به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

منم که خط غلامی دهم به نیم ‌سلام

دل من است که قانع شود به یک پیغام

کنون که گردش ایام را ثباتی نیست

همان‌ خوش است که در عشق بگذرد ایام

من آن مقام بلند ازکجا بدست آرم

که عاشقانه بیایم در آن بلند مقام

من آن نی‌ام که هلال از تمام نشناسم

مه‌ دو هفته هلال‌ است و عارض تو تمام

چراغ وصل بیفروزو حجره روشن کن

که آفتاب جدایی رسیده بر لب بام

غمم بکشت که خوبان چرا ندانستند

که خدعه باز کدامست و عشق باز کدام

به‌نام عشق که از عشق رخ نخواهم تافت

اگر دچار ملامت شوم و گر بدنام

بهار باشد و بس آن که در ارادت دوست

کشیده طعنهٔ کفر و ملامت اسلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

از داغ غمت جانا می‌سوزم و می‌سازم

چون شمع ز سر تا پا می‌سوزم و می‌سازم‌*

از زشتی بدخوبان وز جور نکورویان

گه زشت وگهی زیبا می‌سوزم و می‌سازم

درویش ز دروبشی شاه از طمع بیشی

لیکن من از استغنا می‌سوزم و می‌سازم

سرخ ازتف عشقم دل‌، زرد از غم یارم رخ

دایم چو گل رعنا، می سوزم و می‌سازم

چون هیزم نغزم من یاران همه تردامن

در مجمر از آن تنها، می‌سوزم و می‌سازم

حاسد ز حسد سوزد بدخواه ز بدخواهی

من ز ابلهی آنها می‌سوزم و می‌سازم

نوربست مرا در دل‌، ناریست مرا در سر

زپن هر دو چراغ‌آسا می‌سوزم و می‌سازم

با اشگ روان چون شمع بربسته لب از شکوه

مردانه و پابرجا می‌سوزم و می‌سازم

دل کارگهی پرجوش دو رشتهٔ لب خاموش

پوشیده و ناپیدا می‌سوزم و می‌سازم

بستم زشکایت لب وزتن نگشود این تب

چه خامش و چه گویا می‌سوزم و می‌سازم

داغی که نهان دارم ارث از پدران دارم

من ای پسر از آبا می‌سوزم و می‌سازم

از آدم و حوا زاد این شعلهٔ بی‌فریاد

من ز آدم و از حوا می‌سوزم و می‌سازم

از خلد به راه آورد، انباز منست این درد

تا پا نکشم ز این‌جا می‌سوزم و می‌سازم

مرغی است روان من‌، افتاده به دام تن

در دامگه اعضا می‌سوزم و می‌سازم

یا رب بپذیر از من وین درد مگیر از من

پیوسته رها کن تا می‌سوزم و می‌سازم

زان کافت بیدردی ازکوردلی خیزد

با چشم و دل بینا می‌سوزم و می‌سازم

دیریست که بیمارم بس مشغله‌ها دارم

وز حسرت استشفا می‌سوزم و می‌سازم

شد جسم بهار از تب کانون بلا یارب

سختست غمم اما می‌سوزم و می‌سازم

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

بود آیا که دگرباره به شیراز رسم

بار دیگر به مراد دل خود باز رسم

بود آیا که ز ری راه صفاهان گیرم

وز صفاهان به طربخانهٔ شیراز رسم

خیزم از جای و بدان شهر طربخیز شوم

تازم از شوق و بدان خطهٔ ممتاز رسم

به ملاقات گرامی ادبایی که بود

جمله را قول و غزل تالی اعجاز رسم

هست رازی ازلی در دل شیراز نهان

خرّم آن روز که من بر سر آن راز رسم

بر سر مرقد سعدی که مقام سعد است

بسته دست ادب و جبهه قدم‌ساز رسم

همت از تربت حافظ طلبم وز مددش

مست مستانه به خلوتگه اعزاز رسم

مرغک تازه‌پرم زیر پرم گیر به مهر

تا ز فیض پر و بال تو به پرواز رسم

بود آیاکه ازین تنگ قفس نیم نفس

به سر صحبت مرغان خوش‌آواز رسم

حافظا بندهٔ رندان جهانست «‌بهار»

همتی ‌تا به ‌یکی خواجهٔ دمساز رسم

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

اگرچه بسته قضا دست نوبهار امسال

بدین خوشیم که خُرّم بود بهار امسال

سزد که خلق نکوتر ز سال پار شوند

که نوبهار نکوتر بود ز پار امسال

نگار، پار سر قتل و جنگ و غارت داشت

ولی به صلح و صفاییم امیدوار امسال

ز کارزار عدو، پار کار ما شد زار

خدا کند که ‌شود کار خصم زار امسال

به حال زار فقیران کنید رحم که کرد

به حال زار شما رحم‌، روزگار امسال

در نشاط و طرب بازکن پیاله بنوش

که باز شد در الطاف کردگار امسال

به شادمانی قلب پریش هموطنان

نوید فتح و ظفر می‌دهد بهار امسال

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

دل سوی مهر می کشد و مهر سوی دل

جایی که مهر نیست مکن جستجوی دل

دل گوشت‌پاره‌ای که بجنبد به سینه نیست

منگر چنین ز چشم حقارت به سوی دل

بحث بهشت و دوزخ و آشوب کفر و دین

چون بنگرند نیست مگر گفتگوی دل

افلاک را به لرزه فکندی بهر نفس

گر آمدی ز پرده برون هایهوی دل

ما را نوید افسر شاهی مده که ما

در کنج انزوا نبریم آبروی دل

الا که آرزوی دلی را برآوربم

ما را نبود و نیست دگر آرزوی دل

دشنام تلخ و روی ترش دلنشین‌ترست

ما را ز خنده‌ای که نباشد ز روی دل

دیدی چگونه جام سراپای خنده شد

آن‌دم که شیشه قهقهه کرد از گلوی دل

بر لوح دل رموز محبت نوشته‌اند

ما خوانده‌ایم و کرده ز بر پشت و روی دل

واقف شود ز معنی دل هرکه چون «‌بهار»

بگذاشت جان و جاه و جوانی به روی دل

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

باز پیمان بست دل با دلبری پیمان گسل

سحر چشمش‌ چشم‌بند و بند زلفش‌ جان‌گسل

دوست کش‌،‌ بیگانه‌پرور، دیرجوش و زودرنج

سست‌پیمان،‌ سخت‌دل‌،‌ مشکل‌پسند،‌ آسان‌گسل

در نگاه تند چون قاتل ز مجرم جان‌ ستان

در عطای بوسه چون سیر از گرسنه نان‌گسل

لفظ آتشبار او یاس‌آور و امّیدسوز

نرگس بیمار او دردافکن و درمان‌گسل

غمزه‌اش در دلبری یغماگر و مردم‌فریب

طره‌اش‌ در کافری تقوی‌کش و ایمان‌گسل

دست‌ هجرش‌ فرش عیش‌ و صفحهٔ‌ شادی‌نورد

شور عشقش بیخ عمر و رشتهٔ عمران‌گسل

انبساط روح را با جوهر حرمان‌زدای

ارتباط وصل را با خنجر هجران‌گسل

لعل گوهربیز او گاه سخن مرجان‌فروش

مژهٔ خونریز او وقت غضب شریان‌گسل

نیست‌ دل ز ایران گسستن‌ خوش‌ ولی‌ ترسم «‌بهار»

دل ز ایران بگسلد زین فتنهٔ ایران‌گسل

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

کسی که افسر همت نهاد بر سر خویش

به دست کس ندهد اختیارکشور خویش

بگو به سفله که در دست اجنبی ندْهد

کسی که نان پدر خورده‌، دست مادر خویش

چه غم عقیدهٔ ما را اگر به قول سفیه

کسی به کشور خود گرد کرده لشگر خویش

در آب و خاک و هواهای خویش آزادیم

رقیب گو بگدازد میان آذر خویش

حقوق نفت شمال و جنوب خاصهٔ ماست

بگو به خصم بسوزان به نفت پیکر خویش

ز من بهار بگو با برادران حسود

به رایگان نفروشد کسی برادر خویش

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

مکن تو با دل من بیش از این به جورسلوک

که ملک زیر و زبر می‌شود ز جور ملوک

لبت به نغمهٔ جان‌بخش چون مسیحا، جان

دهد به پیکر بی‌روح مردم مفلوک

وفا کنی بچشیم و جفا کنی بکشیم

به حکم آن که بتان مالکند و ما مملوک

کند قمر به رخت سجده‌؟ این بود معلوم

رسد به نور رخت زهره‌؟ این بود مشکوک

بهار شاهد من در کمال حسن بود

چوآیت و دگران چون قبالهٔ محکوک

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

درگوش دارم این سخن از پیر می‌فروش

کای طفل بر نصیحت پیران بدار گوش

خواهی که خنده سازکنی چون غرابه خند

خواهی که باده نوش کنی چون پیاله نوش

کآن یک‌هزار خنده نموده است و دیده تر

وین یک‌هزار جرعه کشیدست و لب خموش

پوشیده می بنوش که سهل است این خطا

با رحمت خدای خطابخش جرم‌پوش

بر دوش اگر سبوی می آری به خانقاه

بهتر که بار منت دونان کشی به دوش

زاهدکه دین فروشد و دنیا طلب کند

او را کجا رسد که کند عیب می‌فروش

روزی دوکاستین مرادت بود به‌دست

در باب قدر صحبت رندان ژنده‌پوش

یاری و باده‌ای وکتابی وگوشه‌ای

گر دست داد پای به دامان کش و مکوش

گر دین و عقل نیست مرا زاهدا مخند

ور تاب وهوش نیست مرا ناصحا مجوش

کانجا که عشق خیمه زند نیست عقل و دین

وآنجاکه یار جلوه کند نیست تاب و هوش

ای مهربان طبیب چه پرسی ز حال من‌؟‌!

چون است حال رند قدح گیر جرعه‌نوش

پارینه مست بودم و دوشینه نیز مست

وامسال‌ همچو پارم و امروز همچو دوش

خیز ای بهار عذرگناهان رفته خواه

زان پیشترکه مژدهٔ رحمت دهد سروش

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

نرگس غمزه‌زنش بر سر ناز است هنوز

طرهٔ پرشکنش سلسله‌باز است هنوز

عاشقان را سپه ناز براند از در دوست

بر در دوست مرا روی نیاز است هنوز

خاک محمود شد از دست حوادث بر باد

در دلش آتش سودای ایاز است هنوز

هر کسی را سر کوی صنمی شد مقصود

مقصد ساده‌دلان خاک حجاز است هنوز

گرچه شد عمر من از خط توکوتاه ولی

دست امّید به زلف تو دراز است هنوز

مسجد حسن تو از خط شده ویران لیکن

طاق ابروی تو محراب نماز است هنوز

روزی ای گل به چمن چشم گشودی از ناز

چشم نرگس به تماشای تو باز است هنوز

زین تحسرکه چرا سوخت پرپروانه

شمع دلسوخته در سوز وگداز است هنوز

باز شد شهپر مرغان گرفتار بهار

بستگی‌هاست که در دیده ی باز است هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4971099
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث