باید که دلم به عشق عادت بکند

باید که دلم به عشق عادت بکند

در محضر دوست حفظ حرمت بکند

من پشت در حرم چنان می مانم

شاید که کبوتری ضمانت بکند

***

عمری ست مقابل تو زانو زده ام

با اینکه تمام روز و شب رو زده ام

یکسال دگر گذشت و دعوت نشدم

انگار که تیر را به آهو زده ام

مرا ***

باید که دلی به قدر یک دشت دهد

آری که همان ستاره هشت دهد

آنقدر رضا رضا رضا می گویم

تا اینکه بلیط رفت و برگشت دهد

***

من از تو دلی کبوتری می خواهم

یک جرعه نگاه حیدری می خواهم

هر چند توقعم زیاد است ولی

یک عمر لباس نوکری می خواهم

***

ممنون که به ما بلیط مشهد دادی

ممنون شما که کردی از ما یادی

مائیم و دلی که یک نخ از آن امروز

دادیم گره به پنجره فولادی

نادر حسینی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 17 مرداد 1395  ] [ 5:57 PM ] [ مهدی گلشنی ]

نام تو را بردم زمستانم بهاری شد

 ای حاجت محتاج ترین ها آقا 
ای ذکر دخیل بستنم یا آقا
یک لال کنار پنجره فولادت 
یکدفعه صدا میزند آقا ....آقا.....

--------

نام تو را بردم زمستانم بهاری شد 
در خشکسالی دلم صد چشمه جاری شد
بعد از زمانی که گدایی تو را کردم 
دار و ندار من عجب دار و نداری شد
گفتند جای توست دل را شستشو کردم 
پس می شود از خادمان افتخاری شد
می خواستند از هر طرف تو جلوه گر باشی 
این گونه شد دور حرم آئینه کاری شد
گاهی اسیری لذت آهو شدن دارد
بیچاره آنکه از نگاه تو فراری شد
گرد ضریحت با من و گرد دلم با تو
بی تو دوباره این دلم گرد و غباری شد
من سائل بی چیز اطراف حرم هستم
من سالهای سال دنبال کرم هستم


علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ یک شنبه 17 مرداد 1395  ] [ 5:57 PM ] [ مهدی گلشنی ]

مثل کبوتري شده‌ام جَلدِ خانه‌ات

مثل کبوتري شده‌ام جَلدِ خانه‌ات
خو کرده‌ام به خاطره آب و دانه‌ات
هي مي‌خورد هواي عجيبي به گونه‌ام
هي مي‌کنم دوباره سحرها بهانه‌ات
انگار عادتم شده در شهر گم شوم
پيدا کني دوباره مرا با نشانه‌ات
در من هزار رشته غزل تاب مي‌خورد
با موج زلف‌هاي تو بر روي شانه‌ات
پر مي‌شود رواق تو از رنجنامه‌ام
پر مي‌کني عروق مرا با ترانه‌ات
بر دشتهاي خشک من انگار مي‌چکد
انگور- واژه‌هاي دلِ دانه دانه‌ات
يک گله آه و آهو از اين دشت مي‌گذشت
يک دسته دست‌هاي تمنا روانه‌ات
من کشتي شکسته‌ام، اي ناخداي عشق!
پهلو گرفته‌ام به خدا در کرانه‌ات
در لحظه‌هاي پر تپش اولين سلام
با آن نگاه مشرقي شاعرانه‌ات
رد مي‌شوي مقابل شاعر که بسته است
دل در رداي مخملي روي شانه‌ات

قاسم صرافان


ادامه مطلب
[ یک شنبه 17 مرداد 1395  ] [ 5:54 PM ] [ مهدی گلشنی ]

مریض آمده اما شفا نمی‌خواهد

مریض آمده اما شفا نمی‌خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی‌خواهد

برای پیش تو بودن بهانه‌ای کافی‌ست
بهشت لطف کریمان بها نمی‌خواهد

دلیل ناله‌ی من یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی‌خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی‌خواهد؟

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت
نماز در حَرَمت «اهدنا» نمی‌خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد
رواست حاجت عاشق، دعا نمی‌خواهد

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی‌خواهد؟

ببین به گوشه‌ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی‌خواهد؟

به حکم آنکه «علیک الرفیق ثم طریق»
دلم بدون رضا (ع) کربلا نمی‌خواهد

خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده‌ست
طواف کعبه بخواهم، خدا نمی‌خواهد

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی‌خواهد

قاسم صرافان


ادامه مطلب
[ یک شنبه 17 مرداد 1395  ] [ 5:54 PM ] [ مهدی گلشنی ]