
کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک
رهنمونيم به پاي علم دار نکرد
دل به اميد صدايي که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد
راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند: تو که بيايي خون به پا مي کني، جوي خون به راه مي اندازي و از کشته پشته مي سازي و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اينکه حادثه اي به شيريني تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگويند.
ما از همان کودکي، تو را دوست داشتيم. با همه فطرتمان به توعشق مي ورزيديم و با همه وجودمان بي تاب آمدنت بوديم.
عشق تو با سرشت ما عجين شده است و آمدنت، طبيعي ترين و شيرين ترين نيازمان بود.
اما ...اما کسي به ما نگفت که چه گلستاني مي شود جهان، وقتي که تو بيايي.
همه، پيش از آنکه نگاه مهرگستر و دست هاي....
ادامه مطلب+






