شجره طوبی و دوستداران

بلال بن حمامه، یکی از یاران پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله حکایت کند:
روزی آن حضرت در حال تبسّم و خنده بر ما وارد شد و صورت مبارکش همانند ماه تابان نورانی بود.
عبدالرّحمن بن عوف از جای خود برخاست و اظهار داشت: یا رسول اللّه! این چه نوری است که در چهره و صورت شما نمایان گشته است؟
حضرت فرمود: بشارتی از طرف خداوند متعال درباره برادر وپسر عمویم علیّ؛ و دخترم فاطمه زهراء سلام اللّه علیهما به من رسید بر این که خداوند، فاطمه و علیّ بن ابی‏طالب را به ازدواج و نکاح یکدیگر در آورده است و دستور داده تا خازن و مأمور بهشت درخت شجره طوبی را حرکت دهد.
پس شجره طوبی برگ‏هائی همانند سند و حواله، به تعداد دوستداران و علاقمندان اهل بیتِ من بر خود رویانید.
سپس ملائکه‏ای را در کنار آن درخت به وجود آورد و به هر یک از آن‏ها یکی از اسناد و حواله‏های آن درخت را تحویل داد.
و چون روز قیامت بر پا شود و خلایق، محشور گردند، صدائی در بین آن جمع شنیده شود و توسّط آن، ملایک به هر یک از دوستداران اهل بیتِ من، یک برگ از آن اسناد و حواله‏ها داده می‏شود، که برگه ایشان آزادی از آتش جهنّم؛ و جواز ورود به بهشت خواهد بود.
پس از آن، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله افزود: علیّ وهمسرش فاطمه، مردان و زنان مسلمانِ امّتِ مرا از آتش جهنم نجات داده؛ و ایشان را وارد بهشت خواهند نمود.** احقاق الحقّ: ج 25، ص 429.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:19 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

شخصیّتی غریب در دنیا

محدّثین و مورّخین روایت کرده‏اند:
هرگاه دردها و غم‏های جامعه برای مولای متّقیان، امیرالمؤمنین علیّ علیه السلام غیر قابل تحمّل می‏گشت؛ و می‏خواست درد دل خود را بیان نماید با خود زمزمه و درد دل می‏نمود.
و آن حضرت معمولاً به تنهائی از شهر کوفه خارج می‏شد و حوالی بیابان غَریّ‏ نجف اشرف گوشه‏ای را بر می‏گزید؛ و روی خاک‏ها می‏نشست و دردهای درونی خود را با آن فضای ملکوتی بازگو می‏نمود.
در یکی از روزهائی که حضرت به همین منظور رفته بود، ناگهان شخصی را مشاهده کرد که بر اشتری سوار و جنازه‏ای را جلوی خود قرار داده است و به سمت آن حضرت در حرکت می‏باشد.
همین که آن شخص شتر سوار نزدیک حضرت امیر علیه السلام رسید، سلام کرد و حضرت جواب سلام او را داد و سؤال نمود: از کجا آمده‏ای؟
پاسخ داد: از یمن آمده‏ام.
امام علیه السلام فرمود: این جنازه‏ای که همراه داری کیست؟ و برای چه آن را به این دیار آورده‏ای؟
در پاسخ گفت: این جنازه پدرم می‏باشد، او را از دیار خود به این جا آورده‏ام تا در این مکان دفن نمایم، امام علیّ علیه السلام اظهار نمود: چرا او را در سرزمین خودتان دفن نکرده‏ای؟
در پاسخ اظهار داشت: چون پدرم قبل از مرگ خود وصیّت کرده است که او را برای دفن به این جا بیاوریم؛ همچنین پدرم گفته بود: در این سرزمین مردی دفن خواهد شد که در روز قیامت جمعیّتی را به تعداد طایفه ربیعه و مُضر یعنی؛ تعداد بی شماری را شفاعت نموده و از عذاب جهنّم نجات می‏دهد؛ و ایشان را اهل بهشت می‏گرداند و شفاعتش در پیشگاه خداوند پذیرفته است.
حضرت امیرالمؤمنین علیّ علیه السلام سؤال نمود: آیا آن مرد را می‏شناسی؟
آن شخص گفت: نه، او را نمی‏شناسم.
فرمود: به خداوندی خدا! من همان شخص هستم.
و امام علیه السلام این سخن را سه بار تکرار نمود و سپس جنازه را به کمک یکدیگر در آن سرزمین دفن کردند.**ارشاد القلوب دیلمی: ص 440، بحارالأنوار: ج 82، ص 68، ح 5، مستدرک الوسائل: ج 2، ص 311، ح 2.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:19 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

شجاعت و مردانگی یا دفاع از ولایت

روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله ، پس از اقامه نماز صبح خطاب به مأمومین خود کرد و فرمود: ای جماعت! سه نفر به لات و عزّی سوگند یاد کرده‏اند و هم قسم شده‏اند که مرا به قتل رسانند، البتّه توان چنین کاری را ندارند؛ می‏خواهم بدانم که چه کسی می‏تواند شرّ آن‏ها را دفع نماید؟
سکوت، تمام فضای مسجد را گرفته بود و هیچکس جواب حضرت را نداد؛ و چون آن بزرگوار سخن خود را تکرار نمود، علیّ بن ابی طالب علیه السلام از جای برخواست و اظهار داشت:
یا رسول اللّه! من به تنهائی می‏روم و پاسخ گوی آن‏ها خواهم بود، فقط اجازه فرما تا لباس رزم بپوشم و برای نبرد مجهّز گردم.
حضرت رسول فرمود: این لباس و زره و شمشیر مرا بگیر؛ و سپس علیّ علیه السلام را لباس رزم پوشاند و عمّامه‏ای بر سرش پیچید و او را سوار اسب خود کرد و روانه میدان نبردش نمود.
پس امیرالمؤمنین علیّ علیه السلام به سمت آن سه نفر حرکت کرد و تا مدّت سه روز مراجعت ننمود؛ و کسی از او خبری نداشت، تا آن که حضرت فاطمه زهراء به همراه حسن و حسین علیهم السلام آمد و إظهار داشت: یا رسول اللّه! گمان می‏کنم که این دو کودکم یتیم شوند، چون که از شوهرم خبری نیست.
اشک، چشمان حضرت رسول را فرا گرفت و فرمود: هرکس خبری از پسر عمویم، علیّ آورد؛ همانا او را به بهشت بشارت می‏دهم.
پس همه افراد جهت کسب اطّلاع پراکنده شدند؛ و در بین آنان شخصی به نام عام بن قتاده، خبر سلامتی علیّ علیه السلام را برای رسول خدا آورد.
و سپس حضرت امیر علیه السلام به همراه سرهای بریده آن سه نفر و نیز دو اسیر دیگر وارد شد.
پیامبر خدا اظهار داشت: ای ابوالحسن! آیا می‏خواهی تو را به آنچه انجام داده‏ای و آنچه بر تو گذشته است، خبر دهم.
ناگهان عدّه‏ای از منافقین به طعنه گفتند: علیّ دنبال زایمان بوده است و هم اکنون پیغمبر خدا می‏خواهد با او حدیث گوید.
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله ، چون چنین سخن زشتی را از آن منافقین شنید، خطاب به علیّ علیه السلام کرد و فرمود: یا اباالحسن! خودت کارهائی را که انجام داده‏ای، گزارش ده تا آن که گواه و حجّتی بر حاضرین باشد.
لذا امام علیّ علیه السلام اظهار داشت: چون به بیابانی که محل تجمّع آن‏ها بود رسیدم، همگی آن‏ها را سوار شترهایشان دیدم؛ و وقتی مرا دیدند سؤال کردند: تو کیستی؟
گفتم: من علیّ‏بن ابی‏طالب، پسر عموی رسول خدا هستم.
آنان گفتند: ما کسی را به عنوان رسول خدا نمی‏شناسیم؛ و آن گاه مرا در محاصره خود قرار داده و جنگ را شروع کردند.
سپس علیّ علیه السلام اشاره به یکی از سرها نمود و فرمود: صاحب این سر، بر من سخت بتازید و جنگ سختی بین من و او رخ داد و در همین لحظه، باد سرخی به وزیدن گرفت و سپس باد سیاهی وزید؛ و در نهایت من او را به هلاکت رساندم.
و چون جنگ پایان یافت این دو نفری که به عنوان اسیر آورده‏ام، گفتند: ما شنیده‏ایم که محمّد صلّی اللّه علیه و آله شخصی دلسوز و مهربان است، به ما آسیبی نرسان و ما را نزد او بِبَر تا هر تصمیمی که خواست درباره ما عملی کند.
در این هنگام پیامبر خدا فرمود: یکی از آن دو اسیر را نزد من بیاور؛ و چون امام علیّ علیه السلام یکی از آن دو نفر را آورد، پیامبر خدا، به او پیشنهاد داد که بگو: «لا اله الاّ اللّه»، و بر نبوّت و رسالت من از سوی خداوند شهادت بده تا تو را آزاد گردانم.
آن اسیر گفت: بلند کردن کوه ابو قبیس نزد من آسان‏تر و محبوب‏تر از آن است تا این کلمات را بر زبان جاری کنم.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: یا ابالحسن! او را از این جا ببر و سرش را از بدن جدا کن.
وقتی حضرت علیّ علیه السلام او را به هلاکت رساند و دوّمین اسیر را آورد، به او پیشنهاد شهادتین داده شد؛ ولی او نپذیرفت و گفت: مرا به دوستم ملحق کنید.
پس همین که حضرت امیر علیه السلام خواست او را گردن بزند، جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمّد! خدایت تو را سلام می‏رساند و می‏فرماید: او را نکشید؛ چون که او نسبت به خویشاوندان و اطرافیانش خوش اخلاق و سخاوتمند بوده است.
و چون اسیر از چنین خبری آگاه شد، گفت: به خدا سوگند! من درهمی نداشتم مگر آن که آن را بین فقراء انفاق کرده‏ام؛ و هیچ گاه با کسی به تندی و خشونت سخن نگفته‏ام؛ و اکنون نیز با مشاهده این حقیقت، شهادت به یگانگی خداوند؛ و رسالت محمّد می‏دهم.
و چون آن اسیر اسلام آورد، آزاد شد و سپس پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله درباره‏اش فرمود: سخاوت و اخلاق خوب او موجب آزادی و سعادتش گردید.**خصال مرحوم صدوق: ج 1، ص 94، ح 41.***


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:19 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

شبهات مخالف؛ و پاسخ مولا در سن کودکی!

سعد بن عبدالله می‏گوید:
من نسبت به جمع آوری کتاب‏های که محتوای نکات دقیق و مهم مطالب مشکل علوم اسلامی بودند، علاقه و حرص فراوانی داشتم و سعی می‏کردم که به حقایق آن‏ها هر چند بسیار طاقت فرسا باشد، دست یابم تا آن جا که تمام موارد متشابه و پیچیده را حفظ نموده بر معضلات و مشکلات هر یک فائق می‏آمدم.
من در مورد مذهب شیعه اثنی عشری تعصب خاصی داشتم و بدون هیچ گونه ترس و واهمه‏ای از درگیری و برخورد، دشمنی، بغض، یاوه گویی و تجاوز معاندین و مخالفین، به انتقاد از کسانی که سعی در رد بر حقانیت شیعه داشتند، می‏پرداختیم، و برای بزرگان آن‏ها که در پناه افراد صاحب نفوز و قدرتمند حاکم، به هتاکی و سب ائمه (علیه السلام) می‏پرداختند، حقایق را بیان می‏نمودم.
روزی به یکی از آن‏ها که در دشمنی و جدال و تشنیع اهل بیت (علیه السلام) از همه کینه توزتر و در باطل خود ثابت‏تر بود، برخورد نمودم. او رو به من کرد و گفت: وای بر تو و یارانت! ای سعد! شما رافضیان بر بزرگان مهاجر و انصار که از صاحب پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) بوده‏اند، طعنه زده و از آن‏ها انتقاد نموده به ولایت امامت خلفای راشدین اعتقاد ندارید و با این کار در برابر پیامبر اسلام (صلی الله و علیه و آله و سلم) سرکشی می‏نمایید.
بدان که همه اصحاب رسول الله (صلی الله و علیه و آله و سلم) در شرافت ابوبکر صدیق به جهت سبقت او در اسلام! اتفاق دارند.
پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) او را با خود به غار برد، زیرا می‏دانست که او خلیفه و جانشین او است! و او است که می‏تواند آیات الهی را تأویل نموده زمام امور امت را به دست بگیرد! و در برابر شداید و تجاوزات و کاستی‏ها و پرکنداگی‏ها از اسلام حمایت نموده و حدود الهی را اقامه کند! و دسته دسته لشکریان را برای فتح سرزمین‏های مشرکین گسیل نماید
او همان طور که در اندیشه محافظت از مقام نبوت خویش بود، در فکر جانشینی پس از خویش نیز بود.
علاوه بر این، (شما که می‏گویید: علی با خوابیدن در بستر پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) او را یاری داده است، بی‏اساس است. زیرا) کسی که در جایی پنهان و متواری شده است، دیگر نیازی به مساعدت و یاری ندار. پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) علی را در بستر خود خواباند چون کشته شدن او اهمیت چندانی نداشت و برن او نیز ممکن نبود و بار اضافی به حساب می‏آمد.
مضافا بر این که پیامبر مطمئن بود که در صورتی هم که علی کشته شود، مشکلی پیش نخواهد آمد و می‏تواند فرد دیگری را برای انجام کارهایی که علی به عهده داشت، و انتخاب نماید
من برای هر کدام از این ایرادات و او جواب‏هایی ارائه دادم، اما او هر کدام را با دلیل دیگر رد و نقض می‏نمود.
تا این که گفت: ای سعد! غیر از این‏ها ایراد دیگری نیز می‏توانم بگیرم تا بینی شما زا فضیان را به خاک بمالم. شما می‏گویید: ابوبکر و عمر منافقانه به اسلام ایمان آورده‏اند و به همین جهت، مدعی هستید که آن‏ها در عقبه - هنگام بازگشت پیامبر از تبوک - می‏خواستند پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) با به قبل برسانند. بگو ببینم: چطور ممکن است ابوبکر که از شک و تردید مبرا بوده! و عمر که حامی نهاد اسلام بود! منافق باشند؟ آیا آن‏ها با میل و رغبت اسلام آوردند یا این که اجبارا مسلمان شده بودند؟
من پیش خود گفتم: اگر بگویم آن‏ها مجبور به اقرار به اسلام بوده و منافقانه ایمان آورده‏اند، صحیح نخواهد بود. زیرا تنها به علت اعمال فشار و زور بر کسی که قلبا تمایلی به ایمان آوردن ندارد، می‏توان قبول کرد که نفاق به دل او راه یافته باشد. چنانچه حق تعالی می‏فرماید:
فلما رأو بأسنا قالوا آمنا بالله وحده و کفرنا بما کنا به مشرکین فلم یک ینفهم ایمانهم لما أورا بأسنا.(161)
هنگامی که شدت ما را دیدند، گفتند که به خداوند یگانه ایمان آورده و به آنچه به دلیل آن مشرک بودیم، کاف شدیم اما ایمان آن‏ها هنگامی که شدت ما را دیدند، سودی برای آن‏ها ندارد.
در صدر اسلام نیز ایمان مردم به دلیل زور و فشار نبود، (بلکه بالعکس فشار بیشتر از ناحیه مشرکین بود). به همین جهت، برای این که به نحوی سخن به ظاهر درست او را نپذیرم و قبول نکنم که آن‏ها با میل و رغبت ایمان آورده باشند، چاره‏ای اندیشیدم و مزورانه صحنه را ترک نمودم در حالی که از شدت خشم به خود می‏پیچیدم و جگرم پاره پاره شد.
از سوی دیگر، طوماری داشتم که بیش از چهل مسأله سخت که پاسخگویی برای آن‏ها پیدا نکرده بودم، در آن نوشته بودم تا از بهترین همشهریم یعنی احمد بن اسحاق قمی - که از اصحاب امام حسن عسکری (علیه السلام) بود - بپرسم.
آن روز احمد بن اسحاق قمی برای ملاقات امام حسن عسکری (علیه السلام) به سامرا رفته بود، من نیز به دنبال او به راه افتادم. در یکی از چشمه‏های سامرا او را ملاقات نمودم گفت: ای سعد! خیر است.
برای چه آمده‏ای؟
گفتم: می‏خواستم خدمت شما برسم و در ضمن جواب این سوالات را از شما بپرسم.
گفت: من برای ملاقات امام حسن عسکری (علیه السلام) به سامرا می‏روم در آیات و برخی سوالاتی نیز از حضرت (علیه السلام) در مورد تأویل تعضی آیات و برخی مشکلات آن‏ها بپرسم. علاوه بر این، شوق شرفیابی به محضر مبارک حضرت (علیه السلام) را دارم، تو نیز با ما باش، چون وقتی خدمت آن حضرت شرفیاب شوی دریای بی‏نهایت از عجایب و غرایب را از اماممان مشاهده خواهی کرد.
با ذوق و شوق تمام به سوی سامرا حرکت کردیم، وقتی به سامرا رسیدیم به درگاه امام حسن عسکری (علیه السلام) شرفیاب شده و اجازه ورود خواستیم. با اجازه حضرت (علیه السلام) وارد بیت شریف ایشان شدیم.
احمد بن اسحاق خورجینی به دوش انداخته و آن را با پارچه‏ای مازندرانی پوشانده بود که حدود صد و شصت کیسه مسکوکات طلا و نقره در آن بود که کیسه‏ای به مهر صاحبش ممهور بود.
چشمانم به نور رخسار حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) منور شد، و پرتو آن ما را فرا گرفت، نمی‏دانم که آن نور را به چه چیزی تشبیه کنم غیر این که بگویم مانند ماه شب چهارده بود.
پسر بچه‏ای همچون سیاره مشتری زیبا و نورانی روی زانوی راستین نشسته بود، و موی سرش از فرق سر شکافته و به دو سوی افکنده شده بود همچون الفی که بین دو و او قرار گیرد. انار زرینی که از تکه‏های کوچکترین به طرز ماهرانه ترکیب یافته بود در برابر مولایمان امام حسن عسکری (علیه السلام) قرار داشت که نقش‏های زیبایی روی آن کشیده شده بود می‏درخشید، که یکی از روسای بصره به حضرت اهدا کرده بود.
قلمی در دست امام (علیه السلام) بود که وقتی می‏خواست چیزی بنویسد آن پسر بچه زیبا انگشتان پدرش را می‏گرفت و بازوی می‏کرد. در این موقع، امام (علیه السلام) آن انار را می‏غلطاند تا آن پسر بچه زیبا با آن بازی کرده و مشغول شود، و آنچه را که حضرت می‏خواست، بنویسد.
ما سلام عرض کردیم، حضرت با لطف و مهربانی پاسخ داد، و اشاره فرمود تا بنشینیم، هنگامی که نوشین آن نامه را به پایان رساند، احمد بن اسحاق خورجین خود را بیرون آورد و در مقابل امام حسن عسکری (علیه السلام) نهاد.
حضرت رو به آن پسر بچه زیبا نموده و فرمود: فرزندم، مهر هدایای شیعیانت را باز کن!
او فرمود: مولا جان! آیا جایز است دستی پاک بر این هدایا و اموال آلوده و ناپاک که حلال و حرامش به هم آمیخته بخورد؟
در این موقع، امام حسن عسکری (علیه السلام) را اطاعت و اولین کیسه را بیرون آورد.
آن کودک زیبا فرمود: این کیسه متعلق به فلان فرزند فلان است که در فلان محله قم ساکن است، و حاوی شصت و دو دینار می‏باشد که جهل و پنج دینار آن پول زمینی سنگلاخ است که صاحب کیسه از برادر خود به ارث برده است، و چهارده دینارش نیز پول نه قواره پارچه‏ای است که فروخته، و سه دینار باقی مانده از اجاره دکان‏هایش می‏باشد.
امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود: درست گفتی فرزندم. اکنون به این مرد بگو که چه قسمت از این مال حرام است.
آن کودک فرمود: یک دینار آن سکه‏ای است که در فلان تاریخ در شهر ری ضرب شده است، و قسمتی از یک روی آن ساییده شده است. همچنین یک ربع سکه طلایی که در آمل ضرب شده است؛ هر دو حرام هستند. زیرا صاحب آن‏ها در فلان سال و فلان ماه یک من و ربع پنبه کشید و به همسایه‏اش که پنبه زن بود، داد تا آن را بزند. بعد از مدتی که سراغ آن را گرفت، پنبه زن گفت: دزد آن را ربوده است، امام او نپذیرفت و وجه معادل آن یک من و ربع پنبه را دقیقا حساب کرد و از او گرفت، و با پول آن پارچه خرید این دو سکه، پول فروش آن پارچه است.
وقتی احمد بن اسحاق آن کیسه را باز کرد، نامه کوچکی در میان سکه‏های دینار یافت که نام صاحب کیسه و مقدار سکه‏ها را همان‏طور که آن کودک فرموده بود، نوشته شده بود. سپس کیسه دیگری را درآورد و در مقابل او نهاد.
آن کودک این بار فرمود: این کیسه نیز متعلق به فلانی فرزند فلانی است که در فلان محله قم زندگی می‏کند، و حاوی پنجاه دینار است که تصرف آن حرام است.
احمد بن اسحاق گفت: چرا؟
او فرمود: زیرا این پول گندمی است که صاحبش از ما حصل زارعی که زمین خود را در اختیار او قرار داده بود، به دست آورده است. بدین ترتیب که هنگام تقسیم محصول گندم؛ وقتی پیمانه را برای خود پر می‏کرد، آن را لبالب می‏نمود و هنگامی که برای آن زارع پر می‏نمود، کمی از شر آن را خالی می‏کرد.
امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود: راست گفتی فرزندم. ای فرزند اسحاق! این اموال را جمع کن و به صاحبانش برگردان که ما نیازی به آن‏ها نداریم. اما آن پارچه‏ای را که آن پیرزن برای ما فرستاده است، بیاورد!
احمد بن اسحاق برای آوردن آن پارچه رفت، در این موقع امام حسن عسکری (علیه السلام) به من التفات نموده، فرمود: ای سعد! برای چه است.
حضرت فرمود: سوالاتی را که می‏خواستی بپرسی، چه کردی؟
عرض کردم: اکنون به همراه دارم.
فرمود: آنچه می‏خواهی از نور چشمم سوال کن! و با دست مبارک به آن کودک زیبا اشاره فرمود.
عرض کردم: ای مولایم ما فرزند مولای ما! همان طور که از شما شنیده‏ایم، به دیگران روایت می‏کنیم که رسول الله (صلی الله و علیه و آله و سلم) طلاق زنان خویش را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) تفویض فرموده‏اند. چنان که در روز جنگ جمل کسی را نزد عایشه فرستاده و فرمودند: تو بر اسلام تاخته و مسلمین را به فتنه بکشی، رهایت خواهم مو و الا طاقت خواهم داد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ در حالی که وفات پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) به معنی طلاق زنان او محسوب می‏شود.
حضرت فرمود: به نظر تو طلاق یعنی چه؟
عرض کردم: آزاد گشتن زن در امر ازدواج.
فرمود: اگر چنین است، پس چرا زنان پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) پس از وفات ایشان حق ازدواج ندارند؟
عرض کردم: برای که این که خداوند ازدواج ایشان را حرام نموده است.
فرمود: با این حال، چطور رحلت رسول خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) حکم طلاق زنان ایشان محسوب نمی‏شود.
عرض کردیم: مولا جان! شما بفرمایید که معنی تفویض حکم طلاق زنان رسول خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) امیرالمؤمنین (علیه السلام) چیست؟
فرمود: خداوند تبارک و تعالی زنان رسول خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) را نسبت به سایر زنان برتری و شرافت بخشیده، و آنان را ام‏المومنین قرار داده است به همین دلیل، رسول خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) فرمود: یا علی! این شرافت برای زنان من تا هنگامی که در طاعت حق تعالی هستند؛ باقی است، و اگر زمانی مرتکب معصیتی شوند و با تو ستیزه نمایند، آن را طلاق داده و از مقامی که دارند، خلع کن!
عرض کردم: چرا زنی را که مرد می‏تواند او را در ایام عده‏اش از خانه اخراج کند فاحشه مبینه می‏گویند؟
حضرت فرمود: فاحشیه مبینه زنی است که با مردی بیگانه تماس داشته، اما زنا نکرده است. زیرا اگر زنا کار باشد او را تازیانه زده و به همین دلیل می‏تواند دوباره ازدواج کند. اما اگر به شکل مساحقه با مردی تماس پیدا کرد، باید او را سنگسار نمود. حکم سنگسار نمودن نیز مایه خواری و ذلت زن است. خدا نیز برای ذلیل نمودن چنین زنی (در انظار مردم) بر او حکم سنگ‏سار را واجب نموده است. و کسی را که خدا ذلیل نموده است، در واقع او را از خود دور نموده است. و کسی را که خدا ذلیل نموده است، در واقع او را از خود دور نموده است و به همین دلیل جایز نیست کسی به او نزدیک شود (ازدواج کند).
عرض کردم منظور حق تعالی از این که هنگام ورود حضرت موسی (علیه السلام) به او امر فرمود:
فاخلع نعلیک انک باواد المقدس طوی.(162)
کفش‏هایت را در آور! زیرا تو در سرزمین مقدسی گام نهاده‏ای؟
چه بود؟ زیرا فقهای شیعه و سنی عقیده دارند که نعلین او از پوست مردار بوده است.
حضرت (علیه السلام) فرمود: هر که چنین بگوید، به موسی (علیه السلام) افترا زده و از مقام نبوت بی‏اطلاع است. زیرا موضوع از دو حال خارج نیست: یا حضرت موسی (علیه السلام) می‏توانسته با آن پای پوش نماز بخواند یا نمی‏توانسته. اگر قایل باشیم که موسی (علیه السلام) می‏توانست که با آن نماز بخواند، پوشیدن آن در سرزمین نیز برای او جایز بوده است. زیرا هر قدر که آن سرزمین مقدس و مطهر بوده باشد، از نماز مقدس و مطهرتر نخواهد بود. و اگر موسی (علیه السلام) نمی‏توانسته با آن نماز بخواند، (چون می‏خواست به گمان فقها با آن کفش نجس وارد شود)، نه تنها از حلال و حرام خدا مطلع نبوده بلکه نمی‏دانسته چه چیزی در نماز جایز است و چه چیزی جایز نیست. و این (در حالی است که او پیامبر بوده و از این خطا نیز مصون بوده است. و نسبت جهل به او در مورد احکام الهی) کفر است. (پس کفش‏های موسی (علیه السلام) نجس نبوده است). بلکه موسی (علیه السلام) هنگام مناجات در آن وادی مقدس، گفته بود:
پروردگارا مرا در محبت خود ناخالص گردان! و دلم را از غیر خود بشوی. و چون موسی (علیه السلام) خانواده و همسر خود را بسیار دوست می‏داشت. خداوند به او فرمود: کفشهایت را درآور! یعنی محبت همسر و فرزندانت را از دلت بیرون کن تا در محبت من خالص شوی، و دلت را زا غیر من شسته باشی.
فرمود: روزی حضرت زکریا (علیه السلام) از خداوند خواست تا اسامی پنجاگانه را به او بیاموزد. خداوند تعالی جبرییل را برای تعلیم او فرستاد. هنگامی نام محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) علی (علیه السلام)، فاطمه (علیها السلام) و حسن (علیه السلام) را ادا می‏نمود تمام غم‏ها و نگرانی‏های خود را فراموش می‏کرد. امام هنگامی که نام حسین (علیه السلام) را می‏برد. اشک در چشمانش سرازیر شده و بغضش می‏گرفت.
روزی حضرت زکریا (علیه السلام) در مناجات خود با پروردگارش گفت:
پروردگارا! چرا هنگامی که نام چهار نفر از خمسه مطهره را می‏برم، تسلی یافته و مسرور می‏شوم، اما هنگامی که نام حسین (علیه السلام) را می‏برم، اشک از دیدگانم جاری شده و آه از نهادم بر می‏آید.
آن گاه حق تعالی ماجرای کربلا و به شهادت رسیدن اباعبدالله (علیه السلام) را برای او وحی می‏کند و می‏فرماید: کاف (کهیعص) یعنی کربلا، هاء یعنی هلاک عتره طه، یاء آن یعنی یزید، و او کسی است که بر حسین (علیه السلام) بیداد می‏نماید. عین آن هم عطش و تشنگی او، و صاد آن یعنی صبر او.
وقتی زکریلا (علیه السلام) این کلمات مقدس را می‏شنود گریه و زاری بسیار نموده و می‏گوید: پروردگار! آیا بهترین خلق خود را به مصیبت فرزندش مبتلا می‏کنی، و این بلا را برای نابودی او فرو می‏فرستی؟
خداوند! آیا رخت عزا بر تن علی (علیه السلام) و فاطمه (علیه السلام) می‏پوشانی؟
بار الها! آیا این مصیبت فجیع را به ساحت آن دو روا می‏داری؟
پروردگارا! در این سن پیروی فرزندی به من عطا کن که نور چشمم باشد و او را وارث و جانشین من کن و محبت او را مانند محبت حسین (علیه السلام) در دل من قرار ده! آن‏گاه او را از من به طرز فجیعی بستان همان‏گونه که حبیب تو محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) را دچار فرزندش می‏کنی.
خداوند متعال نیز یحیی (علیه السلام) را به او عنایت نمود، و به همان صورت که اباعبدالله (علیه السلام) به شهادت رسید، زکریا (علیه السلام) را به مصیبت او دچار نمود. (آن دو، آن چنان به هم شباهت داشتند که) یحیی (علیه السلام) نیز مانند حسین (علیه السلام) شش ماه در رحم مادر بود. البته او قصه طولانی دارد.
عرض کردم: مولا جان! چرا مردم نمی‏توانند خودشان برای خودشان امامی انتخاب نمایند؟
حضرت (علیه السلام) فرمود: امام مصلح یا مفسد؟
عرض کردم: امام مصلح.
فرمود: چون هیچ کس نمی‏تواند به دقت صلاح و فساد کسی را دریابد، آیا ممکن است کسی را که مردم انتخاب می‏کنند. مفسد باشد؟
عرض کردم: آری.
فرمود: به همین دلیل مردم نمی‏توانند امام خود را انتخاب نمایند.
(گوش کن تا) برهان دیگری را بیان کنم تا عقلت کاملا مطمئن شود:
بگو ببینم: پیامبرانی که خداوند آن‏ها را برگزیده و کتاب عطا نموده و با وحی و عصمت تأیید فرموده، و از همه مردم برتر و هدایت یافته‏تر هستند و بهتر می‏توانند امامی را انتخاب کنند، مثل موسی (علیه السلام) و عیسی (علیه السلام)، آیا اگر با این همه عقل و علم، کسی را به (عنوان مصلح) انتخاب کنند، می‏توان گفت که او منافق است در حالی که آن‏ها گمان می‏کنند که مومن است؟
عرض کردم: نه.
فرمود: پس چطور حضرت موسی (علیه السلام) که کلیم الله بود و عقل و علمش بدان پایه از کمال بود و وحی بر او نازل می‏شد، گروهی هفتاد نفری از بهترین افراد قومش را برای ملاقات پروردگارش انتخاب نمود، که هیچ شکی در ایمان و اخلاصشان نداشت: آن منافق از کار در آمدند. چنانکه حق تعالی می‏فرماید:
واختار موسی قومه سبعین رجلا لمیقاتنا...(163)
موسی از میان قومش مرد را برای ملاقات ما اختیار کرد...
... لن نومن لک حتی نری الله جهره...(164)
... تا خدا را آشکارا نبینیم، هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد...
فاخذتهم الصاعقه بظلمهم...(165)
... به سزای ظلمشان صاعقه آنان را فرو گرفت...
پس در جایی که منتخب کسی که خداوند او را به عنوان نبی برگزیده فاسد از آب درآید نه مصلح، در حالی که او منتخب خویش را مصلح می‏دانست نه مفسد، باید قبول کرد؛ تنها کسی می‏تواند فرد مصلح را انتخاب کند که از رازهای نهفته در سینه و درون افراد آگاهی داشته باشد.
بنابراین؛ مهاجرین و انصار نیز نمی‏توانند فرد مصلح را انتخاب نمانید، چون وقتی برگزیده انبیا با این که می‏خواستند اهل اصلاح را انتخاب نمایند، فاسد باشد به طور حتم، مهاجرین و انصار نیز از این خطر برکنار نخواهند بود.
آنگاه مولایمان فرمود: ای سعد! هنگامی که دشمنت مدعی شد که رسول خدا برگزیدند از آن جهت با خود به غار برد که می‏دانست جانشین او در میان امت او خواهد بود، و تأویل آیات و تفسیر آن‏ها به عهده او است، و امت را در سختی‏ها و پراکندگی‏ها هدایت و رهبری خواهد نمود، و به اقامه حدود الهی خواهد پرداخت، و دسته دسته سپاهیان اسلام را برای فتح بلاد مشرکین گسیل خواهد نمود، و همان‏طور که پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) به فکر تحکیم امر نبوت بود، در اندیشه جانشین پس از خویش نیز بود، و احتیاجی به مساعدت علی (علیه السلام) نداشت، زیرا آن‏ها که فرار کرده و پنهان شده بودند، دیگر نیازی به یاری او نداشته، و اگر علی (علیه السلام) را پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) در بستر خود خواباند، از آن جهت بود که مرگ علی (علیه السلام) اهمیت چندانی نداشت و اگر او کشته می‏شد، کس دیگری را برای انجام کارهایی که علی (علیه السلام) به عهده داشت، نصب می‏نمود؛ چرا در جواب او نگفتی: آیا پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) نفرموده است که مدت خلافت پس از من سی سال است؟ در حالی که مجموع ادوار خلافت چهار نفری خلفای راشدین در نظر شما سی سال شد؟ اگر چنین پاسخی می‏دادی او مجبور بود که ایراد تو را تأیید کرده و بگوید: آری.
آن‏گاه تو باید می‏گفتی: اگر پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) می‏دانست که خلیفه پس از او ابوبکر است، آیا می‏دانست که پس از او عمر و سپس عثمان و در نهایت علی (علیه السلام) به خلافت می‏رسد؟ او قطعا می‏گفت: آری.
آن گاه تو باید می‏گفتی: پس بر رسول الله (صلی الله و علیه و آله و سلم) واجب بود که تمامی آن‏ها را برای محافظت از جانشان به غار ببرد، و همانطور که در اندیشه ابوبکر بود، در فکر حفظ جان‏ها نیز باشد و با این کار ارزش آنه سه خلیفه دیگر را در مقابل ابوبکر پایین نمی‏آورد.
و وقتی از تو درباره ایمان ابوبکر عمر پرسید که آیا از روی میل بود یا اجبار؟ باید می‏گفتی: آن‏ها به خاطر طمع حکومت با پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) بیعت کردند، چون ابوبکر می‏گفتی: آن‏ها به خاطر طمع حکومت با پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) بیعت کردند، چون ابوبکر و عمر با یهود مجالست داشتند، و آنها اخباری را از تورات و کتاب‏های پیشین در مورد ظهور پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) بیان می‏کردند که می‏گفتند: محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) بر عرب مسلط می‏شود چنان که بخت نصر بر بنی اسرائیل مسلط شد با باین فرق که بخت نصر در ادعای خود کاذب بود.
به همین جهت بیعت کردند تا وقتی که کار پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) بالا گرفت و اوضاع مساعد شد به ولایت شهری منصوب شوند، و وقتی مأیوس شدند، همراه با عده‏ای از منافقین دیگر در عقبه به جان پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم) سوء قصد نمودند تا آن حضرت را به قتل برسانند، و خداوند توطئه آن‏ها را دفع نمود و بر آن‏ها آن‏چنان خشم گرفت که هیچ‏گاه روی خوشی را ندیدند. همانطور که طلحه و زبیر با علی (علیه السلام) به طمع رسیدن به حکومت با او بیعت نمودند، و هنگامی که مأیوس شدند، پیمان خود را شکستند، و بر علیه او خروج کردند و خداوند آن‏ها را مانند دیگر پیمان شکنان به ورطه هلاکت افکند.
آن‏گاه امام حسن عسکری (علیه السلام) همراه آقا زاده خویش مهیای نماز شدند، من نیز بازگشتم تا ببینم احمد بن اسحاق کجا رفته است. در راه به او برخوردم که گریه می‏کند. گفتم: چرا دیر کردی؟ برای چه می‏کنی؟
او گفت: پارچه‏ای را که مولایم خواسته بود که بیاورم، گم کرده‏ام.
گفتم: طوری نیست. به خودشان بگو!
او وارد خانه شد و چند لحظه بعد از بازگشت در حالی که مسرور شده بود و بر محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) و آل محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) درود می‏فرستاد.
گفتم: چه شد؟
گفت: آن پارچه، زیر پای مولایمان پهن شده بود، و ایشان روی آن نماز می‏خواندند.
شکر الهی را به جای آوردیم. چند روزی هم ماندیم و به منزل امام (علیه السلام) رفت و آمد می‏کردیم. اما دیگر موفق به ملاقات آقا زاده ایشان نمی‏شدیم.
روزی که می‏خواستیم به وطن بازگردیم، همراه احمد بن اسحاق و گروهی از همشریانمان به خدمت امام (علیه السلام) مشرف شدیم. احمد بن اسحاق در مقابل امام (علیه السلام) ایستاد و گفت: ای فرزند رسول خدا! زمان وداع فرا رسیده و سینه‏هایمان انباشته از غم فراغ است، از خدا می‏خواهیم که بر جد بزرگوارتان، پیامبر مصطفی (صلی الله و علیه و آله و سلم) و پدر عالی قدرتان، علی مرتضی (علیه السلام)، و مادر پاکدامنتان، سرور زنان عالم، فاطمه زهراء (علیها السلام) و بر عموی مجتبایتان امام حسن (علیه السلام)، و پدر شهیدتان حسین (علیه السلام) - که آقای جوانان بهشتند - و بر پدران معصومتان که امامان پاک و طاهرین می‏باشند، و بر شما و فرزند گرامیتان درود فرستد، و امیدواریم که خداوند مقام شما را پیوسته بالا برده و دشمنانتان را نابود سازد، و این سفر را آخرین زیارت ما قرار ندهد.
وقتی احمد بن اسحاق این جمله آخر را بیان کرد، چشمان امام (علیه السلام) پر اشک شد، و قطرات اشک بر رخسار مبارکشان جاری شد و فرمود: ای فرزند اسحاق! در این دعا اصرار نکن! که در همین سفر به ملاقات پروردگارت نائل خواهی شد.
احمد بن اسحاق با شنیدن این خبر بیهوش شد و به زمین افتاد.
وقتی حالش بهتر شد، گفت: آقا جان! شما را به خدا و به حرمت جد بزرگوارتان سوگند می‏دهم که مرا مفتخر کنید و پارچه‏ای را به عنوان کفنی عنایت فرمایید.
آن‏گاه امام (علیه السلام) دست به زیر فرش برد و سیزده درهم بیرون آورد و فرمود: این را بگیر و خرج کن، و جز این از پول دیگری استفاده نکن، و آنچه را که خواستی به دست خواهی آورد که خداوند اجر کسی را که عمل نیک انجام دهد؛ ضایع نمی‏کند.
آن گاه همه به اتفاق از محضر مولا (علیه السلام) مرخص شده و به راه افتادیم. هنوز سه فرسخ بیش‏تر نرفته بودیم که احمد بن اسحاق در محلی نزدیک به حلوان تب کرد و به سرعت حال عمومی‏اش تغییر نمود و چنان شد که ما دیگر از او مأیوس شدیم.
وقتی وارد حلوان شدیم و در یکی از کاروان سراها اتراق کردیم، احمد بن اسحاق یکی از همشهریانش را که ساکن حلوان بود، خواست و به ما گفت: امشب از اطراف من متفرق شوید و مرا تنها بگذارید!
ما نیز چنین کرده هر یک به جایگاه خود بازگشتیم؛ نزدیکی‏های صبح، چیزی به خاطرم رسید و از خواب جستم.
وقتی چشمم را گشودم، کافور، خادم امام حسن عسکری (علیه السلام) را دیدم که می‏گفت: خداوند عزای شما را به خیر گردانده و پاداش نیکو عطا فرماید. ما، دوستتان، احمد بن اسحاق را غسل داده و کفن نمودیم. برخیزید و او را دفن نمایید که او بزرگ شما بود و در نزد امام (علیه السلام) از همه شما جایگاه والاتری داشت.
این را گفت و ناگهان از نظرمان غایب شد. با گریه و اندوه به سر جنازه احمد بن اسحاق رفتیم، و او را دفن کردیم. خداوند او را رحمت کند.(166)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:18 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

شبهه‏ی جهالت و ضعف راویان احادیث مهدویّت‏

یکی از شبهاتی که با عقیده‏ی مهدویّت مطرح است، وجود روایت‏های ضعاف یا مجاهیلی است که در تراث مهدویّت به چشم می‏خورد. گاه گفته می‏شود که مؤلفین این تراث با ذوق خود، هر حدیثی را جمع نموده‏اند، بی آن که در صحت یا ضعف آن‏ها تأملی کرده باشند.
نویسنده‏ی معاصر عبدالرسول لاری معروف به (احمد الکاتب) در کتاب خود در این باره می‏نویسد: نزد قدماء اخباریین، این چنین معروف بوده که هر روایتی را بدون بررسی در سند آن اخذ می‏نمودند، ولی بعد از آن، حرکت جدیدی پدید آمد و بین روایات تمیز داده می‏شد تا زمانی که حرکت اصولیین پدیدار گشت و اخبار را به دسته‏های مختلف از قبیل: صحیح، حسن، قوی، ضعیف تقسیم نمودند. ولی این تطور و حرکت، شامل روایت‏های تاریخی را که حول موضوع ولادت امام دوازدهم هم مطرح بوده، نگردید.(322)
وی در جای دیگری از کتاب خود می‏نویسد: من معتقدم که خواننده‏ی عادی، احتیاجی ندارد که خود را به زحمت انداخته و علم درایت و روایت را فراگرفته تا بتواند روایت‏های تاریخی را که در رابطه با ولادت امام محمد بن الحسن العسکری (عج) وارد شده، بررسی نماید و یا این که از علمای متخصص در تاریخ بوده باشد؛ زیرا مؤلفین این کتب که مجموعه‏ی این نوع روایت‏ها را جمع کرده‏اند، خود را از ابتدا راحت نموده و گفته‏اند که ما اثبات وجود امام دوازدهم را از طرق فلسفی - نظری می‏نماییم و احتیاجی به روایت‏های تاریخی نداریم و اگر چنان چه توجهی به آن‏ها می‏نماییم، از باب تأیید است... سپس می‏گوید: اعتقاد من بر این است که اینان از باب این که شخص غریق به هر شیئی دسترسی پیدا نمود اخذ می‏کند، هر روایتی را جمع نموده‏اند و الاّ خود از هر کس دیگر آگاه‏تر به ضعف این روایاتند....(323)
ما در این مقاله‏ی مختصر، اشکال مطرح شده را در دو بخش مورد بحث و مناقشه قرار می‏دهیم:
1 - بررسی منابع حدیثی و مصادری که عمدتاً تراث مهدویّت در آن‏ها وارد شده است و نیز بیان مبنا یا مبناهایی که مؤلفین آن کتب در جمع‏آوری احادیث برای خود در نظر گرفته‏اند.
2 - توجیه مجموعه‏ی احادیثی که درباره‏ی ولادت امام مهدی (عج) در مجموعه‏های حدیثی وارد شده است با در نظر گرفتن این که در میان آن‏ها، ضعاف و مجاهیل نیز وجود دارد.


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:18 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

شبكه وكالت» ابتكار امام هادی براي آمادگي شيعيان

شرايط بحرانى که امامان شيعه در زمان عباسيان با آن روبرو بودند، آنان را واداشت تا ابزارى جديد براى برقرارى ارتباط با پيروان خود جستجو کنند. اين ابزار چيزى جز شبکه ارتباطى وکالت و تعيين نمايندگان و کارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود.

دهمين پيشواي شيعيان، حضرت امام علي بن محمد الهادي (ع) در نيمه ماه ذي‌ الحجه، سال 212 هجري متولد شدند، آن امام همام با فعاليت‌هاي خود به جهاد فكري و فرهنگي در جامعه زمان خود پرداخته و با ابتكاراتي چون شبكه «وكلا» زمينه را براي آمادگي شيعيان جهت پذيرش امام غائب آرام آرام فراهم آوردند.

به گزارش ايسنا، نام مبارک يازدهمين پيشواي شيعيان، «علي» و نيز از جمله القابشان: نقي، نجيب، مرتضي، هادى، عالم، فقيه، امين است كه مشهورتر از همه «هادي» و «نقي» است.

پدر آن حضرت، پيشواي نهم، حضرت امام جواد (ع) و مادرشان بانوي گرانقدر و با فضيلتي به نام «سمانه» است.

قدر و منزلت اين بانوي گرامي بدان پايه بود که امام هادى (ع) درباره‌ ايشان فرمود: «مادرم عارف به حق من و اهل بهشت است و خداوند حافظ و نگهبان او است و او در زمره مادران صديقين و صالحان قرار دارد.»

مدت امامت ايشان 33 سال و تاريخ شهادت آن حضرت در سال 254 هجري قمري در سن 41 سالگي و محل شهادت در شهر سامرا است.

خلفاي معاصر امام هادی علیه اسلام

1- معتصم، برادر مامون،

2- واثق، پسر معتصم،

3- متوکل، برادر واثق،

4- منتصر، پسر متوکل،

5- مستعين، پسر عموى منتصر،

6- معتز، پسر ديگر متوکل.

امام هادي و شبكه وكالت

شرايط بحرانى که امامان شيعه در زمان عباسيان با آن روبرو بودند، آنان را واداشت تا ابزارى جديد براى برقرارى ارتباط با پيروان خود جستجو کنند. اين ابزار چيزى جز شبکه ارتباطى وکالت و تعيين نمايندگان و کارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود.

هدف اصلى اين سازمان جمع آورى خمس، زکات، نذور و هدايا از مناطق مختلف توسط وکلا و تحويل آن به امام و نيز پاسخگويى امام به سؤالات و مشکلات فقهى و عقيدتى شيعيان و توجيه سياسى آنان توسط وکيل امام بود.

اين سازمان کاربرد مؤثرى در پيشبرد مقاصد امامان داشت. امام هادى (ع) که در سامراء تحت نظر و کنترل شديدى قرار گرفته بود، برنامه تعيين کارگزاران و نمايندگان را که پدرش امام جواد (ع) اجرا کرده بودند را ادامه داد و نمايندگان و وکلايى در مناطق و شهرهاى مختلف منصوب کرد و بدين وسيله يک سازمان ارتباطى هدايت شده و هماهنگ به وجود آورد که هدف‌هاى ياد شده را تامين مى‌کرد.

فقدان تماس بين امام و پيروانش، نقش مذهبى سياسى وکلا را افزايش داد، به نحوى که کارگزاران(وکلاى) امام، مسئوليت بيشتري در گردش امور يافتند.

وکلاى امام به تدريج تجربيات ارزنده‌اى را در سازماندهى شيعيان در واحدهاى جداگانه به دست آوردند. گزارش‌هاى تاريخى متعدد نشان مى‌دهد که اين وکلا، شيعيان را بر مبناى نواحى گوناگون به چهار گروه تقسيم کرده بودند؛

نخستين ناحيه، بغداد، مدائن و عراق (کوفه) را شامل مى‌شد. ناحيه دوم، شامل بصره و اهواز بود. ناحيه سوم، قم و همدان، و بالاخره ناحيه چهارم، حجاز، يمن و مصر را دربر مى‌گرفت.

هر ناحيه به يک وکيل مستقل واگذار مى‌شد که تحت نظر او کارگزاران محلى، منصوب مى‌شدند. اقدامات سازمان وکالت را در دستورالعمل‌هاى حضرت هادى (ع) به مديريت اين سازمان، مى‌توان مشاهده کرد.

ترس و وحشت متوکل از نفوذ معنوى امام در ميان مردم را مى‌توان از انتخاب محل سکونت حضرت فهميد. در عصر امام هادى (ع) مکاتب عقيدتى متعددى همچون «معتزله» و «اشاعره» رواج يافته و آراء و نظريات کلامى فراوانى در جامعه اسلامى پديد آمده بود و بازار مباحثى؛ همچون جبر، تفويض، امکان يا عدم امکان رؤيت خدا، جسميت خدا و امثال اينها بسيار داغ بود.

مطالعه و بررسى حيات علمى امام علي النقي (ع) نشان مى‌دهد که اکثر مناظرات ايشان پيرامون اين‌گونه موضوعات کلامى بوده و روايات متعددى از آن حضرت در اين زمينه نقل شده است که برترى مبانى اعتقادى شيعه را به روشنى ثابت مى‌کند.

از جمله گروه‌هاى باطل و منحرفى که در دوران امامت امام هادى (ع) فعال بودند، گروه «غلات» را بايد نام برد که افکار و عقايد بى‌اساسى داشتند و خود را شيعه وانمود مى‌کردند.

آنان درباره امام غلو نموده و براى او مقام الوهيت قائل مى‌شدند و گاهى نيز خود را منصوب از طرف امام قلمداد مى‌کردند و بدين وسيله موجبات بدنامى شيعيان را درميان فرقه‌هاى ديگر فراهم مى‌کردند.

امام هادى از اين گروه اظهار دوري و بيزاري نموده، با آنان مبارزه کرده و تلاش مى‌كرد که با طرد آنان، اجازه ندهد لکه ننگى بر دامن تشيع بنشيند.

مناقب اخلاقي حضرت علي النقي امام هادی علیه اسلام
 

ابن شهر آشوب از مورخان اسلامي مي‌گويد: "او خوش قلب‌ترين و راست گفتارترين مردمان بود. چون خاموش مي‌شد پرده‌اي از وقار در چهره آن حضرت هويدا مي‌شد".

گفتار ديگري درباره امام هادي(ع) نيز مي‌گويد: وي به تحقيق، مردي بزرگوار، نيکوکار و فاضل بود.

مناظره‏ هاى علمى و اعتقادى امام هادي (ع)

امامان معصوم (عليهم السلام) چشمه‏هاى جوشان معرفت و گنجينه‏هاى دانش الهى‏اند و چون چراغى پر فروغ و زوال ناپذير، فراسوى علم را با پرتو افشانى خود روشن مى‏كنند.

دولت عباسى، همواره به دنبال برپايى جلسه‏هاى مناظره و گفت‏وگوى علمى بود كه برقرارى اين گونه جلسه‏ها در زمان مأمون عباسى به اوج خود رسيد و اين روند تا دوران امامت امام هادى (ع) نيز ادامه يافت.

برپايى اين مجالس هدفدار براى در هم شكستن چهره علمى امامان و زير سؤال بردن دانش و حتى امامت آنان تشكيل مى‏شد. البته با اين كار، آنان نه تنها به مقصود خويش نمى‏رسيدند، بلكه موجب رسوايى آنان نيز مى‏شد؛ چرا كه آن بزرگ پيشوايان دانش و معرفت، از اين فرصت براى روشن كردن اذهان عمومى و نشر فرهنگ اصيل اسلامى بهره بردارى مى‏كردند.

دولت عباسى مى‏كوشيد تا با زير نظر گرفتن امام و كنترل شديد ملاقات‏هاى ايشان با شيعيان، از روشن شدن افكار مردمى جلوگيرى كند و جلوى فيضان اين سرچشمه بزرگ را بگيرد، ولى برپايى نشست‏هاى علمى در تناقض با اين سياست بر مى‏آمد و تمام تلاش‏هاى عباسيان را بيهوده مى‏ساخت. پى‏گيرى اين سياست متناقض از سوى سردمداران نفاق، حاكى از كوته‏فكرى، ناكارآمدى، نارسايى در چاره جويى و بن بست‏هاى فكرى آنان در برابر اهداف معين خود بود.

متوكل عباسى براى اين منظور، دو تن از دانشمندان به نام‏هاى «يحيى بن اكثم» و «ابن سكيت» را به خدمت خواند تا نشستى علمى با امام على النقى (ع) ترتيب دهند. در نشستى كه به اين منظور ترتيب داده شده بود، متوكل از ابن سكيت خواست تا پرسش‏هاى خود را مطرح كند. او نيز پرسيد: «چرا موسى (ع) با عصا بر انگيخته شد، عيسى (ع) با شفاى بيماران و زنده كردن مردگان و محمد (ص) با قرآن؟»

امام در پاسخ فرمود: «موسى (ع) با عصا در دوره‏اى بر انگيخته شد كه مردم تحت تأثير جادو قرار گرفته بودند. او نيز به همين منظور برايشان معجزه‏اى آورد كه جادويشان را از بين ببرد و حجت را برايشان تمام سازد.

عيسى (ع) با شفاى بيماران خاص و بدون درمان و با زنده كردن مردگان بر انگيخته شد، زيرا در آن زمان پزشكى و پيشرفت‏هاى آن، مردم را شگفت زده كرده بود و او به فرمان خدا، مردگان را زنده مى‏كرد و بيماران بى‏درمان را شفا مى‏داد. محمد (ص) نيز با قرآن در دوره‏اى بر انگيخته شد كه شعر بر انديشه مردم حكمرانى مى‏كرد. او نيز با قرآن تابنده بر شعر مردم آن عصر چيره گشت و پيام خدا را به آنان رساند و حجت را بر آنها تمام كرد».

شكست ابن سكيت در اين گفت‏وگوى كوتاه و آن هم فقط با يك پرسش ساده، خشم يحيى بن اكثم را بر انگيخت. او نيز سوالاتي را از امام پرسيد كه امام با نهايت دقت، ظرافت و كمال به پرسش‏هاى وى پاسخ داد و افزون بر اثبات جايگاه علمى خود، سيزده پرسش پيچيده و مشكل را براى شيعيان پاسخ گفت و به صورت غير مستقيم، معارف واقعى اسلام را در اختيار خواهندگان قرار داد.

پاسخ‏هاى امام هادى (ع) آن چنان كوبنده و دقيق بود كه يحيى بن اكثم در پايان اين رويارويى به متوكل گفت: «پس از اين جلسه و اين پرسش‏ها ديگر سزاوار نيست كه از او درباره مسئله ديگرى پرسش شود؛ زيرا هيچ مسئله‌اى پيچيده‏تر از اينها وجود ندارد [و او از عهده پاسخ‏گويى به همه آنها بر آمد ] و اين پاسخ ها موجب آشكار شدن بيشتر مراتب علمى او و موجب تقويت شيعيان خواهد شد».
رفع شبهه‏ هاى دينى

افزون بر شبهه‏هاى خرد و كلانى كه از سوى دانشمندان مزدور و فرقه‏هاى مرجع آن دوران در حوزه دين مطرح مى‏شد، كشمكش‏هاى بزرگ بر سر مسائل بنيادين و زير بنايى اسلام، هر از چند گاهى رخ مى‏نمود كه دامنه فتنه انگيزى آن، انديشه قشر گسترده‏اى از مسلمانان و گاه شيعيان را در بر مى‏گرفت.

مبارزه فرهنگى با گروه‏هاى منحرف عقيدتى

همان گونه كه گفته شد، دوران امام هادى (ع)، اوج پيدايش مكتب‏هاى گوناگون عقيدتى بود كه بستر آن با ايجاد فضاى فكرى از سوى حكومت عباسى فراهم شده بود. گردانندگان و نظريه پردازان اين حركت‏ها را نيز مشتى عناصر فريب خورده، فرصت طلب و سودجو تشكيل مى‏دادند. در مورد گروه «غلات» توضيحاتي داده شد حال اشاره‌اي به ديگر گروها مي شود:

صوفيه

از ديگر انديشه‏هاى منحرفى كه با رخنه در جامعه اسلامى، سبب بدنامى شيعه و تشويش افكار عمومى جامعه مسلمانان شده بود، «تصوف» بود. پيروان اين مكتب، با نماياندن چهره‏اى زاهد، عارف، خدا پرست، بى ميل به دنيا و پاك و منزه از پستى‏ها و آلايش‏هاى دنيايى، مردم را گمراه مى‏كردند. آنها نيز چون غلات از همگى اين عنوانها در راستاى اهداف سود جويانه خود در زمينه‏هاى گونه گون بهره‏مند مى‏شدند. آنها در اماكن مقدسى چون مسجد پيامبر(ص) گرد هم مى‏آمدند و به تلقين اذكار و اوراد با حالتى خاص مى‏پرداختند، به گونه‏اى كه مردم با ديدن حالت آنها مى‏پنداشتند با پرهيزكارترين افراد رو به رو هستند و تحت تأثير رفتارهاى عوام فريبانه آنان قرار مى‌گرفتند.

واقفيه

«واقفيه» از ديگر فرقه‏هاى دوران امامت امام هادى (ع) بودند كه امامت على بن موسى الرضا (ع) را نپذيرفته و پس از شهادت پدر گرامى ايشان، امام موسى بن جعفر (ع)، متوقف در ولايت پذيرى ائمه شده و در امامت و رهبرى جامعه دچار ايستايى شدند.

آنان با انكار امامان پس از امام كاظم (ع) و موضع‏گيرى در مقابل امامان، حتى مردم را از پيروى ايشان منع كردند. امام هادى (ع) نيز براى اثبات جايگاه امامت و پيشوايى خود با آنان دست به رويارويى فرهنگى زد و آنان را نيز مانند غلات و صوفيان، مشمول لعن و نفرين خود كرد تا آنان را به مردم بشناساند.
مجسميه

اين گروه مى‏پنداشتند خداوند جسم است. آنان برداشت‏هايى بسيار سطحى و ابتدايى از دين داشتند و از درك مجردات و چيزهايى كه از سيطره جسم و ماده خارج است، بسيار ناتوان بودند. از اين رو، همواره بسيارى از حقايق هستى را كه خارج از دايره ماده بود، انكار مى‏كردند يا آن را تا عالم ماده پايين مى‏كشيدند. كم كم آنها و انديشه‌هاى بدوى و يكسويه‏شان در بين شيعيان رسوخ كرد و عقايد آنان را نيز تحت تأثير سطحى‏نگرى و كوته‏بينى خود قرار داد. خبر به امام هادى (ع) رسيد و شيعيان از امام كسب تكليف كردند. امام به آنها نوشت؛

«پاك و منزه است آن خدايى كه هيچ حد و مرزى ندارد، هرگز اين گونه توصيف نمى‏شود، هيچ مثل و مانندى ندارد و او شنواى داناست».

باورمندان به رؤيت

اشاعره گروهى بودند كه مى‏پنداشتند خداوند را در روز رستاخيز خواهند ديد. حتى آنها بر اين عقيده بودند كه خداوند با همين چشم مادى قابل ديدن است. شيعيان درباره اين گروه به امام نامه نوشته و توضيح خواستند. امام در پاسخ نوشت:

«پايبندى به اين نظريه به هيچ وجه جايز نيست. مگر نه اين است كه بايد بين چشم شما و شى‏ء انعكاسى صورت گيرد كه حامل نور باشد و ديدن صورت پذيرد؟ حال اگر انعكاسى و نورى در ميان نباشد و اين ارتباط برقرار نشود، چگونه امكان ديدن آن شى‏ء وجود دارد؟ در اين نظريه اشتباهى بزرگ وجود دارد؛ زيرا بيننده چيزى را مى‏تواند با چشم خود ببيند كه در جسم بودن، با خود او مساوى باشد و در صورت ديده شدن، هر دو بسان هم [جسم ]خواهند بود و لازمه آن، جسم دانستن خداست؛ چرا كه علت‏ها با معلول‏هاى خود رابطه‏اى جدايى‏ناپذير دارند».

تحرير رساله كلامى

از جمله تلاش‏هاى علمى _ فرهنگى امام على النقى (ع) در گستره اعتقادات، نوشتن رساله كلامى است كه آن را به انگيزه پاسخ‏گويى به مشكلات اعتقادى اهالى اهواز نگاشته است. امام در اين رساله، با ايراد بحث‏هاى مستدل درباره قرآن و عترت و معرفى ثقلين و لزوم تمسك به آن، مبحث جبر و تفويض را كه از پيچيده‏ترين مسائل كلامى است، با بيانى بسيار روشن و شيوا مطرح و نقد كرده و نظر اماميه را با عنوان «الأمرُ بينَ الأمرينِ» به اثبات رسانيده است.

همچنين روايت شده كه فرمود: مردم در عقيده به سه دسته تقسيم مى‏ شوند:

"دسته‏اى مى‏پندارند كه كار به آنها وانهاده شده است كه آنان خدا را در سلطه و قدرتش سست دانسته و خود را به هلاك انداخته‏اند.

دسته‏اى ديگر مى‏پندارند كه خداى عزوجل، بندگان را به نافرمانى مجبور ساخته و آنان را به آنچه توان انجامش را ندارند، مكلف فرموده است. اينها نيز خداوند را ستمگر مى‏انگارند كه سبب هلاك خود را با اين انديشه فراهم آورده‌اند.

دسته‏اى ديگر معتقدند كه خداوند بندگان را به اندازه توانشان مكلف فرموده و تكليفى بيش از توان بر دوش آنها ننهاده است. آنها چون كار نيك انجام دهند، خدا را بستايند و چون بد كنند، از او آمرزش بخواهند كه اينان به حق رسيدگانند".


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:18 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

شب جمعه شده مولا

یکی درد و یکی درمان، یکی وصل و یکی هجران..همه از درد تو گویند، بگو جانا کجا هستی؟
شب هجران نمی آیی، همه شب ذکر تو گویند.. چه بد باشد غم غیبت، بگو مولا کجا هستی؟

 

 

 

شب جمعه شده مولا، بگو جانا کجا هستی؟
من از درد فراق گویم، بگو مولا کجا هستی؟

 

همه جا یاد تو باشم، کجا را بنگرم مولا
دعای ندبه می خوانم، تو ار آل عبا هستی

 

شب تنهایی عشقت، دلم جانِ شما باشد
تو ار درد دلم گویی، بگو مولا کجا هستی؟

 

یکی درد و یکی درمان، یکی وصل و یکی هجران
همه از درد تو گویند، بگو جانا کجا هستی؟

 

شب هجران نمی آیی، همه شب ذکر تو گویند
چه بد باشد غم غیبت، بگو مولا کجا هستی؟

 

من از درد دل مسکین، دوای درد او خواهم
دعای درد او خوانم، بگو جانا کجا هستی؟

 

ز تنهایی دلم خون شد، خدا را محرم رازی
بده توفیق پروازم، تو عاشق خدا هستی


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:17 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

شباهت امام زمان به امام رضا

در حديثي از امام رضا (ع) آمده است كه فرمودند :

  « بِاَبي واُمّي سميُّ جدّي وشَبيهي وَ شَبيهُ موسَي بنِ عمرانَ »

 پدر و مادرم فداي آن كسي كه هم نام جدّم و شبيه من و شبيه موسي بن عمران است.

 كه در اينجا به مواردي چند از وجه شباهت امام رضا (ع) و امام عصر(ع)  مي پردازيم  :

 

 

1) سيماي ظاهري
امام رضا (ع) در زيبايي جمال و جلال، در عصر خود بي نظير بود . چهره اي بسيار زيبا، سيمايي نوراني با چشماني جذّاب داشت كه به جدّش رسول خدا  (ص)  شبيه بود.  وقار و عظمت او، هر كسي را فريفته خود مي ساخت و وقتي در مجامع عمومي حضور مي يافت، بر طبق سنّت آن روزگار، بر صورت مباركش نقاب مي زد ، به طوري كه نور امامت از زير آن مي درخشيد .

 


محدّثان شيعه و سنّي، شمايل و سيماي ظاهري امام زمان (ع)  را طيّ روايات بي شماري از پيامبر (ص) و ائمه هدي اين چنين بيان داشته اند :
داراي چهره اي گندمگون، ابرواني هلالي و كشيده، چشماني سياه و درشت و جذّاب است، شانه اي پهن و دندان هايي برّاق و بيني كشيده و زيبايي دارد.  اندامي متناسب، هيئتي خوش منظر و قيافه اي سرشار از حشمت و شكوه رهبري است .

2) مادر
مادر هر دو بزرگوار، كنيزي از مغرب بودند كه در لسان روايات به عنوان: « خيرُ الاماء »  يعني سرور كنيزان معرّفي شده اند. امام رضا (ع) از حضرت مهدي (ع) به عنوان نسل چهارم خود و فرزند بهترين كنيزان ياد مي كند. همچنان كه همين تعبير درباره نجمه خاتون نيز به كار رفته است. آنجا كه امام رضا (ع)، عموي خويش علي بن جعفر را بر اين كلام پدرش موسي بن جعفر (ع) شاهد گرفت كه آن حضرت از رسول خدا نقل كرده كه فرمود:
« پدرم فداي پسر بهترين كنيزها باد كه آن امام رانده شده و دور افتاده كه انتقام گر پدر و جدّ شهيد است و صاحب غيبت مي باشد، از فرزندان اوست. »
همچنين داستان راه يابي نجمه خاتون ( مادر امام رضا (ع) ) و نرجس خاتون ( مادر امام زمان (ع)) به خاندان امامت و ولايت، شباهت زيادي به هم دارد :
از هشام بن احمر نقل شده كه روزي امام موسي بن جعفر  (ع) به من فرمود : فردي از اهل مغرب، در حالي كه تعدادي برده به همراه دارد به مدينه آمده است.  من در خدمت ايشان به نزد او رفتيم. آن حضرت درخواست ديدن كنيزان را نموده، و آن مرد چند كنيز را نشان داد. حضرت فرمودند : ديگري را بياور. گفت : تنها يك كنيزك بيمار دارم.  فرمود : آن را نيز نشان بده.  اما آن مرد امتناع نمود.  سپس حضرت بازگشته و فرداي آن روز مرا به سوي او فرستاده و فرمود : هر چه تعيين كرد بپرداز.
وقتي من به نزد او رفتم، قيمت را بيان كرده و گفت : كمتر از آن نمي دهم و من هم قبول كردم. سپس آن مرد پرسيد : مردي كه ديروز همراه تو بود كيست ؟ گفتم : از بزرگان بني هاشم است.  و او داستان اين دختر را اين چنين توضيح داد:
« من اين كنيز را از دورترين شهرهاي مغرب براي خود خريدم.  در اين هنگام زني از اهل
كتاب كه مرا ديد، گفت : سزاوار نيست اين كنيز نزد تو باشد، بلكه او شايسته بهترين مرد روي زمين است و به زودي پسري از او متولّد مي شود كه در مشرق و مغرب عالم چون او وجود ندارند.» و من آن دختر را نزد امام  كاظم (ع) بردم و ديري نگذشت كه امام رضا (ع) متولّد شد .
و نيز در داستان مادر امام زمان (ع)  اين چنين وارد شده است :
بشر بن سليمان از سوي امام هادي(ع) مأموريت يافت كه همراه با نامه اي كه در آن با خط رومي نوشته شده، به محل كاروان حامل اسرا در نزديكي فرات برود.  آن حضرت، خصوصيات كنيزي را كه در پشت حجابي به زبان رومي ناله نموده و همه مشتريان را رد مي كند به او دادند كه مي گويد : من بايد خريدارم را خود برگزينم كه قلبم  به وفاداري و امانت داري او آرام گيرد. بعد فرمودند : « تو نامه را به صاحب او بده و بگو نامه را به كنيز بدهد، اگر راضي شد، از طرف من براي خريد او وكيل هستي ».
بشر مي گويد : آنچه مولايم فرموده بود انجام دادم.  وقتي چشم كنيز به نامه افتاد، شديداً گريسته و گفت : مرا به صاحب اين نامه بفروش. سپس در راه بازگشت داستان خود را اين چنين تعريف كرد.
من مليكه دختر يشوعا فرزند قيصر روم هستم و مادرم از فرزندان شمعون وصيّ حضرت مسيح است. شبي در خواب ديدم كه حضرت مسيح به قصر ما آمده و حضرت محمّد (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و جمعي از فرزندانشان به آنجا تشريف آوردند و مرا براي امام عسكري خواستگاري نموده و خود آن حضرت خطبه عقد را خواندند.  و سپس به دست حضرت زهرا (س) اسلام آوردم و پس از آن هر شب امام عسكري (ع) را در خواب مي ديدم. تا اينكه پس از چندي به من فرمود : به زودي جدّ  تو براي جنگ با مسلمانان، لشكري را آماده مي كند، و تو با تغيير وضع ظاهر، خود را به شمايل كنيزان درآورده و به آن ها ملحق شو.  و من چنين كردم و به اسارت درآمدم، در حالي كه هيچ كس مرا نمي شناسد و نام خود را نرجس اعلام نمودم.
سپس وقتي او را به خدمت امام هادي (ع) بردم، آن حضرت بشارت ولادت امام زمان (ع) را به او دادند .

3) بقيّه الله
 با آن كه همه « بقيّه الله » ائمه هستند ، امّا اين لقب درباره حضرت رضا (ع) و نيز امام زمان (ع) تصريح شده است.
از حضرت نجمه خاتون مادر امام رضا (ع) نقل شده كه فرمود : وقتي نوزادم به دنيا آمد، دو دستش را بر زمين نهاده و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و چيزي گفت.  پس آن گاه پدرش موسي بن جعفر (ع) بر من وارد شده و فرمود : اي نجمه ! اين كرامت الهي كه به تو مرحمت شده بر تو مبارك باد.  سپس در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را به من بازگردانده و فرمودند :
« خُذيهِ فإنَّهُ بقيّةُ الله تعالي في أرضِه ِ »
او را بگير كه او بقيّه الله در زمين است.
درباره امام زمان (ع) هم روايت شده كه هنگام قيام، بانگ برمي آورد كه :
 « أنَا بَقيّةُ الله في أرضِه ِ »

4) اشتياق ديدار
بر طبق نقل روايات، ائمه هدي : همواره نسبت به امام زمان (ع) ، با عباراتي چون « جانم به فدايش » و پدر و مادرم به فداي او باد » اظهار ارادت كرده و آرزوي ديدارش را داشتند، كه اميرالمؤمنين (ع) در كلامي فرمودند: « آه آه شوقاً الي رُؤيَتِه ». چقدر مشتاق ديدارش هستم !
و امام رضا (ع) فرمودند:  « بأبي وأمّي سميُّ جدّي و شبيهي » پدر و مادرم فداي آن كسي كه هم نام جدّم و شبيه من است.
امام صادق (ع) نيز پس از بيان فضائلي از امام رضا (ع) ، چنين اشتياقي نسبت به ديدارش ابراز مي فرمايند. آنسان كه روزي امام كاظم (ع) در مقام تجليل از فرزندش امام رضا (ع)  ، به ديگر فرزندانش فرمودند :
هذا أخُوكم عليُ بنُ موسي عالمُ آلِ محمّدٍ، سُلُوهُ عَن أديانِكُم وَاحفَظُوا ما يَقُولُ لَكُم.
فَإنّي سَمِعتُ أبي جَعفرِ بن محمّدٍ غير مرّةٍ يقول: « إنَّ عالمُ آل محمّدٍ لَفي صُلْبِكَ وَلَيتَني أدرَكْتُهُ، فإنّه سميّ اميرالمؤمنين علي (ع) ».
اين برادر شما، يعني علي بن موسي، عالم آل محمّد است . درباره اديان خود از او سؤال كنيد و هر چه مي گويد حفظ نماييد كه من از پدرم جعفر بن محمّد (ع) چندين مرتبه شنيدم كه فرمود : عالم آل محمّد از توست و چقدر مشتاق ديدارش هستم ! و نام او همچون اميرالمؤمنين (ع) ، علي است.

5) فريادرسي
امام صادق (ع) در بياني، از امام رضا (ع) به عنوان فريادرس امّت ياد مي كند.  آنجا كه در معرّفي فرزندش موسي بن جعفر (ع) به عنوان امام پس از خود، به مهمترين مشخّصه آن حضرت اشاره مي فرمايند :
« يَخْرجُ اللهُ مِنْهُ غَوثَ هذه الأمَّةِ وَ غِياثِها »
خداوند فريادرس و غياث اين امّت را از او به وجود خواهد آورد.
همچنان كه امام سجّــاد (ع) درباره امام زمان مي فرمايند :
الكَهفِ الحَصينِ وَ غِياثِ المُضْطَرِّ المُستَكينِ ».
او پناهگاه استوار و فرياد رس درماندگان و پناه خواهان است.

6) اوضاع سخت قبل از ولادت
امام عسكري (ع) همچون امام كاظم (ع) دوران سخت و پرفشاري را تحمّل كردند.  و همان طور كه موسي بن جعفر (ع) در مدّت طولاني بيش از ده سال در زندان بني عبّاس اسير بودند : امام عسكري (ع) نيز در محله عسكر سامرا تحت مراقبت شديدي قرار داشته و براي حفظ راه امامت، مأمور به تقيّه بودند.
يزيد بن سليط زبيدي از امام موسي بن جعفر خواست تا امامِ پس از خود را معرّفي كند، همچنان كه پدرش امام صادق (ع) چنين كرد.  ولي آن حضرت فرمودند :
 « كان أبي في زَمَنٍ لَيس هذا مِثْلُهُ »
پدرم در زماني بود كه حال، مثل آن زمان نيست.  ( يعني الاَن بايد تقيه كرد ).
سپس ضمن معرّفي « موسي بن جعفر (ع) » به عنوان امام پس از خود فرمودند : اي يزيد، اين مطلب را مخفي دار و با كسي در اين باره صحبت نكن.  مگر آن كه خدا قلبش را براي ايمان، امتحان نموده باشد .
همچنان كه امام عسكري (ع) از احمد بن اسحاق خواستند تا امر ولادت فرزندشان را كه به عنوان سرّي از اسرار الهي است، پوشيده دارد .


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:17 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

شاهد بر خلق در هر زمان دارای چه صفاتی باید باشد

از آیات قرآن استفاده می‏شود که شاهد بر امت حجت معصوم باید دارای صفاتی چند باشد:
1- از جنس بشر باشد: شهیدا من انفسهم.
2- در هر زمان یکی باشد زیرا از صیغه مفرد استفاده شده است: شهیدا.
3- دارای احاطه علمی باشد.
4- دارای علم به کتاب باشد: خداوند متعال می‏فرماید: و یقول الذین کفروا لست مرسلا قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب(630)؛ و کافران بر تو اعتراض کنند که تو رسول خدا نیستی بگو تنها گواه بین من و شما خدا و کسانی که نزدشان علم کتاب است خواهد بود.
ابو سعید خدری می‏گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره این آیه سؤال کردم که مقصود به آن کیست؟ فرمود: آن برادرم علی بن ابی طالب است.(631)


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:17 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

سیه روی‏

زدر گاهت مرانم خسرو اگر چه سیه رویم‏gggggخطا کارم من عاشق ولی اینجا تو را دارم
بیا کز پا فتادم دستگیری کن ضیعفان راgggggکه تا مردم نه پندارند یار غافلی دارم‏
اگر چشم بسوی تست و ردستم بدامانت‏gggggگواه این بس که بر عشق تو قلب مایلی دارم
همه از بهر حال مشکلی خواهند دیدارت‏gggggبجان تو من از هجر تو در دل مشکلی دارم
بوادی محبت رونهادم باتهی دستی‏gggggندارم توشه‏ای منعم مکن منهم دلی دارم
بشیر خال تو داد این نویدم در سحرگاهان‏gggggبیا من باسیه روئی برویش منزلی دارم
تجلی کن بدل گرنیست دیدارم تو میسورم‏gggggبلطف خویش برد ازمیان هر حایلی دارم
در این دنیای ظالم پرور و مظلوم کش شادم‏gggggکه در بحر غم ما امید ساحلی دارم


ادامه مطلب


[ جمعه 1 آبان 1394  ] [ 3:16 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]