
تظاهرات راه می افتد و او با آن قدّ بلند و جثه ی درشت پیشاپیش همه شعار می دهد، امّا مأموران ساواک در سه راه اسدی مانع آنها می شوند و «غلامرضا» و چند نفر دیگر را دستگیر می کنند. در محل بازجویی، مأموران او را با دست نشان هم می دهند و می گویند: «اصل کاری همین قدبلندست. همین دبیر، مردم را تحریک کرده و راه انداخته. باید طوری به حسابش برسیم که دیگر هوس این جور کارها به سرش نزند.»
شکنجه را شروع می کنند. «غلامرضا» بعد از مقاومت زیاد بی هوش می شود و کف راهرو می افتد. دکتر بالای سرش می آورند و بعد از مدتی به هوش می آید. اما متوجه می شود که دوستش آقای «راستگو» بر اثر جراحات شدید، جانش را از دست داده است. وقتی خبر شهادت آقای «راستگو» در شهر می پیچد، خشم مردم برانگیخته می شود و موج اعتراض بالا می گیرد. ساواک که اوضاع را به هم ریخته و نامساعد می بیند، به ناچار برادرم و دوستانش را رها می کند. «غلامرضا» را که به خانه می آورند، تعدادی از دوستانش به دیدنش می آیند. وقتی سر و صورت ورم کرده و بدن زخمی اش را می بینند، از خود بیخود می شوند. مشت هایشان را گره می کنند و فریاد «مرگ بر شاه» سر می دهند. از آن به بعد غلامرضا و دوستانش بی پرده تر و جسورانه تر از قبل و همچون فولاد آبدیده با رژیم به مبارزه پرداختند.(1)
پینوشتها:
1- بحر بی ساحل، صص 146- 145.
ادامه مطلب