به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

به هر چه وصف نمایم ترا به زیبایی

جمیل‌تر ز جمالی چو روی بنمایی

صفت کنند نکویان شهر را به جمال

تو با جمال چنین در صفت نمی‌آیی

به ناتوانی من بین ترحّمی فرما

که نیست با تو مرا پنجهٔ توانایی

مگر معاینه‌ات بنگرند و بشناسند

که چون ز چشم روی در صفت نمی‌آیی

به حد حس تو زیور نمی‌رسد ترسم

که زشت‌تر شوی ار خویشتن بیارایی

تفاوت شب و روز از برای ماست نه تو

از آن سبب که تو خود مهر عالم‌آرایی

شب وصال تو دانستم از چه کوتاهست

تو خود ستارهٔ روزی چو پرده بگشایی

مگس ز سر ننهد شوق عشق شیرینی

بابرویی که ترش کرده است حلوایی

ز خاکپای عزیز تو بر ندارم سر

که نیست از تو مرا طاقت شکیبایی

به قول مدعیان از تو برندارم دست

وگر ز عشق توکارم کشد به رسوایی

مگر تو با رخ خود بعد ازین بورزی عشق

از آنکه هم گل و هم عندلیب گویایی

به سرو و ماه از آن عاشقست قاآنی

که ماه سروقد و سرو ماه‌سیمایی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

 

دلبران اخترند و تو ماهی

نیکوان لشکرند و تو شاهی

چندگویی دلت چگونه بود

تو درون دلی خود آگاهی

بس درازستی ای شب یلدا

لیک با زلف دوست کوتاهی

اول از دشمنان برآورگرد

آخر از دوستان چه می‌خواهی

ماه نو خوانمت از آنکه به حسن

می‌فزایی همی نیمکاهی

یوسف ار با تو لاف حسن زند

گو تو هرچند صاحب جاهی

لیک من چاه بر زنخ دارم

کف به زیر زنخ تو در چاهی

لاف طاقت مزن دلاکه ترا

شیر پنداشتیم و روباهی

گفتی از طاقتم چوکوه گرن

چون بدیدم سبک‌تر ازکاهی

پنجه با باد کمترک می‌زن

ای که از ضعف کمتر ازکاهی

چونی از هجر دوست قاآنی

تن پر از زخم و دل پر از آهی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

ای روی تو فرخنده‌ترین صنع الهی

در مملکت حسن ترا دعوی شاهی

خورشید بود زیرکلاه تو عجب نیست

گر زانکه کنی دعوی خورشیدکلاهی

خال و خط و زلف و رخ و چشم و مژهٔ تو

بر دعوی حسن رخ تو داده گواهی

خالیست به رخسار تو چون مردمک چشم

روشن کن چشم همه در عین سیاهی

تو ماهی و دل‌ها عزیزست که هرسو

بر خاک طپد از غم عشق تو چو ماهی

جز دولت وصلت که تباهی نپذیرد

هرچیز پذیرد به جهان رنگ تباهی

جز خال تو هندوی سیاهی نشنیدم

خون ریز و ستم‌پیشه چو ترکان سپاهی

همنام ذبیحی و چو هاروت اسیرست

در چاه زنخدان تو صد یوسف چاهی

صد خرمن جان را به یکی جلوه بسوزی

صدکوه گران را به یکی غمزه بکاهی

از قامت افراخته خجلت ده سروی

وز طلعت افروخته رسواکن ماهی

ما پیرو حکمیم و قضا تا تو چه گویی

ما تابع میلیم و رضا تا تو چه خواهی

مهر ار بتو جرمست من و مهر جرایم

میل ار بتو نهیست من و میل مناهی

هرچیزکه جویند به جز وصل تو باطل

هر حرف که گویند به جز وصف تو واهی

قاآنیت آن به که کند مدح مکرر

کای روی تو فرخنده‌ترین صنع الهی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

ای شوخ نازپرور آشوب عقل و دینی

طیب بهار خلدی زیب نگار چینی

کم مهر و زود خشمی گلچهر و شوخ چشم

طرار و دلفریبی طناز و نازنینی

عیدی از آن شر‌یفی روحی از آن لطیفی

حوری از آن جمیلی نوری از آن مبینی

سروی ولی روانی جانی ولی عیانی

ماهی ولی تمامی مایی ولی معینی

در حلق تشنه کامان یک جرعه سلسبیلی

درکام تلخ عیشان یک کوزه انگبینی

آهوی مشک مویی طاووس بذله گویی

شمشاد سروقدی خورشید مه جبینی

پروردهٔ بهشتی همشیرهٔ سهیلی

نوباوهٔ بهاری فرزند فرودینی

یک جویبار سروی یک بوشان تذروی

یک باغ لاله برگی یک دسته یاسمینی

یک مشرق آفتابی یک خانه ماهتابی

یک عرش روح قدسی یک خلد حور عینی

چون طعنهٔ رقیبان در هجر جانگدازی

چون نکتهٔ ادیبان در وصل دلنشینی

همزاد روح پاکی گرچه زآب و خاکی

عم زاد حور عینی گرچه ز ماء و طینی

از حلقهای گیسو داود درع سازی

وز لعل روح‌پرور عیسای جم نگینی

تشویر نار نمرود از چهر پرفروغی

تصویر مار ضحاک از زلف پر ز چینی

باک از خزان نداری گویی گل بهشی

ارزان به کف نیایی مانا دُر ثمینی

بوسیدن لب تو فرضست برخلایق

تا شاه راستان را مداح راستینی

فرمانده سلاطین جمجاه ناصرالدین

آن کش سپهر گوید تو پور آتبینی

ای کز سنان سر پخش‌ آجال را ضمانی

وی کز بنان زر بخش آمال را ضمینی

شاهنشه جهانی فرمانده مهانی

آسایش زمانی آرایش زمینی

در رزم بی‌مثالی در بزم بی‌همالی

در عزم بی‌نظیری در حزم بی‌قرینی

مسجود شرق‌ و غربی‌ محسود روم‌ و روسی

بنیان عقل و شرعی برهان داد و دینی

دارای تاج و گنجی داروی درد و رنجی

منشور دین و دادی منشار کفر و کینی

کوهی چو بر سمندی شیری چو با کمندی

چرخی چو باکمانی دهری چو درکمینی

در حمله روز ناورد چابکتر ازگمانی

در وقعه پیش دشمن ثابت‌تر از یقینی

تندر چگونه غرّد تو گاه کین چنانی

خنجر چگونه برّد در نظم دین چنینی

چون حزم زودیابی چون حلم دیر خشمی

چون فکر دورسنجی چون عقل پیش‌بینی

با قدرت قبادی بافرهٔ فرودی

با شوکت ینالی با مکنت تکینی

با صولت کیانی با دولت جوانی

با همت بلندی با فکرت متینی

شاه ملک شعاری شیر فلک شکاری

ایام را یساری اسلام را یمینی

هم عقل را قوامی هم عدل را نظامی

هم شرع را امانی هم ملک را امینی

هم مکرمت شعاری هم مملکت طرازی

هم مسألت پذیری هم معدلت گزینی

بحر سحاب خیزی چون از بر سریری

بدر شهاب تیری چون بر فراز زینی

ملک ترا هماره حق ناصر و معین باد

زانسان که دین حق را تو ناصر و معینی

پیوسته بر سراپات از عرش آفرین‌ باد

زآنروکه پای تا سر یک عرش آفرینی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

دلا بیا بشنو از حکیم قاآنی

ز مشکلات جهان درگذر به آسانی

وگرنه بالله مشکل شود هر آسانت

تو تا ز دغدغهٔ نفس خود هراسانی

هر آنچه جز سخت حق بگو ندانستم

که عین معنی دانایی است نادانی

نعیم ملک دو عالم بدان نمی‌ارزد

که جان سوخته‌ای را ز خود برنجانی

من و دل من و زلف بتان بهم مانیم

بدین دلیل که جمعیم در پریشانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

گرم ز لطف بخوانی ورم به قهر برانی

تو قهرمانی و قادر بکن هر آنچه توانی

گرم به دیده زنی تیر اگر به سینه ننالم

که‌‌ گرچه آفت جسمی و لیک راحت جانی

نیم سپند که لختی برآتشت ننشینم

هزار سال فزون گر بر آتشم بنشانی

من از جمال تو مستغنیم ز هرکه به عالم

به حکم آنکه تو تنها نکوتر از دو جهانی

نظر به غیر تو بر هیچ آفریده نکردم

گناه من نبود گر ندانمت به چه مانی

در انگبین نه چنان پا فروشدست مگس را

کز آستان برود گر صد آستین بفشانی

اگر چه‌ عمر عزیزست ‌و جان ‌نکوست ولیکن

تو هم عزیزتر از این و هم نکوتر از آنی

به حال خستهٔ قاآنی از وفا نظری کن

بدار حرمت پیران به شکر آنکه جوانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

دوست دارم که مرا در بر خود بنشانی

شیشه را آن طرف دیگر خود بنشانی

هرکه نزدیک‌تر از من بتو زو رشک برم

شیشه را باید آنسوتر خود بنشانی

زینطرف جام دهی زانطرفم بوس و لبم

در میان لب جان‌پرور خود بنشانی

چهره گلگون کنی از جام و ز رشک آتش را

زار و افسرده به خاکستر خود بنشانی

چون نسیم سحرم ده شبکی اذن دخول

چند چون حلقه مرا بر در خود بنشانی

تا به کی اسب به میدان وصالت تازد

مدعی را چه شود بر خر خود بنشانی

ماه گردون سزدت تاج کله را چه محل

که ز اکرام به فرق سر خود بنشانی

کعبتین چشمی و من مهره چو نراد مرا

می‌زنی مهره که در ششدر خود بنشانی

مادرت حور بود غیرتم آید که به خلد

صالحان را ببر مادر خود بنشانی

دامن پاک وی آلوده شود قاآنی

ترسم او را تو به ‌چشم تر خود بنشانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی

من نه انکار کنم چون تو بدان کار خوشی

پیش روی تو دو زلف تو سرافکنده به زیر

چون بر خواجهٔ رومی دو غلام حبشی

خوی‌ خوش به‌ بود از روی خوش‌ ای ترک تتار

ورنه من باک ندارم که به خونم بکشی

بنشین تند و بگو تلخ‌ بکش‌ خنجر تیز

شور بختی بود از لعبت شیرین ترشی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

به رنگ و بوی جهانی نه بلکه بهتر از آنی

به حکم آنکه جهان پیر‌ گشته و تو جوانی

ستاره‌ای نه مهی نه فرشته‌ای نه گلی نه

که هرچه گویمت آنی چو بنگرم به از آنی

که‌ گفت راحت روحی نه راحتی که بلایی

که گفت جوشن جانی نه جوشنی که سنانی

ز خط و خال تو بردم‌‌ گمان که آهوی چینی

چو پنجه با تو زدم دیدمت که شیر ژیانی

فتد که آیی و بنشینی و می آرم و نوشی

به پای خیزی و بوسی دهّی و جان بستانی

جهان به‌روی تو تازه است و جان به بوی تو زنده

جهان جان تویی امروز از آنکه جان جهانی

همین نه آفت شهری که آفت دل و دینی

همی نه فتنهٔ ملکی که فتنهٔ تن و جانی

ترا ذخیرهٔ راحت شمردم از همه عالم

چو نیک‌دیدمت آخر نیی ذخیره زیانی

امان خلق نیی از برای خلق عذابی

بهار عیش نیی در فنای عیش خزانی

به نام ماه زمینی به بام مهر سپری

ز روی باغ جنانی به خوی داغ جهانی

به قهر گفتمش آخر صبور بی‌تو نشینم

به خنده‌ گفت صبوری ز چون منی نتوانی

خلاف شرط ادب هست ورنه همچو اسیران

به سوی خود کشمت با کمند جذب نهانی

منم حجاب ره تو چه باشد ار ز عنایت

مرا ز من برهانی به خویشتن برسانی

تو ای ستارهٔ خاکی ز چهر پرده برافکن

که پردهٔ مه و خورشید و اختران بدرانی

چگونه در سخن آید حدیث روی نکویت

که حدّ حسن تو برتر بود ز درک معانی

ز بیخودی شبی آخر دو طرهٔ تو بگیرم

بخایمت لب ‌و دندان چنانچه دیده و دانی

کتاب شعر تو قاآنی ار بجوی نهد کس

ز آب یک دو قدم بیشر رود ز روانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

 

مگر دریچهٔ نوری تو یا نتیجهٔ حوری

که فرق تا به قدم غرق در لطافت و نوری

مرا تو مردم چشمی چه غم که غایبی از من

حضور عین چه‌ حاجت بود که عین حضوری

گمان برند خلایق که حور بچه نزاید

خلاف من که یقین دانمت که بچهٔ حوری

چو عکس ماه که افتد درون چشمهٔ روشن

به‌ چشم من همه‌ نزدیکی و ز من همه‌ دوری

به لطف آب حیاتی به طیب باد بهاری

به‌ بوی خاک بهشتی به نور آتش‌ طوری

چو عشق رهزن عقلی چو عقل زینت روحی

چو روح زیور عمری چو عمر مایهٔ سوری

بتی نه لعبت چینی تنی نه باد بهاری

گلی نه باغ بهشتی مهی نه حور قصوری

ز شرم روی تو شاید که آفتاب بگیرد

کنون که عنبر سارا دمیدت از گل سوری

به عشق دوست کنم ناز بر ملالت دشمن

که‌ عشق‌ را نتوان کرد چاره‌ای‌ به صبوری

به یک دو جام که قاآنیا ز دوست گرفتی

چو جام باده سراپا همه نشاط و سروری

بر آستان ولیعهد این جلال ترا بس

که روز و شب چو سعادت ز واقفان حضوری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4977889
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث