تاريخ : جمعه 15 اسفند 1393  | 9:34 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

 

موضوع انشاء:

 

 

                نان حلال یا نان حرام

 

آقا تقى ماست‌بندى دارد

اوهميشه قبضِ آب مغازه راسروقت میدهد!

تا آبىكه درشيرها ميريزد!

وماست میزند حلال باشد!

اومیگويد:آدم بايد يك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد!

تافردا كه سرش راگذاشت زمين

وعمرش تمام شد، پشت سرش بدوبيراه نباشد!

 

همسایهٔ ما،كارمند يك شركت است

اوميگويد:تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع

از ته دل راضی شده، ازاو رشوه نمیگيرم!

آدم بايد دنبال نان حلال باشد!

ميگويد:من ارباب رجوع را مجبور ميكنم!

قسم بخورد كه راضیست وبعد رشوه ميگيرم!

 

مدیرمان يك غذاخورى دارد

هميشه حواسش است!

كه غذاى خوبى به مردم بدهد!

او ميگويد:در غذاخورى ما ازگوشت

حيوانات پير استفاده نميشود!

و هرچه ذبح ميكنيم كره الاغ است!

گوشتش تُرد و تازه است

و كبابش خوب درمی‌آيد!

او حتماً چك ميكند كه كره الاغها سالم باشند!

وگرنه آنها را ذبح نميكند!

میگويد:ارزش يك لقمه نان حلال

از همه پولهاى دنيابيشتر است!

آدم بايد حلال و حروم نكند!

میگويد: تا پول آدم حلال نباشد!بركت نميكند!

پول حرام بی بركت است!

 

   و اين حكايت برخی

         لقمـه ها امروزیست! 



نظرات 0