تاريخ : پنج شنبه 5 بهمن 1391  | 7:08 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

دوستت دارم‌هایت را بگو. نکند قلبت بتپد برای کسی و نگفته باشی… نکند پنهان کرده باشی قلبت را در زیر هزار خروار دلیل و بهانه و کم‌رویی و خجالت… نکند نداند که دوستش داری… بگو. بگو که دوستش داری، از دلیل‌هایت مگو که همین بزرگترین دلیل زندگی‌ات باشد که اینگونه قلبش از تپش بازنایستد با تپش‌های قلبت. نگو که می‌داند، بگو که بشنود با تک‌تک سلول‌هایش، دوست دارد دوستت دارم گفتن‌هایت را. بگو قبل از آنکه گوشی برای شنیدنش نمانده باشد.

مبادا آنگاه بگویی که دیگر قلبت نه برای او، که برای هیچ یا شاید برای دیگری می تپد… نه، دیگر نگو… نگو دوستش داشتی، بگو دوستت دارم! دیگر نگو که تپش‌های قلبش که گاه گاهی بی دلیل می تپید، پی می‌برد به آن راز نگفته، دلیلِ بی دلیل‌های تپیدن‌هایش. نکند دیر بگویی و باز بیاستد قلبی از تپیدن…

کجاست آن قلبی که برایم می تپید ؟!! کجاست تا بگویمش: بتپ‌! بتپ قلب کوچکم! بزن! محکمتر بزن، با صدای بلند با هر تپشت بگو که دوستم داری… بگو! اکنون بگو که قلبم از تپش نایستاده. اکنون که به تو احتیاج دارم. بزن قلب کوچکم… بزن که تار دلم می‌لرزد از منحنی‌هایِ نواختنِ دست‌های لخت و بی واسطه ات… بزن عشقم، بلند‌تر بنواز برایم، من صدای سازت را دوست دارم. بنواز تا پی ببرد کودکِ درونم از سرشاریِ احساس… تا باورم شود هستی، تا بدانم دارم تو را. تا باورم شود و پا به پای نرفتن هِی صبوری کنم . جا نزنم… این همه راه، این همه بیراه… این همه بالا پایین، این همه پستی بلندی… و این پاهای نحیف و زخمی‌ام… راه زیادیست عشقم، می ترسم. بگو دوستم داری تا نترسم من. از کج و راستِ راه و این همه بیراه و خارهای در پایم و عقرب زرد و مارهای سیاهی که در راه هستند… پاهای نحیف و زخمی‌ام با صدای توست که هنوز می‌رود این همه راه، دور می شود از بیراه.


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 5 بهمن 1391  | 7:02 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

من هنوز هستم

و عجیب آنکه

من دلم می‌خواست نبودم هرگز

و عجیب‌تر آنکه: من هنوز “هم” هستم

می‌نویسم باز

باز از آن همه آواز

که پنهان شده در پستوی قلبم، راز

 

می‌نویسم از مهربانی، از کودک، و خدا

می‌نویسم، شاید، کسی از آن دورها

باشد تنها

و من اینجا، تنهایِ تنها

شاید دلِ او هم خواست کمی از عطرِ خدا

شاید آن سویِ این دیوارها

در همین نزدیکی‌ها، یا در شهری دور

تشنه‌ای را ببخشم جرعه‌ای از نور

 

تا از این احساسِ زندانی شده در واژه‌ها

و از آن حسِ غریبی که به آن آمیخته‌ام

اشک شود بغضِ فروخورده‌ی من

ببارد اشک‌هایم از چشم‌هایش

سیراب شود تشنه‌ای از اشک‌هایش

.

.

.

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 5 بهمن 1391  | 7:00 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

به نام خدایی که هیچ گاه دغدغه ی از دست دادنش را ندارم

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. اسمت را نمی گویم، خودِ خودِ خودت را. آنگونه که هستی. اسمت که جاریست بر لب هر مرد و نامرد.

می شود آدمیزاد اسم چیزی را بداند و خیال کند که می شناسدش، اما آن را اشتباه بگیرد با هزاران مفهوم کاملا متفاوت و گاه متضاد. و هیچ گاه هم نفهمد حقیقت یک واژه، یک کلمه ، یک حقیقت را، که بارها بر زبان رانده است.

می شود عشق را ادعا کرد و اسمش را بر زبان راند، در حالیکه از عشق و عاشقی تنها هم آغوشی و خم ابروی آن را دانست و دل تنگی های شبانه ی روی تخت خواب را.

می شود اسم خدا را بر زبان راند، و پرستیدش، بی آنکه دانست آنچه می پرستد اصلا خدا نیست. تنها پرستیدن کورکورانه ی یک رسم و سنت کهنه است، تنها به این دلیل که نیاکانش همین کار را می کرده اند. و یا به اسم خداوند، ستایش و پرستش کند شاه یک سرزمینی را، که به اسم خدا حکم می راند. آنگونه که همیشه بوده و هست.

.

.

.


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 5 بهمن 1391  | 6:48 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

دوست داشتن و عشق و خدا

 

دلم عجیب گرفته…

دل‌گیرم از آدمک‌هایی

که تنها سایه‌ای هستند

از تمام آنی که می‌نمایند

دل‌گیرم از نقاب‌هایی که بر چهره می‌کشند

دل‌گیر از صورتک‌ها…

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : جمعه 29 دی 1391  | 9:20 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

قالی خداست

تاروپودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب

 

 

شب که می شود، خدا

روی قالی دلم

راه می رود

ذوق می کنم، گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکّب سیاه

سال هاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

 

 

ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند؟

از میان تاروپود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند؟

آه

از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است

 

 

 

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم، قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف اوست

این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است

هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست...^


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : جمعه 29 دی 1391  | 9:19 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

خدایا ، تو میدانی ،

و می توانی

اغو شت را باز کن ....................

دگر آغوش زمین ،، جای من نیست

خدایا چه آغوشها ،گشودی به مهر و چه آغوشها،بستی به قهر

خدایا به بزرگیت قسم،، این تنها آغوش مرا نبند ،

باز بگذار این آغوش چنان گستردست،که جا برای تو نیز هست

خدایا اغوش بگشا،که آمدم ......


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:53 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی
عکس طبیعت اثر Zsolt Zsigmond

گفتم خسته ام ، گفتی:لاتقنطوامن رحمة الله(زمر/۵٣)

 

گفتم : هیچکس نمیدونه تو دلم چی میگذره ، گفتی : إن الله یحول بین المرءقلبه (إنفال/٢۶)

 

گفتم : هیچکسی روندارم ، گفتی : نحن أقرب إلیه لحبل الورید(ق/١۶)

 

گفتم : فراموشم نکردی؟ گفتی : فاذکرونی اذکرکم (بقره/١۵٢)

 

عکس طبیعت اثر Zsolt Zsigmond


 

 


ادامه مطلب
نظرات 1

زندگی خود را بصورت شاهکاری بی همتا در آورید. 

 یک کودک همواره می تواند چهار چیز به یک آدم بزرگ بیاموزد.

هر که این ها را آموخت و به کار برد در واقع به فطرت پاک اولیه خود رسیده است

و شاهکاری متفاوت از زندگی خود ایجاد خواهد نمود :

   1- شاد بودن بدون دلیل.(رضایت از همه آنچه مقدرات الهی بوده است بدون قضاوت شخصی)

  ۲- با تمام وجود تقاضا کردن آنچه می خواهد .(ادعونی)

  ۳- دائم به کاری مشغول بودن.(نهایت تلاش خود را نشان دادن)

  4- خالی نمودن خود از هرگونه کینه و فراموشی ناراحتی ها بعد از اشک ریختنی چند.

 

عاشق زندگیتان باشید!

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:49 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

عضویت رایگان در گروه ایران عشق

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را

کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین

سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن

باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...


تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر

که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی

افتادهاست؟ 


 درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم

گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار

بیاورم و با این فکرچنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک

شدن کردم...مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز

خشک شده بود...! 


 علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و

احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی

خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک

شدن کردم.
 

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن

پرسیده شد،او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا

که من در پاییز نمیتوانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی 

بلند کشیدم. همین کهاین فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک

شدن کردم.

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که

در گوشهای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم 

شروع بهخشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که

در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از

لطافت و خوش بویی گلسرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر

مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این

زیبایی را پرورش داده استمی خواست چیزی دیگری جای من

پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد.

بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من

وجودداشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که

می توانم زیباترین موجود باشم...


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:48 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی
 


بارالهـــــــــــــــــا!

 

در پیشگاه تو ایستاده ام،

 

و دست هایم را به سوی تو بلند کرده ام،

 

آگاهم که در بندگی ات کوتاهی نموده و در فرمانبری ات سستی کرده ام،

 

اگر راه حیا را می پیمودم از خواستن و دعا کردن می ترسیدم...

 

ولــــــــــــــــــــی...

 

پروردگـــــــــارم!

 

آنگاه که شنیدم گناهکاران را به درگاهت فرا می خوانی،

 

و آنان را به بخشش نیکو و ثواب وعده می دهی،

 

برای پیروی ندایت آمدم،

 

و به مهربانی های مهربانترین مهربانان پنــــــــــــــاه آوردم،

 

و بوسیله برترین زن، و فرزندانش، که پیشوایان و جانشینان اویند،

 

و به تمامی فرشتگانی که به وسیلۀ اینان به تو روی می کنند،

 

و در شفاعت نزد تو، آنان را که خاصان درگاه تو اند، وسیله قرار می دهند،

 

به تو روی آورده ام،

 

پس برایشان درود فرست

 

و مرا از دلهره ملاقاتت در امان دار، و مرا از خاصان و دوستان قرار ده،

 

پیشاپیش، خواسته و سخنم را آنچه سبب ملاقات و دیدن تو می شود قرار دادم،

 

اگر با این همه،  خواسته ام را رد کنی،

 

امیدهایم به تو به ناامیدی مبدل می گردد،

 

و آقایی که از بنده اش عیوبی دیده،

 

و از جوابش سر باز می زند،

 

وای بر من اگر رحمت گسترده ات مرا فرا نگیرد،

 

اگر مرا از درگاهت برانی،

 

پس به درگاه چه کسی روی کنم؟

 

امــــــــــــــــا...

 

اگر برای دعایم درهای قبول را گشوده،

 

و مرا از رساندن به آرزوهایم شادمان گردانی،

 

چونان مالکی هستی که لطف و بخششی را آغاز کرده،

 

و دوست دارد آن را به انجام رساند،

 

و مولایی را مانی که لغزش بنده اش را نادیده انگاشته،

 

و به او رحم کرده است،

 

دراین حالت نمیدانم کدام نعمتت را شکر گذارم!

 

آیا آن هنگام که به فضل و بخششت از من خشنود شده و

 

گذشته هایم را به من ببخشایی؟

 

یا آنگاه که با آغاز کردن کرم و احسان، بر عفو و بخششت می افزایی؟

 

پروردگـــــــــارا!

 

خواسته ام  در این جایگاه، یعنی جایگاه بنده فقیر ناامید،

 

آن است که:

 

گناهان گذشته ام را بیامرزی

 

و در باقیمانده عمرم،مرا از گناه باز داری ...

 

 

خدایـــــــــــم!

 

به درگاه تو دعا می کنم،

 

که در قلب منی،

 

در عبور از دنیــــــــــــــای رنــــــــــــــج،

 

راهــــــــــنمایم باش،

 

قلبم را به سوی تو می گیرم،

 

پس مرا به سوی خویشتن بخوان،

 

و راه لطف و رحمتت را نشانم ده،

 

خــــــــــــــــدایـــــــــــــا،

 

قلب من، تقدیر من و راهنمایم باش،

 

و مرا از قلمرو اشـــک و رنـــــــــج،

 

به ســـــــــلامــــــــــــــــــت عبور ده...

 

زندگی دفتری از خاطره هاست...

 

خدایا میدانم که تو مهربانترین در تک تک لحظات این دفتر، همراه منی،

از تو عاجزانه درخواست می کنم، دستان پرمهرت را در دستان سردم بار دیگر چنان

بفشار تا جانی دوباره یابم...

 

کوله باری از نگرانی را سالهاست بر شانه هایم به دوش میکشم،

معبودا!

آنان را از من بگیر و قلبم را از عشق و محبت خود سرشار گردان،

 

...آرامــــــــــــش را تنــــــــــها از تــــــــــــو آرامـــــــــبـخش

 

 قــــــــلــــــبهـــــــــــــــا میخواهم...


 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:43 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی
 

زندگی موهبتی است که به ما ارزانی شده است و تا وقتی امید هست، زندگی هست.
ما قدرت آن را داریم که نومیدی را به امید، شکست را به پیروزی و اشک را به خنده مبدل سازیم به شرطی که به زندگی و شگفتی های آن، به لذت ها، ناامیدی ها، تلا ش ها، رنج ها و دردها «بله» بگوییم.
اگر بکوشیم کلماتی از قبیل: «بله»، «امکان دارد»، «همیشه»، «امیدوارم» و «می توانم» را در فرهنگ لغات خود و اعضای خانواده وارد کنیم آنگاه شاهد تجلی شادی‌ها خواهیم بود.
ما قدرت آن را داریم که همه پدیده های شادی بخش زندگی را در اختیار داشته باشیم و آن‌ها را برای خود خلق نماییم. فقط کافیست تصمیم به تغییر بگیریم.
اگر تصمیم بگیریم از امروز هر لحظه با عشق و غوطه ور در عشق زندگی کنیم معنی و مفهوم حیات و شادزیستن را بهتر درک خواهیم کرد و از آن لذت خواهیم برد. به قول نازک اندیشی:
«زندگی ریاضیات است، پس بیاییم اعتماد را در زاویه چشمانمان جای دهیم. شادی را به توان برسانیم، غم و اندوه را تفریق کنیم، کینه و نفرت را جذر بگیریم و همدلی و دوستی را ضرب کنیم و محیط و مساحت محبت را در دایره قلب دیگران به دست آوریم.»


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:41 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

دوست من

 هیچ گاه دلت را به روزگار مسپار، که دریایی از نا امیدی است ،

 دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است....

 دلتان پرامید ....

جملات زیبا گیله مرد
همیشه پیروزی ها به کامیابی منجر نمی شوند،

  چه بسیار شکستهایی که اندک زمانی ناراحتی ، اما مدتها

 کامیابی بزرگتر و شادی و شعف وصف ناپذیر به دنبال داشته اند ...

 لطفا صبور باشید ...

 گاهی زندگی سر به سر شما می گذارد لطفا جنبه شوخی اش را داشته باشید ... گاهی هدیه زندگی در چمدانی است که بیرون در گذاشته ، نه در دستهای آشکارش.

 

چترها را باید بست



 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:37 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

آرامش محصول تفکر نیست

آرامش هنر نیندیشیدن به انبوه مسائلی است که ارزش فکر کردن ندارد

 


 

بگذارید چشمانتان لذت ببرند...

زیباترین دریاچه جهان؛ دریاچه رنگین کمانی!

 

دریاچه رنگین‌کمانی

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:35 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی
 

خدایا، من عشق به تو را هم از تو می خواهم وعشق به عاشقانت را و عشق رابه هر کاری که مرا به تو نزدیک کند

خدایا ...
خدایا، مرا راهی ده که فقط به در خانه ی تو توانم آمد .
دستی ، که فقط در خانه تو توانم کوفت .
خدایا، من را چشمی ده که فقط گریان تو باشد وسینه ای که فقط سوزان تو .
به من نگاهی ده که جز روی تو نتوانم دید.
و گوشی که جز صدای تو نتواند شنید
خودت را معشوقترین من قرار ده . مرا عاشقترین خویش .
خدایا، چشم جویبار عشق مرا به تماشای دریایت روشنی ده ،
مبادا دل من اسیر کوی دیگری شود و پیشانی محبت من بر خاک دیگری بساید .
خدایا مرغ دلم که در دام توست، مبادا که یاد آشیان دیگری کند .
خدایا...
همزمان با رشد گیاه محبتت در باغچه ی دلم هر چه هرزه گیاه هست از ریشه بخشکان .
خدایا...
نکند که روی از من بتابی و نشود که نگاه حیران مرا منتظر بگذاری
ای پاسخ دهنده و ای اجابت کننده
ای گل بخش دیگران از گل گلستان تو
ای باغبان باغ رحمت ،
ای عزیز و مهربانم ،

ای خدای بی همتای من

هرصبح پلك هایت فصل جدیدی از زندگی را ورق میزند...

 

سطراول همیشه اینست: خدا همیشه با ماست

 

پس بخوانش با لبخند ...

 

 

ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:34 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی


گل قرمز رنگ

برای خندیدن وقت بگذارید ... زیرا موسیقی قلب شماست
 

برای گریه کردن وقت بگذارید ... زیرا نشانه یک قلب بزرگ است.

برای خواندن وقت بگذارید ... زیرا منبع کسب دانش است.

برای رؤیا پردازی وقت بگذارید ... زیرا سرچشمه شادی است.

برای فکر کردن وقت بگذارید ... زیرا کلید موفقیت است.

برای بازی کردن وقت بگذارید ... زیرا یاد آور شادابی دوران کودکی است.

برای گوش کردن وقت بگذارید ... زیرا نیروی هوش است.

برای زندگی کردن وقت بگذارید ... زیرا زمان به سرعت می گذرد و هرگز باز نمی گردد.

ماموریت ما در زندگی « بدون مشکل زیستن » نیست ، « با انگیزه زیستن » است.

تنها به شادی در بهشت نیندیشید به خود بگویید رمز و راز خلقت هر چه باشد ،


هدف امروز من درست زیستن در اینجا و اکنون است.

مبارک نوروز ۱۳۹۰ - نوروز ۱۳۹۰ مبارک

ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:33 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

 

 
به درخت نگاه کن...

قبل از اینکه شاخه هایش زیبایی نور را لمس کند؛ ریشه هایش تاریکی را لمس کرده...

گاه برای رسیدن به نور؛ بایـــــــــد از تاریکیها گذر کرد...

ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : پنج شنبه 28 دی 1391  | 9:32 AM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

 

 جملات زیبا گیله مرد

خدایا …!
گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیــرد ،
نگاهم را به سوی تو و آسمـان می گیرم ،
و آنـقـدر با تــو درد دل می کنـم ،
تا کم کم چشـــــــــم هایم با ابـرهای بارانیت همراهی می کنند
و قلبـــم سبک می شود آنــوقــت تو می آیی و تــــــمـــــــــام فضای دلـم را پر می کنی
و مـــــن دیـــــــگــــر آرام می شــــــوم
و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای دربیـاورد !
چون تو را در قلبــــــــــــــم دارم ...

 
 

ادامه مطلب
نظرات 0

 

http://ir2up.ir/up14/7c0187ad823.jpg

 

 

 

پژوهشگران دانشگاه تورنتو با اندازه گیری امواج مغزی اندوه که در واکنش به اشتباه کردن رخ می دهد، دریافته اند کسانی که دارای عقاید دینی هستند نسبت به کسانی که بی اعتقادند، دارای واکنش منفی کمتری می باشند. وقتی که انسان ها به خدا فکر می کنند مغزشان به شکل متفاوتی واکنش نشان می دهد و باعث می شود که بر اندوه ناشی از شکست، غلبه پیدا کنند در صورتی که در افراد بی اعتقاد و آتئیست چنین واکنشی دیده نمی شود. پژوهشگران معتقدند که اعتقاد به خدا منجر به پذیرفتن نظمی برای جهان می شود، از این رو معتقدان می توانند تفسیری از وقایع به ظاهر تصادفی داشته باشند. فکر کردن درباره خدا می تواند باعث شود که انسان در زیر آتش، آرام باشد؛ باعث می شود که وقتیکه انسان اشتباهی کرد، کمتر دچار یاس و اندوه شود. شاید این ها دلیلی باشد که چرا 85% مردم جهان به نوعی اعتقاد به خدا دارند. همچنین شواهدی هست مبنی بر اینکه افراد معتقد بیشتر عمر کرده و دارای شادی و سلامت بیشتری هستند. البته این موضوع تنها مربوط به اعتقاد به خدا نمی شود. هر نظام اعتقادی که بتواند درک و فهم بهتری از جهان ارائه دهد، می تواند به چنین نتایجی منجر شود.

www.thinkingacademy.org
منبع: ساینس دیلی


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1391  | 7:03 PM | نويسنده : حمیدرضا بکرانی

یادداشتی از طرف خدا

 به: شما

تاریخ : امروز

 از: خالق

موضوع : خودت

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم .

لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، برای رفع کردن آن تلاش نکن .

آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو !

 وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نکن .

در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن .

ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است.

شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

 ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری: به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.

وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده..

 وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک کیلومترها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

 ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟

 شکر گزار باش .

در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.

 وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی :

به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند.

 ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوست بفرستی : متشکرم از شما ، ممکنه در مسیر زندگی آنها تاثیری بگذاری که خودت هرگز نمیدانستی!

 

مناظر بسیار زیبای طبیعی

19

 نوعی شراب قرمز گل کاکتوس جام، Chihuahuan صحرا، مکزیک

 


ادامه مطلب
نظرات 1

تعداد کل صفحات : :: 1 2