شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

نام من عشق است آیــا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

 

بـــا شما طـــــــــی‌‏کـــــرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

 

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ "

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم

 

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

 

اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

 

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

 

اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود

عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

 

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

 

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

 

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 1:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

باید در امتداد باد گیسو رها کنی

مضمون شعر تازه ای از نو بنا کنی

 

دستی به چین دامن و دستی به روسری

اینگونه باد را به خودت مبتلا کنی

 

این واژه های لال غزل پس نمی دهند

با شورشی دوباره مگر کودتا کنی

 

جان را به یک کرشمه ی تو نقد میکنم

گیرم در این معامله با ما ربا کنی

 

سمفونی سکوت مرا نت به نت بخوان

تا بغض های کال غزل را صدا کنی

 

خورشید بی نشان، طلوعی دوباره کن

شاید مرا ز شب گریه هایم جدا کنی..

 

خلیل فاطمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 12:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

آغوش تو چقدر می آید به قامتم

در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

 

می پوشمت که سخت برازنده ی منی

امشب به شب نشینی خورشید دعوتم

 

خوشوقتی صدای تو از دیدن من است

من هم از آشنایی تان با سعادتم !

 

با خود تو را به اوج، به معراج می برم

امشب اگر به خاک بریزد خجالتم !

 

بازار شام کن شب مان را به موی خود

بگذار دیدنی بشود با تو خلوتم !

 

بر شانه ام گذار سرانگشت برف را

کوهم ولی تمام شده استقامتم …

 

من سیرتم همان که تو می خواستی شده

لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!

 

جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم

این است از تمامی دنیا غنیمتم

 

با من بمان که نوبت پیروزی من است

چیزی نمانده است به پایان فرصتم …

 

علیرضا بدیع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 12:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تـو هم آفرین به من

 

من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست

خورشید تیـز چشم تـو با ذره بین به من

 

ای قبله گـاه نــاز ! نمــازت دراز باد !

سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

 

بــر سینه ام گذار سرت را کـه حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

 

یاران راستین مرا می دهد نشـان

این مارهای سرزده از آستین به من

 

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است

انگار داده است سلیمان نگیـن بـه من

 

محدوده ی قلمرو من چیــن زلف توست

از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

 

جغـرافیـای کوچک من بازوان تـوست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...

 

علیرضا بدیع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 12:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی

ماه را روز و شب چارده حیران نکنی

 

تو مگر قول ندادی ندهی مو به نسیم

دل عشاق به یک زلزله ویران نکنی

 

نذر کردی که نبندی بغل پنجره تا

شهر ویران مرا قمصر کاشان نکنی

 

مادر از بچگیم داد مرا بیم نزاع

رو برو کودک ما با صف مژگان نکنی

 

ای گران ناز چگونه دل تو می آید

مشتری آمده نازت کمی ارزان نکنی

 

هوس سیب نکن فصل انار است انار

پی این میوه مرا راهی لبنان نکنی

 

تو اگر در بلد کفر به مسجد بروی

این محال است که یک شهر مسلمان نکنی

 

با همان خنده ی داغت به خدا گرم شدم

خانه ی گرم مرا باز زمستان نکنی

 

چون ز یک قصه شدآغاز به خودم میگویم

تا تو باشی هوس خواندن رمان نکنی...

 

 

سید حجت بحرالعلوم


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 12:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

سردم شده بدجور عزیزم بغلم کن

یخ کردم از این سوز دمادم بغلم کن

 

تا باد مرا با خود از این کوچه نبرده

بی دغدغه با دغدغه محکم بغلم کن

 

دنیا همه مشتاق تو هستند ولی تو

با وسعت شوق همه عالم بغلم کن

 

شد شایعه غم خورده در این کوچه یکی را

تا آن که نبلعیده مرا هم بغلم کن

 

این شهر همه در پی حرفند و حسودند

آهسته و پیوسته و کم کم بغلم کن

 

از لطف تو هر بی سر و پایی شده آدم

امید که من هم شوم آدم بغلم کن

 

من داوطلب آمده ام تا که بمیرم

اینجاست همان خط مقدم بغلم کن

 

گیریم که پیش از همه با این عمل زشت

رفتیم جهنم به جهنم بغلم کن

 

حتی بشود محشر عظمی همه دنیا

ای رهبر دل های معظم بغلم کن

 

انکحت و زوجت دلم عاقد و شاهد

ای عشق شدم من به تو محرم بغلم کن...!

 

محمد علی شفایی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 12:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تو با قلب ویرانه ی من چه کردی

ببین عشق دیوانه ی من چه کردی

 

در ابریشم عادت آسوده بودم

تو با بالِ پروانه ی من چه کردی

 

ننوشیده از جام چشم تو مستم

خمار است میخانه ی من، چه کردی؟

 

مگر لایق تکیه دادن نبودم

تو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟

 

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی

سفر کرده با خانه ی من چه کردی؟

 

جهان من از گریه است خیسِ باران

تو با سَقف کاشانه ی من چه کردی؟

 

شهرزار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 12:52 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

باید ببوسی چشــم های روشنــم را

تا پــُر کنــد آغــوش تــو حجـمٍ تنــــم را

 

تـلخ است فـال قهــــوه ی چشمم و شاید

شیرین کُند طعــــمٍ لبت بوسیدنم را

 

تا حلقه گیسـوی تو راهی دراز است

مهمـــان دستانت کُن امشب گردنــم را !

 

آرام در دستت بیفتد سیبٍ لذت

شاید که آسانتر کند این ! چیدنــم را !

 

سرمست خواهم شد به بــوی صد سبــد یـاس

وقتی که عطرت پـُر کند پیراهنـم را

 

ناشناس


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 12:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز

که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز

 

تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ

رفاقتی است میان من و تو و پاییز

 

به فصل فصل تو معتادم ای مخدر من

به جوی تشنه ی رگ های من بریز بریز

 

نه آب و خاک، که آتش، که باد می داند

چه صادقانه تو با من نشسته ای-من نیز

 

اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین

مطیع برق پیام توام، بگو برخیز

 

مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان

که وا نمی شود این قفل با کلید گریز

 

محمدعلی بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 12:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

شور دیدارت اگر اگر شعله به دل‌ها بکشد

رود را از جگر کوه بـه دریا بکشد

 

گیسوان تو شبیه است به شب اما نه

شب که اینقدر نباید بــه درازا بکشد

 

خود شناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

 

عقل یک دل شده با عشق فقط می‌ترسم

هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

 

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است

وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

 

زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی من

من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد

 

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار

پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 بهمن 1396 12:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476629

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396