شاعری دربه درم اهل غزل آبادم

شاعری دربه درم اهل غزل آبادم
"فاش میگویم و از گفته ی خود دل شادم"
"بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم"
"چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم"
"نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست"
این حسن کیست؟ حسین بن علی عاشق اوست


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 2 تیر 1395  ] [ 8:30 PM ] [ مهدی گلشنی ]

جلوه اش گاهی کریم العفو شد گاهی حسن

جلوه اش گاهی کریم العفو شد گاهی حسن
من گمان کردم عوض کرده ست خالق پیرهن

عقل را پای رسیدن نیست آنجایی که عشق
در مصاف تیغ ابرویش به تن دارد کفن

ابر لطفش در زمین نگذاشت فصلی جز بهار
از قدمهایش نمانده هیچ ردی جز چمن

چونکه او باشد شفیع ما به روز رستخیز
می شود بار گناه من به دوزخ طعنه زن

 صبحِ پیشانیِ او چون روز محشر سر زند
چاره ای بر ما نمی ماند به غیر از سوختن

کاسه ها لبریز خواهد شد اگر روزی شود
قطره ای از صبر او بین دو عالم سرشکن

حُسن رو کرد و "خیال" هستیم از دست رفت
در بساطم نیست چیز دیگری جز باختن

 

محمد بختیاری


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 2 تیر 1395  ] [ 8:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]

جلوه اش گاهی کریم العفو شد گاهی حسن

جلوه اش گاهی کریم العفو شد گاهی حسن
من گمان کردم عوض کرده ست خالق پیرهن

عقل را پای رسیدن نیست آنجایی که عشق
در مصاف تیغ ابرویش به تن دارد کفن

ابر لطفش در زمین نگذاشت فصلی جز بهار
از قدمهایش نمانده هیچ ردی جز چمن

چونکه او باشد شفیع ما به روز رستخیز
می شود بار گناه من به دوزخ طعنه زن

 صبحِ پیشانیِ او چون روز محشر سر زند
چاره ای بر ما نمی ماند به غیر از سوختن

کاسه ها لبریز خواهد شد اگر روزی شود
قطره ای از صبر او بین دو عالم سرشکن

حُسن رو کرد و "خیال" هستیم از دست رفت
در بساطم نیست چیز دیگری جز باختن

 

محمد بختیاری


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:36 PM ] [ مهدی گلشنی ]

تویی که آینه در آینه شکوفایی

تویی که آینه در آینه شکوفایی
کریم هستی و از خانواده ی کرمی
 
تو از ثلاله ی احمد شفیع آل الله
همین بس است که تو از نواده ی کرمی

ابوتراب به تو افتخار کرده حسن
تو شاه زاده ی عشقی که زاده ی کرمی
 
تمام میکده ها پیش تو خمار شدند
شراب ناب بریز ای که باده ی کرمی
 
تو سفره داری و نان و نمک غذای خودت
تو سفره دار ترین مرد ساده ی کرمی

بگیر دست مرا چون که راه گم کردم
تو شاه راه هدایت به جاده ی کرمی

سید امیر حسین خوشرو


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:35 PM ] [ مهدی گلشنی ]

جلوه اش گاهی کریم العفو شد گاهی حسن

جلوه اش گاهی کریم العفو شد گاهی حسن
من گمان کردم عوض کرده ست خالق پیرهن

عقل را پای رسیدن نیست آنجایی که عشق
در مصاف تیغ ابرویش به تن دارد کفن

ابر لطفش در زمین نگذاشت فصلی جز بهار
از قدمهایش نمانده هیچ ردی جز چمن

چونکه او باشد شفیع ما به روز رستخیز
می شود بار گناه من به دوزخ طعنه زن

 صبح پیشانی او چون روز محشر سر زند
چاره ای بر ما نمی ماند به غیر از سوختن

کاسه ها لبریز خواهد شد اگر روزی شود
قطره ای از صبر او بین دو عالم سرشکن

حسن رو کرد و "خیال" هستیم از دست رفت
در بساطم نیست چیز دیگری جز باختن

محمد بختیاری


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:34 PM ] [ مهدی گلشنی ]

درشجاعت در جسارت درمَثَل مِثلِ علی

درشجاعت در جسارت درمَثَل مِثلِ علی

تیغ در دستش گرفته در جَمَل مِثلِ علی

از دل یک خار می گیرد عَسَل مِثلِ علی

با تبر انداخت او صدها هُبَل مِثلِ علی

می زند بر لشکری با ذکر “یازهرا”حسن

سَنسَن آرام دل زهرای اطهر یا حسن

می خورم من مِی ز صهبای کریمان بیشتر

می گذارم پا به جاپای کریمان بیشتر

میروم اصلا به دنیای کریمان بیشتر

می سُرایم بهر بابای کریمان بیشتر

جز خداوند کریمش “لا کَریم اِلّا حَسَن”

سَنسَن آرام دل زهرای اطهر یا حسن

بر سر سفره بیا ما را جُزامی فرض کن

جان زهرا این گداها را جُزامی فرض کن

یا که اصلا کُلِّ دنیا را جُزامی فرض کن

سائِلِ بیمارِ تنها را جُزامی فرض کن

ای که روزه باز کردی با جُزامی ها حسن

سَنسَن آرام دل زهرای اطهر یا حسن

آخرش خاک حریمش را طلا خواهیم کرد

با عزیز فاطمه روضه به پا خواهیم کرد

کل آن جا را حریم مجتبی خواهیم کرد

گنبد از جنس خراسانی بنا خواهیم کرد

می شود ذکر تمام اهل این دنیا حسن

سَنسَن آرام دل زهرای اطهر یا حسن

 

علی مشهوری “مهزیار”


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]

به نام مجتبی اینک قلم رقصد به دستانم

به نام مجتبی اینک قلم رقصد به دستانم
حسن غسال و آبش می ، خودم هم جسم بی جانم
گهی گریان و نالانم ، گهی خوشحالم و خندانم
چه کرده عشق او با من نمیدانم نمیدانم


"دمی با دوست در خلوت ، به از صد سالِ ویرانم"
"من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم"1


دلم بستان مهرش را ز بوی یاسمن سازد
بتم تمثال حیدر را ز تمثال حسن سازد
عجب نَبوَد که از شوق وصال باده ی نابش
پیِ پیمانه را این سر ز موی خویشتن سازد


نخواهم تاج زرینم، نخواهم کاخ و ایوانم
"من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم"


اگر دست حسن ساقی است با پیمانه می میرم
وَگر بت ، ماه روی اوست در بتخانه می میرم
اگر از دست او افتد غذا بر نووک منقارم
من آتش می کشم پر را میان لانه می میرم


میان بیت الاحزانم ، سپیدم، چشم کنعانم
"من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم"


اگر خضر بقا در من دمد از روح و ریحانش
نخواهم عمر شیرین را به عشق روی خندانش
ز لبهای حسن دارم کلام معجز آسا را
بگو شعر مرا خالق گذارد بین دیوانش


چه می خواهی بگویی شاعر شوریده می دانم
"من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم"


اگر دام است عشق او و دانه مهر صیاد است
تمام زندگانی در گلستان عمر بر باد است
ندارم ادعای خاک بودن بر درش هرگز
که در طرز غلامی کردنم صد عیب و ایراد است


ز درد او پریشانم چو موی مستمندانم
من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم


جعفر ابوالفتحی

 

1. از حضرت سعدی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]