انقلاب اسلامی ایران
 
 
 

 

در مقابل پلیس - خاطره شهید محمدخلیل ثابت رأی از روزهای انقلاب


در توزیع اعلامیه های حضرت امام (ره) بسیار جدی و مصمم بود. از مواجهه با خطر هراسی نداشت. در دوران انقلاب همواره زیر پیراهن، اعلامیه و عکس حضرت امام حمل می کرد. وقتی به او گفته می شد: «در مقابل نیروهای پلیس مواظب باش!»
پاسخ می داد: «در هنگام برخورد با دشمن با قرائت آیه ی شریفه" و جعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً فاغشیناهم فهم لایبصرون" و صلوات چشم آنان کور می شود.»
او با نوشتن شعار بر دیوار و ساختن کوکتل مولوتوف و بمب های دست ساز رعب و وحشت در دل مأموران ایجاد می کرد.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- سرداران سپیده، ص 67.

 



ادامه مطلب
[دوشنبه 9 اسفند 1395 ]

 

در کنار نواب - خاطره شهید فضل الله محلاتی از روزهای انقلاب


دو سالی که در قم بودم ( 1326 - 1325)، به منزل آیت الله العظمی محمد تقی خوانساری رفت و آمد داشتم و از همان زمان با مرحوم نواب صفوی آشنا شدم و انس من با او و یارانش باعث شد که روحیه ی مبارزه در من به وجود آید. مرحوم نواب روحیه و شخصیت عجیبی داشت و با هر کسی انس پیدا می کرد، در او روحیه ی خاصی به وجود می آمد.
ایشان از نظر تقوا و نزدیکی به خدا بر کسانی که با او آشنا می شدند، تأثیر می گذاشت و همین جاذبه ی او مرا هم به خودش جذب کرد.
من چند سالی با فداییان اسلام همکاری می کردم و در کنار درس و مطالعه، به مبارزه هم مشغول بودم. اولین برنامه ی مبارزه که در آن شرکت کردم، مسئله ی ورود جنازه ی رضاخان به ایران بود. گروه فداییان اسلام نمی خواستند اجازه دهند جنازه ی رضاخان در ایران دفن شود و معتقد بودند که باید جنایتهای رضاشاه بیان شود. بنابراین در جلسات محرمانه ای که داشتیم، تصمیم گرفته شد چند نفر غسل شهادت کنند و برای سخنرانی به مدرسه فیضیه بروند. نفرات تعیین شده به ترتیب عبارت بودند از: سیدهاشم حسینی که قرار بود قبل از دیگران روی سکوی مدرسه فیضیه بایستد و صحبت کند. یک اعلامیه هم در قم پخش شد.



ادامه مطلب
[دوشنبه 9 اسفند 1395 ]

 

سرباز امام - خاطره شهید احمد پاسبان (رخشانی مند) از روزهای انقلاب


شهید پاسبان همزمان با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، دوران کودکی خود را سپری نمود. زمانی که ایشان وارد دوره ی راهنمایی تحصیلی گردید، انقلاب به پیروزی رسید. ایشان در برخی از صحنه های انقلاب در شهر زاهدان حضور داشت و با وجود خردسالی، شوق و اشتیاق زیادی از خود نشان می داد تا انقلاب به پیروزی کامل برسد. شهید پاسبان مصداق کامل آن جمله ی امام عزیز و بزرگوار و رهبر انقلاب می باشد که عنوان شده در سال 1342 هنگامی که آن حضرت را بازداشت کرده بودند، از آن حضرت سؤال شد: «شما که ادعای مبارزه با شاه و رژیم شاهنشاهی را دارید کو سربازانت و چه کسانی از شما حمایت خواهند کرد؟»
و امام جواب فرموده بودند: «سربازان من در صُلب پدرانشان هستند. به زودی به دنیا خواهند آمد و رژیم شاهنشاهی را از بین خواهند برد.»



ادامه مطلب
[دوشنبه 9 اسفند 1395 ]

 

خیابان ساواک - خاطره شهید ابراهیم امیرعباسی از روزهای انقلاب


خانه ی ما، روبروی سازمان امنیت، یا همان ساواک بود. درست به همین خاطر، خیابان ما همیشه یکی از آرام ترین خیابان های شهر بود. توی در و همسایه، زیاد بودند کسانی که می رفتند تظاهرات، یا برای انقلاب کار می کردند، ولی آن جا کمتر کسی جرأت داشت اقدامی بکند.
یکی - دو ماه مانده به پیروزی انقلاب، همه جای شهر باب شده بود؛ مردم می رفتند بالای پشت بام ها و تکبیر می گفتند. آن وقت ها هم محله ی ما، باز ساکت بود و آرام. یک شب ابراهیم رفت روی پشت بام، شروع کرد به «الله اکبر» گفتن.
شانزده سالش بود. من و مادر حسابی نگران شده بودیم. چند دقیقه بعد ابراهیم صدا زد. زود رفتم بالا، دیدم روی پایه های نردبان ایستاده، صدایش گرفته بود. گفت: «معصومه! یک لیوان آب جوش برام می آری؟»
زود رفتم و براش آوردم. قدری که خورد، دوباره شروع کرد. شب های بعد، کار من فقط آب جوش بردن شده بود. ابراهیم، دو سه شب اول را تنهایی تکبیر گفت، ولی کم کم همسایه ها هم همراهش شدند.



ادامه مطلب
[دوشنبه 9 اسفند 1395 ]

 

دفعه ی سوم - خاطره شهید محمّد عبدلی حیدری از روزهای انقلاب


پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در راستای براندازی نظام شاهنشاهی، با جمعی از دوستانش، گروهی سیاسی- مذهبی تشکیل داده بودند که گاردِ سلطنتی پی به فعالیتشان برد و او را دستگیر کرد. در همان سال آزاد و برای به ثمر رسیدن خون شهدا از هیچ کوششی فروگذار نکرد. در زمان جبهه هم دوبار از طریق ارتش و بسیج عازم جبهه ها شد و از ناحیه دست مجروح شد و برای بار سوم که به جبهه رفت، به درجه شهادت نائل شد.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- باغ شقایق ها، ص 116.

 



ادامه مطلب
[دوشنبه 9 اسفند 1395 ]

 

یاد آن روز  - خاطره شهید شیرعلی راشکی از روزهای انقلاب

 

در سال 1357، زمانی که هنوز بیش از دوازده بهار از عمر شیرعلی نگذشته بود، به اتفاق دو برادر بزرگترش، در راهپیمایی های انقلاب شرکت کرده بود. یک روز ضمن تظاهرات، بر اثر یورش مزدوران رژیم طاغوت، راهپیمایان به مسجد جامع شهر پناه بردند. چون مأموران و جیره خواران رژیم، مانع از ورود و خروج مردم گردیدند، راه پیمایان در مسجد به محاصره افتادند. کار به تیراندازی از سوی مأموران کشید. از هر طرف صدای گلوله به گوش می رسید.
تا عصر از فرزندانم خبری نشد، به هر مکافاتی که بود خودم را به نزدیکی های مسجد که هنوز در محاصره بود رساندم. بالاخره بعد از کشمکش ها و گیروداری بسیار، شلیک گلوله از سوی مأموران و سنگ انداختن از طرف مردم... محاصره به پایان رسید. در میان مردمی که با شعار دادن از مسجد بیرون آمدند، شیرعلی را دیدم که خوشحال و خندان درحالی که عکس امام خمینی (ره) را از زیر لباسش بیرون می کشید، از مسجد خارج شد. بعدها، یعنی خیلی وقت ها از آن کار و از آن روز با افتخار یاد می کرد.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- باز عاشورا، ص 40.

 



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

 

شب نامه - خاطره شهید صدرالله فنی از روزهای انقلاب


روزی از روزهای سال 57 که از شیراز به بهبهان آمد، کیف زرد رنگی به همراه خود داشت که بعد از کنجکاوی و باز کردن آن حدود سیصد تا چهار صد برگ اعلامیه و شب نامه نظر مرا جلب کرد. شب نامه ها با خط زیبای خود صدرالله نوشته و تکثیر شده بود. چند برگ آن را برداشتم و سپس به خیابان آمدم. در آن جا صدرالله را دیدم که سراسیمه به سمت من آمد و گفت: «شمس الله چیزی از کیف من برداشته ای؟»
خنده کنان گفتم: «بله»
- خب می دانی چه برداشته ای؟
- بله می دانم.
- می دانی که زندگی من به آن ها وابسته است؟
- بله نگران نباش. مطمئن باش.
وقتی به من اعتماد کرد، روزی در شیراز کیفی پر از عکس های حضرت امام و نوارهای سیاسی را به من سپرد تا با خود به بهبهان بیاورم. در آن جا پی بردم که وی نه تنها از طراحان تظاهرات در شهر شیراز، بلکه از کارگردانان پیدا و پنهان تظاهرات در شهر بهبهان است.



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >