يکی از اتفاقات تلخ و غير قابل باوری که در جهان اطراف ما به وقوع پيوسته است، فقر گسترده و شديد جهانی است. از سوی ديگر، سردمداران نظام جهانی به شدت از افکار عمومی و تحرکات انفجاری می هراسند. از اين رو، در سال 1949، رئيس جمهور وقت آمريکا، ترومن، پيشنهاد کمک های توسعه ای از سوی کشور های غنی به کشور های فقير را ارائه نمود. اما با گذشت بيش از نيم قرن، اين برنامه نيز با شکست مواجه شده است. بنابراين بسيار طبيعی است که امروز دنيا به ادعاهای سردمداران نظام سياسی – اقتصادی در زمينه مبارزه با فقر جهانی، با بدبينی عميقی بنگرد. ● نويسنده: پيتر - باور
● منبع: ماهنامه - سياحت غرب - 1384 - شماره 21 - تاريخ شمسی نشر 00/00/1384
سال 1999 يادآور پنجاهمين سالگرد آغاز «کمک های توسعه ای» است که رئيس جمهور آمريکا، ترومن، آن را در قالب چهار برنامه از سال 1949 هدف گذاری کرد. در روزهای نخستين آغاز برنامه، هواداران اين کمک ها اظهار می داشتند که هزينه ای معادل چند صد ميليون دلار در طول يک يا دو دهه، خواهد توانست جهان توسعه نيافته را به «رشد پايدار مستقل» رهنمون سازد. به عقيده اين افراد، رفع فقر از جهان، کاری امکان پذير و قابل دستيابی بود. بنابراين پس از مدتی، نياز به کمک های توسعه ای اصولاً از ميان می رفت.
امروز نيم قرن و ميلياردها دلار از آن زمان فاصله گرفته ايم، اما کمک های توسعه ای همچنان تا زمان نامشخصی مورد نياز است. اين نوع نگرش در خلال جلسه سران کشورهای گروه هشت که در سال 1998 در بيرمنگام انگليس برگزار شد، مورد تأکيد قرار گرفت. مهم ترين نگرانی اعضای گروه هشت در اين نشست، بحث لغو بدهی های برخی از کشورهای جهان سوم بود. شعار جشن های آغاز سال 2000 ميلادی نيز اين بود: «شروعی دوباره برای مبارزه با فقر جهانی». حتی در برنامه کمک های جديد نيز يک نکته ثابت همچنان وجود دارد: « نياز هر چه بيشتر به کمک».
◄ ائتلاف ميان شاهزاده و گدا
گسترش اتحاديه اروپايي از ميانه دهه 90 ميلادي برخلاف درک اشتباه اوليه درخصوص گسترش همگرايي و توانمندي قاره سبز، هم اينک با تعميق چالش هاي ژئوپولتيکي در سطح جهان و بحران مالي بين المللي، تبديل به واگرايي و شکاف دروني و در مجموع تضعيف ذات قدرت در اين ساختار اتحاديه يي شده است. اين اتحاديه در طول يک دهه اخير با دو موج ويرانگر انشقاقي در حوزه سياسي و اقتصادي روبه رو بوده است که در اولي بحث «اروپاي نو در مقابل اروپاي قديم» و در دومي موضوع «اروپاي دارا در مقابل اروپاي نادار» مطرح شده است. شکاف سياسي بعد از حمله به عراق در سال 2003 و موضع گيري مخالف بزرگان سنتي اروپا از جمله فرانسه و آلمان با سياست هاي ائتلاف به رهبري امريکا در ضديت با مواضع موافق تازه واردان اروپاي شرقي، بسياري از تحليلگران و سياستمداران را نسبت به عدم تجانس بين اعضاي اين اتحاديه و هويت واقعي آن نگران کرد. حمايت بدون قيد و شرط اعضاي جديد شرقي در اين اتحاديه از سياست هاي جنگ طلبانه واشنگتن زماني که با اظهارات «دونالد رامسفلد» وزير دفاع امريکا مبني بر تغيير مرکز ثقل اروپا از غرب به شرق همراه شد، خشم بنيانگذاران اين اتحاديه را برانگيخت. طي ماه هاي اخير نيز با تعميق بحران اقتصادي در سطح جهان و ورود اقتصاد کشورهاي اروپايي به دوران رکود، اين اتحاديه را با چالش راه حل فوري براي برون رفت از اين بحران روبه رو کرده است. از يک طرف قدرت هاي بزرگ اروپايي که در غرب اين قاره قرار دارند با توجه به توان بالاي اقتصادي خود هر کدام با ارائه بسته هاي حمايتي از سيستم مالي و صنعتي خود نوعي ناسيوناليسم اقتصادي را در پيش گرفته اند و از سوي ديگر درخواست اعضاي ضعيف شرقي براي کمک هاي مالي هنگفت از برادران غربي متمول خود را ناديده انگاشته اند. شکاف سياسي بعد از جنگ عراق و شکاف اقتصادي بعد از بروز بحران مالي اين نکته را اثبات مي کند که اتحاديه اروپايي بعد از گسترش خود انسجام هويتي و جايگاه اعتباري خويش را به ميزان زيادي از دست داده است. گسست و شکاف کنوني در درون اتحاديه اروپايي به احتمال زياد براي هميشه اين ذهنيت را که گسترش کمي معادل گسترش و قدرت کيفي هم خواهد بود حداقل در بين مردم و رهبران اروپايي مخدوش و مغلوب مي کند.
تحولات اقتصادي سالهاي اخير در آمريكا، در جهت تشديد فاصلهي بين اقشار غني و فقير بوده است. هم اكنون طبقهي متوسط، متأثر از اين تحولات در حال تضعيف و تبديل شدن به طبقهي فقير است. اين پديده از سوي رسانهها و دولتمردان آمريكا جدي گرفته نشده است. ● نويسنده: ويليام - ساندرز
● منبع: ماهنامه - سياحت غرب - 1383 - سال اول، شماره 10، فروردین - تاريخ شمسی نشر 29/01/1383
رسانههاي جمعي كمتر در مورد پديدهي فروپاشي و محو طبقهي متوسط صحبت ميكنند، ولي واقعيت اين است كه جامعهي آمريكا به سرعت در حال تبديل شدن به سه ملت است. گروه نخست تعداد بسيار كمي از مردم، با ثروت باورنكردني هستند كه بيشتر امكانات كشورها را در اختيار دارند. گروه دوم، طبقهاي متوسط و در حال كاهش، از مردمي معمولي است كه در اكثر موارد، ساعتهاي زيادي را براي حقوق و مزاياي كمي كار ميكنند. گروه سوم، تعداد در حال افزايش از آمريكاييهايي هستند كه در فقر رقتباري زندگي ميكنند و به سوي گرسنگي و خيابان خوابي پيش ميروند.
در اين كشور، هميشه نخبگان ثروتمند وجود داشته است و هميشه هم شكافي بين فقير و غني بوده است، اما اين تفاوت درآمد ثروت فعلي، در صد سال اخير ديده نشده است. امروزه، يك درصد ثروتمند جامعه از 95% زيرين جامعه متمولتر است.
مديران (CEOs) شركتهاي بزرگ، 500 برابر بيشتر از متوسط كارمندان خود حقوق ميگيرند. گروه سيزده هزار خانواري ثروتمندترين آمريكاييها كه يك صدم درصد از جمعيت هستند، تقريباً درآمدشان برابر با بيست ميليون از فقيرترين خانوادهها در آمريكاست.
وقتي اغنيا غنيتر ميشوند و گرفتن مالياتهاي سنگين از طرف كاخ سفيد لغو ميشود، طبقه متوسط براي غرق نشدن مبارزه ميكند. ميزان بيكاري، در ژانويه 2003 به بالاترين حد خود در نه سال گذشته، يعني 4/6 درصد، رسيده است. امروزه 4/9 ميليون بيكار در جامعه وجود دارد؛ سه ميليون بيش از زماني كه بوش به رياست جمهوري رسيد. از مارس 2001 تاكنون، ما بيش از 7/2 ميليون شغل را در بخش خصوصي از دست دادهايم كه شامل دو ميليون شغل با درآمد مناسب توليدي، يعني 10% از مشاغل توليدي بوده است. دردآورتر اين كه جريان مشاغل با درآمد مناسب، به سمت كارهاي اداري سوق پيدا كرده است. طبق پيشبيني مؤسسه تحقيقات فارستر (Farrester) حداقل 3/3 ميليون فرصت شغلي در بخش اطلاعرساني، تا سال 2015 در روند گسترش اين فناوري و شبكه، با سرعت بالا به كشورهايي با سطح دستمزد كمتر منتقل ميشود.
|