شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

سال ها پیش ازین به من گفتی

که «مرا هیچ دوست می داری؟»

گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم

شاد و سرمست گفتمت «آری!»

 

باز دیروز جهد می کردی

 که ز عهد قدیم یاد آرم

سرد و بی اعتنا تو را گفتم

 که «دگر دوستت نمی دارم!»

 

ذره های تنم فغان کردند

که، خدا را! دروغ می گوید

جز تو نامی ز کس نمی آرد

جز تو کامی ز کس نمی جوید

 

تا گلویم رسید فریادی

کاین سخن در شمار باور نیست

جز تو، دانند عالمی که مرا

در دل و جان هوای دیگر نیست

 

لیک خاموش ماندم و آرام

ناله ها را شکسته در دل تنگ

تا تپش های دل نهان ماند

 سینه ی خسته را فشرده به چنگ

 

در نگاهم شکفته بود این راز

 که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»

لیک تا پوشم از تو، دیده ی من

 برگلِ رنگ رنگِ قالی بود

 

«دوستت دارم و نمی گویم

تا غرورم کشد به بیماری!

زانکه می دانم این حقیقت را

 که دگر دوستم... نمی داری...»

 

سیمین بهبهانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:36 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

جا نمازم را به سمتت بی وضو وا کرده ام

من خدای گمشـــده را تازه پیـــدا کرده ام

 

سوی مسجد رفته ام هربار،مقصودم تویی

من تعهّـد با تو در این خانه امضـــا کرده ام

 

در دلم پیچیـــده عطرت بر تنم دستـــانِ تو

سفت آغوشــت گرفتم یـــادِ بودا کرده ام !

 

صد هزاران راه را بیراهــه می پیموده ام

حال امّا کفشِ ایمــان را ببین پـــا کرده ام

 

رازِ آن دیوارِ کج از خشـــتِ اول بر ملاست

من ، تقــــلّا بر بنــــایش تا ثریــــا کرده ام

 

مثلِ گـــرمای تنِ مـــادر پُر از آرامشـــی

یادِ دورانِ قشـــنگِ کــــودکی را کرده ام

 

بیصــِـدا در قلبِ بــاران دیده ام مأوا بگیر

با طلوعت آســمانم را چه زیبــا کرده ام

 

عاطفه بابائی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:36 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

زمین شناسِ حقیری تو را رصد می کرد

به تو، ستاره ی خوبم نگاه بد می کرد

 

کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم

کسی که محو تو می شد، مرا لگد می کرد

 

تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی دانی

چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد

 

بگو به ساحل چشم ات که من نرفته، چطور؟

به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد

 

چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند

چه وعده ها که دل من ندیده رد می کرد

 

کنون کشیده کنار و نشسته در حجله

کسی که راه شما را همیشه سد می کرد

 

کاظم بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:35 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

دلبری کردنت ای یار دل آزار کم است

دوستت دارم و این جمله چه بسیار کم است !

 

نعره از عمق دل و جان بزند آهویی

که شود یک شبه در دام گرفتار کم است

 

کشته ی عشق زیاد است ولی اینگونه

جان به جان دادن ما پیش تو یکبار کم است

 

تیغ بر دست ودل ما زدنت نیست ، غمی

که در این دوره زمانه گل بی خار کم است .

 

از دل چاه مکش یوسف ما را بیرون

گرگ در شهر زیاد است و خریدار کم است

 

فکر کن پنجره ای رو به هوایی تازه

دردل تیره وبی رونق انبار کم است

 

زندگی رنگ غبار است و فراموشی ، گر

قاب عکس من و تو سینه ی دیوار کم است

 

سید مهدی نژاد هاشمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:35 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

ترمه پوش نازک اندامی که هر شب مست بود

آبی چشمان او با آسمان همدست بود

 

میخرامید از میان کوچه ها بی واهمه

نسخه ویرانیم بر دامنش پیوست بود

 

او رها چون بادهای هرزه میرقصیـــــد و دل

در خم گیسوی نستعلیقی اش پابست بود

 

شور شیدایی تمام شهر را پر کرده بود

رهگذارش دیده تا میدید پا و دست بود

 

گرچه دل دادم ولی دیوانه تر میخواستم

او که تلفیقی ز هرچه خوب و زیبا هست،بود

 

یک شبی رفت و مرا با خاطراتم جا گذاشت

لیک میدانم که عشقش "ارتفاعی پست "بود

 

 

خلیل فاطمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:34 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی

دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

 

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد

من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

 

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار

سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

 

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها

گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

 

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب

می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

 

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار

یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

 

حامد عسکری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:30 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

من آرزوی تو کردم که بیشتر باشی

برای این دل سردم تو بال و پر باشی

 

من از نبود تو تنها شدم ولی ای کاش

خدا کند که بیایی و بیشتر باشی

 

شب است و تازه شروع شراب و شیدایی

بیا که خاتمه ی این شب و سحر باشی

 

هوای کوی تو امشب هوای شیدایی است

چه میشود که ز غم های خود به در باشی

 

تو با قدم زدنت تازه عاشقم کردی

بمان که با قدمت سایه ای به سر باشی

 

به شاعری من این بس که سهم من شده ای

تو امدی که برای دلم سپر باشی

 

بیا که این دل من راه عاشقی دارد

خدا کند که تو هم در همین سفر باشی

 

 

علی_علی اکبری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:29 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

 

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

 

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

 

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

 

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

 

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

 

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

 

آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه رنج تو هستم، راست می گویی

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:29 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

حالتی بین گریه و خنده، بین خوابیدن و نخوابیدن

مثل یک مرد خسته ی جنگی با تمام وجود جنگیدن

 

حالتی منقلب بدون وضو، بی سلوک و سُجود و سجاده

مایعی لای مردمک هایت مثل بغضی که سالها مانده

 

حاشیه میروی نمیدانی که بگویی چقدر دلتنگی

مثل بازیکنی که مصدوم است، میدوی گاه و گاه می لنگی

 

بی هوا عشق میزند به سرت، حال خوبی شبیه آزادی...

مثل وقتی که حُکمت اعدام است، و بگویند دیگر آزادی!

 

ارتباطی عجیب میبینی بین چشمان او و لبخندت

از سر کوچه تا که رد بشود، ناگهان اُفت میکند قندت!

 

تحت تاثیر یک غزل هستی یک غزل مال فاضل نظری...

انقدر گریه پشت گریه شدی، که نمیماند از غزل اثری!

 

میروی روی بالکن تنها، تو و آن کِنت های منفورت

مثل یک خوب ِ قهرمان در فیلم، که به بدها نميرسد زورت

 

متوجه نمیشوی که چقدر، در بزنگاهِ "من شدن" هستی...

خواستی تا دوباره توبه کنی، بشوی آنچه واقعا هستی

 

خیره بر آلبوم قدیمیتان، و تلقی واژه ی تنها....

مثلا فکر کن که با چشمت، عکس سلفی بگیری از دنیا!

 

میکِشی درد با تمام وجود، درد این خنده های زورکیَت

میشوی حبس ِبی ملاقاتی، تو و آزادی یواشکیَت

 

و دلت تنگ میشود به صداش، و زبانی که بعد از این لال است

نصفه شب زنگ میزنی اما، یک فلسطین برایت اشغال است

 

تا که خالی شدی از این احساس، زندگی ات عجیب و مبهم شد

تا که تهران شنید راز تورا، برج میلاد تا کمر خم شد!

 

نه تو تقصیر داری و نه خدا، بحث شعر و ترانه و سخن است...

تو برو لای یک قصیده بخواب. مشکل از عاشقانه های من است...

 

محمد مهدی متقی نژاد


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی

سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی

 

در مدار روزگار و گردش چرخ فلک

عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی

 

کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود

خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی

 

عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود

در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی

 

میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی

در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی

 

چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا

نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی

 

ساناز رئوف


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 2:23 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476631

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396