انقلاب اسلامی ایران
 
 
 

 

طلسم شکسته - خاطره شهید اصغر جوانی از روزهای انقلاب


پنجم ماه رمضان 57، توسط عمال رژیم پهلوی مردمی که در منزل آیت الله خادمی (ره) متحصن بودند، مورد هجوم واقع شدند و عده ای شهید و مجروح شدند. پس از آن در اصفهان حکومت نظامی برقرار شد و منطقه ی اطراف در محاصره قرار گرفت. اصغر جوانی نمی توانست حضور نیروهای نظامی را تحمل کند، لذا به اتفاق چند جوان غیور، غیرتمند دست بکار شدند و با موتورسیکلت به پخش اعلامیه پرداختند و آسایش مأموران را سلب نمودند.

آنها با شجاعتی بی نظیر به استقبال خطر رفتند و با پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) ندای مظلومیت اسلام را به گوش همگان رساندند. در این راه بارها به طرف ایشان تیراندازی شد ولی با چابکی از مهلکه گریخته بودند. شجاعت و شهامت حاج اصغر و دیگر همرزمان او که ناشی از روح ایمان و اعتقاد به اهداف عالیه اسلام بود، طلسم حکومت نظامی را شکست و پایه های حکومت ظلم و بیداد ستم شاهی را روز به روز سست تر کرد تا زمینه ی سقوط 57 فراهم شد.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- کجایند مردان مرد، ص 115.

 



ادامه مطلب
[یک شنبه 8 اسفند 1395 ]

 

در میان جمعیت - خاطره شهید حسن کاسبان از روزهای انقلاب


مدّتی به پیروزی انقلاب مانده بود. تظاهرات در شهرها و روستاها برگزار می شد. گویندگان و سخنرانان انقلابی در اماکن مختلف راجع به نهضت امام خمینی صحبت می کردند.
مسجد روستای کُهن آباد نیز یکی از آن مراکزی بود که مردم در آن جمع می شدند و به سخنرانی گویندگان مختلف گوش می کردند.
از شهرها و روستاهای مجاور، مردم برای اعلام همبستگی با انقلاب و مردم این روستا در این تجمّعات شرکت می نمودند. شنیده بودم در آرادان هم افراد انقلابی وجود دارند. سیزده ساله بودم، دلم می خواست افرادی را که در این سنّ و سال هستند و برای انقلاب تلاش می کنند، بشناسم و با آنها همکاری کنم.
حسن در میان جمعیّت بود. به سراغش رفتم. مثل آدم بزرگ ها خودم را معرفی کردم. او هم خودش را معرفی کرد. با هم دوست شدیم. قرار شد بیشتر هم دیگر را ببینیم و همکاری کنیم. نگاه کردن به چهره ی او به من آرامش می داد. آرامشی که به نظر می رسید ناشی از ایمان قوی او به اسلام باشد.(1)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- حدیث قرب، ص21.

 



ادامه مطلب
[شنبه 7 اسفند 1395 ]

 

کارگر هشت ساله - خاطره شهید محمد تقی طاهرزاده از روزهای انقلاب

 


در بحبوحه ی انقلاب، کارمان شده بود نشستن پای سخنرانی های انقلابی، ریختن تو خیابان و قیام بر علیه طاغوت. امروز تجمع در مسجد حکیم، خیابان عبدالرزّاق. فردا در مسجد سیّد، خیابان سیّد.
کارفرمایمان که بود؟ غلامحسین ایلچیان؛ خیلی مرد بود. مال دنیا برایش اهمیتی نداشت. تعطیلمان می کرد برویم تظاهرات. حقوقمان را هم بی کم و کاست می داد. خلاصه یکی دو ماهی به کل، کارگاه راتعطیل کردیم. در این مدت آقاتقی؛ کارگر هشت ساله ی کارگاه هم یک انقلابی بود. دیروز پا به پای من کار می کرد، امروز صدا در صدایم فریاد می کشید، مشت گره می کرد. ایلچیان چقدر خوب شناخته بودش. اولین بار که چشمش به او افتاد، گفت: «آقای طاهرزاده! این بچه یک چیزی می شود، هوایش را داشته باش.»(1)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- بین دنیا و بهشت، ص 10.
 



ادامه مطلب
[شنبه 7 اسفند 1395 ]

 

سراپا گوش - خاطره شهید ناصر ترحمی از روزهای انقلاب


عجب سخنرانی پرشوری. لحظه ای حرفش قطع نمی شد. پشت تریبون دائم به چپ و راست درحرکت بود. جمعیت زیادی آمده بودند هیچ کس دم نمی زد. همه سراپا گوش بودند. ما سه نفر از سمنان رفته بودیم. راستش نه برای سخنرانی. برایمان بعد از سخنرانی مهم بود. صحبت هاش هم جذاب بود. آخر کار هم همه را دعا کرد. امام را سه بار. بعداز سخنرانی ریختیم توی خیابان. شعارها اول تند نبود، ولی کم کم تند شد. «مرگ بر شاه و مرگ بر این سلطنت پهلوی» شعارهای غالب بود.
کدام خیابان تهران بود؟ نمی دانم. تهران را بلد نبودم. چهار دانگ حواسم جمع بود، گم نشوم. از ترس پلیس گاهی دور و بر را می پاییدم، گاهی مشتم را می آوردم بالا، گاهی هم دستم را می بردم تو جیب کتم. چاقوی کوچکی توی جیبم بود. هیچ وقت از آن استفاده نکردم. برای چی بر می داشتمش؟ نمی دانم.
تظاهرات خوبی شده بود. ساعت حدود دوازده و نیم شب بود. جمعیت هم آهسته آهسته متفرق شدند. ناگهان در گوشه ی خیابان، سخنران را دیدم. فخرالدین حجازی را. با همان حرارت پشت تریبون شعار می داد: «مرگ بر این سلطنت پهلوی!»
***

 



ادامه مطلب
[شنبه 7 اسفند 1395 ]

 

شهید محمد ابراهیم همت

 

آپاراتی

جوانی پر شور و فعال بود. هر روز صبح زود با تنی چند از یاران انقلابی اش ماشین زوار در رفته ای را پر از کتاب، پوستر و نوار می کردند و همراه یک دستگاه آپارات مخصوص نمایش و چندحلقه فیلم عازم روستاهای منطقه می شدند و شب، خسته و کوفته به شهر باز می گشتند.
ابراهیم ناآرامتر از آن بود که خود را وابسته به زمان و مکان خاصی بداند. شور و احساس مسؤولیت در قبال نهضتی که خود را خدمتگزار آن می دانست وی را وا می داشت تا به نقاطی سرکشی کند که محرومیت های بسیار کشیده اند.
اوایل، سفر کوتاهی به «سیستان و بلوچستان» داشت و در آن جا به کارهای فرهنگی و تبلیغی پرداخت. هنگام بازگشت از آن استان، بار دیگر فعالیت های خود را از سر گرفت و در ادامه حرکت های انقلابی خود، تصمیم بر آن گرفت تا سفری به «کردستان» داشته باشد و فعالیتهای فرهنگی و عمرانی خود را تا دورترین نقاط محروم این منطقه گسترش دهد.(1)

 



ادامه مطلب
[شنبه 7 اسفند 1395 ]

 

گروهبان سوم - خاطره شهید احمد متوسلیان از روزهای انقلاب


به رغم فضای سراسر خفقان حاکم بر ارتش طاغوت، گروهبان سوّم زرهی احمد متوسلیان، از کمترین فرصتها برای افشای ماهیت ضدّ اسلامی و اجنبی پرست رژیم در بین سربازان هم قطار خود، به نحو احسن استفاده می کرد.
در جلسات نیمه مخفی که به ابتکار خود او برپا می شد، به قدر مقدور، از دلایل مخالفت اقشار میلیونی مردم با رژیم آریا مهری و حقانیت مبارزه و راه حضرت امام (ره) با سربازان مخالف سخن می گفت. هوشیاری و ذکاوت احمد در شناسایی و گزینش سربازان مخالف دستگاه طاغوت و انتخاب محل مناسب برای تشکیل این جلسات ضدّ امنیتی(!) موجب شده بود تا عناصر اطلاعاتی حفاظت و رُکن 2 ارتش، به رغم حساسیتی که نسبت به «گروهبان متوسلیان» به عنوان سربازی کاملاً مذهبی داشتند، نتوانند کوچک ترین مدرکی از فعالیت های سیاسی- تبلیغاتی وی در ارتش به دست آورند.
***

 



ادامه مطلب
[شنبه 7 اسفند 1395 ]

 

حرف اول -خاطره شهید موسی نامجوی از روزهای انقلاب

 


این فعالیت دانشکده ی افسری روز به روز گسترده تر می شد و اعلامیه های تکثیر شده در دانشکده در شهر تهران نیز پخش می گردید. یادم می آید یک روز در شهرک دولت آباد شهر ری در خیابان قدم می زدم؛ ناگهان متوجه یک اعلامیه ی ضد حکومتی شدم. وقتی به آن اعلامیه دقت کردم متوجه شدم که از اعلامیه هایی است که در دانشکده ی افسری تکثیر شده است، چون در آن ایام چاپخانه ی دانشکده ی افسری دارای رمزی بود که ما آن را در بین جزوه ها شناخته بودیم و آن اعلامیه دارای آن رمز بود.
با شدت گرفتن جریان انقلاب، ما نقش افرادی چون نامجوی و دیگران را در انقلاب بیشتر تشخیص دادیم و این امر نقطه ی اطمینانی برای ما شد تا دیگر سؤالات خود را از افرادی چون نامجوی بدون پرده بپرسیم و ایشان هم که به حساسیت موضوع پی برده بود، خیلی راحت جواب می داد و ما را راهنمایی می کرد. شهید نامجوی در آگاهی قشر جوان ارتش نقش بسیار تعیین کننده ای داشت و در سازماندهی نیروهای در خط امام حرف اول را می زد.
***

 



ادامه مطلب
[شنبه 7 اسفند 1395 ]

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >