به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سحرگه ترک فلک تنگ بست خفتان را

ز خیل زنگی خال نمود میدان را

دو چشم من به ره مهر آسمان که ز راه

نمود ماه زمین چهرهٔ درخشان را

بتم درآمد و چون یک چمن بنفشهٔ تر

فشانده از دو طرف زلف عنبرافشان را

خطی به‌‌ گرد لبش دیدم ارچه در همه عمر

ندیده بودم در شوره‌زار ریحان را

عرق نشسته به رویش چنانکه گفتی ابر

فشانده بر رخ گل قطرهای باران را

نموده چهره و تاراج کرده طاقت را

گشوده طرهّ و بر باد داده ایمان را

درست خاطر مجموع من پریشان شد

از آنکه دیدم آن زلفک پریشان را

دو زلف او چو دو زنگی غلام گشتی گیر

که بهر کُشتی بالا زنند دامان را

همی معاینه دیدم ز زلف و چهرهٔ او

که جبرئیل هم‌آغوش گشته شیطان را

به مغزم اندر از بوی زلف و کاکل او

گشوده گفتی عطار مشک دکان را

دو چشم او به زبانی که عشق داند و بس

سرود با دل من رازهای پنهان را

درون دیدهٔ من عکس روی و قامت او

به سحر تعبیه کردند باغ و بستان را

دو مژه‌اش همه بارید بر دو چشمم تیر

ندیده بودم اینگونه تیرباران را

زمان زمان به دلم مار شوق می‌زد نیش

که یک دهن بمکم آ‌ن دو لعل خندان را

نفس نفس ز جنون نفسم آرزو می کرد

که یک‌دو بوسه زنم آن دو چشم فتان را

من ایستاده در اندیشه تا چه چاره کنم

دل غریب و تن زار و چشم حیران را

نه حالتی که کنم منع بیقراری دل

نه حیلتی که کشم درکنار جانان را

به چاک پیرهنش نرم نرم بردم دست

که رفته رفته به چنگ آورم زنخدان را

ز بهر آنکه مگر سینه‌اش نظاره کنم

به نوک ناخن کاویدم آن گریبان را

به زیر چشم سرین سپید او دیدم

چنانکه بیند درویش گنج سلطان را

سخن صریح بگویم دلم همی می‌خواست

که جان فداکنم و بوسم آن دو مرجان را

ولی دریغ که سیمین‌رخان غلام زرند

رواج نیست به بازار حسنشان جان را

غرض غلام من آمد بشیروار ز راه

پی اشاره بهم زد ز دور مژگان را

چه گفت گفت که قاآنیا بشارت ده

که روزگار وفاکرد عهد و پیمان را

بگفمتش چه بشارت چه روی داده چه شد

مگر مدار دگرگونه گشت دوران را

بگفت آری برخیز روز تهنیت است

به شوق شعر برانگیز طبع کسلان را

به انتظار چنین روز شد سه سال که تو

به جان خریدی چندین هزار خسران را

امیر دیوان شد مرزبان خطهٔ فارس

به مدحش ازگهر آکنده ساز دیوان را

چو این شنیدم از شوق و وجد برجستم

چنانکه تارک من سود سقف ایوان را

همی چه گفتم گفتم سپاس یزدان را

که داد فر ایالت امیر دیوان را

به حکم شاه برانگیخت بر ایالت فارس

جناب میر اجل میرزا نبی خان را

بزرگوار امیری که باکفایت او

به آبگینه توان خردکرد سندان را

هژبر زهره دلیری که با حمایت او

به دشت بشکرد آهو پلنگ غژمان را

قضاست حکمش از آن نظم داده گیتی را

فناست تیغش از آن تیزکرده دندان را

سنان او همه ماران فتنه خورد مگر

خلیفه است عصای کلیم عمران را

به بادپا چو نشیند به رزم پنداری

عنان باد به چنگست مر سلیمان را

بدان رسیده که با رای گیتی‌ افروزش‌

به مهر و مه نبود احتیاج گیهان را

ز بسکه درّ و گهر ریخت جود او بر خاک

ز خاک ره نشناسد در عمان را

کند چو با کف زربخش جا به کوههٔ رخش

به کوه جودی بینند ابر نیسان را

زهی وجود توکادراک آدمی زین بیش

شناخت می‌نتواند عطای یزدان را

ز بهر آنکه شود چون تو طینتی موجود

خدای از دو جهان برگزید انسان را

ببوی آنکه شود میخ نعل توسن تو

فلک چو تاج به سر برنهاد کیوان را

نخست جود ترا آفرید بارخدای

قوای غاذیه زان پس بداد حیوان را

به عون لنگر حزم تو ناخدا در بحر

فرو نشاند در روز باد طوفان را

کجا سحاب سخای تو ژاله انگیزد

محیط‌وار به موج آورد بیابان را

چو روزنامهٔ خلقت نگاشت کلک قضا

به‌نام نیک تو زینت فزود عنوان را

خدیو را چو تو فرمانبری بود زانرو

غلام خویش نماید خطاب خاقان را

سپهرگردان در چنبر اطاعت تست

چنانکه گوی مطیعست خمّ چوگان را

بزرگوار امیرا رسیده وقت که من

غلام خود شمرم آفتاب تابان را

ز همت تو چنان نام من بلند شود

که برفشانم بر نُه سپهر دامان را

به موکب تو جنیبت کشان به فارس روم

لجام زر فکنم بر به فرق یکران را

ز گلرخان پریچهره محفلی سازم

که کس نبیند ازین پس بهشت رضوان را

گهی بچینم از روی این شقایق را

گهی ببویم از بوی آن ضمیران را

گهی ببینم صد ره به یک نظر این را

گهی ببوسم صد جا به ‌یک نفس آن را

ز وصل خوبان در هر چهار فصل جهان

شبان و روزان بستان کنم شبستان را

چنان به مدح تو هر دم نوایی آغازم

که غیرت آید بر من هزاردستان را

زگوهری که به مدح تو پرورد خِرَدم

گواژه رانم پروردهای عمان را

هماره تا ز بت ساده و بط باده

سماع و وجد بود خاطر سخندان را

بقای عمر تو تا آن زمان که بارخدای

بهم نوردد طومار دور دوران را

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 11:46 AM

ای ترک من ای بهار جان‌افزا

برقع بکش از رخ بهشت ‌آسا

کز باغ بهشت نوبهار اینک

هموار فرو چمید زی دنیا

عید عجمی به فرّ فروردین

در سبزه گرفت ساحت غبرا

بست ابر سپید کله بر گردون

زد لالهٔ سرخ خیمه بر صحرا

دامان چمن از آن پُر از لؤلؤ

سامان زمین ازین پر از دیبا

از لولو آن چمن یکی مخزن

از دیبهٔ این زمین بتی زیبا

آن داده نشان ز مخزن قارون

این برده سبق ز دفتر مانا

اندر دمن از شقیق و آذریون

و ندر چمن از بنفشه و مینا

آورده برون بهار لعبتگر

از پرده هزار لعبت زیبا

نوشاد و حصار گشت پنداری

باغ از گل و سرو و سنبل بویا

یانی ز بدیع نقش دیگرگون

بگرفت طراز خلخ و یغما

از کشی ایدو‌ن چو ترک‌ یغمایی

هوش‌ از سر بخردان‌ کند یغما

هر صبح آرد صبا به پنهانی

بس نغز صور ز هر کران پیدا

یا نی گویی که صحف انگلیون

در باغ همی پراکند عمدا

بازار ختن شدست پنداری

دشت و دمن از شواهد رعنا

بس نزهت و خرّمی به لالستان

ماندست شگفت خاطر دانا

از جنبش باد طرهٔ سنبل

چون زلف تو حلقه‌زا و چین ‌آرا

وز گریهٔ ابر سبزه تو بر تو

چون خط تو خوش دمیده در پیدا

از خواب گران چو چشم بیمارت

بیدار شدست نرگس شهلا

از بس‌ که نشید مرغ گردون پوی

از بس که نسیم باغ عنبرسا

نک غلغله‌زا بود هوا یکسر

هان لخلخه‌سا بود زمین یکجا

ای ترک من ای بهار مشتاقان

بردار نقاب از رخ رخشا

تو عید منی و نوبهار من

کز وصل تو پیرم و شوم برنا

پیش آی و درین بهار و فروردین

پروردهٔ خم بریز در مینا

از بلبله سرخ می بکش بکشد

بلبل چو به شاخ سرخ گل آوا

یاقوت روان بریز در ساغر

ها قوت روان بگیر از صهبا

چون کشتی ابر دُرفشان آید

بر ساحل این کبودگون دریا

کشتی کشتی گسارد باید می

اینست حکیم وقت را فتوی

خاصه که به فصلی اینچنین خرّم

ویژه که ز دست چون تو مه‌سیما

گل شادی آر و فصل اندوه بر

می عشرت‌بخش و تو روان‌بخشا

چند از غمت ای بت بهشتی رو

در تاب بود دلم جحیم‌آسا

زان سلسله‌ات که هست پر حلقه

چون زلزله‌ام همیشه پر غوغا

پیش آی و به عنف بوسه می‌در ده

پاکوب و به جهد باده می‌پیما

از بوسه و باده می‌مکن ضنّت

کاین هر دو من و تراست مستی‌زا

بستان و بده مر این دو را چندان

بی‌چون و چرا ولیکن و امّا

کز نشوه و سکر باده و بوسه

بیخود افتیم هر دو تن از پا

ما فتنهٔ کشوریم و خفته به

فتنه در عهد خسرو والا

تو فتنه به روی دلفریبستی

من فتنه به نظم دلکش شیوا

امروز به چاره کوش کار ارنه

در نزد ملک تبه شود فردا

فرمانده ملک جم فریدون شه

کافریدون و جمش کمین لالا

شاهی که به فر و فال دارایی

در هر دو جهان نیابیش همتا

بر پاکی طینتش هنر واله

بر پرچم رایتش ظفر شیدا

برقیست حسام او مخالف‌سوز

بادیست سمند او جهان‌پیما

چون از بر رخش فتنهٔ گیتی

چون در صف بار رحمت دنیا

دستش ابرست دُر گه ریزش

تیغش مرگست در صف هیجا

تارست سهیل و رای او روشن

دونست سپهر و قدر او بالا

حزمش ببرد ز نیشتر حدت

عزمش بدر آرد آتش از خارا

سر هشته روان به طاعتش گردون

بربسته میان به خدمتش جوزا

بر راحت هرکه دردهد فرمان

در ذلت هرکه برکشد طغرا

نه در ید اوست چرخ را قدرت

نه در رد اوست دهر را یارا

فوجش موجی بود مخالف کش

خیلش سیلی بود عدوفرسا

قدرش بدری که شوکتش پرتو

چهرش‌ مهری که دولتش حربا

تیرش شیری که ناخنش فتنه

تیغش میغی که قطره‌اش غوغا

م‌یتی مصرس و دشمنش فرعون

او موسی وقت و رمحش اژدرها

ای شاه فلک فخیم که قاآنی

در پای تو سوده فرق فرقدسا

آری به ره تو هرکه ساید سر

بر تارک نه فلک گذارد پا

عید آمد و شد جهان فرسوده

در پیری همچو دولتت برنا

بر جای سخن کنون نثارت را

پروین و سهیل دارم و شعرا

ارجو که ز پرتو قبول تو

چون مهر فلک شودجهان‌آرا

تا جِرم قمر همی ستاند نور

از هور فراز گنبد مینا

در سایهٔ ظل حق بود فرت

تابنده به بر و بحر چون بیضا

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 11:46 AM

 

الا ای نیوشندهٔ هوشیار

یکی نغز گفت آرمت گوش دار

به گیتی بسی رفت گفت و شنید

که تا آفرینش چسان شد پدید

به اندازهٔ وهم خود هر کسی

سخن‌های بیهوده راند بسی

چو مرد از خرد ره نداند برون

خرد را شمارد همی رهنمون

گرش از خرد راه بیرون بدی

شناساییش لختی افزون بدی

نبینی مگرکودک شیرخوار

که بادام و جوزش نهی در کنار

ابا پوست بگذاردش در دهان

نداندکه مغزش بود در میان

همی خاید آن جوز و بادام را

به ناکام رنجه کندکام را

ولیکن پس از یک دو سال دگر

که لختی شود دانشش بیشتر

چو بادام و جوزش نهی در کنار

شود مغز را زان میان خواستار

بیندازد آن پوست را از برون

که تا مغز پیدا شود از درون

تو آن طفلی و وهم تو کام تو

زمین و زمان جوز و بادام تو

نبینی در آن بودنی‌های نغز

همی پوست خایی ابر جای مغز

مگر فیض عشقت شود رهنمون

که تا مغز از پوست آری برون

کس این مغز را باز داند ز پوست

که با خویش دشمن شود بهر دوست

کسی پا گذارد درین دایره

کش از عشق در جان فتد نایره

کسی راز این پرده داند درست

که بی‌پرده جان برفشاند نخست

تنی گردد آگه ز سرّ خدای

که از جان و دل سر نماید فدای

نیندیشد از تیغ و تیر و کمان

نپرهیزد از زخم گرز و سنان

ننالد گر از زخم تیر درشت

شود تنش بر گونهٔ خارپشت

نپرسد گرش تیر و خنجر زنند

نترسد گرش پتک بر سر زنند

و گر خیمه سوزندش و بارگاه

نگردد ز سوز درون دادخواه

پسر را اگرکشته بیند به پیش

غم دل نهان دارد از جان خویش

وگر خسته بیند برادر به تیغ

ببندد زبان از فسوس و دریغ

و گر دختران بسته بیند به بند

و یا خواهران را سر اندر کمند

نگوید به جز شکر پروردگار

نموید بر آن بستگان زار زار

و گر تیر بارند بر پیکرش

همان شور یزدان بود بر سرش

و گر اسب تازند بر پیکرش

بجنبد ز شادی دل اندر برش

چنین درد در خورد هر مرد نیست

کسی حز حسین اهل این درد نیست

ندیدی که در عرصهٔ کربلا

چسان بود صابر به چندین بلا

لب تشنه جان داد نزد فرات

چو اسکندر از شوق آب حیات

ز یکسو تنش گشته آماج تیر

ز یکسو زن و خواهرانش اسیر

زنان سیه‌پوش از خیمه گاه

سیه کرده آفاق از دود آه

ز یکسو بهشتی رخان دستگیر

درون دوزخ و آهشان زمهریر

سکینه به زنجیر و زینب به بند

رقیه بُغلّ عابدین در کمند

چو برک گل از غم خراشیده روی

چو اوراق سنبل پریشیده موی

رخ از خون چو تاج خروسان شده

نگارین چو کفّ عروسان شده

یکی را رخ از زخم سیلی فکار

یکی را کف از خون دل پرنگار

یکی را دو رخ نیلی از ضرب مشت

یکی را سر نیزه بالای پشت

یکی ژاله پاشید بر لاله برگ

یکی خسته عناب را از تگرگ

یکی بر رخ از زلف بگشوده تاب

چو دود پراکنده بر آفتاب

ولی این همه زجر بی‌اجر نیست

که زخمی که جانان زند زجر نیست

مگر دیده باشی به عشق مجاز

که معشوق با عاشق آید به راز

بخندد همی عاشق از زخم یار

کزین زخم زخمی قوی‌تر بیار

وگر جز به عاشق نماید ستم

دو چشمش شود خیره و دل دژم

به معشوق زیبا درشتی کند

بدان خوبرو ساز زشتی کند

پس ایدون ز آیین عشق مجاز

ز عشق حقیقی توان جست راز

که مشتاق یزدان بلاجو بود

خوشست از بلا چون بلازو بود

بلا هست تخم و ولا هست بر

به اندازهٔ تخم خیزد ثمر

هر آنکس که افزون بلاکش بود

فزون‌تر دلش در بلا خوش بود

بلاکش زرست و بلا آتشست

زر پاک بی‌غش در آتش خوشست

حیات روان در هلاک تنست

از آن رو که جان را بدن دشمنست

نفرساید ار دانه در زیر خاک

نیارد در آخر ثمرهای پاک

همان روشنست این سخن نزد جمع

که از سوز دل سرفرازست شمع

همان آهنست آنکه انجام کار

به چنگال حیدر شود ذوالفقار

ولیکن از آن پس که آهنگران

زنندش‌ا به سر بتکهای گران

اگر خون نگردد غذا در جگر

ز ادراک در مغز نبود اثر

نه آن نطفه است آدمی را نخست

که باید ز رجس تن خویش شست

کز اول شود خون به زهدان مام

از آن پس بنه ماه ماهی تمام

نه سنگست کاخر به چندین گداز

شود روشن آیینهٔ دلنواز

ولی نیست او را بلا سودمند

که طینت بود زشت و نادلپسند

نه هر دانه‌ای میوهٔ تر دهد

نه هر نی به بنگاله شکّر دهد

نه هر قطره‌ای در صدف دُر شود

نه هرگز ریاحی بود حر شود

نه هر زن بود در سعادت بتول

نه هر مردی اندر شرافت رسول

نه هر کس که شد کشته در کربلا

بود در قیامت ز اهل ولا

بسی بد حسین نام در کوفیان

که شد کشته و شد به دوزخ روان

نه هرکس که او را بود نام نیک

بود در قیامت سرانجام نیک

بانوی شه قبلهٔ اهل حرم

گلبن رضوان گل باغ ارم

مهرفلک شیفتهٔ چهر او

زهره و مه مشتری مهر او

زلفش گردون و رخش آفتا‌ب

موی همه چین و به چین مشک ناب

راهزن زهره دو هاروت او

لعل جگر خون ز دو یاقوت او

آینهٔ حسن عروسان بکر

پرده‌نشین‌تر ز عروسان فکر

پردگیان فلکی برده‌اش‌

پرده‌نشینان همه پرورده‌اش

لعلش در پرده ره جان زده

پردهٔ یاقوت به مرجان زده

در طرب قدش در بوستان

پردهٔ قمری زده سرو روان

خواجهٔ خاتون ختنی روی او

ترک فلک خال دو هندوی او

تابستان چون به شمیران چمید

درکنف خسرو ایران خزید

روزی از بس که هواگم شد

روهینا موم صفت نرم شد

خاطرش‌ از گرما بیتاب گشت

زآتش خورشید گلش آب گشت

از پی راحت سوی سرداب شد

آهوی چشمش به شکر خواب شد

مطبخی از بهر طعام سِرِه

داشت قضا را بره‌ای نادره

آهوی چین شیفتهٔ چشم او

نرم‌تر از موی بتان پشم او

دنبهٔ او چون کفل گور نر

بلکه به نسبت قدری چرب‌تر

تالی مشک ختنی پشک او

مغز جهان عطسه زن از مشک او

بی‌خبر از مطبخی آن شیر مست

رسته شد از بند و به سرداب جست

بره به خلوتگه خورشید شد

ثور به سر منزل ناهید شد

خورشید آرد به سوی بره‌رو‌ی

لیک ندیدم بره خورشید جوی

لاجرم آن برّهٔ آهو خرام

کرد چو در بنگه آهو مقام

چون بره کز گرگ فتد در گریز

هر طرفی آمد در جست و خیز

آهوی بزم ملک شیرگیر

آنکه کند شیران ز آهو اسیر

کرد بدو رو که دلیرت که کرد

راست بگو ای بره شیرت که کرد

تا که ترا گفت که شیدا شوی

در برگی گرگ زلیخا شوی

عادت گرگان بهل ای شیر مست

تا نرسد بر تو ز شیران شکست

غفلت خرگوشیت از سر بهل

همچو پلنگان چه شوی شیر دل

شیر نیی بگذر ازین فکر خام

کاهوی وامانده در آری به دام

شیر شود صید دو آهوی من

روبهکا خیره میا سوی من

شیر زنم ای برهٔ شیر مست

شیرزنان را که کند زیر دست

آن برهٔ نازک نغز سره

مات شد از آن سخنان یکسره

بار دگر از دو لب نوشخند

خواست که سازد بره را گرگ بند

گفت که ای انسی وحشی خرام

چشم تو آورده ددان را به دام

چند در این خانه چرا می‌کنی

جلوه درین طرفه سرا می‌کنی

بهر من این خانه خریدست شاه

تا نبرد کس سوی این خانه راه

فارغ از اندوه شد آمد شوم

روز و شب آسوده درا و بغنوم

خانه گر از تست من اینجا که‌ام

خفته به سرداب ز بهر چه‌ام

ور ز من این خانه تو پس کیستی

جلوه‌کنان هر طرف از چیستی

بره کش از هوش تهی بود مغز

گوش فرا ده بدان گفت نغز

آن سخنان را چو ز خاتون شنود

یک‌ دو سه عسطه زد و برجست زود

همچو کسی کز پی تقلید کس

بجهد و خنبک زند از پیش و پس

جُست ز هر سوی و همی زد عطاس

مهره در افکند تو گفتی به طاس‌

بانوی شه آهوک سیمبر

خیره شدش چشم پلنگی به سر

گفتش کای برّه ز بس ریمنی

مانا کز تخمهٔ اهریمنی

روبهکا بس کن ازین مکر و بند

شیر ژیان را چه کنی ریشخند

خرس نیی خرسک بازی چرا

خصم نیی دوست گدازی چرا

این همه تقلید چو عنتر چه بود

عطسه‌ئی مغز مکرّر چه بود

تا که ترا گفت که موذی نیی

بره نیی لاشک بوزینه‌ای

عطسه‌زنان چند ز جا می‌جهی

گه به زمین گه به هوا می‌جهی

بس کن ازین گرگ دلی‌ ای بره

چند به خورشید کنی مسخره

تا کی چون موش نمایی دغل

گربهٔ حیلت بفکن از بغل

بار خدایی که ترا برّه کرد

گرگ صفت از چه ترا غرّه کرد

الغرض از شومی‌ات ای شوم بخت

من کشم این لحظه ازین خانه رخت

این تو و این خانه و این جایگاه

این من و از کید تو جستن پناه

سگ بسرایی چو نماید قرار

نیست در آن خانه ملک را گذار

طوطی همدم نشود با غراب

شب چو درآید برود آفتاب

گیرم این خانه بهشتی بود

چون تو کنی جای کنشتی بود

گر تو درین خانه نمایی مقر

گرچه بهشتست نماید سقر

جنت از آن گشته مهذّب بسی

زانکه در او نیست معذّب کسی

هرکه به مردم برساند گزند

گرگش‌ دان گرچه بود گوسفند

ای دل از معنی هر قصه‌ای

کوش که باری ببری حصه‌ای

قصدم ازین قصه نبد یکسره

صحبت بانو و سرا و بره

بانو روحست و سرا روزگار

بره همان سیرت ناسازگار

جا چو کند سیرت بد در بدن

روح گریزد به ضرورت ز تن

کوش که از سیرت بد وارهی

تا به سرای ابدی پا نهی

هرکه به جان سیرت بد ترک کرد

صحبت نیکان جهان درک کرد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:12 PM

جشن محمودیست ساقی خیز تا ساغر زنیم

ساغری ننهاده از کف ساغر دیگر زنیم

چیست ساغر خم چه تاب آرد به کشتی ده شراب

تا به ط‌وفان پشت‌پا چون نوح پیغمبر زنیم

نی‌نی از کشتی چه‌ خیزد ظرف می دریا خوشست

تا در آن دریا سراپا غوطه چون لنگر زنیم

ساقیان برکف میی چون جوهر دانش لطیف

دانشی مَردیم ما باید دم از جوهر زنیم

گنج بادآور ز هرسو بسته رقاصان به پشت

ما تهی‌دستان بیا بر گنج بادآور زنیم

ناصرالدین شاه را محمود شد نایب مناب

وقت آن آمد که آتش در بت و بتگر زنیم

ناصر دینست شه برخیز تا محمود وار

سومنات کفر را آتش به بوم و بر زنیم

تا به بزم شه ز بهر تهنیت یابیم بار

خرگه از هشتم فلک باید که بالاتر زنیم

بزم شه عرشست آنگه ما در او جوییم بار

کز جلالت پشت پا بر چرخ پر اختر زنیم

عاقبت‌ محمود بادا ناصرالدین‌ شاه را

کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را

جشن سلطانیست ما امروز می خواهیم خورد

عیش هی خواهیم‌ کرد و باده هی خواهیم خورد

مژده داد از جشن شاهنشه چو پیک نیک پی

می به فرخ روی پیک نیک پی خواهیم خورد

چون بود شاهنشه ما یادگار جمّ و کی

می به‌ جشن یادگار جم و کی خواهیم‌ خورد

تا درین نیلی خم از مستی دراندازیم شور

سر به سر خمخانهای ملک ری خواهیم خورد

ساغر و چنگ و دف و کف دمبدم خواهیم زد

شیر و شهد و شکر و می پی به ‌پی خواهیم خورد

ما نه‌تنها می به یاد جشن سلطان می‌خوریم

کآب کوثر هم به یاد روی وی خواهیم خورد

دی بود اکنون و می نوشیم تا آید بهار

چون بهار آید علی اللّه تا به دی خواهیم خورد

جانشین محمود غازی کی نشین بالای تخت

‌گر نباید خورد می امروز کی خواهیم خورد

‌‌گر به یاد آن ملک محمود می خوردی ایاز

ما به یاد این ملک محمود می خواهیم خورد

عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را

کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را

ملک ری را باز از آیینه آیین بسته‌اند

یا ملایک عرش را از نور آذین بسته‌اند

طاق تو پرتوی رنگارنگ چون قوس قزح

خلق بر هر منظری با اطلس چین بسته‌اند

هرشب از سیمین رسن آویخته قندیل‌ها

بر مجرهٔ چرخ گویی ماه و پروین بسته‌اند

زلف مشکین از دو سوی افکنده رقاصان به دوش

از بر یک آ‌فرین گویی دو نفرین بسته‌اند

یا دو مشکین مار بر یک شاخ گل پیچیده‌اند

یا دو حرز از کفر بر بازوی یک دین‌ بسته‌اند

خاطبان عالم بالا عروس ملک را

عقد جاویدان برای ناصرالدین بسته‌اند

هشت باغ خلد را با هفت اقلیم جهان

در قبالهٔ نوعروسش شرط کابین بسته‌اند

شه چو بخت خویش دارد کودکی محمود نام

کآفتاب آسایش اندر مهد زرّین بسته‌اند

جانشین شه شود امروز اندر تهنیت

طبع و‌ کلکم‌ بین چسان این شعر شیرین بسته‌اند

عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را

کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را

ساقیا می ده که می در جسم جان می‌پرورد

قالب خاکی چه باشد کاسمان می‌پرورد

باده گویی از دم روح‌القدس دارد نژاد

زانکه در تن دم به دم روح روان می‌پرورد

ناشده از لب فرو پیدا شود رنگش‌ ز چشم

لاله‌ای بین کاو به نرگس ارغوان می‌پرورد

می شفیع ماست پنداری که با چندین گناه

در دل و جانمان بهشت جاودان می‌پرورد

همچو خم صاحبدلی باید که داند این سخن

کانکه گل را گل کند دل را همان می‌پرورد

راست گویم بر خم می سجده می‌بایست کرد

زانکه در یکمشت گل یک مُلک جان می‌پرورد

وصف می زین به نیارم کرد کاندر مدح شاه

در زبان چون منی نطق و بیان می‌پرورد

ناصرالدین شه که دایه رأفتش در مهد ملک

کودکی شیراوژن و ملکت‌ستان می‌پرورد

یک جهان جانست جود شه ز بهر خاص و عام

حبذا جودی که جان یک جهان می‌پرورد

عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را

کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را

توپهای خسروانی اینک آوا می کنند

رعد و برق و ابر خیزد چون دهان وا می‌کنند

بر زمین از آسمان آید مدام آواز رعد

توپها نک برخلاف رعد آوا می‌کنند

از زمین هرّایشان هردم رود زی آسمان

گوش گردون کر شود هر دم که هرّا می‌کنند

درگلوشان مار سرخ و در شکم مور سیاه

طرفه مار و مور بین کاهنگ اعدا می کنند

بنگر آن زنبوره‌ها کز برق آتش هر زمان

همچو زنبوران خون‌آلوده غوغا می کنند

هرطرف جشنیست برپا چیست باعث خلق را

کاین همه رقص و طرب در باغ و صحرا می کنند

سیم و زر هرسو به دامن می‌برند از گنج شاه

جود شه فرموده با خود خلق یغما کنند

آن چه کوه است این که رقاصان مجلس گاه رقص

چون مدار اخترانش زیر و با‌لا می کنند

جشن محمود است زان رو چون سر زلف ایاز

مشک می‌پاشند و صحن بزم بویا می کنند

عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را

کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را

تاج می‌نازدکه نیکو تاجداری یافتم

ملک می‌بالدکه فرخ شهریاری یافتم

نصرت‌ از وجد و طرب در رقص کز بازوی شاه

کاخ دولت را ستون استواری یافتم

نخل ملکت در نماکز برگ ریز حادثات

خشک‌بودم تازه گشتم خوش بهاری یافتم

خاک ابران در طرب کز موج طوفان فتن

بس تلاطم داشتم اکنون قراری یافتم

ملک شه‌نازان که بودم در بلا و اضطراب

ایمنم تا چون اتابک پیشکاری یافتم

شاهباز همت شه هفت کشورکرد صید

باز می‌گوید که بس کوچک شکاری یافتم

تیغ خسرو خنده زن کز خون بدخواهان ملک

از پی مستی شراب بی‌خماری یافتم

لعل خندان کز تف خورشد عمری سوختم

تا ز فر افسر شه اعتباری یافتم

رخش‌ شاهنشه ز وجد و شوق هردم شیهه ‌زن

کز نژاد شاه نیکو شهسواری یافتم

عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را

کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را

بر فراز تخت شاهنشه مکان دارد همی

مهر را ماند که جا بر آسمان دارد همی

از نشاط آن که شه بنشست بر بالای آن

بس که بالد تخت گویی تخت جان دارد همی

تهنیت گویند از بس شاه را از هرکران

خاک و خشت ملک ری گو‌یی زبان دارد همی

بس که می رقصد زمین از خوشدلی در زیر پای

جمله اجزای زمین گویی روان دارد همی

شاه عمر جاودانست از برای شخص ملک

ملک از آن نازد که عمر جاودان دارد همی

کودک مهد ار ولیعهد شهنشه شد چه باک

بخت شه طفلست و فرمان بر جهان دارد همی

بچهٔ شیرست پنداری ملک محمود از آنک

شیرخوارست و دل شیر ژیان دارد همی

در کمانهٔ مهد هر ساعت کند انگشت خویش‌

بس که عزم بازی تیر و کمان دارد همی

ابر و مژگان خود را دست مالد هر زمان

بس که در دل شوق‌ شمشیر و سنان دارد همی

عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را

کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را

شاه ما را بخت سعد و اختر مسعود باد

اختر مسعود او را فرّ نامعدو‌د باد

آ‌رزوهایی که هریک هست افزون از دو کون

بر زبان ناورده پیشش حاضر و موجود باد

از وجودش‌ جان بود خرسند و از جودش‌ جهان

یک جهان جان خاک راه این وجود و جود باد

بر در معبود چون شاهان به طاعت صف ‌کشند

سر صف شاهان عادل در بر معبود باد

چون همه‌ ‌قصدش‌ به ‌سوی حرمت‌ دینست و بس

حفظ یزدان قاصد و جان و تنش مقصود باد

هرزمان کارد ملک محمود برتختش سجود

جان یک عالم فدای ساجد و مسجود باد

زین همه مولود و والد کز نتاج آدمند

آن نکوتر والد و این بهترین مولود باد

چون بود روز ولادت با ولیعهدی یکی

مر ملک محمود را کش ملک نامحدود باد

از پی تاریخ سال هردو قاآنی نگاشت

ناصرالدین را نشاط جسم و جان محمود باد

عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را

کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:11 PM

 

‌غُرّهٔ شوال شد طرّهٔ دلدار کو

تهنیت عید را ساغر سرشار کو

آن می باقی چه شد آن بت ساقی چه شد

رطل عراقی چه شد خانهٔ خمّار کو

بادهٔ صهبا کجاست سادهٔ زیبا کجاست

آن بط و مینا کجاست آن بت و زنّار کو

معنی طامات چیست زهد و کرامات چیست

این همه اثبات چیست آن همه انکار کو

عهدِ خَلَق شد بعید بهر شگون را بعید

ز آیت بخت سعید مدح جهاندار کو

ماه منوچهر چهر شاه فریدون نژاد

خسرو پاکیزه مهرداور با عدل و داد

ساقیکا می بیار مطربکا نی بزن

هی تو دمادم بده هی تو پیاپی بزن

ساغر می می‌بنوش نالهٔ نی می‌نیوش

چند نشینی خموش هی بخور و هی بزن

دور زمستان رسید عهد شبستان رسید

نوبت مستان رسید می بخور و نی بزن

فصل دی است ای نگار بادهٔ گلگون بیار

یک تنه چون نوبهار بر سپه دی بزن

حضرت دارا بجو مدحت دارا بگو

طعنه هم از بخت او بر جم و بر کیّ بزن

فصل ادب اصل جود صدر هدی روی دین

خازن گنج وجود خواجهٔ چرخ برین

ای صنم سرخ لب روزه ترا زرد کرد

جفت بدی با طرب روزه ترا فرد کرد

بود دلت‌‌ گرم عیش روزه برانگیخت جیش

گرم در آمد به طیش عیش ترا سرد کرد

روزه به‌ صد توش و تاب کرد به‌‌ گیتی شتاب

یک تنه چون آفتاب با همه ناورد کرد

از تن جانها به درد روزه برانگیخت گرد

آنچه به نامرد و مرد می‌نتوان کرد کرد

خیز و به‌ شادی‌‌ گرای مدحت‌ خسرو سرای

مدحت او را خدای داروی هر درد کرد

آنکه به هنگام رزم سخره کند پیل را

دست جوادش‌ به بزم طعنه زند نیل را

آنکه بود روزگار ریزه‌خور خوان او

هرکه به جز کردگار شاکر احسان او

بحر ز جودش نمی دهر ز عمرش دمی

وز دل و جان عالمی تابع فرمان او

ساحت کویش‌ حرم خلق نکویش ارم

خازن گنج کرم دست دُر افشان او

تیغ وی اندر وغا هست یکی اژدها

خفته مرگ فجا در بن دندان او

هوش هژبران برم زهرهٔ شیران درم

جون به زبان آورم وقعهٔ گرگان او

چون به وغا داد دست لشکر منصور را

پای تهور شکست دشمن مقهور را

ای ملک مُلک‌ بخش ملک تو معمور باد

در غمرات خطر خصم تو مغمور باد

تا که چمد مهر و ماه تا گذرد سال و ماه

در ره دین اله سعی تو مشکور باد

هرکه ز مهرت بعید جانش مبادا سعید

وز المش صبح عید چون شب دیجور باد

نیک بود حال تو سعد بود فال تو

وز تو و اقبال تو چشم بدان دور باد

مکنت تو پایدار دولت تو برقرار

وز کرم کردگار سعی تو موفور باد

تاکه چمد آسمان ملک به کام تو باد

ملک زمین و زمان جمله به نام تو باد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:11 PM

ای کرده سیه چشم تو تاراج دل و جان

از فتنهٔ ترک تو جهانی شده ویران

کی با تن سهراب کند خنجر رستم

کاری که کند با دلم آن خنجر مژگان

آشفته مکن چون دل من کار جهانی

بر باد مده یعنی آن زلف پریشان

از گوی زنخدانت و چوگان سر زلف

آسیمه سرم دایم چون گوی ز چوگان

از گریهٔ من نرم نگردد دل سختت

هرگز نکند باران تاثیر به سندان

چون نقطه و چون موی شد از غم تن و جانم

در فهم میان و دهنت ای بت خندان

بر وهم میان تو نهادستی تهمت

بر هیچ دهان تو ببستستی بهتان

بر و هم کسی هیچ ندیدم که کمر بست

وز هیچ بیفشانده کسی گوهر غلطان

سروی تو و غیر از تو از آن چهرهٔ رنگین

بر سرو ندیدم که کسی بست گلستان

زلف تو کمندست و دو صد یوسف دل را

آویخته دارد ز بر چاه زنخدان

بر یاد لب لعل تو ای گفت تو لؤلؤ

تا کی همی از جزع فرو ریزم مرجان

در خوبی تو نقصان یک موی نبینم

اینست که با مهر کست روی نبینم

بی‌ روی تو در شام فراق ای بت ارمن

آهم ز فلک بگذرد و اشک ز دامن

پیش نظرم نقش جمال تو مصور

هرجا نگرم بام و در و خانه و برزن

ای فتنهٔ عالم چه بلایی تو که شهری

گشت از تو ندیم ندم و همدم شیون

از جوشن جان درگذرد تیر نگاهت

هرگه به رخ آرایی آن زلف چو جوشن

از دوستیت آنچه به من آمده هرگز

نامد به فرامرز یل ازکینهٔ بهمن

پیدا ز عذار تو بود لاله به خروار

پنهان ز بازار تو بود نقره به خرمن

از لالهٔ تو رفته مرا خاری در پا

از نقرهٔ تو مانده مرا باری بر تن

زین بار مرا کاسته چون که تن چون کوه

زان خار مرا آمده دل روزن روزن

باریک‌تر از رشتهٔ سوزن بود آن لب

سودای توام پیشه بود عشق توام فن

با اینهمه‌ام دیدن روی تو پری‌شان

با اینهمه‌ام جستن وصل تو پریون

چون می‌نگرم بستن با دست به چنبر

چون می‌شمرم سودن آبست به هاون

هیهات که از وصل تو من طرف نبندم

از دیده به رخ گر همه شنگرف ببندم

ای زلف تو پر حلقه‌تر از جوشن داود

ای روی تو تابنده‌تر از آتش نمرود

با جام و قدح زین‌ سپسم عمر شود صرف

بگزیدم چون مشرب آن لعل می‌آلود

ای سیمبر از جای فزا خیز و فروریز

در ساغر زرین یکی آن آتش بی‌دود

پیش آر می و جام به رغم غم دیرین

بی‌داروی می درد مرا نبود بهبود

ز آن می که از آن هر دل غمگین شد خرم

زآن می که از آن خاط‌ر پژمان شد خشنود

می سیرت و هنجار حکیمست و تو دانی

بیهوده حکیم این همه اصرار نفرمود

با دختر زر تا نبود کس را سودا

هیهات که برگیرد ازکار جهان سود

ز آن باده که تابنده‌تر از چهر ایازست

درده که شود عاقبت کارم محمود

مقصود من از باده تویی بو که به مستی

آورد توان بوسه زنم بر رخ مقصود

از بوسه تو با من ز چه‌رو بخل بورزی

از اشک چون من با تو نورزم بمگر جود

بردی به فسون دل زکف عشق‌پرستان

دستان تو ای بس که بگویند به دستان

ای تنگتر از سینهٔ عشاق دهانت

باریکتر از فکر خردمند میانت

همسنگ قلل شد غمم از فکر سرینت

همراز عدم شد تنم از عشق دهانت

صد خار جفا در دلم از حسرت بشکست

آن باغ که شد تعبیه بر سرو روانت

قد تو بود تیر و کمان ‌آسا ابروت

من جفته قد از حسرت آن تیر و کمانت

بگرفته سنان ترک نگاه تو مژگان

می بگذرد از جوشن جان نوک سنانت

با آنکه خورد خون جهان خاتم لعلت

در زیر نگین آمده ملک دو جهانت

دیگر به پشیزی نخرم سرو چمن را

گردد سوی ما مایل اگر سرو چمانت

حسنی نه که آن را تو دل آزار نداری

صد حیف که پروای دل‌ زار نداری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:11 PM

بالای تو سروست نه یک باغ نهالست

ابروی تو طاقست نه یک جفت هلالست

زلف تو شبست آن نه شبستان فراقست

روی تو گلست آن نه گلستان وصالست

یک زوج غزالست دو چشم تو نه حاشا

یک زوج کدامست که یک فوج غزالست

آن خلعت دیباست نه بل طلعت زیباست

آن دام خیالست نه بل دانهٔ خالست

مویست میان تو نه مو محض گمانست

هیچست دهان تو بلی صرف خیالست

گلگونه نخواهد رخ گلگون تو زنهار

گلگونه روا نیست برآن گونه که آلست

رخسار تو تشنه است به دل بردن ما نه

دلهاست بر او تشنه که او آب زلالست

حسن تو به سرحد کمالست نه حاشا

گامی دو سه بالا ترگ از حد کمالست

سرخط جداییست خط سبز تو زنهار

سرخط خداییست که این حد جمالست

گویی که‌ خوری باده بلی این چه حدیثست

پرسی که دهم بوسه نعم این چه سوالست

تا روی تو پیرامن موی تو ندیدم

اقرار نکردم که ملک را پر و بالست

غمگین مشو ار وصف جمال تو نکردم

کز وصف تو میر جهان ناطقه لالست

میری که بود حافظ زندان سکندر

وز حکم مَلک مُلک سلیمانش مسخر

روی تو بهارست نگارا نه بهشتست

همشیرهٔ حورست نه فرزند فرشته است

در طینت تو کرده خدا دل عوض گل

وانگه به دل آب به مهتاب سرشته اس

زلف تو عبیرست نه عودست نه دودست

جعد تو کمندست نه‌بندست نه‌رشته است

روی تو رسیدست به سرحد نکویی

نی نی که‌از آن‌حد قدمی چندگذشته است

بیناست خرد لیکن در عشق توکورست

زیباست بهشت اما با حس‌ تو زشتست

زلفین توگر تیره نماید عجبی نیست

کز تابش‌ خورشید جمال تو برشته است

باید که ز خط حسن تو بیرون ننهد پای

من‌ خوانده‌ام آن‌ خط که به ‌روی تو نوشته است

در عهد تو خورشید کس از سایه نداند

کاو نیز شب و روز به ‌دنبال تو گشته است

در بزم تو ره ‌نیست ز بس خسته که بستست

در کوی تو جانیست ز بس کشته که پشته است

گویی که خدا چون دل بدخواه خداوند

در طینت تو تخم وفا هیچ نکشته است

آن کس که به دل مهر خداوند ندارد

بالله که علاجی به جز از بند ندارد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:10 PM

برشد سپیده‌دم چو ازین دشت لاجورد

مانندگردباد یکی طشت گردگرد

مانند عنکبوتی زرّین که بر تند

برگنبدی بنفش همه تارهای زرد

یا نقشبندی از زر محلول برکشد

جنبنده خار پشتی بر لوح لاجورد

برجستم و دوگانه کردم یگانه را

با آنکه جفت نیست سزاوار ذات فرد

می ‌خواستم ز ساقی زد بانگ کای حکیم

در روز آفتاب ننوشد شراب مرد

گفتم تو آفتابی و هرجا تو با منی

روزست پس نباید اصلاً شراب خورد

گفتا گلی بباید و ابری به روز می

گفنم سرشک بنده سحاب و رخ تو ورد

خندید نرم نرمک و گفتا به زیر لب

کاین رند پارسی را نتوان مجاب کرد

القصه‌همچو لعل خودا-‌ن طفل خردسال

آورد لاله رنگ میی پیر و سالخورد

بنشست و داد و خوردم و بهرکنار و بوس

با آن صنم فتادم درکشتی و نبرد

من می‌ربودم از لب او بوسهای گرم

او می کشید در رخ من آههای سرد

میر‌‌فت و همچو مینا مستانه می‌‌گریست

چون جام باده با دل یرخون ز روی درد

کای عضو عضو پیکرت از فرق تا قدم

بگشوده چشم شهوت چون کعبتین نرد

تاکی هوای عشرت مدح ملک سرای

پیری بساط صحبت اطفال در نورد

برخیز و مدحتی به سزا گوی شاه را

تا آوری به وجد و طرب مهر و ماه را

تاکی غم بهار و غم دی خوریم ما

یک چند جای غم به اگر می خوریم ما

نز تخمهٔ بهار و نه از دودهٔ دییم

از چه غم بهار و غم دی خوریم ما

دانیم رفته ناید وز سادگی هنوز

هرچیز می‌رود غمش از پی خوریم ما

در پای خم بیا بنشانیم گلرخی

کاو هی پیاله پر کند و هی خوریم ما

بوسیم پستهٔ لب و بادام چشم او

تا نقل و می زچشم و لب وی خوریم ما

رنجیده شیخ ازینکه نهان باده می‌خوریم

رنجش چرا به بانگ دف و نی خوریم ما

گویند عمر طی شود از می حذر کنید

از وجد آنکه عمر شود طی خوریم ما

می چونکه یادگار جم وکی بود بیار

جامی که تا به یاد جم و کی خوریم ما

درکام بر نفس ره آمد شدن نماند

از بس که جام باده پیاپی خوریم ما

ساغر هنوز بر لب ما هم ز شوق می

گوییم لحظه لحظه که می کی خوریم ما

زاینده رود آبش اگر می‌شود کمست

یک روز اگر صبوحی در جی خوریم ما

ما را خیال خدمت شه مست می کند

نه این دو من شراب که در ری خوریم ما

شاه جهان محمد شه آسمان جود

اکسیر عقل جوهر دانش جهان جود

ای زلف سنبلی تو که برگل شکفته‌ای

یا اژدری سیاه که برگنج خفته‌ای

بر شاخ گل بنفشه ندیدم که بشکفد

اینک بنفشه‌ای تو که بر گل شکفته‌ای

بر نار تفته دستهٔ سنبل کسی نکشت

یک دسته سنبلی تو که برنار تفته‌ای

بر نار کفته حقهٔ عنبر کسی نبست

یک حقه عنبری تو که بر نار کفته‌ای

دیدم ز دور در رخ تو آتشین دو شب

پنداشتم که جنگل آتش گرفته‌ای

بازی و پرده بر رخ خورشید بسته‌ای

زاغی و شاهباز به شهپر نهفته‌ای

نمرودی ازجفا نه که ریحان خط گواست

بر اینکه تو خلیلی و در نار رفته‌ای

چون دود و چون شبه سیهی و دل مرا

چون نار تفته‌ای و چو الماس سفته‌ای

چیزی ندانمت به جز از سایه بر زمین

از بهر آنکه کاسف ماه دو هفته‌ای

پر فرشته‌ای ز چه آلوده‌ای به گرد

مانا که خاک راه شهنشاه رُفته‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:10 PM

ای زلف نگار من از بس که پریشانی

سرتا به قدم مانا سامان مرا مانی

چون زنگیکی عریان زانو به زنخ برده

در تابش مهر اندر بنشسته و عریانی

هندو چو سپارد جان در آذرش اندازند

تو به‌آتش‌سوزان‌در چون‌هندوی بیجانی

افعی‌زده را مانی از بس که به‌خود پیچی

با آنکه تو خود از شکل ‌چون افعی پیچانی

افعی به بهار اندر از خاک برآرد سر

زآن چهر بهار آیین زین روی گرایانی

بسیار به شب کژدم از لانه برون آید

تو کژدمی و پیوست در روز نمایانی

آن چهره بدین خوبی ‌آشوب جهانستی

گویند بهشتی‌هست گر هست همانستی

زی کوی مغان ما راگاهی دو سه می‌باید

وز چنگ مغان ما را جامی دوسه می‌باید

دیوانه و ژولیده آشفته و شوریده

مشتاق نکویان را نامی دو سه می‌باید

زهاد ریایی را انکار بود از می

بر گردن این خامان خامی دو سه می‌باید

چشم بد بدخواهان از هرطرفی بازست

بر چهر نگار از نیل لامی دو سه می‌باید

در جان و دل و دیده جاکرده خیال دوست

آن طایر قدسی را با می دو سه می‌باید

از تاک به خم و زخم در شیشه از آن در جام

دوشیزهٔ صهبا را مامی دو سه می‌باید

زلف و خط و‌گیسو را زیب رخ جانان بین

وان صبح همایون را شامی دو سه می‌باید

خواهی شودت ای دل کام دو جهان حاصل

زی بارگه خسروگامی دو سه می‌باید

شاهی که بر او ختمست آیات جهانداری

و آمد به صفت رایش مرآت جهانداری

من بندهٔ خاقانم از دهر نیندیشم

تریاق به کف دارم از زهر نیندیشم

گر چرخ زند ناچخ ور دهرکشد خنجر

از چرخ نپرهیزم وز دهر نیندیشم

دوشیزهٔ صهبا را من عقد بخواهم بست

مهرش همه گر جانست از مهر نیندیشم

گر تیغ کشد خورشید ور قهرکند بهرام

زان تیغ نتابم رو زان قهر نیندیشم

شهری به‌خلاف من گر تبغ کشدچون بید

با حرز ولای آن زان شهر نیندیشم

چون نی ز فلک باکم بادیست کرهٔ خاکم

در بحر زنم غوطه از نهر نیندیشم

شاهی که ولای او داروی غمانستی

دست گهر انگیزش آشوب عمانستی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4983856
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث