مناجات شب نیمه شعبان 1390 ، محمود کریمی

امشب به دل من نگاه کن ببین وضع من چقدر خرابه ..

اومدم بگم آقا " تغییر ده قضا را .."

"غیّر سوء حالنا بحسن حالک .."

به خدا من اگه خوب بشم به دردت می خورم ..

 

 لات اند ، جمع شدند گفتند سر به سر امام جماعت محلمون بزاریم...اراذل بودند .. دور بودند ..

آقا رو دعوت کردند .. گفتند میاریمش یه خورده شوخی می کنیم باهاش می خندیم .. آقا اومد نشست ،سفره انداختند .. دید زهرماری آوردن سر سفره .. در یه اتاقی باز شد ،رقاصه ای داخل شد ..


ادامه مطلب


[ سه شنبه 5 آبان 1394  ] [ 6:46 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مناجات عاشقانه با امام زمان ، حاج مهدی مختاری

چشات موج دریای غم،خوشحالی تو کم /چشات خسته و بسته شد،دلت شکسته شد یا مهدی.
گل بهار ، نگار و یار منو ببخش آقا/اینقدر دیگه گریه نبار منو ببخش آقا
دلم مجنون روی تو دلم هر دم در کوی تو/گره خورده تار دلم آقا بر تار موی تو
آقا شرمنده ی شـمام ..

 
        میافتم زیر دست و پات
       منم آیینه غمت
   باعث ماتمت یا مهدی
منم نوکر رو سیاه
بهم نگو نیا یا مهدی
    قد خمت رنج و غمت
        واسه گناهامه
          گریه های دم به دمت
               واسه گناهامه
         آقا هرزه شده چشام
       آقا زنجیریه گنام
    تموم عالم یک طرف
فقط خودتون و میخوام
آقــــــا شرمنده شمام


ادامه مطلب


[ سه شنبه 5 آبان 1394  ] [ 6:46 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مناجات با صاحب الزمان حضرت مهدي عج

ديگر زجان سيرم، بيا برگرد مــولا/ زين هجر مي ميرم ، بيا برگرد مولا.

هر چند دورم از تو امـّـا بي رخ تو/ از زنـــدگي سيرم، بيا برگرد مولا.

از بس نشستم در غروب بي كسي ها/ هـر جمعه دلگيرم، بيا برگرد مولا.

 

منتهاي آرزو

ديگر زجان سيرم، بيا برگرد مــولا
زين هجر مي ميرم ، بيا برگرد مولا

هر چند دورم از تو امـّـا بي رخ تو
از زنـــدگي سيرم، بيا برگرد مولا

از بس نشستم در غروب بي كسي ها
هـر جمعه دلگيرم، بيا برگرد مولا

مپسند چون رنگ شفق دلخون بمانم
در صبـح تقديرم، بيا برگرد مولا

فصل جواني با تو بودن عشــق دارد
از غـم مكن پيرم، بيا برگرد مولا

پرسند اگـر از منتــهاي آرزويــم
ايـنست تكبيـرم، بيا برگرد مولا

از آذري گر جان طلب كردي بگويد
هر لحظه مي ميرم بيا برگرد مولا


شعر : حاج حسين آذري


ادامه مطلب


[ سه شنبه 5 آبان 1394  ] [ 6:46 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مناجات با امام زمان

   عاشقی دردسری بود نمی دانستیم  /  حاصلش خون جگری بود نمی دانستیم ...

پر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم  /    شرط، بی بال و پری بود نمی دانستیم ...

 

 

عاشقی دردسری بود نمی دانستیم

حاصلش خون جگری بود نمی دانستیم

پر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم

شرط، بی بال و پری بود نمی دانستیم

آسمان از تو خبر داشت ولی ما از تو

سهممان بی خبری بود نمی دانستیم

آب و جاروی در خانه ما شاهد بود

از تو بر ما گذری بود نمی دانستیم

این همه چشم به راهی نگرانم کرده

خود این هم نظری بود نمی دانستیم


ادامه مطلب


[ سه شنبه 5 آبان 1394  ] [ 6:45 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مناجات با امام زمان ، میرداماد

 دلـی که اسیر کریـمی شود  /  خودش عاقبت یاکریـمی شود...

بگیرد اگــر چشم ارباب را  /  رعیت هم آخر امیــری شود...

 

 

 

مرا روز اول که شيدا  نوشت
اسير سر زلف ليلا نوشت


مرا يوسفانه عزيزش نمود
اگر از تبار زليخا نوشت


پر از بي قراري و طوفانيم
که نام مرا روي دريا نوشت

مرا خاک پا کرد و پايين دست
ولي از اهالي بالا نوشت


نشاني از آن خيمه سبز داد
دلم را خدا اهل صحرا نوشت


خدا خواست دل شمع مجلس شود
غزل خوان فرزند نرگس شود...


ادامه مطلب


[ سه شنبه 5 آبان 1394  ] [ 6:45 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مناجات با حضرت حجت

حالم بد است نبض مرا یک نگاه کن / آه ای طبیب حال مرا رو به راه کن.

دستی بکش بر این سر شوریده لااقل / لطفی به شرم روی غلام سیاه کن.

ما را قسم به زلف رهایت رها مکن/ ما را به زیر سایه خود در پناه کن ...

 

 

 

حالم بد است نبض مرا یک نگاه کن / آه ای طبیب حال مرا رو به راه کن

دستی بکش بر این سر شوریده لااقل / لطفی به شرم روی غلام سیاه کن

ما را قسم به زلف رهایت رها مکن/ ما را به زیر سایه خود در پناه کن

فکری به حال ما نکنی خوار می شویم / فکری به حال قافله ای بی پناه کن

یک عده صحبت از غم اغیار می کنند / کاری برای زمزمه های تباه کن

ما هرچه می کشیم ز اغیار می کشیم / بیگانه را به مکر خودت سدّ راه کن

قومی به رغم تو ره بیراهه می روند / گمراه را به بارقه ای مرد راه کن

دلها به دست تو بخدا نرم می شود / بی درد را تو جلوه ای از سوز و آه کن

دنیای بی وفا همه ارزانی حریف / ما را رحین منّت یک صبحگاه کن

روزی برادران رسول خدا شویم / روز دگر چه؟ امّت خود را نگاه کن

یوسف به چاه مانده گذشت از برادران / رحمی به حال قاطبه ی رو سیاه کن

یا راحم الغریب قسم بر ولایتت / رحمی بر امیر غریب سپاه کن

وقتی که می روی سوی شش گوشه حسین(ع) / پایین پا به ما نظر از قتلگاه کن


ادامه مطلب


[ سه شنبه 5 آبان 1394  ] [ 6:45 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

مناجات از ما عجیب نیست ..حاج منصور ارضی

از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد/از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد...

ای میزبان فدای تو و سفره چیدنت / آیا به این فقیر غذایی نمی رسد؟

من سالهاست منتظر یک ضمانتم/آخر چرا امام رضایی نمی رسد ...

 

از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد
از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد

ما تحبس الدعا شده نان شبهه ایم
آنجا که شبهه است عطایی نمی رسد

پر باز می کنم بپرم،می خورم زمین
بال و پر شکسته به جایی نمی رسد

باید تنم پی سپر دیگری رود
با روزه های ما به نوایی نمی رسد

با دست خالی از چه پل دیگران شوم
دستی که وقف شد به گدایی نمی رسد

ای میزبان فدای تو و سفره چیدنت
آیا به این فقیر غذایی نمی رسد؟

من سالهاست منتظر یک ضمانتم
آخر چرا امام رضایی نمی رسد

از من مخواه پیش از این زندگی کنم
وقتی برات کرب و بلایی نمی رسد ..


ادامه مطلب


[ سه شنبه 5 آبان 1394  ] [ 6:44 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

من بقیه الله در زمین هستم!

احمد بن اسحاق قمی می‏گوید:
به حضور امام حسن عسکری (علیه السلام) رسیدم. می‏خواستم از ایشان سوال کنم که جانشین آن امام همام (علیه السلام) کیست؟
بدون این که سوال خود را بپرسم، حضرت (علیه السلام) خود فرمود:
ای احمد بن اسحاق! خداوند از زمان خلقت آدم (علیه السلام) تا کنون، زمین را از حجت خویش خالی نگذاشته و تا قیامت نیز چنین خواهد بود تا به واسطه او بلا از اهل زمین دور ماند، و باران نازل شود، و زمین برکات خود خارج کند.
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! امام و خلیفه بعد از شما کیست؟
آن گاه امام حسن عسکری (علیه السلام) از جا برخاست و وارد اتاق شد و در حالی که پسر بچه‏ای را که سه سال بیش‏تر نداشت در آغوش گرفته، خارج شد؛ چهره آن طفل چون ماه شب چهارده می‏درخشید.
امام (علیه السلام) فرمود: ای احمد بن اسحاق! اگر نبود کرامتی که در نزد خدا هم کینه رسول خدا (صلی الله و علیه و آله و سلم) است، و زمین را آن‏گاه که از ظلم و جور انباشته شده باشد، پر از عدل و داد می‏کند.
ای احمد بن اسحاق! او در این امت مانند حضرت خضر (علیه السلام) و ذی القرنین می‏باشد؛ خداوند او را از دیده‏ها غایب می‏کند، و هیچ کس غیر از آن‏ها که بر عقیده به امامت ثابتند و برای تعجیل در فرجش دعا می‏کنند، از مهلکه غیبت او رهایی نمی‏یابند.
عرض کردم: مولا جان! آیا علامتی هست که قلبم به آن اطمینان پیدا کند؟
در این هنگام، آن پسر بچه به زبان عربی فصیح گفت: من بقیه الله در زمین، و انتقام گیرنده از دشمنان خدا هستم. پس از این که به طور آشکار مشاهده کردی، علامتی را جست و جو مکن!
آن روز خوشحال و شاد از محضر امام (علیه السلام) خارج شدم. فردا دوباره به حضور امام (علیه السلام) شرفیاب گردیدم و عرض کردم. ای فرزند رسول خدا! از آنچه به من ارزانی فرمودی فرمودی بسیار مسرور شدم، اما آن سنت جاریه‏ای که فرمودی از خضر (علیه السلام) و ذی القرنین در ایشان موجود است، چیست؟
امام (علیه السلام) فرمود: غیبت طولانی او است.
عرض کردم: مگر غیبت او باید طولانی شود؟
فرمود: آری! قسم به خدا! آن قدر طولانی می‏شود که اکثر آنهایی که فایل به وجود او خواهند بود از عقیده خود باز خواهند گشت، و جز آنهایی که خداوند از آن‏ها به ولایت ما پیمان گرفته است، و ایمان را در قلب‏های آنها تثبیت نموده و آن‏ها را به روحی از ناحیه خویش تأیید فرموده، کسی در این اعتقاد باقی نمی‏ماند.
ای احمد بن اسحاق! این امری است از امور الهی و سری است از اسرار خدا، و غیبتی است از اخبار پنهان خدا. آنچه را که به تو رساندم، نگه‏دار و پنهان نما از شاکرین باش و فردای قیامت در اعلا علیین در کنار باش!(129)


ادامه مطلب


[ سه شنبه 5 آبان 1394  ] [ 6:43 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

من قائم آل محمد هستم!

احمد بن فارس ادیب می‏گوید:
در همدان طایفه‏ای زندگی می‏کردند که معروف به بین راشد بودند، و همه آنها شیعه بوده و پیرو مذهب امامیه بودند. کنجکاو شدم و پرسیدم: چطور بین همه اهل همدان فقط شما شیعه هستید؟
پیرمردی که ظاهر الصلاح و متشخص به نظر می‏رسید، گفت: جد ما راشد که - طایفه ما به او منسوب است - سالی به حج مشرف شد، وی پس از بازگشت از سفر، قصه خود را چنین نقل کرد:
هنگام بازگشت، چند منزل در بیابان پیموده بودیم که از شتر فرود آمدم تا کمی پیاده روی کنم. مدت زیادی پیاده حرکت کردم تا این که خسته شدم. پیش خود گفتم: بهتر است برای استراحت و خواب، کمی توقف کنم، آنگاه که انتهای قافله به نزد من رسید، بر می‏خیزم.
به همین جهت، خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم هنگام ظهر است و خورشید به شدت می‏تابد و هیچ کس دیده نمی‏شود. ترسیدم؛ نه جاده دیده می‏شد و نه رد پایی مانده بود. ناچار به خدا توکل کردم و گفتم: به هر طرف که او بخواهد می‏روم!.
هنوز چند قدمی راه نرفته بودم که به منطقه‏ای سبز و خرم رسیدم، گویا آن جا به تازگی باران باریده خاکش معطر و پاک بود. در میان آن باغ، قصری بود که چون شمشیر می‏درخشید.
با خود گفتم: خواب است که این قصر را که قبلا ندیده و وصف آن را از کسی نشنیده‏ام، بهتر بشناسم. به طرف آن رفتم. وقتی مقابل در قصر رسیدم، دیدم دو نفر خادم که سفید پوست هستند آن جا ایستاده‏اند.
سلام کردم، آن‏ها با لحن زیبایی پاسخ دادند و گفتند: بنشین که خداوند خیری به تو عنایت فرموده است.
یکی از آن‏ها وارد قصر شد. بعد از اندک زمانی، بازگشت و گفت: برخیز و داخل شو!
وقتی وارد قصر شدم، ساختمانی را دیدم که تا آن زمان عمارتی بدان زیبایی و نورانیت ندیده بودم. خادم پیشتر رفت و پرده اتاقی را کنار زد و گفت: وارد شو!
وارد اتاق شدم. جوانی را دیدم که چهره‏اش همچون ماه در شب تاریک می‏درخشید، بالای سرش شمشیر بلندی از سقف آویزان بود که فاصله کمی با سر مبارک او داشت.
سلام کردم و او با مهربانی و زیباترین لحن پاسخ داد و پرسید:
آیا مرا می‏شناسی؟
- نه والله.
- من قائم آل محمد (علیه السلام) هستم که در آخر الزمان با همین شمشی - اشاره به آن شمشیر کرد - قیام می‏کنم، و زمین را بعد از آن که انباشته از ظلم و جور شده باشد، پر از عدل و داد می‏کنم.
با شنیدن این کلمات نورانی، به پای حضرت (علیه السلام) افتادم و صورت به خاک پای مبارکش می‏ساییدم.
- فرمود: این کار مکن! سرت را بلند کن! تو فانی از ارتفاعات همدان نیستی؟
- آری! ای آقا و مولایم!
- دوست داری که به نزد خانوده‏ات باز گردی؟
- آری! مولایم، می‏خ‏0واهم مژده آنچه را که خداوند به من ارزانی داشته، به آنها برسانم.
آن گاه حضرت به آن خادم اشاره کرد. او دست مرا گرفت و کیسه پولی به من داد و با هم از خدمت امام (علیه السلام) مرخص شدیم. چند قدم که رفتیم. سایه‏ها و درختان و مناره مسجدی را دیدم. او گفت آیا این جا را می‏شناسی؟
گفتم: نزدیک همدان شهری است که اسد آباد نام دارد. این جا شبیه آن جا است.
او گفت: این جا اسد آباد است. برو! که هدایت بافتی و واقعا راشد شدی!
من که به منظره پیش روی خود خیره شده بودم، وقتی بازگشتم، او را ندیدم. وارد اسد آباد شدم. به کیسه نگاه کردم، پنجاه دینار و چهار سکه طلا در آن بود و تا زمانی که آن را داشتم خیر به ما روی می‏آورد.(134)


ادامه مطلب


[ سه شنبه 5 آبان 1394  ] [ 6:43 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]

من از گناه خسته ام

اگر چه طبیبی و دوا درست میکنی/گهی برای خیر ما بلا درست میکنی.
از اینطرف همیشه بارها خراب میکنم/از آنطرف همیشه بارها درست میکنی ...
مناجات با امام زمان حضرت مهدی عج به زبان شعر از علی اکبر لطیفیان

 

 

اگر چه طبیبی و دوا درست میکنی
گهی برای خیر ما بلا درست میکنی

از اینطرف همیشه بارها خراب میکنم
از آنطرف همیشه بارها درست میکنی

گرچه من خجل شدم اگر چه سنگ دل شدم
تو از همین سنگ هم طلا درست میکنی

من از گناه خسته ام از اشتباه خسته ام
بجان مادرت بگو مرا درست میکنی؟

گدای آستانه ات شدن به دست ما نبود
تو با کریمی خودت گدا درست میکنی

کنار تو غریبه های شهر نیز راحتند
تویی که از غریبه آشنا درست میکنی

اگر بناست بعد از این مرا خراب تر کنی
از اول این خراب را چرا درست میکنی؟

از این دلی که سالهاست بندگی نکرده است
فقط تویی که بنده ی خدا درست میکنی

تویک غروب میرسی وگنبد بقیع را
شبیه گنبد امام رضا درست میکنی


ادامه مطلب


[ شنبه 2 آبان 1394  ] [ 4:57 PM ] [ مجید سالاروندیان ]
[ نظرات (0) ]