انقلاب اسلامی ایران
 
 
 

 


در کنار تدریس قرآن و نهج البلاغه، بحث سیاسی، اخبار مربوط به سخنرانی های تازه ی امام خمینی و کتاب های سیاسی، به دانشجویان قابل اعتماد، منتقل می شد تا آن ها در سطح دانشگاه پخش کنند.
***
در سال های پنجاه و سه - پنجاه و چهار، وقتی که فضای سیاسی دانشگاه ها به شدت تحت کنترل مأموران امنیتی بود، فعالیت، بسیار مشکل شد. گاهی «بهرام» مجبور می شد جلسات را در طبقه ی دوم منزل کوچکشان تشکیل دهد.
***
دکتر «صانعی»، «توکّلی»، «خدایاری»، «بهرام» و چند نفر دیگر که تقریباً همگی دانشجویان سال دو یا سه ی دندانپزشکی بودند، بعد از گرفتن مجوز تأسیس دفتر انجمن اسلامی، شروع به فعالیت کردند. رختشویخانه، در طبقه ی منهای یکِ ساختمان دانشگاه، کنار رختکن دانشجویان و تجهیزات دندانپزشکی قرار داشت. خیلی زود وسایلی را که در آن ریخته بودند، به انبار مرکزی دانشگاه منتقل کردند.
***



ادامه مطلب
[جمعه 6 اسفند 1395 ]

 

عکس - خاطره شهید ناصر قاسمی از روزهای انقلاب

 

با اضطراب آمد و چند تا عکس داد دستم و گفت: «جایی نگهدار که پیدا نکنن! اصلاً خاکشان کن!»
چند وقت بعد، رفت عکس ها را درآورد و همه را سوزاند. دیدم عکس های شاه و فرح بود.
***
با سرو صورت خاکی و خونی، آمد خونه. ترسیدم. گفتم: «چی شده؟» چرا سر و صورتت خونیه؟»
گفت: «چیزی نشده»
و رفت بالا. می شنیدم که به خواهرش می گفت: «عکس بزرگی از شاه تو سالن مدرسه بود. پایین آوردم و پاره کردم. ساواکیا ریختند سرم و تا می تونستن زدنم. به زحمت از دستشون فرار کردم.»(1)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- گمنام مثل من، صص 8و 5.
 



ادامه مطلب
[جمعه 6 اسفند 1395 ]

 

تولد دوباره - خاطره شهیدان علیرضا و حمیدرضا نوبخت از روزهای انقلاب


قبل از انقلاب، در تکثیر و توزیع اعلامیه ها فعالیت داشتند. هر دو برادر فعّال بودند. جدیت در تلاش و خودجوشی «علیرضا» و «حمیدرضا» زیادتر بود.
علیرضا در وصیت نامه آورده بود:
«خداوند را شاکرم که با تولد انقلاب، یک بار دیگر متولّدم نمود. اما این بار که از مادر مقاومی، چون انقلاب متولد شده ام، باید اقرار کنم که؛ در تمام دوران طاغوت، در جهل به سر می بردم. با انقلاب، خدا، قیامت و نبوّت را شناختم. و مهم تر این که پی به ارزش انسان بردم. فهمیدم چه هستم از چه ساخته شده ام.»
***
منزل ما پایگاه بچّه های حزب الهی بود و پدرم این فضا را دوشت داشت. «علی رضا» با مدیریت خوبی که داشت، از این فضا به نفع فعالیت های دینی و انقلابی استفاده می کرد. بچه های واجد شرایط را شناسایی و متشکّل می کرد.
***



ادامه مطلب
[جمعه 6 اسفند 1395 ]

 

لیست سیاه - خاطره شهید مهدی شاه کرمی از روزهای انقلاب

 

وضع مالی «مهدی» و «محمد» خوب بود. هر ماه از طرف پدرشان، مبلغی برای کمک خرج تحصیل آن ها فرستاده می شد. اما «مهدی» راضی نبود بیش از این، آنها را تحت فشار قرار دهد. هنوز اعلامیه ها و جزوات سازمان، از طریق «محمود طریق الاسلام» به دستش می رسید و او با جرأت و جسارتی زیاد، آن ها را میان دانشجویان توزیع می کرد. و خیلی زود اسمش در لیست سیاه گارد قرار گرفت. از آن پس با دقت و وسواس بیشتری آمد و رفت های او را به دانشگاه زیر نظر داشتند.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- شراره های آفتاب، ص 57.
 



ادامه مطلب
[جمعه 6 اسفند 1395 ]

 

در حال مبارزه - خاطره شهید تقی بهمنی از روزهای انقلاب


خیلی شب ها «تقی» خانه نبود ما نمی دانستیم کجاست و چه کار می کند. فقط می دانستیم در حال مبارزه است.
***
شب «22 بهمن»، تو سربازخانه، عکس شاه را از روی ده تومانی درآورده بود و به جای آن عکس امام را زده بود.
«تقی» روی پول نوشته بود: «در این شب آزادی که از هر گوشه ی وطن بوی انقلاب و آزادی می آید، جای شهدا خالی است. درود بر شهیدان وطن!»
***
کتاب را داد دستم.
گفتم: «این که انقلاب سفید شاهه!»
«تقی» خندید. ورق زدم، رساله ی امام بود؛ جلدش رو عوض کرده بود.
***



ادامه مطلب
[جمعه 6 اسفند 1395 ]

 

هر کس می ترسد، برود - خاطره شهید مرتضی زارع از روزهای انقلاب


آن روز جمعیت زیادی در تظاهرات «نظام آباد» حضور داشتند. من و «مرتضی» به طرف جمعیت رفتیم. در خیابان اصلی به جمعیت ملحق شدیم. پایان خیابان، مأموران شاه با تفنگ های سرنیزه دارشان ایستاده بودند. نگاهشان سرد و چهره هایشان خشمگین بود. اما در اعماق نگاهشان ترس را می شد حس کرد. به همراه جمعیت شعار دادیم و مسیر خیابان را طی کردیم. عده ای از مأموران شاه مسیر را مسدود کرده و در حالی که ماسک های ضدگاز به صورت داشتند، تفنگ ها را به طرفمان نشانه رفتند. آنهایی که جلو بودند، کم کم سرعت قدم هایشان کند شد تا کم کم ایستادند. اما هم چنان مشت ها را بالا برده بودیم و شعار می دادیم. فرمانده ی مأموران با بلندگو اخطار داد که: «متفرق شوید.» اما مردم گوش به اخطار نمی دادند. «مرتضی» نگاهی به من انداخت و گفت: « اکبر مواظب باش مبادا همدیگر را گم کنیم.»
بعد از لحظاتی چند تیر هوایی شلیک شد. موج جمعیت به این طرف و آن طرف کشیده شد. وقتی گاز اشک آور رها کردند، چند نفری لاستیک کهنه ای را آتش زدند تا دود، گاز اشک آور را خنثی کند، در این موقع چند کامیون کنار خیابان پارک کرد. مأموران رژیم شاه، مسلح به سپر و باطوم از کامیون پیاده شدند و به مردم حمله کردند. در شلوغی جمیعت «مرتضی» را گم کردم. فردای آن روز فهمیدم «مرتضی» به همراه چندین نفر دیگر دستگیر شده اند.
***



ادامه مطلب
[جمعه 6 اسفند 1395 ]

 

عکس های لای نان - خاطره شهید محمد باقر رضایی از روزهای انقلاب


نخستین معرّف چهره ی واقعی حضرت امام خمینی (ره) در استان سیستان و بلوچستان، حاجی بود. تا یک سال قبل از انقلاب، هنوز مردم استان با شخصیت و مبارزات امام (ره) آن طور که باید آشنا نبودند، درحالی که عشق و محبت رهبر با روح و جسم حاجی عجین شده بود. همین دلباختگی و علاقه ی او به امام، جرأت و شهامتی به وی بخشیده بود که در جوّ خفقان آن روزها بدون واهمه و ترس، اعلامیه، عکس ها و نوارهای سخنرانی ایشان را در زاهدان تکثیر و پخش می کرد. عکس های امام را لای نان های مجلس می گذاشتند و برای حاجی می فرستادند و او آن تصاویر مبارک را شبانه به طور مخفیانه به دست عاشقان امام امت می رساند.

خود او اولین کسی بود که جرأت کرد عکس امام را در حسینیه ی بیرجندی های زاهدان نصب کند. ماه محرم سال 57 بود و مردم زاهدان هر شب در حسینیه های مختلف جمع می شدند و فریاد اعتراض علیه رژیم طاغوت سر می دادند... در این میان شهید کریم پور خیلی فعالانه عمل می کرد. به ویژه در تدارک و راه اندازی راهپیمایی های دهه ی اول محرم که نقش اساسی در سقوط رژیم شاه داشت... . وقتی اعلامیه ها و یا نوارهای سخنرانی امام از نجف می رسید، برای تکثیر و توزیع آن ها ثانیه ای از وقت را تلف نمی کرد. اعلامیه ها را می آورد در اداره ی بازرگانی زاهدان و به یکی از بچه های اداره برق که از برادران اهل سنت بود می داد تا تکثیر کند.



ادامه مطلب
[پنج شنبه 5 اسفند 1395 ]

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >