این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست
بیمار و غریب و دربدر گشتهٔ تست
برگشتگی بخت و سیهروزی او
از مژگان سیاه برگشتهٔ تست
این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست
بیمار و غریب و دربدر گشتهٔ تست
برگشتگی بخت و سیهروزی او
از مژگان سیاه برگشتهٔ تست
تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج است
محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم
آن قبله ماست گرچه بسیار کج است
دوشینه فتادم به رهش مست و خراب
از نشوهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب
دانست که عاشقم ولی میپرسید
این کیست کجاییست چرا خورده شراب
ای دریغا خلق عالم بیشتر طفلند طفل
کز برای خنده میخواهند شیرین قصهای
زان سبب در قصه باید رازها گفتن تمام
تا نباشد کودکان را در شنیدن غصهای
هم مگر قاآنیا صاحبدلی پیدا شود
تا که در هر قصه یابد از نصیحت حصهای
یکی را دیدم اندر ری که دایم
همی نالید از درد جدایی
به خون دل همی مویید و میگفت
بتان را نیست الا بیوفایی
چو بر ما حاصل آخر خود همین بود
نبودی کاش از اول آشنایی
هر آن دیار که باشد ز اهل دل خالی
بود چو گوشهٔ ویرانه بدترین جایی
به اختیار به ویرانه عاقلان نروند
جز آن زمان که طبیعت کند تقاضایی
ای خواجه به نزد شحنه امروز
از عهدهٔ جرم برنیایی
در روز جزا به نزد داور
تمهید خطا چسان نمایی
شرح خاموشیت باید از زبان دل شنو
کز زبان هر زبان هر دل ندارد آگهی
غیر خاموشی نیارد گفتن از چیزی سخن
هرکه را افتد نظر بر روی یار خرگهی
ای آنکه گشاد کار خواهی
در حضرت دوست بستگی جوی
چون دوست دل شکسته خواهد
در هر دو جهان شکستگی جوی
چو کفر و دین حجاب رهست ای رفیق راه
بگذار هر دو بگذرد ازین مایی و منی
شمشیر عشق برکش و از خویش برآی
آن را به دوستی کش و این را به دشمنی