ای دیده گریه کن که عزای حسن رسید

ای دیده گریه کن که عزای حسن رسید
داغ جگرگداز غریب وطن رسید

گلچین به هر چه بود، بر آن گل امان نداد
تا پای غارتش به حریم چمن رسید

بیداد و ناسزا و شماتت به یک کنار
در این میانه زهر به دادِ حسن رسید

تفسیر بوسه های نبی را لبش سرود
او را چو خون دل به فضای دهن رسید

یک از هزار زان جگر پاره پاره بود
آن لخته های دل که به دست لگن رسید

شاید که بود داغ دل او فزون تر
زان داغ ها که بر جگر پنج تن رسید

بعد از شهادت از سر او دست برنداشت
ظلم مکرّری که بر آن ممتحن رسید

تابوت اگر نبود بدن پاره پاره بود
زان چوبه های تیر که بر آن بدن رسید

 

سیدرضا مؤید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:19 PM ] [ مهدی گلشنی ]

همیشه صبح و شبم غرق صحبت حسن است

همیشه صبح و شبم غرق صحبت حسن است
که زنده روح من از این محبت حسن است

اگر که بی حسنم سمت دوزخم ببرید
کلید جنت من در رضایت حسن است

به زیر منّت دنیا نمیروم هرگز
همیشه گردن من زیر منّت حسن است

عجم شدم که شوم شیعه با نگاه حسن
که شیعه گشتن ایران کرامت حسن است

مسیح اگر که دمش مرده میکند زنده
ز گریه بحر حسین و عنایت حسن است

سکوت کردن او عین جنگ رو در روست
که صلح، نقطه ی عطف ولایت حسن است

هنوز حک شده در لوح سینه ی تاریخ
جمل نشانه ی خشم و شجاعت حسن است

کجا روی تو برادر، سخن به حق بشنو
حسین تحت لوای امامت حسن است

اگر برای حسینش به سینه می کوبیم
حسین گفتن ما تحت دولت حسن است

دعای مادر او بیمه می کند ما را
نگاه فاطمه فردا به امّت حسن است

دلم خوش است که گریه به غربتش کردم
چه غم ز بار گنه تا شفاعت حسن است

 

قاسم اسدی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:18 PM ] [ مهدی گلشنی ]

احسان کریم

احسان کریم

خاک پایی از گدایان تو را حاتم گرفت

زین سبب احسان او را عالم و آدم شنید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:17 PM ] [ مهدی گلشنی ]

زینبم میروم اما پسرم می ماند

زینبم میروم اما پسرم می ماند
بین بستر کمی از بال و پرم می ماند

گرچه من می روم اما جگری سوخته و
خاطرات غم دیوار و درم می ماند

ای حسینم من اگر می روم اما اینجا
در کنار تو یقیناً قمرم می ماند

هرچه هم تیر تنم را به کفن می دوزد
جای شُکر است در آن لحظه سرم می ماند

من از آن لحظه دلم سوخته، بعد از عباس
تو که رفتی چه کسی بین حرم می ماند

داغ سنگین مرا زهر اگر پایان داد
بعد از آن کوچه دگر چشم ترم می ماند

بین این تشت برای تو که خون گریه کنی
یادگاری دو سه تکّه جگرم می ماند

لحظه ی مرگ من و خواهش تو زینب جان
مثل آن لحظه ی مرگ پدرم می ماند

سر بازار تو را، نه، غم ناموس عجب
اثری سخت به روی کمرم می ماند

جمله ی آخر من دست علی یار شما
من که رفتم ولی اینجا پسرم می ماند

 

مهدی نظری


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:17 PM ] [ مهدی گلشنی ]

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجره ی وحی! صبح زود بهشت
« اذا تنفّسِ » باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز عزّةُ لله نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان، همه ماییم و میزبان هم تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفره ی محرّم تو

چقدر جمله ی « احلی من العسل » زیباست
و سال هاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز میزند از ماتمت به عاشورا
گریز میزند از کربلا به ماتم تو

فقط نه دست زمین دور مانده از حَرَمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

 

سید حمیدرضا برقعی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:16 PM ] [ مهدی گلشنی ]

زان طشت پر زلخت جگر در مقابلش

زان طشت پر زلخت جگر در مقابلش
پیدا بود که زهر چه کرده است با دلش

مظلوم چون علی و به مظلومیتش گواه
آن پاره های دل، که بود در مقابلش

او حاصل نبوّت و، بیداد دشمنان
از آب شعله خیز، شرر زد به حاصلش

عمر حسن ز عمر علی سخت تر گذشت
تا آنکه مرگ آمد و حل کرد مشکلش

از ورطه ای که بود کران تا کران ملال
موجی زد و رساند، شهادت به ساحلش

هر مرد راست، مَحرم دل همسرش، ولی
غربت ببین که همسر او گشته قاتلش

از زهر، پاره پاره و از صبر، ریز ریز
قرآن برگ برگ شهادت بود دلش

چشمش به لطف اوست «مؤید» که دم زند
گاه از مصائب وی و گاه از فضائلش

 

سیدرضا مؤید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:16 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ای وسعت بهاری بی انتهای سبز

ای وسعت بهاری بی انتهای سبز
مرد غریب شهر ولی آشنای سبز

روح اجابت است به دست تو، بس که داشت
باغ دعای هر شب تو ربنای سبز

هر شب مدینه بوی خدا داشت تا سحر
از عطر هر تلاوت تو با صدای سبز

سرسبزی بهشت خدا چیست؟ رشته ای
از بال های آبی تان، آن عبای سبز

از لطف اشک های سحر غنچه داده است
در دامن قنوت شبم این دعای سبز

کی می شود که سایه کند بر مزار تو
یک گنبد طلایی و گلدسته های سبز

آن وقت تا قیام قیامت به لطفتان
داریم در بقیع تو یک کربلای سبز

یا می شود دلم گِل و خشت حریم تو
یا می شود کبوتر تو، یاکریم تو

 

یوسف رحیمی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:15 PM ] [ مهدی گلشنی ]

یک عمر در حوالی غربت مقیم بود

یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیّدی که سفره ی دستش کریم بود

خورشید بود و ماه از او نور می گرفت
تا بود، آسمان و زمین را رحیم بود

سر می کشید خانه به خانه محلّه را
این کارهای هر سحر این نسیم بود

آتش زبانه می کشد از دشت سبز او
چون گلفروش کوچه ی طور کلیم بود

این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد
چون حال آفتاب مدینه وخیم بود

حقش نبود تیر به تابوت او زدن
این کعبه در عبادت مردم سهیم بود

بی سابقه است حادثه اما جدید نیست
این خانواده غربتشان از قدیم بود

آقا ببخش قصد جسارت نداشتم
پای درازم از برکات گلیم بود

 

رضا جعفری


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:15 PM ] [ مهدی گلشنی ]