گدای راهنشین گر کند تصور شاهی
اثاث پادشهانش شود چگونه میسر
نه هرکه را که درافتد به دل خیال خلافت
برند باجش بر در نهند تاجش بر سر
در آن محال که وهم و گمان مجال ندارد
چگونه مور برد ره چگونه مرغ زند پر
گدای راهنشین گر کند تصور شاهی
اثاث پادشهانش شود چگونه میسر
نه هرکه را که درافتد به دل خیال خلافت
برند باجش بر در نهند تاجش بر سر
در آن محال که وهم و گمان مجال ندارد
چگونه مور برد ره چگونه مرغ زند پر
مفتی شهر ما که آگه نیست
از حلال و حرام پیغمبر
مال محتاج را نموده هبا
خون مظلوم را گرفته هدر
چه شود یارب ار شود وقتی
از حلال و حرام مستحضر
چو دشنامی شنیدی لب فروبند
که سالم مانی از دشنام دیگر
چه خوش گفت آن حکیم نکتهپرداز
که بر جان آفرین بادش ز داور
خری را گر به زیر دم خلد خار
شود محکمتر از برجستن خر
ای داورگیتی که بود شهرهٔ آفاق
چون مهر فلک هرکه به حان مهر تو ورزد
دارد رخم از خون جگر رنگ طبرخون
با آنکه بود شعر مرا طعم طبر زد
این پارسیان راکه به صد بیت ستودم
مسکین تنم از همت این طایفه لرزد
صد بیت که هر بیتش ارزد به دوصد ملک
گویا بر ایشان به یکی ملک نیرزد
طلعت مقصود چون ز پرده درآید
خلق جهان را تمام پرده در آید
دوست مگو جلوه گر شود به قیامت
هست قیامت چو دوست جلوه گر آید
دیدهٔ ما تاب آفتاب ندارد
گر فکند پرده یا ز پرده برآید
ازین حلاوت گفتار بس عجب نبود
که خاک در طرب و آسمان به رقص آید
هرآن کمال که داغ قبول تست بر آن
چو ذات عقل مبر از عیب و نقص آید
آوخ آوخ که مرگ نگذارد
که کس اندر جهان زید جاوید
نه ز بهمن گذشت نز دارا
نه فریدون گذاشت نه جمشید
چون وزد باد او به گلشن بود
نخل تن بیثمر شود چون بید
سپس رفتگان بسی دیدیم
جنبش تیر و گردش ناهید
نیز بی ما بسی بخواهد تافت
جرم مهتاب و قرصهٔ خورشید
شکر یزدان که مهر آل رسول
دهدم بر خلود نفس نوید
به امید بزرگ بارخدای
بگسلانیدهام ز خلق امید
چه ازینم که روزگار سیاه
نامه گو باش روز حشر سپید
ای داور آفاق که از فرط سخاوت
بر خوان نوالت دو جهان ماحضر آید
چون خانهٔ زنبور مر آن کاخ مسدّس
با وسعت کاخ کرمت مختصر آید
تنها نه ترا مژدهٔ فتح آمده امروز
هر روز ز نو مژدهٔ فتح دگر آید
انگیخت عدویت شَرَر فتنه و غافل
کش عمر به کوتاهی عمرر شرر آید
آمد ز در مهر و به کین رفت ولیکن
زان ره که به پا رفت دگر ره به سر آید
عفو تو ز آغاز امان داد مر او را
تا مایهٔ آسایش خیل بشر آید
عدل تو نمیخواست که آن دزد خطاکار
از عفو تو ایمن ز بلا و خطر آید
میخواست دگرباره زند نوبت طغیان
تا باز بر او کیفری از بد بتر آید
خصم تو چنان کرد که عدل تو همیخواست
تا باز سزاوار زیان و ضرر آید
حالی ز میان رفت و به کین تو کمر بست
غافل که ورا سیل بلا تا کمر آید
از حیله به جیش تو رسانید گزندی
پنداشت که آن حیله بلا را سپر آید
غافل که چو شد پیسپر وادی نیرنگ
در وادی نیرنگ اجل پیسپر آید
انگیخت ز خود همچو چنار آتش و غافل
کز شعلهٔ آن آتش بیبرگ و بر آید
بر شمع چو پروانه بزد خویش و ندانست
کز شمع چو پروانهٔ بیبال و پر آید
فرداست که در جشمعدو چشمهٔ خورشید
از مردمک چشم بتان تیرهتر آید
فرداست که در دشت وغا تیر خدنگت
بدخواه ترا بر رک جان نیشتر آید
فرداست که در شأن تو از عالم بالا
آیات ظفر بیشتر از پیشتر آید
گفتند ازین پیش بهم بیهده گویان
در پارس نه جز تنگ قماش و شکر آید
از فارسیان فتنه و آشوب نیزد
زی پارس سپه از حشر در حشر آید
هرکس که به شیراز درآید ز پی جنگ
گویی به مثل بر سر گنج گهر آید
زین مشت طرب پیشهٔ نازک تن عیاش
کی سختی ارباب وغا در نظر آید
هر گوش که نشنید به جز زمزمهٔ چنگ
شک نیست که از دمدمهٔ کوس کر آید
بخت تو چنین کردکه تا خلق بداند
کز فارسیان نیزگهی شور و شر آید
تنها نه ز بنگاله بدینجا شکر آرند
گه جای شکر حادثهٔ جان شکر آید
تنها نه همین تنگ طبرزد رسد از مصر
گه در عوض تنگ طبرزد تبر آید
تنها نه همین گندم و جو روید ازین ملک
تنها نه همین حاصل آن سیم و زر آید
گه صارم و خنجر هم از آن ملک بروید
گه جوشن و مغفر هم ازآن ملک برآید
تنها نه مطر بارد میغش به بهاران
کز میغ گهی تیر به جای مطر آید
تنها نه به صحراش غزالست خرامان
گاهی هم از آن بیشه برون شیر نر آید
القصه کسی جز تو نیارد که درین عهد
از عهدهٔ یکروزهٔ این ملک برآید
نه هرکه ز همدوشی قدر تو زند لاف
فیالحال مؤید ز قضا و قدر آید
نه هرکه نهاد پای بر اورنگ شود شاه
نه هرکه به سر تاج نهد تاجور آید
بد کن به عدو دادگر تا بتوانی
نیکست هرآن بد که به بیدادگر آید
تا هست جهان صیت تو چون پرتو خورشید
هر روز در اطراف جهان مشتهر آید
چه غم از بینوایی آن کس را
که کَرَم باشد و درم نبود
کرم بیدرم از آن بهتر
که دِرم باشد و کَرَم نبود
معرفت شایسته باشد ورنه در صد عمر نوح
کی به طاعت جاهلی نوح پیمبر میشود
نام یزدان را مکرر چون نماید عارفی
در تنش هر ذکر نای روح دیگر میشود
ور کند نامش مکرّر جاهلی از روی جهل
زو همی بیزاری یزدان مکرّر میشود