عبد آلوده شدن خار شدن هم دارد...
غــفلت از یــــــار گرفتــــــار شدن هــــم دارد / از شمـــــا دور شـــدن زار شــدن هــــم دارد
هـــر کـــه از چشــم بیفتــاد محلـــش ندهند / عبـــــد آلــــوده شدن خــــار شــدن هم دارد
عیـــب از مــاست که هر صبــح نمی بینیمت / چشــم بیمــار شــده تـــــار شـدن هـــم دارد
غــفلت از یــــــار گرفتــــــار شدن هــــم دارد
از شمـــــا دور شـــدن زار شــدن هــــم دارد
هـــر کـــه از چشــم بیفتــاد محلـــش ندهند
عبـــــد آلــــوده شدن خــــار شـــدن هم دارد
عیـــب از مــاست که هر صبـــح نمی بینیمت
چشـــم بیمــار شــده تــــار شـدن هــــم دارد
همـــه بــــا درد به دنبـــال طبیبـــی هستیــم
دوری از کـــــوی تـــــو بیمــــار شـدن هم دارد
ای طبیب همــه انگـــــــــار دلــت با مــا نیست
بـــــد شــدن حــس دل آزار شـــدن هــــم دارد
آن قــــدر حـــرف در این سینه ی ما جمع شده
ایــن همـــه عقـــــده تلنبـــار شـدن هـــم دارد
از کریمــان فقــرا جـــود و کـــرم می خـــواهند
لطـــف بسیـــــار طلبـــــکار شـــدن هــــم دارد
نکنـــــــد منتظـــر مـــردن مــــایی آقـــــا ... ؟!
ایــــن بـــدی مانـــع دیـــدار شـــدن هـــــم دارد
مـــا اسیــریم اسیــــر غــــــم دنیــــا هستیــــم
غـــفلت از یـــــــــار گــــــرفتار شــدن هـــم دارد
** علـــی اکــبر لطیفیـــان **
ادامه مطلب
عجز مأموران خلیفه از دسترسی به آقا!
رشیق، دوست مادرانی میگوید:
روزی معتضد، خلیفه عباسی ما را - که سه نفر بودیم - احضار نمود و دستور داد:
هر یک سوار بر اسبی شده و اسبی دیگر را به همراه خود بردارید، و جز توشه مختصری چیزی با خود حمل نکنید، و پنهانی و به سرعت خود را به سامرا برسانید، و به فلان محله و فلان خانه بروید.
وقتی آن جا رسیدند، غلام سیاهی را میبینید که دم در نشسته است.
فورا وارد خانه شده و هر که دیدید، سرش را برای من میآورید!
ما طبق دستور حرکت کردیم وقتی به سامرا رسیدیم همان طور که گفته بود در دهلیز خانه غلام سیاهی را دیدیم که بند شلوار را میبافد، از او پرسیدیم: چه کسی در خانه است؟
گفت: صاحبش.
قسم به خدا! هیچ توجهی به ما نکرد، و هیچ واهمهای ننمود!
وارد خانه شدیم. خانهای بود همانند خانه امیران لشکر (بسیار مجلل و با شکوه) پردهای که آویزان بود آنقدر نو پاکیزه بود که گویی تا آن موقع دست نخورده بود. کسی در خانه نبود. پرده را کنار زدیم، سرای بزرگی را دیدیم که گویی دریایی در بستر آن قرار داشت.
و در انتهای سرای حصیری روی آب گسترده بود و مردی زیباروی به نماز ایستادن بود و به ما توجهی نداشت.
ما هیچ وسیلهای برای دسترسی به او نداشت.
ما هیچ وسیلهای برای دسترسی به او نداشتیم، یکی از همراهان ما که احمد بن عبدالله نام داشت خواست وارد سرا شده و گام بردارد که در آب فرو رفت، او در آب دست و پا میزد و ما با مشکل او را بیرون کشیدیم، وقتی نجات یافت و بیرون آمد، از هوش رفت.
ساعتی گذشت و دوست دیگرم تصمیم گرفت که خود را به آب زده و به آن مرد برساند، ما او نیز مانند احمد بن عبدالله آن قدر دست و پا زد که وقتی بیرون کشیدمش بیهوش افتاد، و من نیز هاج و واج مانده بودم.
به صاحب خانه - آن شخص زیبا - گفتم: از خدا و از شما پوزش میطلبم. قسم به خدا! هیچ اطلاعی از موضوع نداشتم، و نمیدانستم که برای دستگیری چه کسی آمدهام. هم اکنون به درگاه خداوند از عملی که انجام دادهام توبه میکنم.
اما او همچنان نه توجهی به ما کرد و نه چیزی گفت و از حالتی که داشت خارج نشد.
(وقتی دوستانم به هوش آمدند)ناچار بازگشتم. معتضد منتظر ما بود به محافظان دستور داده بود که ما هر زمانی که رسیدیم، فورا نزد او برویم.
نیمهها شب به نزد معتضد رفتیم. او جریان را پرسید، و ما همه چیز را بازگو کردیم.
آنگاه گفت: وای بر شما! آیا پیش از من کسی را ملاقات کرده و ماجرا را گفتهاید؟
گفتیم: نه.
گفت: من دیگر با او کاری نخواهم داشت. و سوگند سختی خورد که اگر چیزی از این مطلب به کسی بازگو کنیم، گردنمان را خواهد زد.
ما نیز تا او زنده بود جرأت بیان آن را نداشتیم.(140)
ادامه مطلب
عبارت نامرئی!
محمد بن شاذان میگوید:
مردی از اهالی شهر بلخ مالی را به همراه نامهای برای امام (علیه السلام) میفرستد. او انگشت خود را مانند قلم روی کاغذ حرکت میدهد بدون این که اثری بر جای بگذارد (و به وسیله آن عبارت عجیب و نامرئی از امام (علیه السلام) التماس دعا مینمایند) و به قاصد میگوید: این مال را به کسی بده که نامه را به تو بازگو کند.
قاصد به سوی سامرا حرکت میکند، وارد شهر میشود و به محله عسکر میرود. ابتدا سراغ جعفر (کذاب) را گرفته و مطلب را از او جویا میشود.
جعفر گفت: آیا به بداء(80) ایمان داری؟
مرد گفت: آری.
جعفر گفت: برای صاحب نامه بداء حاصل شده و به تو امر کرده که این مال را به من بدهی!
آن مرد گفت: این جواب مرا قانع نمیکند.
آن شخص این را میگوید و از نزد جعفر خارج میشود، او در میان شیعیان میچرخید تا این که نامهای بدین مضمون به او رسید:
این مالی است که میخواستند به حیله از چنگ تو خارج سازند! آن را روی صندوقی نهاده بودی با این که دزدان هر چه داخل صندوق بوده بردهاند، آن مال سالم مانده است!.
نامه صاحب مال را فرستادم آن را برگردانده و مرقوم فرموده بودند:
(با آن عبارت نامرئی) التماس دعا نمودهای، خدا حاجتت را بر آورده سازد.
و بعدها حاجت آن مرد بلخی نیز برآورده شد!(81)
ادامه مطلب
عایشه و گریه حضرت زهراء علیها السلام
حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم حکایت فرماید:
روزی عایشه به طرف فاطمه زهراء سلام اللّه علیها آمد و به آن حضرت عتاب کرد و بر سرش فریاد کشید: ای دختر خدیجه! برای چه این قدر به خود میبالی و فخر میکنی؟
مگر مادرت چه فضیلتی بر ما دارد؟
او هم زنی مانند ما خواهد بود.
چون حضرت فاطمه سلاماللّه علیها صدای عایشه و آن زخم زبانها را شنید، گریان شد و به نزد پدرش، رسول خدا صلوات اللّه علیه حرکت کرد.
در این هنگام، حضرت رسول صلّلی اللّه علیه و آله علّت گریه دخترش را جویا شد.
فاطمه زهراء سلام اللّه علیها اظهار داشت: پدرجان، رسول خدا! عایشه نام مادرم را به زشتی یاد کرد و من از این موضوع اندوهناک و گریان شدم.
حضرت رسول صلّلی اللّه علیه و آله با شنیدن این سخن، غضبناک شد و به عایشه خطاب کرد و فرمود: ای حُمیراء! آرام و ساکت باش، چرا که خداوند متعال، زن پر محبّت و صاحب فرزند را میمون و مبارک گردانیده است.
و خدیجه نیز از همان جمله زنانی میباشد، که رحمت و فیض خداوند متعال، شامل حالش گشته و تاکنون برای من چند فرزند آورده است.
و ای عایشه! تو از جمله کسانی هستی که خداوند تو را عقیم و ناتوان از زایمان قرار داده است.**بحارالأنوار: ج 16، ص 3.***
ادامه مطلب
عبادت همراه با ولایت
سلمان فارسی حکایت مینماید:
روزی در حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نشسته بودیم که ناگاه شخصی بیابان نشین از طایفه بنی عامر وارد شد؛ و پس از سلام اظهار داشت: یا رسول اللّه! مأموری از سوی حضرتعالی آمد و ما را به اسلام و نماز، روزه و جهاد در راه خدا دعوت کرد و چون دیدیم کارهای خوب وپسندیدهای است پذیرفتیم.
سپس آن مأمور، ما را از زنا، دزدی، غیبت، تهمت و دیگر کارهای زشت نهی کرد و ما نیز اجتناب کردیم.
پس از آن گفت: واجب است که دوستدار دامادت - و پسر عمویت علیّ بن ابی طالب باشیم، علّت آن چیست؟
آیا آن هم عبادت است؟!
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ، فرمود : به پنج علّت واجب است دوستدار و تابع او باشید:
اوّل آن که بعد از جنگ بدر نشسته بودم که جبرئیل امین نازل شد و اظهار داشت: خداوند، سلام میرساند و میفرماید: کسی را دوست ندارم، مگر آن که دوستدار علیّ باشد و کسی را دشمن ندارم مگر آن که دشمن او باشد.
دوّم آن که در جنگ اُحد بعد از دفن عمویم حمزه نشسته بودم که جبرئیل آمد و گفت: خداوند میفرماید: نماز را جز بر بیماران؛ وروزه را جز بر بیماران مریض و مسافران؛ و حجّ را جز بر فقراء ومستمندان، و زکات را جز بر تهیدستان واجب کردم.
ولیکن دوستی علیّ بن ابی طالب را بر تمامی افراد مکلّف، در هر حالی که باشند، واجب نمودهام.
سوّم آن که خداوند متعال برای هر چیزی سیّد و سروری قرار داد، مانند آن که قرآن را سرور تمامی کتابهای آسمانی؛ و جبرئیل را سرور ملائک؛ و مرا سرور تمامی پیامبران؛ و علیّ را سرور همه اوصیاء قرار داد، پس دوستی من و دوستی علیّ، سرور تمامی عبادات و طاعات خواهد بود.
چهارم آن که خداوند محبّت علیّ را در قلب مؤمنین مستقرّ نموده است.
پنجم آن که جبرئیل خبر داد که روز قیامت، جایگاه من و علیّ کنار عرش الهی خواهد بود.** بحار الأنوار: ج 27، ص 128، ح 129.***
ادامه مطلب
عاشق دل سوخته
آورم هدیه به نزد تو دل سوخته را gggggرد مکن هدیه این عاشق دلسوخته را
هدیه سوختگان غیر دل سوخته نیستgggggاز من سوخته بپذیر دل سوخته را
اشک و آهی که مرا هست نثارتوکنمgggggدهم ازدست به عشقت همه اندوخته را
هنری جز هنر عشق نیا موختهامgggggنکنم فکر هنرهای نیا موخته را
صبر هر دم به تنم پیرهنی میدوزدgggggمن چه گل چاک زنم پیرهن دوخته را
جز همایون که خریدست بجان حسرت عشقgggggکه خریدار بود یوسف بفرخته را
ادامه مطلب
ظهور نور و انتقام از ظالم
مرحوم شیخ صدوق رحمة اللَّه علیه به نقل از عبدالسّلام هروی حکایت کند:
روزی محضر شریف حضرت علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام شرفیاب شدم و پیرامون حدیثی از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که فرمود: هنگامی که امام زمان عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف خروج نماید تمام ذرّیه قاتلین امام حسین علیه السلام را بجهت کردار پدرانشان نابود مینماید و انتقام خون جدّ مظلومش را میگیرد؛ آیا صحیح میباشد؟
امام رضا علیه السلام فرمود: بلی، صحیح است.
گفتم: آیه قرآن که میفرماید: نمیتوان گناه شخصی را بر دیگری تحمیل کرد، چه میشود؟
فرمود: خداوند متعال در تمام گفتارش صادق و راستگو است، ولیکن ذرّیه قاتلین حضرت أباعبداللَّه الحسین علیه السلام چون راضی به کردار پدرانشان بودند و به اعمال و حرکات زشت آنها فخر و مباهات میکردند، پس شریک جرم هستند.
چون هرکس راضی به کردار دیگری - چه خوب و چه بد - باشد در ثواب و عقاب او شریک است، گرچه شخصی در مغرب ظلم کند و دیگری در مشرق نسبت به کار او راضی و خوشحال باشد، پس در این صورت شریک جرم محسوب میشود.
سپس افزود: امام زمان علیه السلام چنین افرادی را خواهد کشت.
بعد از آن عرضه داشتم: یاابن رسول اللّه! بعد از آن که امام زمان علیه السلام خروج نماید، ابتداء از کجا و نسبت به چه اموری اقدام میفرماید؟
امام رضا علیه السلام در جواب فرمود: وقتی قائم آل محمّد صلوات اللّه علیهم خروج نماید، ابتداء به مجازات بنی شیبه در مکّه میپردازد، چون آنها دزدان اوّلیهای هستند که تمام اموال بیتاللَّه الحرام را دزدیدهاند و بدین جهت دست آنها را طبق دستور اسلام جدا خواهد کرد.** عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 273، ح 5. ***
ادامه مطلب
ظهور؛ پس از یأس و نومیدی!
ابوبکر محمد بن ابی دارم یمامی(69) میگوید:
روزی خواهرزاده ابوبکر نخالی عطار(70) را دیدم و گفتم: کجا هستی؟ و کجا میروی؟
گفت: هفده سال است که در حال سفر هستم!
گفتم: چه عجایبی دیدهای؟
گفت: روزی در اسکندریه در منزلی در کاروان سرایی گرفتم که بیشتر ساکنین آن غریب بودند، وسط آن کاروان سرا مسجدی بود که اهل کاروان سرا در آن نماز میگزاردند، و امام جماعتی نیز داشتند.
جوانی هم آنجا در حجرهای سکونت داشت که وقت نماز بیرون میآمد و پشت سر امام جماعت نماز میگزارد و باز میگشت، و با مردم اختلاطی نداشت.
چون ماندن من در آنجا به طول انجامید و او را جوانی پاک و لطیفی که عبادی تمیزی به دوش میانداخت؛ یافتم. روزی به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت و حضور شما باشم.
من پیوسته در خدمت او بودم تا آن که کاملا با او مأنوس شدم.
روزی به او گفتم: خدا تو را عزیز بدارد، تو کیستی؟
گفت: من صاحب حقم!.
عرض کردم: کی ظهور میکنی؟
گفت: اکنون زمان آن فرا نرسیده است، و مدتی از زمان آن باقی مانده است.
پس از آن همواره در خدمت او بودم و او به همان ترتیب در خلوت و مراقبت خویش بود و در نماز جماعت شرکت میکرد و با مردم اختلاطی نداشت. تا این که روزی فرمود: میخواهم به سفر بروم.
عرض کردم: من هم همراه شما میآیم. (در راه همانجا) عرض کردم: آقا جان! امر شما کی آشکار خواهد شد؟
فرمود: هنگامی که هرج و مرج و آشوب زیاد شود، به مکه و مسجدالحرام میروم. آنجا گروهی خواهند گفت: رهبری برای خود انتخاب کنید! و در این باره با یکدیگر گفت و گوی بسیار میکنند. تا این که مردی از میان مردم بر میخیزد و به من مینگرد و میگوید: ای مردم! این مهدی (علیه السلام) است. به او نگاه کنید. آنگاه دست مرا میگیرند و بین رکن و مقام مرا به رهبری برگزیده و با من بیعت میکنند در حالی که مردم از ظهور من ناامید شده باشند.
با هم به کنار دریا رسیدیم، او خواست وارد آب شود، من عرض کردم: آقا جان! من شنا بلد نیستم.
فرمود: وای بر تو! با من هستی و میترسی؟
عرض کردم: نه! اما شجاعت آن را ندارم. آنگاه خود بر روی آب حرکت کرد و رفت و من بازگشتم.(71)
ادامه مطلب
ظهور نور در مدینه و اعدام دو جنایتکار
یکی از اصحاب و شاگردان امام صادق علیه السلام ضمن پرسشهای متعدّدی از آن حضرت سؤال کرد:
وقتی امام زمان علیه السلام در شهر کوفه برنامه خود را اجراء نماید، به کدام شهر رهسپار خواهد شد؟
فرمود: به مدینه جدّم رسولاللَّه صلی الله علیه و آله مراجعت مینماید؛ و چون حضرت - ولیّ عصر عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف - وارد مدینه منوّره گردد حوادثی عجیب رخ میدهد؛ مؤمنین در شادکامی و سرور قرار خواهند گرفت و کافران در ذلّت و بدبختی خواهند بود.
سپس حضرت وارد مسجدالنّبی میشود و کنار قبر جدّش رسولاللَّه صلی الله علیه و آله میآید و با صدای بلند میگوید: ای جمع خلایق! آیا این قبر جدّم رسولاللَّه است؟
خواهند گفت: آری، ای مهدی آل محمّد!
پس از آن اظهار میفرماید: چه کسانی کنار قبر او قرار گرفتهاند؟ گویند: دو همنشین او، ابوبکر و عمر کنار آن حضرت دفن شدهاند.
امام زمان (عجّ) با این که از واقعیّت أمر آگاه است، مطرح مینماید: چرا از بین تمام امّت فقط این دو نفر اینجا دفن شدهاند؟
آیا احتمال نمیدهید که کسانی دیگر دفن شده باشند؟
در جواب گویند: غیر از آن دو نفر کسی دیگر کنار حضرت رسول دفن نشده است، چون که آن دو خلیفه آن حضرت بودهاند.
بعد از آن میفرماید: آیا کسی از شماها در این موضوع - و دفن آن دو نفر - شکّ و شبههای ندارد؟
همه خواهند گفت: خیر.
و چون مدّت سه روز از این جریان بگذرد، دستور دهد تا نبش قبر کنند و جسد آن دو نفر را از قبر درآورند، بدون آن که تغییری در شکل و قیافه آنها پدید آمده باشد؛ و سپس دستور میدهد: جسد هر دو نفرشان را بر درختی خشک آویزان کنند؛ و آن درخت سبز و دارای میوه گردد و کسانی که ولایت و حکومت آنها را قبول داشتهاند، گویند: این دو نفر، چه افراد شریفی بودهاند؛ اکنون حقّ بر همگان آشکار شد و ما پیروز گشتیم.
بعد از آن ندائی از طرف حضرت مهدی (عجّ) به گوش همگان میرسد: دوستداران این دو نفر هر که هست، سر جای خود بایستد و آنهائی که مخالف این دو میباشند، در سمتی دیگر قرار گیرند.
چون جمعیّت از یکدیگر جدا شوند، به دستور آن حضرت، باد سیاه و وحشتناکی میوزد و آن دو جسد را با تمام علاقهمندانشان به همراه درخت میسوزاند.
سپس حضرت دستور میدهد تا آن دو جسد سوخته شده را فرود آورند و به اذن و اراده خداوند زنده میشوند و اجتماعی عظیم از اقشار مختلف گرد هم آیند.
بعد از آن، حضرت ضمن خطبهای مفصّل تمام جنایتها و ظلمهائی که از حضرت آدم به بعد شده، برای جمعیّت بازگو میفرماید تا آن موقعی که به خانه حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها و امیرالمؤمنین امام علیّ علیه السلام حمله کردند و در خانه را آتش زدند و محسن آن حضرت را بین در و دیوار سقط کردند.
و جریان کربلاء و شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش و نیز اسارت اهلبیتش را، همچنین به شهادت رسیدن تمامی ائمّه و ذراری آنها و تمام ظلم و جنایاتی که بر علیه مؤمنین انجام گرفته است و نیز عملهای زنا که در جامعه واقع شده - تا زمان ظهور امام زمان علیه السلام - به تمامی آنها اشاره مینماید.
و چون همه ظلمها و جنایتها را برشمارد، با دلیل و برهان بر علیه آن دو نفر اثبات مینماید و آنها نیز میپذیرند و اعتراف میکنند.
پس از آن که اعتراف کردند، هر دو نفرشان را مؤاخذه و قصاص میکند و دستور میدهد: آنها را دار بزنند و در آن هنگام آتشی از درون زمین خارج میگردد و آنها را میسوزاند، سپس باد شدیدی میوزد و خاکستر آنها را متلاشی و پراکنده میکند.** مختصر بصائر: ص 186 - 188، هدایةالکبری حضینی: ص 401، س 1، بحارالأنوار: ج 53، ص 12، س 15.***
ادامه مطلب
ظهور بیدینی 69 نفر با دو کرامت
حضرت ابو جعفر امام محمّد، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:
روزی امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام در بین جمعی از اصحاب حضور داشت، یکی از افراد اظهار نمود : یا امیرالمؤمنین! اگر ممکن باشد کرامتی برای ما ظاهر گردان تا بیشتر نسبت به تو ایمان پیداکنیم؟
امام علیّ علیه السلام فرمود: چنانچه جریانی عجیب را ظاهر نمایم و شما شاهد آن باشید کافر خواهید شد؛ و از ایمان خود برمیگردید و مرا متّهم به سحر و جادو میکنید.
گفتند: ما عقیده وایمان راسخ داریم که همه چیز، از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ارث بردهای و هر کاری را که بخواهی، میتوانی انجام دهی.
حضرت فرمود: احادیث و علوم سنگین و مشکلِ ما اهل بیت ولایت را، هر فردی نمیتواند تحمّل کند بلکه افرادی باور میکنند که از هر جهت روح ایمان آنها قوی و مستحکم باشد.
سپس اظهار نمود: چنانچه مایل باشید که کرامتی را مشاهده کنید، هر وقت نماز عشاء را خواندیم همراه من حرکت نمائید.
چون نماز عشاء را خواندند، حضرت امیر علیه السلام به همراه هفتاد نفر که هر یک فکر میکرد نسبت به دیگری بهتر و برتر هستحرکت نمود تا به بیابان کوفه رسیدند.
در این لحظه امام علیّ علیه السلام به آنها فرمود: به آنچه میخواهید نمیرسید مگر آن که از شما عهد و میثاق بگیرم که هر آنچه مشاهده کنید، شکّ و تردیدی در خود راه ندهید و ایمانتان را از دست ندهید و مرا متّهم به امور ناشایسته نگردانید.
ضمناً، آنچه من انجام میدهم و به شما ارائه مینمایم، همه علوم غیبی است که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ارث گرفتهام و آن حضرت مرا تعلیم فرموده است.
پس از آن که حضرت از یکایک آنها عهد و میثاق گرفت، دستور داد تا روی خود را بر گردانند؛ و چون پشت خود را به حضرت کردند، حضرت دعائی را خواند.
هنگامی که دعایش پایان یافت، فرمود: اکنون روی خود را برگردانید و نگاه کنید.
همین که چرخیدند و روی خود را به حضرت علیّ علیه السلام برگردانیدند، چشمشان افتاد به باغهای سبز و خرّمی که نهرهای آب در آنها جاری بود؛ و ساختمانهای با شکوهی در درون آنها جلب توجّهشان کرد.
پس چون به سمتی دیگر نگاه کردند، شعلههای وحشتناک آتش را دیدند، با دیدن چنین صحنهای که بهشت و جهنّم در أذهان و أفکارشان یاد آور شد، همگی یک صدا گفتند: این سحر و جادوی عظیمی است؛ و ایمان خود را از دست دادند و کافر شدند، مگر دو نفر که همراه حضرت باقی ماندند و با یکدیگر به شهر کوفه مراجعت نمودند.
در بین راه، حضرت به آن دو نفر فرمود: حجّت بر آن گروه به اتمام رسید و فردای قیامت، آنان مؤاخذه و عقاب خواهند شد.
سپس در ادامه فرمایشاتش افزود: قسم به خدای سبحان!که من ساحر نیستم، اینها علوم الهی است که از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله آموختهام.
و چون خواستند وارد مسجد کوفه شوند، حضرت دعائی را تلاوت نمود، وقتی داخل شدند، دیدند ریگهای حیات مسجد دُرّ و یاقوت گشته است.
آن گاه حضرت به آنها فرمود: چه میبینید؟
گفتند: دُرّ و یاقوت!
فرمود: راست گفتید، در همین لحظه یکی دیگر از آن دو نفر از ایمان خود دست برداشت و کافر شد و نفر آخر ثابت و استوار ماند.
امام علیّ علیه السلام به او فرمود: مواظب باش که اگر چیزی از آنها را برداری پشیمان میگردی؛ و اگر هم بر نداری باز پشیمان میشوی.
به هر حال او یکی از آن جواهرات را، به از چشم حضرت برداشت و در جیب خود نهاد، فردای آن روز، نگاهی به آن کرد، دید دُرّی گرانبها و نایاب است.
هنگامی که خدمت امام علیّ علیه السلام آمد اظهار داشت: من یکی از آن درّها را برداشتهام، حضرت فرمود: چرا چنین کردی؟
گفت: خواستم بدانم که آیا واقعاً این جواهرات حقیقت دارد یا باطل و واهی است.
حضرت فرمود: اگر آن را بر گردانی و سر جایش بگذاری خداوند رحمان عوض آن را در بهشت به تو عطا میکند؛ و گرنه وارد آتش جهنّم خواهی شد.
امام باقر علیه السلام در ادامه فرمود: چون آن شخص، دُرّ را سر جایش نهاد؛ تبدیل به ریگ شد.
و بعضی گفتهاند: که آن شخص میثم تمّار بود؛ و برخی دیگر او را عَمرو بن حمق خزاعی گفتهاند.**مختصر بصائر الدرجات: ص 118 119، هدایة الکبری: ص 129، س 3.***
ادامه مطلب
