پیام عجیب!

شب عرفه‏ای پس از زیارت سید المومنین ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) به سوی کوفه بیرون آمدم، وقتی به قلعه مسناه رسیدم نشستم تا کمی استراحت کنم. سپس برخاستم و دوباره به راه افتادم. در این هنگام متوجه شخصی شدم که از پشت سر من می‏آمد، او گفت: رفیق نمی‏خواهی؟
گفتم: آری. آنگاه همراه او به راه افتادیم. با هم گفت و گوی می‏کردیم.
او از وضع معیشتی من سوال کرد، و من به او گفتم: وضع خوبی ندارم و تنگدستم.
آنگاه رو به من نموده و فرمود: وقتی وارد کوفه شدی، برو نزد شخصی به نام ابوطاهره زراری، در خانه را بزن، او در را باز خواهد کرد در حالی که دستانش آلوده به خون قربانی است. به او بگو: امام زمان (علیه السلام) می‏فرمایند: آن کیسه پولی را که نزد آن مرد نیکوکار است به این مرد بده.
من از این (پیام عجیبت) تعجب کردم. ناگاه از من جدا شد و به سویی رفت، من نفهمیدم که کجا رفت.
وقتی وارد کوفه شدم، نزد ابوطاهر محمد بن سلیمان زراری رفتم در را زدم. او همان گونه که آن حضرت فرموده بود خارج شد.
به او گفتم: امام زمان (علیه السلام) می‏فرمایند: آن کیسه پولی را که نزد آن مرد نیکوکار است به من این مرد بده.
ابوطاهر گفت: چشم! اطاعت!
آنگاه درون خانه رفت و کیسه پولی آورد و آن را به من تحویل داد.
من نیز آن را گرفته و بازگشتم!(65)


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:08 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پیام را برسان و نترس!

علی بن همام می‏گوید:
هنگامی که حسین بن روح، نایب خاص اما زمان (علیه السلام) در زندان معتضد عباسی به سر می‏برد شیعیان به وسیله شلمغانی با حسین بن روح در ارتباط بودند، شلمغانی مغرور می‏شود و شخصی را نزد حسین بن روح می‏فرستد و می‏گوید: بیا مباهله کنیم. من نماینده اما زمان (علیه السلام) و مأمور به اظهار علم هستم. ولی تو آن را در آشکار و نهان اظهار نمودی!(73)
حسین بن روح در پاسخ او شخصی را فرستاد و گفت: هر که به بزرگ خود پیشی گیرد، دشمن اوست.
شلمغانی بر بزرگ خود پیشی گرفت (و به وسیله الراضی بالله، خلیفه عباسی)(74) کشته شده و به دار کشیده شد. همراه او این ابی عون نیز دستگیر شد.
و انی در حالی است که یک سال قبل از این رویداد، توقیعی از ناحیه مقدسه درباره لعن شلمغانی صادر شده بود، و چون حسین بن روح در زندان بود از امام (علیه السلام) درخواست نموده بود که فعلا آن را آشکار نسازد.
اما امام (علیه السلام) فرمود: آن را آشکار کن و نترس! از شر آنان ایمن خواهی بود.
حسین بن روح از فرمان امام (علیه السلام) اطاعت نمود و در اندک زمانی از زندان خلاص شد.(75)


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:07 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پیام امام زمان

ما رفته بودیم جبهه‏ها در زمان جنگ. یک شب، نیمه شبی از چادری که دعای توسل بود در آن، خارج شدیم. در آن همنشینی و انس بیابان و شب و آسمان و حالی که ما داشتیم، در یک عوالمی غرقه بودیم که شخصی به ما نزدیک شد. بعد از این که صحبت کرد، فهمیدیم که یکی از فرماندهان رده بالاست. آمده بود به سخن گفتن و در حقیقت حالی کردن در آن نیمه شب. می‏گوید صحبتش که تمام شد، گفت: ببخشید، من می‏خواهم یک حکایتی را برای شما بگویم. گفت: مدتی پیش، من در چادر خود خوابیده بودم. نیمه‏های شب خواب دیدم که یک شخص سبز پوشی وارد چادر من شد. به گونه‏ای بود که من برخاستم و حس کردم امام زمان (عج) است. در این بین امام زمان (عج) فرمودند: که بروید پهلوی امام‏تان. پنج تا پیام دارم به ایشان منتقل کنید. می‏گوید: بعد من از خواب پریدم و گفتم: رؤیای کاذبه است و نمی‏دانم چه است و این را فراموش کردم. دو هفته بعد در جماران جلسه بود. جلسه که تمام شد، همه که خارج شدند، امام گفت: شما بایست. من ایستادم. وقتی ایستادم، گفت: حالا بگو ببینم پیام چیست؟ (اگر این حرف را کسی می‏زد که عادت دارد شعار بدهد و پرت بگوید، من شک می‏کردم در پذیرش آن، ولی این آدم چشم‏هایش حرف می‏زد به جای لب‏هایش). آقا! شما بایست ببینم. ایستادم. بگو ببینم پیغام چیست؟ من گفتم: ببخشید کی، چی، کجا؟
امام، مَطلع پیام را برایم ذکر کردند. به یادم آمد. تکرار کردم کاملش را.(81)


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:07 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پول حج و فاسق؟!

ابو محمد دعجلی - که از برگزیدگان دانشمندان شیعه بود و روایات زیادی از امامان معصوم (علیه السلام) شنیده بود - می‏گوید:
من دو پسر داشتم. یکی صالح بود و ابو الحسن نام داشت و به غسل مردگان اشتغال داشت. ولی پسر دیگرم ناصالح و منحرف و به دنبال گناه بود.
سالی از طرف شخصی اجیر شدم که به نیابت از امام زمان (علیه السلام) به حج مشرف شوم. پیش از سفر مقداری از آن پول را به پسر شراب خوار دادم.
به مکه مشرف شدم و مشغول اعمال حج بودم، تا این که با حاجیان به سوی عرفات به راه افتادیم، در عرفات جوانان گندم گون و زیبایی را دیدم که گیسوانش را به دو سوی افکنده و مشغول گریه، دعا و تضرع بود. و این زمانی بود که مردم در حال کوچ از صحرای عرفات بودند، در این موقع، آن جوان زیبا، رو به من نموده و فرمود: ای شیخ!
حیا نمی‏کنی؟
گفتم: از چه چیزی؟ آقا جان!
فرمود: از کسی که خودت می‏شناسی، پولی را برای ادای حج می‏گیری. آن گاه قسمتی از آن را به یک فاسق شراب خوار می‏دهی؟
زودی این چشمت - اشاره به یکی از چشمانم کرد - نابینا می‏شود.
اعمال حج به پایان رسید و من به وطنم برگشتم، و از آن روز به بعد همیشه من در ترس و اضطراب بودم، تا این که چهل روز پس از بازگشت از سفر حج، دملی در همان چشمی که اشاره کرده بود؛ ظاهر شد، و به واسطه آن کور شدم.(146)


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:06 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پودر و خمیر شدن ریگ‏ها و نقش ائمّه اطهار علیهم السّلام‏

یکی از زنان دانشمند به نام امّ سلیم - که به کتاب‏های آسمانی، مانند تورات و انجیل آشنایی کامل داشت - پس از آن که به محضر پیامبر اسلام و امیرالمؤمنین و امام مجتبی صلوات‏اللَّه علیهم شرفیاب شد و معجزات و کراماتی از آن بزرگواران مشاهده کرد، حکایت نماید:
بعد از آن که به حضور حضرت ابا عبداللَّه الحسین علیه السّلام رفتم و همان اوصاف و نشانه‏ها را که در کتب آسمانی خوانده بودم، در او مشاهده کردم.
ولی چون او کودکی خردسال بود، متحیّر شدم که چگونه از او نشانه امامت و معجزه، طلب نمایم.
در هر صورت، نزدیک آن حضرت که بر لبه سکوی مسجد نشسته بود وارد شدم و گفتم تو کیستی؟
فرمود: من گمشده تو هستم، ای امّ سلیم! من خلیفه اوصیاء خداوند هستم، من پدر - نُه - امام هدایت‏گر می‏باشم.
من جانشین برادرم امام حسن مجتبی و خلیفه او هستم؛ و او خلیفه پدرم امام علیّ بن ابی طالب علیه السّلام می‏باشد؛ و او نیز جانشین و خلیفه رسول اللَّه صلّی اللّه علیه و آله بود.
امّ‏سلیم گوید: من از گفتار و صراحت لهجه و بیان امام حسین علیه السّلام‏در آن کودکی شگفت زده گشتم و گفتم: علامت و نشانه گفتار شما چیست؟
حضرت فرمود: چند عدد ریگ از روی زمین بردار و به من بده.
همین که چند عدد سنگ‏ریزه از روی زمین برداشتم و تحویل آن کودک عزیز دادم، آن‏ها را در کف دست‏های خود قرار داد و سائید تا آن که تبدیل به پودر شد و سپس آن‏ها را خمیر نمود؛ و انگشتر خود را بر آن زد و نقش انگشتر بر خمیر نمایان شد.
آن گاه خمیر را با همان حالت به من داد و فرمود: ای امّ‏سلیم! خوب در آن دقّت کن، ببین چه می‏بینی؟
وقتی خوب دقّت کردم، اسامی مبارک حضرت رسول و امام علیّ‏و حسن و حسین و - نه - فرزندش صلوات اللَّه علیهم را به همان ترتیبی که در کتاب‏های آسمانی خوانده و دیده بودم، مشاهده کردم مگر نام جعفر و موسی علیهماالسّلام را.
پس به همین جهت بیش از حدّ تصوّر تعجّب کردم و با خود گفتم: چه نشانه‏ها و علامت‏های ارزشمند و عظیمی برایم آشکار گشت و اظهار داشتم: ای سرورم! چنانچه ممکن باشد علامتی دیگر برایم آشکار گردان.
امام حسین علیه السّلام تبسّمی نمود و از جای برخاست و ایستاد؛ و آن گاه دست راست خود را به سمت آسمان بالا برد که دیدم که دست مبارکش همانند عمود و ستونی نورانی آسمان‏ها را شکافت و از چشم من ناپدید شد!
بعد از آن فریادی کشیدم و بیهوش روی زمین افتادم.
و پس از لحظه‏ای که به هوش آمدم، و چشم‏های خود را گشودم، دیدم دسته‏ای از گل یاس در دست دارد و آن را بر صورت و بینی من گذارد، که تا امروز که سال‏های سال از آن گذشته است هنوز بوی آن گل یاس برایم باقی مانده است.
بعد از آن گفتم: ای سرور من! وصیّ و خلیفه بعد از شما کیست؟
حضرت فرمود: هر که همانند من و گذشته‏گانم بتوانند چنین کراماتی را انجام دهد.**بحارالأنوار: ج 25، ص 187، این داستان در بسیاری از کتابهای تاریخی و روائی آمده است.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:05 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پنداشتی که تو را نمی‏بینم؟!

حسن بن وجناء نصیبی می‏گوید:
پنجاه و چهار بار به سفر حج مشرف شده بودم. سفر آخری بود، شبی زیر ناودان کعبه در سجده مشغول دعا و تضرع بودم که شخصی مرا تکان داد گفت: برخیز! ای حسن بن وجناء.
هنگامی که برخاستم، کنیز رنگ پریده و نحیفی را دیدم که حدودا چهل سال یا بیش‏تر سن داشت.
در این فکر بودم که او کیست؟ و از من چه می‏خواهد؟ ناگاه در مقابل من به راه افتاد، من نیز بی‏اختیار بدون این که از او سوالی کنم به دنبال او به راه افتادم.
به اتفاق من به خانه حضرت خدیجه (علیه السلام) رسیدیم. وارد حیاط شدیم، در یک طرف، اتاقی بود که در ورودی آن وسط حیاط قرار داشت و از سطح زمین کمی بالاتر بود. او با عبور از چند پله چوبی که از جنس ساج بودند، وارد اتاق شد. چند لحظه بعد صدایی مرا فرا خواند: ای حسن! بیا بالا!
وقتی از پله‏ها بالا رفتم و در آستانه در قرار گرفتم، چشمم به جمال عالم آرای یوسف زهرا (علیها السلام) افتاد.
حضرت (علیه السلام) فرمود: ای حسن! چنین می‏پنداری که تو را نمی‏بینم؟
خدا قسم! در تمام اوقاتی که در حج بودی، من با تو بودم.
آن گاه یک به یک تمام حالات و لحظات و کیفیت اعمال مرا در طول حج بر شمرد. چنان که من از شنیدن آن‏ها بیهوش به خاک افتادم.
نمی‏دانم چقدر آن حال به طول انجامید که لذت تماس دست‏های حضرت (علیه السلام) را احساس کردم. برخاستم و دوباره به سیر جمال بی‏مثال محبوب گمشده خویش پرداختم.
امام (علیه السلام) فرمود: ای حسن! به مدینه برو و در خانه امام جعفر صادق (علیه السلام) - که خالی از سکنه - بمان و فکر خوراک و پوشاک هم نباش، که به تو خواهد رسید.
آن گاه دفتری به من عنایت فرمود که در آن دعای فرج و دستور نماز آن مندرج بود. فرمود: این گونه دعا کن و برای من نماز بخوان! آن را به کسی غیر از شیعیان حقیقی من نشان مده! خداوند تو را موفق نماید.
عرض کردم: مولا جان! آیا بعد از این شما را نمی‏بینم؟
فرمود: چرا، اگر خدا بخواهد.
با این همه، امتثال امر و ولایت کردم، و دل به فراق هجران نهاده بازگشتم.
به مدینه رفتم و در خانه امام جعفر صادق (علیه السلام) ماندم. روزها بیرون خانه مشغول بودم. هنگام شب که برای افطار باز می‏گشتم ظرف چهار گوشی را که همیشه آن جا بود پر از آب گوارا می‏یافتم، و کنار آن قرص نانی که روی آن هر غذایی که در طول روز هوس نموده بودم؛ نهاده شده بود.
وقتی به قدر کافی سیر می‏شدم مابقی را شبانه به فقرا صدقه می‏دادم که مبادا کسی متوجه شود. همین طور لباس تابستانی‏ام هنگام تابستان، و لباس زمستانی را هنگام زمستان می‏رسید.
بعد از افطار می‏خوابیدم، هر روز هم قبل از خارج شدن از خانه، آب آورده و اطراف را جاروب می‏کردم و کوزه آب را خالی می‏کردم.(133)


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:05 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پنج نان و سوّمین نفر

در روایات متعدّدی وارد شده است:
روزی دو نفر مسافر جهت خوردن غذا و استراحت در محلّی فرود آمدند، یکی از آن دو نفر سه قرص نان و دیگری پنج قرص نان همراه خود داشت.
در این بین شخص ثالثی نیز از راه رسید؛ و پس از سلام و احوالپرسی، کنار آن‏ها نشست و هر سه نفر مشغول خوردن غذا شدند و آن هشت نان را، بطور مساوی خوردند تا سیر گشتند.
شخص ثالث موقع خداحافظی مقدار هشت درهم در مقابل آنچه خورده بود، به آن‏ها داد و رفت.
و بین آن دو نفر صاحب نان‏ها نزاع در گرفت؛ و صاحب پنج قرص نان گفت: از این مقدار پول، پنج درهم آن برای من است و سه درهم باقی مانده برای تو می‏باشد که سه نان داشته‏ای، ولی او نپذیرفت؛ و چون به توافق نرسیدند، جهت حلّ اختلاف محضر مبارک امام علیّ علیه السلام شرفیاب شدند.
وقتی موضوع را مطرح کردند، حضرت به صاحب سه نان فرمود: ای مرد! رفیق تو انصاف را رعایت کرده است و بهتر است که به همان مقدار راضی باشی.
او در پاسخ گفت: قبول ندارم مگر آن که پول‏ها به عدالت در بین ما تقسیم شود.
امیرالمؤمنین علیّ علیه السلام اظهار نمود: من اگر بخواهم پول‏ها را به عدالت تقسیم کنم به ضرر تو می‏باشد، چون حقیقت عدالت، آن است که یک درهم حقّ و سهم تو خواهد بود؛ و هفت درهم دیگر سهم صاحب پنج نان می‏باشد.
آن شخص اعتراض کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین! او حاضر بود که سه درهم به من بدهد، ولی من نپذیرفتم، اکنون شما می‏فرمائید که تنها یک درهم سهم من می‏باشد؟!
سپس افزود: یا امیرالمؤمنین! تقاضا دارم برایم توضیح دهید.
امام علیه السلام فرمود: شما روی هم، هشت عدد نان داشته‏اید، که سه نفر با هم خورده‏اید؛ و مجموع سهام، 24 سهم می‏شود که 15 سهم حقّ صاحب پنج نان است؛ و 9 سهم حقّ تو خواهد شد.
و صاحب پنج نان 13 از پانزدهم سهم خود را خورده است، بنابر این هفت سهم یعنی 7 درهم طلب دارد؛ و تو هم 13 یعنی 8 سهم از 9 سهم خود را خورده‏ای و یک درهم طلب داری.
او هم راضی شد و قبول کرد، که یک درهم حقّ اوست.**اعیان الشّیعة: ج 1، ص 343.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:04 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پنج درس آموزنده و ارزشمند

1 امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:
حضرت فاطمه زهراء علیها السلام هر هفته، صبح‏های شنبه به زیارت قبور شهدا می‏رفت و بر قبر حمزه حضور می‏یافت و برایش دعا و استغفار می‏نمود.**تهذیب شیخ طوسی:، ج 1، ص 465، ح 168.***
2 امام موسی بن جعفر به نقل از امیرالمؤمنین، علیّ علیهما السلام حکایت فرماید:
روزی حضرت زهراء علیها السلام نزد پدرش، رسول خدا صلّلی اللّه علیه و آله بود، که مردی نابینا وارد شد؛ و حضرت فاطمه علیها السلام خود را مخفی کرد.
هنگامی که مرد نابینا خارج شد، حضرت رسول اظهار داشت:
ای فاطمه! با این که می‏دانستی، او نابینا است و تو را نمی‏بیند، با این حال چرا پنهان شدی؟
پاسخ داد: بلی، او نابینا بود ولی من که بینا بودم و چشم داشتم.
و سپس افزود: همان طوری که مرد نباید به زن نامحرم نگاه کند، زن هم نباید به مرد نامحرم نگاه نماید، علاوه بر آن، از اندام زن، بوئی تراوش می‏کند که نباید نامحرم نزدیک او قرار گیرد.
حضرت رسول صلّلی اللّه علیه و آله فرمود: به راستی که تو پاره تن من هستی.**بحار الأنوار: ج 43، ص 91، ح 16.***
3 امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه فرمود:
حضرت زهراء علیها السلام سبزی خُرفه را بسیار دوست می‏داشت.
و این گیاه به عنوان «بَقلة الزّهراء» معروف بود؛ خدا لعنت کند بنی‏امیّه را که از روی دشمنی با ما، آن را بَقلة الحَمقاء نامیدند.**بحار الأنوار: ج 43، ص 89 ح 11 و 12.***
در کُتب طبّ خواصّ بسیاری برای خُرفه بیان شده است.
4 جابر بن عبداللّه انصاری حکایت کند:
روزی پیامبر خدا صلّلی اللّه علیه و آله بر فاطمه مرضیّه علیها السلام وارد شد و دید آن مخدّره. خود را به وسیله جُل‏پلاس شتر پوشانده است و مشغول دستاس کردن می‏باشد.
و شیر خواره‏اش نیز در دامانش شیر می‏نوشد.
حضرت رسول گریان شد و فرمود: ای دخترم! تلخی‏های دنیا زودگذر می‏باشد ولیکن لذّتهای آخرت جاوید است.
فاطمه زهراء اظهار داشت: من خداوند را بر نعمت‏هایش شکر می‏گویم و در تمام حالات حقّ او را پاس می‏دارم.
در همین لحظه بود که خداوند متعال این آیه شریفه قرآن را بر حضرت رسول فرستاد: «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی‏».**بحار الأنوار: ج 43، ص 86 بنقل از تفسیر ثعلبی.***
5 و امام سجّاد علیه السلام فرمود: اسماء بنت عمیس حکایت کرده است:
روزی امیرالمؤمنین علیّ علیه السلام در یکی از جنگ‏ها غنیمتی به دست آورد و گردنبندی برای همسرش فاطمه علیها السلام خریداری کرد و به عنوان هدیّه تحویل او داد و حضرت آن را پوشید.
روز بعد، حضرت رسول صلوات اللّه علیه به منزل ایشان آمد و گردنبند را در گردن دخترش دید، فرمود: دخترم! مردم و دنیا تو را نفریبند، تو دختر رسول خدائی، مبادا به تجمّلات دنیا و زر و زیور آن دل خوش کنی.
حضرت زهراء علیها السلام با شنیدن این سخن، گردنبند را از گردن خود در آورد و پس از فروش با پولش غلامی خرید و او را آزاد کرد و پیامبر خدا شادمان و مسرور گشت.**مستدرک الوسائل: ج 5، ص 244، ح 1.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:03 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پنج درس آموزنده و ارزنده

1 روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله در جمع عدّه‏ای از اصحاب خود فرمود:
خداوند متعال، هفت هزار سال پیش از آن که دنیا را بیافریند، من وعلیّ و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام -، را آفریده است.
یکی از اصحاب به نام معاذ بن جبل سؤال کرد: در این مدّت زمان طولانی کجا و در چه حالی بودید؟
حضرت فرمود: در پیشگاه عرش الهی، مشغول تسبیح و حمد وثنای خداوند سبحان بودیم.** علل الشّرایع: ص 139، مدینة المعاجز: ج 3، ص 229، ح 9.***
2 روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله بر گروهی از انصار که در یکی از خانه‏هایشان اجتماع کرده بودند، وارد شد و پس از سلام بر آن‏ها، فرمود: در چه حالتی هستید؟
پاسخ دادند: مؤمن هستیم، حضرت فرمود: آیا بر ادّعای خود دلیل و برهانی هم دارید؟
گفتند: بلی، در حال رفاه و نعمت، شکر و سپاس خدا گوئیم و در حال سختی و مصیبت، صبور و شکیبا هستیم، و به آنچه از طرف خداوند به ما می‏رسد، راضی و خوشنود می‏باشیم.
حضرت فرمود: بلی، شما درست گفتید، ثابت قدم باشید.** مستدرک الوسائل: ج 2، ص 421، ح 10، دعائم الاسلام: ج 1، ص 223.***
3 امام علیّ صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:
هنگامی که جنازه برادرم حمزه را آوردند، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله به همسران خود دستور داد که برای خانواده‏اش طعام تهیّه کنند و برای ایشان بفرستند؛ چون آن‏ها مصیبت دیده‏اند و حوصله تهیّه غذا را ندارند.
همچنین دستور فرمود: در همین غذائی که برای صاحبان عزا می‏فرستید؛ شما نیز با آنان، هم غذا شوید.** دعائم الاسلام: ج 1، ص 239، مستدرک الوسائل : ج 2، ص 380.***
4 امام محمّد باقر علیه السلام فرمود:
روزی عمّار یاسر نزد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله حاضر شد و عرض کرد: یا رسول اللّه! من شب گذشته، جُنب شدم و چون آب برای غسل نداشتم، لباس‏های خود را در آوردم و سپس روی خاک‏ها افتادم و در خاک‏ها غلتیدم تا تمام بدنم خاک مال شود.
حضرت تبسمّی نمود واظهار داشت: این کار صحیح نبود و سپس کف دست‏های خود را بر زمین زد و کف دست راست خود را بر پشت دست چپ و نیز دست چپ را بر پشت دست راست کشید.
و بعد از آن با دو کف دست بر پیشانی خود مسح نمود و افزود: این چنین تیمّم کنید که خداوند دستور داده است.** مستدرک الوسائل: ج 2، ص 536، ح 2 و 3.***
5 عبداللّه بن عبّاس حکایت کند:
روزی عدّه‏ای از فقراء و مساکین نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آمدند و اظهار داشتند: یا رسول اللّه! ثروتمندان، همانند ما نماز و روزه انجام می‏دهند و نیز چون ثروت دارند صدقه می‏دهند و انفاق می‏کنند؛ ولی ما محروم هستیم و توان انجام این خیرات را نداریم.
حضرت رسول فرمود: هنگامی که سلام نماز را گفتید، 33 مرتبه بگوئید: سبحان اللّه، و 33 مرتبه الحمد للّه، و 34 مرتبه اللّه اکبر، وبعد از آن 30 مرتبه لااله الاّ اللّه بگوئید تا تمامی آنچه را که ثروتمندان انجام می‏دهند، شما هم ثواب آن را دریابید.** مستدرک الوسائل: ج 5، ص 39، ح 5، جامع الأخبار: ص 63.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:03 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

پنج درس ارزنده و آموزنده‏ از امام حسین

1 - روز عاشوراء بین دو لشکر حقّ و باطل، آتش جنگ با شدّت تمام شعله‏ور بود.
در وسطهای روز، یکی از یاران امام حسین صلوات اللَّه علیه جلو آمد و به آن حضرت عرضه داشت: هنگام نماز فرا رسیده است؛ و اکنون که به ملاقات خداوند متعال می‏روم، دوست دارم آخرین نماز را خوانده باشم.
حضرت ابا عبداللَّه الحسین علیه السّلام نگاهی به سمت آسمان کرد و فرمود: یادی از نماز کردی، خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد؛ بلی، وقت نماز فرا رسیده است، از دشمن بخواهید تا مهلت دهند و نمازمان را بخوانیم.
ولی دشمن نپذیرفت، به همین جهت امام علیه السّلام به زهیر بن قین و سعید بن عبداللَّه دستور داد تا جلوی نمازگزاران بایستند و خود را سپر قرار دهند، تا آن که حضرت به همراه دیگران نماز را اقامه نماید.
آن دو نفر با چند تن دیگر از یاران جلوی حضرت ایستادند و بقیّه اصحاب پشت سر آن حضرت قرار گرفتند و نماز را به جماعت به عنوان نماز خوف اقامه نمودند**المفید: ص 95، تاریخ طبری: ج 4، ص 334، مقتل خوارزمی: ج 1، ص 17.***.
2 - روزی عدی فرزند حاتم طائی به همراه عُبِیْده، فرزند عمر به محضر مبارک امام حسین صلوات اللَّه علیه آمدند و در حالی که تپش قلبش بسیار شدید بود گفت:
ای ابا عبداللَّه! ذّلت را با عزّت - در صلح امام حسن علیه السّلام با معاویه - مبادله کردید؛ و متاعی قلیل پذیرفتید و عظمت خود را از دست دادید، همه ما، به وسیله شما مطیع شدیم و یک عُمْر باید مخالف باشیم.
اکنون برادرت حسن و جریان صلح را رها کن و نیروها و شیعیانت را از کوفه و دیگر شهرها جمع نما.
امام حسین علیه السّلام فرمود: ما معاهده بسته‏ایم و راهی بر شکست آن نیست، چون عهدشکنی شیوه ما نمی‏باشد.**حیاةالامام الحسین علیه السّلام : ج 2، ص 116.***
3 - هنگامی که امام حسین علیه السّلام به سرزمین کربلا وارد شد، نامه‏ای از سوی عبیداللَّه ملعون برای آن حضرت ارسال شد.
همین که نامه به دست امام علیه السّلام رسید، و آن را خواند؛ پاره نمود و روی زمین ریخت و فرمود: مردمی که خوشنودی مخلوق را بر رضایت خالق مقدّم بدارند، هرگز رستگار و موفّق نخواهند شد**بحارالأنوار: ج 44، ص 383، مقتل خوارزمی: ج 1، ص 239.***.
4 - روزی فَرَزْدقِ شاعر، به محضر و مجلس امام حسین صلوات اللَّه علیه وارد شد، و پس از خواندن اشعاری در مدح اهل‏بیت رسالت صلوات اللّه علیهم، حضرت چهارصد دینار به او هدیه داد.
شخصی که شاهد جریان بود اعتراض کرد و گفت: او شاعری فاسق و هتّاک است؟!
حضرت فرمود: بهترین مال و ثروت آن است که آبروی شخص را حفظ کند، و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله با کعب بن زهیر شاعر چنین کرد و نیز درباره عبّاس فرزند مرداس فرمود: زبانش را از من قطع کنید (کنایه از این که به او کمکی شود تا...).**بحارالانوار: ج 44، ص 189.***
5 - امام حسین صلوات اللَّه و سلامه علیه در ضمن یکی از سخنانش قرآن را به چهار بخش تقسیم نمود:
عبارات و ألفاظ، اشارات و کنایات، لطیفه‏ها و داستان‏ها، حقایق و واقعیّات.
عبارت‏ها و ألفاظ برای مردم عادی، و اشارات برای اهل اطلاّع، و لطایف برای اولیاء، و حقایق برای أنبیاء و أوصیاء می‏باشد.**الحکم الزاهرة: ج 1، ص 127.***


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 مهر 1394  ] [ 9:02 AM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]