تاريخ : سه شنبه 19 اسفند 1393  | 7:27 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

گفتم :
" خدايـــــــــــــــــا " 
براي چى دلم را شكست و رفت..!
بدون او چكار كنم..؟!
گفت :
هيس !! بزار بره..........................
نگران نباش او هم براى خوشبختيش
به آسمانم رو مى اندازد ..!!!
وعده ماباشدبراي همان روز......


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391  | 7:48 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی
بی تو
 

بذار اسمم روی اسم تو بمونه
نذار این جدایی دستمو بخونه
نذار این روزای خوبمون تموم شه
نمیخوام که زندگیم بی تو حروم شه


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : یک شنبه 8 بهمن 1391  | 7:46 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی
نامـه ای عاشـقانه از دکتـر علی شریـعتی

 

 

 

 

با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 5 بهمن 1391  | 7:14 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

به دنیا که آمد جوجه‌اردک بود. زشت بود، و متفاوت. تنها همین.

چه زشتی هم… زشت‌تر از همه‌ی جوجه‌های یک طویله!!!
و چقدر زشت‌ها را دوست ندارند، جوجه مرغ‌ها و جوجه خروس‌های طویله‌ها.
همین که شبیه‌شان نبود، با او بازی نمی‌کردند. آزارش می‌دادند، به پر و بالش نوک می‌زدند و می‌خندیدند به زشتی‌اش. همه، حتی بوقلمون‌های زشت و الاغ‌های بارکش!

و چقدر از تفاوت‌هایش ناراضی بود، چقدر ناراحت، چقدر خودش را دوست نداشت… و چقدر از آفرینشش ناراضی بود… خدای من، چقدر احمق بود…!

چقدر دوست داشت مرغ‌ها و خروس‌ها دوستش داشته باشند و جوجه‌ها هم‌بازی‌اش شوند، آن هم در طویله‌ای تاریک و سرد… به همین هم قانع بود! قانع؟! اصلا تمام آرزویش همین بود…!

.

..

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 5 بهمن 1391  | 6:56 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

دوستت دارم

 

تعجب نکن ری‌را¹

من هنوز همان کودکِ مغرورِ دیروزم

تنها، غرورم را به بهایِ گمانِ باران فروختم

تنها کمی گیجم، منگم، حیرانم

خسته‌ام… خسته‌ ری‌را

در بیداری خوابم: نمی‌فهمم، نمی‌دانم

و در خواب، رویایِ بیداری‌ام را می‌بینم

 

 


ادامه مطلب
نظرات 0

 خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم.
اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول میکشد.

 

http://www.seemorgh.com/uploads/44444d4e.jpg


این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر رو دارد؟
بهتر نیست از فرصت کم برای مهربونی با همدیگر استفاده کنیم؟؟
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.

 

 

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1391  | 10:04 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

یه نگاه...

گـاهـي دلِـت مـيـخـواد هـمـه بـغـضـات

از تــو نـگـاهِـت خـونـده بـشـه کـه جـسـارت گـفـتـن کـلـمـه هـا رو نـداري...

امـا يـه نـگـاه گُـنـگ تـحـويـل مـيـگـيـري

و يـه جـمـلـه مِـثـلـه: چـيـزي شـده ؟؟؟!

اونـجـاسـت کـه بـُغـضـتـو بـا يـه لـيـوان سـکـوتـت سـر مـيـکـشـي

و بـا لـبـخـنـد مـيـگـي :

نــه هـيـچـيــ...!


ادامه مطلب
عاشق 0
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:20 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

وقتي کسي در کنارت هست،خوب نگاهش کن

به تمام جزئياتش...

به لبخند بين حرف هايش..

به سبک اداي کلماتش،

به شيوه ي راه رفتنش،نشستنش..

به چشم هاش خيره شو..

دستهايش را به حافظه ات بسپار...

گاهي آدم ها انقد سريع ميروند،که حسرت يک نگاه سرسري را هم به

دلت ميگذارند..


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:19 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.


گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم... .

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!

فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:18 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم...


اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم ،

نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم ،

نگاهت می کنم ...

صدایت را می شنوم ...

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم،

هر جا که باشی...


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:16 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

راسته که میگن:

اگه کسي رو دوست داشته باشي


نميتوني تو چشماش نگاه کني،

نميتوني دوريش رو تحمل کني،

نميتوني بهش بگي چقدر بهش نياز داري،

نميتوني بهش بگي چقدر دوستش داري،

واسه همينه که عاشقا ديوونه ميشن.


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:15 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

شایـــد تنــــهـــا کســـــی نیستم کـــه دوستــــت دارم

امـــــــا …


کــــســـی هستم

کـــه تـــنـــهـــا تـــــــــــو را دوســـت دارم …


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391  | 9:13 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی
در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفت رو صرف کن
:رفتم.....رفتی.....رفت.....ساکت میشوم،میخندم،ولی خنده ام تلخ میشود.استاد داد میزند
خب ادامه بده و
من میگویم:رفت.....رفت.....رفت رفت و دلم شکست,غم رو دلم نشست,
رفت شادیم بمرد,شور از دلم ببرد.....
رفت.....رفت......رفت و من میخندم و میگویم.......
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است،
کارم از گریه گذشته ست به آن میخندم


http://uploadtak.com/images/w9289_.jpg

 

 


ادامه مطلب
نظرات 0