به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نرگس غمزه‌زنش بر سر ناز است هنوز

طرهٔ پرشکنش سلسله‌باز است هنوز

عاشقان را سپه ناز براند از در دوست

بر در دوست مرا روی نیاز است هنوز

خاک محمود شد از دست حوادث بر باد

در دلش آتش سودای ایاز است هنوز

هر کسی را سر کوی صنمی شد مقصود

مقصد ساده‌دلان خاک حجاز است هنوز

گرچه شد عمر من از خط توکوتاه ولی

دست امّید به زلف تو دراز است هنوز

مسجد حسن تو از خط شده ویران لیکن

طاق ابروی تو محراب نماز است هنوز

روزی ای گل به چمن چشم گشودی از ناز

چشم نرگس به تماشای تو باز است هنوز

زین تحسرکه چرا سوخت پرپروانه

شمع دلسوخته در سوز وگداز است هنوز

باز شد شهپر مرغان گرفتار بهار

بستگی‌هاست که در دیده ی باز است هنوز

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

ای مصور نقش آن سرّ نهانش را بکش

موشکافی‌ها کن و موی میانش را بکش

سیل اشگ از جویبار دیده اول کن روان

زان سپس آن قد چون سرو روانش را بکش

گرز موی خامه شنگرفی جهد بر صفحه‌، زان

نکته‌ای شیرین فروگیر و دهانش را بکش

چون‌ مرا بیند ز شرمش برچکد خوی از عذار

گرتوانی آن عذار خوی‌دستان را بکش

یا مکش آن ابروانش یا اگر خواهی کشید

نقش‌ها بگذار و ناز ابروانش را بکش

آن گرانبار سرینش را بکش بر روی ساق

ور کشیدی محنت بار گرانش را بکش

چشم‌برهم‌ نِه‌،‌چو چشم‌ مست‌ او خواهی کشید

ورگشودی‌، همچو من آه و فغانش را بکش

غمزه‌اش را گر ندانی چیست من دارم به‌دل

از دل من غمزه‌های جان‌ستانش را بکش

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

بهار مژدهٔ نو داد فکر باده کنید

ز عمر خویش درتن فصل استفاده کنید

خورید باده‌، مدارید غصهٔ کم و بیش

که غصه کم شود ار باده را زیاده کنید

مناسب است به شکرانهٔ مقام رفیع

گر التفات به یاران اوفتاده کنید

به باد رفت سرشمع وهمچنان می گفت

که فکر مردم هستی به باد داده کنید

صبا بگو به رقیبان که آسمان نگذاشت

که بیش ازین به من بینوا افاده کنید

هجوم عام به قتل بهار نیست ضرور

که خود به قتلگه آید اگر اراده کنید

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

حیله‌ها سازد درکار من آن ترک پسر

تا دل خویش به او بازدهم بار دگر

گه فرو ربزد بر لالهٔ تر مشک سیاه

گه بیاراید مشک سیه از لالهٔ تر

چون مرا بیند دزدیده سوی من نکرد

من ندانم چه کنم یارب ازین دزد نگر

ترک من حیله بسی داند در بردن دل

داشت باید دل از حیلهٔ ترکان به حذر

دل ازبن ترکان برگیر که این سنگ‌دلان

همه نیرنگ طرازند و همه افسونگر

چون ز دست تو دل تو بربودند به زرق

ز تو جان تو ربایند به افسون دگر

حبذا کشور ری و آن‌همه خوبان که دروست

که همه حور نژادند و همه ماه پسر

به سخن گفتن ماهند چوگوبند سخن

به کمر بستن سروند چو بندند کمر

اندرآن کشور جز روی نکو هیچ مجوی

کز نکوروئی آراسته‌اند آن کشور

هیچ در ایشان آئین دل‌آرایی نیست

در دبستان مگر این درس نکردند زبر

بیهده نیست که از من بربودند آن دل

که نهان داشتم از حمله ترکان ز نظر

دلکی هست مرا وین همه دلبر در پیش

نتوان دادن یک دل‌، به هزاران دلبر

به بتی دادم آن دل که مرا بود به دست

ای دریغا که مرا نیست جز این دل دیگر

وان بت‌ من سوی ری رخت فروبست و برفت

من چنین ماندم بی‌دل به خراسان اندر

نیست کس تا چو دل‌ خوبش دلی خواهم ازو

دل فروشی را بازار ببستند مگر

روز از این حسرت تا شام نشینم غمگین

شام ازین انده تا بام شمارم اختر

گر نیاساید از حسرت و اندوه‌، رواست

هرکرا نیست چو من از دل و دلدار خبر

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

نیست کسی را نظر به حال کس امروز

وای به مرغی که ماند در قفس امروز

گر دهدت دست خیز و چارهٔ خودکن

داد مجو زان که نیست دادرس امروز

آن که به پیمان و عهد او شدم از راه

نیست بجزکشتن منش هوس امروز

وان که دو صد ادعا به عشق فزون داشت

بین که چه آهسته می کشد نفس امروز

همتی ای دل که پس نمانی از اغیار

پیش نیفتدکسی که ماند پس امروز

خانه خداگو به فکر خانهٔ خود باش

زان که یکی گشته دزد با عسس امروز

ملت جاهل مکن مجادله با بخت

فروبزرگی به دانش است وبس امروز

خود غم خود می‌خور ای بهارکه هرگز

کس نکند فکری از برای کس امروز

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

از ما به جز از وفا نیاید

وز یار به جز جفا نیاید

دلبر چه بلا بودکه هرگز

نزد من مبتلا نیاید

حرزی است مرا نهان کزان حرز

در خانهٔ ما بلا نیاید

من کوه غم توام ولیکن

زین کوه دگر صدا نیاید

در خانهٔ ما نیایی آری

منعم بر بینوا نیاید

شادان‌، خبر غمی نپرسد

سلطان به سر گدا نیاید

و آن را که قدم به فرش دیباست

در خانه ی بوربا نیاید

آخر ز خدا بترس اگر هیچ

از روی منت حیا نیاید

گوبی که ز عشق دست بردار

این کار ز دست ما نیاید

من زلف تو مشک چین نخوانم

کز اهل ادب خطا نیاید

بر ما قلبت چرا نسوزد؟

بر ما رحمت چرا نیاید؟

بیگانه بود «‌بهار» آنجا

کاوازهٔ آشنا نیاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

من نگویم که مرا از قفس آزادکنید

قفسم برده به باغی و دلم شادکنید

فصل گل می گذرد همنفسان بهر خدا

بنشینید به باغی و مرا یادکنید

عندلیبان‌!گل سوری به چمن کرد ورود

بهر شاباش قدومش همه فریادکنید

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان

چون تماشای گل و لاله و شمشادکنید

هرکه دارد زشما مرغ اسیری به قفس

برده در باغ و به یاد منش آزادکنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

فکر وبران شدن خانهٔ صیادکنید

شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب

یاد پروانهٔ هستی شده بر بادکنید

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین

خبری گفته و غمگین دل فرهادکنید

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگان وطن بهر خدا دادکنید

گر شد از جورشما خانهٔ موری ویران

خانهٔ خویش محالست که آباد کنید

کنج وبرانهٔ زندان شد اگر سهم بهار

شکر آزادی و آن گنج خدادادکنید

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

آن چه شعله است کزان راهگذار می‌آید

یا چه برقیست که دایم به‌نظر می‌آید

ظلماتیست جهانگیرکه چون سیل روان

مژده آب حیاتش ز اثر می‌آید

زادهٔ فکر من است این که پس از چندین قرن

به سفررفته و اکنون زسفر می‌آید

دیده بگشای و در آغوش بگیرش کز مهر

پسری بر سر بالین پدر می‌آید

اگر این فتنه گری زان خط سبز است چه باک

خوش بود فتنه گر از دور قمر می‌آید

پا و سر می‌شکند راه خرابات ولی

مرد وارسته ازبن راه بسر می‌آید

ای دل از کو تهی دست طلب شکوه مدار

صبرکن عاقبت آن نخل به‌بر می‌آید

هرکجا بگذرد آن سرو خرامنده بهار

خاک راهش به نظرکحل بصر می‌آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

 

کنون که کار دل از زلف یار نگشاید

سزد گر از من آشفته کار نگشاید

بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کار

چو کار دل ز سر زلف یار نگشاید

ز روزگار در این‌ بستگی‌ چه‌ شکوه کنم

دری که بست قضا روزگار نگشاید

در انتظار بسی کوفتیم آهن سرد

دربغ از آن که در انتظار نگشاید

به اختیار دل این کار بسته بگشایم

ولی زمانه در اختیار نگشاید

ز اشگ بگذرم و دیده شعله بار کنم

که کارم از مژهٔ اشکبار نگشاید

گل وفا ز نکویان طمع مدار بهار

که غنچهٔ هوس از این بهار نگشاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:19 PM

رخ تو دخلی به مه ندارد

که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم

که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم

که کس در این گوشه‌ ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان

ولی چه حاصل نگه ندارد

حریف کم‌ظرف‌ ز روی‌ معنی

بود سبویی که ته ندارد

حدیث حال تبه چه داند

کسی که حال تبه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی

که ملک دل‌، پادشه ندارد

عداوتی‌ نیست‌ قضاوتی‌ نیست

عسس نخواهد، سپه ندارد

یکی‌ بگوید به‌ آن‌ ستمگر

بهار مسکین گنه ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4969979
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث