فضایل و كرامات امام هادی(ع)

با آنكه سیاست خلفای عباسی این بود كه توجه مردم را به فقهای درباری جلب كنند و آرأ و فتاوای آنان را به رسمیت بشناسند، اما در مدت اقامت امام هادی- علیه السلام - در سامرّأ چندین بار در میان فقهای وابسته به دربار اختلاف فتوا به وجود آمد و ناگزیر برای حل مشكل به امام مراجعه كردند و امام با دانش امامت و استدلال روشن، چنان مسئله را شكافت كه فقها در برابر آن ناگزیر به تحسین شدند.
اینك چند نمونه از این گونه موارد و فضایل آن حضرت را ذیلاً از نظر می گذرانیم:
1. كیفر مسیحی زناكار
روزی یك نفر مسیحی را كه با زن مسلمانی زنا كرده بود، نزد متوكل آوردند. متوكل خواست در مورد او حد شرعی اجرا شود، در این هنگام مسیحی اسلام آورد. «یحیی بن اكثم» قاضی القضات گفت: اسلام آوردن او، كفر و عملش را از میان برده و نباید حدّ در مورد او اجرا شود. برخی ار فقها گفتند باید سه بار در مورد او حد جاری شود. برخی دیگر به گونه ای دیگر فتوا دادند. وجود اختلاف آرأ و فتاوا، متوكل را مجبور ساخت تا از امام هادی - علیه السلام - استفتا كند. مسئله را در محضر امام مطرح كردند. امام پاسخ داد: «آنقدر باید شلاق بخورد تا بمیرد».
فتوای امام با مخالفت شدید «یحیی بن اكثم» و سایر فقها روبرو گردید و گفتند: این فتوا در هیچ آیه و روایتی وجود ندارد و از متوكل خواستند كه نامه ای به امام نوشته مدرك این فتوا را بپرسد. متوكل موضوع را به امام نوشت. امام در پاسخ پس از بسم الله نوشت: «فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا آمَنّا بِاللهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنّا بِهِ مُشْرَكِینَ فَلَمْ یَكُ یَنْفَعُهُمْ ایْمانُهُمْ لَمّا رَأوا بَأْسَنا سُنّه اللهِ الّتِی قِدْ خَلَتْ فِی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنِالكَ الْمُبطَلُونَ»[1] :«هنگامی كه قهر و قدرت ما را دیدند، گفتند: به خدای یگانه ایمان آوردیم و به بتها و عناصری كه آنها را شریك خدا قرار داده بودیم، كافر شدیم، ولی ایمانشان به هنگام دیدن قهر و قدرت ما، سودی ندارد. این سنت و حكم الهی است كه در میان بندگان وی جاری است و پیروان باطل در چنین شرائطی زیانكار شدند.»
متوكل، پاسخ مستدل امام را پذیرفت و دستور داد حد زناكار طبق فتوای امام اجرا شود.[2]
امام با ذكر این آیه شریفه، به آنان فهماند: همان طور كه ایمان مشركان، عذاب خدا را از آنها باز نداشت، اسلام آوردن این مسیحی نیز حد را ساقط نمی كند.
2 - نذر متوكل
روزی متوكل بیمار شد و نذر كرد كه اگر شفا یابد، تعداد «كثیری» دینار (= سكه زر) در راه خدا صدقه بدهد. هنگامی كه بهبود یافت، فقها را گرد آورد و پرسید چند دینار باید صدقه بدهم كه «كثیر» محسوب شود؟ فقها در این باره فتاوای مختلف دادند متوكل ناگزیر مسئله را از امام هادی سؤال كرد. امام پاسخ داد كه باید هشتاد و سه دینار بپردازی. فقها از این فتوا تعجب كردند و به متوكل گفتند از او بپرسید این فتوا را بر اساس چه مدركی داده است؟
متوكل موضوع را با امام مطرح كرد. حضرت فرمود: خداوند در قرآن می فرماید: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ فِی مَواطِنَ كَثِیرَه»[3] : «خداوند شما (مسلمانان) را در موارد «كثیر» یاری كرده است»، و همه خاندان ما روایت كرده اند كه جنگها و سریّه های زمان پیامبر(ص) اسلام هشتاد و سه جنگ است.[4]
3. متوكل عباسی در بدنش دمل بزرگی در آمده بود كه به هیچوجه خوب نمی شد، از زیادی درد در تب سوزانی بسر می برد، پزشكان مخصوص از معالجه فرو ماندند، مادر متوكل به حضرت امام علی النقی - علیه السلام - ارادت كامل داشت، كسی را پیش آن بزرگوار فرستاد و تقاضای دوای مؤثر نمود.
امام - علیه السلام - فرمود: روغن گوسفند با گلاب بیامیزید و بر دمل بنهید تا درد ساكت شود و سر بگشاید، این دستور را كه به خلیفه رساندند پزشكان معالج از تجویز چنین دارویی برای دمل خندید. آن دوا را هیچكدام نپسندیدند.
این خبر به مادر متوكل رسید پزشكان را ناسزا گفت و دستور داد آنها را از پیش متوكل خارج كنند خودش شخصاً آن دوا را تهیه كرد و بر دمل نهاد هماندم درد فرو نشست و اثر بهبودی آشكار شد بدون فاصله سر دمل باز گردیده مواده فاسد خارج شد.
متوكل در همان روز هزار مثقال زر مسكوك سرخ در همیان گذاشت و مهر مخصوص خود را بر آن زده برای آنجناب فرستاد. بعد از چند روز حسودان به متوكل رسانیدند كه حضرت هادی خیال خلافت دارد، هر سكه ای كه شما به ایشان می دهید صرف جمع آوری اسلحه می كند. متوكل بدگمان شد. شبی سعید وزیر دربار خود را دستور داد به وسیله نردبانی از راه بام نیمه شب بدون اطلاع برآن حضرت وارد شود و ببیند ایشان در چه حالند و آیا در منزل و خلوتخانه خاص ایشان اسلحه و اسباب و لوازم سلطنت یافت می شود، اگر پیدا كرد برای متوكل بیاورد. سعید با چند خادم نردبانی برداشته كنار دیوار منزل آن حضرت آمد به وسیله نردبان از راه بام با چند نفر وارد خانه شد، اتفاقاً شب تاریكی بود سعید وقتی داخل منزل گردید سرگردان گشت كه به كدام طرف برود و چگونه جستجو نماید. در این هنگام امام - علیه السلام - از درون خانه فرمود سعید همانجا باش تا برایت چراغی بفرستم.
فرستاده متوكل از این پیشامد در شگفت شد كه از كجا دانست من آمده ام چیزی نگذشت كه خادمی با چراغی افروخته یك دسته كلید پیش سعید آمد، گفت: امام فرموده تمام خانه های ما را جستجو كن هر چه از وسایل جنگ پیدا كردی بردار بعد از پایان تفحص پیش من بیا.
خادم اتاقها را یكی یكی باز كرد و سعید را راهنمایی نمود در هیچكدام از اتاقها آنچه را كه در جستجویش بود پیدا نكرد خدمت حضرت هادی - علیه السلام - رسید و داخل خلوتخانه ایشان شد دید حصیری افكنده و سجاده ای بر آن گسترده رو به قبله نشسته كنار سجاده شمشیری در غلاف نهاده است و همیانی كه ده هزار دینار داشت با مهر موكل بدون اینكه مهرش دست خورده باشد در گوشه اتاق است. امام - علیه السلام - فرمود از اسباب سلطنت در این خلوتخانه فقط همین شمشیر و دینارهاست كه چند روز پیش خود متوكل فرستاده هر دو را بردار و پیش او ببر تاحقیقت گفتار سخن چینان و حسودان بر او كشف شود. سعید آن شمشیر و همیان را برداشت و نزد متوكل آورد مشروحاً مشاهدات خود را شرح داد متوكل همینكه همیان را سر بسته به مهر خود دید بسیار شرمنده گشت و از كرده خوش پشیمان گردید چند نفری كه از روی حسادت سخن چینی كرده بودند كیفری بسزا داد و ده هزار دینار دیگر در همیان گذارد با همان همیان اول خدمت ایشان فرستاده و پوزش خواست.[5]
4. متوكل فرمان داد سه رأس از درندگان را به محوطه كاخ او بیاورند، آنگاه حضرت هادی - علیه السلام - را به كاخ دعوت كرد و چون آن گرامی وارد محوطه كاخ شد دستور داد درب كاخ را ببندند. اما درندگان دور امام می گشتند و نسبت به او اظهار روتنی می كردند و امام با استین خویش آنان را نوازش می كرد. سپس امام به بالا نزد متوكل رفت و مدتی با او صحبت كرد و بعد پایین آمد و باز درندگان همان رفتار قبلی را نسبت به امام تكرار كردند تا امام از كاخ خارج شد. و بعداً متوكل جایزه بزرگی برای امام فرستاد.
به متوكل گفتند: پسر عموی تو امام هادی - علیه السلام - با درندگان چنان رفتار كرد كه دیدی، تو نیز همین كار را بكن!
گفت: شما قصد قتل مرا دارید! و فرمان داد این جریان را فاش نسازند.[6]
امین الدین طبرسی از محمد بن حسن اشتر علوی روایت كرده كه با پدرم در خانه متوكل بودیم، من در آن هنگام طفل بودم، و جماعتی از آل ابوطالب و آل عباس و آل جعفر حضور داشتند، امام هادی - علیه السلام - وارد شد، همه آنان كه در خانه متوكل بودند به احترام او پیاده شدند. آن حضرت داخل شد، و برخی از حاضران به برخی گفتند: چرا برای این جوان پیاده شویم، نه شریفتر از ماست و نه سنش بیشتر است، به خدا سوگند برای او پیاده نخواهیم شد!
ابوهاشم جعفری كه در آنجا حاضر بود گفت: به خدا سوگند وقتی او را ببینید به احترام او با حقارت پیاده خواهید شد.
طولی نكشید كه آن حضرت از منزل متوكل بیرون آمد، چون چشم حاضران به آن گرامی افتاد همگان پیاده شدند. ابوهاشم گفت: مگر نگفتید پیاده نمی شویم؟!
گفتند: به خدا سوگند نتوانستیم خودداری كنیم بطوری كه بی اختیار پیاده شدیم.[7]
جمعی از اهالی اصفهان مثل ابوالعباس احمد بن نضر و ابو جعفر محمدبن علویه گفتند كه مردی دراصفهان بود به نام عبدالرحمان كه جزء شیعیان محسوب می شد. از او پرسیدند چرا این مذهب را برگزیده و به امامت هادی - علیه السلام - متعقد شده ای؟
گفت: به جهت معجزه ای كه از امام - علیه السلام - دیدم، و داستان از این قرار بود. من مردی فقیرو بی چیز بودم، ولی چون زبان و جرأت داشتم اهالی اصفهان در سالی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوكل فرستاند تا دادخواهی كنیم. روزی بیرون خانه متوكل ایستاده بودیم كه دستور احضار علی بن محمدبن رضا از سوی متوكل صادر شد، من به یكی از حاضران گفتم: این مرد كیست كه دستور احضارش صادر شد.
گفت: این مرد علوی است و رافضیان او را امام می دانند، و اضافه كرد كه ممكن است خلیفه برای قتل دستور احضارش را داده باشد. گفتم: از جای خود حركت نمی كنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم. ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانه متوكل می آید. مردم به احترام در دو طرف مسیر او صف كشیدند و او را تماشا می كردند، چون نگاهم بر او افتاد مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوكل را از او دفع نماید. آن حضرت از میان مردم می گذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمی كرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم، چون به من رسید با تمام رو به سوی من متوجه شد و فرمود: خدا دعای ترا پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان ترا زیاد كرد.
چون این را مشاهده كردم مرا لرزه گرفت و در میان دوستانم افتادم، دوستانم پرسیدند: چه شد؟ گفتم: خیر است و چیزی نگفتم. هنگامی كه به اصفهان بازگشتم خدا مال و فراوان به من عطا كرد، و امروز از اموال آنچه در خانه دارم قیمتش به هزار هزار درهم می رسد غیر از آنچه بیرون از خانه دارم و ده فرزند یافته ام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است، من به امامت آن مردی معتقدم كه از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید.[8]
5. زنی ادعا كرد كه من زینب دختر فاطمه زهرا(علیهما السلام) می باشم متوكل زن را طلبید و گفت كه زمان زینب تا به حال سالها گذشته تو جوانی. گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دست بر سر من كشیده و دعا كرده در هر چهل سال جوانی به من برگردد.
متوكل بزرگان آل ابو طالب و اولاد عباس و قریش را طلبید همه گفتند او دروغ می گوید، زینب(علیهما السلام) در فلان سال وفات كرده. زن گفت: اینها دروغ می گویند، من از مردم پنهان بودم كسی از حال من مطلع نبود تا اكنون ظاهر شدم، متوكل قسم خورد كه باید از روی دلیل ادعای او را باطل كرد،
ایشان گفتند بفرست امام هادی را حاضر كنند شاید او از روی حجت كلام این زن را باطل كند.
متوكل امام - علیه السلام - را حاضر كرد و جریان را برای حضرت شرح داد. امام - علیه السلام - فرمود: دروغ می گوید حضرت زینب (علیها السلام) در فلان سال وفات كرد. گفت: دیگران این را گفته اند دلیلی بر بطلان حرف او بیان كن، فرمود: حجت بر بطلان حرف او این است كه گوشت فرزندان فاطمه (علیها السلام) بر درندگان حرام است، او را بفرست نزد شیران اگر راست می گوید شیران او را نمی خورند، متوكل به آن زن گفت چه می گویی. گفت: من می خواهد مرا به این سبب بكشد حضرت فرمود: اینجا عده ای اینجا عده ای از فرزندان فاطمه(علیها السلام) هستند هر كدام را كه می خواهی بفرست تا این مطلب بر تو معلوم شود.
راوی گفت: رنگ صورتهای همه در این موقع تغییر كرد، بعضی گفتند چرا حواله بر دیگری می كند و خودش نمی رود، متوكل گفت: یا اباالحسن چرا خودت به نزد آنها نمی روی؟ فرمود: میل داری بروم. نردبانی گذاشتند امام - علیه السلام - داخل قفس و محل نگهداری حیوانات درنده شدند و در گوشه ای نشستند، شیران خدمت آن بزرگوار آمدند، از روی خصوع سر خود را در جلوی آن حضرت بر زمین نهادند آن حضرت دست بر سر آنها مالید و امر كرد كه كنار روند تمام به كناری رفتند و اطاعت آن جناب را می نمودند.
وزیر متوكل گفت: این كار درست نیست هر چه زودتر او را از این مكان خارج كن این تا مردم این معجزه را مشاهده نكنند همینكه امام - علیه السلام - پا بر نردبان نهاد شیران دور آن حضرت جمع شدند و خود را به لباس آن حضرت می مالیدند حضرت اشاره كرد كه برگردند و برگشتند، د راین موقع زن گفت: من ادعای باطل كردم ومن دختر فلان شخص هستم و فقر باعث شد كه چنین نیرنگی بزنم.[9]
6. ابوهاشم جعفری می گوید هنگامی كه یكی از سرداران سپاه واثق به نام بغا(كه نامی است تركی) برای دستگیری اعراب از مدینه عبور می كرد، در مدینه بودم. امام هادی - علیه السلام - به ما فرمود: برویم تجهیزات این ترك را ببینیم. بیرون آمدیم وتوقف كردیم، سپاه آماده او را نزد ما گذشتند. و بغا رسید. امام - علیه السلام - با او چند جمله به زبان تركی صحبت كردند. و او از اسب پیاده شد و پای امام را بوسید.
ابو هاشم می گوید: ترك را قسم دادم كه با تو چه گفت: ترك پرسید: این مرد پیامبر است؟
گفتم: نه. گفت: مرا به اسمی كوچك خواند كه در كوچكی در شهرهای ترك به آن نامیده می شدم و تا این ساعت هیچكس از آن اطلاعی نداشت.[10]
7. یونس نقاش در سامراء همسایه امام هادی - علیه السلام - بود و پیوسته به حضور امام - علیه السلام - می شد و به آن حضرت خدمت می كرد. یك بار در حالی كه می لرزید به خدمت امام‌ آمد و عرض كرد: مولای من وصیت می كنم با خانواده ام به نیكی رفتار نمایید.
امام - علیه السلام - چه شده است؟
عرض كرد: آماده مرگ شده ام! امام با تبسم فرمود: چرا؟
عرض كرد: موسی بن بغا از سرداران و درباریان قدرتمند عباسی نگینی به من داد تا بر آن نقشی برآورم و آن نگین از خوبی به قیمت در نمی آید، وقتی خواستم نقش كنم نگین شكست و دو قسمت شد، فردا روز وعده است كه نگین را به او تسلیم نمایم، موسی بن بغا یا مرا هزار تازیانه می زند یا می كشد.
امام - علیه السلام - فرمود: به منزل برو تا فردا چیزی جز خیر و خوبی پیش نمی آید.
فردای آن روز اول وقت، یونس در حالی كه لرزه اندام او را فراگرفته بود خدمت امام آمد و عرض كرد فرستاده موسی بن بغا آمده انگشتر را می خواهد.
فرمود: نزد او برو چیزی جز خیر و خوبی نخواهی دید.
عرض كرد: مولای من، به او چه بگویم. امام - علیه السلام - با تبسم فرمود: نزد او برو و آنچه به تو خبر می دهد بشنو، چیزی جز خیر نخواهی دید.
یونس رفت و خندان بازگشت و عرض كرد: مولای من، چون نزد او رفتم گفت: دختران كوچك من برای این نگین با هم دعوا كردند، آیا ممكن است آن را دو نیم كنی تا دونگین شود، و ترا (به پاداش این كار) بی نیاز سازم؟
امام - علیه السلام - خدا را ستایش كرد و به یونس فرمود: به او چه گفتی؟
عرض كرد: گفتم مهلت بده فكر كنم چطور این كار را انجام دهم.
فرمود: خوب جواب گفتی.[11]
8. امام هادی - علیه السلام - را در یك مجلس ولیمه و میهمانی دعوت كردند همینكه آن بزرگوار وارد مجلس شد همه به احترام امام ساكت شده و مؤدب نشستند، ولی در این میان جوانی به امام احترام نگذاشت و در محضر آن حضرت شروع كرد به مسخره كردن و خنده های بیجا نمودن! امام هادی - علیه السلام - فرمود: چه شده كه خنده تمام وجود ترا احاطه كرده و از یاد خدا غافل شده ای، بدان كه تا سه روز دیگر جزء اهل قبور خواهی شد و همان شد كه امام فرموده بود.[12]
9. ابو هاشم جعفری نقل می كند كه من در فشار اقتصادی شدیدی قرار گرفتم، به محضر امام هادی - علیه السلام - شرفیاب شدم، به من اجازه فرمود كه بنشینم و بعد فرمود: ای اباهاشم می خواهی شكر كدام نعمت الهی را به جا آوری؟ گفت: متحیر ماندم كه در پاسخ امام چه بگویم.
امام - علیه السلام - فرمود: خداوند تبارك و تعالی به تو روزی ایمان عنایت فرموده، بدنت را به آتش جهنم حرام كرده، به تو برای انجام طاعات عافیت و سلامتی داده. تو را روزی قناعت داده تا به ابتذال كشیده نشوی. بعد آن بزرگوار فرمود: ابتدا من شروع به صحبت كردم زیرا گمان بردم كه می خواهی لب به شكایت بگشایی ودستور دادم كه صد دینار برایت بیاورند و تو آن را قبول كن.[13]
10. زرافه نگهبان مخصوص متوكل می گوید: متوكل مردی اهل لهو و لعب و بازیهای مختلف بود، به همین علت یك مرد هندی كه در شعبده بازی احاطه خاصی داشت به كاخ خود آورده بود تا سرگرم باشد.
یك روز تصمیم گرفت كه امام هادی - علیه السلام - را توسط مرد شعبده باز مسخره و اهانت نماید. به او گفت اگر باعث خجلت و اذیت امام - علیه السلام - شوی هزار دینار ناب به تو خواهم داد.
مرد هندی قبول كرد و دستور داد چند مرغ بریان طبخ كنند و روی ظروف غذا بگذارند و خود در كنار سفره نشست، آنگاه امام - علیه السلام - را دعوت كردند كه به سر سفره غذا حاضر شوند.
در همان مكان پارچه ای به دیوار آویزان بود كه نقش یك شیر بر آن بود. شعبده باز درست در كنار آن نقش نشسته بود. حاضرین مشغول غذا خوردن شدند. امام - علیه السلام - دست مبارك را دراز كردند كه از مرغ استفاده كنند شعبده باز آن را به پرواز در آورد و باز به محل دیگر سفره دست دراز كردند بار دیگر شعبده باز مرغ را به پرواز در آورد و تمامی اهل مجلس خندیدند.
ناگهان امام هادی - علیه السلام - دست را بر صورت شیر بر پشت سر شعبده باز زد و فرمود: او را بگیر. شیر تجسم یافت و بر او حمله كرد و مقابل چشم همه او را بلعید و به جای خود برگشت و به صورت اول در آمد.
حاضرین متحیر و وحشت زده شدند امام - علیه السلام - از جا برخاست. متوكل گفت: از تو می خواهم از مجلس بیرون نروی مگر آنكه شعبده باز را برگردانی.
«فَقالَ وَاللهِ لاتَری بَعْدَها اُتُسَلِّطَ اَعْداءَ اللهِ عَلی اَوْلِیاء اللهِ»
امام - علیه السلام - فرمود: به خدا سوگند دیگر او را نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می كنی؟!
سپس از مجلس خارج شدند و دیگر كسی مرد شعبده باز را ندید.[14]
11. زرافه نگهبان مخصوص متوكل نقل می كند: كه در روز عید متوكل برنامه سلام داشت تصمیم گرفت كه از برابر امام هادی - علیه السلام - عبور كند. وزیرش به او گفت: این كار برای شما سبك است، مردم حرفها و قضاوتها خواهند كرد. متوكل گفت: من ناچارم كه این كار را بكنم. وزیر گفت: پس اگر جدی هستید با سرداران سپاه و أشراف دربار بروید كه كسی نفهمد شما برای دیدار امام هادی - علیه السلام - می روید فكر كنند همینطور عبورتان از برابر ایشان افتاده است.
روای می گوید: وقتی با حضرت روبرو شدند من خود را به آن بزرگوار رساندم و عرض كردم كه متوكل قصد احترام به شما را داشته است. امام - علیه السلام - فرمود: ساكت باش هیهات او سه روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. راوی می گوید: پس از شنیدن این پیشگویی حضرت، به سراغ معلمی شیعی مدهب رفتم كه با او رفت و آمد داشتم و زیاد با او مزاح می كردم كه تو رافضی هستی. بعد از نماز عشا او را خواستم و گفتم: من امروز مطلبی را از امام تو شنیدم. گفت: چه شنیدی؟ جریان را برایش شرح دادم. گفت: به تو بگویم و نصیحت مرا قبول كن. گفتم بگو هر چه می خواهی. گفت: اگر امام هادی - علیه السلام - آن طور كه تو نقل كردی فرموده باشد فوراً برو و مال و اموالت را جمع كن كه متوكل بعد از سه روز یا می میرد و یا او را می كشند. راوی ادامه می دهد كه من از حرف مرد شیعه عصبانی شدم و او را سرزنش كردم ولی وقتی به خانه آمدم و با خود خلوت كردم پیش خود گفتم دور از عقل نیست كه جانب احتیاط را بگیرم و مال و اموالم را جمع كنم. بی درنگ به كاخ متوكل رفتم و هر چه داشتم جمع كردم.
درست در شب چهارم متوكل كشته شد و من جان و مالم به سلامت ماند و من مذهب شیعه را انتخاب كردم و خود را موظف به خدمتگزاری امام - علیه السلام - نمودم از آن گرامی خواستم كه در حقم دعا كند تا حق ولایت را نسبت به آن خانواده ادا كنم.
12. یك بار امام ـ علیه السلام ـ را در یك مجلس ولیمه و میهمانی دعوت كردند همینكه آن بزرگوار وارد مجلس شد همه به احترام امام ساكت شده و مؤدب نشستند، ولی در این میان جوانی به امام احترام نگذاشت و در محضر آن حضرت شروع كرد به مسخره كردن و خنده های بیجا نمودن! امام هادی ـ علیه السلام ـ فرمود: چه شده كه خنده تمام وجود ترا احاطه كرده و از یاد خدا غافل شده ای، بدان كه تا سه روز دیگر جزء اهل قبور خواهی شد و همان شد كه امام فرموده بود.[15]
13. ابو هاشم جعفری نقل می كند كه من در فشار اقتصادی شدیدی قرار گرفتم، به محضر امام هادی ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم، به من اجازه فرمود كه بنشینم و بعد فرمود: ای اباهاشم می خواهی شكر كدام نعمت الهی را به جا آوری؟ گفت: متحیر ماندم كه در پاسخ امام چه بگویم.
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند تبارك و تعالی به تو روزی ایمان عنایت فرموده، بدنت را به آتش جهنم حرام كرده، به تو برای انجام طاعات عافیت و سلامتی داده. تو را روزی قناعت داده تا به ابتذال كشیده نشوی. بعد آن بزرگوار فرمود: ابتدا من شروع به صحبت كردم زیرا گمان بردم كه می خواهی لب به شكایت بگشایی و دستور دادم كه صد دینار برایت بیاورند و تو آن را قبول كن.[16]
14. زرافه نگهبان مخصوص متوكل می گوید: متوكل مردی اهل لهو و لعب و بازیهای مختلف بود، به همین علت یك مرد هندی كه در شعبده بازی احاطه خاصی داشت به كاخ خود آورده بود تا سرگرم باشد.
یك روز تصمیم گرفت كه امام هادی ـ علیه السلام ـ را توسط مرد شعبده باز مسخره و اهانت نماید. به او گفت اگر باعث خجلت و اذیت امام ـ علیه السلام ـ شوی هزار دینار ناب به تو خواهم داد.
مرد هندی قبول كرد و دستور داد چند مرغ بریان طبخ كنند و روی ظروف غذا بگذارند و خود در كنار سفره نشست، آنگاه امام ـ علیه السلام ـ را دعوت كردند كه به سر سفره غذا حاضر شوند.
در همان مكان پارچه ای به دیوار آویزان بود كه نقش یك شیر بر آن بود. شعبده باز درست در كنار آن نقش نشسته بود. حاضرین مشغول غذا خوردن شدند. امام ـ علیه السلام ـ دست مبارك را دراز كردند كه از مرغ استفاده كنند شعبده باز آن را به پرواز در آورد و باز به محل دیگر سفره دست دراز كردند بار دیگر شعبده باز مرغ را به پرواز در آورد و تمامی اهل مجلس خندیدند.
ناگهان امام هادی ـ علیه السلام ـ دست را بر صورت شیر بر پشت سر شعبده باز زد و فرمود: او را بگیر. شیر تجسم یافت و بر او حمله كرد و مقابل چشم همه او را بلعید و به جای خود برگشت و به صورت اول در آمد.
حاضرین متحیر و وحشت زده شدند امام ـ علیه السلام ـ از جا برخاست. متوكل گفت: از تو می خواهم از مجلس بیرون نروی مگر آنكه شعبده باز را برگردانی.
«فَقالَ وَاللهِ لاتَری بَعْدَها اُتُسَلِّطَ اَعْداءَ اللهِ عَلی اَوْلِیاء اللهِ»
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: به خدا سوگند دیگر او را نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می كنی؟!
سپس از مجلس خارج شدند و دیگر كسی مرد شعبده باز را ندید.[17]
15. و همان راوی نقل می كند: كه در روز عید متوكل برنامه سلام داشت تصمیم گرفت كه از برابر امام هادی ـ علیه السلام ـ عبور كند. وزیرش به او گفت: این كار برای شما سبك است، مردم حرفها و قضاوتها خواهند كرد. متوكل گفت: من ناچارم كه این كار را بكنم. وزیر گفت: پس اگر جدی هستید با سرداران سپاه و أشراف دربار بروید كه كسی نفهمد شما برای دیدار امام هادی ـ علیه السلام ـ می روید فكر كنند همینطور عبورتان از برابر ایشان افتاده است.
روای می گوید: وقتی با حضرت روبرو شدند من خود را به آن بزرگوار رساندم و عرض كردم كه متوكل قصد احترام به شما را داشته است. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: ساكت باش هیهات او سه روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. راوی می گوید: پس از شنیدن این پیشگویی حضرت، به سراغ معلمی شیعی مدهب رفتم كه با او رفت و آمد داشتم و زیاد با او مزاح می كردم كه تو رافضی هستی. بعد از نماز عشا او را خواستم و گفتم: من امروز مطلبی را از امام تو شنیدم. گفت: چه شنیدی؟ جریان را برایش شرح دادم. گفت: به تو بگویم و نصیحت مرا قبول كن. گفتم بگو هر چه می خواهی. گفت: اگر امام هادی ـ علیه السلام ـ آن طور كه تو نقل كردی فرموده باشد فوراً برو و مال و اموالت را جمع كن كه متوكل بعد از سه روز یا می میرد و یا او را می كشند. راوی ادامه می دهد كه من از حرف مرد شیعه عصبانی شدم و او را سرزنش كردم ولی وقتی به خانه آمدم و با خود خلوت كردم پیش خود گفتم دور از عقل نیست كه جانب احتیاط را بگیرم و مال و اموالم را جمع كنم. بی درنگ به كاخ متوكل رفتم و هر چه داشتم جمع كردم.
درست در شب چهارم متوكل كشته شد و من جان و مالم به سلامت ماند و من مذهب شیعه را انتخاب كردم و خود را موظف به خدمتگزاری امام ـ علیه السلام ـ نمودم از آن گرامی خواستم كه در حقم دعا كند تا حق ولایت را نسبت به آن خانواده ادا كنم.

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سوره غافر: 84 - 85.
[2] . شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیأ التراث العربی، ج‏18، ص 408 (باب 36 من ابواب حد الزنا) - شریف القرشی، باقر، حیاه الامام الهادی، الطبعه الاولی، بیروت، دار الأضوا، 1408 ه.ق، ص‏240.
[3] . سوره توبه: 25.
[4] . سبط ابن الجوزی، تذكره الخواص، نجف، المكتبه الحیدریه، 1383ه.ق، ص 360 - شریف القرشی، همان كتاب، ص 240.
[5] . احقاق الحق، ج 12، ص453.
[6] . احقاق الحق، ج12، ص451.
[7] . اعلام الوری، ص360.
[8] . بحار الانوار، ج50، ص141.
[9] . مناقب، ج4، ص 416.
[10] . بحار، ج 50، ص124.
[11] . بحار، ج50، ص 125.
[12] . مناقب، ج4 ، ص414.
[13]. امالی صدوق، ص412.
[14] . بحار، ج50، ص147.
[15] . مناقب، ج4 ، ص414.
[16]. امالی صدوق، ص412.
[17] . بحار، ج50، ص147.
مهدي پيشوايي- سيره پيشوايان، ص 599 - و سيد كاظم ارفع- سيره عملي اهل بيت(ع)، ج12، ص 9


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:53 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

ملازاده و دروغ بزرگ!

ملازاده و دروغ بزرگ! تازه ترین اظهارات ملازاده:«جمهوری اسلامی از اسرائیل صد درجه بدتر وخونخوارتراست چون اسرائیل بعد از شصت سال مسجدالاقصی را نتوانسته خراب کند ولی جمهوری اسلامی یک مسجد در تهران نگذاشته باقی بماند به گزارش سرویس دینی جام نیوز، ملازاده مجری شبکه وصال فارسی که چندی پیش بافرار از ایران وپناهندگی به انگلیس اقدام به راه اندازی شبکه ماهواره ای کرد، بعد از ایجاد اختلاف بین دست اندرکاران این شبکه وتعطیلی موقت برنامه های زنده آن، خود را به آب و آتش می زند تا کینه اش را با اسلام و جمهوری اسلامی نشان دهد.
در همین راستا ملازاده در تازه ترین اظهارات خود چنین گفت:«جمهوری اسلامی از اسرائیل صد درجه بدتر وخونخوارتراست چون اسرائیل بعد از شصت سال مسجدالاقصی را نتوانسته خراب کند ولی جمهوری اسلامی یک مسجد در تهران نگذاشته باقی بماند چون خونخوار تر و خطرناک تراز اسرائیل است.»
این مجری شبکه وهابی که به افراطی گری مشهور است و به خاطر این خصلت حتی درمیان اهل سنت نیز منفور می باشد بدون توجه به بینش مندی مخاطبان و صحت وسقم موضوعات فقط به سخن پراکنی می پردازد، گویا ملازاده اطلاع ندارد که در تهران بیش از 2000 مسجد وجود دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: جام نیوز


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:53 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

بخش هایی از زندگی عایشه (با استناد به روایات اهل سنت)

بخش هایی از زندگی عایشه (با استناد به روایات اهل سنت)

از جمله موارد مورد اختلاف بین شیعه و سنی جایگاه جناب عائشه دختر ابوبکر و یکی از همسران پیامبر اکرم ص است
اهل سنت مقام وی را به حدی بالا می برند که با وجود لغزشهای توجیه ناپذیری که گاه از او سر زده و عناد و دشمنی که با برخی صحابه به خصوص امیر المومنین و امام مجتبی ع داشته ، همه را نادیده گرفته و وی را ام المومنین می نامند و نقل هر گونه انحرافی از ایشان را جسارت به ساحت مقدس پیامبر دانسته و فرد منتقد را کافر می شمرند ؟
شیعه نیز در عین حال که وی را همسر پیامبر و مورد احترام می داند و سب و لعن وی را حرام می شمرد ، قائل است که وی در زندگی خود دچار لغزشها و انحرافات بزرگی بوده است که شایسته مقام کسی که ام المومنین است نیست بلکه شایسته مقام کسی که همسر پیامبر است نمی باشد

حال بدون هیچ گونه عناد و تعصبی در این جا پرونده اعمال وی را به نقل از کتب خود اهل سنت باز می کنیم تا حقیقت امر بر همگان روشن شود :
1- سیره عایشه در برده داری :

نووی یکی از علمای اهل سنت در این باره می نویسد :

..... عایشه دست یکی از بردگانش را قطع کرد و حفصه ( دختر عمر و همسر دیگر پیامبر ) نیز یکی از کنیزانش را به گمان اینکه او سحر کرده به قتل رسانید

المجموع 20/ص39

چند سوال :

آیا به صرف گمان می توان کسی را به قتل رسانید ؟
آیا اجرای حدود تنها وظیفه حاکم یا قاضی نیست ؟
آیا حکم فقهی سحر کردن ، کشتن ساحر است ؟
آیا زن می تواند قاضی یا مجری حکم باشد ؟
آیا در قرآن نیامده که اگر همسران پیامبر خطایی کنند عذابشان مضاعف است ؟
آیا با وجود پیامبر زن می تواند بدون مشورت وی چنین اعمالی مرتکب شود ؟
آیا همسران پیامبر الگوی دیگران نبودند ؟

عایشه و فریب خوردن وی در راه اندازی جنگ جمل :

هنگامی که عایشه از عبد الله بن عمر پرسید:
چرا مرا از رفتن به جنگ با حضرت علی ع منع نکردی ؟ عبد الله بن عمر در پاسخ وی گفت :
عبد الله بن زبیر تو را فریب داده و به جنگ با حضرت علی ع تشویق کرده بود و نصیحت من فایده ای نداشت زیرا تو از عبد الله بن زبیر پیروی کرده و به هیچ وجه با آراء و نظرات او مخالفت نمی کردی

سیر اعلام النبلاء 2/193 شرح حال عایشه ش19 و ج 3/ ص211 شرح حال عبد الله بن عمر ش45 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 20/ ص107

چند سوال :

اگر چنین مطلبی صحت دارد چرا اهل سنت از آل زبیر دفاع می کنند ؟
دفاع از خلیفه مسلمین اولی است یا دفاع از آل زبیر و مسببان جنگ جمل؟
ایا عایشه علیه خلیفه وقت ( امام علی ع ) خروج و مردم را علیه او به جنگ تحریک ننمود ؟
ایا به اعتقاد خود اهل سنت کسی که علیه خلیفه وقت قیام کند ، محکوم نیست ؟
ایا ریختن خون هزاران مسلمان در جنگ جمل ثمرات فریب خوردن عایشه نبود؟
ایا با وجود این می توان عایشه را در عمل به دستورات دین الگو دانست ؟
ایا پیامبر اکرم عایشه را در قضیه این جنگ ظالم ندانسته بودند ؟ ( به زودی در همین جا می آید )

عایشه و اعتقاد به تحریف قرآن :

مخالفین شیعه همواره شیعه را متهم به اعتقاد داشتن به تحریف قرآن کرده اند حال آنکه شیعه چنین اعتقادی ندارد ،با اینکه بارها و بارها اعتقادات جناب عایشه ، عمر و ابو موسی اشعری و ... مبنی بر تحریف قرآن در کتب معتبر خود اهل سنت ذکر شده برای نمونه اعتقادات عایشه را می آوریم و بقیه را در موضوع مربوطه در انجمن اهل سنت ببینید

1- عائشه قائل به ناپديد شدن دو سوم سوره احزاب بود

2 - عائشه می گفت :
: «كانت سورة نقرأ فى زمن النبي مأتي آية، فلما كتب عثمان المصاحف لم نقدر منها الاّ ما هو الان».
الاتقان 2: 4

3- عائشه مى گويد:
«كان فيما انزل من القرآن: عشر رضعات معلومات يحرّمن ثم نسخن بخمس معلومات، فتوفي رسول الله ـ صلى الله عليه و آله سلّم ـ و هنّ فيما يقراً من القرآن».
صحيح مسلم 4: 167

4- و در مصحف عائشه چنين آمده:
«إنّ اللّهَ و ملائكته يصلون على النبي يا ايّها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلموا تسليماً و على الذين يصلّون الصفوف الاول». الاتقان 2: 42 ـ41 ـ4

چند سوال :

آيا اين ادعاها به معناى تحريف قرآن نيست؟
آيا ما مى توانيم به اين قرآن استدلال كنيم و در برابر يهود و نصارى مدعى سلامت قرآن و عدم سلامت تورات و انجيل موجود شويم؟!
ایا با وجود این سخنان اتهام اعتقاد شیعه به تحریف قرآن صحیح است؟
ایا خود قرآن در ایاتی قائل به عدم تحریف خود نشده ؟ سوره حجر/9 و فصلت/41 و42
ایا سخن عایشه با این ایات متناقض نیست ؟ قال الله تعالی :

ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

عایشه و مخالفت با نهی پیامبر از شرکت در جنگ جمل :

ابن عبد ربه یکی از علمای بزرگ اهل سنت ماجرای تذکر پیامبر اکرم ص به عایشه در مورد جنگ جمل را این گونه نقل می کند :
ای عایشه گویا تو را می بینم که در مسیر جنگ جمل سگهای منطقه حواب به روی تو و همراهانت پارس می کنند
ای عایشه تو در حالی که ظالم هستی و در حق علی ظلم می کنی به جنگ او می روی

العقد الفرید 4/332 وصحیح بخاری 9/134 کتاب الحج باب فضل الحج المبرور شرح حدیث 117

چند سوال :

اگر چنین مطلبی صحت دارد چرا عایشه تذکر پیامبر و دستورات ایشان را نادیده گرفته و در حالی که می دانست ظالم است به جنگ حضرت علی ع رفت ؟
ایا نادیده گرفتن دستورات پیامبر به منزله مخالفت با ایشان نیست ؟
ایا خدا در قرآن به اطاعت از پیامبر فرمان نداده ؟ ( اطیعو الله و اطیعو الرسول )
ایا امر اطیعوا ظهور در وجوب ندارد ؟
ایا اطاعت نردن از پیامبر مساوی با عدم اطاعت از قرآن نیست ؟
ایا عدم اطاعت از قرآن مساوی با عدم اطاعت از خود خدا نیست ؟
نتیجه عدم اطاعت از خدا چیست ؟
ایا ظالم ، را می توان عادل دانست ؟ قال الله تعالی :

ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

عایشه و کمک گرفتن از یهود برای شفا از بیماری :

عمره دختر عبد الرحمن می گوید :
عایشه مریض شده بود و یکی از زنان یهودی برای بهبودی او دعا می کرد.وقتی ابوبکر وارد شد و صحنه را مشاهده کرد از زن یهودی خواست تا برای بهبودی بیماری عایشه قران بخواند

العقد الفرید 4/331

شافعی در مقام دفاع از عایشه به توجیه عمل وی پرداخته و معتقد است که دعاهای اهل کتاب ( یهود و نصاری) در حق مسلمانان اشکالی ندارد و مسلمانان برای شفای بیماران خود می توانند از یهود و نصاری در خواست دعا کنند

الام - للشافعی 7/ 250

چند سوال :

ایا با وجود دسترسی به پیامبر اکرم ص ، درخواست دعا از یهودی جفا به پیامبر نبود؟
ایا عایشه نمی دانست که پیامبر اکرم مصداق ایه مباهه بوده و با یک اشاره می تواند وی را شفا دهد ؟
ایا قران بزرگترین دشمن مسلمین را یهود نمی داند؟
ایا درخواست دعا وطلب شفا از یهود ، به منزله اعتقاد به اعمال ایشان و تایید انها نیست ؟
چرا ابوبکر عایشه را متوجه کار اشتباهش ننمود ؟
چرا ابوبکر هم رویه و سیره عایشه را دنبال کرد ؟
چرا وقتی علمای اهل سنت نتوانستند صحت خبر را مخدوش کنند انرا توجیه می کنند ؟
ایا می توان از جمله فضایل عایشه کمک گرفتن وی از یهود را نام برد ؟ قال الله تعالی :

ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

عایشه و حسادت :

ابو اسید درباره ماجرای توطئه عایشه و حفصه علیه یکی از همسران پیامبر می گوید :
پیامبر اکرم ص با یکی از زیباترین زنان زمان خود از بنی عامر بن صعصعه به نام اسماء بنت نعمان ازدواج کرد و مرا مامور آوردن او نمود
پس از احضار اسماء بنت نعمان عایشه و حفصه مشغول آرایش او شدند.
عایشه و حفصه به زیبایی این همسر پیامبر حسادت کرده و گفتند :
پیامبر به خاطر زیبایی این زن او را به ما ترجیح داده و به او توجه بیشتری خواهد کرد
لذا با همکاری یکدیگر نقشه ای طراحی کرده و به همسر جدید پیامبر گفتند :
پیامبر از شنیدن جمله ( اعوذ بالله منک ) : ( از دست تو به خدا پناه می برم ) خوشحال می شود
هنگامی که نزد پیامبر رفتی این جمله را بگو
همسر جدید پیامبر بی اطلاع از توطئه آن دو هنگامی که نزد پیامبر رفت همان جمله را گفت
پیامبر اسماء بنت نعمان را به خاطر گفتن همان جمله طلاق داده و به قبیله اش برگرداند .

الطبقات الکبری 8/145 و 146 - المستدرک علی الصحیحین4/39 - سیر اعلام النبلاء 2/259 و...

چند سوال :

ایا صفتی مثل حسادت ، در شان و مقام کسی که ام المومنین نامیده می شود ، هست ؟
اگر غیبت خرام است چرا عایشه پشت سر پیامبر غیبت نمود و گفت : ( پیامبر به خاطر زیبایی این زن او را به ما ترجیح داده و به او توجه بیشتری خواهد کرد )
ایا این جمله توهین به مقام خاتم الانبیاء نبود ؟
ایا این جمله علاوه بر غیبت ، تهمت به حساب نمی آمد ؟
اگر دروغ حرام و از گناهان کبیره است چرا عایشه انرا مرتکب شد ( ...پیامبر از شنیدن جمله ( اعوذ بالله منک ) : ( از دست تو به خدا پناه می برم ) خوشحال می شود
هنگامی که نزد پیامبر رفتی این جمله را بگو )
ایا خداوند به اصلاح ذات البین دستور نداده و از اختلاف بین دو نفر نهی ننموده ؟
ایا ایجاد تفرقه بین دو نفر از گناهان کبیره نیست ؟
ایا ارتکاب گناهانی همچون غیبت ، دروغ ، تهمت ، تفرقه بین دو نفر ، حسادت انسان را از عدالت خارج نمی کند ؟ قال الله تعالی :

ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

ایا عایشه اهل دوزخ است :

ابن عبد ربه از علمای اهل سنت به نقل ماجرایی در این زمینه پرداخته و می نویسد :

بعد از ماجرای جنگ جمل ام اوفی نزد عایشه رفت و از وی پرسید :
ای مادر مومنین اگر مادری فرزند کوچک خود را به قتل برساند حکمش چیست ؟
و چه مجازاتی در انتظار این مادر است ؟
عایشه که هنوز از نیت و هدف اصلی آن زن بی خبر بود در پاسخ وی گفت :
چنین مادری به خاطر قتل فرزندش مستحق آتش جهنم است و جایگاهش دوزخ است
ام اوفی پس از گرفتن اقرار از عایشه از او پرسید
اگر مادری 20/000 فرزند ( کنایه از تعداد مسلمانانی که در جنگ جمل کشته شدند ) خود را بکشد حکمش چیست ؟
عایشه پس از سوال دوم ان زن از هدف و نیت اصلی وی از سوال کردن مطلع شده و با ناراحتی گفت :
این زن دشمن خداست او را دستگیر کنید .

العقد الفرید 4/331 کتاب العسجده الثانیه فی الخلفاء و تواریخهم و اخبارهم...

چند سوال :

ایا آن زن واقعا دشمن خدا بود ؟
ان زن چه حقیقتی را اشکار کرد که عایشه او را دشمن خدا نامید ؟
ایا اهل سنت عایشه را ام المومنین ( مادر مومنان ) نمی دانند ؟
ایا جنگ جمل با فریب خوردن عایشه و فتنه او به راه نیافتاد ؟
ایا وی در جلوی سپاهی ، سوار بر شتری سرخ موی نشد و به جنگ حضرت علی ع نرفت ؟
ایا وی مسبب اصلی قتل عام 20/000 مسلمان نبود ؟
ایا وی به نوعی اعتراف به جهنمی بودن خود نکرده ؟
ایا در این صورت وی را می توان عادل دانست ؟
ایا با این حال می توان گفت خبر بی سند : خذوا شطر دینکم عن الحمیرا ( دو سوم دینتان را از عایشه بگیرید ) صحیح است ؟
ایا قران نفرموده هر کس مومنی را از روی عمد بکشد جایگاه ابدیش دوزخ است و لعنت و غضب خدا بر او باد ( نساء /93 ) ؟
ایا پیامبر اکرم عایشه را در مورد جنگ جمل ظالم نمی دانست ؟ ( مراجعه شود به 3 پست قبل )

حال بعد از این مطالب پاسخ به سوال اصلی این پست به عهده خودتان
ایا عایشه اهل دوزخ است ؟
خود قضاوت کنید قال الله تعالی :

ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

عایشه و بغض و کینه با امام علی ع ( 1 ) :

ابو الفرج اصفهانی :
وقتی خبر شهادت حضرت علی ع را به اطلاع عایشه رساندند از شنیدن این خبر خوشحال شده و سجده شکر به جا آورد

مقاتل الطالبین ص 26 و 27

زینب دختر ابو سلمه می گوید :
روزی نزدعایشه بودم . شخصی خبر شهادت علی ع را به اطلاع او رساند
عایشه با شنیدن خبر شهادت آن حضرت اشعاری سرود
زینب دختر ابو سلمه می گوید :
از ابیات سروده شده توسط عایشه و خوشحالی او شگفت زده شدم و به او گفتم :آیا در مورد حضرت علی ع با آن همه سوابق و فضائل چنین ابیاتی را سرودی ؟

شعر مورد نظر :

فقالت عائشه :
ان تک ناعیا فلقد نعاه نعی لیس فی فیه التراب
ثم قالت : من قتله ؟ ( چه کسی او را کشت ؟ )
قالوا : رجل من مراد
قالت : رب قتیل الله بید رجل من مراد
قالت زینب : فقلت : سبحان الله یا ام المومنین. اتقولین مثل هذا لعلیّ فی سابقته و فضله ؟
فضحکت ، و قالت : بسم الله اذا نسیت فذکرینی
جواهر المطالب - ابن دمشقی ج2 ص 105

چند سوال :

ایا حضرت علی ع جز ء صحابه رسول خدا نبود ؟
ایا بالاتر از این حداقل خلیفه چهارم مسلمین نبودند ؟
ایا اظهار خوشحالی در مرگ خلیفه اول و دوم و سوم کفر است ولی در مورد خلیفه چهارم نه ؟
ایا اظهار خوشحالی در قتل صحابه جایز است ؟
چرا عایشه از شنیدن خبر شهادت آن حضرت خوشحال شد ؟
ایا باز هم می توان روابط میان صحابه را حسنه دانست ؟
ایا سجده شکر در این مورد نشان دهنده کینه عایشه به آن حضرت نبود ؟
ایا باز هم می توان همه صحابه را عادل دانست ؟ قال الله تعالی :

ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

عایشه و بغض و کینه با امام علی ع ( 2 ) :

عایشه در این زمینه می گوید :
به خدا قسم همچون زنی که از هووی خویش نفرت دارد ، از حضرت علی نفرت داشتم

تاریخ الامم و المملوک ج 3 ص 60 و 61 حوادث سال 36 ق -
الکامل فی التاریخ ج2 ص 348 -
البدایه و النهایه ج7 ص257

چند سوال :

مگر پیامبر اکرم ص در مورد امام علی ع نفرمودند : علی مع الحق و الحق مع علی یدور معها حیث ما دار ؟
ایا طبق این حدیث عایشه از حق نفرت داشت ؟
مگر رسول خدا نفرمودند : علی مع القرآن و القرآن مع علی ؟
ایا طبق این حدیث عایشه از قرآن نفرت داشت ؟
مگر رسول خدا نفرمودند : علی قسیم الجنة والدار ؟
ایا طبق این حدیث عایشه از قسمت کننده بهشت و جهنم نفرت داشت ؟
مگر رسول خدا نفرمودند :علی خیر البشر من ابی فقد کفر ؟
ایا طبق این حدیث عایشه کافر شده بود ؟
مگر رسول خدا نفرمودند :لا یحب علیا الا مومن و لا یبغضه الا کافرا او منافقا
ایا طبق این حدیث عایشه منافق شده بود ؟
مگر رسول خدا نفرمودند که :ان السعید کل السعید من احب علیا فی حیاته و بعد موته؟
ایا طبق این حدیث عایشه جزء سعادتمندان نبوده است ؟
مگر رسول خدا نفرمودند : ان الشقی من ابغض علیا فی حیاته و بعد مماته؟
ایا طبق این حدیث عایشه بدبخت و شقی بوده است ؟
مگر رسول خدا به حضرت علی ع نفرمودند :یا علی حبک ایمان و بغضک نفاق ؟
ایا طبق این حدیث عایشه مومن نبوده است ؟
مگر رسول خدا به علی ع نفرمودند : اول من یدخل الجنة محبک و اول من یدخل النار مبغضک
ایا طبق این حدیث عایشه اولین کسی است که داخل دوزخ می شود ؟
ایا خود عایشه اعتراف نکرده که علی بهترین بشر است کسی که در این مطلب شک کند کافر است ؟
ایا طبق این حدیث عایشه به کافر بودن خود اعتراف کرده ؟
ایا اگر این مطالب ثابت شود کافر را می توان مسلمان دانست تا چه رسد به عادل ؟
گذشته از اینها ،ایا حضرت علی ع جز ء صحابه رسول خدا نبود ؟
ایا بالاتر از این حداقل خلیفه چهارم مسلمین نبودند ؟
ایا عایشه از خلیفه چهارم نفرت داشته ؟
و..........

جهت کسب اطلاعات تکمیلی و دیدن آدرسها به این پست رجوع کنید
آیا دشمن علی (علیه السلام) کافر است؟

قال الله تعالی :

ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

خانه عایشه کانون شرارت و فتنه انگیزی :

عبد الله بن عمر می گوید :
پیامبر اکرم ص در حین سخنرانی به منزل عایشه اشاره کرده و سه بار فرمودند :
اینجا کانون شرارت و فتنه است

صحیح بخاری ج 2 ص 189 کتاب الجهاد و السیر باب ما جاء فی بیوت ازواج النبی ص

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:52 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

امام هادى(ع)وجلوه‏هاى غدير

امام هادى(ع)وجلوه‏هاى غدير
عباس كوثرى

و لقد انزل‏الله تعالى فيك من قبل و هم كارهون.... انماوليكم‏الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه و يوتون‏الزكاه و هم راكعون.

«از زيارتنامه اميرالمومنين(ع)در روز غدير»
روز غدير، عيد ولايت و يادآور امامت راستين و فضيلتهاى متعالى‏امير مومنان على(ع)است. معصومان(ع)يادآوران اين روز بزرگ بودندو با الهام از آيه شريف «و ذكرهم بايام‏الله‏» منزلت و جلالت‏غدير را گرامى داشته، فرمانهايى جهت ارج نهادن به آن فراراه‏دلدادگان و سرخوشان باده ولايت قرار داده‏اند. يكى از جلوه‏هاى‏زيباى بزرگداشت غدير در زيارت مخصوص امام على(ع)در روز غديرمشاهده مى‏شود. كلمات آن زيارت زمزمه روح نواز امام هادى(ع)است‏و تاريخ صدور آن سالى است كه معتصم خليفه عباسى آن حضرت را به‏بغداد احضار كرد. در اين موقعيت، حضرت به زيارت‏اميرمومنان(ع)شتافت; حديث دلبرى و يادمان ارزشهاى راستين راتجلى ديگر بخشيد و ميراث ماندگارى از شكوه ولايت در خاطره‏ها به‏يادگار گذاشت.

در زمينه اتقان سند و استحكام صدور آن صاحب «هديه‏الزائرين‏» مى‏نويسد:

«شيخ جليل محمد بن المشهدى يكى از بزرگان علما است. درمزار كبير براى اين زيارت شريفه سند بسيار معتبرى ذكر نموده كه‏كمتر خبرى به قوت سند او مى‏رسد; و عبارت او در اين مقام چنين‏است: خبر داد مرا فقيه اجل ابوالفضل شاذان بن جبرئيل قمى ازفقيه عماد محمد بن ابى القاسم الطبرى از ابى على از پدرش محمدبن الحسن(شيخ طوسى)از شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان از ابى‏القلسم جعفر بن قولويه از محمد بن يعقوب كلينى از على بن‏ابراهيم از پدرش ابراهيم بن هاشم از ابى القاسم حسين بن روح وعثمان بن سعيد عمرى از ابى محمد حسن بن على العسكرى از پدرش‏«امام هادى(ع » و اين سلسله شريفه همه از اعيان علما و شيوخ‏طائفه و روساى مذهب‏اند و جناب ابوالقاسم حسين بن روح و عثمان‏بن سعيد هر دو از نواب امام عصر(ع)هستند و بعد از تامل معلوم‏مى‏شود كه در تمام زيارات ماثوره زيارتى به اين وجه از صحت واعتبار و قوت سند پيدا نمى‏شود.»

محتواى زيارت درباره فرهنگ غدير و زندگى شكوهمند امام‏على(ع)است و موارد زير از محورهاى مهم آن شمرده مى‏شود; بدين‏جهت، اندكى بر ساحل آن درنگ كرده، و روان خويش را از جام روح‏افزاى آن شادابى مى‏بخشيم:

فضائل امام على در قرآن
در زيارت غدير از آيه ولايت‏ياد شده است كه مى‏فرمايد:

(انما وليكم‏الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه ويوتون الزكاه و هم راكعون و من يتول‏الله و رسوله و الذين آمنوافان حزب‏الله هم الغالبون.)

سرپرست و ولى شما تنها خدا است و پيامبر او و آنها كه ايمان‏آورده‏اند، همانها كه نماز برپا مى‏دارند، و در حال ركوع زكات‏مى‏دهند; و كسانى كه ولايت‏خدا و پيامبرش و افراد با ايمان رابپذيرند، پيروزند، زيرا حزب و جمعيت‏خدا پيروز است.

مفسران اهل سنت و شيعه در شان نزول اين آيه به نقل از ابوذرچنين مى‏نويسند: ابوذر گفت: من به دو چشم خويش ديدم و به دو گوش‏خود شنيدم و چنانچه خلاف آن را نقل كنم، نابينا وناشنوا گردم.

كه پيامبر(ص)فرمود:

على قائد البرره و قاتل الكفره و منصور من نصره و مخذول من‏خذله; على پيشواى نيكان و قاتل كافران است. هر كس او را يارى‏كند، از ناحيه خداوند يارى مى‏شود و هر كس او را تنها بگذارد،خدا او را خوار مى‏سازد.

بدانيد من روزى نماز ظهر را با پيامبر(ص)خواندم. فقيرى كمك‏خواست; اما كسى چيزى به او نداد. در اين حال سائل دستهاى خويش‏را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! تو شاهد باش كه من در مسجدپيامبر(ص)كمك خواستم اما كسى به من كمك نكرد.

على(ع) كه در حال ركوع بود و انگشتر در دست راست‏خويش‏داشت. به سائل اشاره كرد. سائل به سوى حضرت رفت و خاتم ازانگشتر حضرت بر گرفت. رسول گرامى اسلام كه اين منظره رامشاهده كرده بود.- پس از نماز خويش دست‏به دعا برداشت و فرمود:

خدايا، موسى از تو خواستار شرح صدر وآسانى كار و باز شدن گره‏زبان خويش براى فهماندن كلامش شد و از تو واست‏برادرش هارون راوزير و پشتيبان و شريك دركارش قرار دهى و تو در پاسخ اوفرمودى:(سنسد عضدك باخيك و نجعل لكما سلطانا فلا يصلون اليكمابآياتنا)بزودى بازوان تو را به وسيله برادرت محكم و نيرومندمى‏كنيم و براى شما سلطه و برترى قرار مى‏دهيم و به بركت آيات مابر شما دست نمى‏يابند.

خدايا، من محمد پيامبر و برگزيده تو هستم. خدايا، به من سعه‏صدر و آسانى در كار عطا كن و على را كه از اهل من است. وزيرو پشتيبان من قرار بده.

پس سوگند به خدا هنوز كلام پيامبر(ص)تمام نشده بود كه جبرئيل‏نازل شد و گفت: اى محمد! بخوان: انما وليكم‏الله و رسوله...

اين شان نزول را علاوه بر محدثان و مفسران شيعه بسيارى ازاهل سنت نيز نقل كرده‏اند. نام گروهى از روايان اهل سنت اين‏شان نزول چنين است:

الف)طبرى(تفسيرطبرى، ج‏6، ص‏165

ب)واحدى(اسباب النزول، ص‏148

ج)فخررازى(تفسير فخررازى، ج‏3، ص‏431

د)ابن صباغ مالكى(الفصول المهمه، ص‏123

ه)ابواسحاق ثعلبى(تفسير ثعلبى، ج‏2، ص‏52

و)گنجى شافعى(الكفايه، ص‏106

ز)خوارزمى(مناقب، ص‏178

ح)ابن حجر(الصواعق، ص‏25

استحكام اين روايت نزد اهل سنت‏به گونه‏اى است كه فاضل‏تفتازانى در كتاب شرح المقاصد(ج‏2، ص‏288)و مولى على قوشچى درشرح تجريد مى‏گويند: انها نزلت‏باتفاق المفسرين فى على ابن ابى‏طالب(ع)حين اعطى السائل خاتمه و هو راكع فى صلاته.

به اتفاق مفسران اين آيه در حق على ابن ابى طالب(ع)نازل‏گرديد، زمانى كه انگشترى را در حال ركوع به سائل بخشيد.

مرحوم علامه امينى شصت و شش سند براى اين حديث ذكر مى‏كند كه‏جويندگان مى‏توانند به آن مراجعه كنندحسان در اين باره سروده‏اى دارد كه در مدارك اهل سنت نيز نقل‏شده است:

ايذهب مدحى و المحبين ضايعا و ما المدح فى ذات الاله بضائع فانت الذى اعطيت اذ انت راكع فدتك نفوس القوم يا خير راكع بخاتمك الميمون يا خير سيد و يا خير شار ثم يا خير بايع فانزل فيك‏الله خير ولايه و بينها فى محكمات الشرايع

آيا مدح من و ديگر دوستداران و عاشقان ضايع مى‏گردد؟! چنين‏نيست، مدحى كه در راه خدا باشد از بين نخواهد رفت. تو بودى اى‏اباالحسن كه در حال ركوع با انگشترى مبارك خود انفاق كردى.

جانهاى مردم فداى تو باد اى بهترين ركوع كننده و اى بهترين آقاو خيرخواه و اى بهترين فروشنده «مال خود به خدا» .

سپس خداى درباره تو آيه ولايت «انما وليكم‏الله‏» را كه‏بهترين ولايت است. نازل فرمود و آن را در كتاب آسمانى و آيات‏روشن خويش بيان كرد.

امام هادى(ع)در نامه‏اى كه به اهل اهواز ارسال داشت‏بر آنچه‏در اين زيارت درباره آيه ولايت آمده تاكيد ورزيده، مى‏فرمايد:

صحيح‏ترين خبرى كه قرآن به صحت آن نيز گواهى داده است‏حديثى است‏كه به اتفاق نقل شده است كه پيامبر گرامى اسلام فرمود: من دوجانشين و در تعبير ديگر دو چيز گرانبها براى شما باقى‏مى‏گذارم: كتاب خدا و عترت.

اگر به اين دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد و اين دو ازيكديگر جدا نمى‏شوند تا در حوض بر من وارد شوند.

ما شواهد اين حديث را آشكارا در آيه(انما وليكم‏الله ورسوله...)مى‏بينيم. «ثم اتفقت روايات العلماء فى ذلك‏لاميرالمومنين(ع)انه تصدق بخاتمه و هو راكع‏» سپس روايات‏دانشمندان به اتفاق بيانگر آن است كه اين آيه شريف درباره اميرمومنان(ع)نازل شد آن هم زمانى كه حضرت در حال ركوع انگشترش راصدقه داد. سپس رسول گرامى آن را به روشنى بيان كرد و فرمود: هركس من مولاى اويم على مولاى اوست. خدايا، هر كس على را ولى باشدتو نيز او را ولى باش و هر كس با او دشمن باشد تو نيز او رادشمن باش; و در حديث ديگر مى‏فرمايد: على قرضهاى مرا پرداخت‏مى‏كند و او بعد از من خليفه شما است.

از اينها متوجه مى‏شويم كه قرآن بر درستى اين اخبار گواهى‏داده، امت‏بايد پذيراى آن باشد.

آيه ولايت و اثبات امامت علوى

قراين زير نشان مى‏دهد مراد از «ولى‏» سرپرست و اولويت درتصرف است.

1- شان نزول آيه
پس از اينكه پيامبر گرامى اسلام از خداوند خواست‏براى اووزيرى از اهل خويش همانند هارون وصى حضرت موسى قرار دهد، اين‏آيه براى برآوردن اين خواسته نازل شد و طبيعى است. آيه وقتى باخواست پيامبر(ص)مطابق است كه ولايت‏به معناى سرپرستى و وصايت‏باشد; زيرا در اين صورت على(ع)وزير رسول خدا خواهد بود وخواسته آن حضرت اجابت‏شده است.

اگر ولايت‏به معناى «دوستدار» باشد، با خواست پيامبر هم‏آهنگ نيست.

2- مفرد بودن «ولى‏» و عدم تكرار آن
آيه همان ولايت‏خدا و پيامبر(ص)را براى صدقه دهنده در حال‏ركوع نيز اثبات مى‏كند; زيرا ولى به صورت مفرد آمده و تكرارى‏صورت نگرفته است. با توجه به كلمه انما كه در كلام عرب بيانگرانحصار است. آيه شريف مى‏فهماند كه اين ولايت در خدا و پيغمبر وشخصى كه در حال ركوع صدقه داده، منحصر است; و در اين صورت جزمعناى سرپرستى و اوليت در تصرف معنايى نخواهد داشت; زيرا اگرولى در آيه به معناى دوست‏باشد، نادرستى آن روشن است و دوست‏مردم به اين سه منحصر نيست.

كيفيت انطباق آيه بر امام على(ع)
گروهى مى‏گويند: چگونه جمله «الذين آمنوا» در آيه ولايت‏برامام على(ع)منطبق مى‏شود درحالى كه جمع است و نمى‏تواند براى فردخاص استعمال شود.

در پاسخ به اين اشكال گفته‏اند: «الذين امنوا» جمع است; امابراى تعظيم و بيان قدر و جلالت اميرمومنان على(ع)جمع به كاررفته است.

افزون بر اين، در بسيارى از آيات براى فرد خاص جمع به كاررفته. دو نمونه از اين آيات عبارت است از:

الف)مفسران در ذيل آيه «وآخرون اعترفوا بذنبهم خلطوا عملاصالحا و آخر سيئا عسى ان يتوب عليهم‏» ; و گروهى ديگر به‏گناهان خود اعتراف كردند و كار خوب و بد را به هم آميختند،اميد مى‏رود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد.گفته‏اند آيه مزبوربا آنكه جمع است. فقط درباره ابولبابه انصارى نازل شده است.

ب)در آيه(الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم‏فزادهم ايمانا); آنها كه مردم به آنان گفتند مردم براى «حمله‏به‏» شما اجتماع كرده‏اند، از آنها بترسيد. پس بر ايمانشان‏افزود.

نوشته‏اند: گوينده اين سخن نعيم ابن مسعود اشجعى بود، اما آيه‏به صورت جمع نازل شده است.

مرحوم علامه امينى بيست آيه ذكر مى‏كند كه در آنها لفظ جمع برموردى خاص دلالت دارد.

رابطه پرداخت زكات وتوجه تام امام على(ع)در نمازگروهى نيز گفته‏اند:يكى از مقامات على(ع)اين است كه وقت نمازچنان به ذات باريتعالى توجه داشت كه هيچ چيز نمى‏توانست او رابه خود مشغول سازد و حتى تير از پاى مباركش بيرون آوردند. دراين صورت چگونه ممكن است‏به خواست‏سائل توجه كند و در حال ركوع‏انگشتر به او دهد؟!

بعضى پاسخ داده‏اند: شنيدن صداى سائل و به كمك او پرداختن‏توجه به خويشتن نيست‏بلكه عين توجه به خدا است; على(ع)درحال‏نماز از خود بيگانه بود نه از خدا; به عبارت ديگر، آنچه با روح‏عبادت سازگار نيست، توجه به مسائل مربوط به زندگى مادى و شخصى‏است و توجه به آنچه در مسير رضاى خدا است كاملا با روح عبادت‏سازگار است. معناى غرق شدن در توجه به خدا اين نيست كه انسان‏بى اختيار احساس خود را از دست‏بدهد، بلكه با اراده خويش توجه‏خدا را از آنچه در راه خدا و براى خدا نيست‏بر مى‏گيرد.

پاسخ ديگر اين است كه حالات حضرت به حسب نافله و نماز واجب‏فرق مى‏كرد. در نماز واجب استغراق و حضور و خشوع چنان بود كه ازهمه چيز جز عظمت الهى غافل مى‏شد: اما در نماز نافله پروازروحى‏اش اين اوج و معراج را در همه حالات آن نداشته است; و ممكن‏است‏حضرت در حال نماز نافله صدقه به سائل بخشيده است.

شان نزول و كيفيت نقل آن نيز بر درستى اين مساله گواهى‏مى‏دهد; زيرا نمازهاى واجب به امامت رسول گرامى اسلام خوانده‏مى‏شد و اين مجال براى سائل پديد نمى‏آمد كه تقاضايش را در حال‏نماز مطرح كند.

سومين پاسخ كه مطلب را بيشتر روشن مى‏كند در مطالعه و مشاهده‏حالات اولياى الهى نهفته است. آنان در سير و سلوك روحى و ميقات‏الهى خويش گاه چنان بى تاب و محو جمال ربوبى مى‏شدند كه از همه‏آنچه در اطرافشان مى‏گذشت غافل بودند.

بى خود از شعشه پرتو ذاتم كردند باده از جام تجلى صفاتم دادند برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد

در حالات حضرت يعقوب پيامبر آمده است: از او پرسيدند: چگونه‏از پيراهن يوسف جايگاهش را تشخيص دادى اما در چاه كنعان او رانديدى؟!

يكى پرسيد زان گم گشته فرزند كه‏اى روشن ضمير پير خردمند ز مصرش بوى پيراهن شنيدى ولى در چاه كنعانش نديدى

در جواب گفت: جذبه‏ها و حالات مختلف است و بر اين اساس، تجليات‏و درخشش‏ها نيز متفاوت.

بگفت احوال ما برق جهان است گهى پيدا گهى در زير خاك است.

از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است كه فرمود: «لى مع‏الله وقت‏لا يسعها ملك مقرب و لا نبى مرسل.»

مرا حالاتى است كه هيچ فرشته مقرب الهى و پيامبر مرسلى به آن‏نرسد.

براين اساس، مى‏توان گفت: آن زمان كه تير از پاى مبارك‏على(ع)بيرون آورده مى‏شد و حضرت هيچ التفاتى به آن نداشت، به‏اوج اين پرواز و قله متعالى فناى فى‏الله مربوط است. اما زمانى‏كه به سائل توجه مى‏كند، در حالى است كه اين پرواز و معراج روحى‏در آن اوج نيست.

البته دست ما خاكيان از سفر روحانى و درك شيوه و توجه تام‏حضرت به بارى تعالى كوتاه است و آن بزرگواران چنان است كه خودفرمود: «لا يرقى الى الطير» هيچ تيز پروازى بر ستيغ و بلنداى‏دانش و معنويت من دست نمى‏يابد.

مبالغه در قيمت انگشتر
انفاق انگشتر به وسيله امير مومنان(ع)با حقايق تاريخى كه‏در منابع اسلامى فريقين وارد شده است. اثبات مى‏شود. البته دراين ميان پيرايه‏هايى است كه بايد آن را از واقعيت اين رخدادجدا ساخت. از آن جمله مبالغه‏هايى است كه در قيمت انگشتر شده‏است. گروهى بهاى آن را معادل خراج و ماليات شام ذكر كرده‏اند.

اين قيمت‏به دلايل زير نمى‏تواند اساس درستى داشته باشد.

1- مستند اين تخمين ضعيف است و در روايات معتبر و صحيحى كه‏در شان نزول ذكر شده، اثرى از آن ديده نمى‏شود.

2- مطالعه در حالات و زندگى حضرت بيانگر آن است كه حضرت ازاموال نفيس و گرانبها استفاده نمى‏كرد. آنچه در روايات مورداتفاق و معتبر آمده اين است كه «و كان يتختم بها» ; حضرت‏همواره از اين انگشتر استفاده مى‏كرد. بى ترديد اگر انگشتر ازنظر ارزش در سطح بالايى بود، حضرت به صورت مستمر از آن استفاده‏نمى‏كرد آن‏هم با موقعيت طاقت فرساى مسلمين در مدينه. اين سخنان‏در قيمت انگشتر در ملاك ارزش بودن جاذبه‏هاى مادى ريشه دارد.

آنچه در اين فضليت، شخصيت امام على(ع)را آشكار مى‏سازد، اخلاص وايثار در راه خداست نه ارزش مادى انگشتر. اين روح عبوديت است‏كه كار نيك را به سوى خدا رهنمون مى‏كند و موجب نزول آيات حق‏مى‏گردد.

دراين زمينه، آيات ديگرى نيز مورد استناد امام هادى(ع)قرارگرفته است كه به ضميمه محورهاى چهارگانه ديگر در آينده پى‏خواهيم گرفت. بدان اميد كه همچنان از كوثر «غدير ولايت‏» سيراب‏و شاداب بوده، ولايت علوى روشنى بخش دل و جانمان باشد.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:52 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

حدیث خلفای اثنی عشر در منایع اهل سنت و نظر آنان در مورد نام این افراد

آیا حدیث خلافای اثنی عشر در منابع اهل سنت آمده است؟ اگر آمده آنان این دوازده نفر را بر چه کسانی اطلاق کرده و چه توجیهی بر این اطلاق خود دارند؟

بحث و گفتگو بر سر مسئله خلافت و جانشيني رسول گرامي اسلام، در شمار مباحثي است كه از نخستين ساعات درگذشت نبي مكرّم اسلام در ميان مسلمانان مطرح بوده و در طي چهارده قرن كه از درگذشت رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مي‌گذرد، همواره مطمع نظر متكلمان و مورخان و ساير دانشمندان فريقين بوده است. از آن تاريخ تاكنون، چه توسط دانشمندان مسلمان و چه توسط نويسندگان ساير اديان و ملل، هزاران كتاب و رساله و مقاله در اين باره به رشته تحرير در آمده است. بدينسان اين موضوع، همواره به عنوان موضوعي زنده و مهم، نقش تعيين كننده اي در اعتقاد و عمل امت اسلامي ايفا نموده است.
گرچه در روزهاي نخست درگذشت نبي اكرم (صلي الله عليه واله) به دليل فضاي خشن و آشفته‌اي كه توسط جناح حاكم بر جامعه نو پاي اسلامي سايه گسترده بود، و نيز به دليل وجود سپاه جرّاري از جاعلان حديث و وجود علل و عوامل ديگر، شرايط به گونه اي بود كه تشخيص حق از ميان آن همه گرد و غبار برخاسته از جَوَلان باطل، آن هم براي مردم مسلماني كه به تازگي از بندهاي جهل رهيده و به وادي توحيد قدم نهاده بودند، چندان كار ساده‌اي نبود.
اكنون كه تا حدودي آن گرد و غبارها فرو نشسته و علوم مختلف اسلامي و بخصوص علم حديث، مدوّن گشته و با پيشرفت ابزار چاپ و نشر، زمينه‌هاي نشر و گسترش علوم، بيش از پيش فراهم شده و دست يابي به منابع گوناگونِ مذاهب مختلف اسلامي آسان گشته است، بهتر مي‌توان در اين زمينه به بحث و گفتگو پرداخت و به داوري نشست.
مخالفان اهل بيت (عليهم السّلام) از همان روزهاي نخست برنامه‌هاي وسيعي سامان دادند تا بتوانند با سر پوش نهادن بر حقايق، از انتقال آثار حقانيت اهل بيت (عليهم السّلام) به نسل‌هاي بعد جلوگيري كنند. براي نيل به اين هدف، برنامه هاي وسيعي سامان دادند كه گرفتن بيعت از همه مسلمانان و ممانعت از كتابت احاديث رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) ، و به دنبال آن ايجاد سپاه قهاري از جاعلان حديث، و فضيلت تراشي براي اين و آن، از آن جمله بود.
سياست جناح حاكم و طرفدارانشان در اين راستا هرگز متوقف نشد، بلكه آن مقدار از اسناد و مداركي كه مي‌توانست افشا كننده اقدامات نادرست آنان باشد، و از سده‌هاي نخستينِ اسلامي سالم مانده بود، در سده‌هاي بعد توسط حافظان و كاتبان حديث و… كه اكثريت آنان را پيروان سياست «ثقيفه» تشكيل مي‌دادند مورد تعرض و دست اندازي قرار گرفت. رسالت اينان در ادامه آن خط سير، اين بود كه كار ناتمام پيشينيان خويش را كامل كنند؛ لذا كوشيدند تا آثار اندكِ برجاي مانده از گذشته را كه مي‌توانست به عنوان اسنادي عليه دست اندركاران ثقيفه به كار رود، از راههاي گوناگون نابود سازند. لكن علي رغم آن همه تلاش هنوز اسناد و مدارك فراواني در گوشه وكنار كتابها و منابع تاريخ و تفسير و حديث آنان مي‌توان يافت كه استفاده صحيح از آن مي‌تواند ما را در جهت آشكار ساختن چهره حقيقت بخوبي ياري دهد.
در اين نوشته در پي آنيم، تا ببينيم درباره امامان و جانشينان دوازده گانه پيامبر(صلي الله عليه واله) در آثار و منابع اهل سنت چه شواهد و آثاري برجاي مانده و به چه كار مي‌آيد. در اين نوشتار محور بحث ما را آن دسته از احاديث رسول خدا (صلي الله عليه واله) تشكيل مي‌دهد، كه آن حضرت در آنها به عدد جانشينان خود اشاره نموده، و آنان را دوازده تن اعلام داشته‌اند.
احاديث مورد نظر در منابع اهل سنت
احاديثي كه درباره جانشينان پيامبر(صلي الله عليه واله) وارد شده و عدد خلفاي بعد از رسول خدا را دوازده تن معرفي مي‌كند، چه از نظر تعداد و چه از حيث محتوا از كثرت و تنوع فراواني برخوردار است، به گونه‌اي كه بحث مبسوط درباره آنها در اين مجال نمي گنجد.
در اين فرصت تنها بحث كوتاه و فشرده‌اي در اين باره ارائه مي‌دهيم، بنابراين ناچاريم در هر بخشي از بحث به ذكر نمونه هايي اكتفا كنيم.
اكنون نظري به منابع اهل سنت افكنده و به بررسي و نقد احاديث مورد نظر مي‌پردازيم:
1ـ حافظ ابو عبدالله بخاري در كتاب صحيح خود از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند كه فرمود:
يكون اثني عشر اميراً، فقال كلمة لم اسمعها فقال ابي انه قال: كلهم من قريش؛[1]
[پس از من] دوازده امير خواهند بود. سپس پيامبر سخني فرمود كه آن را نشنيدم. پدرم گفت: رسول خدا فرمود: همه آنان از قريش‌اند.
2ـ مسلم نيز در صحيح خود از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند: لايزال الاسلام عزيزا الي اثني عشر خليفة، كلهم من قريش.[2]
3ـ ترمذي در سنن خود از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند:
يكون من بعدي اثنا عشر اميراً، كلهم من قريش.[3]
4ـ حافظ ابي داود سجستاني در سنن خود از جابر بن سمره نقل مي‌كند كه گفت: از رسول خدا(صلي الله عليه واله) شنيدم مي‌فرمود:
لايزال هذا الدين قائماً حتي يكون عليكم اثنا عشر خليفة كلهم تجتمع عليه الامة. فسمعت كلاماً من النبي(صلي الله عليه واله) لم افهمه، قلت لاَبي ما يقول؟ قال: كلهم من قريش.[4]
5ـ احمد حنبل نيز در مسند از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند: يكون لهذه الامة اثنا عشر خليفة.[5]
6ـ حاكم نيشابوري در مستدرك از عون بن ابي جحيفه از پدرش از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند: لايزال امر امتي صالحاً حتي يمضي اثنا عشر خليفة، كلهم من قريش.[6]
7ـ سيوطي از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند:
لايزال هذا الامر عزيزاً يُنصرون علي من ناواهم عليه، اثنا عشر خليفة، كلهم من قريش.[7]
8ـ خطيب بغدادي از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند: يكون بعدي اثنا عشر اميراً، كلهم من قريش.[8]
9ـ طبراني از طريق جابر بن سمره از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند:
لايزال هذا الدين عزيزاً منيعاً الي اثنا عشر خليفة، كلهم من قريش.[9]
10ـ ابو نعيم از طريق جابر از رسول خدا نقل مي‌كند: يكون من بعدي اثنا عشر خليفة، كلهم من قريش.[10]
11ـ صاحب التاج از طريق جابر از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند:
لايزال الاسلام عزيزاً الي اثني عشر خليفة، كلهم من قريش.[11]
12ـ بيهقي از طريق جابر از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند:
لايزال هذا الدين قائماً حتي يكون عليكم اثنا عشر خليفة كلهم تجتمع عليهم الامة، كلهم من قريش.[12]
13ـ متقي هندي از طريق انس از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند:
لن يزال هذا الدين قائماً الي اثني عشر من قريش، فاذا هلكوا ماجت الارض باهلها.[13]
14ـ نيز در منتخب كنزل العمال از طريق ابن مسعود از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل شده است:
يكون لهذه الامة اثنا عشر قيّماً لايفرهم من خذلهم، كلهم من قريش.[14]
15ـ حنفي قندوزي از طريق جابر بن سمره از رسول اكرم(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند:
بعدي اثنا عشر خليفة، كلهم من بني هاشم.[15]
نيز از جابرنقل مي‌كند كه رسول خدا(صلي الله عليه واله) فرمود:
انا سيد النبيين، وعلي سيد الوصيين، وان اوصيائي بعدي اثنا عشر، اوّلهم علي وآخرهم القائم المهدي.[16]
احاديث ياد شده در منابع اهل سنت به صورت گسترده‌اي انعكاس يافته و مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است.
سابقه تاريخي بحث
درباره اين سلسله از احاديث رسول خدا(صلي الله عليه واله) از همان سده‌هاي نخست هجري همواره گفتگوهايي ميان عالمان فريقين، بلكه در ميان عالمان اهل سنت نيز وجود داشته است. در سده‌هاي بعد نيز حافظان و مفسران حديث وقتي به اين گونه احاديث بر مي‌خورده‌اند، هركسي به نوعي در اين باره، به چاره جويي پرداخته و تلاش كرده است تا براي حل و فصل آنها توجيه مناسبي ارائه كند.
نخستين اقدامات چاره انديشانه در اين رابطه به عصر صحابه باز مي‌گردد، بايد دانست كه حساسيت دانشمندان اهل سنت در مورد اين مسئله كاملاً بجا و قابل درك است. اين بحث يكي از مباحثِ حياتي امت اسلامي است؛ چرا كه پيروان محمد(صلي الله عليه واله) در طي اين بحث است كه مي‌خواهند جانشينان رسول گرامي اسلام (صلي الله عليه واله) را بشناسند و مقتداي خود قرار دهند.
بنابراين، اگر دانشمندان اهل سنت در اين باره پاسخ قابل قبولي ارائه ندهند، شالوده باورهاي آنان در مورد مسئله خلافت فرو خواهد ريخت، در عين حال دانشمندان اهل سنت در حلّ اين مشكل كاري از پيش نبرده و به موفقيتي دست نيافته‌اند. اكنون بر آنيم تا تعدادي از اين اظهار نظرهاي چاره انديشانه را ذكر نموده و سپس به ارزيابي آن بپردازيم.
اظهارات چاره انديشانه دانشمندان اهل سنت درباره اين احاديث
در بررسي نظرات دانشمندان اهل سنت نيز بنا بر اختصار است، و تنها به ذكر چند نمونه از اين اظهار نظرها اكتفا مي‌كنيم. پس به گذشته باز مي‌گرديم و بحث را از عصر صحابه آغاز مي‌كنيم.
1 ـ عبداللّه بن عمر
از عبدالله بن عمر نقل شده كه روزي درباره خلافت اسلامي سخن مي‌گفت، او در همين رابطه به بحث خلفاي دوازده گانه بعد از رسول خدا پرداخت كه چنانكه در روايت آمده، همگي آنان از قريش‌اند.
وي سپس خلفاي دوازده گانه رسول گرامي اسلام را به اين ترتيب نام مي‌برد:
1ـ ابوبكر
2 ـ عمر
3 ـ عثمان
4 ـ معاويه
5 ـ يزيد
6 ـ سفاح
7 ـ منصور
8 ـ جابر
9 ـ امين
10 ـ سلام
11 ـ مهدي
12 ـ اميرالعصب[17]
و مي‌افزايد كه همه آنها صالح‌اند و نظيرشان يافت نمي‌شود!
در صورت حديث عبداللّه عمر، نكاتي قابل ذكر است:
الف ـ نخست اينكه ايشان، معاويه و يزيد و منصور را ازجانشينان پيغمبر دانسته، امّا از اميرالمؤمنين علي(عليه السّلام) ، پسر عم، داماد و برادر رسول خدا (صلي الله عليه واله) سخني به ميان نياورده است، در حالي كه تمام امت اسلامي، آن حضرت را خليفه و جانشين پيامبر مي‌دانند. شيعيان آن حضرت را خليفه بلا فصل پيامبر مي‌دانند واهل سنت نيز ايشان را ـ گرچه در مراتب بعد ـ جانشين پيامبر مي‌دانند امّا گويا عبدالله عمر از اجتماع امت اسلامي كناره گيري كرده و نظر آنان را نمي‌پذيرد. شواهد و قرائني نيز در زندگي او يافت مي‌شود كه بيانگر اين واقعيت است؛ مثلاً اينكه او از سر خصومتي كه با اميرالمؤمنين(عليه السّلام) داشت، با آن حضرت بيعت نكرد و از بيان فضايل وي نيز خود‌داري نمود. ولي در عوض با يزيد بن معاويه بيعت كرد و رهبري او را به عنوان خليفه پيغمبر(صلي الله عليه واله) پذيرفت!
براستي چه شباهتي ميان اعتقاد و عملِ يزيد با پيامبر خدا(صلي الله عليه واله) وجود داشته كه عبدالله عمر او را به عنوان جانشين پيغمبر خدا مي‌پذيرد، ولي اميرالمؤمنين(عليه السّلام) را به عنوان جانشين آن حضرت نمي‌پذيرد؟
ب‌ـ چنانكه مي‌دانيم، پيامبر خدا(صلي الله عليه واله) پرچم دار عدالت و ارزشهاي الهي و انساني و نمونه كامل ايمان و تقواست، و يزيد مظهر فساد و ظلم و نمونه مجسّم همه رذائل انساني است و چنين فردي نمي تواند جانشين پيغمبر خدا باشد؟ معاويه و منصور و… نيز چنين اند و دست كمي از يزيد ندارند بلكه از او بدترند.
ج‌ـ ايشان، «جابر» و «سلام» و «اميرالعصب» را از جانشينان پيامبر معرفي نموده است. اينك اين سؤال مطرح است كه:
اينان كيانند؟ اصل و نسبشان چيست؟ آيا جزء خلفاي اموي‌اند يا عباسي؟ در چه عصر مي‌زيسته‌اند؟ تاريخ زندگي آنان را كدام يك از مورخان به رشته تحرير در آورده است؟ در چه تاريخي به حكومت دست يافته و در چه نقطه‌اي از جهان، سمت جانشيني پيامبر اكرم(صلي الله عليه واله) را عهده دار بوده‌اند؟ از عملكردشان در آن دوران چه اطلاعاتي در دست است؟ و آيا اصولاً چنين افرادي وجود خارجي داشته‌اند يا اينكه وجودشان از نوع وجود ذهني و آن هم تنها در ذهن عبدالله عمر بوده است؟
د‌‌ـ چنانكه مي‌دانيم، خلافت از زمان يزيد بن معاويه در سال 64 هجري تا زمان «سفاح» در سال 132 هجري قطع مي‌شود، و امت اسلامي در طول اين مدت مهمل و بدون سرپرست باقي مي‌ماند. لابد به نظر عبدالله عمر، مردم مسلماني كه در طول اين شصت و هشت سال مي‌زيسته‌اند نياز به رهبر نداشته‌اند! در حالي كه خود او از رسول خدا(صلي الله عليه واله) نقل مي‌كند كه:
من مات بغير امام مات ميتة جاهلية.[18]
بدين ترتيب آيا مرگ كساني كه در طول اين مدت مرده اند. از نوع مرگ جاهليت نخواهد بود؟ نيز ابن حزم است كه مي‌گويد: براي مسلمان روانيست كه دو شب را بدون آنكه بيعت امامي بر عهده اش باشد سپري گرداند.[19]
هـ‌ـ از اينها كه بگذريم، منصور ستمگر چه شخصيتِ برجسته اي دارد كه رسول خدا(صلي الله عليه واله) به خلافتش نسبت به مسلمانان تصريح نمايد؟ نيز چرا عمر بن عبدالعزيز كه بهترين خليفه اموي بوده به جاي يزيد معرفي نشده است؟ و چرا شرابخواري چون يزيد و معاويه بايد لباس خلافت اسلامي را بپوشند، ولي عمر بن عبدالعزيز ومعاوية بن يزيد ـ كه چهل روز لباس خلافت را پوشيد و سپس كند و دور انداخت ـ حق ندارند آن را بپوشند و مورد تصريح قرار گيرند؟ در صورتي كه بسياري از ائمه حديث، چنانكه در تاريخ ابن كثير[20] و تاريخ الخلفاء[21] سيوطي آمده، تصريح به خلافت و عدالتِ عمر بن عبدالعزيز كرده و او را از خلفاي راشدين دانسته‌اند.
و‌ـ متن حديث گواه صادقي بر ساختگي بودن آن است، زيرا خليفه‌اي كه بشارت آمدنش داده مي‌شود، اگر چون معاويه پسر هند باشد و يا چون «جابر» و «سلام» و «اميرالعصب» وجود خارجي نداشته باشند معلوم است كه چنين خبري ساختگي و دروغ است.
گذشته بر اين، وقتي رسول خدا(صلي الله عليه واله) فرمود: «خلفاي پس از من دوازده نفرند»، به طور قطع به افراد مشخصّي نظر داشته است؛ چرا كه در غير اين صورت چه تفاوت مي‌كند كه عدد آنان دوازده تن باشد يا بيشتر و كمتر. از اين گذشته، پيامبر(صلي الله عليه واله) فصيح ترين مرد عرب است و مشكل است باور كنيم كه فصيح ترين فرد روزگار خود[22] و يا همه روزگاران، سخني بگويد كه در مخاطبانش ايجاد سؤال كند، ولي اين گوينده فصيح، آنان را براي هميشه در انتظار نگهدارد و به سؤالاتشان پاسخ ندهد! نيز نمي‌توان باور كرد كه اين گوينده فصيح و معصوم كه ريزترين مسائل مورد نياز جامعه اسلامي را به صراحت بيان نموده، در مورد چنين مسئله مهم و سرنوشت سازي، سخن را مجمل بيان كند و تفسير و تعيين مصاديق آن را به عالمان دربار سلاطين اموي وعباسي و… واگذار كند، تا آنان براساس تمايلات نفساني خود به تفسير سخن پيامبر بپردازند و هر كسي را كه خواستند انتخاب كنند و به عنوان جانشينان رسول خدا معرفي نمايند، و هركسي را نخواستند يا سياست روز اقتضا نكرد رد كنند، گرچه مورد توجه خاص رسول اكرم(صلي الله عليه واله) باشد؟
گذشته بر اين، صحابه و ياران رسول خدا(صلي الله عليه واله) كه درباره ريزترين مسائل از آن حضرت سؤال مي‌كردند، وقتي مسئله اي چنين مهم را از پيامبر گرامي نشنيدند چرا از رسول(صلي الله عليه واله) خدا درباره جانشينان آن حضرت سؤال نكردند؟ بخصوص كه آنان با همه وجود، اين حقيقت را لمس كرده بودند كه عزت مسلمانان، مرهون رهبري شايسته پيامبر است.
به طور قطع صحابه بارها در اين باره از پيامبر(صلي الله عليه واله) سؤال كرده‌اند اما مصالحِ سياسي و اجتماعي حافظان حديث يا به تعبير بهتر، مصالح و منافع حكام اموي و عباسي اقتضا نكرده تا اين بخش از فرمايشات نبي مكرّم اسلام را در آثار خود ذكر كنند.
سيوطي به نقل از «احمد» و «بزاز» از «ابن مسعود» چنين نقل مي‌كند:
از پيامبر(صلي الله عليه واله) در مورد عدد خلفايي كه بر اين امت حكومت مي‌كنند سؤال شد، حضرت فرمود: دوازده نفرند به عدد نقباي بني اسرائيل.[23]
نيز دانشمند ديگر اهل سنت، حنفي قندوزي از طريق ابن عباس حديثي را نقل مي‌كند كه براساس آن از رسول خدا درباره جانشينان وي سؤال شده و حضرت در پاسخ از تك تك آنان نام برده‌اند كه اوّل آنان علي(عليه السّلام) و آخرشان مهدي است.[24]
زـ خلفاي دوازده گانه رسول خدا(صلي الله عليه واله) ادامه دهنده خط رسالت و رهبران امت اسلامي‌اند، و امت اسلامي اختصاص به مردم مسلماني كه در عصر خلفاي راشدين و سلاطين اموي و اوايل دوران شاهان عباسي مي‌زيسته‌اند ندارد، بلكه مردم مسلماني كه در سده هاي بعد زندگي كرده و مي‌كنند نيز از امت محمد(صلي الله عليه واله) به حساب مي‌آيند. بنابراين معقول نيست كه افرادي خواسته باشند خلفاي دوازده گانه پيامبر را به آن عصر اختصاص دهند.
احاديث متعددي نيز وجود دارد كه اين معنا را تأييد مي‌كند. مانند آنچه احمد حنبل در مسند از رسول خدا نقل كرده كه فرمود: «يكون لهذه الامة اثنا عشر خليفة»[25]، كه نشان مي‌دهد خلفاي دوازده گانه، به زمان و مردم خاصي اختصاص نداشته، بلكه متعلق به تمام امت اسلامي، درهمه اعصار و قرون است.
در اين باره احاديثِ متعدد ديگري نيز هست كه مواردي از آن خواهد آمد.
ح‌ـ در متن حديث نيز بنابر نقل «ابوداود سجستاني» به جمله كلهم تجتمع عليه الامة بر مي‌خوريم كه توجيهات دانشمندان اهل سنت را درباره اين حديث نفي مي‌كند، از اين جمله استفاده مي‌شود كه يكي از ويژگيهاي جانشينان دوازده‌گانه رسول خدا(صلي الله عليه واله) اين است كه همه امت درباره آنان وحدت نظر داشته و آنها را به جانشيني پيامبر پذيرفته‌اند، در حالي كه مي‌دانيم خلفاي اهل سنت، نه در عصر خود و نه در عصرهاي بعد، هيچ گاه مورد قبول همه امت اسلامي نبوده اند، چرا كه اوّلاً: در عصر خود حاكمان اموي و عباسي هزاران انسان بي گناه از ميان شخصيتهاي برجسته اسلامي بسر مي‌برده‌اند و هزاران نفر ديگر نيز توسط آنان به قتل رسيده‌اند. آنچه اين افراد را به چنين سرنوشتي دچار ساخته بود، مخالفت آنان با حكومت آن حكام بود. همچنين امامان شيعه كه همگي آنان از اهل بيت و فرزندان پيامبر اكرم(صلي الله عليه واله) هستند، به دست همين خلفا به شهادت رسيده‌اند. و شهادت آنان نيز به اين دليل بود كه نه تنها حكام اموي و عباسي را قبول نداشتند، بلكه همواره با آنان در حال مبارزه بودند.
گذشته بر اين، مسئله بيعت و انتخاب آزادانه مردم براي هيچ يك از حاكمان اموي و عباسي تحقق نيافته است، چرا كه خلافت در ميان آنان موروثي بوده است. در اين صورت، بيعت مردم امري صوري و ظاهري بيش نبوده است.
ثانياً: اين مسئله در ميان اهل سنت نيز مورد اختلاف است؛ زيرا توجيهات آنان متناقض بوده و هركس در اين باره، چيزي گفته و نظر جدا از نظر ديگري ارائه نموده است. اين اختلاف آرا نشان مي‌دهد كه جانشينان دوازده گانه پيامبر(صلي الله عليه واله) كساني نيستند كه دانشمندان اهل سنت معرفي كرده اند وگرنه بايد مورد اتفاق امت مي‌بودند.
ادامه دارد ....
پي نوشتها :
[1]. صحيح البخاري، كتاب الاحكام، باب 51؛ البداية والنهاية، ابن كثير، مكتبة المعارف، ج1، ص153؛ مسند احمد بن حنبل، دارالفكر، ج5، ص90، 93، 95؛ دلائل النبوة، بيهقي، دارالكتب العلمية، ج6، ص569؛ معجم الكبير، طبراني،چاپ عراق، ج2، ص277.
[2]. صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب 1، حديث 7؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص90، 100، 106؛ كنز العمال، متقي هندي، موسسة الرسالة، ج12، ص32؛ فتح الباري، ابن حجر عسقلاني، دارالمعرفة، ج13، ص211؛ مشكاة المصابيح، محمد عمري تبريزي، المكتب الاسلامي، حديث 5974.
[3]. سنن الترمذي، كتاب فتن، باب 46، حديث 1؛ معجم الكبير، ج2، ص214؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص99؛ كنزل العمال، ج12، ص24؛ سلسلة الاحاديث الصحيحة، محمد ناصرالدين الباني، المكتب الاسلامي، شماره 1075.
[4]. سنن ابي داود، كتاب المهدي، حديث1؛ تاريخ الخلفاء، سيوطي، دارالقلم، ص18؛ دلائل النبوة، ج6، ص520؛ فتح الباري، ج13، ص212.
[5]. مسند احمد بن حنبل، ج5، ص106؛ كنز العمال، ج12، ص33.
[6]. المستدرك علي الصحيحين، حاكم نيشابوري، دارالكتاب، ج3، ص618.
[7]. تاريخ الخلفاء، سيوطي، انتشارات رضي، ص10.
[8]. تاريخ بغداد، خطيب بغدادي، دارالكتب العلمية، ج14، ص353 و ج6، ص263؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص92؛ التاريخ الكبير، محمد بخاري جعفي، دارالفكر، ج1، ص446.
[9]. معجم الكبير، داراحياء التراث، ج2، ص195؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص99؛ كنزل العمال، ج12، ص32؛ صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب 1، حديث9.
[10]. حلية الاولياء، ابونعيم، دارالكتب العلمية، ج4، ص333؛ معجم الكبير، چاپ عراق، ج2، ص216؛ كنزل العمال، ج12، ص33.
[11]. التاج الجامع للاصول في احاديث الرسول(ص)، منصور علي ناصف، چاپ استانبول، ج3، ص39؛ صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب1، حديث 7؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص90؛ فتح الباري، ج13، ص212.
[12]. دلائل النبوة ،ج6، ص520؛ فتح الباري، ج13، ص212.
[13]. كنزالعمال، ج12، ص34.
[14]. منتخب كنزالعمال در حاشيه مسند احمد بن حنبل، دارالفكر، ج5، ص312.
[15]. ينابيع المودة، حنفي قندوزي، انتشارات رضي، ج2، ص533.
[16]. همان، ص534.
[17]. تاريخ الخلفاء، ص210.
[18]. مسند ابي داوود، طيالسي، دارالمعرفة، ص259.
[19]. المعلي، ابن حزم، دارالآفاق، ج9، ص359.
[20]. تاريخ ابن كثير، مكتبة المعارف، ج6، ص198.
[21]. تاريخ الخلفاء، ص12.
[22]. تهذيب تاريخ دمشق الكبير لابن عساكر، داراحياء التراث العربي، ج2، ص131.
[23]. تاريخ الخلفاء، ص10.
[24]. ينابيع المودة، ج2، ص529.
[25]. مسند احمد بن حنبل، ج5، ص106.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:51 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

ديدگاه هاى اهل سنت درباره غدير و پاسخ به آن

در اين نوشته در پى آنيم كه تمامى توجيهات و عذرهاى اهل سنت در نپذيرفتن حديث غدير به عنوان يكى از نصوص امامت و خلافت بلافصل على(ع) را بررسى كنيم و منصفانه به قضاوت بنشينيم كه آيا اين حديث چنانكه شيعه مدعى است دليل خلافت على(ع) است يا نه؟

در ابتداى بحث شايسته است اين نكته را يادآور شويم كه اگر دانشمندان همه فِرق با پذيرفتن اصل اساسى وحدت، درباره مسائل اصلى يا فرعى، اعتقادى يا فقهى به بحث علمى بپردازند، نه تنها دلها از يكديگر گريزان نمى شود، بلكه به همديگر نزديك خواهد شد و اين يكى از راههاى صحيح تقريب بين مذاهب اسلامى است.

اينك گزارش كوتاهى از چند كتاب روايى درباره حديث غدير بيان مى كنيم و سپس به بحث درباره حديث و بيان نظريات و نقد آنها مى پردازيم. امام احمد حنبل در مسندش آورده است:

حدثنا عبداللّه، حدثنى ابى، ثنا عفان، ثنا حماد بن سلمه، أنا على بن زيد، عن عدى بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: كنّا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ فى سفر فنزلنا بغدير خم فنودى فينا: الصلاة جامعة، وكسح لرسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ تحت شجرتين فصلى الظهر واخذ بيد علىٍ ـ رضى اللّه عنه ـ فقال: ألستم تعلمون انى اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى، قال فأخذ بيد علي فقال: من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه. قال فلقيه عمر بعد ذلك فقال له: هنيئاً يا ابن ابى طالب اصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن و مؤمنة؛1

براء بن عازب مى گويد:با رسول خدا(ص) در سفرى همراه بوديم. در غديرخم توقف كرديم. ندا در داده شد: الصلاة جامعه (كلمه اى كه براى گردآمدن مسلمانان فرياد مى شد). زير دو درخت براى رسول خدا(ص) تميز شد، نماز ظهر را خواند و دست على را گرفت و گفت: آيا نمى دانيد من سزاوارتر هستم بر هر مؤمنى از خود او؟ همگى گفتند: آرى . پس دست على را گرفت و گفت: هر كس من مولاى اويم، على مولاى اوست؛ خدايا دوست بدار آنكه على را دوست بدارد و دشمن دار آنكه على را دشمن دارد. سپس عمر با على ملاقات كرد و به او گفت: گوارايت اى پسر ابوطالب! صبح و شام كردى در حالى كه مولاى هر مرد و زن مؤمنى هستى.

اين روايت در مسند احمد در موارد مختلف2 و با سندهاى بسيار نقل شده است.

حافظ ابن عبداللّه حاكم نيشابورى نيز در مستدرك با الفاظ مختلف و در موارد گوناگون حديث غدير را بيان كرده از جمله مى گويد:

حدثنا ابوالحسين محمد بن احمد بن تميم الحنظلى ببغداد، ثنا ابوقلابة عبدالملك بن محمد الرقاشى، ثنا يحيى بن حماد، وحدثنى ابوبكر محمد بن احمد بن بالويه وابوبكر احمد بن جعفر البزاز، قالا ثنا عبدالله بن احمد بن حنبل، حدثنى ابى، ثنا يحيى بن حماد و ثنا ابونصر احمد بن سهل الفقيه ببخارى، ثنا صالح بن محمد الحافظ البغدادى، ثنا خلف بن سالم المخرمى، ثنا يحيى بن حماد، ثنا ابوعوانة، عن سليمان الاعمش، قال ثنا حبيب بن ابى ثابت عن ابى الطفيل، عن زيد بن ارقم ـ رضى اللّه عنه ـ قال: لمّا رجع رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله وسلم ـ من حجة الوداع ونزل غديرخم امر بدوحات فقممن فقال: كانّى قد دعيت فاجبت. انى قد تركت فيكم الثقلين احدهما اكبر من الآخر: كتاب اللّه تعالى وعترتى فانظروا كيف تخلفونى فيهما فانّهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض. ثم قال: ان اللّه ـ عزّ وجلّ ـ مولاى وانا مولى كل مؤمن. ثم اخذ بيد علي ـ رضى اللّه عنه ـ فقال: من كنت مولاه فهذا وليّه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. و ذكر الحديث بطوله. هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه بطوله.3

در همين كتاب پس از اين حديث با اسناد ديگرى همين روايت را تكرار مى كند با اين تفاوت كه قبل از جمله من كنت مولاه مى گويد:

ثم قال: أن تعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم ثلاث مرات قالوا: نعم فقال: رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ من كنت مولاه فعلى مولاه.4

ابن ماجه مى نويسد:

حدثنا على بن محمد، ثنا ابوالحسين، اخبرنى حماد بن سلمه، عن على ابن زيد بن جدعان، عن عدىّ بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: اقبلنا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه وآله ـ فى حجّته التى حجّ فنزل فى بعض الطريق فامر الصلاة جامعة فأخذ بيد علي فقال: ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا: بلى قال: الست اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى. قال: فهذا ولىّ من أنا مولاه، اللهم وال من والاه اللهم عاد من عاداه.5

ترمذى نيز در سنن خود چنين مضمونى را آورده است.6

در اين مقاله هيچ گاه از جوامع روايى شيعه چيزى نقل نمى كنيم تا آنچه بدان استدلال مى شود مورد قبول طرف مقابل در بحث باشد والاّ حديث غدير از طريق شيعه به صورت متواتر نقل شده است.

رأى شيعه

شيعه معتقد است:مسئله بسيار مهم رهبرى دينى و دنيايى مردم پس از ارتحال پيامبر(ص) مهمل و بدون تكليفِ مشخص رها نشده است بلكه رسول اكرم(ص) از اولين روز دعوت خويش (يوم الدار) تا پايان عمر، اين مسئله مهم را بيان كرد و اميرالمؤمنين على(ع) را به خلافت بلافصل بعد از خويش معرفى نمود و حديث غدير يكى از بسيار رواياتى است كه بر اين امر دلالت دارد.

آراى ديگرانمذاهب ديگر اسلامى در مقابل اين سخن شيعه، استدلالاتى آورده اند و معتقد شده اند كه اين روايت نمى تواند دليل خلافت بلافصل اميرالمؤمنين على(ع) باشد. ما اكنون نظرات آنان را در ده قسمت بررسى مى كنيم.1ـ اولين شرط استدلال به يك روايت، صحت سندى آن روايت است؛ به عبارت ديگر تنها روايتى را مى توان در اين بحث، به عنوان دليل اقامه كرد كه قبلاً صدور آن از پيامبر اكرم(ص) ثابت شده باشد، بخصوص بنا به نظريه شيعه كه مدعى است در مسائل اعتقادى نظير امامت، خبر واحد كافى نيست و دليل بايد متواتر باشد. از اين روى برخى از دانشمندان عامه خبر غدير را براى استدلال شايسته نديده اند، چنانكه قاضى عضدالدين ايجى در مواقف گفته است:

ما صحت اين روايت را انكار مى كنيم و ادعاى ضرورت داشتن (متواتر بودن) آن سخنى گزافه و بدون دليل است. چگونه اين روايت متواتر است در حالى كه اكثر اصحاب حديث آن را نقل نكرده اند؟7

ابن حجر هيتمى نيز مى گويد:

فرقه هاى شيعه اتفاق نظر دارند كه آنچه به عنوان دليل بر امامت آورده مى شود بايد متواتر باشد، در حالى كه متواتر نبودن اين روايت معلوم است؛ چرا كه اختلاف درباره صحت اين حديث قبلاً گذشت، بلكه آنانكه در صحت اين حديث اشكال كرده اند برخى از پيشوايان علم حديث همانند ابوداود سجستانى و ابوحاتم رازى و غير ايشان هستند.پس اين، خبر واحدى است كه در صحت آن نيز اختلاف است.8

نظير اين سخن را ابن حزم و تفتازانى نيز بيان كرده اند.9

پاسخ

اين اشكال در نظر هر فرد آگاه به تاريخ و روايت، سخنى از سر تعصب و پيشداورى است، وگرنه انكار حديث غدير همانند انكار حسيات توسط سوفسطائيان و يا چون انكار واقعه جنگ بدر و احد و ساير قضاياى مسلّم صدر اسلام است.

ما براى پرهيز از اطاله كلام تنها به فهرستى از اصول و مصادر اين روايت بسنده مى كنيم و آن را كه سر تحقيق بيشترى است به سه كتاب مفصّل: الغدير علامه امينى، عبقات الانوار علامه ميرحامد حسين، واحقاق الحق و ملحقاته شهيد قاضى نوراللّه شوشترى ارجاع مى دهيم.

در كتاب احقاق الحق فهرستى از چهارده نفر از علماى عامه (از جمله: سيوطى، جزرى، جلال الدين نيشابورى، تركمانى ذهبى)نقل مى شود كه همگى به تواتر حديث غدير اعتراف نموده اند.10

ابن حزم در منهاج السنة نيز چنين گفته است.11

علامه امينى در الغدير عبارت چهل و سه نفر از اعاظم علماى اهل سنت را (از جمله: ثعلبى، واحدى، فخر رازى، سيوطى، قاضى شوكانى) نقل مى كند كه به صحت سند و طرق حديث غدير تصريح نموده اند12. و نيز اسامى و عبارات سى نفر از مفسّران بزرگ اهل سنت را (از جمله: ترمذى، طحاوى، حاكم نيشابورى، قرطبى، ابن حجر عسقلانى، ابن كثير، تركمانى)مى نگارد كه همگى آنان در ذيل آيه شريفه: ياايها الرسول بلّغ ما انزل اليك وان لم تفعل(مائده،67) به نزول اين آيه در ارتباط با حديث غدير تصريح نموده اند.13

در كتاب احقاق الحق نيز حديث غدير از پنجاه مصدر معتبر عامه (از جمله: سنن المصطفى، مسند احمد، خصائص نسائى، عقدالفريد، حلية الاولياء) نقل مى شود.14

اكنون نظر برخى از اعاظم اهل سنت درباره حديث غدير را به نقل از علامه امينى مى آوريم:

ضياء الدين مقبلى مى گويد: اگر حديث غدير قطعى نيست پس هيچ چيز قطعى در دين وجود ندارد.

غزالى گفته است: جمهور مسلمين اجماع دارند بر متن حديث غدير.

بدخشى مى گويد: حديث غدير، حديث صحيحى است كه كسى درباره صحت آن اشكال نمى كند مگر متعصب انكارگر كه به سخن او اعتنايى نمى شود.

آلوسى مى نويسد: حديث غدير، حديث صحيحى است كه نزد ما ثابت شده است و هيچ مشكلى در آن نيست و هم از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه وآله ـ و هم از خود اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ به صورت متواتر نقل شده است.

حافظ اصفهانى گفته است: حديث غدير، حديث صحيحى است كه صد نفر از صحابه آن را نقل كرده اند كه عشره مبشّره از جمله اين صد نفرند.15

حافظ سجستانى حديث غدير را از صدوبيست نفر از صحابه نقل نموده است و حافظ ابن العلاء همدانى آن را از صدوپنجاه طريق روايت نموده است.16

حافظ ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب ضمن بيان برخى از راويان حديث غدير و برخى طرق آن مى گويد:

ابن جرير طبرى اسناد حديثِ غدير را در يك كتاب گردآورده و آن را صحيح شمرده است، و ابوالعباس ابن عقده نيز آن را از طريق هفتاد نفر از صحابه يا بيشتر روايت نموده است.17

نيز در كتاب فتح البارى بشرح صحيح البخارى آمده است:

حديث من كنت مولاه فعلى مولاه را ترمذى و نسائى نقل نموده اند و طرق و سندهاى آن بسيار است جدّاً، كه همه آنها را ابن عقده در كتابى مستقل آورده است و بسيارى از سندهاى آن صحيح و حسن است و براى ما از امام احمد حنبل روايت كرده اند كه گفته است: آنچه درباره فضايل على ـ عليه السلام ـ به ما رسيده است درباره هيچ يك از صحابه نرسيده است.18

قندوزى حنفى پس از نقل حديث غدير از طرق بسيار و از كتب مختلف مى نويسد:

محمد بن جرير الطبرى صاحب تاريخ، حديث غديرخم را از هفتاد و پنج طريق نقل كرده است و كتاب مستقلى به نام الولاية درباره آن تأليف نموده است. نيز ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد بن عقده در تأليف مستقلى آن را از يكصدوپنجاه طريق نقل نموده است.19

حافظ محمد بن محمد بن محمد الجزرى الدمشقى به هنگام نقل احتجاج و مناشده اميرالمؤمنين(ع)، درباره حديث غدير چنين مى نگارد:

اين حديث حسن است و اين روايت (مناشده) به صورت متواتر از على(ع) نقل شده است، همان گونه كه آن (حديث غدير) نيز از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه وآله ـ متواتراً نقل شده است و گروه بسيارى از گروه بسيارى ديگر آن را نقل كرده اند، پس اعتنايى به سخن آنان كه قصد تضعيف اين روايت را دارند نمى شود؛ زيرا آنان از علم حديث اطلاعى ندارند.20

حديث غدير را بخارى و مسلم در صحيحشان نياورده اند، ولى اين مسئله به هيچ وجه موجب اشكالى در سند روايت غدير نمى شود؛ زيرا تعداد رواياتى كه حتى به نظر خود بخارى و مسلم نيز صحيح است (صحيح على شرط الشيخين) وهيچ شكى در آنها نيست ولى در صحيح بخارى و مسلم نيامده است، اندك نيست، و از همين روى چندين مستدرك بر آنها نگاشته شده است. اگر تمامى روايات صحيحه در صحيح بخارى گرد آمده بود، به صحاح ديگر نيازى نبود، در حالى كه همه مى دانند هيچ دانشمند محقق و منصفى نيست كه خود را با داشتن صحيح بخارى يا صحيح بخارى و مسلم، از ديگر كتب صحاح بى نياز بداند.

از طرفى ديگر خود بخارى و مسلم نيز بيان كرده اند كه آنچه را در اين كتاب آورده ايم صحيح است، نه اينكه تمام روايات صحيح را بيان كرده ايم، بلكه بسيارى از احاديث صحيح را بنا به عللى نياورده ايم.21

اضافه بر تمام اين مطالب، علاّمه امينى(ره) روايت غدير را از بيست و نه نفر از مشايخ بخارى و مسلم نقل مى كند.22

در پايان اين قسمت، عبارت يكى از كسانى كه همين اشكال را مطرح كرده اند مى آوريم: ابن حجر مى نويسد:

حديث غدير، حديث صحيحى است كه هيچ شبهه اى در آن نيست و آن را گروهى نظير ترمذى، نسائى و احمد حنبل نقل كرده اند و داراى طرق بسيارى است، از جمله شانزده نفر از صحابه آن را نقل نموده اند و در روايت احمد بن حنبل آمده است كه آن را سى نفر از صحابه از رسول ـ صلى اللّه عليه وآله ـ شنيدند و هنگامى كه در خلافت اميرالمؤمنين [على] ـ عليه السلام ـ اختلاف پيش آمد بدان شهادت دادند.23

دوباره تكرار مى كند:

روايت غدير را سى نفر از صحابه از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه وآله ـ نقل كرده اند و بسيارى از طرق آن صحيح يا حسن است.24

پس حتى به نظر خود اشكال كنندگان، نبايد به سخن ابن حجر و امثال او كه در صحت اين حديث اشكال كرده اند اعتنا نمود؛ چرا كه ابن حجر، خود مى نويسد: ولاالتفات لمن قدح فى صحته.25

استاد محمدرضا حكيمى در كتاب حماسه غدير از پانزده نفر از علماى معاصر عامّه (از جمله: احمد زينى دحلان، محمد عبده مصرى، عبدالحميد آلوسى، احمدفريد رفاعى، عمر فروخ) كه روايت غدير را در كتب خويش آورده اند نام مى برد و محل بيان آن را ذكر مى كند.26

شايان توجه است كه شيعه در روايات مربوط به اثبات امامت، تواتر و قطعى بودن را شرط مى داند و روايت غدير از نظر جوامع روايى شيعه متواتر و قطعى است، چنانكه در بسيارى از مصادر اهل سنت نيز نقل شد، ولى بنا به عقيده برادران اهل سنت براى اثبات امامت همانند ساير فروع دين، صحيح بودن سند كافى است و هيچ نيازى به اثبات متواتر بودن حديث نيست با توجه به اين نكته بى پايگى اين اشكال بديهى است.

دومين اشكال نكته اى ست كه قاضى عضد الدين ايجى در مواقف بيان كرده است؛ وى مى نويسد:

على[ع] در روز غدير(حجة الوداع) همراه پيامبر نبود زيرا على[ع] در يمن بود.27

بهتر است در پاسخ اين اشكال ابتدا سخن شارح مواقف را بيان كنيم: سيد شريف جرجانى شارح مواقف پس از اين سخن ايجى مى نگارد:

اين اشكال ردّ شده است؛ زيرا غايب بودن على[ع] منافات با صحيح بودن حديث غدير ندارد، مگر اينكه در روايتى آمده باشد كه به هنگام نقل حديث غدير پيامبر على را نزد خود خواند يا دست او را گرفت كه در بسيارى روايات اين جملات نقل نشده است.28

ابن حجر هيتمى در جواب اين شبهه مى نويسد:

به سخن كسى كه حديث غدير را صحيح نداند و يا ايراد كند كه على(ع) در يمن بوده است اعتنايى نمى شود زيرا ثابت شده است كه او از يمن برگشت و حج را با پيامبر اكرم ـ صلى اللّه عليه وسلم ـ گذارد.29

اگرچه از نظر تاريخى برگشت اميرمؤمنان(ع) از يمن و گذاردن حج با پيامبر اكرم(ص) در حجة الوداع مسلّم است ولى به عنوان نمونه از برخى از كسانى كه به اين نكته اشاره كرده اند نام مى بريم:

طبرى (تاريخ طبرى، ج2، 205)؛ ابن كثير (البداية والنهاية، ج2، ص184 و نيز در ص132 همين جلد به طور مفصل رجوع اميرالمؤمنين ـ ع ـ از سفر يمن را به نقل از منابع متعدد بيان مى نمايد؛ ابن اثير (الكامل، ج2، ص302).3 ـ اشكال سوم كه پردامنه تر و مهمتر است درباره معنى كلمه مولى است. اين كلمه داراى معانى مختلفى نظير: اولى، پسر عمو، آزاد كننده برده، همسايه، هم قَسم، و است. شيعه با توجه به شواهد بسيار كه به آنها خواهيم پرداخت مدعى است معناى اين كلمه در اين حديث همان اولى و يا به عبارت ديگر سرپرست و ولى است، ولى برخى عالمان سنى در معناى كلمه مولى شبهه اى را مطرح كرده اند كه به نظر مى رسد اصل اين شبهه از فخر رازى در كتاب نهاية العقول باشد كه ديگران نظير قاضى عضد الدين ايجى30 و ابن حجر31 و فضل بن روزبهان32 آن را نقل كرده اند.

قاضى عضد الدين ايجى در مواقف مى گويد:

مراد از كلمه مولى در روايت غدير ناصر است؛ زيرا جمله دعايى پس از آن اللّهم وال من والاه به همين معناست و مقصود از مولى، اولى نيست، چرا كه هرگز وزن مفعل به معناى افعل نيامده است.33

ابن حجر هيتمى نيز مى گويد:

ما نمى پذيريم كه معنى مولى همان باشد كه آنان (شيعه) ذكر كرده اند، بلكه معناى آن ناصر است؛ زيرا حكم مولى مشترك بين معانى متعددى نظير: آزاد كننده برده، برده آزاد شده، متصرف در امور، ناصر محبوب است ما و شيعه هر دو معترفيم كه اگر منظور از اين روايت، محبوب باشد، معنى آن صحيح خواهد بود زيرا على(ع) محبوب ما و آنها است، اما اينكه مولى به معنى امام باشد نه در شرع و نه در لغت، معهود نيست، اما اينكه در شرع اين گونه نيست نيازى به بحث ندارد و واضح است، امّا اينكه در لغت اين گونه نيست، زيرا هيچ يك از پيشوايان لغت عرب نگفته است كه مفعل به معنى افعل مى آيد.34

سخن برخى ديگر هم تكرار همين عبارتهاست.

اكنون به پاسخ شيعه به اين اشكال مى پردازيم: شيعه معتقد است اگر فرضاً بپذيريم كه معناى كلمه مولى مشترك بين اين چند معنا است و فرضاً پيشوايان لغت عرب در دورانهاى بعدى كلمه مولى را اولى معنا نكرده اند،ولى در عصر رسول خدا(ص) و به هنگام بيان اين حديث شريف، تمامى حاضران از اين كلمه معنى اولى را فهميده اند. اكنون براى اين نكته چند شاهد بيان مى كنيم:1ـ حسان بن ثابت كه در محل حادثه حاضر بود و مقام ادبى او منكرى ندارد،35 از رسول خدا(ص) اجازه خواست تا اين واقعه مهم را بسرايد و از جمله اشعار او در اين رابطه اين بيت است:

فقـال لـه قـم يـا علـىّ فـاننـى

رضيتك من بعدى اماماً وهادياًعلامه امينى اين اشعار را از دوازده مصدر از عامه و بيست و شش مصدر از خاصه نقل كرده است. 35

قيس بن سعد بن عبادة نيز سروده است: و عـلــىّ امــامــنــا وامــام

لســوانـا اتـى بـه التـنـزيــل

يوم قال النبى من كنت مولاه

فهـذا مـولاه خطـب جـليـل كه علامه جليل القدر امينى آن را از دوازده منبع نقل مى كند.37

عمرو عاص نيز مى سرايد: و فى يوم خمّ رقى منبراً

يبلغ والركب لم يرحل

ألست بكم منكم فى النفوس

باولي؟ فقالوا: بلي فافعل

فانحله امرة المؤمنين

من الله مستخلف المنحل و قال فمن كنت مولى له

فهذا له اليوم نعم الولي

اين اشعار را نيز علامه امينى از هشت مصدر عامه و خاصه نقل كرده است.38

افزون بر اينها علامه امينى در الغدير عبارت تعداد زيادى از شعرا و اديبان عرب را كه همين معناى امامت و ولايت را از كلمه مولى در حديث غدير فهميده اند بيان مى كند.39

خود مولا على(ع) در شعرى كه به معاويه مى نويسد همين مطلب را تاييد مى كند آنجا كه مى گويد: و اوجب لى ولايته عليكم رسول اللّه يـوم غديـرخم كه علامه امينى آن را از يازده مصدر شيعى وبيست وشش مصدر از اهل سنت بيان مى كند.40و نيز از بهترين شاهدها بر فهم همين معنا از حديث، سخن ابوبكر و عمر است كه پس از پايان خطبه رسول اكرم(ص) در غدير دست در دست على(ع) گذاشتند و او را با اين خطاب و يا تعابيرى نزديك به اين ستودند: بخٍّ بخِّ لك يابن ابى طالب اصبحت مولاى ومولى كل مؤمن ومؤمنة.

علامه امينى تبريك شيخين را از شصت مصدر از اهل سنت (از جمله: مسند احمد، تاريخ الامم والملوك، تاريخ بغداد، مصنف ابن ابى شيبه) نقل مى كند.41

براستى اگر پيامبر اكرم(ص) با بيان جمله فعليه مولاه، چنين در نظر داشت كه على(ع) ناصر يا محبوب همه مؤمنان باشد، جاى اين گونه تهنيت و تبريك بود؟ از ديگر شواهد اين معنا، انكار و اعتراض شديد برخى از حاضران در صحنه غدير (حارث بن نعمان فهرى) است تا آنجا كه از خداوند خواست اگر اين مسئله حقيقت دارد عذابى بر وى نازل شود.

علامه امينى اين ماجرا را از سى مصدر اهل سنت (از جمله: الكشف والبيان، دعاة الهداة، احكام القرآن) نقل كرده است.42

آيا اگر معناى حديث غدير ناصر و يا محبوب بود جاى اين گونه غضب و انكار بود يا آنكه حارث و امثال او را به غضب آورد؟ غير از آيات و رواياتى كه به محبت به مؤمنان دعوت مى كند، روايات بسيار ديگرى نيز در محبت اميرالمؤمنين و نيز ساير صحابه هست؛ چرا آنها اين چنين خشم و غضبى را برنينگيخت؟

شاهد ديگر آنكه روايات بسيارى نيز بيانگر اين معناست كه رسول خدا(ص) چون زمينه پذيرش حديث غدير را در مردم نمى ديد از بيان آن پرهيز مى كرد تا آنجا كه آيه نازل شد:آيا بيان محبوبيت و ناصريت على(ع) بود كه به مذاق منافقان خوش نمى آمد و پيامبر(ص) از نپذيرفتن آنها توسط مردم واهمه داشت؟ بسيار آشكار است كه به هيچ روى ممكن نيست بيان محبوبيت و يا ناصر بودن على(ع) زمينه پذيرش نداشته باشد و عكس العملى را برانگيزد كه پيامبر(ص) از آن واهمه داشته باشد. بنابراين پس از نفى امكان اراده معناى ناصر يا محبوب در حديث غدير، معناى اولويت معنايى صحيح خواهد بود.

علامه امينى درباره نزول آيه شريفه واللّه يعصمك من الناس (مائده، 67) درباره حادثه غدير و نيز بيمناكى رسول خدا(ص) از بيان اين مطلب، سى مصدر از اهل سنت را نام مى برد.43

امّا رواياتى كه بيانگر بيم رسول خدا(ص) از بيان اين حديث است، مناشده و احتجاج اميرالمؤمنين(ع) به هنگام خلافت عثمان است كه آن را جوينى در فرائد السمطين آورده است.44 و نيز علامه امينى آن را از سيوطى در تاريخ الخلفاء و بدخشى در نزل الابرار و حافظ حسكانى در شواهد التنزيل و حافظ ابن مردويه و برخى ديگر نقل مى كند.45

اين نكته البته آشكار است كه اين بيم موجب نقص و ايراد (معاذ اللّه) بر حضرت نبى اكرم(ص) نمى شود، زيرا آن حضرت نه بر خويش كه از اختلاف امت و ايجاد و آشوب توسط منافقان ترسيد. خداوند درباره حضرت موسى(ع) نيز فرمود: فاوجس فى نفسه خيفةً موسى (طه، 67)

اضافه برآنچه گذشت. علامه ميرحامد حسين، حديث غدير را از طرق مختلف ديگرى نقل مى كند كه در آن نقلها به جاى جمله من كنت مولاه عبارت ديگرى آمده است كه به خوبى نشانگر فهم راويان از عبارت رسول خدا(ص) است و براى مخالفان چاره اى جز پذيرش معناىاولى باقى نمى گذارد. در اين نقلها، حديث غدير اين گونه آمده است: من كنت اولى به من نفسه فعلىّ وليّه46 در يكى از نقلهاى حموينى در فرائد السطين نيز آمده است: من كنت اولى به من نفسه فعلىّ اولى به من نفسه. فانزل اللّه تعالى ذكره: اليوم اكملت لكم دينكم.46

اكنون بد نيست به برخى ادّعاها كه به وجه ادبى حديث غدير اشاره دارند، نظرى بيفكنيم تا معلوم شود كه آيا در زبان عربى كلمه مولى به معناى اولى استعمال مى شود يا چنانكه ادعا كرده اند هيچ كس چنين استعمالى را مجاز نمى داند. بى پايگى اين اشكال آن قدر واضح است كه چلبى در حاشيه اش بر مواقف در اين قسمت از سخن قاضى عضد الدين ايجى مى نگارد:

از اين اشكال جواب داده شده است كه مولى به معناى متولى و صاحب امر و اولى به تصرف در لغت عرب شايع است واز پيشوايان لغت عرب نقل شده است. ابوعبيده گفته است: هى مولاكم اى اولى بكم و پيامبر اكرم(ص) فرموده است: ايما امرأة نكحت بغير اذن مولاه يعنى اولى به آن زن و مالك تدبير امر او. مراد از اينكه مولى به معناى اولى است، اين است كه مولى اسمى است كه به معناى صفت اولى مى آيد نه اينكه كلمه مولى صفت است. پس اين اعتراض كه اگر مولى به معناى اولى است چرا نمى توان آن را به جاى اولى استعمال نمود، صحيح نخواهد بود.48

علامه ميرحامد حسين يك جلد كامل و بخشى از جلد ديگر كتاب عبقات را به همين نكته اختصاص داده است و سخنان كسانى كه مولى را به معانى اولى صحيح دانسته اند با شرح حال آنان و موضع سخن آنها بيان كرده است.49

علامه امينى از گروه بسيارى ـ كه از پيشوايان ادبيات عربى شمرده مى شوند ـ اعتراف به اين نكته را نقل نموده است؛ از جمله: فرّاء، سجستانى، جوهرى، قرطبى، ابن اثير.50

در احاديث ديگر نيز مولى به معناى اولى آمده است، از جمله روايتى است، كه بسيارى از اهل لغت به آن استشهاد جسته اند كه پيامبر اكرم(ص) فرمود:

ايها امرأة نكحت بغير اذن مولاها فنكاحها باطل.51

علامه امينى پس از بحث و بررسى در تمامى بيست و هفت معنايى كه براى كلمه مولى ذكر شده است، تمامى آنها را به معناى اولى برمى گرداند و ادعا مى كند كه در تمام آنها جهت اولويتى بوده است كه كلمه مولى به آنها اطلاق شده است و چون از كلمه مولى معناى اولى تبادر مى كرده است، مسلم در صحيح خود از پيامبر اكرم(ص) روايت كرده است كه:

عبد به سيّد وآقاى خويش، مولى نگويد چرا كه مولى خداوند است.52

براى روشن شدن اين مطلب كافى است كه به سخن شيخ سليم البشرى، شيخ جامع الازهر مصر توجه كنيم كه پس از بيان استدلالى سيد شرف الدين درباره اينكه مولى در حديث غدير به معناى اولى هست مى نويسد:

من يقين دارم كه حديث بر همان معنا كه شما مى گوييد (اولى) دلالت دارد.53

اين نكته نيز قابل يادآورى است كه مولى به معناى محبوب چنانكه ابن حجر و برخى ديگر مدعى شدند و روايات غدير را بر آن حمل كردند، در ادبيات عرب جايى ندارد، چنانكه علامه ميرحامد حسين مى نويسد:

هيچ يك از منابع لغوى زير محبوب را يكى از معانى مولى ندانسته است:

صحاح اللغة، قاموس اللغة، فائق، النهاية، مجمع البحار، تاج المصادر، مفردات القرآن، اساس البلاغة،المغرب، مصباح المنير.54

پايان اين بخش از سخن را قسمتى از گفتار خود ابن حجر قرار مى دهيم. او با اينكه به شدت مخالف است كه كلمه مولى به معناى اولى باشد، ولى خود در چند سطر بعد سخن خود را فراموش مى كند و مى گويد: ابوبكر و عمر همين معناى اولى را از حديث غدير فهميدند. ابن حجر مى نويسد:

اگر بپذيريم كه مراد از حديث غدير، اولى است، بايد گفت كه منظور، اولى به امامت نيست، بلكه اولى به اطاعت است و همين معنا صحيح است، زيرا ابوبكر و عمر همين معنا (اولى به اطاعت) را فهميدند و از اين روى گفتند: امسيت يابن ابى طالب مولى كل مؤمن و مؤمنة.55

همچنين بنا به نقل ميرحامد حسين، شهاب الدين احمد بن عبدالقادر شافعى در ذخيرة المآل مدعى همين مطلب شده است و گفته است:و المراد بالتّولى، الولاية وهو الصديق الناصر او اولى بالاتّباع والقرب منه وهذا الذى فهمه عمر من الحديث فانه لما سمعه قال: يهنك يابن ابن طالب564ـ چهارمين اشكال، انكار يكى از شواهدى است كه شيعه با آن برخلافت اميرالمؤمنين على(ع) استدلال مى كند، و آن جملات پيامبر(ص) در صدر حديث است كه فرمود: ألست اولى بكم من انفسكم؛ آيا من نسبت به شما از خود شما اولى و سزاوارتر نيستم؟، سپس فرمود: هر كه من اولى به اويم على اولى به اوست.

برخى از علماى اهل تسنن جملات صدر حديث را منكر شده اند؛ از جمله قاضى عضدالدين ايجى مى نويسد:

بر فرض كه بپذيريم اين حديث صحيح است، ولى بايد گفت راويان، قسمت اول حديث را نقل نكرده اند، پس ممكن نيست كه به اين جملات (الست اولى بكم) براى اثبات اينكه مولى در حديث غدير به معناى اولى است استدلال نمود.57

در پاسخ بدين اشكال بايد گفت اگر هم فرضاً صدر روايت نمى بود، با استدلالهاى گذشته جاى شبهه اى باقى نماند كه مراد از كلمه مولى، همان اولى است. اكنون ببينيم اين ادعا تا چه حد با واقعيتهاى تاريخى سازگار است. قبلاً در متنى كه نقل كرديم ديديم كه جملات اوّليه حديث در مصادر معتبر اهل سنت آمده است.

علامه امينى جملات صدر روايت را از شصت و چهار نفر از بزرگان اهل حديث از عامه، از جمله : احمد بن حنبل، طبرى، ذهبى، بيهقى، ابن ماجه، ترمذى، طبرانى، نسائى، حاكم نيشابورى، دارقطنى و نقل ميكند.58

علامه ميرحامد حسين نيز همين اشكال را از نهاية العقول فخر رازى نقل كرده و سپس در پاسخ، مصادر بسيار متعددى از اهل سنّت را كه صدر حديث را روايت كرده اند معرفى مى كند؛ از جمله: احمد بن حنبل، ابن كثير، نسائى، سمهودى، هندى در كنزالعمال، طبرانى و سمعانى و بسيار ديگر.59

ابن حجر در صواعق المحرقة چون به بى پايگى اين اشكال پى برده است آن را مطرح نمى كند و وجود صدر حديث را در روايات صحيحه مى پذيرد.605ـ عذر تقصير ديگرى كه برخى در پيشگاه حديث غدير آورده اند اين است كه پس از پذيرش معناى اولى در حديث غدير، اولويت در تصرف را نمى پذيرند، بلكه مى گويند على(ع) اولى است، ولى در اطاعت و تقرب جستن به وى نه اينكه اولى به تصرف باشد تا دلالت برخلافت وى كند.

اين، سخن قاضى ايجى است.61 ابن حجر نيز ضمن بيان همين اشكال مدعى شده است كه منظور از حديث به طور قطع همان اولويت است، ولى اولويت در اطاعت و قربت. همين معنا را نيز ابوبكر و عمر از حديث غدير فهميده اند و از اين روى در تبريك به على(ع) گفتند: امسيت يابن ابى طالب مولى كل مؤمن ومؤمنة، و نيز گفتار عمر كه به على(ع) مى گفت: انّه مولاى؛ او مولاى من است به همين معناست.62

نظير همين سخن قبلاً از شهاب الدين احمد بن عبدالقادر شافعى گذشت.

پاسخ به اين اشكال با نگاهى به صورت كامل روايت ـ كه قبلاً مصادر متعدد آن بيان شد ـ كاملاً آشكار و بديهى است. پيامبر اكرم(ص) در ابتدا جمعيت را مخاطب قرار داده و از آنان مى پرسد: ألست اولى بكم من انفسكم و پس از پاسخ مثبتِ جمعيت مى فرمايد: هركس من اولى به او هستم على نيز اولى به اوست. در حقيقت صدر سخن نوعى استدلال و زمينه سازى براى سخن بعدى است. اگر كلمه اولى در قسمت اوّل سخن به يك معنا باشد و كلمه مولى در قسمت دوم به معناى ديگرى باشد، در سخن مغالطه صورت گرفته است. درست بدان مى ماند كه شخصى گروهى را مخاطب قرار دهد و از آنان بپرسد: آيا عين (به معنى طلا) فلزى گرانبها نيست؟ و پس از اعتراف مخاطب به درستى اين سخن بگويد: پس عين (به معنى چشم) از فلز ساخته شده است.

در اينجا زيبنده است كه قسمتى از نوشتار زيباى ابن بطريق را بياوريم، وى مى نويسد:

اگر كسى بگويد: آيا فلان خانه من در فلان مكان را مى شناسيد؟ و مخاطبان اعتراف كنند كه خانه او را مى شناسند، سپس بگويد: خانه ام را وقف نمودم، در اين صورت اگر شخص داراى خانه هاى متعددى باشد، هيچ كس شك نمى كند كه اين صيغه وقف مربوط به همان خانه اى است كه قبلاً درباره آن سخن گفت و از مخاطبان اعتراف گرفت.و نيز اگر بپرسد: آيا برده من فلانى را مى شناسيد و قبول داريد كه او برده من است؟ و مخاطبان اعتراف كنند، سپس بدون فاصله بگويد: برده ام آزاد است، بدون هيچ ترديدى هر انسان عاقلى مى گويد اين آزاد سازى مربوط به همان برده اى است كه قبلاً از او سخن رفت، و معنى ندارد كه اين آزاد سازى را مربوط به برده ديگرى بداند كه سخن از او نرفته و مورد بحث و صحبت نبوده.63

بنابراين اولويت بكار رفته در جمله دوّم رسول خدا(ص) به همان اولويتى است كه در جمله اوّل بكار رفته است و پيامبر(ص) دامنه همان اولويتى كه براى خداوند و خويش بر مؤمنان اثبات كرد، به على(ع) نيز توسعه داد و او را بدان مقام منصوب نمود و اين همان مقام با عظمتى بود كه پيامبر(ص) آن را اكمال دين خواند و فرمود: اين عظمت را كه خداوند به اهل بيتم ارزانى داشت به من تبريك بگوييد. و ابوبكر و عمر و سپس همه مسلمانانِ حاضر به على(ع) تبريك گفتند.64 حسان بن ثابت درباره اين ماجرا شعر سرود. برخى منافقان آن را برنتابيدند و بر خويش نفرين فرستادند (سئل سائل بعذاب واقع).

علاوه بر اين بر فرض كه مقصود از اولويت،اولويت در اطاعت و قرب باشد، آيا پس از رسول خدا(ص) در جريان خلافت، على(ع) مطيع بود يا مطاع؟ آيا با وى مشورت كردند و نظر او را مقدم داشتند و يا به اعتراف همه مورّخان او از بيعت كردن كناره گيرى نمود و به عمل ايشان رضايت نداد؟ بنا به اعتراف برخى مورخان او را تهديد به كشتن و آتش زدن خانه اش نمودند و در نهايت پس از شهادت همسر بزرگوارش بيعت نمود.

اصولاً اطاعت كامل وقتى ميسر مى شود كه شخص حاكم جامعه باشد،والاّ مطاع نخواهد بود، بلكه خواسته يا ناخواسته فرمانبر ديگران خواهد بود، پس حتى اگر معناى روايت، اولى به اطاعت و قرب باشد نيز دليل بر خلافت بلافصل اميرالمؤمنين(ع) است.6ـ عده اى گفته اند: اگر بپذيريم كه حديث غدير اولويت در تصرّف (كه معنايش همان خلافت و امامت است) را ثابت مى كند، پس مقصود از آن، خلافت در نهايت كار و در مآل امور است؛ يعنى پس از سه خليفه ديگر. به عبارت ديگر، على(ع) هنگامى خليفه است كه با او بيعت شود و چون پس از سه خليفه ديگر با او بيعت شد، پس اين روايت دلالت بر اولويت على(ع) پس از آن سه شخص دارد؛ پس منافاتى ندارد كه پس از پيامبر اكرم(ص) سه تن خليفه بشوند و در نهايت على(ع) به ولايت برسد. اين شبهه را فخر رازى مطرح كرده است و پس از او نيز ديگران نظير قاضى عضدالدين ايجى65 چلپى66، ابن حجر67 و شيخ سليم البشرى68 آن را تكرار نموده اند.

آيا اگر پيامبر(ص) مى فرمود: من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه بعدى چنانكه در روايات بسيار ديگر فرموده است69 باز نمى گفتند: بعديّت مى تواند بعد از سه خليفه ديگر باشد و على بعد از سه خليفه ديگر خليفه رسول خدا(ص) است؟ و يا اگر مى فرمود: على خليفتى بلافصل باز مدعى نمى شدند كه كلمه بلافصل مطلق است و به خلافت سه خليفه نخستين به دليل اجماع اطلاق كلام رسول خدا(ص) تخصص يافته است و مفاد آن اين است كه: على خليفه بلافصل بغير هذه الثلاثة؟ اگر مراد رسول اكرم(ص) از اولويت على(ع) اولويت و خلافت او به هنگام بيعت مردم پس از بيست و پنج سال بوده است، اين چه فضيلتى براى على(ع) است و چه جاى تبريك دارد؟ آيا آن همه ترس و بيم و آن همه خوشحالى و سرور و نقل روايت و بيان فضيلت، همه و همه لغو و بيهوده و گزاف و تنها براى بيان امرى بديهى و مسلم بوده است و هيچ گونه اختصاص و امتيازى را براى على(ع) ثابت نمى كند؟! براستى اگر اين حادثه عظيم الهى و دينى و دنيايى را در حد يك انتصاب دنيايى و آن هم در حد قلمروى كوچك پايين آوريم و فرض كنيم كه زمامدار يك مملكت همه افراد ملت را جمع كند و به آنها بگويد: مرگ من نزديك شده است و بزودى از ميان شما مى روم اكنون اين شخص را به همان ولايت و زمامدارى كه خود داشتم منصوب مى نمايم، كدام فرزانه است كه مدعى شود منظور او ولايت و خلافت آن شخص در عاقبت كار و نهايت امر بوده است ومنافاتى ندارد كه چندين نفر قبل از او حكومت را در دست بگيرند وساليان طولانى فرد تعيين شده را از كوچكترين مقامات حكومتى به دور دارند؟ چگونه ممكن است خلافت را كه به نص قرآن (نزول آيه اليوم اكملت در اين واقعه) اكمال دين است و عدم اعلام آن مساوى با عدم ابلاغ تمامى رسالت الهى است (وان لم تفعل مما بلغت رسالته) مربوط به خلافت پس از سه نفر از حاضران در جلسه باشد، اما پيامبر هيچ اشاره اى به افراد مقدّم بر او نكند با اينكه مى داند اين مسئله موجب اختلافات بسيارى خواهد شد و خونهاى بسيارى براى آن ريخته خواهد شد.

ابوبكر و عمر پس از واقعه غدير، على(ع) را مولاى خود دانستند و به او تبريك گفتند. اگر مراد از حديث غدير ولايت على(ع) پس از درگذشت سه خليفه باشد، پس على مولاى آنان نيست، چون آنها در زمان ولايت على(ع) نيستند تا على(ع) نسبت به آنان مولى و اولى به تصرف باشد.7ـ اشكال ديگرى كه برخى مطرح كرده اند آن است كه اگر حديث غدير بر امامت و خلافت على(ع) دلالت كند، لازم مى آيد در حالى كه رسول خدا(ص) زنده اند، على(ع) امام باشد، چرا كه در حديث غدير نيامده است كه على پس از من مولاى شماست، پس معلوم مى شود منظور از حديث غدير چيزى است كه حتى در زمان حيات رسول خدا(ص) نيز براى على(ع) ثابت بوده است و آن همان معناى محبت يا نصرت و امثال آن خواهد بود.

در پاسخ بايد به اين نكته توجه داشت كه با توجه به شواهد و دلايلى كه آورده شد منظور از حديث غدير ولايت وامامت على(ع) است و چون حقيقت اين كلام، خلافت او از زمان صدور حديث غدير است و اين نيز ممكن نيست، پس بايد به قاعده كلى و هميشگى مراجعه شود كه مطابق آن هنگام تعذر حقيقت به اقرب المجازات مراجعه مى شود؛ و در حديث غدير چون نمى تواند خلافت از زمان رسول خدا(ص) شروع شود پس بايد به نزديكترين معناى مجازى مراجعه شود، و آن خلافت بلافاصله پس از رحلت رسول اكرم(ص) است.

برخى ديگر از دانشمندان گفته اند: در حقيقت از همان زمان حيات رسول خدا(ص) خلافت على آغاز شد و على(ع) بدين مقام منصوب شد، ولى شرط فعليت آن، رحلت رسول خدا(ص) بود، همان گونه كه فقها در باب وصيت معتقدند كه تمليك از همان زمان وصيت است؛ يعنى موصى در زمان حياتِ فرد، موصى له را مالك مى كند، ولى شرط فعليت ملكيت، تحقق مرگ موصى است. در موارد تعيين وليعهد در مناصب سياسى نيز اين گونه است كه زمامدار قبلى، زمامدار پس از خود را در حيات خود منصوب مى كند ولى شرط تحقق آن، مرگ زمامدار قبلى است، و رسول خدا(ص) با بيان نزديك شدن زمان رحلت خويش به طور آشكار روشن نمود كه انتصابى كه در روز غدير صورت مى گيرد، تعيين تكليف امت اسلامى پس از وفات اوست.8 ـ اشكال ديگر، سخن ابن حجر است، او مى گويد:

اگر مقصود رسول خدا(ص) در حديث غدير خلافت و امامت على(ع) بود، چرا به جاى كلمه مولى كلمه خليفه را بكار نبرد، پس اينكه رسول خدا(ص) به جاى كلمه خليفه كلمه مولى را بكار برده دليل آن است كه مقصود او خلافت على(ع) نبود.70

در پاسخ بايد گفت اگر بنابر توجيه روايات و محمل تراشيها و تفسيرهاى نابجا باشد با هيچ عبارتى نمى توان مطلبى را اثبات كرد. آيا اگر پيامبر(ص) به جاى كلمه مولى كلمه خليفه را بكار مى برد، آنان كه حديث غدير را با اين همه وضوح توجيه كرده اند نمى گفتند منظور از خليفه، خليفه در ردّ امانات و اداى ديون و امثال آن است؟ و يا ادعا نمى كردند منظور از خليفه، امام است ولى بالمآل و در نهايت، پس منافات با خلافت ديگران قبل از او ندارد.

حقيقت آن است كه رسول خدا(ص) با هر زبانى خلافت و امامت على(ع) را بيان كرد. مگر نه آن است كه در روايات بسيارى با عنوان خليفه من على(ع) را معرفى كرده است، پاسخ ابن حجر و امثال او به آن روايات چيست؟

به عنوان نمونه چند مورد از رواياتى كه رسول خدا(ص) در آنها على(ع) را به عنوان خليفه خود نام برده است از مصادر عامه بيان مى كنيم:1ـ تاريخ الامم والملكوك، حافظ ابن جرير الطبرى، ج1، ص541؛

2ـ الكامل ، ابن اثير، ج2، ص62؛

3ـ كنز العمال، العلامة المتقى الهندى، ج13، ص114؛

4ـ المستدرك على الصحيحين، الحافظ الحاكم النيشابورى، ج3، ص133؛

4ـ التلخيص، الحافظ الذهبى (چاپ شده در حاشيه مستدرك حاكم)، ج3، ص133 .

اضافه بر اينها علامه امينى در روايت رسول اكرم(ص) لفظ خليفتى را از منابع بسيار متعدد روايى، تفسيرى و تاريخى اهل سنت نظير: مسند احمد حنبل، تفسير كشف البيان ثعلبى، جمع الجوامع سيوطى وخصائص نسائى نقل مى كند.719ـ شبهه ديگر چنين قابل طرح است كه اگر اين روايت دلالت بر خلافت بلافصل على(ع) دارد، چرا آن حضرت و يا اصحاب او به اين روايت استدلال و احتجاج نكردند.

ابن حجر هيثمى مى نويسد:

چگونه حديث غدير نص در امامت على(ع) است، در حالى كه او يا عباس و يا شخص ديگرى به آن احتجاج و استدلال نكردند، پس سكوت او از استدلال به اين روايات تا ايّام خلافتش در نزد هر كس كه كمترين عقلى داشته باشد دليل آن است كه او مى دانست اين روايت نصّ بر خلافت او نيست.72پاسخ:

با يك نگاه به مصادر تاريخى بطلان اين گونه اشكالها واقع مى شود. علامه امينى احتجاجات اميرالمؤمنين(ع) را به روايت غدير از منابع گوناگون اهل سنت و از دانشمندان بزرگى نظير: خوارزمى در مناقب، جوينى در فرائد السمطين و نسائى در خصائص و ابن حجر عسقلانى در الاصابة و حافظ هيثمى در مجمع الزوائد ابن مغازلى در مناقب و حلبى در سيرهاش و نيز بسيارى ديگر نقل مى كند. برخى از اين احتجاجات قبل از ايّام خلافت و برخى در ايام خلافت آن حضرت بوده است.73

محمد بن محمد الجزرى الدمشقى نيز در احتجاج حضرت فاطمه(س) را به اين حديث شريف نقل مى كند.74

قندوزى در ينابيع المودة احتجاج امام حسن مجتبى(ع) به اين حديث را نقل كرده است،75 همان گونه كه تابعى بزرگ سليم بن قيس، احتجاج امام حسين(ع) را به اين حديث در محضر صحابه و تابعين در سرزمين منى ذكر نموده است.76

احتجاج بسيارى ديگر را نيز مى توان در كتاب شريف الغدير مشاهده نمود.77

با توضيحى كه درباره سكوت اميرالمؤمنين(ع) در ايام خلفاى سه گانه خواهيم داد روشنتر خواهد شد كه چرا اين احتجاجات و استدلالات فقط در حد اتمام حجت و بيان حقيقت بود و اصرار بيشترى براى اثبات و ايضاح آن نشده است. در اين نوشته از ذكر احتجاج و استدلال آن حضرت كه در موارد مختلف و در منابع شيعى ذكر شده است نيز چشم پوشيديم.10ـ همه مى دانند كه اميرمؤمنان(ع) اگرچه در ابتداى خلافت ابوبكر با وى بيعت نكرد و همراه با او گروه بنى هاشم نيز از بيعت خوددارى نمودند، ولى بالاخره پس از مدتى اين خلافت را پذيرفت و با آرا و نظرات خود نيز اين خلفا را يارى مى رساند. براستى اگر حديث غدير و امثال آن برخلافت وى دلالت مى كرد و خلافت ديگران غاصبانه بود چرا عليه آن قيام نكرد و بدين ظلم بزرگ گردن نهاد؟ اين يكى از اشكالاتى است كه برخى از دانشمندان سنّى نظير ابن حجر هيتمى78 و نيز شيخ سليم البشرى79 مطرح نموده اند. شيخ سليم البشرى مى نگارد:

ما انكار نمى كنيم كه بيعت ابوبكر از روى مشورت و تفكر و بررسى نبوده بلكه ناگهانى و بدون بررسى انجام شد. انصار و رئيسشان مخالفت كردند و بنى هاشم و دوستانشان از مهاجرين و انصار كناره گيرى نمودند،ولى بالاخره در نهايت همگى خلافت ابوبكر را گردن نهادند و بدان راضى شدند و اجماع بر خلافت ابوبكر منعقد شد.80

در پاسخ اين اشكال مى گوييم: آرى، پذيرش نهايى بيعت ابوبكر از سوى برخى مسلمانان مورد انكار نيست. اگرچه گروهى نظير سعد بن عباده هرگز آن را نپذيرفتند تا زمانى كه ترور شدند. ولى بايد ديد آيا اين پذيرفتن به معناى قبول استدلال و قبول حقانيت خلافت ابوبكر بوده است و يا سرّ ديگرى داشته است. در مراجعه به روايات مى بينيم كه شخص پيامبر اكرم(ص) به نوعى استيثار و انحصارطلبى بعد از خود اشاره كرده است و به مسلمانان توصيه كرده است كه در اين شرايط براى حفظ اصل اسلام سكوت كنند، همان گونه كه در روايات اهل بيت(ع) و خطبات اميرالمؤمنين(ع) نيز به اين مطلب اشاره شده است. از اين روى مسلمانانى كه در مسير ولايت انحراف مى ديدند با توجه به نهضتهاى انحرافى نظير: قيام مسلمه و سجاع و نهضت ردّه و حركتهاى منافقين در ميان مسلمين و حركت نظامى روم و ساير مشكلات، اصل اسلام را در خطر مى ديدند، از اين روى در مقابل آن انحراف در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتند بردبارى پيشه كردند.81

اكنون به برخى از رواياتى كه رسول اكرم(ص) در اين باره بيان فرموده است اشاره مى كنيم: مسلم در صحيحش نقل مى كند كه پيامبر اكرم(ص) فرمود:

انّها ستكون بعدى اثرة وامور تنكرونها، قالوا: يا رسول اللّه! كيف تامر من ادرك منّا ذلك؟ قال: تودّون الحق الذى عليكم تسئلون اللّه الذى لكم؛82

پس از من انحصارطلبى و امورى كه ناپسند و ناخوش داريد خواهيد ديد. اصحاب سؤال كردند: آن كس را كه اين زمان را دريافت چه فرمان مى فرمايى؟ فرمود: آن حق كه برعهده داريد بگذاريد و حقى كه از آن شماست از خداى درخواست كنيد.

در روايتى ديگر فرمود:

ستلقون بعدى اثرة فاصبروا حتى تلقون على الحوض؛83

پس از من دچار انحصارطلبى خواهيد شد صبر كنيد تا نزد حوض [كوثر] به ملاقاتم برسيد.

در روايتى ديگر حذيفه مى گويد:

به پيامبر اكرم(ص) عرض كردم: يا رسول اللّه ما در جاهليت در شر و بدى بوديم و خداوند خير و نيكى برايمان آورد كه اكنون در آن به سر مى بريم، آيا پس از اين نيكى، شرّ و بدى خواهد بود؟ فرمود: آرى، پيشوايانى كه هدايت مرا نمى پذيرند و به سنت من عمل نمى كنند گفتم وظيفه من چيست؟ فرمود:مى شنوى و اطاعت امر مى كنى اگرچه بر پوست بدنت نواختند (تو را زدند) و مالت را گرفتند بشنو و اطاعت كن.84

روايات بسيار ديگرى به همين مضمون در كتاب امارت صحيح مسلم آمده است و نيز نظاير آن را المتقى الهندى در كنز العمال (ج6، ص50) ذكر نموده است.11ـ مى رسيم به آخرين اشكال كه به نظر ما اساسى ترين اشكال است و بقيه اشكالات پس از اين و براى توجيه اين اشكال مطرح شده است. اين اشكال داراى روح و باطنى سياسى است.

برخى از عالمان عامه گفته اند: چگونه ممكن است رسول خدا(ص) همه صحابه را به امامت على(ع) دعوت كند ولى آنان با او به مخالفت برخيزند. به عبارت ديگر براى ردّ تمامى نصوص و استدلالات همين كافى است كه ما مى بينيم صحابه رسول خدا(ص) به آن عمل نكرده اند، و اگر بخواهيم اين روايات و نصوص را (اگرچه متواترند) بپذيريم ناچاريم صحابه رسول خدا(ص) و سلف صالح را متهم به زيرپا گذاشتن حق كنيم و البته اينممكن نيست، پس بناچار نصوص را ترك مى كنيم و مى گوييم منظور از نصوص و روايات چيز ديگرى بوده است.

اين، مضمون سخنى است كه ابن حجر در صواعق85 آورده است و صريح سخنى است كه شيخ سليم البشرى در المراجعات نوشته است، او مى نويسد:

اهل بصيرت نافذ و صاحبان تفكر صحيح صحابه را از مخالفت با رسول خدا(ص) منزّه مى دانند، پس ممكن نيست كه نصّى را از او بر امامت شخصى بشنوند و از او روى گردان شوند و به اوّلى و دومى و سومين شخص روى آورند.86

نيز در جايى ديگر مى نويسد:

من يقين دارم كه احاديث، بر گفته هاى شما دلالت مى كند واگر نبود كه لازم است عمل صحابه را حمل بر صحت كنيم من مطيع حكم شما مى شدم و سخنان را مى پذيرفتم ولى چاره اى جز دست برداشتن از ظاهر اين روايات نيست تا اقتدا به سلف صالح كرده باشيم.87

همچنين مى نگارد:

حمل عمل صحابه بر صحت و درست دانستن عمل آنان موجب مى شود كه حديث غدير را تأويل كنيم چه متواتر باشد يا غير متواتر.88

در پاسخ بدين اشكال در ابتدا گفتگوى ميان ابن ابى الحديد معتزلى و نقيب ابوجعفر العلوى را مى آوريم و سپس به توضيح بيشتر جواب مى پردازيم:

ابن ابى الحديد مى گويد:

چون اين جمله امام اميرالمؤمنين(ع) (كانت اثرة شحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين) را در محضر ابوجعفر العلوى مى خواندم گفتم:

منظور امام(ع) كدام روز است، روزى كه سقيفه بنى ساعده پس از رحلت رسول خدا(ص) تشكيل شد و با ابوبكر بيعت شد يا روز شوراى خلافت كه به انتخاب عثمان منجر شد؟و جواب داد: منظور روز سقيفه است.

به وى گفتم: دلم راضى نمى شود كه به صحابه رسول خدا(ص) نسبت نافرمانى و معصيت بدهم وبگويم نص صريح او را ردّ كرده اند.

او پاسخ داد: آرى من نيز راضى نمى شوم كه به رسول خدا(ص) نسبت اهمال كارى و سهل انگارى در امر امامت امت بدهم و بگويم او مردم را سرگردان و بى سرپرست در هرج و مرج گذاشت و رفت. او از مدينه خارج نمى شد مگر آنكه اميرى را تعيين مى كرد، در حالى كه زنده بود و از مدينه هم زياد دور نشده بود، پس چگونه براى زمان پس از مرگ كه نمى توان آنچه را بعد پيش مى آيد اصلاح كرد كسى را تعيين نكرد.89

تعبير پر معناى علامه امينى در الغدير نيز اشاره به همين نكته دارد، آنجا كه مى نگارد:

خوش گمانى ديگران به سلف كه در امر خلافت دخالت نمودند، موجب شده است كه نصوص و روايات صريح پيامبر را تغيير دهند، ولى خوش گمانى يقينى ما به رسول خدا(ص) ما را وادار مى كند كه بگوييم او آنچه را كه امّتش لازم داشتند و بر ايشان ضرورى بود هرگز ترك نكرد و اهمال و مسامحه روا نداشت.90

پس از اين مى آوريم كه تاريخ بيانگر اين نكته است كه متأسفانه در برخى موارد صحابه رسول خدا(ص) على رغم دستور صريح او، بدان وقعى نگذاشتند. قبل از بيان اين موارد، سخن علامه سيد شرف الدين را درباره بى توجهى صحابه به نصوص امامت بيان مى كنيم: او مى نگارد:

مسلمانان در امور عبادى مطيع رسول خدا(ص) بودند، ولى در امور سياسى گاه مخالفت مى نمودند و عذر آنان اين بود كه گمان مى كردند آنها در اين امور همانند عبادات ملزم به اطاعت نيستند و حق اظهار نظر بر خلاف سخن رسول خدا(ص) را دارند، در ماجراى خلافت برخى از صحابه گمان كردند كه مردم به خلافت على(ع) رضايت نخواهند داد، چرا كه بسيارى از افراد قبايل مختلف در جنگهاى اسلام به شمشير او كشته شده اند و از طرفى از عدالت شديد او مى ترسيدند و مى دانستند او بر اساس حق خالص عمل خواهد نمود. از طرفى عده بسيارى بر فضيلتهاى او حسد مى بردند. همه اين جهات باعث شد كه گمان كنند امر خلافت على(ع) استوار نخواهد شد. پس براى اينكه امت دچار اختلاف نشوند، با اينكه مى دانستند پيامبر(ص) على(ع) را به خلافت نصب كرده است، دست از نصوص برداشتند و برخلاف نصوص با ديگران بيعت نمودند. البته اين اجتهاد در مقابل نص صريح رسول خدا(ص) بود و آنان از اين گونه اجتهادات داشتند.91

اكنون به چند مورد از مخالفت صحابه با نصوص قطعى رسول خدا(ص) اشاره مى كنيم:

يكى از مهمترين اجتهادهاى صحابه و مخالفت آنان با دستور صريح رسول خدا(ص) جريان روز رحلت رسول خداست آنگاه كه فرمود: بياييد برايتان نوشته اى بنگارم كه هرگز گمراه نشويد، عمر گفت: درد بر پيامبر غلبه كرده است.92 و يا بنا به نقلى ديگر گفت: پيامبر هذيان مى گويد.93

تفصيل اين جريان و نيز پاسخ بسيار زيبا و مستدل به عذرها برخى را مى توان در كتاب المراجعات (ص240) خواند.

از جمله اين موارد، ماجراى صلح حديبيه است كه چون پيامبر(ص) صلح نمود، سه بار فرمود: برخيزيد و از احرامم خارج شويد و سرها را در همين مكان بتراشيد؛ ولى هيچ كس از حاضران در آن جمع اعتنا نكرد و پيامبر(ص) از روى خشم به خيمه ام السلمه رفت. اين جريان را مورخان اسلامى بيان نموده اند از جمله منابع زير:

ابن كثير در البداية والنهاية، ج4، ص170و ص 178؛

طبرى در تاريخ الامم والملوك، ج2، ص124؛

ابن اثير در الكامل، ج2، ص205.

از ديگر موارد، اعتراض به امارت اسامة بن زيد در لشكرى كه بنا بود به طرف موته حركت كند و همراهى با او است، با اينكه رسول اكرم(ص) دستور اكيد به همراهى اصحاب با اسامه داده بود، ولى لشكر او تا هنگام وفات رسول خدا(ص) به طرف ميدان نبرد حركت نكرد.94

از ديگر موارد، اعتراض عمومى به تقسيم غنايم در جنگ حنين است كه در البداية والنهاية95 و تاريخ الامم والملوك96 و ساير مصادر آمده است.

اين موارد تاييد كننده نظر يكى از دانشمندان سنى است كه مى نويسد:

اصولاً نظريه عدالت صحابه نظريه اى سياسى و طرحى اموى است كه بنى اميه براى توجيه سياستهاى ضد اسلامى خود آن را ساخته و پرداخته و در موارد مختلفى از آن بهره بردند.97

اين نكته نيز مخفى نيست كه تمامى حاضران در صحنه غدير و نيز همگى صحابه رسول اكرم(ص) در مدينه نبودند، بلكه در سراسر كشور پهناور اسلامى زندگى مى كردند و شهر مدينه حداكثر گنجايش سه چهار هزار نفر را داشته است، عده زيادى از آنان نيز مهاجرانى موالى بودند كه داراى پايگاه سياسى اجتماعى نبودند و كسى به نظريات آنان اعتنايى نمى كرد و مورد رايزنى قرار نمى گرفتند. اضافه بر اينها نظام قبيله اى حاكم بر جامعه آن روزگار، داشتن رأى سياسى و دخالت در امور كشوردارى را به عده اى معدود از رؤساى قبايل و به اصطلاح ريش سفيدها محدود كرده بود و نظريه ديگران محلى از اعراب نداشت.

پس از صحابه مدينه، تنها برخى سران قبايل حق اظهار نظر داشتند كه عده اى از برجسته ترين آنها نظير عباس عموى پيامبر اكرم(ص) و على(ع) و زبير و برخى ديگر از بيعت كناره جسته و در خانه على(ع) تحصن اختيار كرده بودند. گروهى هم همچون سعد بن عباده و فرزندش قيس بن سعد به صورت آشكار مخالفت خود را با اين بيعت و پشت پازدن به نصوص پيامبر اكرم(ص) اظهار داشتند. پس اين مخالفت صريح با نصوص متواتر رسول خدا(ص) توسط گروهى اندك صورت گرفت و پس از بيعت با ابوبكر كه ناگهانى و بدون تفكر و رايزنى (فلته) انجام گرفت مردم در مقابل عملى انجام شده قرارگرفتند، مخصوصاً آن روز نظريه اى مطرح شد كه اگر يك نفر با شخص بيعت كرد همه بايد با او بيعت كنند والاّ كشته خواهند شد. بدين سان بود كه وقتى اميرالمؤمنين(ع) نصوص متواتر پيامبر(ص) را به مردم يادآور شد، آنان عذر را آوردند كه كار از كار گذشت و ما در مقابل عملى انجام شده قرار گرفتيم.98

امّا اصحابى كه در مدينه نبودند، با نبود امكانات اطلاع رسانى در آن زمان مدت زمانى گذشت كه با خبر شدند. آنان بطور طبيعى از مدينه حرف شنوى داشتند چرا كه با خود مى گفتند. تا آخرين لحظه بالاى سر پيامبر(ص) بوده اند، شايد پيامبر(ص) طرحى جديد و سخن ديگرى را با آنان مطرح كرده است. اگر چه برخى آنان هنگامى كه از نقشه با خبر شدند با آن مخالفت كرده و جان بر سر اين كار گذاشتند (مالك بن نويره).99

بدين سان بود كه غدير فراموش شد و به صورت انكار شگفت تاريخ درآمد.

-----------------------------------

پی نوشت ها:

1. مسند احمد بن حنبل، ج4، ص281

2. در پانزده مورد و گاه با چند سند، اصل كلام رسول خدا(ص) آورده شده است.

3و4. المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، تصحيح: مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، بى تا، ج3، ص109و110

5. سنن ابن ماجه، تصحيح: محمد فواد الباقى، بيروت، دارالفكر، ج1، ص43، ح116

6. الجامع الصحيح وهو السنن الترمذى، بيروت، دارالكتب العلمية، ج5، ص591،ح3713

7. شرح المواقف، جرجانى، مصر، مطبعة السعادة ـ قم، منشورات رضى، ج8، ص361

8. الصواعق المحرقة، ابن حجر هيتمى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1405هـ،ص64

9. الفصل فى الملل والاهواد والنحل، ابن حزم، ج4، ص224

10. احقاق الحق، ج2، ص423

11. الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب، علامه امينى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1387هـ، ج1، ص320

12. همان، ج1، ص294

13. همان، ص 222

14. احقاق الحق، ج2، ص426

15. عشره مبشره: ده نفرند كه بنا به عقيده اهل سنت، پيامبر به طور قطع آنان را اهل بهشت دانسته و بدانان بشارت بهشت داده است.

16. الغدير، ج1، ص314

17. تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلانى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415هـ، ج7، ص288

18. فتح البارى،ابن حجر عسقلانى،بيروت، داراحياء التراث، 1405هـ،ج7، ص61

19.ينابيع المودة،قندوزى، كاظمية، دارالكتب العراقية، 1385هـ، ج1، ص35

20. اسمى المناقب فى تهذيب اسنى المطالب، جزرى دمشقى، ص22

21. ر.ك: صحيح المسلم بشرح النورى، بيروت، داراحياء التراث، ج1، ص24؛ المستدرك على الصحيحين، بيروت، دارالمعرفة، ج1، ص3

22. الغدير، ج1، ص320

23. الصواعق المحرقة، ص64

24. همان، ص 188

25 . همان، ص64

26 . حماسه غدير، ص 35

27و28 . شرح المواقف، ج8، ص361

29 . الصواعق المحرقة، ص64

30 . شرح المواقف، ج8، ص361

31 . الصواعق المحرقة، ص65

32 . دلائل الصدوق، ج2، ص83

33 . شرح المواقف، ج8، ص361

34 . الصواعق المحرقة، ص65

35 . الاغانى، ابوفرج اصفهانى،ج4، ص143: تمامى عرب اجماع و اتفاق كرده اند كه شاعرترين مردمان ،مردم مدينه اند و شاعرترين آنان حسان بن ثابت است.

36 . الغدير، ج2، ص34

37 . همان، ص67

38 . همان، ص114

39 . الغدير، ج1، ص342: تعداد 28 نفر را و در ساير مجلدات تعداد بسيار زياد ديگرى را نام مى برد و عبارت و اشعار آنها را بيان مى كند.

40 . همان، ج2، ص25

41 . همان، ج1، ص272ـ283

42 . همان، ص246

43 . همان، ج1،ص214

44 . فرائد السمطين، جوينى، بيروت، مؤسسة المحمودى، 1398هـ، ج1،ص315

45 . الغدير، ج1، ص 52، 217و 218

46 . عبقات الانوار، ميرحامد حسين هندى، قم، انتشارات سيد الشهداء، 1410هـ، ج8، ص226

47 . فرائد السمطين، ج1، ص315

48 . شرح المواقف، ج8، ص261

49 . عبقات الانوار، تمام جلد 8 و هشتاد صفحه از جلد 9 و برخى از موارد متفرقه ديگر.

50 . الغدير، ج1، ص361

51 . النهاية، ابن اثير، قم، اسماعيليان، ج5، ص228

52 . الغدير، ج1، ص370

53 . المراجعات، علامه سيد شرف الدين ـ شيخ سليم البشرى، قاهره، مطبوعات النجاح، 1399هـ، ص141

54 . عبقات الانوار، ج10، ص410

55 . الصواعق المحرقة، ص67

56 . عبقات الانوار، ج8، ص221

57 . شرح المواقف، ج8، ص361

58 . الغدير، ج1، ص371

59 . عبقات الانوار، ج10، ص288

60 . الصواعق المحرقة، ص65

61 . شرح المواقف، ج8، ص362

62 . همان، ص67

63 . العمدة، ص116

64 . الغدير، ج1، ص274 (به نقل از شرف المصطفى، ابوسعيد النيشابورى و)

65 . شرح المواقف، ج8، ص361

66 . همان، پاورقى صفهه 361

67 . الصواعق المحرقة، ص67

68 . المراجعات، ص182

69 . ر.ك: الاصابة، ج3، ص641؛ فرائد السمطين، ج1، ص315؛ حلية الاولياء، ج1، ص86، علامه امينى در الغدير (ج1، ص86) اين روايت را از ترمذى، حاكم، نسائى، ابن ابى شيبه، طبرى و نقل مى كند.

70 . الصواعق المحرقة، ص69

71 .الغدير، ج2، ص278

72 . الصواعق المحرقة، ص69

73 .الغدير، ج1، ص159

74 . اسمى المناقب فى تهذيب اسنى المطالب، ص32

75 . ينابيع المودة، ص482

76 . موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص370

77 .الغدير، ج1، ص198ـ213

78 . الصواعق المحرقة، ص76

79و 80 . المراجعات، ص232

81 . نهج البلاغه، خطبه شقشقيه.

82 . صحيح مسلم، ج12، ص232

83 . همان، ص235

84 . همان، ص237

85 . الصواعق المحرقة، ص68

86 . المراجعات، ص237

87 . همان، ص141

88 . همان، ص177

89 . شرح نهج البلاغه، ج9، ص248

90 .الغدير، ج1، ص401

91 . المراجعات، ص237

92 . صحيح بخارى، ج4، ص7، باب قول المريض قوموا عنّى.

93 . همان، ج3، ص91

94 . ر. ك: تاريخ الامم والملوك، ابن جرير الطبرى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1408هـ، ج2، ص225

95 . البداية والنهاية، ابن كثير الدمشقى، ج4، ص353

96 . تاريخ الامم والملوك، ج2، ص122. براى اطلاع از موارد بسيار ديگر به كتاب النص والاجتهاد مراجعه شود.

97 . نظرية عدالة الصحابة، احمد حسين يعقوب، لندن، موسسة الفجر، بى تا، ص107

98 . الامامة والسياسة، ابن قتيبة الدينورى، مصر، مكتبة مصطفى(ص)، 1388هـ، ص12

99 . مستفاد از اعتذار خالدبن وليد. ر. ك: تاريخ الطبرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، ج2، ص504
به نقل از: http://www.sonnat.net/

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:51 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

یک اعجاز الهی در روز غدیر

یک اعجاز الهی در روز غدیر
«از سفیان بن عیینه در باره شأن نزول آیه شریفه:سَألَ سائلٌ بعذاب سؤال نمودند؟ او گفت: از مسئله‌‌ای سؤال كردید كه تاكنون كسی از من نپرسیده است. پدرم از حضرت جعفر بن محمد از پدران بزرگوارشان نقل نمود: هنگامی‌كه رسول خدا(ص) به سرزمین غدیر خم رسید، مردم را ندا داد و چون مردم اجتماع نمودند، دست علی بن ابی طالب را گرفت و فرمود:من كنت مولاه فعلی مولاه، این سخن میان مردم اشتهار پیدا كرد، تا این كه این خبر به حارث بن نعمان فهری رسید، از این‌رو سوار بر ناقه‌ای خود را به أبطح و نزد رسول خدا(ص) رساند، از مركب خود پیاده شد و پای شتر خود ببست و در حالی كه حضرت میان جمعی از صحابه حضور داشتند جلو آمد و گفت: یا محمد، ما را امر نمودی تا شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت تو دهیم و در پنج موعد به نماز بایستیم و زكات بپردازیم و ماه رمضان را روزه بگیریم، و حج گزاریم. این همه را پذیرفته و انجام دادیم. اما گویی به این مقدار رضایت نداده و بعد از آن دست پسر عموی خود گرفتی و بر ما فضیلت بخشیدی و گفتی: من كنت مولاه فعلی مولاه. آیا این نیز از جانب خداست و یا از جانب خود چنین امری می‌نمایی؟ رسول خدا(ص) فرمود:«به خدای یكتا قسم كه تمام اینها از جانب خداوند است».حارث بن نعمان وقتی این سخن را شنید رو بر‌گردانید و در حالی كه محل را ترك می‌كرد گفت: خدایا اگر آنچه كه محمد می‌گوید حقیقت دارد باران سنگ و یا عذاب سختی از آسمان فرو فرست. با گفتن این سخن او كه هنوز به مركب خود نرسیده بود سنگی از آسمان فرود آمد و بر فرق سر او اصابت نمود و از عقب او خارج گشت و او را در همان مكان به قتل رسانید. در همین حال بود كه آیه نازل شد:سَأَلَ سائل بعذاب واقع للكافرین لیس له دافع»- تفسیر الثعلبی؛ ج 10، ص 35.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:51 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

آیت الله سبحانی گفت:

آیت الله سبحانی گفت: این که وهابیون گرفتن جشن ولادت و مبعث برای پیامبر(ص) را بدعت می دانند خلاف آیه 4 سوره الشرح است.

برخی نظریات وهابت با قرآن در تضاد است

آیت الله سبحانی گفت: این که وهابیون گرفتن جشن ولادت و مبعث برای پیامبر(ص) را بدعت می دانند خلاف آیه 4 سوره الشرح است.
به گزارش خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» از قم، آیت الله سبحانی امروز در سلسه جلسات تفسیر قرآن که در مدرسه حجتیه قم در ماه مبارک رمضان برگزار می شود، با اشاره به اینکه پیام وزیر خارجه اسبق انگلیس در سال 1888 میلادی نشان دهنده ترس و وحشت از اسلام در بین سردمداران کفر می باشد، اظهار داشت: در این پیام خطاب کلیساها آمده بود، تا زمانی که کعبه، نام پیامبر(ص) و قرآن در بین مسلمانان جاری باشد استثمار آن ها محال و غیرممکن و نصرانیت در خطر خواهد بود.

وی افزود: طبق آیه چهارم سوره الشرح برگزاری جشن میلاد و مبعث پیامبر(ص) از کارهای پسندیده و مبارک در بین مسلمانان می باشد و نظر مخالف وهابیت با این حکم قرآن نشان دهنده بدعت گذاری آنان در اسلام می باشد.

آیت الله سبحانی با بیان اینکه ترک در مبادی تشریع نیست و هیچگاه عدم انجام کاری از سوی پیامبر دلیل بر حرمت آن نمی باشد، خاطرنشان کرد: خیلی از کارهایی که ما امروزه انجام می دهیم پیامبر و صحابه نکرده اند و طبق گفته وهابیت باید همه آنها را حرام اعلام کنند.

وی خاطرنشان کرد: در آیات پایانی سوره مائده حضرت عیسی(ع) روزی که خداوند مائده آسمانی برای حواریون فرستاد را عید اعلام کرد؛ با این وجود مگر اهمیت مبعث پیامبر کمتر از این واقعه می باشد که وهابیون آن را عید نمی دانند.

آیت الله سبحانی با اشاره به اینکه ما معتقدیم که جشن های میلاد ائمه معصومین(ع) باید عاری از گناه و در شان و جایگاه ایشان باشد، اذعان داشت: از سال 600 هجری قمری تاکنون همه مسلمانان روز مبعث را عید گرفته اند و این اجماع در یک چنین امر مهمی باید برای وهابیت حجت باشد.

وی افزود: در روایتی از اهل سنت در تفسیر شرح صدر پیامبر(ص) آمده است که دو ملک سینه پیامبر را شکافته و عوامل گناه را از سینه ایشان خارج کردند.

آیت الله سبحانی با بیان اینکه عظمت پیامبر(ص) در این است که به سبب معرفت به خدا در برابر گناه عصمت پیشه کند، خاطرنشان کرد: این گونه روایات همانند افسانه های مطرح شده از سوی یهودیان و مسیحیانی می باشد که به ظاهر اسلام آورده بودند و این گونه از روایات شان پیامبر را پایین می آورد.

وی در پایان گفت: در نهج البلاغه شرح کامل زندگی پیامبر(ص) در زمان کودکی آمده است و مسائل مهم در آن نقل شده است در حالی که این گونه روایات در آن نیامده و ذکر نشده است.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:50 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

تضاد دیدگاه وهابیت با اهل سنت در اقامه عزای امام حسین (ع)

سلفیون و وهابی ها به دنبال اعتقادات فاسد و بی اساس خود ، هر گونه اقامه مصائب و عزاداری و گریه و نوحه سرایی برای اولیاء الهی و حتی اهل بیت ع را از مظاهر شرک و بدعت و حرام می دانند .

توهم ایشان این است که برگزاری مجالس عزاداری کاری است که در گذشته و در زمان صحابه یا مسلمین صدر اسلام ، نبوده و امروزه توسط برخی از مسلمانان ابداع شده است .

به دنبال این عقیده فاسد ایشان حتی اقامه عزای امام حسین ع در روز عاشورا را بدعت دانسته و نه تنها ان روز را به احترام سبط رسول الله ص ، عزاداری نمی کنند بلکه صراحتا ان روز را روز عید و جشن و شادی معرفی کرده و دیگران را نیز به این کار فرا می خوانند .

همان بدعتی که بنی امیه پس از شهادت ان حضرت در روز عاشورا ، پایه گذاری کردند و اینک فرزندان همان نسل ان را ادامه می دهند .

اللهم ان هذا یوم تبرکت به بنوا امیه و ابن آکلة الکباد اللعین بن اللعین ....

قسمتی از زیارت عاشورا

اگر چه وهابیت خود را شاخه ای از اهل سنت و پیرو مذهب احمد بن حنبل معرفی می کنند . لکن لازم است تا ما با دیدگاه اهل سنت در مورد عزاداری ابا عبد الله و برپایی مجالس عزا و ماتم در روز عاشورا اشنا شویم تا به تضاد اعتقادات اهل سنت با وهابیت پی ببریم .

در اینجا یک نمونه را ذکر می کنیم

ابن کثیر در البدایه و النهایه می نویسد :

در زمان ناصر ( حاکم حلب ) در خواست شد که در روز عاشورا مصائب کربلا برای مردم بازگو برگردد . سبط ابن جوزی بر فراز منبر قرار گرفت و به مدت طولانی سکوت کرد ، سپس عمامه خود را از سر برداشت و به شدت گریست .

ان گاه با گریه این اشعار را خواند

ویل لمن شفعاؤه خصماء والصور فی نشر الخلائق ینفخ

لا بد ان ترد القیامه فاطم و قمیصها بدم الحسین ملطخ

ترجمه اشعار :

وای بر کسانی که شفیعان ان ها در صحرای محشر و در روز قیامت ان گاه که در صور دمیده می شود ، با انان دشمن شوند

ناگزیر روز قیامت فاطمه س با پیراهنی که اغشته به خون فرزندش جسین ع است وارد صحرای محشر خواهد شد .

سپس از منبر پایین امد و با گریه به طرف محل سکونت خویش رفت ...1

در پایان لازم است این نکته را هم متذکر شویم که اگر امروزه شنیده می شود که برخی از اهل سنت نیز در موضوع اقامه عزا و مصیبت ، کلام و سخن وهابیت را تکرار می کنند ، به جهت تاثیر پذیری ایشان از تبلیغات فراوان سلفیون در حرمت و شرک بودن عزاداری است و الا سیره و روش اهل ست چنانچه از متون تاریخی به دست می اید ، بر اقامه عزا و مصیبت برای بزرگان خود و ... دلالت دارد که ان شاء الله در موضوعات دیگری بدانها اشاره شده و خواهد شد .


ادامه مطلب