انقلاب اسلامی ایران
 
 
 

 

رنگ و بوی محرم - خاطره شهید محمد حسین کریم پوراحمدی از روزهای انقلاب


مراسم عزاداری محرم سال پنجاه و هفت با سال های پیش از آن تفاوت بسیاری داشت. آن سال، عزاداری ها حسابی رنگ و بوی سیاسی به خود گرفته بود و اشتیاق شهادت را در عاشقان حسینی صد چندان کرده بود. وقتی محرّم از راه رسید، دامنه ی راهپیمایی ها و تظاهرات خیابانی، گسترده تر شد و شب های محرم، شب های سرنوشت ساز و تعیین کننده ای برای انقلاب اسلامی شد. در یکی از همین شب ها، حسین آقا رو به من کرد و گفت: «فردا شب حسینیه را مزیّن به عکس امام خواهیم کرد.»
از این تصمیم جا خوردم. گفتم: «فکر نمی کنی این کار خیلی خطرناک باشد؟»
حسین آقا که اصلاً انگار حرف های مرا نشنیده بود، ادامه داد: «فردا به خانه ی رزمجو برو و عکس امام (ره) را از محمدرضا بگیر.»
دیدم جای هیچ حرف و بحثی نیست. فردا بعد از ظهر رفتم و همان کاری را که گفته بود، انجام دادم. مأموریت بعدی پیدا کردن یک قاب عکس مناسب بود که خود حسین آقا دست به کار شد و برای این منظور به اداره ی بازرگانی که آن روزها کارمند آن بود، رفت و قاب عکس شاه را که بر دیوار یکی از اتاق ها نصب شده بود، انتخاب کرد.
... در تمام این مدت، مات و مبهوت به او که با خونسردی کامل، سرگرم کار خودش بود، نگاه می کردم و از فرط دلهره و اضطراب، آنچنان بر جا میخکوب شده بودم که قدرت هیچ حرکتی را نداشتم.



ادامه مطلب
[پنج شنبه 12 اسفند 1395 ]

 

جوانمرد - خاطره شهید علی کیمیایی از روزهای انقلاب

 

قبل از انقلاب، علی دوازده سال سن داشت. در تمام راهپیمایی ها شرکت می کرد. یک روز که من به اتفاق علی در راهپیمایی شرکت کرده بودم، متوجّه شدم که علی در آستین لباسش چیزی پنهان کرده است. از او سؤال کردم: چیزی پنهان کرده ای؟
گفت: «پدرجان! من چوبی برداشته ام تا اگر بین راه با مخالفین درگیری پیش آمد، از خودم دفاع کنم. من در دل، جوانمردی او را ستودم.»(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- نسیم بهشتی، ص 79.

 



ادامه مطلب
[پنج شنبه 12 اسفند 1395 ]

 

سرنگون - خاطره شهید ابوالقاسم مؤید از روزهای انقلاب

 

«ابوالقاسم» با چند نفر از دوستانش از جمله آقای «فرومندی» تصمیم گرفتند مجسّمه ی شاه را در «سبزوار» سرنگون کنند. مقداری لاستیک فراهم کردند و در اطراف مجسّمه انداختند و آنها را آتش زدند. مأمورین شاه که دود و آتش را دیدند، با شلیک گلوله، آن ها را از محل دور کردند. همان شب از تاریکی ها استفاده کردند و زنجیر محکمی را به دور گردن مجسّمه انداختند و به وسیله ی کامیون کمپرسی، مجسّمه را پایین کشیدند.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- گامی به آسمان، ص 20.

 



ادامه مطلب
[پنج شنبه 12 اسفند 1395 ]

 

در حال سوختن - خاطره شهید حسن صوفی از روزهای انقلاب


بالاخانه ی مغازه ی پدرم جای دنجی بود. کتاب ها و نوارهای شهید مطهری و دکتر شریعتی و نوارهای شهید مطهری و دکتر شریعتی را آنجا می خواندیم و گوش می دادیم.
هر از چند گاهی بابام صدا می زد: «مشغولید؟ بازیگوشی نکنید. درس تو نو بخونید.»
می گفتم: بله بابا، مشغولیم!
فکر نمی کرد که ما اون جوری مشغول باشیم.
از دبیرستان که بیرون آمدیم، قاطی جمعیت شدیم و شروع کردیم: مرگ بر شاه...
مأموران شهربانی سر رسیدند. سوار دوچرخه شدم و رکاب زنان از جمعیت جدا شدم.
مردم متفرق شدند. برگشتم. پیدایش کردم.
گفتم: چی شد؟ چه خبر؟
گفت: «هیچی فقط دو تا باتوم خوردم.»
***
ساواکی ها ریختند خانه ی همسایه. صاحب خانه که معلم بود را با کتابهایش بردند برای بازجویی.
خبر رسید که به منزل شما هم می آیند. کتاب ها را گم و گور کنید.
مقداری را پنهان کردیم. هر چه اصرار کردم که شما هم کتابهایت را قایم کن. زیر بار نرفت.
گفت: «آن ها نمی آیند.»
و نیامدند.



ادامه مطلب
[پنج شنبه 12 اسفند 1395 ]

 

سید جوان - خاطره شهید سید علی اکبر ابوترابی از روزهای انقلاب


در ماه رمضان 57 در مدرسه چهل ستون مسجد جامع تهران حجره داشتم. البته درس ها تعطیل بود فقط مسائل مبارزاتی بود. چند روزی بیش از ماه مبارک رمضان نگذشته بود که تمام درهای صحن های مسجد جامع تهران بسته شد. و سخنرانی ها نیز تعطیل گردید. در یکی از روزها دیدم که جمعیت انبوهی به طرف یکی از صحن های مسجد روی آورده و با شعار الله اکبر در قفل شده را از جای کندند و وارد مسجد شدند. طولی نکشید که تمام فضای مسجد مملو از جوانان پرشور گردید و سید جوانی بر فراز منبر رفته و سخنان بسیار تندی را بر ضدّ رژیم ایراد نمود که با صدای تکبیر و صلوات جمعیت حاضر به صورت دسته جمعی راه افتاد و شروع به شعار دادن و تظاهرات کردند. به همراه جمعیت رفتم تا سر وکله ی مأموران پیدا شد و با پرتاب گاز اشک آور و تیراندازی، جمعیت را متفرق کردند و من نیز به حجره برگشتم. خیلی دلم می خواست که بدانم سخنران پرشور حماسی چه کسی بود. دیدم ناگاه شخصی مرا صدا کرده وگفت: « آقا».
گفتم: بله.
گفت: «یک امانت دارم و می خواهم تا غروب نزد شما باشد.»
پرسیدم: چیست؟
جواب داد: «لباس های سخنران است.»
با اشتیاق گرفتم و گفتم: به دیده ی منت.



ادامه مطلب
[پنج شنبه 12 اسفند 1395 ]

 

چشمگیر - خاطره شهید علی لبسنگی از روزهای انقلاب

 

در سال 1356 با وجود این که عموم مردم از تشکل ها و جمیعت های معترض، علیه رژیم اطلاع نداشتند، ایشان یکی از عناصر فعال در این زمینه بود. در اکثر جلسات و سخنرانی ها در شهر شرکت می کرد. با گسترده شدن دامنه ی تظاهرات مردمی در سال 1357، بدون استثنا در تمام تظاهرات و راهپیمائی ها شرکت فعال داشت. اکثر شب ها دیر به خانه می آمد و حتی بعضی از شب ها به کلی به خانه نمی آمد و تا صبح مشغول زدوخورد و مبارزه با نیروهای رژیم بود.
وی به نحو چشمگیر و مرتب به یزد مسافرت می کرد و با گرفتن اعلامیه و نوار از منزل شهید محراب آیت الله صدوقی به اصفهان بازمی گشت و به طور مخفیانه با کمک تعدادی از دوستانش که به آنان اعتماد کامل داشت، آنها را در بین مردم پخش می کرد. تمام کار او شده بود شرکت در تظاهرات و حضور در جلسات سخنرانی علیه رژیم منحوس پهلوی و شرکت در فعالیت های اجتماعی دیگر.



ادامه مطلب
[پنج شنبه 12 اسفند 1395 ]

 

پای برهنه - خاطره شهید حمید قلنبر از روزهای انقلاب

 

در واقعه ی خونین هفدهم شهریور، حمید به طور فعال شرکت داشت. به گفته ی خانواده اش صبح زود از خانه خارج می شود تا با حضور در صف تظاهرات به وظیفه اش عمل کند. گویا روز قبل کفش هم خریده بود. اما شب پای برهنه به خانه می آید. آن روز حمید در غوغای میدان ژاله شاهد قتل عام مردم بیگناه بوده و با گفتن تکبیر در برداشتن زخمی ها و کشته ها شرکت می کند و سر آخر از طریق جوی های آب از معرکه خارج می شود.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- راز پرواز، ص 65.

 



ادامه مطلب
[پنج شنبه 12 اسفند 1395 ]

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >