كار
كار
جبران خليل جبران
و آنگاه دهقاني پاي پيش نهاد و گفت:اكنون براي ما از كارسخن بگوي.
پيامبر گفت:
كار كردن همگام شدن است با زمين و آسمان.
و بيكار ماندن، بيگانه گشتن است با بهار و تابستان، و خزان و زمستان.
و باز ماندن است از قافله ي حيات، كه با غروري شكوهمند و تسليمس سر بلند به سوي ابديت پيش مي رود.
وقتي كار مي كني وجودت به ني لبكي مي ماند كه از مجراي آن نجواي زندگي به آهنگ بدل مي گردد.
آيا دوست مي داري وقتي همه آواز مي خوانند تو ني لبكي گنگ و خاموش باشي؟
پيوسته با تو گفته اند كه كار نفرين و لعنت است و تلاش، بلا و بدبختي است.
اما من با تو مي گويم وقتي كار مي كني، نقشي از برترين روياي زمين را كه در آغاز به نام تو نوشته اند جان مي بخشي.
دوستي با كار، به حقيقت عشق به زندگي است.
و عشق به زندگي در كار، دمساز شدن با اسرار حيات است.
اگر به هنگام كار زمين و زمان را ملامت مي كني و تولد را بلا و بدبختي و تحمل بار تن را لعن و نفرين مي خواني كه در ازل بر پيشاني تو نقش بسته است، من با تو مي گوويم كه اين نقش لعنت را جز با عرق جبين پاك نمي توان كرد.
همچنين با تو گفته اند كه زندگي ظلمت است و تو با ملامت كلام افسردگان را تكرار مي كني.
اما من با تو مي گويم زندگي به حقيقت ظلمت است مگر شوق و شور در ميان باشد، و شوق و شور كور و بي هدف است مگر دانش در ميان باشد؛
و دانش پوچ و بي حاصل است مگر كار در ميان باشد؛
و كار تهي و بي جان است مگر عشق در ميان باشد؛
و هنگامي كه با عشق كار مي كني، خد را با خود و با خلق و با خدا پيوند مي دهي.
و اكون با تو گويم كه كار با عشق چيست؟
كار با عشق آن است كه پارچه اي را با تار و پود قلب خويش ببافي بدين اميد كه معشوق تو آن را بر تن خواهد كرد.
كار با عشق آنست كه خانه اي را با خشت محبت بنا كني،
بدين اميد كه محبوب تو در آن زندگي خواهد كرد.
كار با عشق آنست كه دانه اي را با لطف و مهرباني بكاري و حاصل آن را با لذت درو كني
چنانكه گويي معشوق تو آن را تناول خواهد كرد.
و بالاخره كار با عشق آن است كه هر چيز را با نفس خويش جان دهي و بداني كه تمام پاكان و قديسان عالم در كار تو مي نگرد.
اغلب شنيده ام كه در ابهام نيم خواب مي گويي،
(آن كس كه نقشي را از خيال خويش بر سنگ مرمر تصوير مي كند از آن كس كه زمين را شخم مي زند، شريف تر است.
و آن كس كه رنگين كمان آسمان را مي ربايد تا چهره ي انساني را بر بوم نقاشي تصوير كند از آن كس كه براي ما پاي افزار چوبين مي سازد، با ارزش تر است.)
اما من نه در ابهام نيم خواب، بلكه در بيداري نيم روز با تو مي گويم كه باد در گوش بلوط هاي بلند همان قصه ي شيريني را حكايت مي كند كه با تيغه هاي ظريف و باريك علف مي گويد،
و تنها آن كس شريف و بزرگ است كه صداي باد را در ساز وجود خوش به آوازي دلپذير بدل كند.
كار، تجسم عشق است
كار، عشق مجسم است
اگر نمي تواني با عشق كار كني،
اگر جز با ملامت و بيزاري كاري از تو نمي آيد،
بهتر است كار خود را ترك كني و بر دروازه ي معبد بنشيني و صدقات كساني را كه باعشق كار مي كنند بپذيري
زيرا اگر بي عشق پخت كني؛
ناني تلخ از تنور به در خواهد آمد كه گرسنه را نيم سير گذارد
و اگر با كينه انگور بفشاري
زهري از آن كينه در شراب تو خواهد ريخت
و اگر با صداي فرشتگان آواز بخواني
و تو را به آن آواز عشق نباشد
گوش آدميان را آشفته مي كني
و آنان را از شنيدن آواي روز و نجواي شب محروم مي داري.






