وقف در ادب فارسي - 9

  • ساعت ارسال پست : 12:10 AM ،


در اسرار‌التوحيد هم مي‌خوانيم:
آورده‌اند که در آن وقت که شيخ ما ـ قدّس الله روحه العزيز ـ به نيشابور بود، استاد ِ امام بُلقاسم قشيري را ـ قدّس الله روحه العزيز ـ پيغام داد که مي‌شنويم که در اوقاف تصرّف مي‌کني. مي بايد که نيز]= ديگر[ تصرّف نکني. استادِ امام جواب باز فرستاد که اوقاف در دست ما است، در دل ما نيست. شيخ ما جواب باز فرستاد که ما را مي‌بايد که دست شما چون دل شما باشد.
معناي اين سخن آن است که با مال وقفي بايد در نهايت احتياط و تقوا رفتار کرد و مبالات بسيار داشت و تا مي‌توان بايد از وابستگي به آن پرهيز کرد؛ چنان‌که هيچ تعلق خاطر و ميل قلبي به آن نباشد.
مجذوب تبريزي در ديوانش، بيتي دارد که مضمون آن، گويا چنين باشد: اگر مالي را وقف جايي کردند و از آن مال، بيش از آنکه مواظبت شود، استفاده گردد، بهتر آن بود که آن مال را وقف ميخانه‌ها مي‌کردند؛ زيرا اگر از موقوفه‌اي آن‌گونه که مي‌بايست، نگه‌داري نشود و در راه خير به کار گرفته نشود، نشانه بي‌تقوايي است و بي‌تقوايان در ميخانه بيش از مسجد و خانقاه‌اند:
خانقاهي که به خرجش نکند دخل وفا
صرفهّ وقف در آن است که ميخانه شود
يعني خانقاهي که خرج آن بيش از درآمدهاي وقفي آن است، جايگاه بي‌تقوايان است و اگر قرار است وقف در چنين مکان‌هايي مصرف شود، ميکده‌ها ترجيح دارند.
صائب تبريزي هم از بي‌مبالاتي در حفظ موقوفات در روزگار خودش خبر مي‌دهد و رندانه اين بي‌مبالاتي را دليلي مي‌آورد براي آنکه خود را وقف معشوق کند تا زودتر خراب و مست شود:
چون هرچه وقف گشت به‌زودي شود خراب
کرديم وقف عشق تو ملک وجود خويش
شاعر ديگري نيز گفته است:
به خير خلق مرا گشته دل دو صد پاره
گليم وقف بلي زود مي شود پاره

از ابياتي که پيشتر يادآوري شد و مشابه آنها چنين بر‌مي‌آيد که در قرون گذشته، گاهي در حفظ و نگه‌داري موقوفات اهتمام لايق و شايسته‌اي نمي‌شده و پاره‌اي از موقوفات رو به فرسودگي مي‌گذاشتند. بنابراين، همين را هم مي‌توان نشانه‌اي از آشفتگي اوضاع و بي‌توجهي مردم و حاکمان در آن روزگاران به اموال وقفي قلمداد کرد.
 
آسيب شناسي وقف در ادب فارسي
 

در ادب فارسي بارها به تصرف‌هاي ناروا در اوقاف و وقف‌هاي نامناسب، اعتراض شده است. درباره وقف‌هاي نامناسب و کم‌ارزش بيشتر به‌تفصيل سخن گفتيم و اکنون به ذکر اين دستان (ضرب‌المثل) اکتفا مي‌کنيم که در زبان عامه، بخشش بي‌ارزش را به وقف روغن ريخته به مسجد، تشبيه مي‌کنند و مثلا مي‌گويند: «روغن چراغ ريخته وقف امامزاده مي‌کند.» پيام اين مثل سائر اين است که نبايد آنچه از حيّز انتفاع بيرون است، موقوفه گردد؛ زيرا سبک‌شماري سنت حسنه و مبارک وقف است. بلکه در وقف بايد همچون وحشي بافقي، شاعر و عارف ايراني بود که مي‌گفت:
نرسد جز تو به کس گوهري از خاطر من
کرده‌ام وقف تو اين بحر لبالب ز زلال

يعني ارزشمندترين وگوهرخيزترين سرمايه خود را وقف کرده‌ام تا براي غير تو سخن نگويم و غير تو را مدح نگويم.
آسيب ديگري که در ادب فارسي به آن توجه بليغي شده است، وقف‌خواري نالايقان و غير مستحقان است که بسياري از شاعران بزرگ درباره آن سخن گفته‌اند. علاوه بر شاعران و گويندگان بزرگ، در فرهنگ عامه نيز ضرب‌المثل‌هايي وجود دارد که اشاره به اين آسيب آزاردهنده دارد. مثلا مي‌گويند: «مال وقف است و تعلق به دعاگو دارد.» يعني به آنکه مستحق آن است و واقفش را دعا مي‌کند.
 

ادامه دارد ...
 
_ همت مضاعف و كار مضاعف در امور خيريه و عام المنفعه (وقف، وظيفه واقفان و ...) _
 
--------
منبع :
 
ميراث جاويدان

  • نوشته شده توسط: میثم طاهری
  • در تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1389 
  • نظرات (0)
  • وقف در ادب فارسي - 8

    • ساعت ارسال پست : 12:08 AM ،


    دهلوي نيز مي‌گويد ما نه تنها همه‌چيز خود را وقف کرده‌‌ايم، بلکه سهم خود را هم از وقف رها کرده‌ايم:
    اگر تو وقف او کردي همه چيز
    نصيب خود بحل کرديم ما نيز
    خاقاني شرواني، ظرفيت وقف را چنان بالا و فراخ مي‌بيند که آن را نام ديگر «نهايت از خودگذشتگي» مي‌داند:
    خانه دل به چار حد، وقف غم تو کرده‌ايم
    حد وفا همين بود، جور ز حد چه مي‌بري؟
    سعدي نيز با خاقاني موافق است که مي‌توان وقف را نام بالاترين ايثارها دانست:
    بذل تو کردم تن و هوش و روان
    وقف تو کردم دل و چشم و ضمير
    چنان‌که به گفته سلمان ساوجي، بزرگ‌ترين واقف عالم رسول گرامي اسلام (ص) است که هشت بهشت را وقف امت خويش کرد:
    ز ديوان الهش هشت جنت
    ببخشيدند و کرد او وقف امت
    بنابراين حضرت محمد (ص) هر چه را که از خداي خويش دريافت کرده بود، وقف امتش کرد تا آنان نيز از آن موهبت‌ها و تنعمات برخوردار گردند و به همين دليل ديگران را هم ـ از رهگذر وقف و مانند آن ـ در برخورداري‌هاي خود سهيم کنند.
     
    وقف، محک دينداري
     

    وقف براي جامعه‌شناسان، ترازويي است براي سنجش ايمان ديني جامعه و تقواي آحاد آن. شهر يا کشوري که در آن بازار وقف گرم است و در هر کوي و برزنش، نشاني از آن است، به صدزبان تعلقات ديني و اخروي خود را فرياد مي‌زند. بنابراين اگر کسي وارد شهري شد و در هر جاي آن، موقوفه‌اي عام‌المنفعه ديد، درمي‌يابد که به ميان مردمي ديندار و دين‌باور و آخرت‌گرا آمده و تفضلات الهي در نوع‌دوستي شهروندان تجلي کرده است.
    وقف از جهات ديگري نيز ميزان دقيقي است براي ايمان‌سنجي مردم که در ادب فارسي به آن توجه ويژه‌اي شده است. وقف و موقفات، از آن جهت که حاکي از وجود مردم خيّر و دين‌باور است، همچون آينه‌اي ايمان قلبي آنان را مي‌نماياند؛ اما از آن جهت که چگونه مصرف مي‌شود و با آن چسان رفتار مي‌کنند، آيينه‌وار تقواي مصرف‌کنندگان را هم به نمايش مي‌گذارد.

    در ادب فارسي، اعتراضات معناداري به کيفيت مصرف اوقاف شده است که هشداردهنده و تأمل‌انگيز است. اعتراض به سوء استفاده‌هاي تاريخي از موقوفات، نوعي اعتراض به بي‌تقوايي و بي‌مبالاتي و رياکاري گروهي از حاکمان و دين‌بازان نيز بوده است. مثلا سعدي در گلستان نقل مي‌کند که از عالمي پرسيدند که نظرت درباره نان وقفي چيست؟ در پاسخ گفته است: اگر آن نان را براي آن مي‌ستانند که معاش‌شان مختل نگردد و به عبادت خدا مشغول باشند، حلال است؛ اما اگر خدا را عبادت مي‌کنند که به آنان نان وقفي دهند، حرام است. عين عبارات سعدي اين‌گونه است:
    يکي از علماي راسخ را پرسيدند: چه گويي در نان وقف؟ گفت: اگر نان از بهر جمعيت خاطر ستانند، حلال است، و اگر جمع]= گوشه عبادت[ از بهر نان مي نشينند حرام.
    نان از براي کنج عبادت گرفته‌اند
    صاحب‌دلان، نه کنج عبادت براي نان
    در واقع سعدي، مصرف‌کنندگان وقف را به دو دسته تقسيم کرده است:
    1. آنان که از وقف استفاده مي‌کنند تا توان و فرصت عبادت خدا را داشته باشند (صاحب‌دلان).
    2. آنان که خدا را عبادت مي‌کنند تا به آنان نان و آب و زندگي وقفي دهند (رياکاران).
    اولي را حلال و دومي را حرام مي‌‌داند.
     

    ادامه دارد ...
     
    _ همت مضاعف و كار مضاعف در امور خيريه و عام المنفعه (وقف، وظيفه واقفان و ...) _
     
    --------
    منبع :
     
    ميراث جاويدان

  • نوشته شده توسط: میثم طاهری
  • در تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1389 
  • نظرات (0)
  • وقف در ادب فارسي - 7

    • ساعت ارسال پست : 12:07 AM ،


    مرادش آن است که عشق همواره مهمان دل‌هاي زنده و دردمند است و از اين سرا به سرايي ديگر نمي‌رود؛ زيرا مال وقفي را از موقوف‌عليه جدا نمي‌کنند. مولوي هم که عاشق را وقف خرابات مي‌خواند، به اقامت دائمي و ابدي او در خرابات اشارت داشت:
    تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
    زين وقف به هشياران مسپار يکي دانه
     
    پاکباختگي
     

    هر شب از مستي، به سوي خانه ره گم مي‌کنم
    نقد هستي، وقف بر خمخانه و خم مي‌کنم
    پاکباختگي و ايثار مطلق، يکي ديگر از معاني مجازي وقف است. علت توجه مستقل به اين معناي مجازي وقف، کاربرد فراوان آن در ادب فارسي است؛ چنان‌که مي‌توان وقف را در زبان گويندگان فارسي، تعبيري ديگر از ايثار مطلق دانست. به گفته بيدل دهلوي:
    هر چه در دل گذرد وقف زبان دارد شمع
    سوختن نيست خيالي که نهان دارد شمع
    در شعر و متون فارسي، وقف نماد «پاکباختگي» است. بنابراين وقتي کسي مي‌گويد من خود را وقف چيزي کرده‌ام، يعني همه وجودم را صرف آن مي‌کنم و در آن راه از بذل هيچ سرمايه‌اي دريغ ندارم؛ زيرا آنچه وقف مي‌شود، تماما از اختيار واقف بيرون مي‌رود و ديگر اجازه هيچ‌‌گونه تصرفي در آن ندارد. بدين رو است که خواجوي کرماني گفته است:
    باز برافراختيم رايت سلطان عشق
    بار دگر تاختيم بر سر ميدان عشق
    ملک جهان کرده‌ايم وقف سر کوي يار
    گوي دل افکنده‌ايم در خم چوگان عشق
    ملک جهان را وقف سر کوي يار کردن، يعني همه هستي خود را به پاي او ريختن؛ چنان‌که همو در جايي ديگر از ديوانش مي‌گويد:
    دو جان وقف حريم حرم او کرديم
    واعتماد از دو جهان بر کرم او کرديم
    سنايي هم در حديقه‌الحقيقه مي‌گويد تا کسي جان و مالش را وقف نکند و از آنها درنگذرد، از عالم غيب نصيبي ندارد؛ زيرا آدمي هر چه دارد از او است، پس نبايد در راه او از بذل جان و مال دريغ کند:
    جان و اسباب از او عطا داري
    پس دريغش از او چرا داري؟
    جان و اسباب در رهش درباز
    بر ره سيل و رود خانه مساز
    وقف کن جسم و جان را بر غيب
    تا بوي کليدش اندر جيب

    در اين ابيات، سنايي براي وقف دليل هستي‌شناختي مي‌آورد. به گفته او چون همه دارايي و هستي انسان از خدا است، پس مي‌سزد که همه دارايي و هستي خويش را در راه او نثار کند و يکي از راه‌هاي نثار، وقف است که نشانه پاکباختگي و انگيزه الهي و نوع‌دوستي است.
    مولانا جلال‌الدين رومي، در ابيات زير، وجوه ديگري از پاکباختگي را که علت و انگيزه وقف (در معناي مجازي آن) است، بازگويي مي‌کند.
    هم بدان سو که گهِ درد دوا مي‌خواهي
    وقف کن ديده و دل، روي به هر سوي مکن
    وقف کرديم بر اين باده جان کاسه سر
    تا حريف سري و شبلي و ذاالنون باشيم
    تو وقف کني خود را بر وقف يکي مرده
    من وقف کسي باشم کو جان و جهان دارد
     

    ادامه دارد ...
     
    _ همت مضاعف و كار مضاعف در امور خيريه و عام المنفعه (وقف، وظيفه واقفان و ...) _
     
    --------
    منبع :
     
    ميراث جاويدان

  • نوشته شده توسط: میثم طاهری
  • در تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1389 
  • نظرات (0)
  • وقف در ادب فارسي - 6

    • ساعت ارسال پست : 12:05 AM ،


    به هر روي، در سخن شاعران و گويندگان ديگر نيز اين عادت برخي از مردم (وقف اموال نامرغوب) نقل و نقد شده است؛ برخي از شاعران نيز تصريح کرده‌اند که در وقف بايد بزرگ‌منش بود و کريمانه رفتار کرد. مثلا اميرخسرو دهلوي در ديوان اشعارش مي‌گويد: به عاشقي گفتم دلت را از عشق برکن و به سوي زهد ببر. او گفت دلم شاهدخانه (خانه معشوقه‌ها) است؛ چنين جايي را چگونه وقف مسجد (زهد) کنم؟
    گفتيم: دل را چرا از عشق ناري سوي زهد؟
    وه که شاهدخانه را وقف مسجد چون کنم!
    يکي از دلايل اينکه گاهي در گذشته و اکنون نيز مردم اشيا يا املاک و مستغلات کم‌ارزش‌تر را وقف مي‌کردند، بي‌چيزي و فقر آنان بوده است؛ يعني آنان از يک‌سو آرزو داشتند که ثواب وقف در کارنامه اعمالشان نوشته شود و از سوي ديگر، ملک يا مال ارزشمندي در اختيار نداشتند که وقف کنند. بدين رو گاه مجبور مي‌شدند آنچه داشتند ـ هرچند کم‌بها و کم‌ارزش ـ همان را وقف کنند. مثلا اوحدي مراغه‌اي مي‌گويد: من چون سيم و زر ندارم کاسه چشمم را وقف معشوق مي‌کنم:
    بر تربت تو وقف مي‌کنم کاسه‌هاي چشم
    زيرا که کيسه زرم از سيم بي‌نواست

    بيدل دهلوي نيز از اين عادتِ نه‌چندان مطلوب برخي از مردم، مضمون زيبايي ساخته است. او به مخاطبش توصيه مي‌کند که اکنون که پير شده‌اي و قامتت خم شده است، آن قد و قامت را وقف طاعت و عبادت کن؛ زيرا قامت خميده، همچون قلاب ماهيگيري است و تو مي‌تواني با اين قلاب، از درياي رحمت الهي، صيد ماهي کني:
    قد خم گشته را تا مي‌تواني وقف طاعت کن
    بدين قلاب صيد ماهي درياي رحمت کن
     
    وقف، نماد تعلق ابدي
     

    يکي از معاني مجازي وقف که در ادب فارسي، فراوان از آن استفاده شده است، تعلق و حبس ابدي است. در واقع وقف، نماد اختصاص و تعلق و وابستگي ابدي چيزي به چيزي ديگر بوده است. مثلا مسعود سعد سلمان براي آنکه به حبس ابد خود اعتراض کند، گفته بود «آيا مگر من وقف زندانم؟»
    تا زاده‌ام اي شگفت، محبوسم
    تا مرگ مگر که وقف زندانم؟
    بدين ترتيب وقف را در غير معناي عرفي و رايج آن به کار برده است. گويا وقف در نظر او، عامل وابستگي و جدايي‌ناپذيري است. بدين رو وقتي مي‌خواهد از طولاني شدن زندانش شکوه کند، خود را به شيئي تشبيه مي‌کند که وقف زندان شده است.

    انوري نيز در بيتي که ممدوح خود را ثنا مي‌گويد، جمال و جاه و عمر وي را موقوفه مي‌خواند تا بر او حکم مؤبّد زند.
    وقف بادا بر جمال و جاه و عمرت روزگار
    زانکه در اوقاف احکام مؤبد مي‌رود
    عبارت «زانکه در اوقاف احکام مؤبد مي‌رود» يعني هر چيز که وقف شد، حکم آن تغيير نمي‌کند. بنابراين جاه و جمال و عمر ممدوح انوري نيز همين حکم را مي‌يابد؛ البته از راه مبالغه و غلو.
    مولوي هم در مثنوي به اين نکته توجه کرده، از اصطلاح وقف به عنوان نماد پيوستگي و دوام بي‌پايان و ناميرا استفاده مي‌کند.
    ماند آن خنده برو وقف ابد
    همچو جان و عقل عارف بي‌کبد
    نور مه‌آلوده کي گردد ابد
    گر زند آن نور بر هر نيک و بد
    او ز جمله پاک واگردد به ماه
    هم‌چو نور عقل و جان سوي اله
    وصف پاکي وقف بر نور مه‌است
    تا بشش گر بر نجاسات ره‌است
    زان نجاسات ره و آلودگي
    نور را حاصل نگردد بدرگي
    همين معنا را خاقاني نيز به نظم کشيده و اصطلاح وقف را براي بيان نوعي همبستگي ابدي و بي‌وقفه به‌کار برده است:
    چو کردم خانه دل وقف مهرش
    خط مهر ابد بر در نويسم
    يعني وقتي خانه دلم را وقف مهر او کردم، بر اين خانه بايد بنويسم که اين سرا وقف شده است.
    عطار نيز وقتي مي‌گويد:
    عشق وقف است بر دل پر درد
    وقف در شرع ما بهايي نيست
     

    ادامه دارد ...
     
    _ همت مضاعف و كار مضاعف در امور خيريه و عام المنفعه (وقف، وظيفه واقفان و ...) _
     
    --------
    منبع :
     
    ميراث جاويدان

  • نوشته شده توسط: میثم طاهری
  • در تاريخ: پنج شنبه 27 خرداد 1389 
  • نظرات (0)