انقلاب اسلامی ایران
 
 
 

 

خاطرات انقلاب (2)

 

دوران انقلاب، خانوادگی در تظاهرات شرکت می کردیم. یک روز که به راهپیمایی می رفتیم، بدون آنکه «محمد تقی» متوجه شود، از پشت سر حرکاتش را زیر نظر گرفتم. وارد دبیرستان هفده شهریور شده بود. دور حوض راه می رفت. بلند بلند شعار می داد و تکبیر می گفت. فرّاش مدرسه برای مقابله با «محمد تقی» شیلنگ آب را رویش گرفت تا ساکتش کند، امّا او باز هم شعار می داد. با دیدن این صحنه، بچّه ها از کلاس ها به بیرون سرازیر شدند و همین امر باعث تعطیلی مدرسه شد و تعداد زیادی از دانش آموزان همان مدرسه به راهپیمایی ملحق شدند.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- جرعه عطش، ص 163.

 

 



ادامه مطلب
[پنج شنبه 5 اسفند 1395 ]

 

صدای دلنشین - خاطره شهید حجت الاسلام محمد شهاب از روزهای انقلاب


قبل از سال 1350 در پادگان، سالن بزرگی بود که سقفی کوتاه داشت. وقتی هیأت های عزاداری وارد سالن می شدند، سنج ها و شیپورها غوغایی به پا می کرد. هر هیأتی هم در آنجا اجازه ی مدّاحی نداشت. به جز نوحه خوان های قابل. رسم بر این بود که هر نوحه خوانی پس از رفتن به منبر، در پایان مدّاحی برای سلامتی شاه دعا کند. آن روز هم «محمد» آقا به منبر رفت. با صدایی دلنشین مجلس را گرم کرد.
آخر مجلس هر چه بقیّه اصرار کردند که به شاه دعا کند، گفت: «نه چرا به شاه دعا کنم؟ این همه بنده ی خدا!»
بعد شروع کرد به دعا کردن برای واقفین و خیّرین و جاروکش های هیأت. و از منبر پایین آمد.
***



ادامه مطلب
[پنج شنبه 5 اسفند 1395 ]

 

لامپ روشن - خاطره شهید دکتر سید احمد رحیمی از روزهای انقلاب


در زمان انقلاب به «بیرجند» منتقل شده بودیم. پدرم از افسران متعهّد و متدّین ارتش بود. خیلی زود در جلسات مذهبی، به آقای «رحیمی» انس پیدا کردیم.
وقتی در مورد مسائل پادگان شهر با پدرم به صحبت می نشست، متعجّب می شدیم. چون او از خیلی موارد آگاهی داشت.
با هماهنگی تعدادی از درجه داران که از دوستان پدرم بودند، زمانی مناسب را برای فراری دادن سربازان در نظر گرفتند.
آقای «رحیمی» و آقای «شهاب» با یک برنامه ریزی حساب شده، برای سربازان فراری، لباس و وسایل آماده می کردند و توصیه شان این بود که قبل از فرار، حتماً تعدادی اعلامیه در سطح پادگان توزیع شود. سربازان هم بعد از پخش اعلامیه با بلیت های از پیش تعیین شده، به شهرهایشان فرستاده شوند.
***



ادامه مطلب
[پنج شنبه 5 اسفند 1395 ]

 

مرد من! - خاطره شهید یدالله کلهر از روزهای انقلاب


در ایام انقلاب، دایم این طرف و آن طرف می رفت و فعالیت می کرد. زمانی که بختیار بر سر کار آمد، یدالله سه روز و سه شب به خانه نیامد و از او خبری نداشتیم. می دانستیم که پی کاری رفته و احتمال می دادم که در یکی از پایگاه ها فعالیت می کند. در همان روزها، دختر همسایه مان مریض شد. او را به بیمارستان بردند. در بیمارستان لیست مجروحین درگیری های انقلاب را می بینند. اسم یدالله هم در لیست بوده است. می دانستند که یدالله توی درگیری ها شرکت می کرده. همه ی بیمارستان را می گردند، ولی می بینند خبری از یدالله نیست. غروب برگشتند و پیش من آمدند. پرسیدند: «حاج آقا! یدالله کجاست؟»
گفتم: یدالله سه روز است که به خانه نیامده.
دیدم چهره ی آنها گرفته است و حالت ناآرامی دارند. شک کردم، پرسیدم: چه شده؟ خبری از یدالله دارید؟ اتفاقی افتاده؟
گفتند: «نه. همین طور پرسیدیم.»



ادامه مطلب
[پنج شنبه 5 اسفند 1395 ]

 

کوچه ی بن بست - خاطره شهید کاظم خائف از روزهای انقلاب


زمان انقلاب، من دانشجو بودم و «کاظم» سرباز. آن روز از حرم به طرف منزل آیت الله «شیرازی» راهپیمایی بود. ما داخل جمعیّت مشغول شعار دادن بودیم که یک دفعه تانک ها از راه رسیدند و مردم را به گلوله بستند.
من و کاظم هم به سمت کوچه های اطراف دویدیم. نرسیده به منزل آقای «شیرازی» داخل کوچه ای رفتیم که از شانس ما بن بست از کار درآمد. با یک روحانی، دوازده نفری می شدیم. هر چه در خانه ها را مشت می زدیم، کسی ما را راه نمی داد.
ناگهان یک افسر تنومند و قوی هیکل، اسلحه به دست، جلوی کوچه ظاهر و با عصبانیت شروع کرد به ناسزا گفتن.
دیگر از دستگیر شدنمان مطمئن شده بودیم. در همین گیر و دار، «کاظم» نقشه ای به ذهنش رسید. به طرف مرد روحانی رفت و در گوشی با او صحبت کرد.
آن روحانی همه ی ما را صدا زد و گفت: «پشت سر من راه بیفتید.» دوازده نفری شعار می دادیم. «ارتش برادر ماست، خمینی رهبر ماست.»



ادامه مطلب
[پنج شنبه 5 اسفند 1395 ]

 

پیشاپیش همه - خاطره شهید غلامرضا شریفی پناه از روزهای انقلاب

 

تظاهرات راه می افتد و او با آن قدّ بلند و جثه ی درشت پیشاپیش همه شعار می دهد، امّا مأموران ساواک در سه راه اسدی مانع آنها می شوند و «غلامرضا» و چند نفر دیگر را دستگیر می کنند. در محل بازجویی، مأموران او را با دست نشان هم می دهند و می گویند: «اصل کاری همین قدبلندست. همین دبیر، مردم را تحریک کرده و راه انداخته. باید طوری به حسابش برسیم که دیگر هوس این جور کارها به سرش نزند.»
شکنجه را شروع می کنند. «غلامرضا» بعد از مقاومت زیاد بی هوش می شود و کف راهرو می افتد. دکتر بالای سرش می آورند و بعد از مدتی به هوش می آید. اما متوجه می شود که دوستش آقای «راستگو» بر اثر جراحات شدید، جانش را از دست داده است. وقتی خبر شهادت آقای «راستگو» در شهر می پیچد، خشم مردم برانگیخته می شود و موج اعتراض بالا می گیرد. ساواک که اوضاع را به هم ریخته و نامساعد می بیند، به ناچار برادرم و دوستانش را رها می کند. «غلامرضا» را که به خانه می آورند، تعدادی از دوستانش به دیدنش می آیند. وقتی سر و صورت ورم کرده و بدن زخمی اش را می بینند، از خود بیخود می شوند. مشت هایشان را گره می کنند و فریاد «مرگ بر شاه» سر می دهند. از آن به بعد غلامرضا و دوستانش بی پرده تر و جسورانه تر از قبل و همچون فولاد آبدیده با رژیم به مبارزه پرداختند.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- بحر بی ساحل، صص 146- 145.
 



ادامه مطلب
[پنج شنبه 5 اسفند 1395 ]

 

گرمای آتش - خاطره شهید احمد صمیمی تک از روزهای انقلاب


قبل از پیروزی انقلاب مثل مردم دیگر، در راهپیمایی ها و پخش اعلامیه های امام خمینی (قدس سره) شرکت می کرد. یکی از آن روزها امام دستور داده بودند که مردم ساعت ده شب از خانه هاشان بیرون بیایند و «الله اکبر» بگویند. احمد و چند نفر دیگر از دوستانش، مقدار زیادی هیزم جمع کردند و توی کوچه آتش زدند تا مردم محل، از گرمای آن استفاده کنند و سرما نخورند.(1)


پی‌نوشت‌ها:

1- بحر بی ساحل، ص 201.
 



ادامه مطلب
[پنج شنبه 5 اسفند 1395 ]

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >