره با هم می باشند، تاکید کرده اند. (1) این تاکیدات در مهم ترین و اصیل ترین منابع اهل سنت وجود دارد و نکته ای اساسی محسوب می شود. اضافه بر این می توان دلایل دیگری بر این تلاش ذکر نمود از جمله آن که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دشمن امیرالمومنین علی علیه السلام را منافق نام نهاده اند. (2) بنابراین اثبات رابطه حسنه با مولا علی علیه السلام اهمیتی حیاتی دارد و هرگاه بتوان با تکیه بر منابع اثبات نمود که این یک ادعای واهی است و موارد فراوان علیه آن وجود دارد، پایه حقانیت طرف مقابل ایشان فرومی ریزد، چه اینکه به عنوان اصلی مسلم پذیرفته شده است که دشمن ایشان منافق است، و حق و مولا علی علیه السلام پیوندی ناگسستنی دارند.
جستجو در تاریخ ما را به موارد زیادی رهنمون می سازد که نشانگر خصومت خلفای اهل سنت با امیرالمومنین علی علیه السلام است. هرچند برشمردن تمام این موارد در یک پست امکان ندارد، اما هراز گاهی یکی از آنها را یادآوری خواهم کرد تا این تلاش اهل سنت برای دورنگاه داشتن مذهب شان از بطلان، تلاشی بی ثمر باشد و همگان برآنچه باید از آن مطلع باشند، واقف گردند.
زبیربن بکار از حضرت امیر علیه السلام نقل می کند:
روزی عثمان در خلوت مرا طلبید و بعد از گفتگو، عثمان برخاست و با چوبی که دردست داشت، مرا زد و من گفتم: خدا میان من و تو حکم باشد. (3)
اولین نکته ای که منکرین چنین اتفاقاتی برای رد آن برزبان جاری می سازند، شجاعت و قدرت امیرالمومنین علیه السلام است. اما باید گفت بررسی مجموعه وقایع تلخی که پس از ارتحال رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم رخ داده است، روشن می کند که مولا علی علیه السلام براساس حفظ اساس اسلام و به دلیل نبودن کسانی که جبهه واحدی در دفاع از ایشان تشکیل دهند، در برابر این گونه ستم ها موضع تدافعی برنمی گزیده اند. در واقع خوف از ایجاد فتنه و آشوب در دین نوپای اسلام و ضایع شدن اساس آن، مهم ترین علتی است که ایشان را به واکنش قهرآلود سوق نمی داده و ترجیح بر خویشتن داری را نمودار می کرده است.

پی نوشت ها
1- منابع اهل سنت:
الف- صحیح مسلم، جلد9، صفحه 183، ناشر: دارالفکر، بیروت، لبنان
ب- تاریخ بغداد، جلد14، صفحه 321، ناشر: دارالکتب العلمیة، بیروت، لبنان
ج- تاریخ ابن عساکر، جلد3، صفحه 117، ناشر: دارالتعارف، بیروت، لبنان
د- فراید السمطین، جلد1، صفحه 176، ناشر: نشر موسسة المحمودی، بیروت، لبنان
ه- تفسیرفخررازی، جلد1، صفحه 210
و- مستدرک حاکم، جلد3، صفحه 129، حدیث 4611
ز- مجمع الزوائد، جلد7، صفحه 235، ناشر: دارالکتاب العربی، بیروت، لبنان
ح- الامامة و السیاسة، جلد1، صفحه 89، ناشر: نشرالشریف الرضی
ط- فتح الباری، جلد9، صفحه 79، ناشر: دارالریان للتراث، قاهره
2- منابع اهل سنت:
الف- مسند احمد، جلد1، صفحه 207
ب- تاریخ ابن عساکر، جلد2، صفحه 190-201
ج- مناقب ابن مغازلی، صفحه 190- 195
د- تاریخ بغداد، جلد2، صفحه 255
ه- سنن ترمذی، جلد5، صفحه 594، حدیث 3717
3- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد9، صفحه 16، ناشر: داراحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان

عثمان: فقط احادیثی که من شنیده ام نقل شود.

پیش از این بارها از ضرورت نگارش سخنان رسول خاتم صلی الله علیه وآله وسلم برای شناخت و درک درست دین سخن گفتیم. همچنین رفتاری را که خلیفه اول و دوم درمورد احادیث به یادگار مانده از پیامبر اکرم صلوات الله علیه داشتند، به تصویر کشیدیم. روشن شد که “ابوبکر“ به عنوان اولین حکمران جامعه پس از نبی مکرم اسلام صلوات الله علیه وآله، هم احادیثی را که خود نوشته بود در آتش سوزاند، و هم مردم را از نقل احادیث برحذر داشت. “عمر“ نیز در امتداد این رفتار، ممنوعیت شدیدی برای نقل حدیث به وجود آورد و به زندانی کردن و تازیانه زدن ناقلین احادیث روی آورد. ( برای اطلاع بیشتر در این مورد به پست های خلفای اهل سنت و دانش دینی، شماره های 5، 13و 15 مراجعه فرمائید. )
در این قسمت به رفتار “عثمان” که نتیجۀ شورای خلافت تعیین شده از سوی “عمر” بود و سومین خلیفه نام گرفت، می پردازیم. آیا می دانید “عثمان” درمورد سخنان و احادیث رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم چه موضعی داشت؟ به نقل کتب اهل سنت در مورد رفتار فرهنگی “عثمان” توجه فرمائید.
محمود بن لبید (1) می گوید: روزی “عثمان“ برفراز منبر چنین گفت: کسی مجاز نیست از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) حدیثی نقل کند، مگر احادیثی که خود من در زمان ابوبکر و عمر شنیده ام. (2)
مرور مطالب پیشین روشن می سازد که در زمان ابوبکر و عمر عملا نقل هرگونه حدیثی دچار ممنوعیت دولتی بوده و تنها احادیثی نقل می شده که مورد رضایت سیستم حکومت و از کانال خود آنان بوده است. بنابراین به سهولت می توان این رفتار “عثمان” را هم داستانی با شیوه فرهنگی دولت های قبل ارزیابی کرد.
چگونه می توان ساکت کردن اجباری بزرگترین اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را توجیه کرد؟ چرا باید اصحاب سرشناسی مانند امیرمومنان علی علیه السلام با سالیان طولانی همراهی و تربیت در دامان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم، ابوذر با وجود همه راستگویی و صداقتش، سلمان با وجود محمّدی بودنش، عباس و… حق سخن گفتن از احادیث رسول خدا صلوات الله علیه را نداشته باشند؟
چگونه می توان حکومتی را که بازگو کردن تعالیم وحی را ممنوع اعلام می کند و مردم را سرسپردگانی بی تفکر می خواهد، اسلامی دانست؟ اگر همه مردم حتی عالمان و دانشمندان ثناگو و مطیع دستگاه حکومت باشند، چه کسی باید با بیان واقعیات، اسلام حقیقی را از اسلام ادعایی و ابزاری بازشناساند و چهره بی نقاب دین را برای طالبان ترسیم نماید؟ آیا این رفتار چیزی جز نقشۀ ایجاد جامعۀ تک صدایی را به ذهن می رساند؟ جامعه ای که در آن قدرت و حاکمیت سازنده فرهنگ است نه منطق و حقانیت؛ جامعه ای که تنها یک طریق برای فرهنگ سازی وجود دارد و آن کانالی ست که حکومت می پسندد و دیگران با وجود همه دانایی و صلاحیتشان، تحت سانسور قرار می گیرند.
وقتی فرمان حکومتی که خود را جانشین پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم معرفی می کند این گونه باشد، جای تعجب نیست که صحابه ای چون ابوذر، عبدالله بن مسعود و … در آن حکومت به جرم نقل احادیث گرفتار تبعید و ضرب و شتم گردند.
آیا اهل سنت دربرابر این رفتار خلفای خود توضیحی دارند؟ اگر امروزه یک دولت مدعی اسلام، دستور منع نقل احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را صادر کند، دانشمندان اهل سنت چه موضعی درقبال آن حکومت خواهند داشت؟
————————————————————–
پی نوشت ها:
1- محمود بن لبید انصاری، از اصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم بوده است. علمای اهل سنت از وی احادیث فراوانی نقل کرده اند. او از رجال “بخاری” در کتاب “ادب المفرد” به شمار می رود و در این کتاب دوبار از وی نقل حدیث شده است.
2- منابع این نقل از کتب اهل سنت:
الف- مسند الامام احمد بن حنبل ( یکی از صحاح ششگانه اهل سنت )، جلد1، صفحه363
ب- الطبقات، محمد بن سعد، جلد2، صفحه336، ناشر: دارصادر، بیروت، لبنان
ج- منتخب کنزالعمال، جلد8، صفحه 107

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:49 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

روش مقابله با فرق ضاله مانند وهابیت

براي مبارزه با وهابيت و فرقه هاي گمراه چه راههایی وجود دارد؟

راه مقابله: شناخت درست، حركت عملي و فراگير
راهكار اصلي و اولي عمق بخشيدن به معرفت وآگاهي نيروهاي خودي نسبت به فرقه های گمراهی مانند بهائيت ووهابيت است چون امروزه این فرقه ها از همه طرق به خصوص در فضاي سايبری روي بحث‌هاي معرفتي و شناختي خيلي تأكيد دارد و درصدد است فضاي شناخت جامعه را آلوده كند. بهترين كار در اين حوزه اين است كه دستگاه‌هاي كشور و افراد، معرفت خودشان را نسبت به این فرقه ها زياد كنند. در مرحله بعد در فضاي مجازي و غيرمجازي، فعال وارد بشويم، اول شبهات آن‌ها را پاسخ بدهيم و بعد حرف حق‌مان را تبيينكنيم.
چون گروه‌هايي كه آسيب ‌پذير هستند، كساني‌اند كه مباني فرهنگ اسلامي وانديشه شيعي را خوب فرانگرفته باشند و درون‌شان رسوخ نكرده باشد. طبيعي است كه اين افراد با اين تبليغات و در اين فضا و در اين جنگ نرم نسبت به واقعيت و حقيقت سردرگم مي‌شوند و نمي‌دانند حق با كيست.
اگر مباني شيعه در جامعه ما؛ يعني آن چيزي كه تشكيل‌دهنده فرهنگ شيعي است، براي جامعه جا نيفتد، جامعه در معرض خطر قرار مي‌گيرد. و قشر آسيب ‌پذيرتر در اين جريان جوانان است و به طور معمول و طبيعي، جوانان هرجامعه‌اي نسبت به فرهنگ آن جامعه آسيب‌پذيرترند؛ يك جوان شيعي؛ چون فرهنگ شيعه هنوز در جانش رسوخ نكرده و شايد خوب برايش جا نيفتاده، مي‌تواند از اين فرهنگ دست بكشد. دشمن هم از همين بستر بسيار استفاده مي‌كند.
معمولاً این فرقه ها از يك عنصر و بستر ديگر نيز استفاده مي‌كند و امروز روي اين عامل دست گذاشته اند، و آن مسئله فقر است. فقر مالي هم تأثيرگذار است، ما امروز مي‌بينيم در مناطقي از كشور كه تأثيرگرفته‌اند، اين‌ها كساني هستند كه با پول گرايش پيدا كرده‌اند، و چون سردمداران این فرقه ها مثل بهائيها و وهابيها از منابع مادي برخوردار هستند، توانسته‌اند با پرداخت پول، اين مسئله را ايجاد كنند. در واقع فقر مالي روزنه‌اي مي‌شود تا از فقر معنوي استفاده كنند. پير و جوان هم ندارد؛ اين طيف جامعه هم تأثيرپذير هستند. لذا درمقابله با دشمنان بُعد اقتصادي و مالي را هم بايد در نظر داشته باشيم چون بقول روايات فقر و تنگ دستي باعث كفر و بي ديني است .
در نتيجه بهترين كار اين است كه ما بشناسيم كه فرقه های مثل بهائيت و وهابيت چه مي‌گويند و حرفي كه براي جامعه خودشان دارد، چيست؟ چون اين فضايي كه در حمله و جنگ نرم وجود دارد، يك سري اعتقادات را به ما و جامعه ما منتقل مي‌كندبعضي وقت‌ها اگر بياييم فقط بعضي از حرف‌ها را تبيين كنيم، مي‌بينيم كه اصلاً لزومي ندارد كه نقدي هم صورت بگيرد. تبيين اين‌ها عملاً خودش بهترين نقد است. اين يك مرحله است كه شناخت از دشمن و حرف دشمن و هدف دشمن داشته باشيم.
مرحله ي ديگرمرحله راهكار عملي است ،وبايد چه در فضاي مجازي و چه در فضاي غير مجازي، فعال وارد بشويم و اول شبهات آن‌ها را پاسخ بدهيم و حرف حق‌مان را تبيين كنيم.
ما خيلي ازحرف‌هاي حق‌مان را نتوانستيم در جامعه خوب تبيين كنيم. اگر بتوانيم خوب حرف حق خودمان را بيان كنيم و جا بيندازيم، مي‌توانيم در مقابل تهاجم‌ها و شبهات دشمن كاملاً پاسخگو باشيم.
نتیجه کلی : راههای مقابله با این فرق ضاله:
1-نشر معارف اهل بیت علیهم السلام و هر حرکتی که در پرتو اهل بیت علیهم السلام انجام گیرد.
2-تبيين صحيح عقايد شيعی و تقويت باورها و اعتقادات ناب مذهب تشیع بین مردم
3-تأسيس موسسات پژوهشي ديني بر اساس مذهب جعفری به منظور تربيت نيروهاي متخصص مورد نياز و اعزام آنها به اقصی نقاط کشور و نیز مهیا نمودن مناظره های علمی با مفتی ها و بزرگان وهابیت و بهائیت و پخش آن به طور عمومی برای مردم
4-تدوين جزوات، کتب و لوح هاي فشرده مختلف، متنوع و جذاب در خصوص مسايل و مواردي که مورد هجمه ي این فرقه ها قرار گرفته است با استفاده از منابع موثق اهل تسنن و تشيع تحت عنوان پاسخ علماي اسلام
5-افشای ماهیت پلید این فرق ضاله که به وجود آمدن آن به وسیله دشمنان اسلام بالاخص انگلستان بوده است، و نیز روشنگری در مورد عقائد باطل و سرتاسر دروغ آنها

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:47 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

القاي نفس در تهلكه1

شايد كسي بگويد اگر هدف انسان كشته شدن و مظلوميت، و اسارت اهل و عيال باشد القاء نفس در تهلكه است كه عقلا و شرعاً برحسب آيه كريمه

(وَلا تُلْقُوا بِاَيْديكُمْ اِلَي الْتَهْلُكَةِ2)

خودتان را به هلاكت نيندازيد.

جايز نيست پس چگونه امام ـ‎عليه السّلام‎ـ براي شهادت و كشته شدن بيرون شد و مقدمات آن را با اختيار خود فراهم ساخت، كشتن امام و اسارت خاندان نبوت بزرگترين جنايات است و مبغوض خدا است، و غير از زيان و ضرر سودي ندارد.

جواب اينست كه:

1 ـ القاي نفس در تهلكه يكي از موضوعاتي است كه بحسب اختلاف احوال و عناوين، گاه موضوع حكم تحريمي و گاه موضوع حكم الزامي و وجوبي مي‎شود و اينطور نيست كه مطلقاً القاي نفس در تهلكه حرام باشد، بلكه گاهي هم واجب مي‎شود، و اگر فرضاً اين آيه عموم داشته باشد با ادله ديگر تخصيص مي‎خورد.

اگر اسلام در تهلكه بيفتند، و نجات آن از تهلكه متوقف بر القاي نفس در تهلكه باشد آيا باز هم القاي نفس در تهلكه جايز نيست؟

و آياعقلا و شرعاً كسي كه براي حفظ جان خود اسلام را در تهلكه بگذارد مسؤول نيست؟ و آيا اين مورد از دفاع و جهاد اولي به فداكاري و وجوب نيست؟

فلسفه جهاد و دفاع، دعوت به توحيد و آزاد كردن بشر از پرستش غير خدا و حفظ اسلام و نجات دين از تهلكه و يا حفظ كشور اسلام از تسلط اجانب است كه بر مردم طبق احكام جهاد و دفاع ـ با يقين به كشته شدن و افتادن نفوس بسيار در تهلكه ـ واجب است.

اگر دفاع از سنگر و مرزي، توقف بر كشته شدن جمعي از لشكر پيدا كرد و براي حفظ مملكت اسلام، دفاع از آن ضرورت داشت، بايد با تحمل تلفات سنگين به دفاع پرداخت و اين القاي در تهلكه، جايز بلكه واجب است.

2 ـ اين حكم (حرمت القاي نفس در تهلكه) حكم ارشادي و تأييد حكم عقل به قبح «القاي در تهلكه» است و بديهي است كه استنكار عقل در موردي است كه مصلحت مهمتر در بين نباشد ولي اگر حفظ مصلحت بزرگتري توقف بر آن يافت، عقل به جواز و گاه به لزوم و حسن القا حكم مي‎نمايد.

3 ـ هلاك و تهلكه به چند نحو متصور است كه از آن جمله، فنا و ضايع و بيهوده شدن است، و ممكن است مراد از تهلكه در آيه شريفه اين قسم هلاكت باشد و اين در موردي است كه در القاي در تهلكه، مقصد صحيح شرعي و عقلي نباشد; اما اگر مقصد صحيح و شرعي مثل حفظ دين و اداي تكليف و دفاع از احكام در نظر باشد، فداكاري و جانبازي، القاي در تهلكه و فنا نيست.

كسي كه در راه خدا و براي حفظ دين و مصالح عموم كشته شود ضايع و باطل نشده، بلكه باقي و ثابت‎تر گرديده و خود را به اعلي الثمن و گران ترين قيمتها فروخته است، پس در زمينه تحصيل مصلحت يا دفع مفسدتي كه شرعاً مهمتر از حفظ جان باشد، بذل جان و تن دادن به مرگ و شهادت، القاي در تهلكه نيست، نظير صرف مال كه اگر انسان آن را دور بريزد تبذير است ولي اگر براي حفظ آبرو و شرافت يا استفاده بيشتر بدهد، بجا و مشروع است.

4 ـ صبر و استقامت در ميدان جهاد و دفاع از دين، خصوص در مواردي كه پشت كردن به جنگ سبب تزلزل و شكست سپاه اسلام و غلبه كفار شود و فداكاري موجب تشويق مجاهدين گردد، با علم به شهادت ممدوح، بلكه واجب است و هيچ كس اينگونه مردانگي و ثبات قدم و استقامت را، القاي نفس در تهلكه كه ممنوع و حرام است، نشمرده بلكه هميشه بخصوص در صدر اسلام يكي از افتخارات بزرگ و سربلنديهاي سربازان خصوصاً پرچم داران سپاه و فرماندهان بوده است; مانند استقامت تاريخي و جانبازي و فداكاري جناب جعفر طيار ـ‎عليه السّلام‎ـ در جنگ موته; اين جانبازي و مجاهدت اقدام به شهادت درك سعادت و رستگاري و تقرب به خداوند متعال است، نه خودكشي و القاي نفس در هلاكت.

5 ـ آيه كريمه اگر چه دلالت بر حرمت القاي نفس در تهلكه دارد، اما چون متعلق نهي عنوان القاء در تهلكه است، و مثل تعلق نهي به موضوعات خارجيّه مانند شرب خمر يا قمار نيست، تحقق مصداق و فرد آن دائرمدار تحقق عنوان مذكور است، ممكن است يك اقدام و عملي در حالي يا نسبت به شخصي القاء در تهلكه باشد و در حالي ديگر يا نسبت به شخص ديگر نباشد، و بطوريكه يكي از علماي تفسير ذكر كرده است از روايات هم استفاده مي‎شود كه اين عنوان مصاديق مختلف دارد: گاهي القاي در تهلكه، ترك انفاق مال، و گاهي انفاق مال و گاهي ترك دفاع و جهاد و گاهي دفاع است چنانچه گاهي القاي در تهلكه، فردي و گاهي عمومي و همگاني است; بايد موارد و مناسبات و مصالح و مفاسد را در نظر گرفت: در بعضي موارد القاي در تهلكه صادق است و در بعضي موارد صادق نيست، و در پاره‎اي از موارد اگر هم صادق باشد ترك آن سبب سقوط در تهلكه دنيوي يا اخروي بزرگتر و غير قابل جبران مي‎شود.

پس از اين پاسخها، لازم است توضيح ذيل را نيز اضافه كنيم:

اولا، امام كه صاحب مقام امامت و عصمت است، از تمام امّت اعلم به احكام و معصوم از خطا و اشتباه است و آنچه از او صادر شود طبق فرمان الهي و تكليف شرعي مي‎باشد.

و ثانياً، بني اميه او را مي‎كشتند، خواه به سوي عراق مي‎رفت يا در مكه مي‎ماند. امام در اين مورد ملاحظه تمام مصالح را نمود، از مكه بيرون آمد براي اينكه در مكه او را نكشند و حرمت حرم هتك نشود و هركس با دقت برنامه قيام آن حضرت را ملاحظه كند مي‎فهمد كه امام براي آنكه شهادت و مظلوميتش حداكثر فائده را براي بقاي اسلام و احياي دين داشته باشد تمام دقايق و نكات را مراعات كرد.

و ثالثاً، هدف حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ از قيام و امتناع از بيعت و تسليم نشدن و تحمل آن مصائب عظيمه، نجات دين بود، و اين هدفي بود كه ارزش داشت امام براي حصول آن، جان خود و جوانان و اصحابش را فدا كند، از اين جهت شهادت را اختيار كرد و از آن مصيبات بزرگ استقبال نمود.

مقصود اصلي و بالذات حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ ، امتثال امر خدا و حفظ دين و حمايت از حق و كشيدن خط بطلان بر حكومت بني اميه و افكار و هدفهاي آنها بود و مقدمه رسيدن به اين مقصود، تسليم نشدن و استقامت تا سرحد شهادت و آن همه حادثه بود. مقصود امام، محبوب خدا و محبوب پيغمبر و مقبول عقل و وجدان پاك انسانيت بود.

اين مغلطه است اگر كسي بگويد با اينكه كشتن امام مبغوض خدا بود، چگونه امام خود به سوي آن رفت; زيرا امام كشتن خود را كه عمل ديگران بود نمي‎خواست و تا توانست از آن مانع شد و براي اتمام حجت، آن ستمگران را موعظه و نصيحت فرمود، ولي كشته شدن و شهادت در راه خدا محبوب آن حضرت بود و آن را از اعظم وسائل كمال قرب و رستگاري مي‎دانست و هر مؤمن و مسلماني بايد آرزومند و مشتاق شهادت باشد.

كشتن امام و اسير كردن اهل بيت، مبغوض خداوند و از جنايات و گناهان كبيره بلكه از اكبر كبائر است و همانطور كه در خطبه حضرت سجاد ـ‎عليه السّلام‎ـ در مدينه طيبه بيان شده «ثلمه عظيمه» (ضرر جبران ناپذير) بود، و ضرر و زيان آن براي عالم اسلام بيش از حد تصور بود و واجب بود كه آن اشقيا در انديشه چنين جنايتي نيفتند، و اگر كوههاي عالم را بر سرشان مي‎زدند، متعرض آن حضرت نگردند، ولي بر حسين ـ‎عليه السّلام‎ـ لازم نبود براي حفظ جان و دفع اين ثلمه عظمي تسليم آنها شده و با يزيد بيعت كند; زيرا در نظر واقع بين او، ضرر و زيان آن براي اسلام به مراتب بيشتر بود. چنانچه مصلحت «حفظ دين» و «امتناع از تسليم و بيعت» را به قدري بزرگ مي‎دانست كه در راه آن از جان خود و فرزندان و عزيزانش گذشت و در راه احياي اسلام و ابقاي كلمه توحيد همه را فدا كرد.

و به عبارت ديگر: تكليف مردم اطاعت از امام ياري و دفاع از وجود مقدس او و ترك تعرض به حريم حرمت آن حضرت و تكليف امام استقامت در راه عقيده و مقصد و تن دادن به شهادت و مصيبت براي بقاي اسلام بود. آيا چون مردم به تكليف خود عمل نكردند، امام هم بايد تكليف خود را انجام ندهد و به ذلّت تسليم شده و عقب نشيني كند، و دين و قرآن و شريعت را غريب و تنها بگذارد.

داستان اصحاب اخدود و آن مردان و بانوان با ايمان را كه خدا در قرآن3، بصيرت و صبرشان را ياد فرموده بخوانيد و بدقت مطالعه كنيد كه چگونه سوخته شدن به آتش را بر ترك ايمان و بازگشت به كفر برگزيدند، و از بوته آن امتحان عظيم، بي غل و غش و خالص بيرون آمدند.

بنابراين ثبات و استقامت در راه عقيده و ايمان و دعوت به خدا و حفظ دين و هدفهاي اساسي و عالي انساني با بصيرت و توجه و معرفت، مطلبي است و القاي نفس در تهلكه، مطلبي ديگر. فداكاري و ياري خدا و دين خدا از كسيكه عارف به محل و موقع و احكام آن باشد، باعث سربلندي و افتخار است و به زبان علمي موضوعاً و تخصصاً يا تخصيصاً از القاي نفس در تهلكه خارج مي‎باشد.

بديهي است دفع اين اشتباه در مورد اقدام پيغمبر يا امام محتاج به اين توضيحات نيست; زيرا چنانچه مكرر گفته شد: فعل و قول و تقرير (سنّت) امام نيز مانند پيغمبر از ادله احكام شرعيه است و در شأن ما نيست كه با اجتهاد خود، وظيفه امام را معين كنيم. بلي، از نظر فقهي و استنباط و تعيين تكليف خودمان، تعقيب اين بحث مفيد و سودمند است. به هرحال در اعمال و روش انبيا و ائمه ـ‎عليهم السّلام‎ـ اسرار و حكمي از امتحان عباد و اتمام حجت و تكميل نفوس و استصلاح بندگان و... مندرج است كه آشنائي في الجمله به آن حكمتها و مصالح، محتاج به غور و دقت بسيار در آيات و احاديث و حالات و رفتار ايشان است و آنچه ما بنويسيم، نيست مگر اندكي از بسيار و قطره‎اي از دريا.

كتاب فضل تو را آب

--------------------------------------------------------------------------------

1 ـ القاي نفس در تهلكه: يعني خود را در كاري انداختن، كه آن كار موجب هلاكت مي‎شود (القاء = انداختن تهلكه: هر كاري كه عاقبتش هلاكت باشد).

2 ـ سوره بقره آيه 195.

3 ـ سوره بروج.
منبع:
پايگاه اطلاع رساني دفتر حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني قم


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:47 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

خدا در آيين وهابيت!!

تفسیر طبری جلد 25 صفحه ی 6:
محمد بن منصور طبری از حسین بن محمد از ابو مشعر از محمد بن قیس روایت می کند: شخصی نزد کعب الاحبار (یهودی مسلمان نما که مورد اطمینان راویان سنی است) آمد و پرسید: خدای ما کجاست؟ مردم به او گفتند: این سؤال دارد؟ کعب گفت: رهایش کنید اگر عالم باشد علمش بیشتر می شود و اگر جاهل باشد یاد می گیرد.
می پرسی خدایمان کجاست؟ خداوند بر روی عرش تکیه داده و پایش را روی پای دیگر انداخته است. زمینی که روی آن هستی مقدار آن پانصد سال است و فاصله ی این زمین تا زمین دیگر پانصد سال تا آنکه هفت زمین تمام شود و سپس بین زمین تا آسمان هم پانصد سال فاصله است و خداوند هم بر عرش تکیه داده، این است که آسمانها از سنگینی اش در حال ترکیدن است.

اگر بخواهید می توانید آیه را اینگونه بخوانید «تکاد السماوات یتفطرن فوقهن ...» تا آخر آیه. خداوند متعال می فرمایند: نزدیک است آسمانها از بالا منفجر شود و ملائکه مشغول تسبیح پروردگارشان و استغفار برای اهل زمین اند. آگاه باشید که خداوند آمرزنده و مهربان است (شوری 5). مراد کعب الاحبار این است که آیه ی شریفه را دلیل بگیرد که ترکیدن و انفجار آسمانها از بالا بخاطر سنگینی خداوند است. آیا واقعاً نسبت دادن چنین مطالب مزخرف و زشتی به قرآن و کلام خداوند و اعجاز رسول الله خیانت نیست؟! در حالی که آیه ی شریفه دلالتی بر مطلب کعب ندارد، بلکه برای شکافتن و انفجار آسمانها و سترده شدن آنها هزاران دلیل علمی وجود دارد که اختر شناسان از دیرباز تا کنون از طرق علمی اسرار بسیار زیاد و عجیبی را از عوالم آسمانها و کهکشانها و علل انفجارات سماوی کشف کرده اند. هدف کعب الاحبار این است که فرهنگ یهود و عقیده ی تجسیم یعنی جسم انگاری خدا را منتشر کند، حتی اگر مخالف فطرت بشری باشد. چنانکه در روایت دیدیم مردم به آن شخص اعتراض کردند که این چه سؤالی است که می کنی؟ بله، هدف کعب تحریف آیات قرآن است، اما متأسفانه جناب خلیفه عمر و پس از او معاویه تمام زمینه های لازم را برای او فراهم آورده و چنان به او میدان دادند که مرجع مسلمانان در اسلام شد. اما چه می توان کرد که نفوذ فرهنگ یهود توسط کعب الاحبار یهودی و امثال او و تحت تأثیر قرار گرفتن راویان جاهل و نادان و بعضاً مغرض بهتر از این نتیجه نمی دهد !!

صحیح بخاری جلد6 صفحه ی 33
از عبدالله روایت شده: یکی از احبار (یهودی) نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: یا محمد ما می گوییم خداوند آسمانها را بر یک انگشت و درختان را بر یک انگشت و زمینها را بر یک انگشت و آب و خاک را بر یک انگشت و دیگر مخلوقات را بر یک انگشت نگهداشته و می گوید: پادشاه منم! (أنا الملک).
پیامبر (ص) از حرف او بعنوان تصدیق کلام خنده اش گرفت بطوری که دندانهای آن حضرت نمایان شد. سپس این آیه را قرائت نمودند: (خدا را آنگونه که باید نشناخته اند) «و ما قدروا الله حق قدره»
(محمد بن عبدالوهاب مؤسس وهابیت در پایان کتاب توحید فصل مخصوصی را باز کرده و در آنجا تعدادی از روایات تجسیم (جسم انگاری خداوند) را آورده و آنها را واجب و انکار آنها را کفر دانسته است. از جمله ی این روایات همان روایت گوزنهاست که عرش خدا را بر دوش دارند. و روایت دیگر روایت ذیل است که آقای عبدالوهاب اعتقاد به آن را واجب شمرده است و نتایجی را که از روایت استنتاج نموده، همه را پذیرفته است.)

کتاب التوحید محمد بن عبدالوهاب صفحه ی 225 تصحیح شیخ محمد سالم
محیسن استاد الازهر مصر
ابن مسعود می گوید: یکی از علمای یهود نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: یا محمد ما معتقدیم خداوند آسمانها را بر یک انگشت و درختان را بر یک انگشت و زمینها را بر یک انگشت و آب و خاک را بر یک انگشت و دیگر مخلوقات را بر یک انگشت نگهداشته و می گوید: پادشاه منم!
حضرت رسول (ص) به نشانه ی تصدیق اعتقادهای آن یهودی چنان خندید که دندانهای ایشان نمایان شد. در روایت مسلم آمده: «کوهها و درختان را بر یک انگشت نگه داشتهسپس آنها را تکان می دهد و می فرماید: پادشاه منم» و در روایت بخاری آمده: «آسمانها را بر یک انگشت وآب و خاک را بر یک انگشت و دیگر مخلوقات را بر یک انگشت نگه داشته است.»

و مسلم از ابن عمر روایت کرده: خداوند روز قیامت آسمانها را در هم می پیچد و به دست راستش می گیرد. سپس می فرماید: پادشاه منم، کجایند جبارین و متکبرین، سپس زمینها را هم در هم پیچیده و بدست چپش گرفته و می فرماید: پادشاه منم، کجایند جبارین و متکبرین.!!
از ابن عباس روایت شده: تمامی آسمانهای هفتگانه در دست خدا مانند دانه ی خردلی می ماند در دست یکی از شما. ابن جریر از یونس از ابن وهب از ابن زید از پدرش روایت می کند: رسول خدا فرمودند: آسمانهای هفتگانه در مقابل کرسی مانند هفت دِرهم است در مقابل سپر جنگی.
ابوذر می گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمودند: کرسی در مقابل عرش مانند حلقه ای است که در وسط بیابان بیفتد.
ابن مسعود می گوید: بین آسمان دنیا و آسمان بعدی پانصد سال و بین آن با آسمان دیگر پانصد سال و بین آسمان هفتم با کرسی پانصد سال و بین کرسی و آب پانصد سال و فاصله است و عرش بالای آب و خدا هم بالای عرش قرار دارد بطوری که هیچ عملی از اعمال شما از او مخفی نمی ماند.
این روایت را ابن مهدی از حماد بن سلمه از عاصم از زر از عبدالله روایت کرده است.
نظیر این روایت را مسعودی از عاصم از ابووائل از عبدالله روایت کرده است.
حافظ ذهبی می گوید: این روایت طرق و اسناد مختلفی دارد. عباس بن عبدالمطلب می گوید: رسول خدا (ص) فرمودند: آیا می دانید بین آسمان و زمین چقدر فاصله است؟ گفتیم خدا و رسولش بهتر می دانند. فرمودند: بین آن پانصد سال فاصله است، همین مقدار هم بین هر آسمان با آسمان دیگر است و حجم هر آسمان هم پانصد سال است و بین آسمان هفتم و عرش، دریایی است که پایین و بالای آن پانصد سال فاصله است و خداوند بالای آنها قرار دارد و هیچ عملی از اعمال بنی آدم از او مخفی نمی ماند. این روایت را ابی داود و دیگران روایت کرده اند. در روایت فوق نکاتی است:
1- تفسیر آیه ی «والارض جمیعاً قبضته یوم القیامه» (تمامی زمین روز قیامت در قبضه ی خدا خواهد بود.)
2- تمامی این علوم و امثال آن تا زمان یهودیان در عصر پیامبر (ص) باقی بوده که نه این علوم را انکار کرده اند و نه تأویل.
3- پیامبر (ص) حرفهای آن حبر (روحانی یهودی) را تصدیق نمودند و آیه ی قرآن را هم تصدیق او قرائت فرمودند.
4- خنده ی رضایت آمیز رسول خدا (ص) از آن همه علم گرانقیمت و فراوان در نزد آن حبر (روحانی یهود)
5- تصریح به داشتن دست برای خدا که آسمانها را در دست راستش و زمینها را در دست دیگرش می گیرد.
6- تصریح به سمت چپ برای خدا.
7- ذکر جبارین و متکبرین هنگام درهم پیچیدن آسمانها و زمین.
8- فرمایش حضرت که بودن دنیا در دست خداوند مانند دانه ی خردلی در کف دست یکی از آنهاست.
9- عظمت و بزرگی کرسی نسبت به آسمان.
10- عظمت و بزرگی عرش نسبت به کرسی.
11- این که عرش غیر از کرسی و آب است.
12- فاصله ی آسمانها از یکدیگر.
13- فاصله ی آسمان هفتم با کرسی.
14- فاصله ی کرسی با آب.
15- این که عرش بالای آب قرار دارد.
16- این که خداوند بالای عرش قرار دارد.
17- فاصله ی بین آسمان و زمین.
18- حجم هر آسمان پانصد سال است.
19- دریایی که بالای آسمانها است، بین پایین و بالای آن مسیر پانصد سال است.
پایان کلام محمد بن عبدالوهاب:
(این است نتایجی که محمد بن عبدالوهاب به عنوان رهبر و مقتدای وهابی ها از روایات فوق استنتاج کرده و آنها را پذیرفته است. پذیرفتن او یعنی پذیرفتن جمیع وهابی ها. خوب بخوانید و تدبر کنید، سپس قضاوت کنید «الآن حصحص الحق» (الآن حق آشکار می شود)
در پایان برای توجه برادران عزیز مسلمان ذکر چند نکته لازم و ضروری است:
1- طبق اعتقاد هر مسلمانی، اصلی ترین رکن اعتقادی اسلام که جدا کننده ی بین مسلمان و غیر مسلمان است، توحید خداوند تبارک و تعالی می باشد، (یعنی توحید در ذات، توحید در صفات، توحید در افعال) که هر چه افراد در این اعتقادات کاملتر شود، بیشتر به معرفت و رضایت و رضوان الهی دست یافته و کمالات معنوی و روحی و نفسانی و انسانی و اخلاقی آنان فزونتر می گردد.
2- هر مسلمانی می داند که گوهر و جوهره ی قرآن مجید، توحید است، توحید به معنای واقعی کلمه یعنی «الله نور السماوات والأرض»، «لیس کمثله شیء»، «لاتدرکه الأبصار و هو یدرک الأبصار»، «هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن». کسانی که خداوند را با آن عظمت خاص خداوندی و الهی اش آنقدر کوچک کرده اند که او را جسم دانسته و می پندارند که بر روی عرش نشسته که بر دوش حیوانات عجیب و غریبی به شکل انسان و گاو و شیر و یا گوزن های عجیب الخلقه قرار دارد و پاهایش را بر روی یکدیگر انداخته و یا کفش طلا پوشیده و در سبزه زارها قدم می زند. چگونه به خود حق می دهند اکثریت قاطع مسلمانان را به جرم اعتقاد نداشتن به چنین اباطیل و مزخرفاتی تکفیر کرده و از دین خارج بداند! ؟ !!
3- کسانی که خداوند را با آن همه عظمت و بزرگی کوچک کرده اند، چگونه می توانند به انبیاء الهی و اوصیاء ایشام (ع) اعتقاد پاک و سالم و راسخی داشته و مقامات بلند آنان را درک نمایند. العیاذ بالله خدایی که چنین باشد، پیامبرش چه خواهد بود !!
4- دیدیم که منشأ اعتقادات وهابیت، دین تحریف شده ی یهود است که توسط کعب الاحبار یهودی و امثال او تحت و تأثیر قرار دادن بعضی از راویان منحرف وارد فرهنگ غنی اسلامی شد و با تمامی تلاشی که ائمه ی معصومین صلوات الله علیهم اجمعین برای دفع آن نمودند، باز هم آثار شوم آن تا کنون باقی مانده که در عصر حاضر توسط شخصی بنام محمد بن عبدالوهاب رخ نموده است.
5- متأسفانه پیروان مذهب مذکور نه تنها به اشتباه خود اقرار و اعتراف نکرده اند، بلکه اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان را که اعتقادی به اباطیل و اوهام مذکور ندارند، جسورانه تکفیر کرده و از دین خارج دانسته و کافر خوانده اند و بالاتر آنکه داعیه رهبریت جوامع اسلامی را نیز داشته و دارد.
6- جادارد برادران مسلمان نصیحت دلسوزانه ی منادیان حق را پذیرفته و در افکار و عقاید و روش کسانی که خداوند را مادی دانسته و عصمت انبیاء و ائمه ی معصومین (ع) و مقدسات مذهبی را بی باکانه مورد هجوم قرار دادند و همه را به باد تمسخر گرفتند، بیشتر تدبیر و تدبر کرده و فریب ظواهر و قدرت و حشمت مادی آنان را نخورده و اعتقادات پاک خود را به خداوند متعال و انبیاء و ائمه ی معصومین (ع) به ثمن پست و ناچیز آنان نفروشند، چرا که روضه ی رضوان الهی اکبر و اعلای از کل عالم و آنچه در دست آن است، می باشد.
ذره ای قرب و تقرب به درگاه مقدس خداوندی با دلی پاک و نیتی عاری از شرک و ریا نه به این جهان که بر جمیع عوالم می ارزد. خاکساری به درگاه احدیت و تمسک به نوامیس الهی و انبیاء عظام و ائمه (ع) و زیارت مراقد شریفه ی آنان منع کرده و تخریب اماکن مقدسه و عتبات عالیات (از جمله مزار شریف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را که از دیرباز آرزوی ویرانی آن را داشته و بحمدالله از ترس مسلمانان هنوز موفق به انجام آن نشده و انشاءالله نخواهند شد) را شعار خود ساخته و زائرین قبور رسول خدا (ص) و اولاد طاهرینش (ع) و شهدا و صلحا را مشرک و بت پرست می خوانند، قطعاً قصدی جز بستن ابواب هدایت الهی نداشته و طریق آنها که با فطرت پاک بشری ناسازگار است هر مسلمان مؤمن پاکامنی را از آنان و عقائد و شعارهای دروغینشان و صرف اموال بی حد و حصرشان برای گمراهی مسلمانان، منزجر و و ناراحت می کند و دل هر مؤمن غیرتمندی را به درد می آورد. لذا وظیفه ی هر مسلمانی ایجاب می کند که خود را از دام ونیرنگ های آنان حفظ کرده و دیگران را نیز از خطر آنان بر حذر بدارد.
7- از باب حسن ختام و تیمن وتبرک، قدری از روایات شریفه ی نبی مکرم اسلام محمد مصطفی (ص) و ائمه ی معصومین (ع) را نقل کرده، تا هم اعتقاد حقه ی توحید اسلام آشکار شود و هم انحراف و هابیت و پیروان آنها و دوری آنان از حق و حقیقت روشن گردد.

کتاب توحید صدوق صفحه ی 398:
حفص بن غیاث از امام جعفر صادق از امام باقر از امام علی بن حسین زین العابدین از سید الشهداء حسین بن علی از سید الأوصیاء علی بن ابیطالب علیه السلام روایت می کند: روزی رسول خدا (ص) در مسجد نشسته بود که شخصی یهودی نزد او آمد و پرسید:
یا محمد! دعوت تو به چیست؟ فرمودند: شهادت به لا اله إلا الله و اینکه من رسول الله هستم. پرسید: خدایی که مردم را به وحدانیتش می خوانی و خود را رسول او می دانی چگونه است؟ فرمودند: ای یهودی، چگونگی و کیفیت ندارد، بلکه کیفیت مخلوق اوست. پرسید: خدایت کجاست؟ خدای من مکان ندارد، بلکه مکان مخلوق اوست. پرسید: آیا خدایت را دیده ای؟ فرمودند: خدا با چشم دیده نمی شود و در خیال نمی گنجد. پرسید: پس از کجا بدانیم که موجود است؟ فرمودند: از آیات و علاماتش. پرسید: آیا او عرش را بر دوش دارد یا عرش او را حمل می کند؟ فرمودند: ای یهودی خدای من نه در جایی حلول می کند و نه در محلی دارد...
(توضیح: این روایت شریفه به صراحت اعلام می دارد که خداوند نه با چشم دیده می شود و نه در تصورات و خیال اشخاص می آید و نه بر عرش جا دارد و هیچ گونه کیفیتی نداشته بلکه خود خالق کیفیت و مکان و عرش و... می باشد و خلاصه آنکه با صدای رسا تمامی ادعاهای وهابیون را باطل کرده و تکذیب می نماید.)

اصول کافی جلد 1 صفحه ی 85:
کلینی از عده ای از اصحاب و علماء شیعه از ... ابن ربیحه غلام رسول خدا (ص) روایت می کند: از امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام پرسیدند: خدایت را چگونه شناختی؟ فرمودند آنگونه که خودش معرفی کرده است. پرسیدند: چگونه خودش را معرفی کرده است؟ فرمودند: به هیچ صورتی شبیه نیست و با حواس درک نمی شود و با انسانها قابل قیاس نیست ...
دقت در این روایت هم صریحاً از خداوند متعال نفی صورت کرده و بطور عموم دلالت می کند که حق متعال با هیچ حسی، چشم یا غیر چشم، قابل ادراک نیست و اصلاً قیاس او با انسان که اشرف مخلوقات است غلط و نا معقول است تا چه رسد به موجودات پست تر از انسان!

کتاب توحید صدوق صفحه ی 107 و 108:
امام صادق (ع) از پدرانش (ع) روایت می فرمایند: رسول خدا (ص) از جایی می گذشت، دید شخصی چشمانش را به آسمان دوخته و دعا می کند، حضرت فرمودند: چشمانت را به زیر انداز، زیرا هرگز نمی توانی او را ببینی. همچنین روایت می کند: پیامبر از جایی می گذشت، دید شخصی دستانش را به آسمان بلند کرده و دعا می کند، به او فرمودند: دستهایت را پایین تر بیاور. چرا که دستت هرگز به او نخواهد رسید.

اصول کافی جلد 1 صفحه ی 82:
علی بن ابراهیم ... از هشام بن حکم روایت می کند: شخصی مادی و کافر از امام صادق (ع) پرسید: خدا چیست؟ فرمودند او چیزی است بخلاف تمام اشیاء، اینکه می گویم چیزی است، برای آنکه معنای (وجود) را برسانم، خداوند حقیقت شیء بودن (یعنی وجود) را دارد، جز آنکه جسم ندارد، صورت ندارد، با حواس درک نمی شود و نمی توان او را در جائی جست.
شخصی مادی پرسید: تو که می گویی خداوند شنوا و بیناست؟ فرمودند: بله، او مس شنود است اما نه با گوش و می بیند نه به وسیله ی چشم.

کتاب توحید صدوق صفحه ی :176
ابراهیم بن ابی محمود می گوید: به امام رضا (ع) عرض کردم: یابن رسول الله، مردم حدیثی از رسول خدا (ص) نقل می کنند که فرمودند: خداوند هر شب به آسمان دنیا پایین می آید. نظر شما درباره ی این حدیث چیست؟ فرمودند: خداوند لعنت کند کسانی که این حرفها را تحریف می کنند. به خدا قسم رسول خدا (ص) چنین چیزی نفرمودند، بلکه فرمودند: خداوند در ثلث آخر هر شب و در شب جمعه از ابتدای شب ملکی را به آسمان دنیا می فرستد و به او دستور می دهد، ندا کند: آیا درخواست کننده ای هست تا خواسته اش را برآورده کنم؟ آیا توبه کننده ای هست تا توبه اش را بپذیرم؟ آیا استغفار کننده ای هست تا او را بیامرزم؟ ای کسی که به دنبال خیر و اعمال نیک هستی بیشتر پیش رو و ای گنهکار و بد اعمال، دیگر دست بردار. این ملک تا طلوع فجر مدام ندا می دهد سپس به جایگاهش در ملکوت آسمانها باز می گردد.
این حدیث را پدرم از جدم رسول الله برایم فرمود.
چنانچه ملاحضه می شود این روایت صریحاً نزول خدا را به آسمان دنیا نفی می کند و به صراحت اعلام می دارد که خداوند ملکی را می فرستد نه آنکه خودش پایین می آید. در حالی که وهابیها معتقدند خداوند خودش به آسمان دنیا پایین می آید و ندا می دهد. چنانچه ابن بطوطه در سفرنامه خود نوشت که ابن تیمیه می گفت: خداوند مانند پاییین آمدن من از منبر پایین می آید!

کمال الدین صدوق صفحه ی :231
ابوحمزه می گوید: از امام باقر (ع) درباره ی آیه ی شریفه ی «کل شیء هالک إلا وجهه» (هرچیزی نابود شدنی است جز وحه خدا) پرسیدم، فرمودند: فلانی، بله همه چیز از بین خواهد رفت جز وجه خدا، خداوند بزرگتر از آن است که اینگونه وصف شود (یعنی برایش وجه و صورت تصور شود) بلکه وجه و صورت خدا، دین خداست ...

احتجاج طبرسی جلد 2 صفحه ی 190:
اباصلت می گوید: به امام رضا (ع) عرض کردم: یابن رسول الله معنای این خبر چیست که روایت می کنند: ثواب «لا اله إلا الله» نگاه کردن به صورت خداست؟ فرمودند: ای اباصلت هرکس خدا را به هر صورتی توصیف کند مانند داشتن صورت، کافر شده است، وجه خدا، انبیاء و رسولان و حجج الهی صلوات الله علیهم اجمعین هستند ... ای اباصلت، خداوند تبارک و عالی موصوف به مکان نمی شود و هرگز با چشم و اوهام و تصورات درک نمی گردد. در این روایت برای وجه الله، انبیا و حجج الهی معرفی شدند. می توان گفت که وجه الله مظاهر مختلفی دارد که در هر کجا موضوع خاص خودش را دارد که باید از طریق مبیّنین واقعی قرآن یعنی پیامبر و ائمه ی معصومین (ع) مشخص و معین گردد.

اصول کافی جلد 1 صفحه ی 82:
محمد بن عبدالله ... از حسین بن سعد: از ابوجعفر امام جواد (ع) سؤال شد: آیا می توان به خدا شیء اطلاق کرد (یعنی گفت خدا چیزی است؟) فرمودند: بله، به شرط آنکه حد تعطیل و حد تشبیه برای خدا تصور نشود.
حد تعطیل و حد تشبیه برای خداوند نقص است، هر چیزی که خداوند را از چیزی غافل کرده یا بیکار و ناتوان کند و یا موجب شباهت پروردگار به احدی از مخلوقات شود، باطل است، لذا اگر مراد از اینکه خدا چیزی هست، این باشد که مانند دیگر موجودات و مخلوقات است غلط است. اما اگر مراد این باشد که خداوند موجود است به حقیقت وجود و هیچ گونه نقص و شباهتی در او وجود ندارد، این عقیده صحیح است.
نظیر روایات فوق در کتب روائی و تفسیری و اعتقادی شیعه بحدی زیاد است که می توان به حقیقت از آنها کمال معرفت به حق متعال و توحید حقیقی را یافت و برخلاف آنچه کوته نظران وگمراهان می اندیشند حضرت حق و ذات الهی برتر از هر چیزی و دارای حقیقت وجود و لامکان و لازمان بوده و هیچ گونه نقص و تشبیهی در ذات مبارکش راه نداشته و همچنانکه خودش فرموده: «لیس کمثله شیء» و «لاتدرکه الابصار و هو یدرک الابصار» هست وبوده و خواهد بود.

 


ادامه مطلب