انقلاب اسلامی ایران
 
 
 

 

پارچه ی کفن - خاطره شهید اسماعیل شاهین زاده از روزهای انقلاب

 

از اوایل انقلاب در سال 1357 و درحالی که نوجوانی بیش نبود، آماده ی شهادت بود. یک بار وقتی به منزل آمد، مشاهده کردیم که یک پارچه سفید در دست دارد. وقتی از او پرسیدیم که؛ این پارچه چیست؟ گفت: «این یک کفن است و باید برای پیروزی انقلاب از شهادت استقبال کنیم.»
او هر روز در راهپیمایی ها آن کفن را می پوشید و در پیشاپیش صفوف مردم انقلابی می ایستاد. او پس از پیروزی انقلاب در سالهای جنگ، مردانه به سوی شهادت می شتافت. یک بار چهار شبانه روز گرسنه و تشنه در محاصره ی دشمن بعثی بود. بالاخره در عملیات طریق القدس، شهید «اسماعیل شاهین زاده» خلعت زیبای شهادت را پوشید و روانه ی بهشت شد.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- زخمهای خورشید، صص 30- 29.

 



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

 

شیفته - خاطره شهید کیومرث (حسین) نوروزی از روزهای انقلاب


کارمند ژاندارمری بودم و دائم در سفر. هرچند ماه از این شهر به آن شهر به مأموریت می رفتم. وضع اقتصادی مان خوب بود بعد از خردسالی حسین به سمنان آمدیم. او در دبستان صدیقی شروع به تحصیل کرد. سال پنجم ابتدایی بود که به تهران رفتیم. دوران راهنمایی را در آن شهر گذراند، سپس به سمنان آمدیم و در دبیرستان به تحصیلش ادامه داد و دیپلم گرفت. زمانی که انقلاب شد، در تظاهرات شرکت می کرد. شیفته ی امام بود.
اهل مطالعه بود. در کتابخانه اش کتاب های امام و شهید مطهری را داشت. چیدمان کتابهایش بر اساس علاقه اش بود.



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

 

خنده های مهربان - خاطره شهید سید کاظم حسینی زاده از روزهای انقلاب


چند روزی بود که سید کاظم را کمتر می دیدم دلم هوایش را کرده بود. هوای حرف هایش، حدیث هایی که می خواند، نگاه نافذ و آن لبخندهای مهربانش. با خودم گفتم: «حتماً با اعلامیه هایی که از امام به دستش رسیده، از همان هایی که محرمانه اند و خودش تا صبح می نشیند و می نویسدشان، شاید هم به فکر کار جدیدی برای مسجد و بچه های محله است. هرچه هست حسابی او را به خودش مشغول کرده. آخ که چقدر دلم می خواست بدانم دارد چکار می کند!»
صدای اذان سید کاظم کنج های غروب گرفته ی تمام محله را روشن کرده بود و بچه های قد و نیم قد محله جلوتر از بقیه به مسجد دویدند. «امروز دیگه حتماً ازش می پرسم.»
بعد از نماز سرم را چرخاندم بین مردم. دنبالش می گشتم. باید حتماً پیدایش می کردم تا جواب سؤالم را بپرسم. اصلاً این فقط پرسش من نبود، سؤال همه ی بچه های مسجد بود. همه می خواستند سر در بیاورند سیدکاظم این روزها دارد چکار می کند.
«آها! پیدایش کردم، آنجاست. درست پشت سر آقا. صبر می کنم تا بعد از نماز. هر چند این روزها هر ثانیه اش یک خبر جدید است، خدا کند...»



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

 

آتش ستم سوز - خاطره شهید حسن شفیع زاده از روزهای انقلاب


شفیع زاده در داخل و خارج پادگان به پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی می پرداخت. با شعله کشیدن آتش ستم سوز انقلاب اسلامی، در بیشتر راهپیمایی ها شرکت می کرد و بر در و دیوار پادگان و شهر نیز شعارهای انقلاب را می نوشت.
... او در پادگان فعالیت هایی در جهت راهنمایی نظامیان و خنثی سازی تبلیغات حکومت نظامی انجام می داد.(1).

 

پی‌نوشت‌ها:
1- آشنای آسمان، ص 18.

 



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

 

سهم الارث - خاطره شهید عقیل عرش نشین از روزهای انقلاب


عقیل پسرم بود. روزی در خانه نشسته بودیم که گفت: «می خواهم خواهشی بکنم. آیا ممکن است سهم الارث مرا در حال حیات بپردازی؟»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «اما من هنوز نمرده ام. این پول را چرا می خواهی؟»
گفت: «اگر اجازه بدهید بعداً می گویم.»
در آن لحظه متوجه منظورش نشدم اما پس از مدتی فهمیدم که می خواسته با آن پول به روستاییان فقیری که در کارهای مبارزاتی و انقلابی با آن ها آشنا شده بود، کمک کند.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- روایت سی مرغ، ص 148.

 



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

 

سرآغاز - خاطره شهید علیرضا عاصمی از روزهای انقلاب


خانواده ی عاصمی همواره به عنوان افرادی متدین، خوش نام، انقلابی و اهل خیر در افواه مردم معروف هستند. پدر خانواده هم توفیق و افتخار معلمی در مدارس راه داشت. ایشان مختصری از آن دوران را چنین ذکر کرده است:
«قبل از انقلاب، علی با یکی از دوستانش با موتور در شهر تردد می کردند و اعلامیه پخش می کردند و به خاطر این که لباس مبدل می پوشیدند، مأموران او را شناسایی نمی کردند. اگرچه یکی دو بار کارهای او لو رفت و از طرف شهربانی مرا احضار کردند، ولی ما اعتنایی نمی کردیم. در آن سالها «آیت الله مشکینی» و «آیت الله ربانی شیرازی» هم به کاشمر تبعید شده بودند که در خدمت آن ها هم بودیم و به خاطر این که ماشین خود را در اختیار ایشان قرار داده بودیم، باز به شهربانی احضار شدیم. یکی از فعالیت های علی در آن سالها و با وجود سن کم، تشکیل کتابخانه ای در منزل بود که بیشترین اعضای آن نوجوانان ده تا هفده سال بودند که تعداد زیادی از آن ها سال ها بعد در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند.
در مهر ماه سال 1357 به همت علی و دوستان، اولین راهپیمایی دانش آموزی در کاشمر برگزار شد که خود سرآغاز حرکت های مردمی در این شهر گردید.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- نگین تخریب، صص 23- 22.

 



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

 

روزهای شیرین - خاطره شهید علی نیلچیان از روزهای انقلاب


پای حرفش ایستاد. نه تنها مانع فعالیت هایم نشد، بلکه مشوق من هم بود. تا قبل از انقلاب، فعالیت های سیاسی مان حد و اندازه نداشت. آن قدر که در طول مدت عقد، حسرت به دلم ماند که یک بار با هم برویم پارک، برویم کنار رودخانه، اصلاً برویم تا سر کوچه و مثل زن و شوهرها دو کلمه با هم صحبت کنیم. علی هر پانزده روز یک بار می آمد اصفهان. وقتی هم که می آمد، یا می رفتیم جلسات مذهبی و یا دیدن دوستان و آشنایان. اگر هم خلوتی می کردیم و صحبتی رد و بدل می شد، در مورد امام بود و انقلاب و مشکلات و مسائل جامعه و فعالیت های سیاسی. ماه عسلمان هم جالب بود! از بین عروس و دامادهایی که من می شناختم، یکی می رفت شمال، یکی می رفت مشهد، یکی می رفت قم. من و علی هم رفتیم بیرون شهر! البته به یک جلسه مذهبی که از ترس مأموران ساواک بیرون شهر تشکیل می شد. هیچ کارمان شبیه عروس و دامادها نبود. با این حال، این روزها از شیرین ترین روزهای زندگی من محسوب می شد.



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >