
آن پرستو که ز مرغان هوا جا مانده
خوب فهمیده که از سیر سما جا مانده
قافله پر زده تا عرش خدا را بیند
حسرتی می خورد آن بی سر و پا، جا مانده
می زند سر، به سر سنگ، زِ ناسامانی
که در این خاکِ زمین گیر، چرا جا مانده ؟
دوستانم همه رفتند زیارت امّا ...
خاک بر نفس، که از کرب و بلا جا مانده
کربلایی که در آن، اوج مصیبت بینی
نیزه هایی که به صحرا زجفا جا مانده
اشک می ریزم از آن قطعه ی اربا اربا
آن سری کز بدنِ قبله نما، جا مانده
اشک بر دست علمدار حسین بن علی
آن دو دستی که ز سقا ز وفا جا مانده



