تقاضای فرزند به جای قیمت روغن‏

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم حکایت فرماید:
در یکی از سال‏ها امام حسن مجتبی علیه السلام از مدینه با پای پیاده، عازم مکّه معظّمه گردید؛ و چون با پای برهنه راه را می‏پیمود، پاهایش آسیب دیده و متورّم شد، به طوری که در مسیر راه به سختی قدم برمی‏داشت، به حضرت پیشنهاد داده شد که چنانچه سوار شوی ناراحتی پاهایت برطرف خواهد شد.
حضرت فرمود: خیر، من قصد کرده‏ام که پیاده بروم؛ و سپس افزود: همین که به اوّلین منزل برسیم، مردی سیاه پوست وارد خواهد شد و او روغنی همراه خود دارد که برای ورم و ناراحتی پا مفید و درمان کننده است؛ پس هنگام دریافت روغن هر قیمتی را که گفت قبول کنید.
بعضی از همراهان حضرت گفتند: یاابن رسول اللّه! در این نزدیکی منزلی نیست که کسی بیاید و روغن بفروشد؟!
امام علیه السلام فرمود: چرا، منزل نزدیک است و روغن فروش نیز خواهد آمد.
و چون مقدار مسافتی کوتاه به راه خود ادامه دادند، به منزلی رسیدند؛ حضرت فرمود: در همین منزل استراحت می‏کنیم.
در همین بین، مردی سیاه پوست وارد آن منزل شد، همراهان حضرت از او تقاضای روغن برای ناراحتی پا کردند؟
آن مرد گفت: روغن برای چه کسی می‏خواهید؟
پاسخ دادند: برای امام حسن مجتبی فرزند امیرالمؤمنین علیّ‏علیهماالسلام می‏خواهیم.
مرد سیاه پوست گفت: من باید خدمت آن حضرت شرفیاب شوم و خودم روغن را تحویل ایشان دهم.
همین که مردِ روغن فروش بر حضرت وارد شد، سلام کرد و عرضه داشت: یاابن رسول اللّه! من غلام شما هستم، این روغن در اختیار شما باشد و من در ازای آن چیزی نمی‏خواهم، جز آن که تقاضامندم از خداوند متعال بخواهید تا فرزندی پسر، دوستدار شما اهل‏بیت رسالت؛ و نیکوکار به من عطا گرداند؟
امام مجتبی علیه السلام روغن را گرفت و به او فرمود: به خانه‏ات بازگرد؛ مطمئن باش که خداوند فرزند پسری به تو عطا خواهد نمود؛ و سپس پاهای مبارک خود را با آن روغن ماساژ داد و ناراحتی ورم آن کاملاً خوب و برطرف گردید.
امّا مرد سیاه پوست؛ چون به منزل آمد، دید همسرش نوزادی پسر، صحیح و سالم وضع حمل کرده است، پس بسیار خوشحال شد و به سمت امام حسن مجتبی علیه السلام بازگشت؛ و چون به آن حضرت ملحق شد تشکّر و قدردانی کرد.** مدینة المعاجز: ج 3، ص 246، ح 868، بحار الأنوار: ج 4، ص 324، ح 3، به نقل از خرایج و جرایح مرحوم راوندی.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:27 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

تفسیر انتظار

انتظار یعنی، چشم به راهبنیانگذار حکومت جهانی اسلامی که برای اولین بار، پرچم پرافتخار اسلام را در سراسر شرق و غرب عالم به اهتزاز در می‏آورد.
یفتح الله له شرق الارض و غربها... حتی لا یبقی الا دین محمد(ص)(20)
و به دوران کفر جهانی و شرک بین المللی خاتمه داده و اختلاف بین مذاهب و ادیان را پایان می‏بخشد.
لیرفع عن الملل و الادیان الاختلاف.(21)
و بساط طرفداران دروغین مذهب و مکتب الهی را در هم می‏پیچد:
یرفع الله المذاهب من الارض فلا یبقی الاالدین الخالص.(22)
و بانگ رسای توحید و نبوت را در سراسر عالم طنین انداز خواهد نمود:
لا یبقی قریة الا نودی فیها بشهادة ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله بکرة و عشیاً(23)
انتظار یعنی: چشم به راهمصلح کل و مؤسس حکومت عدل الهی وانقلابی بزرگ تاریخ بشریت که با انقلاب بی‏نظیرش، بساط ستم و بیداد را در جهان برچیده و حکومت عدل و داد را جایگزین آن کرده و سراسر گیتی را از عدل و داد پر خواهد نمود آن چنان که از ظلم و بیداد مملو گشته؛ و تمام تشنگان عدالت، با جان و دل، اگر چه با سینه خیز رفتن از روی برفها، بسوی او خواهند شتافت:
فیملاها قسطاً و عدلا کما ملاوها جوراً فمن ادراک منکم فلیأتهم ولو حبواً علی الثلج.(24)
انتظار یعنی: چشم به راه طلوع سپیده امید، شکافتن فجر نور عدالت، نورباران شدن سراسر گیتی و همه گیر شدن عدل و مساوات در تمام محورها آنچنان که پرندگان در آشیانه‏های خود ابراز خوشحالی نموده و ماهیان در اندرون دریاها اظهار شادمانی کنند:
فعند ذلک یفرح الطیور فی او کارها و الحیتان فی بحارها.(25)
انتظار یعنی: چشم به راه خورشید فروزان امامت که با درخشیدن او، دوران ظلمت غم افزای ظلم و بیداد پایان پذیرفته و کاخ ستم و ستمگری ویران گشته، ایام دادخواهی مظلومان و بیچارگان فرا رسیده و از ستمدیدگان آنچنان رفع ستم خواهد نمود که اگر ستمدیده‏ای، زیر دندان ستم پیشه‏ای باشد آن را باز ستاند و به صاحبش برگرداند:
یبلغ رد المهدی المظالم حتی ولو کان تحت ضرس انسان شی‏ء انتزعه حتی یرده.(26)
انتظار یعنی چشم به راه چشمه‏سار عدالت و جلوه گاه ولایت که با حاکمیت مطلق عدل، ظلم و بیداد برای همیشه از تاریخ بشر محو شده و عدل و داد آنچنان بال و پرش را بر سر ساکنان زمین می‏گسترد که نسلهای آینده جز عدل چیزی نمی‏شناسند و به غیر از داد، به چیزی عمل نمی‏کنند:
حتی یولد قوم لا یعرفون الا العدل و لا یعملون الا به.(27)
انتظار یعنی: چشم به راه بنیانگذار حکومت عدل و داد و برهم زننده بساط ظلم و بیداد که در سایه شمشیر عدالت او تمامی ستمگران جنایتکار و منکران طغیانگر و دشمنان تجاوزگر و مخالفان عنادگر، از صفحه گیتی محو خواهد شد:
فلا یبقی علی وجه الارض جبار قاسط ولا جاحد غامط ولا شانی مبغض و لا معاند کاشح.(28)
و در عرصه زمین نشانی از ظلم اثری از بدعت به چشم نخواهد خورد:
حتی لا یری اثر من الظلم.(29)
و ابر عدالت و دادگری سایه خود را بر روی ساکنان کره خاکی می‏گسترد که کسی را جرئت تجاوز و ستم به حریم دیگری نخواهد بود:
...و وضع میزان العدل بین الناس فلا یظلم احد احداً(30)
انتظار یعنی: چشم به راه سمبل فضیلت و الگوی کرامت که ثروت خدادادی را به رایگان در اختیار همگان قرار داده بر مسئولین کشوری و لشکری بسیار سختگیر و به بینوایان بسیار مهربان است:
المهدی سمح بالمال شدید علی العمال، رحیم بالمساکین.(31)
انتظار یعنی: چشم به راه پدید آورنده تحول بزرگ جهانی که فقر و نیازمندی را برای همیشه از جوامع بشری ریشه کن کرده همگان را در سایه فضل و رحمت الهی بی‏نیاز خواهد نمود آنچنانکه مردم، کسی را نمی‏یابند که هدایا و زکات خود را به وی بپردازند:
یطلب الرجل من یصله بماله و یأخد زکاته فلا یجد احداً تأخذ ذلک استغناء بما عندالناس من فضله.(32)


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:26 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

تفسیر چشم و گوش و قلب‏

حضرت عبدالعظیم حسنی از دهمین پیشوای مسلمین، امام علیّ هادی و آن حضرت از پدران بزرگوارش علیهم السّلام حکایت کند:
امام حسین علیه السّلام فرمود: روزی در حضور جدّم رسول اللَّه صلّی اللّه علیه و آله نشسته بودم، که آن حضرت چنین فرمود: ابوبکر به منزله گوش من، و عمر به منزله چشم من، و عثمان به منزله قلب من هستند.
فردای آن روز نیز دوباره بر آن حضرت وارد شدم؛ و پدرم امیرمؤمنان علیّ علیه السّلام و همچنین ابوبکر، عمر و عثمان را نیز در آن مجلس مشاهده نمودم.
پس خطاب به جدّم کردم و گفتم: روز گذشته شنیدم که سخنی پیرامون بعضی از اصحاب خود که حضور دارند فرمودی، می‏خواهم بدانم که منظورتان چه بود؟
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: بلی، و سپس به ایشان اشاره نمود و اظهار داشت:
به راستی ایشان گوش و چشم و قلب من خواهند بود، زیرا که به زودی درباره جانشینم علیّ علیه السّلام مورد سؤال قرار می‏گیرند.
و سپس آیه مبارکه قرآن إنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْئولاً را تلاوت نمود، یعنی؛ همانا گوش و چشم و قلب، تمامی آن‏ها نسبت به او - یعنی امیرالمؤمنین علیّ علیه السّلام - مورد سؤال و بازخواست قرار خواهند گرفت.
و بعد از آن افزود: قسم به عزّت پروردگارم، که تمامی امّت مرا در روز قیامت متوقّف خواهند نمود و درباره ولایت امام علیّ علیه السّلام مورد سؤال قرار می‏دهند، همان طوری که خداوند متعال در قرآن حکیم به آن تصریح نموده است:
وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ یعنی؛ ایشان را نگه دارید، چون آن‏ها مسئول هستند و باید پاسخگوی اعمال و برخوردهای خویش باشند.**بحارالأنوار: ج 36، ص 77، نورالثّقلین: ج 3، ص 164.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:26 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

تفال امام خامنه ای به دیوان حافظ در منزل شهید خالصی

خواهر شهید خالصی گفت: وقتی حضرت آقا در منزل ما تشریف داشتند، از ایشان خواستیم تا به اشعار حافظ تفألی بزنند؛‌ ایشان هم دیوان را باز کردند که این غزل آمد “سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد/ جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید/ ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن/قوافل دل و دانش که مرد راه رسید”.

به گزارش جهان به نقل از فارس، جمعه شب و همزمان با سومین روز سفر مقام معظم رهبری به کرمانشاه، معظم له به منزل تعدادی از شهدای این شهر رفتند و آنها را مورد تفقد قرار دادند.

وقتی ایشان در منزل شهید «شهاب الدین خالصی» حضور می‌یابند، بعد از دیدار و گفت‌وگو با خانواده شهید، درباره نحوه شهادت شهید خالصی فرزند خانواده خالصی و شهید «غلامرضا دستم‌بویه» داماد این خانواده سؤالاتی می‌پرسند.

بعد از آن خانواده شهید خالصی از آقا می‌‌خواهند تفألی به حافظ بزنند که ایشان با محبت این خواسته را اجابت کرده و دیوان شیخ شیرین کلام را می‌گشایند که چنین غزلی‌سرایی کرده بود:

بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید

ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید

عزیز مصر به رغم برادران غیور
ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید

کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

صبا بگو که چه‌ها بر سرم درین غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید

ز شوق روی تو شاها، بدین اسیر فراق
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیمه شب و درس صبحگاه رسید


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:25 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

تعلیم وضوء و نماز در 33 سالگی‏

علیّ بن ابراهیم قمیّ که یکی از روات و مفسّرین و از معتمدین می‏باشد حکایت کند:
هنگامی که پیامبر خدا حضرت محمّد بن عبداللّه صلّی اللّه علیه و آله مدّت سی و سه سال از عمر مبارکش سپری شد، در خواب صدائی را شنید و حسّ کرد که شخصی کنارش می‏آید ومی‏گوید: یا رسول اللّه!
همچنین در حال چوپانی، بین کوه‏های مکّه حرکت می‏نمود، ناگهان شخصی را دید که او را مخاطب قرار داده است و می‏گوید: یارسول اللّه!
حضرت اظهار داشت: تو کیستی؟
آن شخص پاسخ داد: من جبرئیل هستم؛ خداوند مرا نزد تو فرستاده است تا آن که تو را به عنوان رسول و پیامبر خود برگزیند.
حضرت این موضوع را پنهان داشت تا زمانی که جبرئیل مقداری آب از آسمان آورد و گفت: ای محمّد! با این آب وضو بگیر.
و کیفیّت آن را در شستن صورت و دست‏ها از آرنج تا انگشتان ومسح سر و پاها، همچنین رکوع و سجود را به حضرت تعلیم داد.
پس از آن، علیّ بن ابی‏طالب علیه السلام به محضر حضرت رسول صلوات اللّه علیه وارد شد و او را در حالت خاصّی مشاهده کرد.
و چون مدّت چهل سال از عمر مبارکش گذشته بود، علیّ علیه السلام حضرت را در آن حالت دید، اظهار داشت: یا اباالقاسم! این چه عملی است که انجام می‏دهی؟
حضرت فرمود: این نمازی است که خداوند متعال مرا بر آن دستور داده است.
پس در همان لحظه علیّ علیه السلام در کنار حضرت رسول صلوات اللّه علیه، برای انجام نماز ایستاد.
سپس خدیجه سلام اللّه علیها، نیز اسلام آورد و با آن دو ایستاد و نماز بجای آورد.
مدّتی بدین منوال گذشت و آن سه نفر هر روز با هم نماز می‏خواندند، تا آن که روزی ابوطالب به همراه جعفر وارد شد و دید حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و علیّ علیه السلام و خدیجه سلام اللّه علیها در حال انجام نماز هستند.
ابوطالب به جعفر گفت: کنار آن‏ها بایست و با ایشان نماز بگذار وجعفر با ایشان مشغول خواندن نماز شد.** بحار الأنوار: ج 18، ص 194، ح 30 و ص 184، ح 14.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:25 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

تصویر شهیدِ بر دیوار اتاق امام خامنه ای

حمید داودآبادی می‌گوید: آقا در بین صحبت هایش فرمود: «تصویر شهیدی در اتاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.» وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم..

 

 

 

حمید داودآبادی نویسنده و وبلاگ نویس عرصه دفاع مقدس در جدیدترین مطلب زیبایی که در وبلاگ خود به نگارش در آورده به ذکر خاطره‌ای از دیدارش با رهبر انقلاب اشاره کرده که در زیر آن را می‌خوانید:

 

اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.

 

مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.

 

از شهید «سیدمجتبی هاشمی» که فرمود: «آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.» تا شهید «عباس بابایی» که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.

 

شهید «محمود کاوه» که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

 

هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید «علی اشمر» – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود:«آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.» و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

 

از بقیه بگذریم.

همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.

آقا در بین صحبت هایش فرمود:

«تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»

وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:

«حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»

 

سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»

که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.

آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:

«شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»

 

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.

چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ..

به آقا گفتم:

«آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»

آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:

« این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.»

 

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:

« الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله »

دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم.

 http://www.sahebzaman.org/images/stories/shohada/sh-sanaee.jpg

 مزار این شهید کجاست؟
 
چندی پیش در یکی از خبرگزاری‌ها مطلبی پیرامون این شهید به همراه نامش منتشر شد که باعث گردید این تصویر این شهید از گمنامی در بیاید.
 
هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.
 
ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:24 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

تشخیص مدعیان مهدویّت‏

تنها اصلی که می‏توان برای شناخت مدعیان دروغ‏گوی مهدویّت، بدان اعتماد کرد، تأیید و امداد الهی است که توسط مدعی راست‏گوی مهدویّت نشان داده می‏شود. وی نبوت خاتم و جنبش اوصیای پیامبر را که پدرانش بودند، تصدیق می‏کند. این کاری لازم برای مدّعی نبوت و رسالت است. امداد و تأیید الهی، با ظهور عیسی بن مریم نشان داده می‏شود که قرآن، قصه‏ی وی را گفته است که مردگان را زنده می‏کرد و کور مادر زاد و مبتلایان به پیسی را شفا می‏داد.(293)
این اصل، راه را بر هر مدّعیِ دروغینی می‏بندد، خواه شخص به عمد دروغ گوید یا قربانی مکاشفه‏ی عرفانی پنداری شود، مانند آن چه برای مهدی سودانی پیش آمد که پنداشت مهدی موعود (عج) است. وی خیال کرد پیامبر به او گفته که مهدی موعود (عج) است. مهدی سودانی در یکی از نوشته‏هایش در تاریخ 16 شعبان 1299 هجری می‏گوید:
سید وجود صلّی اللّه علیه و آله به من خبر داد: من مهدی منتظرم. پیامبر چندین بار مرا بر کرسی‏اش نشاند و خلفای چهارگانه [ ابوبکر، عمر، عثمان و امام علی ]و قطب‏ها[ی دراویش ]و خضر علیه السّلام حضور داشتند، و مرا با ملایکه‏ی مقرّب و اولیای زنده و مرده از فرزندان آدم تا زمانی کنون، نیز جنّیانِ مؤمن، تأیید و یاری کرد.
در هنگام جنگ، سید وجود صلّی اللّه علیه و آله به عنوان امام و فرمانده‏ی سپاه حاضر می‏شود؛ نیز خلفای چهارگانه و قطب‏ها و خضر حاضرند. حضرتش، شمشیر نصرت و پیروزی را به من داد و فرمود: با داشتن آن شمشیر، کسی بر من پیروز نمی‏شود، گر چه گروه انس و جن باشند.
آن گاه سرور وجود فرمود... پرچمی از نور برافراشته می‏شود و در جنگ، همراه من است. عزراییل پرچم‏دار است. از این رو، یارانم ثابت قدم می‏شوند و در دل دشمنانم، ترس افکنده می‏شود و هر که با من دشمنی کند، خداوند خوارش می‏کند. پس هر که به راستی سعادتمند باشد، می‏پذیرد من مهدی منتظرم. اما خداوند در دل کسانی که جاه‏طلب‏اند، نفاق می‏افکند. پس به سبب حرص بر جاه‏طلبی، مرا تصدیق نخواهند کرد... سید وجود صلّی اللّه علیه و آله به من دستور داد به منطقه‏ی ماسه در کوه قدیر هجرت کنم و از آن جا به تمامی مکلفان، دستور کلی را بنویسم. ما هم به امیران و بزرگان دینی نوشتیم، اما بدبختان نپذیرفتند و درستکاران تصدیق کردند... سید وجود صلّی اللّه علیه و آله سه بار به من خبر داد: آن که در مهدویّت تو شک کند، به خدا و رسول کافر شده است.
تمام آن چه درباره‏ی خلافتم و مهدویّت به شما گفتم، در بیداری و در حال صحت، سید وجود صلّی اللّه علیه و آله به من گفت، بی آن که مانعی شرعی باشد. نه خوابی بود و نه ربایشی و نه مستی و نه دیوانگی....(294)
وی در نامه‏ی دیگری می‏گوید:
اگر من نوری از جانب خدا نداشتم و رسول‏اللَّه صلّی اللّه علیه و آله تأییدم نکرده بود، توان کاری نداشتم و روا نبود برایتان سخنی بگویم. آن‏چه گفتم که پیامبر فرمود، به دستور رسول اللَّه بود. به من اخباری گفت که اولیا و علما از آن خبر ندارند. باید بدانید جز به دستور پیامبر یا فرشته‏ی اِلهام که از طرف پیامبر اجازه دارد، کاری نمی‏کنم. ایشان به من خبر داد: امت به دست من هدایت خواهد شد، بی آن که رنج‏هایی را که پیامبر تحمل کرد، بر دوش کشم.
من از نور دل پیامبر آفریده شده‏ام. ایشان به من بشارت داد یارانم مانند اصحاب ایشانند و رتبه و درجه‏ی [ملت من و] عوام نزد خدا، مانند رتبه‏ی شیخ عبدالقادر گیلانی است.(295)
محتوای دو نامه نشان می‏دهد: دلیل راستی مهدی سودانی، مدّعی مهدویّت، فقط گفته‏ی خودش است و دلیلی دیگر در تأیید وی یافت نمی‏شود؛ افزون بر این که پیروزی جنبش وی که ادعا داشت با امداد الهی پشتیبانی می‏شود، تحقق نیافت.
به تصوّر شیعه، مهدی، انسان مشخصی است که فرزند [امام‏] حسن عسکری است و در 255 (یا 256) هجری زاده شده و از قرن سوم تا پانزدهم هجری با مردم زندگی می‏کند، تا هر وقت که خدا بخواهد. پس باید این مطلب را با دلیل ثابت کند؛ یعنی معجزه داشته باشد، چنان که آصف بن برخیا؛ وزیر سلیمان معجزه نشان داد، در حالی که پیامبر نبود. وی تخت ملکه‏ی سبا را در کم‏تر از چشم بر هم زدنی حاضر کرد. در آیات 38 - 40 سوره‏ی نمل آمده است:
سلیمان گفت: ای بزرگان! کدام یک از شما، تخت او را برای من می‏آورد، پیش از آن که به حال تسلیم نزد من آیند؟
عفریتی از جن گفت: من آن را نزد تو می‏آورم، پیش از آن که از مجلست برخیزی و من نسبت به این امر توانا و امینم.
اما کسی که دانشی از کتاب [آسمانی‏] داشت، گفت: پیش از آن که چشم بر هم زنی، آن را نزد تو خواهم آورد!
هنگامی که سلیمان، تخت را نزد خود ثابت و پابرجا دید، گفت: این از فضل پروردگار است تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را به جا می‏آورم یا کفران می‏کنم و هر کسی شکر کند، به نفع خود شکر می‏کند و هر کس کفران کند [به زیان خویش نموده است؛ که ]پروردگار من غنی و کریم است!.
طریق دیگر اثبات امامت مهدی (عج) این است که راه‏های عادی را به کار گیرد که نشان دهنده‏ی عمر بسیار وی و هویتش باشد. مثلاً به اهالی لندن بگوید: در قرن دهم میلادی، از کشورشان عبور کرده و نامه‏ای را به خط خود بر پوست آهو در فلان منطقه نهاده که در آن زمان کتاب‏خانه‏ی شهر بوده است، اما بر اثر عوامل مختلف، کتاب‏خانه از بین رفته است. سپس به انگلیسی‏ها بگوید: می‏توانید چند متر بکَنید تا بر کتاب‏خانه‏ی از بین رفته، دست یابید که در آن اسناد قابل قبولی است. می‏توانید فلان پرونده را باز کنید و نامه‏ی مرا بیابید و این، نسخه‏ی دوم آن است.
همین کار را با روس‏ها و ایرانی‏ها و چینی‏ها و دیگران که در زمان ظهورش زنده‏اند، می‏تواند انجام دهد. می‏بایست درخواست وی نشان دهنده‏ی درایت و آگاهی‏اش از حلقه‏های گم‏شده‏ی مهم برای هر کشوری باشد، تا اهالی را به فعالیت و کنکاش برای کشف حقیقت وا دارد. می‏بایست از موضع و موقعیتی قوی و برتر، خواسته‏اش را مطرح کند، کمی پیش از آن که در ظهور دولتش موفق شود، تا ادعا و درخواستش، به عنوان رییس دولتی باشد که داعیه دارد و توانمند است و تحرک می‏آفریند و شگفتی‏های بسیار دارد. اگر سال 1455 هجری، 2034 میلادی ظهور کند و ادعا نماید محمد بن حسن عسکری است و عمرش 1200 سال است، در حالی که سی ساله به نظر می‏رسد، مسلّماً سیاستمداران آن زمان خواهند پنداشت دیوانه است یا خرفت شده است، اما وقتی ادعا و درخواستش را بشنوند و ببینند وی هزینه‏ی کنکاش و پی‏آمدهای جنجال برانگیز را می‏پردازد و دانشمندان هر کشور، نتایج را ارزیابی خواهند کرد، هر که موافق ادعای وی است، با او همراه خواهد شد و دیگران به آزمایش و کنکاش دست خواهند زد.


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:23 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

تشخیص حرام و حلال برای کودکی خردسال‏

احمد بن اسحاق یکی از اصحاب و کسانی بود که وجوهات شیعیان را جمع‏آوری می‏کرد و خدمت امام حسن عسکری علیه السلام تقدیم می‏نمود، او حکایت نماید:
روزی به قصد تحویل مقدار قابل توجّهی وجوهات شرعیّه به همراه تعدادی سؤال در مسائل مختلف، به محضر مبارک امام حسن عسکری علیه السلام عازم سامراء شدم.
و چون وارد شهر سامراء گشتم، به سمت منزل آن حضرت حرکت نمودم، هنگامی که به منزل رسیدم، اذن دخول طلبیده و وارد شدم، چشمم به کودکی خردسال افتاد که بر زانوهای حضرت نشسته و بسیار خوش سیما و نورانی بود.
همین که کیسه‏های پول و جواهرات را خدمت حضرت نهادم، امام علیه السلام نگاهی به کودک نمود و فرمود: ای پسرم! این اموال از شیعیان و دوستان تو می‏باشد، آن‏ها را باز کن و تحویل بگیر.
ناگهان کودک اظهار داشت: ای پدر! و ای سرورم! آیا جایز است که دست به سوی اموالی دراز کنم که آغشته به حرام است؟!
سپس امام حسن عسکری علیه السلام خطاب به احمد بن اسحاق کرد و فرمود: آنچه در کیسه‏ها می‏باشد، بیرون بیاور تا فرزندم حلال و حرام آن‏ها را از یکدیگر جدا نماید.
چون یکی از کیسه‏ها را خدمت حضرت نهادم، کودک فرمود: این مال فلان شخص است که در فلان محلّه شهر قم سکونت دارد و مقدار آن 72 دینار است که بابت فروش باغ ارثیه پدرش و نیز فروش هفت عدد پیراهن و کرایه مغازه‏هایش می‏باشد.
امام حسن عسکری علیه السلام فرمود: عزیزم! صحیح گفتی، اکنون بگو کدام حرام است؟
کودک اظهار داشت: در این کیسه یک دینار مشکوک، از اهالی شهر ری مربوط به فلان تاریخ می‏باشد که مغشوش می‏باشد.
بعد از آن اشاره به یکی دیگر از کیسه‏ها نمود و فرمود: و امّا صاحب این کیسه فلانی است که در فلان شهر مقدار یک مَن و یک چارک نخ، جهت بافتن پارچه به فلان بافنده معروف داد و چون مدّتی طولانی سپری شد، نخ‏ها را دزد به سرقت برد.
و صاحب نخ‏ها نسّاج را تکذیب و جریمه کرده و به جای آن، یک مَن و نیم غرامت گرفت.
پس یک دینار با تکّه‏ای پارچه در این کیسه از چنین راهی به دست آمده است که حرام می‏باشد.
سپس کودک به سوّمین کیسه اشاره نمود و اظهار داشت: آنچه درون آن است، مال فلان شخص است که در فلان محلّه قم زندگی می‏کند و مقدار هفتاد دینار می‏باشد که نباید دست زده شود.
امام حسن عسگری علیه السلام سؤال نمود: چرا؟
فرزند جواب داد: چون این‏ها بابت فروش گندم‏هائی است که مالک با کشاورز اختلاف داشتند و مالک سهم کشاورز را کمتر از حقّش داد.
پدر فرمود: بلی، صحیح است.
پس از آن کودک فرمود: ای احمد بن اسحاق! این اموال را به صاحبانش برگردان، ما نیازی به آن‏ها نداریم.
و اکنون کیسه آن پیرزن را بیاور.
احمد گفت: من به طور کلّی آن کیسه را فراموش کرده بودم...** احتجاج طبرسی: ج 2، ص 524 - 527، ینابیع المودّة: ج 3، ص 319، ح 5.***
آری برای امام معصوم، چون از طرف خداوند متعال منصوب است، سنّ و سال، موقعیّت مطرح نیست؛ بلکه هر زمان هر چه اراده نماید حاصل خواهد شد و به همه امور آگاه می‏گردد.
پس مواظب اعمال و گفتار خود در تمام حالات باشیم که امام زمان، روحی له الفداء و سلام اللَّه علیه غافل نخواهد بود.


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:23 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ترور توسّط جیره‏خواران مزدور

معاویه برای ولایت عهدی فرزندش یزید؛ و گرفتن بیعت از مردم، امام حسن مجتبی علیه السلام را در برابر سیاست شوم خود، همچون سدّی محکم می‏دانست.
به همین جهت دسیسه‏ای را برای ترور آن حضرت تنظیم کرد، تا توسّط مزدورانی چون عمرو بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث، شیث بن ربعی و... امام مجتبی علیه السلام غافل‏گیر و ترور گردد.
و به آنان گفت: هر یک از شما او را ترور نماید که کشته شود دویست هزار درهم و فرماندهی یکی از لشکرها را به او واگذار می‏نمایم؛ و همچنین یکی از دخترانم را نیز در اختیارش قرار می‏دهم.
و چون گزارش چنین توطئه‏ای به حضرت رسید، بعد از آن برای آمدن به مسجد و اقامه نماز، زره و کلاه‏خُود می‏پوشید و مسائل احتیاطی و أمنیّتی را رعایت می‏نمود.
ولیکن آن دشمنان و مخالفان دین، از مکر خویش دست برنداشته و در أثناء نماز سر مبارک حضرت را مخفیانه هدف تیر قرار دادند، ولی تیرشان به خطا رفت و أثری نکرد.
و روزی دیگر با خنجری مسموم بر آن حضرت حمله بردند؛ در این حمله بدن عزیز امام مجتبی علیه السلام مجروح گردید.
و پس از آن که حضرت را به منزل آوردند، حضرت در جمع اصحاب که آن منافقین مزدور نیز حضور داشتند، چنین فرمود:
همانا معاویه به آنچه وعده داده است وفا نمی‏کند؛ و جوائزی را که برای کشتن و ترور من تعیین کرده است، پرداخت نخواهد کرد.
سپس حضرت افزود: من مطمئن هستم که اگر تسلیم معاویه شوم، باز هم او بهانه‏ای دیگر خواهد گرفت و مانع از عمل کردن به دین جدّم خواهد شد.
و من می‏بینم که در آینده‏ای نزدیک فرزندان شما مزدوران، در خانه بنی‏امیّه از گرسنگی و تشنگی گدائی نمایند و آن‏ها دست ردّ بر سینه آن‏ها گزارند؛ و ناامیدشان کنند.
و در پایان فرمایش خود فرمود: زود باشد که ستمگران جزای اعمال و کردار خود را دریابند.** بحارالأنوار: ج 44، ص 33، ح 1.***
همچنین آورده‏اند:
پس از آن که امیرالمؤمنین امام علیّ علیه السلام به شهادت رسید؛ و مسلمان‏ها با - فرزند بزرگوار آن حضرت - امام حسن مجتبی علیه السلام بیعت کردند.
و چون معاویه از این جریان آگاه شد، یک نفر را به نام حمیر به شهر کوفه فرستاد تا جاسوس معاویه باشد و ضمن ایجاد تفرقه و جوّسازی، مردم را بر علیه حضرت مجتبی علیه السلام شورانده و تحریک نماید.
همچنین شخصی را به همین منظور نیز به شهر بصره فرستاد.
چون امام مجتبی علیه السلام از دسیسه معاویه آگاه شد، دستور داد تا حمیری را از شهر کوفه اخراج کرده و سپس او را در خارج شهر کوفه گردن زنند.
و پس از آن دوّمین خراب‏کار معاویه را که از طایفه بنی سلیم بود، نیز دستور داد تا از شهر بصره اخراج نمایند؛ و او را پس از آن که اخراج کردند در بیرون شهر بصره محکوم به اعدام؛ و گردن زنند.** بحار الأنوار: ج 44، ص 45، به نقل از ارشاد شیخ مفید.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:22 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ترس از مرگ به جهت تخریب خانه‏

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم حکایت فرماید:
امام حسن مجتبی علیه السلام دوستی شوخ طبع داشت که مرتّب به ملاقات و دیدار آن حضرت می‏آمد و نیز در جلسات شرکت می‏کرد، تا آن که مدّتی گذشت؛ و هیچ خبری از این شخص نشد.
حضرت از این جریان متعّجب شد و از اطرافیان جویای احوال او گردید، تا آن که پس از گذشت چند روزی، مجدّداً آن شخص به ملاقات امام علیه السلام آمد.
حضرت جویای احوال او شد و به او فرمود: چند روزی است که به این جا نیامده‏ای، در چه حالت و وضعیّتی هستی؟ آیا مشکل و ناراحتی خاصّی برایت پیش آمده بود؟
آن شخص در پاسخ اظهار داشت: یاابن رسول اللّه! در حالتی قرار گرفته‏ام که آنچه را دوست دارم، به آن دست نمی‏یابم؛ و آنچه را خداوند دوست دارد انجام نمی‏دهم؛ و آنچه را هم که شیطان می‏خواهد برآورده نمی‏کنم.
امام حسن مجتبی علیه السلام تبسّمی نمود و فرمود: یعنی چه؟ منظورت چیست؟ توضیح بده.
آن شخص گفت: چون خداوند متعال دوست دارد که من بنده و مطیع و فرمان‏بر او باشم و معصیت او را نکنم؛ و من چنین نیستم.
و شیطان دوست دارد که من در همه کارهایم معصیت خدا را نمایم و نسبت به دستورات خداوند مخالفت و سرپیچی کنم و من چنین نیستم.
و همچنین من مرگ را دوست ندارم؛ بلکه علاقه دارم همیشه سالم و زنده باشم، که هرگز چنین نخواهد بود.
در این هنگام یکی از اشخاصی که در آن مجلس حضور داشت، گفت: یاابن رسول اللّه! چرا ما از مرگ ترسناک هستیم و آن را دوست نداریم؛ و گریزان هستیم؟
امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود: چون شما دنیای خود را تعمیر و آباد کرده‏اید و آخرت را تخریب و ویران ساخته‏اید.
و سپس افزود: این امر طبیعی است که چون هیچ انسانی دوست ندارد از منزل و محلّی که آن را آباد کرده و به ظاهر آراسته و مجهّز است، از آن دست برداشته و چشم‏پوشی کند و به محلّی خراب و نامساعد برود، چون خود را در زمره مؤمنین و مقرّبین الهی نمی‏بیند.** معانی الأخبار: ص 289، ح 29.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:21 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]