پنج درس ارزشمند و آموزنده‏

1 - یکی از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام به نام ابوهارون حکایت کند:
روزی خدمت آن حضرت شرفیاب شدم، نوزادی را در حضور او دیدم - که همچون ماه شب چهارده نورانی بود - قنداقه او را گرفتم و باز کردم، دیدم که ختنه شده است.
از پدرش امام عسکری علیه السلام سؤال کردم که چه وقت و چگونه ختنه شد؟
فرمود: این نوزاد مهدی موعود است و او همانند دیگر ائمّه ختنه شده به دنیا آمده است، چون هر یک از ما ائمّه، ختنه شده وارد دنیا شده‏ایم، ولی بجهت إجرای سنّت شریعت اسلام تیغ را بر محلّ ختنه‏گاه می‏کشیم.** إکمال الدّین مرحوم صدوق: ص 434، ح 1، إعلام الوری‏ طبرسی : ج 2، ص 217.***
2 - دو نفر از خدمت‏گزاران امام حسن عسکری علیه السلام به نام نسیم و ماریه حکایت کنند:
چون حضرت مهدی، نوزاد امام حسن عسکری علیهماالسلام تولّد یافت، انگشت سبّابه خود را به نشانه یکتائی خداوند متعال به سوی آسمان بلند کرد و پس از آن عطسه‏ای نمود و اظهار داشت: «الحمد للّه ربّ العالمین، و صلّی اللّه علی‏ محمّد وآله».
یعنی؛ سپاس مخصوص پروردگار جهانیان است و درود بر محمّد و بر اهل‏بیتش باد؛ و سپس فرمود: ظالمان و ستمگران گمان کرده‏اند حجّت الهی بی‏زبان می‏باشد
چنانچه خداوند اجازه سخن گفتن دهد، آن وقت شکّ و شبهه همگان برطرف می‏گردد.** إکمال الدّین ص 430، ح 5، غیبة شیخ طوسی: ص 244، ح 211، إعلام الوری‏ طبرسی : ج 2، ص 217.***
3 - امام محمّد باقر علیه السلام فرمود:
مهدی موعود (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) چهار سیره و روش از چهار پیامبر از پیغمبران الهی را دارا می‏باشد:
سنّت و روش حضرت موسی کلیم علیه السلام که «خائفاً یترقّب» بود، یعنی؛ خوفناک و هر لحظه در انتظار فرج و ظهور می‏باشد.
سنّت و سیره حضرت عیسی مسیح علیه السلام که گفتند: مرده است ولی فوت نکرد، بلکه غایب گردید.
سنّت حضرت یوسف علیه السلام که ناپدید شد.
سنّت و سیره جدّش، حضرت رسول محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه و آله که با شمشیر و جهاد قیام نمود و وظیفه خود را به پایان رساند.** غیبة طوسی: ص 428، ح 408، إکمال الدّین ص 326، ح 6 و ص 350، ح 46، إعلام الوری‏: ج 2، ص 232، س 14، و ص 231، س 8 و 233، س 1، با تفاوت.***
4 - امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:
هنگامی که امام زمان (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) ظهور نماید و وارد شهر کوفه گردد، گوشه‏ای از مسجد کوفه را اشاره نماید تا حفر نمایند؛ و چون آن محلّ را حفر کنند، تعداد دوازده هزار زره، شمشیر و سپر بیرون آورند.
سپس دوازده هزار نفر عرب و عجم از پیروان خود را - که از شهرها و مناطق مختلف حضور یافته‏اند - دستور می‏دهد تا هر کدام با آن سلاح، مجهّز شوند و چون آماده گردند، دستور دهد: هرکس در موقعیّت شما قرار نگرفت او را به هلاکت رسانید - چون حجّت الهی بر همگان تمام شده است -.** اختصاص شیخ مفید: ص 334.***
5 - همچنین از حضرت صادق آل محمّد علیه السلام وارد شده است که فرمود:
تمام علوم و فنون و تمام احکام و قوانین در بیست و هفت حرف خلاصه گشته است و توسّط پیامبران الهی علیهم السلام تنها دو حرف از آن حروف منتشر شده است و مردم غیر از آن دو حرف چیز دیگری را نمی‏دانند.
ولی هنگامی که مهدی موعود، قائم آل محمّد (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) ظهور نماید بیست و پنج حرف نزد او باقی مانده است؛ و آن حضرت مردم را نسبت به مجموع حروف آشنا می‏نماید و تمام قوانین و احکام شریعت مقدّس سعادت‏بخش اسلام را در آن جامعه به اجراء در خواهد آورد.** مختصر بصائرالدّرجات: ص 117. ***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:01 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پنج درس ارزنده و آموزنده‏

1 - روزی معاویه، امام حسن مجتبی علیه السلام را مورد خطاب قرار داد و گفت: من از تو بهتر و برتر هستم.
حضرت فرمود: آیا دلیل و شاهدی بر مدّعای خود داری؟
معاویه پاسخ داد: بلی؛ چون اکثریّت مردم موافق با من هستند و اطراف من رفت و آمد دارند، در حالی که هیچ کسی با تو نیست مگر افرادی اندک و ناچیز.
امام مجتبی علیه السلام اظهار داشت: افرادی هم که اطراف تو قرار گرفته‏اند، دو دسته‏اند:
یک دسته فرمان‏بر و مطیع، و دسته‏ای ناچار و مضطرّ می‏باشند.
پس آن‏هائی که از روی میل و رغبت پیرو تو می‏باشند، همانا مخالف خدا و رسول و معصیت کار هستند؛ و آن‏هائی که از روی ناچاری با تو می‏باشند، در پیشگاه خدا معذور خواهند بود.
سپس افزود: ای معاویه! من نمی‏گویم از تو بهترم، زیرا فضایل پسندیده‏ای در تو وجود ندارد، همان طوری که خداوند تو را به جهت کارهایت از فضائل و معنویت پاک گردانده است؛ و مرا از زشتی‏ها و رذائل پاک و منزّه ساخته است.** بحارالأنوار: ج 44، ص 104، ص 12.***
2 - در روایات متعدّدی وارد شده است:
هرگاه امام حسن علیه السلام می‏خواست وضوء بگیرد و آماده نماز شود، رنگ چهره‏اش دگرگون و زرد می‏گشت و لرزه بر اندامش می‏افتاد، و چون علّت آن را پرسیدند؟
فرمود: در حقیقت هر که بخواهد به درگاه خداوند متعال برود و با او سخن و راز و نیاز گوید باید چنین حالتی برایش پیدا شود.** بحارالأنوار: ج 43، ص 339، ح 13.***
3 - روزی حضرت امام مجتبی علیه السلام مشغول خوردن غذا بود، که سگی نزدیک آن حضرت آمد، حضرت یک لقمه خود تناول می‏نمود و یک لقمه نیز جلوی سگ می‏انداخت.
اصحاب گفتند: یابن رسول اللّه! سگ حیوانی کثیف و نجس است، اجازه فرما آن را از این جا دور کنیم؟
امام علیه السلام فرمود: آزادش بگذارید، این سگ گرسنه است و من از خدا شرم دارم که غذا بخورم و حیوانی گرسنه به من نگاه ملتمسانه کند و محروم بماند.** بحار الأنوار: ج 43، ص 352، ح 29.***
4 - به نقل از زید بن ارقم آورده‏اند:
روزی پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در مجلسی هفت عدد سنگ ریزه در دست خود گرفت؛ و در دست حضرت تسبیح گفتند.
آن گاه امام حسن مجتبی علیه السلام ، نیز آن سنگ ریزه‏ها را در دست گرفت و نیز تسبیح خدا گفتند.
پس بعضی افراد حاضر در مجلس، همان ریگ‏ها را در دست گرفتند؛ ولی هیچ کلمه‏ای و حرفی از آن‏ها شنیده نشد، هنگامی که علّت آن را سؤال کردند؟
حضرت فرمود: این سنگ ریزه‏ها تسبیح خدا نمی‏گویند، مگر آن که در دست پیامبر و یا وصیّ او باشد؛ و اراده تسبیح نماید** اثبات الهداة: ج‏2، ص‏560، ح‏20.***
5 - بسیاری از مورّخین و محدّثین حکایت کرده‏اند:
روزی امام حسن مجتبی صلوات اللّه علیه در میان جمعی از اصحاب، مارهائی را به نزد خود فرا خواند.
و آن‏ها را یکی پس از دیگری می‏گرفت و بر اطراف مچ دست و گردن خود می‏پیچید؛ و سپس رهایشان می‏نمود تا بروند.
در همین بین شخصی از خانواده عمر بن خطّاب - که در آن مجلس - حضور داشت، گفت: این که هنر نیست، من هم می‏توانم چنین کاری را انجام دهم؛ و یکی از مارها را گرفت و چون خواست بر دست خود بپیچد؛ ناگهان مار، نیشی به او زد و در همان حالت آن شخص عمری به هلاکت رسید.** اثبات الهداة: ج 2، ص 563، ح 332، مدینة المعاجز: ج 3، ص 240، ح 862.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:01 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پسرم حسن!

قاسم بن علا می‏گوید:
صاحب چند فرزند شده بودم، هنگام ولادت هر کدام نامه‏ای برای امام زمان (علیه السلام) می‏نوشتم و از ایشان برای آنها التماس دعا می‏نمودم، اما حضرت پاسخی به هیچ کدام از نامه‏هایم نمی‏داد.
تا این که پسرم حسن به دنیا آمد. طبق معمول مجدداً نامه‏ای نوشتم و از حضرت (علیه السلام) برای او التماس دعا نمودم.
این بار حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمودند: باقی می‏ماند! والحمدلله.(49)


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:00 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پسر حلاج و حمایت وی از پدر

ابو عبدالله، حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی یم گوید:
روزی پسر منصور حلاج به قم آمد و نامه‏ای به نزدیکان ابوالحسن موسی بن بابویه قمی نوشت، و آنها و ابن بابویه را به مذهب پدر خویش دعوت نموده و گفت: من فرستاده امام و وکیل او هستم.
وقتی نامه او به دست پدرم رسید آن را پاره کرد و به آورنده نامه گفت: چرا مشغول این اعمال جاهلانه شده‏ای.
آن مرد شنید و خود مقابل پدرم ایستاد و گفت: با این که من حاضر هستم، نام و نشانم را از دیگری می‏پرسی؟
پدرم گفت: ای مرد! من با این کار، به تو حرمت نهاده و تو را بزرگ شمردم.
آن مرد پاسخ داد: تو نامه مرا پاره کردی و من آن صحنه را دیدم!
پدرم گفت: پس تو همانی.
آنگاه به غلام خود دستور داد: پاها و گردن دشمن خدا و رسولش (صلی الله و علیه و آله و سلم) را بگیر و از خانه بیرون کن، و در حالی که او را بیرون می‏کردند گفت: آیا ادعای معجزه می‏کنی؟ خدا تو را لعنت کند!.
او را بیرون کردند و از آن به بعد کسی او را در قم ندید.(110)


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:00 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پس قــرارِ مــا چـه شد؟

چشـمِ یوسفــ انتظــاران را کسی بینــا نکـرد / روشنــای دیـــده ی امـیـدوار مـا چـه شد؟

                                                                                    

 


 

 

با توأم ای دشت بی پایان، سوار مـا چـه شد؟
یـکــه تــاز جـــاده هــای انتـظـــار مـا چـه شد؟

آشنــای «لا فتـی الا علــی» اینکـــ کجـاست؟
صاحبـــِ «لا سیفـــ الا ذوالفقــار» مـا چـه شد؟

چـارده قرن است چهل منزل عطش پیموده ایم
الـتـیــام زخـم هـای بـی شمــار مـا چـه شد؟

چشـمِ یوسفــــ انتظــاران را کسی بینــا نکـرد
روشنــــــای دیـــده ی امـیـــدوار مـا چـه شد؟

ذوالجنـاحـا عصـرِ مـا چـون عصـرِ عاشـورا مبـاد
دشت را گشتی بزن، بنگر سـوار مـا چـه شد؟

باز ای موعــود! بی تـو جمعـه ای دیگـر گذشت
کشت ما را بی قراری! پس قــرار مـا چـه شد؟

می نشینم تـا ظهـور سـرخ مردی سبـز پوش
آن زمـان دیگـر نمی پرسم بهـار مـا چـه شد؟

 

مهــدی جهــانـدار


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 8:59 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پرفسور روبکه

پرفسور یوخن روبکه، استاد دانشگاه مالبورگ آلمان، اقتصاددانی معروف و نظریهپرداز در مباحث کارآفرینی است. او علاقه ویژهای به تفکر شیعه درباره مهدویت دارد. آنچه میخوانید قصه آشنایی او با حضرت مهدی (عج) و نظر خاص علمی وی درباره آن حضرت است.

سال 83 در اصفهان کنفرانسی با موضوع کارآفرینی برگزار شد که برابر با نیمه شعبان بود. یکی از سخنرانان این کنفرانس پرفسور روبکه بود. زمانی که در اتومبیل بود با آذینبندیها و چراغانیهای وسیع روبهرو شد و با تعجب از مترجمش پرسید که اینجا چه خبر است؟

مترجم برای او توضیح داد که مردم برای تولد امام دوازدهم جشن گرفتهاند. آنها معتقدند امام دوازدهم هنوز زنده است و روزی ظهور میکند تا ظلم را از بین ببرد.

پرفسور در مقالهای که بعدها منتشر کرد، نوشت: «حرفهای مترجم مرا به تعجب واداشت و از او پرسیدم: مگر امام شما چند سال دارد؟ او گفت: بیش از هزار سال. همین مرا حیرتزده کرد. مگر ممکن است کسی هزار سال زندگی کند و ...»

این پرسش او را واداشت از دیدگاه تخصصی، یعنی کارآفرینی و توسعه تحقیق کند و به نتایج جالب و ارزشمندی دست یابد:

«من با حضرت مهدی (عج) از دیدگاه مذهبی یا از این دیدگاه که خداوند ایشان را فرستاده یا برگزیده خداوند هستند، آشنا نشدم. چیزی که در ابتدا مرا تحت تأثیر قرار داد، طول عمر ایشان بود. آشنایی من با این مسأله از تحقیقی آغاز شد که درباره طول عمر انجام دادم. طول عمر این حضرت باعث شد به این سمت بیایم و تحقیقاتی را از دید یک اقتصاددان انجام دهم.»

او که تحت تأثیر عمر زیاد امام قرار گرفته بود، شروع به تحقیق کرد تا ببیند ایا ممکن است از لحاظ علمی و تجربی کسی این مقدار عمر کرده باشد:

«من به همراه گروهی از دانشمندان شیمی و زیستشناسی که درباره طول عمر کار می کردیم، به این نتیجه رسیدیم که هر فرد اگر تصادف نکند یا در جنگ یا در حوادث غیرطبیعی کشته نشود، در شرایط خاصی می تواند بیش از هزار سال عمر کند.»

سپس او به تشریح آن شرایط خاص پرداخت. پرفسور معتقد است، چهار بُعد در طول عمر انسان نقش دارد:

«اول، بُعد فیزیکی است که در بیولوژی و زیستشناسی مطالعه میشود؛

دوم، بُعد روحانی است که فرد باید از لحاظ روحی آنقدر ظرفیت داشته باشد که بتواند همیشه یاد بگیرد، نو باشد و پیشرفت کند و هیچوقت به روزمرگی دچار نشود؛

بُعد سوم، شناخت و یادگیری است. یعنی در حال یاد گرفتن باشد و هیچوقت از آن دست نکشد؛

بُعد چهارم هم بُعد احساس است که باید بتواند در خودش آن ظرفیتها را ایجاد کند.»

روبکه در این چهار بخش شروع به مطالعه و تحقیق میکند و با مطالعه تاریخ اسلام و تاریخ زندگی امام مهدی (عج) معتقد میشود امام مهدی (عج) از آنجا که انسانی بسیار آگاه بوده با تکامل روحی توانسته جسم را کنترل کند و با ایجاد شرایط مناسب، عمر طولانی داشته باشد.

او تأکید میکند: «با اینکه علک توانسته با استفاده از روشهایی طول عمر انسان را تا حدی بیشتر کند، ولی طول عمر امام مهدی (عج) فقط به خاطر تواناییهای معنوی و غیرمادی بوده است.»

پرفسور روبکه بعد از اثبات علمی بودن طول عمر امام مهدی (عج) درباره او نظریاتی دارد که در چند سخنرانی در ایران مطرح کرد و عالمان و استادان دانشگاه را تحت تأثیر قرار داد. در اجلاس مهدویت، با اینکه امکان حضور ایشان در کنفرانس نبود، ولی پرفسور در ارتباطی تلفنی، برای حاضران سخنرانی کرد که بزرگان شیعه را تحت تأثیر قرار داد.

در شماره بعد با دیدگاههای او درباره امام مهدی (عج) آشنا خواهیم شد.

بازی دروغ

وظیفه شرکت کوما ساختن بازیهای رایانهای به نفع دولت امریکاست. به تازگی این شرکت بازی حمله به ایران را ساخته است. این بازی براساس 58 مأموریت طراحی شده که طی آن سربازان امریکایی بعد از به بن بست رسیدن مذاکرات هستهای، به ایران حمله و تأسیسات گوناگون را نابود میکنند.

در این بازی ایران را کشوری تروریست و مردم ایران را افرادی سادهلوح، ترسو و ترسناک و وحشی نشان داده شدهاند. در این بازیها که مشابه عملیات دلتا طراحی شده، نیروهای اندک امریکایی برای نابودی یک کشور اقدام میکنند.

این بازی براساس مأموریت نافرجام نیروهای امریکایی در ایران ساخته شده. کاربر، نقش فرماندهی جوخه دلتافورس را بازی میکند و سعی میکند شکست امریکا در طبس را جبران کند. این بازی با اینکه محیط گرافیکی جذابی دارد، ولی دارای اشتباههای بسیاری است. برای مثال ایران کشوری نمایش داده میشود که پوشیده از درختهای خرماست.


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 8:58 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پرتو رایت دوست‏

مفضل بن عمر می‏گوید:
با گروهی در محضر امام صادق (علیه السلام) نشسته بودیم. حضرت (علیه السلام) فرمود: بر شماست که از تصریح به نام مخصوص قائم (علیه السلام) اجتناب کنید.
در این حال من تصور کردم که مخاطب آن حضرت من نبودم. ولی حضرت به من فرمود:
ای مفضل! بر شماست که از تصریح به نام مخصوص قائم (علیه السلام) اجتناب کنید. قسم به خدا! سالیان دراز خواهد گذشت، و آن چنان به دست فراموشی سپرده خواهد شد که خواهند گفت: او مرده است، به هلاکت رسیده است. معلوم نیست در کدام بیابان سرگردان است؟
در آن حال دیدگان مومنان برای او اشکبار خواهد شد و زمین و زمان مردمان را بیرون می‏ریزد مانند کشتی بزرگی که در امواج دریا زیر و رو شده و آنچه در خود دارد به دریا می‏افکند.
هیچ کس نجات نمی‏یابد مگر آنان که خداوند از آن‏ها پیمان گرفته و ایمان را بر (لوح) دل شان نگاشته، و به واسطه روحی از ناحیه خود او را امداد می‏کند.
در آن هنگام دوازده پرچم شبیه به هم آشکار می‏شود که معلوم نیست کدام متعلق به چه کسی است.
وقتی سخن امام (علیه السلام) به اینجا رسید من گریستم.
امام فرمود: چرا گریه می‏کنی؟
عرض کردم: چگونه گریه نکنم در حالی که شما می‏فرمایید: دوازده پرچم شبیه به هم افراشته می‏شود که معلوم نیست کدام متعلق به چه کسی است؟
آنگاه به گوشه اتاق که خورشید از آنجا به داخل مجلس تابیده بود نظر نمود و فرمود: آیا این خورشید آشکار نیست؟
عرض کردم: بله.
فرمود: قسم به خدا! امر ما از این هم آشکارتر است.(17)


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 8:58 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پذیرائی از هفتاد میهمان و سخن آهو

یکی از اصحاب امام حسن مجتبی صلوات اللّه علیه حکایت کند:
روزی آن حضرت از شهر مدینه منوّره عازم شهر شام شد.
من نیز با عدّه‏ای - که تعداد آن‏ها هفتاد نفر بود - به همراه حضرت حرکت کردیم.
امام علیه السلام هنگام حرکت، روزه بود و هیچگونه آذوقه و زاد و توشه‏ای همراه خود برنداشته بودیم.
چون مقداری از مسافت را پیمودیم، خورشید غروب کرد و نماز مغرب و عشاء را به امامت آن حضرت خواندیم؛ و بعد از نماز، حضرت دست به دعا برداشت.
و هنگامی که دعایش به درگاه خداوند متعال پایان یافت، ناگاه متوجّه شدیم که دری از آسمان گشوده شد و ملائکه الهی به همراه زنبیل‏هایی که پر از میوه و اشیاء خوراکی بود، وارد شدند.
و سپس آن غذاهای داغ و لذیذ؛ و همچنین میوه‏ها را جلوی میهمانان امام حسن مجتبی علیه السلام چیدند؛ و همه ما به همراه آن حضرت از آن غذاها و میوه‏ها میل کردیم.
و چون بسیار خوش طعم و لذیذ بود؛ و از جهتی ما نیز راه زیادی را پیموده بودیم و خسته و گرسنه شده بودیم، طبیعی بود که زیاد خوردیم.
ولی بدون آن که چیزی از غذاها و میوه‏ها کم شده باشد، ملائکه‏ها آن‏ها را جمع کرده و به آسمان بالا بردند.** مدینة المعاجز: ج 3، ص 235، ح 854، اثبات الهداة: ج 2، ص 561، ح 25.***
همچنین آورده‏اند:
یکی از راویان حدیث و از اصحاب امام حسن مجتبی علیه السلام حکایت کند: روزی به همراه عدّه‏ای از دوستان در خارج از شهر مدینه، کنار آن حضرت نشسته و مشغول صحبت بودیم.
ناگهان گله آهوانی را در بیابان مشاهده کردیم که دسته جمعی در حال عبور بودند.
حضرت مجتبی سلام اللّه علیه فریادی بر آن‏ها کشید؛ و تمامی آن‏ها با ندای لبیّک، فریاد امام علیه السلام را پاسخ گفتند و ایستادند.
پس از آن حضرت به آهوها اجازه حرکت داد و آن‏ها به راه خود ادامه دادند و رفتند.
جمعیّت اظهار داشتند: یاابن رسول اللّه! این‏ها حیواناتی وحشی بودند؛ و این کرامتی، زمینی بود؛ چنانچه ممکن باشد کرامتی بر ما ارائه فرما که آسمانی باشد.
امام علیه السلام اشاره‏ای به سمت آسمان کرد؛ و ناگهان گوشه‏ای از آسمان شکافته شد و نوری فرود آمد که روشنائیش تمام خانه‏های شهر مدینه را فرا گرفت و پس از آن به وسیله آن نور زلزله و حرکتی عجیب در ساختمان‏ها ظاهر گشت که تمامی افراد وحشت زده شدند؛ و به امام علیه السلام گفتند: یاابن رسول اللّه! دیگر بس است، همین معجزه ما راکفایت کرد و ایمان آوردیم؛ اکنون دستور بده تا اوضاع به حالت طبیعی خود باز گردد.
پس امام حسن مجتبی علیه السلام جمعیّت را مخاطب قرار داد و فرمود: ما - اهل‏بیت عصمت و طهارت علیهم السلام - اوّل همه اشیاء و آخر همه امور هستیم.
و ما قبل از آفرینش دنیا؛ و بلکه قبل از تمام موجودات جهان آفریده شده‏ایم و تا آخر دنیا نیز جاوید خواهیم بود
و ما اگر بخواهیم می‏توانیم در امور طبیعت با أمر و نهی تصرّف نمائیم و در آن‏ها دگرگونی به وجود آوریم.** مدینة المعاجز: ج 3، ص 234، ح 857، اثبات الهداة: ج 2، ص 562، ح 28.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 8:57 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پدران و نیکان سرفراز

نام بلند آوازه آن گرانمایهمحمد و بهمهدی علیه السلام شهرت دارد.
او فرزند حضرت امام حسن عسکری علیه السلام‏
فرزند امام هادی علیه السلام‏
فرزند امام جواد علیه السلام‏
فرزند امام رضا علیه السلام‏
فرزند امام کاظم علیه السلام‏
فرزند امام صادق علیه السلام‏
فرزند امام باقر علیه السلام‏
فرزند امام سجاد علیه السلام‏
فرزند امام حسین علیه السلام‏
فرزند امام علی علیه السلام‏
و فرزند دلبند فاطمه دخت گرانمایه پیامبر گرامی است.
و سخن فرزدق چقدر در اینجا زیباست که می‏گوید:
اینان، پدران گرانقدر من هستند، شما نیز ایجریر! به هنگامی که انجمنها ما را گرد آوردند، شخصیتهایی به عظمت پدران من، بدان انجمنها بیاور.
آری! این نسب والای آن حضرت است که علاوه بر اسناد تاریخی، انبوه روایات نیز که از نظرتان خواهد گذشت، این واقعیت را به صراحت، در چشم‏انداز حقجویان قرار می‏دهد.


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 8:56 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پایه تخت و انگشتر بهشتی‏

روزی حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها از پدر خود، رسول‏خدا صلّلی اللّه علیه و آله تقاضای یک انگشتر نمود؟
پیامبر اسلام به دخترش فرمود: آیا می‏خواهی تو را به چیزی که از انگشتر بهتر است، راهنمائی کنم؟
هر موقع که نماز شب را خواندی، خواسته خود را از خداوند در خواست نما که برآورده خواهد شد.
پس چون حضرت زهراء سلام اللّه علیها حاجت خود را از خداوند متعال طلب کرد، ندائی شنید:
ای فاطمه! آنچه می‏خواستی برآورده شد و هم اکنون زیر سجّاده جانماز می‏باشد.
حضرت زهراء سلام اللّه علیها، سجّاده را بلند نمود و انگشتری از یاقوت زیر آن بود؛ برداشت و بسیار خوشحال گشت و خوابید.
در خواب دید که وارد بهشت شده است و سه ساختمان قصر زیبا، حضرت را جلب توجّه کرد؛ لذا سؤال نمود که این قصرها برای کیست؟
پاسخ شنید: برای فاطمه، دختر محمّد صلّلی اللّه علیه و آله می‏باشد، حضرت داخل یکی از آن قصرها شد که بسیار مجهّز و زیبا بود، در این، بین چشمش به تختی افتاد که سه پایه داشت، سؤال نمود: چرا این تخت سه پایه دارد؟
گفته شد: چون صاحبش از خداوند انگشتری خواست؛ پس یکی از پایه‏های این تخت برای او انگشتری ساخته شد.
چون صبح شد، حضور پدرش رسول خدا آمد و جریان خوابش را بیان نمود، حضرت رسول صلّلی اللّه علیه و آله فرمود: فاطمه‏جان! دنیا برای شما و پیروان شما آفریده نشده است؛ بلکه آخرت برای شماها خواهد بود و بهشت وعده‏گاه ما و شما می‏باشد.
و سپس افزود: این دنیا ارزشی ندارد، بی وفا و از بین رفتنی است و غرورآور و فریبنده خواهد بود.
هنگامی که حضرت زهراء سلام اللّه علیها به منزل خویش آمد، آن انگشتر را زیر جانمازش نهاد و از آن منصرف گردید.
و چون شب فرا رسید خوابید، در خواب دید که وارد بهشت شده است و همین که عبورش در آن قصر به همان تخت افتاد، دید که بر چهار پایه استوار گشته است، وقتی علّت را جویا شد.
گفتند: صاحبش انگشتر را برگردانید و تخت به همان حالت اوّلیّه خود چهار پایه بازگشت.**بحارالأنوار: ج 43، ص 47.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 8:56 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]