غریب غایب
مرحوم حاج آقا میرزا مصطفی گوهریان ـ یکی از افراد وارسته ـ گفته است: انسان اگر دعایی را سال ها بخواند و حاجتی را از خداوند متعال درخواست نماید بالاخره به حاجتش خواهد رسید، ولو آنکه عمرش را در به دست آوردن آن سپری نماید.
در فرازی از «مناجات شعبانیه» می خوانیم:
إلهی ما أظنّک تردّنی فی حاجةٍ قد أفنیت عمری فی طلبها منک.
پرورگار من، هیچ گاه گمان نمی برم که در حاجتی که عمر خود را در طلب آن از تو، فانی و سپری کرده ام، مرا ردّ نمایی.
پس اگر سال ها در طلب تشرف به خدمت سرور دو عالم، حضرت حجت بن الحسن المهدی(ع) بودیم، بدانیم در نهایت به این لطف و تفضّل الهی نائل خواهیم شد، و باید مطمئن به استجابت دعای خویش باشیم.
مرحوم حاج آقا مصطفی گوهریان(ره) برای مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب و نیز برای پدر این جانب آیت الله سید بهاءالدین مهدوی، قصّة تشرف خویش را نقل کرده بود و بنده از پدرم شنیدم که آن مرحوم گفته بود: من از ایام جوانی بسیار مشتاق زیارت جمال دل ربای یوسف فاطمه(ع) بودم و تنها حاجت و آرزویی که از خدای خویش داشتم همین بود که جمال زیبای آن حضرت را ببینم. به خاطر شدت اشتیاقی که داشتم در هر فرصت مناسبی که دعا مقرون به اجابت است، همین خواسته را از خدای متعال تقاضا می کردم؛ بعد از نمازهای واجب، در قنوت نمازها، در حرم های ائمه اطهار(ع) و امامزاده ها، و در دل سحرها.تا اینکه سال ها گذشت و اثری به دنبال آن همه پافشاری نیافتم. احساس کردم که من لیاقت دیدار جمال زیبای آن عزیز فاطمه(ع) را ندارم. پس به فکرم رسید این گونه دعا کنم که، خدایا توفیق زیارت و درک محضر نورانی آن حضرت را نصیب من فرما ولو آنکه حین دیدار آن بزرگوار را نشناسم، و پس از اتمام دیدار، متوجه بشوم که خدمت حضرت بقیةالله(ع) رسیده ام.
مدتی گذشت تا آنکه توفیق زیارت خانة خدا، مکه و مدینه نصیبم شد و در آن مکان های مقدس نیز اجابت دعا و خواستة خود را از پروردگار مسئلت نمودم، به خصوص در کنار دیوار کعبه، پردة خانه خدای متعال را در آغوش گرفتم و برای نائل شدن به زیارت مقصود کعبه گریه و پافشاری نمودم.
پس از بازگشت از سفر مکه، یک شب در دل سحر در حالی که هنوز اذان صبح نشده بود، از منزلم واقع در چهار سوق شهر اصفهان، بیرون آمدم تا برای اقامة نماز صبح به مسجد آمیرزامحمدهاشم در اول خیابان طالقانی بروم. در اثنای راه وقتی به فضای باز چهار سوق رسیدم، به طرف قبله ایستادم و سلامی به معصومین(ع) نمودم، سپس پشت به قبله به طرف قبر مطهر علی بن موسی الرضا(ع) سلامی عرض کردم و پس از آن مجدداً به سمت قبله ایستادم و خدمت حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ سلام و عرض ارادت نموده، حاجت خویش را از پروردگار متعال خواستار شدم. سپس به راه خود ادامه دادم و وارد مسجد آمیرزامحمدهاشم شدم. هنوز دقایقی به اذان صبح باقی مانده بود و خادم مسجد به قصد تجدید وضو بیرون رفت و من وارد شبستان مسجد شدم در حالی که هنوز فضای مسجد کاملاً تاریک بود و هیچ کس هم در شبستان مسجد نبود. در گوشه ای از فضای تاریک مسجد مشغول عبادت بودم که ناگهان از طرف جلوی مسجد که محراب و منبر قرار دارد شخصی باجلالت و عظمت بسیار ظاهر شد و مقارن با ظهور او فضای شبستان، کاملاً نورانی و مانند روز روشن شد. در آن لحظات، طبق دعایی که کرده بودم آن چنان تصرّفی در وجودم شده بود که اصلاً به فکرم خطور نمی کرد که ایشان چه کسی هستند، و حتی احتمال هم نمی دادم. تا اینکه حضرت به سمت من تشریف آوردند و من که هنوز همه مسائل را عادّی می پنداشتم به آقا نگاه می کردم و پس از سلام و تحیّت دست مبارک خویش را جلو آوردند و با من دست دادند. وقتی دست یداللهی حضرتش را گرفتم، احساس کردم که دست بشر معمولی نیست؛ زیرا که بسیار لطیف و فوق العاده نرم بود. در این هنگام یک لحظه به فکرم خطور کرد که شاید ایشان مولای انس و جان و همان آقایی هستند که سال هاست در آرزوی دیدنشان دعاها و گریه ها کرده ام ولی به محض ورود این فکر در ذهنم، امام(ع) که از فکر من کاملاً اطلاع داشتند، دست مبارک خویش را از دست من درآورده و غایب شدند. همین طور که ایستاده بودم یک مرتبه متوجه شدم کسی در جلوی من نیست و تنها هستم و فضای مسجد هم کاملاً تاریک است. در این لحظه بود که فکرم به کار افتاد و با قرائنی که وجود داشت فهمیدم پس از سال ها انتظار به مراد خویش رسیده ام. پس از غائب شدن آن حضرت، مدتی حالم منقلب بود و به شدت گریه می کردم که چرا امام(ع) تشریف بردند و آن بزرگوار را نشناختم و از محضرشان محروم شدم ولی از طرف دیگر آن قدر خوشحال بودم که پروردگار من پس از سال های متمادی دعا، انتظار و جست وجو دعایم را در آن روز مستجاب نموده است. آن روز پس از بیرون آمدن از مسجد از زیادی سرور و خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. قدری شیرینی خریدم و به منزل بردم و آن روز را جشن گرفتم، گرچه اهل منزل خبر از نشاط روحی و سرور باطنی من نداشتند.
پیام ها و برداشت ها
1. همان گونه که شور و نشاط و تحرک انسان در سنین جوانی زیاد است. نشاط معنوی و سیر روحی انسان نیز در همان سنین جوانی چنین است. کسانی که گرمای محبت و مودت به خداوند متعال و حضرت بقیةالله(ع) را در ایام جوانی چشیده اند، در اکثر موارد به وصال خویش رسیده اند؛ زیرا حرکت در جوانی از جهش به پرش و از پرش به یورش تبدیل می شود.
2. انسان باید در دعای خودش الحاح و اصرار داشته باشد. الحاح و پافشاری در دعا ممکن است به دو گونه معنا گردد که اولی درست و دومی نادرست است:
الف) به این معنا که از تأخیر در اجابت دعا خسته نشود که خدای متعال، نسبت به بندگانش مهربان است و تأخیر در اجابت نیز مقرون با منافع و مصالح آنهاست؛ پس ضمن آنکه انسان طبق وظیفة خویش دعا می کند، راضی به تاخیر در اجابت دعا هم هست.امام باقر(ع) فرمودند:
به خدا سوگند هیچ بنده ای در دعا پافشاری و اصرار به درگاه خدای عزوجل نکند جز آنکه حاجتش را برآورد. 1
ب) معنای دومی که برای الحاح می توان بیان کرد، ولی صحیح نیست آن است که انسان استجابت دعا را بر خداوند تحمیل کند و اصرار کند که حتماً باید دعای او مستجاب شود ولو آنکه در واقع به مصلحتش نباشد. این یک نوع عجله کردن در استجابت دعا و راضی نبودن به تأخیر آن و در نهایت به نومیدی کشیده شدن است.
در حدیثی از امام صادق(ع) آمده است:
همانا چون بنده دعا کند، خدای تبارک و تعالی در پی برآوردن حاجت اوست، مادامی که آن بنده شتاب و عجله نکند.2
3. یکی از آداب دعا کردن، رعایت زمان هایی است که دعا در آن زمان ها قریب به اجابت است مثل: هنگام وزیدن باد، هنگام ظهر، هنگام نزول باران، ریخته شدن اولین قطرة خون مؤمن، در نماز وتر، بعد از طلوع فجر، بعد از مغرب، هنگام قرائت قرآن، اذان، برخورد کردن صف مؤمنین با کفار برای جنگ، سحر، هنگام لرزیدن بدن و گریان شدن چشم و یک ششم از اول نیمه شب.3 اینها اوقاتی بود که در احادیث آمده و امید است عزیزان آنها را غنیمت بشمارند.
4. اطمینان به لطف و رحمت خداوند، لازمه اش یقین داشتن به وجود مصلحت در تأخیر اجابت دعاست.
5. هیچ گاه، کسی لیاقت دیدار معصومین(ع) را ندارد و تنها کسی لیاقت دارد که مقام و منزلت او همانند آنها باشد. لذا خود معصومین(ع) لیاقت دیدار و زیارت یکدیگر را دارند. و دیگران تنها به فضل و رحمت الهی باید امیدوار باشند. ضمن آنکه ایمان و عمل صالح، زمینه را برای اولویت پیدا کردن در دیدار و تشرف فراهم می کند، و انسان حکیم آب را در زمین حاصل خیز می ریزد که اسراف نشود. خداوند متعال می فرماید:
«یهدی الله لنوره من یشاء»4 و «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء»5
6. کسانی که توفیق شرف یابی خدمت حضرت بقیةالله(ع) را داشته اند سه دسته بوده اند:
الف) گاه آقا را نشناخته و بعد از اتمام ملاقات هم متوجه نشده اند. بسیار هستند کسانی که در زمان ظهور آقا می گویند ما ایشان را بارها دیده بودیم، ولی نمی شناختیم.
ب) کسانی که حین ملاقات نشناخته اند ولی بعد از مفارقت از ایشان، از روی شواهد و قرائنی متوجه می شوند. گویا زمان ملاقات تصرفی در فکر آنها شده که اجازه تفکر و فهمیدن ندارند.
ج) عده کمی هم هستند که در حین ملاقات، امام(ع) را شناخته اند.
7. هیچ گاه نباید در دعا کردن یا آمین گفتن اهمال کنیم که چه بسا ممکن است همان دعا در پیشگاه الهی اجابت شود.
8. خلوص در دعا و نیز غنیمت شمردن اوقات تنهایی و خلوت سحر از عوامل مؤثر در استجابت دعاست.
9. اهمیت دادن به نماز اول وقت و جماعت و حضور در مسجد به خصوص هنگام اذان صبح، تقرب فراوانی برای انسان نسبت به خداوند و نیز حضرت صاحب الزمان(ع) دارد.
10. لذت و نشاطی که روح انسان در سیر معنوی و روحی خویش می برد قابل مقایسه با لذّت های جسمی و دنیایی، مثل طعم غذاها، بوی گل ها یا دیدن منظره ها نیست؛ زیرا لذت های معنوی از سنخ روح و با دوام است ولی لذت های جسمانی تنها هنگام ارتباط با محسوس وجود دارد و بعد از قطع ارتباط، لذت آن هم فانی می شود.
11. کتمان و مخفی داشتن شور و عشق دیدار امام زمان(ع) قبل از دیدار و حتی بعد از آن، یکی از عوامل تحصیل زمینه برای دیدارهای مکرر است؛ زیرا کتمان این سوزش و حوادث از اسرار محبوب به حساب می آید. همچنان که شخص به دور از توجه به مرید، خالصانه تر دل به محبوب می بندد.گرچه می توان گاهی به مصلحت بیداری و نور گرفتن دیگران بدون آنکه نامی از خود ببرد، مطالبی را بازگو کند. از این جهت گاه شخص قریب به امام زمان(ع)، در بین نزدیکان و اصل خانه خویش، غریب است.
مکن محرومم از فیض حضورش
خداوندا نصیبم کن ظهورش
ز پشت ابر غیبت ظاهرش کن
منـور کـن جهانــی را بنــورش
خداوندا رسان از ما سلامش
بگوش ما رسان یا رب کلامش
خــدایــــا آرزوی عـــاشــقانــش
بـود تعجیـل در امـر قیامـش
(علی اصغر یونسیان)
پی نوشت ها:
1. محمدی ری شهری، میزان الحکمة، ج 4، باب دعا.
2. کلینی، اصول کافی، ج 4، ص 223.
3. همان، ج 4، ص 226.
4.سورة نور (24)، آیة 35.
5. سورة حدید (57)، آیة 21.
ادامه مطلب
غریب در غرب
اشاره:
حقیقت اسلام و فرهنگ و تمدن اسلامی، بسیاری از صاحبان بصیرت را از اقصی نقاط عالم مجذوب خود نموده، پروفسور یحیی بونو نیز یک مسلمان فرانسوی الاصل است که از سیزده سال پیش به ایران آمده و در مشهد مقدس اقامت گزیده است. وی با ترجمه قرآن جایزه ویژه خادمان قرآن را از آن خود کرده است. بهتر آن دیدیم ضمن گفت وگویی با ایشان درباره «تمدن غرب و احیای اندیشه دینی» نظراتشان را در این خصوص جویا شویم.
در ابتدا می خواهیم شما را بیشتر بشناسیم، از خودتان برای ما بگویید.
بنده 46 سال سن دارم. در حدود بیست و دو سالگی مسلمان و شیعه شدم و الآن سیزده سال است که به ایران آمده ام و در جوار حضرت رضا(ع) زندگی می کنم. در آنجا از محضر آقای سید جلال الدین آشتیانی کسب فیض کرده ام. پایان نامه دکترای الهیاتم را که درباره آثار فلسفی و عرفانی امام خمینی(ره) بود، در سوربن فرانسه دفاع کردم. در حال حاضر هم مشغول ترجمه قرآن به همراه تفسیر و تحقیق درباره آیات هستم که جلد اول این مجموعه دو سال پیش چاپ شد و به خاطر آن جایزه ویژه خادمان قرآن را هم دریافت کردم. البته این کار را من و آقای جواد حدیدی با کمک هم انجام می دادیم که متأسفانه ایشان مرحوم شدند ولی ان شاءاللّه خودم این کار را ادامه می دهم و سعی می کنم هر دو سال یک جلد از این مجموعه را منتشر کنم.
علاوه بر این برای برنامه های مذهبی رادیو و تلویزیون فرانسه نویسندگی و گویندگی هم می کنم و به غیر از ترجمه های پراکنده ای که هر از چند گاهی پیش می آید یک سایت شیعی تأسیس کرده ایم که بهترین و معتبرترین پایگاه شیعیان به زبان فرانسوی به شمار می آید.
با توجه به اینکه بیشتر مطالعات و اهتمام شما پیگیری جدی مباحث فلسفی در میان سرزمینهای اسلامی بوده است و به عنوان کسی که در غرب زندگی و در دانشگاه سوربن فرانسه از رساله اش دفاع کرده است و با نظر به این که کشور فرانسه هم مبدأ بسیاری از تحولات معاصر غرب بوده است، فکر می کنید موضوع محوری و اساسی فرهنگ و تمدن غربی که آن را از مشرق زمین منفک می کند چیست؟
تمدن مدرن در «فرد محوری» بیش از «انسان محوری» خلاصه شده است ولی به طور کلی انسان محوری و فرد محوری هر دو در آنجا اصل است؛ در واقع آنها از یک جهان بینی خدا محوری که در آن خدا اصل و اساس و هدف بوده به جامعه انسان محوری رسیده اند که در آن خود انسان معیار و هدف شده و با گذر از چند تحول به فرد محوری رسیده اند. با اتکا به چنین مبنایی است که شاهد تمدن غربی و یا به عبارت بهتر تمدن مدرن هستیم؛ چرا که این تمدن هر چند از غرب شروع شد لیکن الآن تمام مرزها را درنوردیده و در همه جا دیده می شود.
تمدن مدرن هر چند یک استثنا در میان تمامی تمدنها به شمار می رود ولی با تمام قوا در مقابل همه آنها ایستاده است و جالب است بدانیم که هر چند غربیان قائل به نسبیت و نسبی بودن ارزش همه چیز هستند ولیکن در اینجا تنها یک تمدن را قبول دارند و صحبت از تکثّر نیست که تمدنهای مختلفی را به حساب بیاورند. برای تمدنهای غیربشری هم چنین تعبیر می کنند مثلاً بعضی اقوام در آفریقا در عصر حجر، مانده اند و بعضیها مثل مسلمانان، در قرون وسطی و این تنها ما غربیها هستیم که به قرن بیستم رسیده ایم و باید به دیگران کمک کنیم تا از آن فضایی که در آن قرار دارند بیرون آمده و قدم به قرن بیستم بگذارند. اصلاً اینها یک روح و جان واحدی را برای تمدنهای مختلف قبول ندارند که برای آن احترام قایل باشند و زمینه های گفت وگو میان آنها را فراهم کنند.
میان کسانی که طی سالهای اخیر در ایران سعی در مطالعات غرب شناسی داشته اند، گفت و گویی در این باره بوده که آیا تمدن صرفا یک ظرف است و می توانیم در آن هر چه بخواهیم بریزیم یا این که هر آنچه در صورت آن متجلی می شود نشأت گرفته از باطن و ماده اولیه اش است و به هیچ وجه این صورت منفک از آن نیست به بیان دیگر آیا میان تمدن که صورت مادی است و مناسبات مردم را سامان می دهد با آن فکر و اعتقادی که در ابتدای دوره جدید شکل گرفته، نسبتی وجود دارد یا خیر؟
بله! حتما نسبتی وجود دارد. یعنی ظواهر مادی و تکنولوژیکی چیزی نیست که به اصل و روح یک فرهنگ ارتباط نداشته باشد.
هزاران سال مردم می دیدند که آب در دیگ می جوشد ولی هیچ کس به فکر ساختن ماشین بخار نیفتاده بود. انقلاب تکنولوژیکی از زمانی شروع می شود که انسان شروع به ساختن ماشین می کند. غربیهای آن زمان و از جمله مخترع ماشین بخار به محیط طبیعت و دنیای اطراف خود هرگز به عنوان تجلی خدا و کتابی برای مطالعه و سیر الی اللّه و خلاصه نوعی وحی نگاه نمی کردند بلکه سخن از این بود که طبیعت و عالم خارج، معدن استعدادها و قدرتهایی است که باید به دست ما تسخیر شوند. در واقع مقصد تصرف طبیعت و کسب و افزایش قدرت است و به اصطلاح علمی طبیعت بزرگترین مجموعه معادن مختلف انرژی است که می بایست از آن تا آنجا که ممکن است و می توانیم به نفع خودمان بهره برداری کنیم.
روحیه مردم آن زمان با روحیه مردم در تمدنهای پیشین یک تفاوت اساسی داشته و آن هم این که، مردم سابقا به طبیعت به عنوان تجلی خدا و تجسم یک کتاب و کلمات آسمانی و خدایی می نگریسته اند که می بایست از آن در راستای تکامل و تعالی بشریت بهره جست نه این که برای استفاده های مادی و بهره های نفسانی آن را تسخیر کرد.
در حال حاضر دو نوع ابتذال را می توانیم در غرب شاهد باشیم: یکی در عرصه تسلط جویی و استکبار ورزی و یا همان امپریالیسم و دیگری ابتذال و انحطاط اخلاقی. آیا این را می توانیم فرزند آن فرهنگ و فکر و روحیه بدانیم؟
بدون شک ابتذال و سلطه طلبی زاده فرد گرایی اند؛ خصوصا این طرز تفکر که تنها یک فرهنگ و تمدن وجود دارد و باید به خاطر رفاه خود مردم، آن را به زور هم که شده به خورد آنها بدهیم. وقتی آنها معتقدند ما در یک مرتبه و پله بالاتر از دیگر مردم جهان قرار داریم، پس حق داریم که منابع طبیعی آنها را به نفع خودمان استفاده کنیم هر چند برای عوام فریبی، عنوان کمک برای صعود به قرن بیستم را بر آن می گذارند؛ لذا استعمار و امپریالیسم مدرن هیچ وجه شبهی حتی با جنگهای صلیبی و یا استعماری که در قرون وسطی در آمریکای لاتین جریان داشته، ندارد. هر چند به ظاهر در وجوهی می توان اشتراکهایی دید، لیکن در زیر بنای نظری حتی مغولها چنین مبنای نظری نداشته اند.
استعمار و امپریالیسم مدرن طبیعتا یک زیربنای مدرن دارد که صد در صد با جهان بینی آن مرتبط است؛ هر چند برخی عناصر دیگر نظیر سخت گیریهای کلیسا بر این امر تأثیر داشته و به طور طبیعی باعث چنین واکنشی شده باشد ولی به هر حال مبنای جدید بر این نیست که به تعالی برسیم بلکه بنا براین است که همه چیز به ماده منتهی شود که غایت این وادی هم صرفا کسب مذلت هر چه بیشتر و به هر صورت ممکن و مورد تصور است؛ چرا که اگر برای آن قائل به حد و میزان و معیار باشیم باید آن تعریف محدود را از جایی گرفته باشیم.
وقتی انسان جای خدا را گرفت و ماده هم تنها واقعیت شناخته شده و مورد پذیرش شد طبیعی است که دیگر هیچ معیار و مقیاسی قابل قبول شخص نباشد. قانون ماده یعنی نزول، آن هم با حداکثر جاذبه و سرعت. اگر بخواهی بگویی، ضعیف هم حق و حقوقی دارد، این مطلب دیگر در زمره قوانین مادی نمی گنجد و تنها کسی می تواند چنین مطالبی را بر زبان براند که معتقد به یک مبدأ و حیانی و الهی باشد که در واقع چنین مبدأیی، مبدأ ارزشهای اخلاقی غیر مادی به شمار می رود. مادی گراهایی که چنین حرفهایی می زنند در واقع باقی مانده هایی از گذشته شان را تکرار می کنند والا با مبانی و اصول جدید که اصلاً این حرفها قابل قبول نیست.
قانون ماده می گوید قوی می بایست بر ضعیف غلبه پیدا کند، ماشین اقتصاد باید بچرخد و اگر برای این چرخیدن لازم باشد که هفتصد هزار نفر قربانی بشوند، اصلاً مهم نیست. مهم این است که سرعتها زیادتر و کوچکترها و ضعیفها نابود شوند و لذاست که نمی توان اخلاقی مبتنی بر نظریات مادی گرایانه داشت. به جز ارزشهای قراردادی و توافقی که هر کس می تواند هر وقت و هر جا بگوید من آنها را قبول ندارم و می خواهم بنابر قوانین قوی تر و ضعیف تر رفتار کنم. علت اصلی آن هم این است که مبنای الهی ندارد و مبدأش قراردادی است.
از دو دهه قبل به این طرف ما در جهان غرب شاهد نوعی احیای اندیشه های دینی و گرایش به مسایل معنوی و دینی هستیم خصوصا در آمریکا که به تعبیری می توان آن را سرآمد تمدن و فرهنگ غرب و الگوی فرهنگی دیگر کشورها دانست و جالب است که این رویکرد روز به روز شکل جدی تری به خود گرفته و با شکست بلوک شرق و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی امروز غرب، اسلام را هماورد خویش می شمرد. به نظر شما علت این رویکرد جدید چیست؟
به مطلب بسیار مهمی اشاره کردید. ظاهراً اولین کسی که یک تحلیل تئوریزه شده و محکم از این مطلب پیش از وقوعش بیان کرده، «رنه گنون» بوده است؛ البته هم به استناد مطالب ادیان مختلف و هم با تمسک به استدلالهای عقلی.
مادی گرایی بشر درهای آسمان را به روی او بست ولی فراموش نکنیم که این محدودیت نمی تواند همیشگی باشد و لذا برای استمرار پیدا کردن آن می بایست شیطان بیکار ننشیند و به اصطلاح درهای ادیان معکوس و یا ملکوت سفلی را باز کند. مفهوم دجال، همان مادی گرایی است که ضد دین است و دین معکوس به همراه دارد و در برابر امام و عدالت به عنوان یک پیامبر معکوس عمل می کند. از همین رو مرحله مادی گرایی بشر را نمی توان آخرین مرحله انحطاط او دانست. مرحله بعدی مادی گرایی که رنه گنون مفصلاً به آن پرداخته مرحله گشایش و انفتاح تمام درهای هر چه پایین تر بشری است. همانند همان نقشی که علم زدگی در مرحله قبلی ایفا کرد.
در مرحله انفتاح، گنون معتقد است که هم یأجوج و مأجوج وارد عرصه می شوند (البته بر اساس همان تقریر توراتی) و هم ادیان التقاطی زیادی به وجود می آید. الآن در هزاره سوم (New age)هیچ کدام از ادیان التقاطی با همدیگر به جز دو نقطه با هم مطلقا اشتراکی ندارند؛ یکی آن که بدون تمسک به مسایل شرعی معنویت و علم را جمع کنیم، دوم تناسخ که تقریبا همه آنها قائل به تناسخ هستند.
عمده این ادیان که از حیث تعداد در فرانسه و آمریکا هستند به فرا روانشناسی (پاراسایکولوژی) و یا به عبارت دیگر به احضار ارواح و طالع بینی و امثال آن مشغولند. اینها حدود دویست مجله و روزنامه در اختیار دارند. خصوصا در محیطهای پروتستان که از این دست حرکتهای شبه دینی و خارج از کلیسا و تشکیلات دینی رسمی سابق دیده می شود و چه بسا اینها بیست، سی پیغمبر جدید هم داشته باشند. الآن فقط در آمریکا بیست، سی نفر مسیحی هستند که ادعای پیامبری دارند؛ که البته این هم یکی از درهایی است که شیطان برای گمراه کردن مردم باز می کند. گروهی هم که به اصطلاح شرق گرا شده اند، یوگا و آموزه های سرخ پوستی را با هم به عنوان یک دین جدید مخلوط و عرضه می کنند. خلاصه اینکه عمده این دین گراییها در ادیان آسمانی ساخته نشده اند و حتی کلیساهای سنتی این گونه حرکتها را محکوم می کنند چه رسد به اسلام.
به هر حال این نوع استقبال و اقبال مردم به دین به نظر من اصلاً نوید مطلب خاصی نیست بلکه نشان دهنده رسیدن به همان مرحله جدیدی است که رنه گنون پیشاپیش با استفاده از استدلالهای عقلی از آن خبر داده بود.
یعنی شما گرایش به دین را در ادامه همان اغتشاشات و ابتذالات ناشی از مادی گرایی غرب می دانید یا این که به عکس آن را یک نقطه برگشت بشریت به دین می بینید؟
به نظر من که اصلاً برگشت نیست بلکه نقطه ای پایین تر از انحطاط و مادی گرایی است و در واقع نقطه تلاش و اضمحلال و ذوب شدن در چیزهایی است که پس از مرحله عقل ابزاری به شمار می آیند. خلاصه اصلاً نشانه اعتلا و بالندگی نیست.
استدلال شما چیست؟
اولاً که همه این ادیان التقاطی اند و هیچ جایی برای تعقل و یا انجام دادن اعمال بر طبق نیت صحیح و مشروع وجود ندارد و صرفا روی احساسات افراد تکیه می شود و هم پیامبران و رؤسای این برنامه ها و هم پیروان همگی در مرحله حس باقی می مانند و اصلاً به مرتبه تعقل نمی رسند چه رسد که بخواهند به مراتب بالاتر سیر کنند.
آیا شما این جریانات را به معنی پایان تاریخ غرب نمی دانید؟
قطعا به این سمت سوق پیدا کرده است اما اینکه چقدر از عمر غرب باقی مانده باشد، معلوم نیست؛ چرا که شاید روزی برسد که دین معکوس و مقلوب و دروغین اینها جهان شمول هم بشود و پاپ و پیامبر بزرگ متعلق به یکی از این جریانات معکوس و دروغین موفق بشود تمام اینها را تسخیر کند که این مطلب اصلاً بعید نیست.
پس در واقع شما این نوع دین گرایی جدید را تجلی و ظهور نوعی دجال می دانید؟
بله همه اینها دجالهای کوچکی هستند که برای ظهور دجال بزرگ مقدمه چینی می کنند.
به نظر شما آیا مردم امروز غرب از ماده گرایی احساس سرخوردگی نمی کنند و از این فضایی که در آن هستند خسته نشده اند؟
کاملاً واضح است که مردم غرب دچار نوعی خستگی شده اند و به همین جهت است که این همه دام برای آنها گسترانده اند. به عنوان مثال، هیپیها بهترین مردم غرب بودند که بنای انتقاد از آن را گذاشتند و پس از مدتی آنها را اسیر و مبتلای مواد مخدر کردند.
پس معتقدید غرب در بن بست قرار گرفته و دچار یک بحران و خلجان جدی شده است؟
در این که شکی نیست. منتها مسئله این است که به افرادی که نیازمند معنویت هستند، معنویت دروغین عرضه می کنند و به آنها که طالب روح اند، نفس عرضه می کنند.
آیا فکر می کنید این مطلب از جایی هدایت می شود؟
مسلما بله.
از کجا؟
از شیطان و ایادی او که همان واسطه های بی شمارش هستند.
در تمام فرهنگهای قدیمی اینطور نبوده که امور را به مادی و غیر مادی تقسیم کنند بلکه به سه دسته مادی، نفسی و روحی دسته بندی می کردند؛ حال آنکه در دوره جدید پس از مدتی مشغول و منحصر بودن در ماده تشخیص بین نفس و روح از بین رفته و هر چیز غیر مادی مربوط و نامربوط به روح را «معنویت» نام گذاری می کنند؛ حتی اموری نظیر جادوگری هم طبق تعریف آنها «معنویت» است.
اخیرا در آمریکا به شکل فراگیری موضوع آمدن حضرت مسیح و زمینه سازی برای آن باب شده است تا جایی که این نگاه را در سیاست گزاریها و رفتارهای حکومتی هم می توان مشاهده کرد. همین امروز در یکی از سایتهای خبری آمده بود که شهردار نیویورک به بیت المقدس رفته و دیوار ندبه را می بوسد. نظر شما راجع به این گونه جریانها و اقداماتی که به دنبال آن انجام می دهند، چیست؟
اینها زمینه سازی می کنند برای آمدن یک دجال که او را به جای مسیح به مردم بقبولانند.
و این در واقع ادامه حرکت شیطنت آمیز جنگ استکباری است.
که با انقلاب فرانسه شروع شد، هر چند که قبل از آن هم ریشه داشت ولی اصل تحول بزرگ و انفجار این قضیه در همان زمان بوده است.
البته بدیهی است که هر چند جریان دوم به نحوی فرزند جریان اول به شمار می آید لیکن این دو از حیث منشأ دینی با همدیگر کاملاً متفاوتند چرا که فرهنگ دینی حاکم بر جامعه فرانسه، فرهنگ مسیحیت کاتولیک بود و نبرد بسیار تند و حاد و مستقیمی با پروتستانها داشت که نتیجه اش هجرت آنها به آمریکا و بنای فرهنگ دینی آمریکا براساس پروتستانتیزم بود؛ از همین روست که نمی توان انگیزه های دینی این دو را مکمل همدیگر دانست که مثلاً فرانسه خط دهنده آمریکا باشد. اصلاً شکل گیری تمدن دینی در آمریکا در واقع نوعی دهن کجی به فرهنگ دینی و حکومت دیکتاتوری کلیسای قرون وسطایی و کاتولیک است. به جهت همین تفاوتها در منشأ دینی این دو جریان است که حتی نگاه آنها به ظهور مجدد حضرت مسیح(ع) با هم متفاوت است؛ یعنی جنبه های افراطی گرایانه و بسیار خشنی که در میان پروتستانها دیده می شود تا آنها را با تمام قوا به سمت جنگهای جهانی سوق دهد هرگز در میان کاتولیکها جایگاهی ندارد.
اینطور نیست که تمام عیبها به کلیسا و نهادهای سنتی آن بازگردد. خود پروتستانتیزم یکی از ابعاد این تحول تمدن مدرن در راستای فردگرایی بود، پروتستانتیزم در واقع یک قیام علیه مرجعیت پاپ بوده است که البته ارتدوکسها هم با اینها در این مشترکند که چرا پاپ باید یکی باشد.
همانطور که نوشته اند پروتستانتیزم ارتباط بسیار نزدیک و تنگاتنگی با فرهنگ سرمایه داری در آلمان و انگلستان دارد.
بهتر است کمی بحث را ملموس کنیم. ما در ادبیات پروتستانتیزم و مذهب پروتستان رگه ها و ریشه هایی از دیانت یهودیان و لاهوت عهد قدیم را به وضوح می توانیم مشاهده کنیم.
بله! عهد قدیم در نزد پروتستانها جایگاه مهمتری به نسبت کاتولیکها دارد.
علتش چیست؟
علتش را نمی دانم. همین قدر می دانم که چنین چیزی به طور قابل توجهی وجود دارد به خصوص که بنا بر شواهد و قراینی می توان گفت که چنین رویکردی با تمدن مدرن تشدید یافته است.
به عنوان مثال در هیچ کدام از ادیان سنتی ثروتمند بودن نشانه مورد نظر خدا بودن و منتخب الهی شدن نیست ولی یهودیان چنین دیدگاهی دارند. در قرآن ضمن جریان طالوت به این روحیه اشاره شده که یهودیان گفتند چطور ممکن است طالوت بی پول فرمانروای ما باشد و و خدا هم در جواب به آنها گفت که بنا بر حسن انتخاب و انتخاب احسن بوده و پول معیار برتری نیست. جالب است که بدانیم در میان پروتستانها هم این نظر وجود دارد که هر که فقیر است مغضوب خداوند است و هر که پولدار باشد نشانه این است که مورد عنایت و رحمت الهی است.
در میان پروتستانها ما سه دسته را می توانیم شاهد باشیم: یکی پروتستانتیزم سنتی که معمولاً مشغول یک جدال نکوهیده است با فرقه مقابل خود، یکی هم پروتستانتیزم اصولگرا و نهایتا پروتستانتیزم افراطی، این سه دسته با هم چه تفاوتهایی دارند و کدام یک بیشتر داعیه جهان مداری را در سر می پرورانند و به دنبال تحمیل نظر خود بر جهان هستند؟
الآن گروههای جدیدتر بیشتر دنبال سیطره هستند. ما می توانیم در میان پروتستانهای سنتی تر گروههای عرفانی و پاکی را ببینیم که اصلاً ماشین را قبول ندارند.
پروتستانتیزم متشکل شده در کلیسای لوترین خیلی مورد بحث الآن ما نیست اینها هر چند در ابتدای امر موحد بودند لیکن وقتی دیدگاههایشان مطرح شد و با جا افتادن آن مرجعیت واحد به کناری رفت و صراحتا گفتند که هر کس می تواند از مسیح و مسیحیت برداشت متناسب با خودش داشته باشد نتیجه عملی اش این شد که هر کس برای خود عَلمی بلند کرد و عده ای را دور خود جمع نمود و فرقه ای دست و پا کرد که عموما این فرقه ها در آمریکا به وجود آمدند ولی نقطه مشترک عموم آنها، این است که علی رغم تأکید روی بشارات عهد قدیم مطلقا اثری از تعقل، معنویت و روحانیت در عقاید و عبادات آنها نمی بینید که البته چون پروتستانها روی اخلاق تأکید دارند می توان اخلاق حس گرا و مبتنی بر حس را در میان آنها مشاهده کرد که گاهی هم پیشگوییهای عهد قدیم و جدید بر اخلاق عرضه شده توسط آنها تأثیر ملموسی داشته است.
این روزها مشهود و مشهور است که هیأت حاکمه کنونی کاخ سفید و ایالات متحده طیفی از همین پروتستانهای افراط گرا به نام فاندمنتالیست در کنار آونجلیستها هستند که تکیه شدیدی هم بر مسئله آرماگدون دارند. در ادبیات سیاسی آنها به وفور واژه های انجیلی و توراتی نظیر رب، اراده، اختیار دیده می شود که با تمام قوا از اسرائیل حمایت می کنند تا جایی که خانم «کاندولیزارایس» مشاور امنیتی بوش ضمن یکی از صحبتهایش گفته بود: «امنیت اسرائیل، کلید امنیت جهان است». فکر می کنید علت این همه حمایت سردمداران آمریکا از اسرائیل چیست؟ آیا نوعی داد و ستد سیاسی است یا اینکه ریشه دینی و تاریخی دارد؟
تمیز دادن بین این دو واقعا سخت است چرا که دقیقا معلوم نیست که هر کدام از این دو طرف چه نیتی در سر می پرورانند. ولی قدر مسلم این است که از مبنای مذهبی و عقیدتی این رفتارها نمی توان چشم پوشی کرد. تکیه اصلی این مذهبهای منحرف هم بر این پیشگویی است که پیش از ظهور حضرت مسیح می بایست تمام یهودیها در فلسطین جمع شوند تا پس از آن شاهد ظهور باشیم که پس از ظهور هم یهودیان دو دسته می شوند یک دسته حضرت مسیح را قبول کرده و مسیحی می شوند و دسته دیگر قبول نمی کنند و به همراه مسلمانان و دیگر دشمنان حضرت مسیح نابود می شوند.
آیا این مطلب جزء اعتقادات مسیحیان صهیونیست است؟
بله، اکثر آنها چنین اعتقادی دارند.
یعنی می فرمایید الزاما هر کس پروتستان است، مسیحی صهیونیست نیست؟
بله. اینها گروه خاصی از پروتستانها هستند.
وجه تمایز اینها و با دیگر پروتستانها در چیست؟
در میان پروتستانها، تنها اینها هستند که معتقدند باید همه یهودیها به فلسطین برگردند بقیه با توجه به این که این مطلب برداشتی از کتاب مقدس است، چندان توجهی به این موضوع ندارند.
در بیان ویژگیهای پروتستانها، زیاد از عصمت حرفی صحبت می شود. منظور چیست؟
منظور ممنوع بودن تأویل و تفسیر متون دینی است. یعنی اگر مثلاً در متن آمده که صد و چهل و چهار هزار نفر بهشتی هستند، یعنی فقط همین تعداد به بهشت می روند و نمی توان آن را عددی سمبلیک دانست.
اثر چنین اعتقادی کجاست و چه خطری دارد؟
به نظر می رسد که صرفا یک ظاهر نگری باشد که البته تمسک به ظواهر متن در میان شیعیان و اهل تسنن هم وجود داشته و چندان خطر قابل توجهی درباره آن نمی توان تصور کرد جز این که این روزها برخی پیشگوییهای عهد قدیم و جدید با همین نگاههای ظاهرگرا برای بقیه دردسرزا شده اند.
آیا احتمال نمی دهید که برخی از این پیشگوییها با واقعیتها همخوانی نداشته باشد و با برداشت غلط از مثلاً ظهور مجدد حضرت مسیح در زمینه ها و حوادث پیش از آن به همراه روحیه خشک و انعطاف ناپذیر ظاهر بینی و خرافی منشی به دنبالش سیاستها و عملکردهای غلط را به همراه بیاورد؟
مسلما خطرناک و خطرساز است؛ ولی نکته اینجاست که ریشه مشکل را نمی توان ناشی از ظاهربینی دانست چرا که افرادی که ظاهربین بودند، از پیشگوییها چنین برداشتهایی نداشتند. هر چند که نمی دانیم دقیقا چه کسی این روش غلط را بنا نهاد و البته احتمال هم دارد که آن را در زمره الهامات شیطانی شیاطین برشماریم، لیکن یهودیها از آن خیلی سوء استفاده کردند آن هم از متنی که همانند اشعار حافظ و پیشگوییهای نوسترآداموس قابل تأویل به دهها و صدها معنی است.
پس در واقع به آن دو اشکال می توان گرفت: یکی از حیث صحت سند و دیگر از جهت صحت برداشت؟
بله، دقیقا همین طور است و به همین علت است که اکثر مسیحیان سنتی تنها از این متنها خبر دارند که مثلاً حضرت عیسی می آید و جنگی می شود ولی این که کی و کجا و چرا و چطورش را اصلاً کار ندارند.
و طبیعتا خودشان را برای چنین حوادثی مهیا نمی کنند.
اصلاً، اصلاً.
در واقع شما می فرمایید که میان اعتقاد و تکلیف و تعهد ناشی از آن فاصله هست. حال آن که در میان مسیحیان صهیونیست ما شاهد چیزی غیر از این هستیم، به طوری که پیروان کلیساهای تدبیری که افراطی ترین و تندروترین کلیسای مسیحیان است، معتقدند که باید تمام مقدمات پیش از ظهور حضرت را مسیح شخصا تدبیر و برنامه ریزی کنند.
بله! واقعا این نگرش هم جدید است هم به نسبت دیگر فرقه ها پیروانش کمترند ولی نفوذ زیادی دارند.
شخصیتهایی مثل «رامسفلد» و «ریچارد پرل» طرفدار اینها هستند.
البته اینها طرفدارشان هستند ولی جزء آنها نیستند. خود «فلد» یهودی است ولی کاندولیزا رایس جزء آنهاست.
الآن هم یهودیها و مسیحیها به مسیحیت صهیونیستی معتقدند؟
یهودیها فقط از آنها سوء استفاده می کنند والاّ آنها به خود مسیح اصلاً معتقد نیستند چه رسد به این که با مسیحیان هم عقیده باشند.
اینها به آرماگدون، تخریب مسجدالاقصی و بازسازی معبد سلیمان معتقدند و یهودیها هم در این موارد با آنها مشترکند.
مورد اول برخلاف دو مورد دیگر در عهد قدیم وجود ندارد و فقط جزء پیشگوییهای یوحناست که تنها مسیحیها به آن معتقدند و فقط درباره محتوای عهد قدیم با هم مشترکند.
آیا یهودیها، مسیحی ها را قبول دارند؟
اصلاً قبول ندارند.
چه مقدار از انجیل را قبول دارند؟
هیچی. هم اناجیل اربعه و هم پیشگوییهای یوحنا و رسائل پولس مقدس را یکجا منکر می شوند و حتی معاذاللّه به حضرت مسیح فحاشی هم می کنند.
اینها حضرت مسیح(ع) را یک دروغگو، دجال و شیطان می دانند و می گویند حضرت مسیح پسر یک نظامی و افسر رومی است که از طریق غیر مشروع از یک زن ناصالح ـ معاذاللّه ـ به نام مریم به دنیا آمده است و ادعا کرده که من پادشاه یهود هستم و «جودا» همان کسی است که خیانت کرده است. خداوند لعنتشان کند که به چنین اباطیلی اعتقاد دارند و آن را نقل هم می کنند.
آیا این مطلب در تورات آمده است؟
اصلاً چنین مطلبی در تورات وجود ندارد. این افسانه ساختگی را که به زعم یهودیان داستان واقعی حضرت عیسی(ع) است، در اثر دیگری به نام «تولیدات شیو(وا) آورده اند که این کتاب یکی از آثار پر فروش خاخامهای یهود است و جریان بهتان عظیم1 که قرآن کریم درباره حضرت مریم متذکر می شود، در همین کتاب پلید آمده است.
یهودیان و مسیحیان هر دو عقیده به آمدن حضرت مسیح در آخرالزمان دارند. آیا مصداق مسیح مورد نظر هر دو یکی است؟
نه، صد در صد با هم متفاوتند. مسیحیان معتقدند که حضرت عیسی(ع) مجددا باز می گردد ولی یهودیان حضرت عیسی(ع) را یک ملعون می دانند. جالب اینجاست که برخی از مسیحیان صهیونیست، هم یهود را ملعون می دانند و صرفا معتقدند برای بازگشت مجدد حضرت مسیح، لازم است که یهود به آن سرزمین بازگردانده شود؛ ولی به هر حال این پیوند و ائتلافی را که میان یهودیان و مسیحیان صهیونیست می بینیم چیزی جز یک بهره برداری متقابل در منافع مشترک نیست.
شروع این جریان را از داخل مسیحیان می دانید یا اینکه ترفند یهود برای سوء استفاده از مسیحیان بوده است؟
به هر حال هر دو احتمال ممکن است، یا یک یهودی چنین کلکی را طراحی کرده و دیگران مجری آن شده اند و یا اینکه الهامات شیطانی یکی از مسیحیان را به این سمت سوق داده است.
این سؤال برای خود غربیها هم مطرح است که به عنوان مثال «فرانکلن توماس» که یک خبرنگار و نویسنده بنام یهودی است و یا «دون لایدن» ضمن گفته ها و نوشته هایشان متذکر آن شده اند ولی به هر حال مسئله مهم برای ما این است که این جریان بر حسب اعتقاد و باور باشد و یا توطئه و کلک، به هر حال به دنبال به خطر انداختن جغرافیای فرهنگی و خاکی کشورهای اسلامی هستند و حتی بالاتر از آن قصد تخریب مسئله مهدویت و رقابت با اعتقاد شیعی آن را دارند. علی الخصوص در یک نکته نمی توان تردید کرد و آن این که در برابر توسعه بلامنازع و مطلق تمدن غرب یک جریان اسلامی با پتانسیل بسیار قوی شیعی ظهور کرده که وضع موجود را نهایی و مطلوب نمی داند و معتقد است باید تا زمان رسیدن به وضع مطلوب با هر مزاحمی که مانع نیل به آن شود، مقابله کرد و این همان چیزی است که اثرش به مراتب بدتر از آن است که لانه مورچه ای غرب، آب انداخته شود. طبیعی است که در چنین شرایطی آنها بیایند و بگویند که منجی ماییم و یا این که از سوی ما می آید و ما همراهش هستیم و او هم مؤید ماست و منجی شما یک منجی خیالی و دروغین است که ما به راحتی پیش از ظهورش، با او می جنگیم و اقتدارش را در هم می شکنیم. رگه های چنین القائاتی را به وضوح در فیلم های یکی دو دهه اخیر به خوبی می توان مشاهده کرد.
بالاخره آنها مدتها پیش از ما، به آمدن منجی خود اعتقاد داشته اند.
یعنی رفتارهای جدیدشان را ناشی از احساس خطر نمی بینید؟
نمی توان آن را احساس خطر دانست. آنها الآن فرصتی به دست آورده اند که کل جهان را تصرف کنند و یک حکومت حقیقتا دجالی در زمین به راه بیندازند. اصلاً فکر نکنید که اگر آنها فلسطین را به طور کامل در اختیار داشته باشند، آرام می نشینند بلکه کل جهان را برای تجلی منش دجالی خود می طلبند.
مگر نه این بود که تا پیش از این عراق و عربستان و دیگر نقاط جهان تحت سیطره حکومتهای دست نشانده شان بود؟
خیر، چون به هر حال اطاعت پذیری آنها به طور مطلق نیست، همان طور که کشورهای تحت سلطه شوروی، خیلی دست نشانده و مطیع روسیه نبودند. به عنوان مثال همان عربستانی را که نام بردید دو سال قبل اعلام کردند که قرارداد شصت ساله ابن سعود و فهد را پس از اتمام مدتش تمدید نمی کنند. این موضوع اصلاً چیزی نیست که بتوان به سادگی از آن چشم پوشی کرد.
پس چرا به اسم دین و ظهور منجی و حکومت واحد این جریان را به راه انداخته اند؟
به خاطر اعتقادشان.
پس چرا قبلاً بروز نمی دادند؟
چون قدرت نداشتند.
فیلم پیشگویی نوسترآداموس در سال 1980 بود که مطرح شد.
به نحوی آغاز هزاره سوم و توجه به آن از همین دوره است.
ما فقط درباره هزاره سوم مطلب می شنویم و هیچ صحبتی از هزاره اول و هزاره دوم نیست.
این طور نیست. گرایش به هزاره سوم یک جریان بزرگی است که در آمریکا و فرانسه و دیگر کشورها به خوبی پیروان آن را می توان مشاهده کرد. اینها معتقدند هزاره اول دوره دین بود، هزاره دوم، دوره علم و هزاره سوم تلفیق این دوست. رنه گنون صراحتا این مطلب را بیان کرده بود.
به هر حال به نظر می رسد که این جریان به نحوی در مقابل جریان مهدویت و منجی گرایی اسلامی و شیعی است.
من از این می ترسم که آنها از فعالیتهایشان نتیجه مطلوب خود را بگیرند و واقعا یک دجال قوی سر کار بیاید و آنها هم یک جریان دروغین مثل سفیانی و القاعده را جلوی آن علم کنند و تمام مسلمانها دنباله رو او بشوند و بگویند شما انقلابی نیستید و همه جا سازش می کنید. واقعا نگرانم که مبادا چنین اتفاقی بیفتد.
با توجه به همه صحبتهایی که در این نشست با برکت مطرح شد، راه مقابله با این جریان را چه می دانید؟
عموم مردم از این مسایل خبر ندارند و به هر شکل ممکن باید آنها را از این جریان باخبر کرد. باید به آنها بفهمانیم که آنها فقط دنبال تسخیر فلسطین، اردن یا ایران نیستند بلکه همه دنیا را می خواهند و طرز تفکر خود را با فیلم، کتاب و هر چیزی که بتوانند القا می کنند مضاف بر این که باید برای شورش سفیانی که شاید به زودی شاهد آن باشیم، خود را آماده کنیم.
برای جوانان ما چه سخنی دارید؟
باید توجه داشته باشیم که همواره صراط مستقیم چیزی بوده از مو باریک تر و از لبه شمشیر تیزتر و از همین روست که بر همه مسلمانان حتی پیامبر و امیرالمؤمنین(ع) واجب است یک دعا را روزانه حداقل ده مرتبه تکرار کنند و از خداوند با دعای «إهدنا الصراط المستقیم» هدایت به صراط مستقیم را طلب نمایند. حال آنکه دیگر ادعیه و دعاها همگی مستحب اند و فقط این دعاست که واجب است آن هم برای همه.
واقعا قدم نهادن و ثبات قدم در صراط مستقیم از هر چیز دیگری مشکل تر است و تا آخر عمر در هر لحظه همه با آن درگیر هستند. هر چیز نو و تازه ای که دیدیم می بایست با احتیاط قدم برداریم. هر کس به نام دفاع از اسلام پرچمی بلند کرد، دنبالش نرویم و از آن طرف هم اگر عده ای از رفتار مسلمانان خسته شدند، فوری سراغ آمریکا نروند و آنجا را قبله آمال خود گمان نکنند.
در کشورهای شرقی و از جمله ایران تمایل شدیدی برای مهاجرت به غرب وجود دارد. حال آنکه شما کاملاً بر عکس آن عمل کرده اید. اگر یکی از جوانان از شما بپرسد چه شد که غرب و پیشرفت و علم آنجا را رها کردید و به ایران آمدید، چه پاسخی به او می دهید؟
مطلب اول این که در غرب احساس غربت می کنم و برعکس در کنار امام رضا(ع) احساس انس، وطن و آرامش. مطلب دوم هم این که بنده در کشورهای مختلفی زندگی کرده ام ولی هیچ جای دنیا مردمی مانند ایران فکور و اهل تفکر و تجزیه و تحلیل ندیده ام.
شما صبح که سوار تاکسی می شوید از راننده تاکسی گرفته تا بقیه همه، همه مسایل داخل و خارج کشور را برای هم نقل می کنند و هم تجزیه و تحلیل که فلانی چه کرد و در آمریکا چه شد و از این دست مسایل؛ حال آن که در غرب و اروپا غیر از فوتبال و رقص به هیچ چیز دیگر توجه نمی کنند.
همان اوایل که به ایران آمده بودم، کسی از من پرسید: چرا قهوه می خورید؟ گفتم دوست دارم. گفت: دوست دارم هم شد دلیل؟ خیلی به من برخورد و ناراحت شدم ولی بعد که کمی روی آن فکر کردم دیدم حرف حساب می زند حال آن که در تمام مدت زندگی ام در غرب در هیچ کدام از کشورها کسی از من نپرسید چرا فلان کار را می کنید یا فلان کار را انجام نمی دهید؟
آیا اینها برای رها کردن غرب کافی بود!
نه. همان امام رضا(ع) کافی بود. مطلب سومی را هم که خدمتتان عرض کنم این که در ایران به معنای واقعی دغدغه اسلامی و تفکرات اسلامی وجود دارد هر چند دیدگاهها با هم مختلف اند ولی بر عکس دیگر کشورها که بیش از یکی دو نفر روی مسایل اسلامی کار نمی کنند. در اینجا واقعا می توان پیگیری این مباحث را مشاهده کرد.
به نظر من به همان شکل که ایرانیان کل تمدن اولیه اسلامی را چه در حیطه تشیع و چه تسنن در ایران و عراق شکل دادند به زودی آینده جهان اسلام را در میان خود تفسیر کرده و رقم می زنند.
در مورد تشیع که مطلب در نهایت وضوح است و نیاز به توضیح نیست ولی درباره اهل تسنن خوب است، یادآوری کنم کل صحاح ستّه که اصلی ترین منابع حدیثی اهل تسنن است و مهم ترین تفاسیر آنها نظیر زمخشری و فخرالدین رازی و کتب ادبیات آنها نظیر ابن منظور و جوهری و... همه و همه حاصل فعالیتهای علمی ایرانیان است.
خلاصه این که اسلام پس از یک دوره طولانی انحطاط و استضعاف می خواهد دوباره نفسی تازه کند و روی پای خود بایستد که جز به مدد ایرانیان چنین حادثه ای رخ نخواهد داد و اینجا را مرکز ثقل این تحول عظیم در جهان اسلام و حتی کل دنیا می دانم و به همین جهت است که اینجا را، حتی بر مدینه که معصومین بیشتری را در دل خود جا داده ترجیح می دهم چرا که غیر از ارواح معصومین(ع) هیچ مطلب و موضوع روح بخشی در آنجا یافت نمی شود.
با تشکر ازاین که وقت خود را در اختیار ما قرار دادید برای شما موفقیت و نیک بختی آرزو داریم
پی نوشت:
1. سوره مریم، آیه 156.
ادامه مطلب
غربیها از جهانی شدن چه اهدافی را دنبال میکنند
به نظر میرسد با سه وجه مهم و اساسی و گاهی متمایز از هم روبهرو هستیم که به اشتباه یا تسامح به هر سه عنوان جهانی شدن اطلاق میگردد:
1- فرایند طبیعی و تدریجی جهانی شدن.
2- جهانیسازی غربی.
3- جهانیسازی آمریکایی.
جهانی شدن گر چه یک روند و حرکت تدریجی طبیعی و تکاملی را طی کرده و در عصر جدید به مراحل بالایی از بالندگی و شکوفایی علمی، اقتصادی و تکنولوژی دست یافته است، ولی همین روند طبیعی در حرکت رو به رشد و تکاملی خود شاهد دستاندازی و دخل و تصرف قدرتهای اقتصادی و سیاسی بزرگ بوده و در بعضی موارد در خدمت منافع و آمال آنها قرار گرفته است، که از آن به جهانی کردن تعبیر میشود. به عبارت روشنتر قدرتهای پیشرفته غربی و صاحبان شرکتهای بزرگ اقتصادی و تجاری و... این روند را در خدمت منافع خود گرفته و به نوعی خود را بر این فرایند طبیعی تحمیل کرده و حتی در مسیر حرکت آن انحراف ایجاد کردهاند.
پروژه جهانی سازی آمریکایی دقیقا همان آمریکاییسازی و تحت سلطه قرار دادن کل جهان از سوی آمریکا است و امری کاملا متمایز با روند جهانی شدن است. پس در حقیقت بین جهانی شدن طبیعی و جهانی کردن غربی با جهانی سازی آمریکایی فرق فاحشی است. جهانی کردن اقتصاد به دنبال تحول عمیق سرمایهداری و حاکمیت نظام سلطه و مبادله نامتوازن صورت میپذیرد. این پروژه، اوج پیروزی سرمایهداری جهانی و حاکم شدن رقابت بی قید و شرط در سراسر جهان است.
جهانی سازی آمریکایی در زمینه نظامی، سیاسی و حتی اقتصادی پروژهای است که ناشی از سیاستها و استراتژیهای کلان ایالات متحده آمریکا است. به عبارت دیگر جهانیسازی همان آمریکاییسازی است.
ادامه مطلب
غذای بهشتی، و پذیرایی از دوستان!
ابو محمد عیسی بن مهدی جوهری میگوید:
سال 268 هجری قمری به حج مشرف شدم اعمال حج را به جا آوردم، پس از پایان اعمال بیمار شدم. قبلا شنیده بودم که میتوان امام زمان (علیه السلام) را ملاقات نمود و این موضوع برای من ثابت شده بود به همین منظور، با این که بیمار بودم از قلعه فید که نزدیک مکه و اقامتگاهم بود به قصد مدینه به راه افتادم. در راه هوس ماهی و خرما کردم، ولی به جهت بیماری نمیتوانستم ماهی و خرما بخورم.
به هر نحوی بود خودم را به مدینه رساندم، در آنجا برادران ایمانیام به من بشارت دادند که در محلی به نام صابر حضرت (علیه السلام) دیده شده است.
من به عشق دیدار مولا به طرف منطقه صابر حرکت کردم، وقتی به آن حوالی رسیدم، چند رأس بزغاله لاغری دیدم که وارد قصری شدند.
ایستادم و مراقب قضیه بودم تا اینکه شب فرا رسید نماز مغرب و عشا را به جای آوردم و پس از نماز رو به درگاه الهی آورده و بسیار دعا و تضرع نمودم، و از خدا خواستم که توفیق زیارت حضرت (علیه السلام) را نصیبم نماید.
ناگاه در برابر خود خادمی را دیدم که فریاد میزند: ای عیسی بن مهدی جوهری! وارد شو!
من از شوق تکبیر و تهلیل گفتم، خدا را بسیار حمد و ثنا نمودم، وارد حیاط شدم، دیدم سفره غذایی گسترده شده است. خادم به طرف آن رفت و مرا کنار آن نشاندو گفت: مولایت میخواهد که از آنچه که در زمان بیماری هنگام خروج از فید هوس کرده بودی، میل کنی.
من پیش خود گفتم: تا همین مقدار حجت بر تمام شد که مورد عنایت امام زمان (علیه السلام) قرار گرفتهام. اما چگونه غذا بخورم در حالی که مولایم را ندیدهام؟
ناگاه صدای حضرت (علیه السلام) را شنیدم که میفرمود: ای عیسی! از طعامت بخور! مرا خواهی دید.
وقتی به سفره نگاه کردم، دیدم ماهی سرخ شده و کنار آن خرمایی که مثل خرماهای شهر خودمان بود و مقداری شیر نهاده شده است.
باز با خود گفتم: من مریضم چطور ماهی و خرما را با شیر بخورم؟ باز صدای حضرت (علیه السلام) را شنیدم که فرمود: ای عیسی! آیا به کار ما شک میکنی؟ آیا تو بهتر نفع و ضرر خودت را میدانی یا ما؟
من گریستم و استغفار کردم، و از همه آنها خوردم. اما هر چه میخوردم چیزی از آن کم نمیشد، و اثر خوردن در آن باقی نمیماند، غذایی بود لذیذ که طعم آن مثل غذاهای این دنیا نبود. مقدار زیادی خوردم. دوست داشتم باز هم بخورم، اما خجالت میکشیدم.
حضرت (علیه السلام) دوباره فرمود: ای عیسی! بخور! خجالت نکش! این طعام بهشتی است و به دست انسان پخته نشده است.
دوباره مشغول خوردن غذا شدم اما سیری نداشتم. عرض کردم آقا جان! کافیست.
حضرت (علیه السلام) فرمود: اکنون بیا نزد من!
من پیش خود گفتم: چگونه نزد مولایم بروم در حالیکه دستهایم را نشستم؟
حضرت (علیه السلام) در همان حال فرمود: ای عیسی! آیا لک آن چه خوردهای باقی است.
دستانم را بو کردم، عطر مشک و کافور داشت. آنگاه نزدیکتر رفتم ناگاه نور خیره کنندهای درخشید و برای چند لحظه گیج شدم. وقتی به حالت عادی برگشتم حضرت (علیه السلام) فرمود: ای عیسی! اگر سخن تکذیب کنندگان نبود که میگویند: او کجاست؟ و کجا به دنیا آمده است؟ و چه کسی او را دیده است؟ و چه چیزی از او به شما رسیده است؟ و به شما چه خیری میدهد، و چه معجزهای دارد؟ هرگز تو مرا نمیدیدی.بدان که آنها با این که امیر المومنین (علیه السلام) را میدیدند و نزد او میرفتند چیزی نمانده بود که او را به قتل برسانند. آنان پدران مرا اینگونه تکذیب کرده و آنها به سحر، تسخیر جن و چیزهای دیگر نسبت دادند.
ای عیسی! آنچه را که دیدی به دوستان ما بگو و از دشمنان ما پنهان دار!
عرض کردم: آقا جان! دعا بفرمایید من در این اعتقاد ثابت بمانم! فرمود: اگر خداوند تو را ثابت قدم نمینمود، هرگز مرا نمیدیدی، بازگرد که راه یافتی!
من در حالی که خدا را بر این توفیق سپاس مینمودم و شکر میکردم باز گشتم.(153)
دعای در دل؛ و عنایت بیکران او!
شمس الدین محمد بن قارون میگوید:
در شهر حله مردی ضعیف البنیه، ریز و بد شکل زندگی میکرد، او ریش کوتاه موی زرد داشت، و صاحب حمامی بود، به همین جهت به ابو راجح حمامی معروف بود.
روزی به حاکم حله که مرجان صغیر نام داشت، خبر دادند که ابو راجح خلفای پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دشنام داده است.حاکم دستور داد تا او را دستگیر نمایند. وقتی او را دستگیر و نزد حاکم بردند. حاکم امر کرد او را تا حد مرگ کتک بزنند.
مأمورین حاکم او را از هر طرف میزدند، آنقدر زدند که صورتش به شدت زخمی شد، و دندانهای پیشین او شکست.
حاکم به این هم اکتفا نکرد دستور داد تا زبان او را بیرون کشیدند و با جوالدوز سوراخ کنند. شکنجه او همچنان ادامه یافت و (برای عبرت مردم قدرت نمایی و به اصطلاح نمایش غیرت مذهبی خویش) دستور داد که بینی او را سوراخ نموده و طناب زبر خشنی از آن عبور دهند و در کوچههای حله بچرخانند و در انزار مردم نیز او را ضرب و شتم نمایند.
مأمورین حاکم، دستور او را اجرا کردند، دیگر رقمی برای ابو راجح نمانده بود. هر که او را میدید، میپنداشت مرده است. با این حال، حاکم دست از سر او نکشید و دستور قتلش را صادر کرد.
عدهای که در صحنه حاضر بودند، گفتند: او پیرمرد سالماندی است و آنچه دید برایش کافی است همین حالا نیز مرده است. او را رها کنید که جان بکند. و خونش را به گردن مگیرید! و آنقدر اصرار کردند تا حاکم راضی شده و رهایش نمود.
بستگان ابو راجع، او را با صورت زخمی و زبان باد کرده که رغمی برایش نمانده بود به خانهاش برده و در اتاقی خواباندند، و همه یقین داشتند که ابو راجح همان شب خواهد مرد.
اما صبح هنگام، وقتی برای اطلاع از حالش به خانه او رفتند، دیدند ابو راجح با چهرهای سرخ ریش انبوه و پاک، قامت رسا و قوی و دندانهایی سالم، مانند یک جوان بیست ساله به نماز ایستاده است و هیچ اثری از وضع و حال بد شب گذشته و جراحات او دیده نمیشود.
مردم که بسیار تعجب کرده بودند، پرسیدند: ابو راجح! چه شده است؟
ابو راجح گفت: دیشب وقتی مرگ را در مقابل چشمانم دیدم، دلم شکست. زبان که نداشتم دعا کنم، در دل دعا کردم، و از مولایم امام زمان (علیه السلام) کمک طلبیدم.
وقتی تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، نوری فضای خانه را پر کرد. ناگهان جمال محبوبم امام زمان (علیه السلام) را مشاهده نمودم که دست مبارک را بر چهره مجروح من کشیده فرمود:
برای کسب روزی خانوادهات از خانه خارج شو! خداوند تو را عافیت بخشیده است.
صبح شد همین طور که میبینید، خود را دیدم.
خبر شفای او فورا همه جا پخش شد و به گوش حاکم رسید. حاکم او را احزار کرد. او که ابو راجح را دیروز آنطور دیده و امروز چنین مشاهده میکرد در جا خشکش زد و به شدت به هراس افتاد.
از آن زمان، در رفتار خود نسبت به شیعیان حله تغییر روش داد. حتی محل امارتش را که در مکانی که منسوب به امام زمان (علیه السلام) بود تغییر داده و از آن پس به جای اینکه پشت به قبله بنشیند، (به جهت احترام) رو به قبله نشست ! امام هیچ کدام از اینها به حال او سودی نکرد و او پس مدت کوتاهی مرد.(154)
جسارت نابینا؛ و عنایت مولا!
شمس الدین محمد بن قارون میگوید:
معمر بن شمس که معروف به مذور بود، یکی از نزدیکان و دوستان خلیفه به شمار میرفت. روستایی به نام برس به او تعلق داشت که آن را وقف سادات نموده بود.
نایب او که شیعه خاص بود، ابن خطیب نام داشت، خادم او شخصی به نام عثمان که سنی مذهب بود، به امور مایحتاج مصرفی او رسیدگی میکرد. بین ابن خطیب و عثمان همیشه مجادله اعتقادی وجود داشت.
روزی به اتفاق هم به حج مشرف شدند، در کنار مقام ابراهیم (علیه السلام) بودند که ابن خطیب رو به به عثمان کرد و گفت: بیا باهم مباهله کنیم. من نام کسانی را که دوست دارم یعنی حضرت علی، حسن و حسین (علیه السلام) را دستم مینویسم، تو نیز نام کسانی را که دوست داری یعنی ابوبکر، عمر و عثمان را بنویس. آنگاه با هم دست میدهیم.دست هر که سوخت، اعتقاد او باطل و دست آن که سالم ماندم اعتقادش بر حق است.عثمان این مباهله را نمیپذیرفت. حاضرین که از طبقه رعایا و عوام بودند، به او اعتراض نموده و سرزنشش کردند.
مادر عثمان که از محل شرفی شاهد صحنه بود، معترضین را به باد دشنام ناسزا گرفت و آن را تهدید کرد. در همان حال کور شد! وقتی متوجه شد که نمیتواند جایی را ببیند، دوستان خود را فرا خواند.
آنها چشمان او را برسی کردند، متوجه شدند که ظاهرا سالم است. اما جایی را نمیتواند ببیند. او را به حله بردند. خبر او در همه جا شایع شد.
پزشکان بغداد و حله را برای معاینه او حاضر کردند اما آنها نیز نتوانستند کاری انجام بدهند.
عدهای از زنان مومن حله به او گفتند: آن که تو را کور نموده است، قائم آل محمد (علیه السلام) است، اگر شیعه شوی و با دوستان او تولی داشته باشی و از دشمنانش تبری نمایی ما ضمانت میکنیم که خداوند سلامتی تو را باز خواهد گرداند، و بدون این، امکان ندارد که دوباره بینا شوی.
او نیز به این امر تن داده و راضی شد و به مذهب تشیع گروید.
زنان حله او را شب جمعه به محلی که منسوب به امام زمان (علیه السلام) بود. و در حله او را شب جمعه به محلی که منسوب به امام زمان (علیه السلام) بود و در حله قرار داشت، بردند و شب را به همراه او زیر قبه آن مکان شریف بیتوته نمودند.
هنوز چند ساعتی از شب نگذشته بود که ناگاه آن زن بیدار شده و از قبه بیرون آمد و چشمهای او کاملا سالم و نابیناییاش برطرف شده بود، یکی یکی زنان را بیدار کرده و لباسها و زینت آلاتشان را وصف مینمود.
آنها از شفای او مسرور شدند و حمد الهی را به جای آوردند، سپس کیفیت ماجرا را پرسیدند.
گفت: وقتی مرا تحت قبه شریف حضرت (علیه السلام) گذاشته و رفتند، هنوز چیزی نگذشته بود که احساس کردم که کسی دستش را روی دستم نهاد و گفت: برخیز خداوند تو را شفا عنایت فرمود.
چشمانم را گشودم همه چیز را میدیدم.قبه را دیدم که مملو از نور شده و در میان آن مردی ایستاده بود.گفتم: آقا جان! شما که هستید؟
فرمود:محمد بن حسن.
آنگاه ناگهان غایب شد.
زنها به اتفاق او از آن محل شریف خارج شده و خبر شفای او را در حله پخش نمودند.فرزندش عثمان نیز شیعه شد و اعتقاد او و مادرش خوب و محکم گردید.
این ماجرا مشهور شد و هر کس آن را میشنید نسبت به وجود امام زمان معتقد میشد(155)
به اذن خدا برخیز!
نجم الدین جعفر بن زهدری میگوید:
به بیماری فلج مبتلا شدم، پس از مرگ پدرم، مادر بزرگ پدریم کمر همت به علاج من بست، او با تمام توان به معالجه من پرداخت، ولی اثری نبخشید.
به او گفتند: از پزشکان بغداد کمک بگیر.
او از پزشکان دعوت به عمل آورد، و آنها مدتی طولانی در حله مرا تحت معالجه قرار دادند اما سودی نبخشید.
تا این که به او گفتند: او را به قبه شریف منسوب به امام زمان (علیه السلام) در حله ببر تا شفا یابد.
شبی همراه مادر بزرگم به زیر گنبد شریف حضرت (علیه السلام) مشرف شده و در آنجا بیتوته کرده بودم، ناگاه به دیدار حضرت موفق شدم.
حضرت رو به من کرد و فرمود: برخیز!
عرض کردم: آقا جان! یک سال است که نمیتوانم از جا برخیزم.
فرمود: برخیز ! به اذن خدا.
و مرا برای ساختن یاری نمودند
هنگامی که مردم از شفای من مطلع شدند چنان برای ملاقاتم هجوم آوردند که چیزی نمانده بود که کشته شوم.
آنها تمام لباسهایم را به عنوان تبرک تکه پاره کردند، و بر من لباس دیگر پوشانیدند، آنگاه به خانه بازگشتم، و لباس خود را عوض کرده و لباس آنها را برایشان فرستادم.(156)
اهل خیری افتاده؛ و عنایت مولا!
سید علی بن عبد الحمید میگوید:
سال 789 هجری است، خانهای که من در آن زندگی میکنم همسایه دیوار به دیوار بارگاه حضرت علی (علیه السلام) در نجف است. سالها پیش مردی در این خانه زندگی میکرد که مشهور به خیر و صلاح، و معروف به حسن مدللبود، و صاحب عیال و فرزند بود.
او در پی عارضهای فلج شده و قدرت تحرک خود را از دست داد.
مدت زیادی از این بیماری در رنج و زحمت به سر میبرد، شدت فلج او آن چنان بود که برای انجام امور ضروری خویش نیاز به همسر خود داشت، و همسر او کارهای ضروری او را انجام میداد، ولی در اثر طولانی شدن دوران بیماری، خانوادهاش از این زندگی به تنگ آمدند.
از سوی دیگر؛ چون او نمیتوانست کار کند و مخارج زندگی خود را تأمین نماید به همین خاطر بسیار مقروض شد.مشکلات جسمی و روحی او در خانه از یک سو، و احتیاج به مردم از سوی دیگر، او را در مقابل طلب کاران در وضعیت بدی قرار داده بود.
او در شبی از شبهای سال 720 هجری، همسر و فرزندانش را که همه در خواب بودند بیدار میکند. یک چهارم از شب گذشته بود، وقتی آنها با هراس بی میخیزند خانه را مملو از نوری خیره کننده مییابند و از او میپرسند: چه خبر است؟
او میگوید: امام زمان (علیه السلام) تشریف آورده و فرمود: ای حسین برخیز! عرض کردم: آقا جان! نمیبینید که نمیتوانم برخیز؟
حضرت دست مرا گرفته و از جا بلند نمود، حالا همین طور که میبینید صحیح و سالم هستم.
آنگاه حضرتت فرمود: من هر شب از این کوچه به زیارت جدم امیر المومنین (علیه السلام) میروم و تو هر شب آن را قفل کن!
عرض کردم: مطیع خدا و شما هستم و مولا جان!
آن گاه به زیارت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف بردند!
آن کوچه اکنون نیز در نجف مشهور است و مردم در مواقع مشکلات برای رفع گرفتاریهای خود برای آنجا نذر میکنند و به برکت وجود امام زمان (علیه السلام) هیچ گاه ناامید نمیشوند.(157)
ادامه مطلب
غربت و غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در شعر فارسی
بی قرار تؤام و در دل تنگم گِله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
بی تو هر لحظه مرا، بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گُسل زلزله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
دیدنت آرزوی روز و شب چلچله هاست
باز می پرسم از آن مسئلة دوری و عشق
و ظهور تو جواب همة مسأله هاست
«ابوالفضل نظری»
سخن ما با شما محبان و مُنتظران امام عصر، به وادی عشق کشیده شده است. وادی عشق، وادی پُر خطر و خونی است که مردان بسیاری در این میدان سپر افکنده اند و در مصاف با عشق، مقهور و مغلوب آن شده اند:
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد، قلم برخود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم و کاغذ درید
در نیاید، عشق در گفت و شنید
عشق دریاییست، قعرش ناپدید
قطره های بحر را نتوان شمرد
هفت دریا پیش آن بحر است خُرد
«دفاتر مختلف مثنوی معنوی مولوی»
راستی ما که هستیم؟ و چه داریم که این گونه سخن از عشق حضرت معشوق پرده نشین عجل الله تعالی فرجه الشریف می زنیم و بلند و رسا فریاد می زنیم که:
فاش می گویم و از گفتة خود دلشادم بندة عشقم و از هر دو جهان آزادم
«حافظ»
ما نمی دانیم و نمی توانیم شکر این نعمت را چگونه بجای بیاوریم که گِل ما را از باقی ماندة گلِ حضرت مهدی «روحی و ارواح العالمین له الفدا» سرشته اند.
ما خودمان خوب می دانیم که این عشق را به ما داده اند و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ما را از میان همة بندگان خدای سبحان را صلا زده است و سر سفرة کریمانة خویش نشانده است.
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم؟
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو مگر سایة لطفی به سروقتِ من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گُل من باشی و من خار تو باشم
هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وَقع ندارم که گرفتار تو باشم
هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم
گُذر از دست رقیبان نتوان کرد به کُویت
مگر آن وقت که در سایة زنهار تو باشم
مردمان عاشق گفتار من ای قبلة خوبان!
چون نباشند؟ که من، عاشق دیدار تو باشم
من چه شایستة آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم
در پی پاسخ به این پرسش بوده ایم که: ما کی؟ کجا؟ و چگونه؟ به شرف این عشق نایل آمده ایم؟ جواب آن بود که در واقعه ای به نام «عشق غایبانه» و در عالم ارواح، ما عاشق آفریده شدیم و ماجرای این عشقِ غایبانه تا عالم ناسوت کشیده شده است.
در خصوص ابعاد مختلفِ عشق غایبانه، سخن ها بسیار گفته ایم و امروز کلام خودمان را در این باره به حول و قوة الهی، ادامه می دهیم.
جذبة حضرت معشوق پرده نشین عجل الله تعالی فرجه الشریف:
یکی دیگر از ابعادِ عشقِ غایبانه، «جذبة نامرئیِ» حضرت دلدار «روحی وله الفدا» است. «جذبه» را اهل معنا، گاه «کشش» می گویند؛ و گاهی «برقِ عشق» و گاهی هم «کمند نامرئی» یار.
جناب حافظ که ـ خود از مجذوبانِ امام زمان «سلام الله علیه» است ـ «جذبه» را در برخی از ابیات عرضی و قدسی خود، «برقِ عشق» نامیده است:
دیدی ای دل که غمِ عشق دگر باره چه کرد؟
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد؟
برقی از منزل لیلی بدرخشید «سحر»
وه که با خرمن مجنونِ دل افگار چه کرد؟
برقِ عشق، آتش غم در دلِ حافظ زد و سخوت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد؟
«حافظ»
مرحوم حضرت علامة طباطبایی «رضوان الله تعالی علیه» ریشة عشق های غایبانه را «جذبة یار» می داند و معتقد است که تا این «جذبه» نباشد، پای هیچ سالکی به باغستان سبز عشق نمی رسد. ایشان در یکی از اشعار ناب عرفانی خویش، از «جذبه» به «کشش» نام برده است. در غزل عارفانه ـ عاشقانة حضرت علامة طباطبایی، از اسرار بسیاری پرده برداشته شده است:
مِهر خوبان، دل و دین از همه بی پروا بُرد
رُخ شطرنج نبرد آنچه رُخ زیبا بُرد
تو مپندار که مجنون سرِ خود مجنون شد
از سَمَک تا به سُهایش کشش لیلا بُرد
من به سرچشمه خورشید نه خود بُردم راه
ذرّه ای بودم و مهر تو مرا بالا بُرد
من خسی بی سروپایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دلِ دریا بُرد
جام صهبا به کجا بود و مگر دست که بود
که در این بزم بگردید و دل شیدا بُرد؟
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
با برافروخته رویی که قرار از ما بُرد
همه یاران به سر راه تو بودیم، ولی
خم ابروت مرا دید و زمن یغما بُرد
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها بُرد
تا عاشق شدن باید راه طولانی را طی کرد. یکی از مراحل عجیب و اسرارآمیز پیش از عاشقی، «جذبه» است. جذبه فراهم آوردنِ عشق است. اما خود این جذبه، دارای مراحل سه گانه ای است که اهل بشارت در کلمات اشارت آمیز خود، اسرار آن را با ما، در میان گذاشته اند. برای آشنایی با مراحل سه گانة مجذوبیت به محضر حضرت جلال الدین مولوی می رویم و از او می خواهیم که با ما به اندازة فکر و طاقت خودمان، سخن بگوید.
مراحل سه گانة مجذوبیت از دیدگاه مولوی:
جناب جلال الدین مولوی، در مثنوی معنوی، برای آشنایی و درک مفهوم بلند «مجذوبیت» با خوانندگان خود، با زبان تمثیل سخن گفته است.
1. مرحلة اول مجذوبیت (اثر و ردپای یار):
صیادی که برای شکار آهو به نخجیرگاه می رود، پس از گذشت و گذر بسیار و جست وجوی فراوان، سرانجام به صید خود نزدیک می شود و او را چند قدمی خویش می بیند.
صیدِ او، آهویی است که چابک رعنا و بسیار زیبا صیاد با دیدن چنین آهویی، اولاً: دلرُبوده ای او می گردد؛ ثانیاً: بی درنگ در پی شکار او می شود.
آهو آن قدر زیبا و دلرباست که دل از صیاد می رُباید و او را شیفته و شیدایی خود می گرداند. حالا دیگر صیاد فقط با پا نیست که به دنبال صید خویش است؛ او این را با دل طی می کند.
آهو که لحظاتی به جلوه درآمد و با حرکات دلفریب خویش، دل از کف صیاد برد، با چابکی و چالاکی از صحنة صید می گریزد و از چشم صیاد ناپدید می شود. اما صیاد؛ فقط صیاد نیست؛ دل از دست داده ای است که اختیار دلش با خودش نیست.
همه یاران به سر راه تو بودیم، ولی خم ابروت مرا دید و زمن یغما بُرد
«علامه طباطبایی»
آنچه اکنون از صید و از آن آهوی خوش خرام در نزد صیاد دلِ از دست داده باقی مانده است، ردپایی است که از او روی زمین حک شده است. آهو رفته است، ولی اثر پای او و رَد پای او روی زمین باقی مانده است. با دیدن رد پای آهو، جانی در بدن کم رمق صیاد دمیده می شود. او عزمْ جزم می کند که آن رد پا را دنبال کند و در جست وجوی آهو، دست از طلب ننشیند تا سرانجام بتواند صید خود را در آغوش کشد.
جناب لسان الغیب، حافظ شیرازی، از مجذوبان سالک و از صیدشدگان وادی حضرت محبوب پرده نشین است. تمامی مراحل سه گانه مجذوبیت را با همة جاذبه های نامرئی و مردافکنش، تجربه کرده است. بعضی از غزل های ناب و نایاب او شرح حال مراحل سه گانة مجذوبیت است. غزلی را که در زیر می خوانید، مربوط به مرحلة اول مجذوبیت است. مرحله ای که حافظ در کمند جذبة یار می افتد و حضرت معشوق از وی دلرُبایی می کند:
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بی کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگسِ او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جانسوز
طبیبم قصدِ جانِ ناتوان کرد
بدانسان سوخت چون شمعم که بر من
صُراحی گریه و بر بط فغان کرد
صبا گرچاره داری وقت وقتست
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جانِ حافظ آن نکردی
که تیر چشمِ آن ابرو کمان کرد
«حافظ»
ادامه مطلب
غایت حرکت انسان 250 ساله
حقيقت اين است كه شيعيان وقتى منتظر مهدى موعودند، منتظر آن دست نجات بخش هستند و در عالم ذهنيات غوطه نمى خورند؛ يك واقعيتى را جستجو مىكنند كه اين واقعيت وجود دارد. يك انسان واقعى، مشخص، با نام معين، با پدر و مادر مشخص و در ميان مردم است و با آنها زندگى مى كند..
« بسم الله الرحمن الرحیم »
مهدویت اعتقادی برای تمام امم
اصل مهدويت مورد اتفاق همهى مسلمان هاست. اديان ديگر هم در اعتقادات خودشان، انتظار منجى را در نهايت زمانه دارند؛ آنها هم در يك بخش از قضيه، مطلب را درست فهميده اند؛ اما در بخش اصلى قضيه كه معرفت به شخص منجى است، دچار نقص معرفتند. شيعه با خبر مسلّم و قطعى خود، منجى را با نام، با نشان، با خصوصيات، با تاريخ تولد، مى شناسد.
خصوصيت اعتقاد ما شيعيان اين است كه اين حقيقت را در مذهب تشيع از شكل يك آرزو، به صورت يك واقعيت موجود تبديل كرده است. حقيقت اين است كه شيعيان وقتى منتظر مهدى موعودند، منتظر آن دست نجات بخش هستند و در عالم ذهنيات غوطه نمى خورند؛ يك واقعيتى را جستجو مىكنند كه اين واقعيت وجود دارد. يك انسان واقعى، مشخص، با نام معين، با پدر و مادر مشخص و در ميان مردم است و با آنها زندگى مى كند. اين، خصوصيتِ عقيده ى ما شيعيان است.
آنهائى هم كه از مذاهب ديگر اين عقيده را قبول ندارند، هيچوقت نتوانستند دليلى كه عقل پسند باشد بر رد اين فكر و اين واقعيت، اقامه كنند. همهى ادلهى روشن و راسخ كه بسيارى از اهل سنت هم آن را تصديق كرده اند، به طور قطع و يقين از وجود اين حجت خدا، -با همين خصوصياتى كه من و شما مى شناسيم- حكايت مى كند و شما در بسيارى از منابع غير شيعه هم اين را مشاهده مى كنيد.
وجود امام زمان استمرار حرکت انبیاء
يك نكته اين است كه وجود مقدس حضرت بقية اللّه (أرواحنا فداه) استمرار حركت نبوتها و دعوتهاى الهى است از اول تاريخ تا امروز؛ اين، بدين معناست كه آن حركت عظيم نبوتها، آن دعوت الهى بهوسيلهى پيامبران، در هيچ نقطه اى متوقف نشده است.
بشر به پيامبر و به دعوت الهى و به داعيان الهى احتياج داشته است و اين احتياج تا امروز باقى است و هرچه زمان گذشته، بشر به تعاليم انبيا نزديكتر شده است. آن داعيان الهى، امروز سلسله شان قطع نشده است و وجود مقدس بقية اللّه الاعظم (أرواحنا فداه) ادامه ى سلسله ى داعيان الهى است، كه در زيارت آل ياسين مى خوانيد: «السّلام عليك يا داعي اللّه و ربّانى آياته». یعنی شما امروز همان دعوت ابراهيم، همان دعوت موسى، همان دعوت عيسى، همان دعوت همه ى پيغمبران ومصلحان الهى و دعوت پيامبر خاتم را در وجود حضرت بقية اللّه مجسم مى بينيد. اين بزرگوار، وارث همه ى آنهاست و دعوت و پرچم همه ى آنها را در دست دارد و دنيا را به همان معارفى كه انبيا در طول زمان آورده اند و به بشر عرضه كرده اند، فرامى خواند. اين، نكته ى مهمى است.
معنای انتظار فرج
نكته ى بعدى در باب مهدويت، انتظار فرج است. انتظار فرج يك مفهوم بسيار وسيع و گسترده اى است. يك انتظار، انتظارِ فرجِ نهايى است؛ يعنى اينكه بشريت اگر مى بيند كه طواغيت عالم ترك تازى[1] مى كنند و چپاولگرى مى كنند و افسارگسيخته به حق انسانها تعدى مى كنند، نبايد خيال كند كه سرنوشت دنيا همين است؛ و بايستى به همين وضعيت تن داد؛ نه، بداند كه اين وضعيت يك وضعيت گذراست- «للباطل جولة»- و آن چيزى كه متعلق به اين عالم و طبيعت اين عالم است، عبارت است از استقرار حكومت عدل؛ و او خواهد آمد.
انتظار فرج و گشايش، در نهايت دورانى كه ما در آن قرار داريم و بشريت دچار ستمها و آزارهاست، يك مصداق از انتظار فرج است، ليكن انتظار فرج مصداقهاى ديگر هم دارد. وقتى به ما مى گويند منتظر فرج باشيد، فقط اين نيست كه منتظر فرج نهايى باشيد، بلكه معنايش اين است كه هر بنبستى قابل گشوده شدن است. فرج، يعنى اين؛ فرج، يعنى گشايش.
مسلمان با درسِ انتظار، فرج مى آموزد و تعليم مىگيرد كه هيچ بن بستى در زندگى بشر وجود ندارد كه نشود آن را باز كرد و لازم باشد كه انسان نااميد دست روى دست بگذارد و بنشيند و بگويد ديگر كارى نمى شود كرد؛ نه، وقتى در نهايتِ زندگىِ انسان، در مقابله ى بااينهمه حركت ظالمانه و ستمگرانه، خورشيدِ فرج ظهور خواهد كرد، پس در بن بستهاى جارى زندگى هم همين فرج متوقّع و مورد انتظار است. اين، درس انتظار واقعى به همه ى انسانهاست؛ لذا انتظار فرج را افضل اعمال دانسته اند؛ معلوم مى شود انتظار، يك عمل است، بى عملى نيست.
بنابراين، هم بايد منتظر فرج نهايى بود، هم بايد منتظر فرج در همه ى مراحل زندگى فردى و اجتماعى بود. اجازه ندهيد يأس بر دل شما حاكم بشود، انتظار فرج داشته باشيد و بدانيد كه اين فرج، محقّق خواهد شد؛ مشروط بر اينكه شما انتظارتان، انتظار واقعى باشد، عمل باشد، تلاش باشد، انگيزه باشد، حركت باشد.
انسانی که به زندگی عمومی بشر با نگاه کلان نگاه می کند، بهطور طبیعی حالت انتظار دارد. انتظار یعنی قبول نکردن وضع موجود زندگی انسان و تلاش برای رسیدن به وضع مطلوب؛ که مسلم این وضع مطلوب با دست قدرتمند ولی خدا،حضرت حجت بن الحسن، مهدی صاحب زمان تحقق پیدا خواهد کرد.باید خود را برای اینچنین شرایطی آماده کنیم.
تشکیل نظام جمهوری اسلامی یکی از مقدمات این حرکت عظیم تاریخی است.هر اقدامی درجهت استقرار عدالت، یک قدم به سمت آن هدف والاست.
خصوصیات جامعه مهدوی
جامعه مهدوی همان جامعه ای است که همه پیامبران برای تأمین آن در عالم ظهور کردند. امام زمان جامعه اش را بر چند پایه بنا می کند؛ اولا بر نابود کردن و قلع و قمع کردن ریشه های ظلم و طغیان. ثانیا بالا رفتن سطح اندیشه انسان ها. ثالثا در آن روز همه نیروهای طبیعت و همه نیروهای انسان استخراج می شود، چیزی در بطن زمین باقی نمی ماند که بشر از آن استفاده نکند. رابعا اینکه محور در دوران امام زمان، فضیلت و اخلاق است.
غایت، جامعه آرمانی مهدوی است با همان خصوصیاتی که گفتم. پس ما هم باید مقدمات را همان جور فراهم کنیم.
ادامه مطلب
غایت گرایی مهدوی
این روزها ، همه جا صحبت از صلح جهانی است و بعضی ها هم، چنان خود را هواخواه صلح و آرامش جلوه می دهند که اگر بصیرت را از نگاهمان برگیریم ، بی شک برده ای خواهیم بود در دستان استعمار جهانی!
صلح جهانی که این قدر از آن دم زده می شود و معمولا این شعارها در دهان بزرگترین جلّادهای دنیا جویده می شود ، فقط در صورتی ممکن است که ظلم جهانی نباشد. صلح جهانی در کنار ظلم جهانی ممکن نیست.پیش شرط هر نظم جهانی و هر صلح جهانی ، عدل جهانی است. تا مهدی ( عج ) نیاید ، به آن نِصاب بلند عدالت جهانی نخواهیم رسید.
اما تا بشریت هم تشنه ی عدالت جهانی نشود و به معنی واقعی کلمه ، منتظر مهدی ( عج ) نباشد و منتظر عدالت نشود و مقدار دیگری کلافه تر نشود و از ایدئولوژی های بشری خسته تر نشود و از «عدالت نسبی » به سمت اجرای « عدالت مطلق » یعنی مهدویّت حرکت نکند، آری تا این اتفاقات نیفتد ، مهدی ( عج ) نخواهد امد.
حال یک پرسش : این نوع غایت شناسی ، این نوع فرجام گرایی تاریخی و جهانی که ما از آن تعبیر به مهدویت می کنیم ، مستقیما به زیان چه کسانی در دنیاست؟ این فکر ، به ضرر چه کسانی است؟
به زیان مافیای قدرت و ثروت جهانی است. فکر مهدویت ، تهدید مافیای قدرت و ثروت در سراسر دنیاست ولذا دشمن ترین محافل با فکر مهدویت و انقلاب و عدالت جهانی و حکومت عدل بین المللی و با مفهوم انتظار مثبت - « یعنی انتظار فعال» نه انتظار منفی – همین اربابان زر و زور جهان هستند که فرهنگ محافظه کاری و حفظ وضع موجود دنیا را تئوریزه و به بشر تلقین می کنند که آقا تاریخ ، پایانی جز همین وضع موجود را ندارد.
فوکویاما ، نظریه پرداز برجسته ی غربی و آمریکایی ژاپنی الأصل ، که جزء تئورسین های متأخّر نظام سرمایه داری لیبرال است و سایر تئورسین ها ی رژیم حقوقی ، اقتصادی و سیاسی ، چون پوپر که در مصاحبه اش با اشپیگل می گوید از مدینه ی فاضله و عدلت جهانی دیگر حرف نزنید ، اینها خزعبلات است ، زیرا مدینه ی فاضله و سقف تاریخ ، همین جامعه ی ایالات متحده ی آمریکاست، جامعه ای که بزرگترین منبع درآمدش ، سلاح های کشتار جمعی شیمیایی ، هسته ای ، میکروبی و « هالیوودی » است . یعنی سکس ، خشونت و مواد مخّدر بزرگترین منبع درآمد ملّی ایالات متحده است واین مدینه ی فاضله و پایان تاریخ است.
دنبال کدام پایان برای تاریخ هستیم؟!
این فکر و تئوری نظام لیبرال سرمایه داری القا می کند که نظام لیبرال سرمایه داری ، پایان تاریخ است و مهدی (عج ) دروغ است وانتظار عدالت ، انتظار عبثی است و جهان سر و ته معقولی ندارد و تاریخ ، اصولا جهت و غایتی ندارد و خلاصه شما را سر کار گذاشته اند و اصلا عدالت ، امری مهمل در این فرهنگ است. پس هر کس له شد، شد و هر کس هر چه کرد ، کرد . تقدیر شما مستضعفان عالم را در مراکز سرمایه و ستم می نویسند و هیچ کس در کنار شما نیست. شما محرومان دنیا تنهایید و مبادا خیالات برتان دارد که مهدی ( عج ) خواهد آمد و باید زمینه را آماده کنیم وباید به سمت عدالت حرکت کنیم تا او بیاید! مهدی ( عج ) دروغ تاریخی است و شما برده ها باید به همین زنجیر هایی که به گردن شما انداخته ایم افتخار بکنید.
این ایدئولوژی لیبرال سرمایه داری است که نه تنها با انتظار عدالت ، بلکه با مفهوم عدالت هم مخالف است، آنان « حق و ذی حق » را صرفا اموری قراردادی می دانند و نسبت به هر گونه داوری ارزشی درخصوص جهت جهان و این که جهان ، جهت و غایتی دارد ، آلرژی دارند و یکی ، دو قرن است که سعی کردند اصلا عقربه ی قطب نمای تاریخ را از جا بکنند که یعنی ببینید تاریخ به سمت خاصی در حرکت نیست و پشت جامعه ی جهانی و حیات بشری غایت الهی نخوابیده و وقتی غایات و اهداف درست را گم و گور کردند، خود بشریت هم گم و گور خواهد شد و به نهلیزم می رسد و آن وقت است که همه چیز مخلوطی از واقعیت و تخیل خواهد بود و در این فضاست که جوامع ضعیف تر سیبل برای جوامع قوی تر و هدفی خوب برای اربابان زر و زور و تزویر در دنیا می شوند.
برگرفته از: کتاب " مهدی (عج) ، ده انقلاب در یک انقلاب - حسن رحیم پور ( ازغدی ) "
ادامه مطلب
عیسی بن مریم به امامت او نماز میگذارد
در روایتی طولانی ازابوسعید خدری آوردهاند که پیامبر گرامی(ص) به دخت گرانمایهاش فاطمه علیهاالسلام فرمود:
یا بنیة! انا اعطینا - اهل البیت - سبعاً یعطها احد قبلنا:
1- نبینا خیر الانبیاء و هو بعلک.
2- و وصینا خیر الاوصیاء وهو بعلک.
3- و شهیدنا خیر الشهداء و هو عم البک حمزة.
4- و منا من له جناحان خضیبان یطیر بهما فی الجنة و هو ابن عمک جعفر.
5 و 6- و منا - والله الذی لا اله الا اهو - مهدی هذه الامة الذی یصلی خلفه خلفه عیسی بن مریم - ثم ضرب بیده علی منک الحسین علیه السلام فقال -: من هذا ثلاثاً - ای قال علیه السلام من هذا ثلات مرات -
د(110)خترم! به ما خانواده هفت نعمت ارزانی گردید که به هیچ کس ارزانی نگردید اینها عبارتند از:
1- پیامبر این امت، بهترین پیامبران است که پدر توست.
2- وصی او بهترین اوصیاء است که همسر تو علی علیه السلام است.
3- شهید ما بهترین شهیدان راه خداست که عموی پدرتحمزه است.
4- و آن کسی که به او دو بال خونرنگ داده شد تا بسوی بهشت پر کشد و نیز بوسیله او در بهشت پرواز میکند از ماست و او پسر عمویت جعفر طیار است.
5 و 6- و دو نواده گرانقدر حسن و حسین از ما هستند.
7- و بخدایی که جز او خدایی نیست سوگند که مهدی این امت از ماست. همو که عیسی بن مریم به امامت او نماز میگذارد.
آنگاه پیامبر با دست مبارک بر شانه حسین علیه السلام زد و سه بار فرمود: مهدی از نسل این است، آری! این.
در کتاب یکی از علمای اهل سنت این عبارت آمده است که: آن حضرت دست بر شانه حسین علیه السلام نهاد و فرمود:
من هذا مهدی هذه الامة.(111)
ادامه مطلب
عهــــدی که با امام زمان بستیم!
اگر به شیعیان ما توفیق یكدلی در وفا به عهدی كه بر عهده آنهاست، عطا میشد، یمن لقای ما از ایشان به تأخیر نمیافتاد و سعادت مشاهده ما همراه با «حقّ معرفت» برایشان حاصل میشد.
حضرت ولی عصر عج
پایبند نبودن به عهد و پیمان
بیشكّ، همه انسانها به مروّت و جوانمردی علاقهمندی نشان داده و همگان این نكته را پذیرا هستند كه انسان باید نسبت به تعهّدات خود پایبندی داشته باشد، و بر سر قرار و تعهّد خود وفادار بماند و بی قیدی در وفای به عهد و پیمان، چه پیمان با خدا و چه پیمان با خلق خدا، از جدّیترین موانع در راه وصال مهدی موعود (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) میباشد، که در این فرصت به بررسی آن میپردازیم:
الف) فراموشی عهد و پیمان با خداوند:
خداوند متعال بر وفای به عهد و پیمانهای خود تأكید ورزیده و از بندگان خود خواسته كه به او وفادار باشند تا او هم به عهد خویش وفا كند: «اوفوا بعهدی اوف بعهدكم»؛1 به عهد و پیمان من پایبند باشید، تا كه به عهد و پیمانم با شما وفادار باشم.
یكی از نامههائی كه از جانب حضرت ولیّعصر (ارواحنا فداه) كه از طریق شیخ مفید (رحمه الله)2 به دست ما رسیده این توقیع مبارك و شریف است. پیش از هر توضیح، ترجمه كاملی از بیان امام (علیه السلام) آوردهایم تا خواننده خود بیشتر به تدبیر و تدبّر درباره آن نوشته بیندیشد. واقع این كه، بیان آن ولیّاللهالاعظم (سلام الله علیه) بسیار جامع و مانع است، بنابراین، آن را تقطیع نكرده و تحت عناوین گوناگون قرار ندادهایم تا از ابلاغ پیراسته سخن امام (روحیفداه) چیزی كاسته نگردد:
به نام خداوند بخشنده مهربان. اما بعد، سلام خداوند بر تو ای دوست با اخلاص در دین كه در اعتقاد و یقین به ما (نسبت به دیگران) امتیاز داری. در منظر تو خداوندی را كه جز او خدایی نیست سپاس گزارده، از او درود و رحمت بر آقا و مولای پیامبران حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) و نیز خاندان پاكش را خواستاریم.
پروردگار توفیقت را برای یاری حق دوام بخشد! و پاداش تو را به خاطر سخنانی كه با صداقت از جانب ما میگویی افزون گرداند! تو را آگاه میكنیم كه به ما اجازه داده شده است كه تو را به شرافت و افتخار مكاتبه مفتخر سازیم و موظف كنیم كه آنچه به تو مینویسیم به دوستان ما كه نزد تو میباشند، برسانی. خداوند به اطاعت از خود، عزیز و گرامیشان بدارد! و با حراست و عنایت خود امورشان را كفایت نماید! و مشكلاتشان را برطرف سازد! پس تو ـ كه خداوند با یاری خویش در برابر دشمنانش كه از دینش خارج شدهاند، تأییدت نماید ـ به آنچه كه یادآور میشویم متوجه و آگاه باش و در رساندن آن به كسانی كه اعتماد به آنها داری، بر طبق آنچه كه برای تو ـ اگر خدا بخواهد ـ ترسیم و تعیین میكنیم عمل نما!
گرچه هم اكنون در مكانی دور از جایگاه ستمگران سكنی گزیدهایم- چرا كه خداوند صلاح ما و شیعیان با ایمانمان را مادامی كه حكومت دنیا به دست تبهكاران باشد، در این كار به ما ارایه فرموده است- ولی در عین حال از تمام آنچه بر شما میگذرد، آگاهیم و چیزی از اخبار و احوال شما بر ما پوشیده و مخفی نیست.
همچنین از خطاها و لغزشهایی كه گذشتگان صالح از آن دوری میكردند، ولی بسیاری از شما مرتكب آن شدهاند نیز باخبریم. اینان عهد و میثاق مأخوذ خویش را چنان پشت سر انداختهاند كه گویا از آن آگاه نیستند. (با تمام این احوال) ما هرگز شما را رها نكرده و یادتان را از خاطر نبردهایم؛ كه اگر جز این بود و توجهات ما به شما نبود، بلاها و مصیبتها بر شما فرود میآمد و دشمنان شما را ریشهكن میكردند.
پس، از خداوند بترسید و تقوای الهی پیشه كنید و ما را یاری رسانید، تا از فتنهای كه به شما روی آورده است شما را نجات بخشیم؛ فتنه و آشوبی كه هر كس زمان مرگش رسیده باشد، در آن هلاك شود. و آن فتنه، نشانة نزدیكشدن حركت و جنبش ما و آگاهی شما از امر و نهی ما است. و خداوند نور خود را تمام خواهد كرد، گرچه مشركان را خوش نیاید. (در آن فتنه) از آتش جاهلیت كه گروههای اموی برای هراسانسازی گروه هدایتشده برافروختهاند، ایمن بمانید. در آن فتنه، من عهدهدار نجات كسی هستم كه برای خود مقام و جای¬گاهی نجوید و در عیبجویی و كناره گیری از آن فتنه به راهی پسندیده گام گذارد.
از حادثهای كه به هنگام فرا رسیدن ماه جمادیالاولی در همین سال روی خواهد داد عبرت گیرید و از خوابی كه شما را فرا گرفته است، برای حوادث بعدی بیدار شوید. به زودی از آسمان، نشانهای روشن و آشكار و از زمین نیز علامتی همانند آن برای شما پدیدار میشود. در مشرق زمین، حوادثی حزنانگیز و اضطرابآور روی خواهد داد و بعد از آن، گروههایی كه از اسلام روی گردانیده و خروج كردهاند، بر عراق سلطه پیدا خواهند كرد. بر اثر بدكاری و سوء اعمال آنان، اهل عراق دچار سختی معیشت میگردند. پس از مدتی، با نابودی طاغوتی از اشرار، ناراحتیها برطرف میشود و سپس پرهیزكارانِ نیكوكار از هلاكت او شاد میگردند.
كسانی كه از گوشه و كنار دنیا به حج میروند، به تمام آرزوها و اهداف خود میرسند. و ما را در آسان نمودن حج ایشان طبق دلخواهشان، برنامهای است كه بر اساس نظم و ترتیب و انسجام ظاهر میگردد.
پس هر یك از شما باید كاری كند كه وی را به محبت و دوستی ما نزدیك مینماید؛ و از آنچه كه باعث نزدیكی به كراهت و خشم ما است دوری گزیند؛ زیرا امر ما به طور ناگهانی فرا میرسد. در آن هنگام دیگر توبه و بازگشت سودی ندارد و پشیمانی از گناه، كسی را از كیفر ما نجات نمیبخشد. خداوند راه رشد و هدایت را به شما نشان دهد! و به رحمت خود، وسایل توفیق را به آسانی برایتان فراهم فرماید.3
در این نامه ارزشمند، امام زمان (سلام الله علیه) چند مانع را یادآوری فرموده و همگان را از آن بر حذر داشتهاند:
- عهد و پیمان خویش را با خدا و اولیای او نشكنید؛
- خود را در شعلة فتنهها و آشوبها نیندازید؛
- به اموری كه موجب ناخوشنودی امام است روی نیاورید.
ب) بی وفایی در عهد و میثاق با امام زمان (سلام الله علیه):
یكی از حقوق مسلّمی كه بایستی نسبت به وجود مقدس امام زمان ارواحنا فداه رعایت كنیم، وفای به عهد و پیمانی است كه خداوند متعال بر عموم آدمیان و به ویژه بر اهل ایمان واجب گردانیده است: «وَ قَد أَخَذَ مِیثَاقَكُم إِن كُنتُم مُؤمِنینَ»؛4 و اگر آماده ایمان آوردن هستید، خداوند از شما عهد و پیمانی (فطری) گرفته است.
خداوند متعال، دو گونه عهد و پیمان را ویژه امام زمان (سلام الله علیه) بر عهده ما قرار داده است:
1. عهد و پیمان عام؛ و آن عبارت است از پیمانی عمومی كه به مقتضای فطرت در نهاد تمام آدمیان به ودیعت نهاده شده است؛ چنانكه در زیارت آل یاسین به ساحت قدسی ولیّ عصر (ارواحنا فداه) این گونه تقدیم سلام میكنیم: «السَّلامُ عَلَیكَ یَا میثَاقَ اللَّهِ! الّذِی أَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ»؛5 سلام بر تو ای عهد و پیمان خدا! كه خداوند آن را بر خلق خویش محكم و مؤكّد ساخته است.
2. عهد و پیمان خاص؛ كه آن عبارت است از عهدی ویژه كه در واقع نوعی بیعت با امام (سلام الله علیه) است. حضرت مولی الموحدین علی (علیه السلام) میفرماید:... «وَ أمَّا حَقِّی عَلَیكُم فَالوَفَاءُ بالبَیعَةِ»؛6 و اما حق من بر شما، وفای شما به عهد و بیعتی است كه با من دارید. هر اندازه این نعمت والا یعنی عهد و بیعت با امام (سلام الله علیه) بیشتر مورد توجه قرار گیرد و از آن سپاس و شكرگزارده شود نعمت بهرهگیری از وجود مبارك امام (سلام الله علیه) بر مردم و رعایای آن حضرت افزوده میگردد تا كه انسان تحت ولایت بیشتر و تدبیر قویتر امام (سلام الله علیه) قرار گیرد. دعای عهد امام معصوم (علیه السلام) به ما این گونه آموخته است كه هر صبحگاهان قبل از هر كار و بعد از انجام فریضه صبح بگوییم:
«اَلّلهُمَّ إنّی اُجَدَّدُ لَهُ فی صَبیحَةِ یَومی هذا وَ ما عِشْتُ مِنْ اَیّامی عَهْداً وَ عَقداً وَ بَیْعَةً لَهُ فی عُنُقی لا اَحُولُ عَنْها وَ لا اَزُولُ اَبَداً ...»؛7 پروردگارا! من در صبح امروز و هر روزی كه زندهام، با امام خود تجدید عهد و پیمان میكنم. بیعت آن بزرگوار را بر گردن خویش تجدید مینهم و از آن بازنمیگردم و هرگز آن را (از صفحة دل) پاك نمیسازم.
بیانی از حضرت امام عصر (ارواحنا فداه) را مورد تأكید قرار میدهیم تا روشن شود وفای به این عهد و پیمان الهی است كه راه وصال را در اوج مرتبة كمال میسّر میسازد. آن حضرت در توقیعی كه به افتخار شیخ مفید (اعلی الله مقامه الشریف) صادر كردهاند، میفرمایند:
«وَ لَو أَنَّ أَشیَاعَنَا وَفَّقَهُمُ اللَّهُ لِطَاعَتِهِ عَلَی اجتِمَاع مِنَ القُلُوبِ فِی الوَفَاءِ بِالعَهدِ عَلَیهِم، لَمَا تَأَخَّرَ عَنهُمُ الیُمْنُ بِلِقَائِنَا، وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعَادَةُ بِمُشَاهَدَتِنَا عَلَی حَقَّ الْمَعْرِفَةِ و صِدْقِهَا مِنْهُم بِنَا»؛ اگر شیعیان ما كه خداوند آنها را در طاعت خویش موفق بدارد، در وفای به عهدی كه بر عهده ایشان است، یكدل و متّحد اجتماع میكردند، خجستگی دیدار ما از ایشان به تأخیر نمیافتاد و سعادت دیدار ما، همراه با كمال و معرفت و درستی شناخت ما، زودتر به ایشان میرسد.
از جمله نكات قابل توجه در كلام نورانی امام (سلام الله علیه)، تأكید بر ملاقاتِ همراه با معرفت واقعی است؛ ملاقاتی كه بر وفای به عهد آن حضرت موكول شده است.
بسیار سزاست كه به این بیان امام با دیده عظمت و دقت بنگریم: اگر به شیعیان ما توفیق یكدلی در وفا به عهدی كه بر عهده آنهاست، عطا میشد، یمن لقای ما از ایشان به تأخیر نمیافتاد و سعادت مشاهده ما همراه با «حقّ معرفت» برایشان حاصل میشد. «حق معرفت» نكتهای نیست كه از آن به زودی بگذریم. به واقع حق معرفت امام (سلام الله علیه) هیچ گاه برای امثال ما حاصل نمیشود. در این باره در روایتی محكم با سندی قطعی از امام پنجم حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) اینگونه آمده است:
«اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لایُوصَفُ وَ كَیْفَ یُوصَفُ؟ وَ قالَ فی كِتابِه وَ ما قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ، فَلا یُوصَفُ بِقَدَرٍ اِلّا كانَ اَعْظَمُ مِنْ ذلِكَ، وَ اِنَّ النَّبِیَّ لایُوصَفُ ... وَ اِنّا لانُوصَفُ، وَ كَیْفَ یُوصَفُ قَوْمٌ رَفَعَ اللهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ هُوَ الشَّكُّ؟ ...»؛8 خداوند متعال قابل وصف نیست، همان گونه كه خداوند در كتابش فرمود: قدر خداوند را آن گونه كه هست كسی نداند، پس به اندازهای دانسته نشد مگر آنكه از آن بزرگتر است و ... نیز پیامبر به وصف نیاید ... و ما (ائمه اطهار علیهم السلام) توصیف نشویم؛ چگونه قومی را بتوان توصیف كرد در حالی كه خداوند از آنها هر پلیدی را كه همان شك باشد زدوده است؟!...
بنابراین شناخت امام (سلام الله علیه) آن گونه كه حق معرفت به ساحت قدس الهی او باشد، كاری سهل و شدنی نیست. اما در این توقیع شریف، امام زمان (سلام الله علیه) فرمودهاند: وفای به عهد، موجب رسیدن به معرفت حقیقی امام (سلام الله علیه) است. قدر این معرفت را كه كمال علم و دانش در آن است، باید سخت پاس داشت و از خدایتعالی آن را طلب كرد. اگر كسی به این مقام رسید، تا میتواند باید سجده شكر به جای آورد.
نكته حائز اهمیت دیگر، این كه فرمود: عَلَی اجتِمَاعٍ مِنَ القُلُوبِ فِی الوَفَاءِ بِالعَهدِ عَلَیهِم؛ اگر وفای به عهد جمعی را شیوه خود قرار دهند به یمن این دیدار مملو از معرفت نائل می آیند. پس ای عزیز! تنها راه مرو! بلكه دیگران را راهبر باش تا همه با هم شویم. ای كاش همه ما با هم بر این صراط گام می نهادیم و یكدله وفای او را به جان و دل پذیرا بودیم تا شرائط رسیدن به اوج كمال بر همه ما حاصل گردد.
ج) سهلانگاری در عهد و پیمان با دیگران:
وفای به عهد و پیمانی كه با دیگران میبندیم، از دستورهای اخلاقی مؤكّد در اسلام است تا جایی كه سهل انگاری در آن، از آسیبهای بزرگ اخلاقی شمرده شده و بی وفایی به میثاقهای مردم به تنهایی میتواند ارتباط انسان را با خداوندمتعال بر هم بزند تا آن جا كه راه دیدار امام را بر انسان مسدود سازد.
نكته این است كه نسبت به بندگان خداوند و مراعات حق و حقوق آنها قول و قرار به آنها و وقت آنها باید سخت دقّت كرده و مراعات آن را داشت تا كه انشاءالله این فضیلت اخلاقی در جان ما بنشیند و خود توفیقی دیگر را به همراه بیاورد.
مراعات ظرافتهای اخلاقی بیتردید در تكامل انسان سالك، نقشی جدی و اساسی دارد. چنانكه سهلانگاری در امور اخلاقی نیز تنزلآور و دوركننده از مقام قرب الهی است. در این فراز به گوشهای از بیان استاد حضرت آیتالله حسنزادة آملی (دامعزّهالعالی) میپردازیم. ایشان پس از نقل خاطرهای آموزنده را این گونه نگاشتهاند:
آری! در این راه، ناهمواریها، دستاندازها، پیچوخمها و خطرهای زیادی هست كه سالك باید هشیارانه مواظب و مراقب خود باشد و تمام اعضا و جوارح خود را همیشه كنترل نماید. 9
------------------------
پی نوشت ها:
1. بقره (2)، 40.
2. لازم به یادآوری است كه برخی معتقدند در طول 30 سال، 30 نامه و توقیع شریف از ناحیة مقدس امام عصر سلام الله علیه برای شیخ مفید اعلیاللهمقامه صادر شده است كه هر یك از این توقیعات دربردارندة پیامها و عبرتهایی گرانبهاست؛ ر.ك: لقمانی، احمد، شیخ مفید (معلم امت)، ص 36 .
3. طبرسی، الإحتجاج، ج 2، ص 596، و نیز بحارالأنوار، ج 53، ص 175.
4. حدید، (57)،8.
5. محدث قمی، كلیات مفاتیح الجنان، در زیارت حضرت صاحبالامر ، فرازی از زیارت آل یاسین.
6. نهجالبلاغه ترجمه فولادوند، خط 34، ص 58.
7. محدث قمی، ، دعای عهد امام زمان
8. محمد بن یعقوب كلینی، اصول كافی، ج 2، كتاب الایمان و الكفر، باب المصافحه، ح 16. برای شرح و توضیح بیشتر درباره این حدیث ر.ك: امام خمینی، چهل حدیث، ح 31، ص 451ـ 465.
ادامه مطلب
عید و لباس بهشتی
ابو عبداللَّه نیشابوری در کتاب أمالی خود به نقل از حضرت علیّ ابن موسی الرّضا علیهماالسّلام آورده است:
در یکی از عیدها که امام حسن و حسین علیهماالسّلام لباس مرتّبی به تن نداشتند، به مادرشان، حضرت زهراء علیها السّلام اظهار داشتند: مادرجان! بچّههای مدینه برای عید لباس نو پوشیده و خود را زینت کردهاند؛ ولی ما چیزی نداریم و برهنهایم، چرا ما را لباس نو نمیپوشانی و زینت نمیکنی؟
حضرت زهراء علیها السّلام فرمود: عزیزانم! لباسهای شما نزد خیّاط است، هرگاه بیاورد شما را زینت میکنم.
لحظات به همین منوال گذشت، تا آن که شب عید فرا رسید و حسن و حسین باز هم نزد مادرشان آمده و همان سخنان قبل را تکرار نمودند؛ در همین لحظه حضرت فاطمه زهراء علیها السّلام به شدّت غمگین و اندوهناک شد و گریست؛ و همان جواب قبلی را برای عزیزانش مطرح داشت.
پس چون تاریکی شب فرا رسید، کوبندهای درب خانه را کوبید، حضرت فاطمه زهراء فرمود: کیست؟
جواب آمد: ای دختر رسول خدا! من خیّاط هستم، لباسها را آوردهام، پس حضرت زهراء علیها السّلام درب را گشود؛ و آن گاه دستمال بستهای را تحویل گرفت و داخل منزل آمد.
هنگامی که آن دستمال بسته را باز کرد، دو پیراهن، دو شلوار، دو رداء، دو عمامه و دو جفت کفش سیاه منگولهدار در آن مشاهده نمود.
خوشحال و شادمان گشت؛ و به نزد حسن و حسین آمد؛ و عزیزانش را از خواب بیدار نمود و لباسهای عید را به ایشان پوشاند.
در همین لحظه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ، وارد منزل شد و چون حَسَنین را با آن وضعیّت مشاهده نمود، آنها را در آغوش گرفت و بوسید؛ و سپس به دخت گرامیش فاطمه زهراء خطاب کرد و اظهار داشت: دخترم! خیّاط را دیدی؟
حضرت فاطمه علیها السّلام پاسخ داد: بلی، او را دیدم.
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود: ای دخترم! او خیّاط نبود بلکه خزینهدار بهشت بود.
حضرت فاطمه علیها السّلام سؤال نمود: چه کسی شما را از این موضوع آگاه نمود؟
حضرت رسول در پاسخ فرمود: او پیش از آن که به آسمان عروج نماید، نزد من آمد و مرا از این جریان آگاه نمود.**بحارالأنوار: ج 43، ص 271 و 281.***
ادامه مطلب
