
مراسم عزاداری محرم سال پنجاه و هفت با سال های پیش از آن تفاوت بسیاری داشت. آن سال، عزاداری ها حسابی رنگ و بوی سیاسی به خود گرفته بود و اشتیاق شهادت را در عاشقان حسینی صد چندان کرده بود. وقتی محرّم از راه رسید، دامنه ی راهپیمایی ها و تظاهرات خیابانی، گسترده تر شد و شب های محرم، شب های سرنوشت ساز و تعیین کننده ای برای انقلاب اسلامی شد. در یکی از همین شب ها، حسین آقا رو به من کرد و گفت: «فردا شب حسینیه را مزیّن به عکس امام خواهیم کرد.»
از این تصمیم جا خوردم. گفتم: «فکر نمی کنی این کار خیلی خطرناک باشد؟»
حسین آقا که اصلاً انگار حرف های مرا نشنیده بود، ادامه داد: «فردا به خانه ی رزمجو برو و عکس امام (ره) را از محمدرضا بگیر.»
دیدم جای هیچ حرف و بحثی نیست. فردا بعد از ظهر رفتم و همان کاری را که گفته بود، انجام دادم. مأموریت بعدی پیدا کردن یک قاب عکس مناسب بود که خود حسین آقا دست به کار شد و برای این منظور به اداره ی بازرگانی که آن روزها کارمند آن بود، رفت و قاب عکس شاه را که بر دیوار یکی از اتاق ها نصب شده بود، انتخاب کرد.
... در تمام این مدت، مات و مبهوت به او که با خونسردی کامل، سرگرم کار خودش بود، نگاه می کردم و از فرط دلهره و اضطراب، آنچنان بر جا میخکوب شده بودم که قدرت هیچ حرکتی را نداشتم.
ادامه مطلب






