عبد آلوده شدن خار شدن هم دارد...

غــفلت از یــــــار گرفتــــــار شدن هــــم دارد  /   از شمـــــا دور شـــدن زار شــدن هــــم دارد

   هـــر کـــه از چشــم بیفتــاد محلـــش ندهند   /   عبـــــد آلــــوده شدن خــــار شــدن هم دارد

   عیـــب از مــاست که هر صبــح نمی بینیمت  /   چشــم بیمــار شــده تـــــار شـدن هـــم دارد

 
غــفلت از یــــــار گرفتــــــار شدن هــــم دارد
از شمـــــا دور شـــدن زار شــدن هــــم دارد

هـــر کـــه از چشــم بیفتــاد محلـــش ندهند
عبـــــد آلــــوده شدن خــــار شـــدن هم دارد

عیـــب از مــاست که هر صبـــح نمی بینیمت
چشـــم بیمــار شــده تــــار شـدن هــــم دارد

همـــه بــــا درد به دنبـــال طبیبـــی هستیــم
دوری از کـــــوی تـــــو بیمــــار شـدن هم دارد

ای طبیب همــه انگـــــــــار دلــت با مــا نیست
بـــــد شــدن حــس دل آزار شـــدن هــــم دارد

آن قــــدر حـــرف در این سینه ی ما جمع شده
ایــن همـــه عقـــــده تلنبـــار شـدن هـــم دارد

از کریمــان فقــرا جـــود و کـــرم می خـــواهند
لطـــف بسیـــــار طلبـــــکار شـــدن هــــم دارد

نکنـــــــد منتظـــر مـــردن مــــایی آقـــــا ... ؟!
ایــــن بـــدی مانـــع دیـــدار شـــدن هـــــم دارد

مـــا اسیــریم اسیــــر غــــــم دنیــــا هستیــــم
غـــفلت از یـــــــــار گــــــرفتار شــدن هـــم دارد

**   علـــی اکــبر لطیفیـــان   **


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:40 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

عجز مأموران خلیفه از دسترسی به آقا!

رشیق، دوست مادرانی می‏گوید:
روزی معتضد، خلیفه عباسی ما را - که سه نفر بودیم - احضار نمود و دستور داد:
هر یک سوار بر اسبی شده و اسبی دیگر را به همراه خود بردارید، و جز توشه مختصری چیزی با خود حمل نکنید، و پنهانی و به سرعت خود را به سامرا برسانید، و به فلان محله و فلان خانه بروید.
وقتی آن جا رسیدند، غلام سیاهی را می‏بینید که دم در نشسته است.
فورا وارد خانه شده و هر که دیدید، سرش را برای من می‏آورید!
ما طبق دستور حرکت کردیم وقتی به سامرا رسیدیم همان طور که گفته بود در دهلیز خانه غلام سیاهی را دیدیم که بند شلوار را می‏بافد، از او پرسیدیم: چه کسی در خانه است؟
گفت: صاحبش.
قسم به خدا! هیچ توجهی به ما نکرد، و هیچ واهمه‏ای ننمود!
وارد خانه شدیم. خانه‏ای بود همانند خانه امیران لشکر (بسیار مجلل و با شکوه) پرده‏ای که آویزان بود آن‏قدر نو پاکیزه بود که گویی تا آن موقع دست نخورده بود. کسی در خانه نبود. پرده را کنار زدیم، سرای بزرگی را دیدیم که گویی دریایی در بستر آن قرار داشت.
و در انتهای سرای حصیری روی آب گسترده بود و مردی زیباروی به نماز ایستادن بود و به ما توجهی نداشت.
ما هیچ وسیله‏ای برای دسترسی به او نداشت.
ما هیچ وسیله‏ای برای دسترسی به او نداشتیم، یکی از همراهان ما که احمد بن عبدالله نام داشت خواست وارد سرا شده و گام بردارد که در آب فرو رفت، او در آب دست و پا می‏زد و ما با مشکل او را بیرون کشیدیم، وقتی نجات یافت و بیرون آمد، از هوش رفت.
ساعتی گذشت و دوست دیگرم تصمیم گرفت که خود را به آب زده و به آن مرد برساند، ما او نیز مانند احمد بن عبدالله آن قدر دست و پا زد که وقتی بیرون کشیدمش بیهوش افتاد، و من نیز هاج و واج مانده بودم.
به صاحب خانه - آن شخص زیبا - گفتم: از خدا و از شما پوزش می‏طلبم. قسم به خدا! هیچ اطلاعی از موضوع نداشتم، و نمی‏دانستم که برای دستگیری چه کسی آمده‏ام. هم اکنون به درگاه خداوند از عملی که انجام داده‏ام توبه می‏کنم.
اما او همچنان نه توجهی به ما کرد و نه چیزی گفت و از حالتی که داشت خارج نشد.
(وقتی دوستانم به هوش آمدند)ناچار بازگشتم. معتضد منتظر ما بود به محافظان دستور داده بود که ما هر زمانی که رسیدیم، فورا نزد او برویم.
نیمه‏ها شب به نزد معتضد رفتیم. او جریان را پرسید، و ما همه چیز را بازگو کردیم.
آن‏گاه گفت: وای بر شما! آیا پیش از من کسی را ملاقات کرده و ماجرا را گفته‏اید؟
گفتیم: نه.
گفت: من دیگر با او کاری نخواهم داشت. و سوگند سختی خورد که اگر چیزی از این مطلب به کسی بازگو کنیم، گردنمان را خواهد زد.
ما نیز تا او زنده بود جرأت بیان آن را نداشتیم.(140)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:40 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

عبارت نامرئی!

محمد بن شاذان می‏گوید:
مردی از اهالی شهر بلخ مالی را به همراه نامه‏ای برای امام (علیه السلام) می‏فرستد. او انگشت خود را مانند قلم روی کاغذ حرکت می‏دهد بدون این که اثری بر جای بگذارد (و به وسیله آن عبارت عجیب و نامرئی از امام (علیه السلام) التماس دعا می‏نمایند) و به قاصد می‏گوید: این مال را به کسی بده که نامه را به تو بازگو کند.
قاصد به سوی سامرا حرکت می‏کند، وارد شهر می‏شود و به محله عسکر می‏رود. ابتدا سراغ جعفر (کذاب) را گرفته و مطلب را از او جویا می‏شود.
جعفر گفت: آیا به بداء(80) ایمان داری؟
مرد گفت: آری.
جعفر گفت: برای صاحب نامه بداء حاصل شده و به تو امر کرده که این مال را به من بدهی!
آن مرد گفت: این جواب مرا قانع نمی‏کند.
آن شخص این را می‏گوید و از نزد جعفر خارج می‏شود، او در میان شیعیان می‏چرخید تا این که نامه‏ای بدین مضمون به او رسید:
این مالی است که می‏خواستند به حیله از چنگ تو خارج سازند! آن را روی صندوقی نهاده بودی با این که دزدان هر چه داخل صندوق بوده برده‏اند، آن مال سالم مانده است!.
نامه صاحب مال را فرستادم آن را برگردانده و مرقوم فرموده بودند:
(با آن عبارت نامرئی) التماس دعا نموده‏ای، خدا حاجتت را بر آورده سازد.
و بعدها حاجت آن مرد بلخی نیز برآورده شد!(81)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:40 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

عایشه و گریه حضرت زهراء علیها السلام‏

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم حکایت فرماید:
روزی عایشه به طرف فاطمه زهراء سلام اللّه علیها آمد و به آن حضرت عتاب کرد و بر سرش فریاد کشید: ای دختر خدیجه! برای چه این قدر به خود می‏بالی و فخر می‏کنی؟
مگر مادرت چه فضیلتی بر ما دارد؟
او هم زنی مانند ما خواهد بود.
چون حضرت فاطمه سلام‏اللّه علیها صدای عایشه و آن زخم زبان‏ها را شنید، گریان شد و به نزد پدرش، رسول خدا صلوات اللّه علیه حرکت کرد.
در این هنگام، حضرت رسول صلّلی اللّه علیه و آله علّت گریه دخترش را جویا شد.
فاطمه زهراء سلام اللّه علیها اظهار داشت: پدرجان، رسول خدا! عایشه نام مادرم را به زشتی یاد کرد و من از این موضوع اندوهناک و گریان شدم.
حضرت رسول صلّلی اللّه علیه و آله با شنیدن این سخن، غضبناک شد و به عایشه خطاب کرد و فرمود: ای حُمیراء! آرام و ساکت باش، چرا که خداوند متعال، زن پر محبّت و صاحب فرزند را میمون و مبارک گردانیده است.
و خدیجه نیز از همان جمله زنانی می‏باشد، که رحمت و فیض خداوند متعال، شامل حالش گشته و تاکنون برای من چند فرزند آورده است.
و ای عایشه! تو از جمله کسانی هستی که خداوند تو را عقیم و ناتوان از زایمان قرار داده است.**بحارالأنوار: ج 16، ص 3.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:39 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

عبادت همراه با ولایت

سلمان فارسی حکایت می‏نماید:
روزی در حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نشسته بودیم که ناگاه شخصی بیابان نشین از طایفه بنی عامر وارد شد؛ و پس از سلام اظهار داشت: یا رسول اللّه! مأموری از سوی حضرتعالی آمد و ما را به اسلام و نماز، روزه و جهاد در راه خدا دعوت کرد و چون دیدیم کارهای خوب وپسندیده‏ای است پذیرفتیم.
سپس آن مأمور، ما را از زنا، دزدی، غیبت، تهمت و دیگر کارهای زشت نهی کرد و ما نیز اجتناب کردیم.
پس از آن گفت: واجب است که دوستدار دامادت - و پسر عمویت علیّ بن ابی طالب باشیم، علّت آن چیست؟
آیا آن هم عبادت است؟!
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ، فرمود : به پنج علّت واجب است دوستدار و تابع او باشید:
اوّل آن که بعد از جنگ بدر نشسته بودم که جبرئیل امین نازل شد و اظهار داشت: خداوند، سلام می‏رساند و می‏فرماید: کسی را دوست ندارم، مگر آن که دوستدار علیّ باشد و کسی را دشمن ندارم مگر آن که دشمن او باشد.
دوّم آن که در جنگ اُحد بعد از دفن عمویم حمزه نشسته بودم که جبرئیل آمد و گفت: خداوند می‏فرماید: نماز را جز بر بیماران؛ وروزه را جز بر بیماران مریض و مسافران؛ و حجّ را جز بر فقراء ومستمندان، و زکات را جز بر تهی‏دستان واجب کردم.
ولیکن دوستی علیّ بن ابی طالب را بر تمامی افراد مکلّف، در هر حالی که باشند، واجب نموده‏ام.
سوّم آن که خداوند متعال برای هر چیزی سیّد و سروری قرار داد، مانند آن که قرآن را سرور تمامی کتاب‏های آسمانی؛ و جبرئیل را سرور ملائک؛ و مرا سرور تمامی پیامبران؛ و علیّ را سرور همه اوصیاء قرار داد، پس دوستی من و دوستی علیّ، سرور تمامی عبادات و طاعات خواهد بود.
چهارم آن که خداوند محبّت علیّ را در قلب مؤمنین مستقرّ نموده است.
پنجم آن که جبرئیل خبر داد که روز قیامت، جایگاه من و علیّ کنار عرش الهی خواهد بود.** بحار الأنوار: ج 27، ص 128، ح 129.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:39 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

عاشق دل سوخته‏

آورم هدیه به نزد تو دل سوخته را gggggرد مکن هدیه این عاشق دلسوخته را
هدیه سوختگان غیر دل سوخته نیست‏gggggاز من سوخته بپذیر دل سوخته را
اشک و آهی که مرا هست نثارتوکنم‏gggggدهم ازدست به عشقت همه اندوخته را
هنری جز هنر عشق نیا موخته‏ام‏gggggنکنم فکر هنرهای نیا موخته را
صبر هر دم به تنم پیرهنی می‏دوزدgggggمن چه گل چاک زنم پیرهن دوخته را
جز همایون که خریدست بجان حسرت عشق‏gggggکه خریدار بود یوسف بفرخته را


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:39 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ظهور نور و انتقام از ظالم‏

مرحوم شیخ صدوق رحمة اللَّه علیه به نقل از عبدالسّلام هروی حکایت کند:
روزی محضر شریف حضرت علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام شرفیاب شدم و پیرامون حدیثی از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که فرمود: هنگامی که امام زمان عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف خروج نماید تمام ذرّیه قاتلین امام حسین علیه السلام را بجهت کردار پدرانشان نابود می‏نماید و انتقام خون جدّ مظلومش را می‏گیرد؛ آیا صحیح می‏باشد؟
امام رضا علیه السلام فرمود: بلی، صحیح است.
گفتم: آیه قرآن که می‏فرماید: نمی‏توان گناه شخصی را بر دیگری تحمیل کرد، چه می‏شود؟
فرمود: خداوند متعال در تمام گفتارش صادق و راست‏گو است، ولیکن ذرّیه قاتلین حضرت أباعبداللَّه الحسین علیه السلام چون راضی به کردار پدرانشان بودند و به اعمال و حرکات زشت آن‏ها فخر و مباهات می‏کردند، پس شریک جرم هستند.
چون هرکس راضی به کردار دیگری - چه خوب و چه بد - باشد در ثواب و عقاب او شریک است، گرچه شخصی در مغرب ظلم کند و دیگری در مشرق نسبت به کار او راضی و خوشحال باشد، پس در این صورت شریک جرم محسوب می‏شود.
سپس افزود: امام زمان علیه السلام چنین افرادی را خواهد کشت.
بعد از آن عرضه داشتم: یاابن رسول اللّه! بعد از آن که امام زمان علیه السلام خروج نماید، ابتداء از کجا و نسبت به چه اموری اقدام می‏فرماید؟
امام رضا علیه السلام در جواب فرمود: وقتی قائم آل محمّد صلوات اللّه علیهم خروج نماید، ابتداء به مجازات بنی شیبه در مکّه می‏پردازد، چون آن‏ها دزدان اوّلیه‏ای هستند که تمام اموال بیت‏اللَّه الحرام را دزدیده‏اند و بدین جهت دست آن‏ها را طبق دستور اسلام جدا خواهد کرد.** عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 273، ح 5. ***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:38 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ظهور؛ پس از یأس و نومیدی!

ابوبکر محمد بن ابی دارم یمامی(69) می‏گوید:
روزی خواهرزاده ابوبکر نخالی عطار(70) را دیدم و گفتم: کجا هستی؟ و کجا می‏روی؟
گفت: هفده سال است که در حال سفر هستم!
گفتم: چه عجایبی دیده‏ای؟
گفت: روزی در اسکندریه در منزلی در کاروان سرایی گرفتم که بیشتر ساکنین آن غریب بودند، وسط آن کاروان سرا مسجدی بود که اهل کاروان سرا در آن نماز می‏گزاردند، و امام جماعتی نیز داشتند.
جوانی هم آنجا در حجره‏ای سکونت داشت که وقت نماز بیرون می‏آمد و پشت سر امام جماعت نماز می‏گزارد و باز می‏گشت، و با مردم اختلاطی نداشت.
چون ماندن من در آنجا به طول انجامید و او را جوانی پاک و لطیفی که عبادی تمیزی به دوش می‏انداخت؛ یافتم. روزی به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت و حضور شما باشم.
من پیوسته در خدمت او بودم تا آن که کاملا با او مأنوس شدم.
روزی به او گفتم: خدا تو را عزیز بدارد، تو کیستی؟
گفت: من صاحب حقم!.
عرض کردم: کی ظهور می‏کنی؟
گفت: اکنون زمان آن فرا نرسیده است، و مدتی از زمان آن باقی مانده است.
پس از آن همواره در خدمت او بودم و او به همان ترتیب در خلوت و مراقبت خویش بود و در نماز جماعت شرکت می‏کرد و با مردم اختلاطی نداشت. تا این که روزی فرمود: می‏خواهم به سفر بروم.
عرض کردم: من هم همراه شما می‏آیم. (در راه همانجا) عرض کردم: آقا جان! امر شما کی آشکار خواهد شد؟
فرمود: هنگامی که هرج و مرج و آشوب زیاد شود، به مکه و مسجدالحرام می‏روم. آنجا گروهی خواهند گفت: رهبری برای خود انتخاب کنید! و در این باره با یکدیگر گفت و گوی بسیار می‏کنند. تا این که مردی از میان مردم بر می‏خیزد و به من می‏نگرد و می‏گوید: ای مردم! این مهدی (علیه السلام) است. به او نگاه کنید. آنگاه دست مرا می‏گیرند و بین رکن و مقام مرا به رهبری برگزیده و با من بیعت می‏کنند در حالی که مردم از ظهور من ناامید شده باشند.
با هم به کنار دریا رسیدیم، او خواست وارد آب شود، من عرض کردم: آقا جان! من شنا بلد نیستم.
فرمود: وای بر تو! با من هستی و می‏ترسی؟
عرض کردم: نه! اما شجاعت آن را ندارم. آنگاه خود بر روی آب حرکت کرد و رفت و من بازگشتم.(71)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:38 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ظهور نور در مدینه و اعدام دو جنایت‏کار

یکی از اصحاب و شاگردان امام صادق علیه السلام ضمن پرسش‏های متعدّدی از آن حضرت سؤال کرد:
وقتی امام زمان علیه السلام در شهر کوفه برنامه خود را اجراء نماید، به کدام شهر رهسپار خواهد شد؟
فرمود: به مدینه جدّم رسول‏اللَّه صلی الله علیه و آله مراجعت می‏نماید؛ و چون حضرت - ولیّ عصر عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف - وارد مدینه منوّره گردد حوادثی عجیب رخ می‏دهد؛ مؤمنین در شادکامی و سرور قرار خواهند گرفت و کافران در ذلّت و بدبختی خواهند بود.
سپس حضرت وارد مسجدالنّبی می‏شود و کنار قبر جدّش رسول‏اللَّه صلی الله علیه و آله می‏آید و با صدای بلند می‏گوید: ای جمع خلایق! آیا این قبر جدّم رسول‏اللَّه است؟
خواهند گفت: آری، ای مهدی آل محمّد!
پس از آن اظهار می‏فرماید: چه کسانی کنار قبر او قرار گرفته‏اند؟ گویند: دو هم‏نشین او، ابوبکر و عمر کنار آن حضرت دفن شده‏اند.
امام زمان (عجّ) با این که از واقعیّت أمر آگاه است، مطرح می‏نماید: چرا از بین تمام امّت فقط این دو نفر اینجا دفن شده‏اند؟
آیا احتمال نمی‏دهید که کسانی دیگر دفن شده باشند؟
در جواب گویند: غیر از آن دو نفر کسی دیگر کنار حضرت رسول دفن نشده است، چون که آن دو خلیفه آن حضرت بوده‏اند.
بعد از آن می‏فرماید: آیا کسی از شماها در این موضوع - و دفن آن دو نفر - شکّ و شبهه‏ای ندارد؟
همه خواهند گفت: خیر.
و چون مدّت سه روز از این جریان بگذرد، دستور دهد تا نبش قبر کنند و جسد آن دو نفر را از قبر درآورند، بدون آن که تغییری در شکل و قیافه آن‏ها پدید آمده باشد؛ و سپس دستور می‏دهد: جسد هر دو نفرشان را بر درختی خشک آویزان کنند؛ و آن درخت سبز و دارای میوه گردد و کسانی که ولایت و حکومت آن‏ها را قبول داشته‏اند، گویند: این دو نفر، چه افراد شریفی بوده‏اند؛ اکنون حقّ بر همگان آشکار شد و ما پیروز گشتیم.
بعد از آن ندائی از طرف حضرت مهدی (عجّ) به گوش همگان می‏رسد: دوستداران این دو نفر هر که هست، سر جای خود بایستد و آن‏هائی که مخالف این دو می‏باشند، در سمتی دیگر قرار گیرند.
چون جمعیّت از یکدیگر جدا شوند، به دستور آن حضرت، باد سیاه و وحشتناکی می‏وزد و آن دو جسد را با تمام علاقه‏مندانشان به همراه درخت می‏سوزاند.
سپس حضرت دستور می‏دهد تا آن دو جسد سوخته شده را فرود آورند و به اذن و اراده خداوند زنده می‏شوند و اجتماعی عظیم از اقشار مختلف گرد هم آیند.
بعد از آن، حضرت ضمن خطبه‏ای مفصّل تمام جنایت‏ها و ظلم‏هائی که از حضرت آدم به بعد شده، برای جمعیّت بازگو می‏فرماید تا آن موقعی که به خانه حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها و امیرالمؤمنین امام علیّ علیه السلام حمله کردند و در خانه را آتش زدند و محسن آن حضرت را بین در و دیوار سقط کردند.
و جریان کربلاء و شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش و نیز اسارت اهل‏بیت‏ش را، همچنین به شهادت رسیدن تمامی ائمّه و ذراری آن‏ها و تمام ظلم و جنایاتی که بر علیه مؤمنین انجام گرفته است و نیز عمل‏های زنا که در جامعه واقع شده - تا زمان ظهور امام زمان علیه السلام - به تمامی آن‏ها اشاره می‏نماید.
و چون همه ظلم‏ها و جنایت‏ها را برشمارد، با دلیل و برهان بر علیه آن دو نفر اثبات می‏نماید و آنها نیز می‏پذیرند و اعتراف می‏کنند.
پس از آن که اعتراف کردند، هر دو نفرشان را مؤاخذه و قصاص می‏کند و دستور می‏دهد: آن‏ها را دار بزنند و در آن هنگام آتشی از درون زمین خارج می‏گردد و آن‏ها را می‏سوزاند، سپس باد شدیدی می‏وزد و خاکستر آن‏ها را متلاشی و پراکنده می‏کند.** مختصر بصائر: ص 186 - 188، هدایةالکبری حضینی: ص 401، س 1، بحارالأنوار: ج 53، ص 12، س 15.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:38 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

ظهور بی‏دینی 69 نفر با دو کرامت

حضرت ابو جعفر امام محمّد، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:
روزی امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام در بین جمعی از اصحاب حضور داشت، یکی از افراد اظهار نمود : یا امیرالمؤمنین! اگر ممکن باشد کرامتی برای ما ظاهر گردان تا بیشتر نسبت به تو ایمان پیداکنیم؟
امام علیّ علیه السلام فرمود: چنانچه جریانی عجیب را ظاهر نمایم و شما شاهد آن باشید کافر خواهید شد؛ و از ایمان خود برمی‏گردید و مرا متّهم به سحر و جادو می‏کنید.
گفتند: ما عقیده وایمان راسخ داریم که همه چیز، از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ارث برده‏ای و هر کاری را که بخواهی، می‏توانی انجام دهی.
حضرت فرمود: احادیث و علوم سنگین و مشکلِ ما اهل بیت ولایت را، هر فردی نمی‏تواند تحمّل کند بلکه افرادی باور می‏کنند که از هر جهت روح ایمان آن‏ها قوی و مستحکم باشد.
سپس اظهار نمود: چنانچه مایل باشید که کرامتی را مشاهده کنید، هر وقت نماز عشاء را خواندیم همراه من حرکت نمائید.
چون نماز عشاء را خواندند، حضرت امیر علیه السلام به همراه هفتاد نفر که هر یک فکر می‏کرد نسبت به دیگری بهتر و برتر هست‏حرکت نمود تا به بیابان کوفه رسیدند.
در این لحظه امام علیّ علیه السلام به آن‏ها فرمود: به آنچه می‏خواهید نمی‏رسید مگر آن که از شما عهد و میثاق بگیرم که هر آنچه مشاهده کنید، شکّ و تردیدی در خود راه ندهید و ایمانتان را از دست ندهید و مرا متّهم به امور ناشایسته نگردانید.
ضمناً، آنچه من انجام می‏دهم و به شما ارائه می‏نمایم، همه علوم غیبی است که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ارث گرفته‏ام و آن حضرت مرا تعلیم فرموده است.
پس از آن که حضرت از یکایک آن‏ها عهد و میثاق گرفت، دستور داد تا روی خود را بر گردانند؛ و چون پشت خود را به حضرت کردند، حضرت دعائی را خواند.
هنگامی که دعایش پایان یافت، فرمود: اکنون روی خود را برگردانید و نگاه کنید.
همین که چرخیدند و روی خود را به حضرت علیّ علیه السلام برگردانیدند، چشمشان افتاد به باغ‏های سبز و خرّمی که نهرهای آب در آن‏ها جاری بود؛ و ساختمان‏های با شکوهی در درون آن‏ها جلب توجّهشان کرد.
پس چون به سمتی دیگر نگاه کردند، شعله‏های وحشتناک آتش را دیدند، با دیدن چنین صحنه‏ای که بهشت و جهنّم در أذهان و أفکارشان یاد آور شد، همگی یک صدا گفتند: این سحر و جادوی عظیمی است؛ و ایمان خود را از دست دادند و کافر شدند، مگر دو نفر که همراه حضرت باقی ماندند و با یکدیگر به شهر کوفه مراجعت نمودند.
در بین راه، حضرت به آن دو نفر فرمود: حجّت بر آن گروه به اتمام رسید و فردای قیامت، آنان مؤاخذه و عقاب خواهند شد.
سپس در ادامه فرمایشاتش افزود: قسم به خدای سبحان!که من ساحر نیستم، این‏ها علوم الهی است که از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله آموخته‏ام.
و چون خواستند وارد مسجد کوفه شوند، حضرت دعائی را تلاوت نمود، وقتی داخل شدند، دیدند ریگ‏های حیات مسجد دُرّ و یاقوت گشته است.
آن گاه حضرت به آن‏ها فرمود: چه می‏بینید؟
گفتند: دُرّ و یاقوت!
فرمود: راست گفتید، در همین لحظه یکی دیگر از آن دو نفر از ایمان خود دست برداشت و کافر شد و نفر آخر ثابت و استوار ماند.
امام علیّ علیه السلام به او فرمود: مواظب باش که اگر چیزی از آن‏ها را برداری پشیمان می‏گردی؛ و اگر هم بر نداری باز پشیمان می‏شوی.
به هر حال او یکی از آن جواهرات را، به از چشم حضرت برداشت و در جیب خود نهاد، فردای آن روز، نگاهی به آن کرد، دید دُرّی گرانبها و نایاب است.
هنگامی که خدمت امام علیّ علیه السلام آمد اظهار داشت: من یکی از آن درّها را برداشته‏ام، حضرت فرمود: چرا چنین کردی؟
گفت: خواستم بدانم که آیا واقعاً این جواهرات حقیقت دارد یا باطل و واهی است.
حضرت فرمود: اگر آن را بر گردانی و سر جایش بگذاری خداوند رحمان عوض آن را در بهشت به تو عطا می‏کند؛ و گرنه وارد آتش جهنّم خواهی شد.
امام باقر علیه السلام در ادامه فرمود: چون آن شخص، دُرّ را سر جایش نهاد؛ تبدیل به ریگ شد.
و بعضی گفته‏اند: که آن شخص میثم تمّار بود؛ و برخی دیگر او را عَمرو بن حمق خزاعی گفته‏اند.**مختصر بصائر الدرجات: ص 118 119، هدایة الکبری‏: ص 129، س 3.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:37 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]