وصیتی از شهید محمود طوسی
شهید محمود طوسی پنج شهریور سال 49 پا به عرصه وجود گذاشت و تنها پس از گذشت 17 بهار از زندگیاش در ششم تیرماه سال 66 در عملیات نصر 5 به شهادت رسید. وی به مردم ایران وصیت میکند: ای مردم شجاع ایران امام را تنها نگذارید و همچون مردم کوفه نباشید که امام حسین را تنها گذاشتند و اینگونه نیستید و این آسایشی را که دارید از برکت این امام بزرگ و خون شهیدان است و سلاح شهیدان را به زمین مگذارید و سلاح آنان را برگیرید که وصیت هر شهیدی ادامه دادن راه شهدا و پیروی از اسلام و قوانین الهی است.
...
در آخرین جملاتم به شما عرض میکنم که بدانید این دنیای فانی هیچ وفایی ندارد اگر قارون باشی بالاخره به قعر زمین فرو میروی اگر فرعون باشی بالاخره به قعر دریا میروی و بدان که قیمت تو بهشت است.
ادامه مطلب
وصیت شهید مهدی محمدی
شهید مهدی محمدی 22 بهمن سال 49 یعنی 8 سال قبل از شکوفه زدن انقلاب اسلامی به دنیا آمد و در اوج جوانی پنجم تیرماه 666 در منطقه سردشت به دیدار یار شتافت. این شهید آرزوی خود را اینگونه بیان میکند:
شهادت بهترین آرزویی است که من میخواهم و از شما پدر و مادر عزیزم و مهربان میخواهم که همیشه سربلند و خندان و خوشحال باشید از اینکه فرزندی داشتید و برای رضای خدا قربانی کردهاید.
هرگز فکر نکنید که ما برای شهادت به جبهه رفتیم بلکه به امید پیروزی نهایی و سلامتی برای همه به جبهه آمدهایم.
ادامه مطلب
وصیتی از شهید محمدباقر شریعتی
محمدباقر شریعتی که در 1347/10/15 چشم به جهان گشوده است و در تاریخ 1366/04/07 جام شهادت را در سردشت سر کشیده است، خطاب به خانوادهاش میگوید: از شما خانوادهٔ عزیزم میخواهم که من را از ته دل حلال کنید، بخصوص از شما پدر و مادرم میخواهم که من را حلال کنید به خاطر حقی گرانی که پدر و مادر بر فرزند دارند و من نتوانستم بهاندازه یکسر سوزن این حق را ادا کنم.
ادامه مطلب
وصیت شهید رحمتالله چترایی
شهید رحمتالله چترایی متولد 1349/07/01 در تاریخ 1366/04/04 به شهادت رسید. وی اینگونه وصیت میکند: اینجانب رحمتالله چترایی فرزند منصور چترایی با موافقت خانواده گرامیم به جبهه اعزام شدم تا با کفر و ستم به پیکار برخیزم و اگر لیاقت شهید شدن را داشتم به یاران حسین بن علی (ع) بپیوندم (انشاء الله).
البته فکر نکنید کسانی که به جبهه میآیند و شهید میشوند مردهاند بلکه آنان زندهاند و در نزد پروردگارشان روزی خواهند داشت. البته فکر نکنید که ما برای شهید شدن به جبهه میآییم و هرکسی هم که خدایناکرده این خیال را داشته باشد. گناه محض است بلکه باید به خیال پیروزی نهایی و سلامتی برای همه به جبهه آمد و هیچگونه پیش خود فکر نکنید که هرکسی به جبهه میآید برای شهید شدن به جبهه میآید. اگر انسانی لیاقت این را داشته باشد که پیش یاران امام حسین (ع) و همرزمان امام زمان (عج) برود خدا خود او را خواهد برد و من از خدا میخواهم که اگر لیاقت شهید شدن را داشته باشم به آرزوی خود برسم و از خداوند متعال میخواهم که مرگ مرا شهادت درراه خودش قرار دهد.
ادامه مطلب
وصیت شهید محمود جمشیدیان
شهید محمود جمشیدیان در 1349/10/02 به دنیا آمد و سپس در هفتم تیرماه 66 طی عملیات نصر پنج به شهادت رسید. جمشیدیان در کلام خود میگوید: هرگز خدا را از یاد نبرید و همهکارهای خود را بانام خدا شروع کنید. بار خدایا اگر گناهی کردم امیدوارم که قلم عفو بر روی آن بکشی و مرا ببخشید. بار خدایا ما را از مقربین درگاهت قرار بده. بار خدایا مرا از مومنین واقعی قرار بده و مرا به راه راست هدایت کن.
ادامه مطلب
وصیت شهید محسن حسینی
شهید محسن حسینی متولد 1346/09/10 سوم تیرماه سال 66 در منطقه عملیاتی سردشت به شهادت رسید.
وی در وصیت خود مینگارد: از شما میخواهم که پدر و مادرم را دلداری بدهید و گوشبهفرمان امام باشید و جملهای هم با خواهرانم، از خواهرانم میخواهم که حجاب اسلامی را اجرا کنند و با شوهرانتان سازگار باشید؛ و از اینکه من شهید شدم ناراحت نباشید چون من یک امانتی از طرف خدا هستم و خداوند حال این امانت را تحویل میگیرد و اجر زیادی پدر و مادرم در پیش خداوند دارند.
ادامه مطلب
نامه حداحافظی شهید غلامرضا بویری
شهید غلامرضا بویری در تاریخ 1348/05/27 متولدشده است در طی عملیات نصر پنج در هشتم تیرماه 66 در سردشت به شهادت رسید. این جوان شهید در نامه خداحافظی خود مینویسد: پدر و مادر عزیزم ما همهمان در مقابل خون پاک شهیدان وظیفهداریم که راه خونین آنها را ادامه دهیم بر ملّت مسلمان ایران است که پیام شهیدان خونینکفن ایران را که با آگاهی و عشق به دیدار محبوب شتافتند به گوش جهانیان برسانند و در صدور انقلاب کوشا باشند. من هم بر اساس رسالت و مسئولیت سنگین که حس کردم. مدرسه را رها کرده و به جبههٔ حق علیه باطل آمدم تا به یاری خداوند متعال و برای خدا و برای پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی بجنگم من کشته شدن در این راه را سعادت و افتخار میدانم. و احساس میکنم که تازه به دنیا آمدهام، احساس میکنم سبک شدهام و بالوپر پیداکردهام تا پرواز کنم و به جمع پاک شهیدان بپیوندم.
ادامه مطلب
قسمتی از وصیت نامه شهید نور علی رئیسی
قسمتی از وصیت نامه شهید نور علی رئیسی 
هدفي كه مرا وادار به جبهه آمدن نمود ، ياري دادن به دين خدا و لبيك گفتن به كمك خواهي حسيني بود كه هزار و چهارصد سال پيش فرياد برآورد:«هـل من ناصـر ينصـرني» كه اين پيام در اين زمان از لسان فرزند او ، امام به گوشم رسيد و با جان ودل به آن پاسخ مثبت دادم و خدايا تو گواه باش كه هر چه در توان داشتم ، از براي دين دريغ نورزيد
منافقين بدانندكه ما هيچ وقت كوركورانه راه خود را انتخاب نخواهيم كرد ، بلكه پيمودن اين راه با كمال آگاهي و بصيرت است.
.....
منافقين داخلي و كفار خارجي بدانند كه از هر قطره خون ما ، هزاران حزب الله ديگر بپا خواهد ايستاد واسلحه به زمين افتاده مان را برخواهند داشت و عليه آنان خواهند جنگيد.
.
ادامه مطلب
خاطره از شهید حاج حسین خرازی
| خاطره از شهید حاج حسین خرازی |
|
رفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش وسپاه آمدند و کی و کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. »
تو جبهه هم دیگر را می دیدیم.وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار باید می رفتم می دیدمش. نمی دیدمش، روزم شب نمی شد. مجروح شده بود.نگرانش بودم. هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید بیاد ببینمش.دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیده بود. آستین خالیش را نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من، یک نگاه به دستش، می خندید.
می پرسم « درد داری ؟ » می گوید « نه زیاد.» - می خوای مسکن بهت بدم؟ - نه. می گیم « هرطور راحتی.» لجم گرفته. با خودم می گویم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.» |
ادامه مطلب
خاطره از شهید مهدی باکری
| خاطره از شهید مهدی باکری |
|
خواهرش بهش گفته بود «آخه دختر رو که تا حالا قیافه ش رو ندیده ای ، چه جوری می خوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود « اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه !»
از قبل به پدر ومادرم گفته بودم دوست دارید مهرم چه باشد. یک جلد قرآن و یک اسلحه . این هم که چه جور اسلحه ای باشد، برایم فرقی نداشت. پرسید « نظرتون راجع به مهریه چیه ؟» گفتم « هرچی شما بگین.» گفت « یک جلد قرآن و یک کلت کمری. چه طوره؟» گفتم « قبول.» هیچ کس بهش نگفته بود. نظر خودش را گفته بود. قبلا به دوست هایش گفت بود« دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشد.»
روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد. کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد.» مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه . فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.
هرچه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم بهم گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه .» گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی . همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.
|
ادامه مطلب


