به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

باز برآمد به کوه رایت ابر بهار

سیل فرو ریخت سنگ از زبر کوهسار

باز به جوش آمدند مرغان از هر کنار

فاخته و بوالملیح‌ صلصل و کبک و هزار

طوطی و طاووس و بط سیره و سرخاب و سار

هست بنفشه مگر قاصد اردیبهشت

کز همه گلها دمد بیشتر از طرف‌ کشت

وز نفسش جویبار گشته چو باغ بهشت

گویی با غالیه بر رخش ایزد نوشت

کای گل مشکین نفس مژده بر از نوبهار

دیدهٔ نرگس به باغ باز پر از خواب شد

طرهٔ سنبل به راغ باز پر از تاب شد

آب فسرده چو سیم باز چو سیماب شد

باد بهاری بجست زهرهٔ وی آب شد

نیم‌شبان بی‌خبر کرد ز بستان فرار

غبغب این می‌مکد عارض آن می‌مزد

نرمک نرمک نسیم زیر گلان می‌خزد

گه به چمن می‌چمد گه به سمن می‌وزد

گیسوی این می کشد گردن آن می گزد

گاه به شاخ درخت گه به لب جویبار

لاله درآمد به باغ با رخ افروخته

بهرش خیاط طبع سرخ قبا دوخته

سرخ‌قبایش به‌بر یک‌دو سه‌جا سوخته

باکه ز دلدادگان عاشقی آموخته

کش شده دل غرق خون‌ گشته جگر داغدار

طفل چو زاید ز مام گریه کند زودسر

بهر تقاضای شیر وز پی قوت جگر

وز پس‌ گریه کند خنده به چندی دگر

طفل شکوفه چرا خندد زان پیشتر

کز پی تحصیل شیر گریه کند طفل‌وار

باغ چو از ایزدی جامه مُخلّع شود

ظاهر از انواع گل شکل مضلع شود

یکی مخمس شود یکی مربع شود

یکی مسدس شود یکی مسبع شود

الحق بس نادر است هندسهٔ کردگار

بر سر سیمینه طشت طاسک زر بر نهاد

نرگسک آن طشت سیم باز به سر برنهاد

بر پر زرین او ژاله گهر بر نهاد

در وسط طاس زر زرین پر بر نهاد

تا شود آن زرّ خشک از گهرش آبدار

چون ز تن‌ سرخ بید ‌گشت عیان سرخ باد

از فزعش ارغوان در خفقان اوفتاد

نامیه همچون طبیب دست به نبضش نهاد

پس بن‌ بازوش بست ز اکحل او خون‌ گشاد

ساعد او چندجا ماند ز خون یادگار

کنیزکی چینی است به باغ در نسترن

سپید و نغز و لطیف چو خواهرش یاسمن

ستارگانند خرد بهم شده مقترن

و یا گسسته ز مهر سپهر عقد پرن

نموده در نیم‌شب به فرق نسرین نثار

د‌ایرهٔ سرخ گل گشته مضرّس‌ چراست

بر تنش این ایزدی جامهٔ اطلس چراست

دیبه او بی‌نورد این همه املس چراست

بوته صفت در میانش‌ زرّ مکلّس چراست

بهر چه تکلیس کرد این همه زرّ عیار

بلبلکان زوج زوج زیر و بم انگیخته

صلصلکان فوج فوج خوش بهم آمیخته

پشت به غم داده خلق در نغم آویخته

تیغ تعنت قهر یر الم آهیخته

خورده بهم جام می با دف و طنبور و تار

بلبل بر شاخ گل نغمه سراید همی

نغمه‌اش از لوح دل زنگ زداید همی

شاهد گلزار را خوش بستاید همی

نی غلطم کاو چو من مدح نماید همی

برگل تاج کرم میوهٔ شاخ فخار

فاخر فخری لقب مفخر اولاد جم

علیقلی میرزا زادهٔ شاه عجم

کلیم‌ کافی کلام کریم وافی کرم

به بزم میر اجل به رزم شیر اجم

به غرّه افراسیاب به حمله اسفندیار

چون ز طبیعی سخن یا ز الهی کند

آنکه به ملک هنر دعوی شاهی کند

چون ز اوامر حدیث یا ز نواهی کند

حلّ مسائل همه نیک کماهی کند

رمز اصول و فروع شرح دهد آشکار

جداول زیجها نگاشته در نظر

شکل مجسطی تمام کشیده اندر بصر

زاویه و جیب و ظلّ جمله بداند ز بر

نسبت قطر و محیط صورت قوس و وتر

وین همه با علم او یکیست از صدهزار

بوالفرج و بوالعلا بوالحسن‌ و نفطویه

اصمعی‌ و واقدی مازنی‌ و سیبویه

ازهری و یافعی، جاحظ و بن خالویه

کل یثنی علیه کل یاوی الیه

کای تو به علم و ادب ما را آموزگار

که‌ چند هستش دیار که چیستش ‌‌طول و عرض

به علم جغرافیا یعنی در وصف ارض

هم از نظام دول ز لشکر و باج و قرض

هم از رسوم ملل هم از تکالیف فرض

چندان داندکه وهم می نتواند شمار

بی‌مدد دوربین دیده درنگ و شتاب

یازده سیاره را گرد کرهٔ آفتاب

قلی‌ و قسنی‌ ازو نکته بَر و نکته‌یاب

دورهٔ اقمار را نیک بداند حساب

نیوتن و کپلرش‌ حق شمر و حق گزار

مسائل فلسفی ز بر بداند همی

مطالب صرف و نحو ز بر بخواند همی

شدن به چرخ برین‌ می‌بتواند همی

ز علمهای غریب سخن براند همی

به رای سیّاره سیر به فکر گردون سپار

ار ز علا قدر تو به چرخ پهلو زده

طعنه ز خلق جمیل به باغ مینو زده

پیر خرد پیش تو چو طفل زانو زده

گاه غضب با پلنگ پنجه به نیرو زده

لیک به هنگام حلم گشته ز موری فکار

در صف ناورد تو بیژن و گودرز چیست

دیو و تهمتن کدام طوس و فرامرز چیست

جنبش بال پشه پیش زمین لرز چیست

کشور بخشی و گنج باغ چه و مرز چیست

گنج دهی بیشمر سیم دهی بیشمار

به‌ جود صد حاتمی به حلم صد احنفی‌

به ‌فضل‌ صد جعفری به‌ علم‌ صد آصفی

جلیل چون آدمی جمیل چون یوسفی

در صف شهزادگان تو ز هنر سر صفی

چون به قطار ایستند پیش ملک روز بار

عقلی در زیرکی خلدی در ایمنی

دهری در کین‌کشی چرخی در دشمنی

خاکی در احتمال آبی در روشنی

بادی در سرکشی ناری در توسنی

نیلی در وقت جود پیلی در کارزار

اهل زمین فوج فوج خلق زمان خیل خیل

سیم ستانند و زر از کف تو کیل کیل

گوهر گیرند و لعل روز و شبان ذیل ذیل

گاه سخا کوه کوه وقت عطا سیل سیل

لعل دهی گنج گنج سیم دهی بار بار

خندهٔ تو گاه خشم خندهٔ شیر نرست

هرکه نگرید از آن خنده ز شیراشیرست

قافیه گو جعل باش جعل ز من درخورست

حشمت من در سخن صد ره از آن برترست

کز پی یک طیبتم خصم کند گیر و دار

ملک نژادا چو من جهان نزاید همی

پس از من ای بس حکیم که می‌بیاید همی

به مرگ من پشت دست ز غم بخاید همی

دو دست خویش از اسف بهم بساید همی

که کاش قاآنیا بدی در این روزگار

تا که زمین روز و شب‌‌ گردد بر گرد شمس

تا که بتازی زبان روز گذشته است امس

تا که حواس است‌ عشر ظاهر از آن‌ عشر خمس

سامعه و باصره ناطقه و شمّ و لمس

ناصر جان تو باد باطن هشت و چهار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:06 PM

جهان فرتوت باز جوانی از سرگرفت

به سر ز یاقوت سرخ شقایق افسر گرفت

چو تیره زای سحاب بر آسمان پرگرفت

ز چرخ اختر ربود ز نجم زیور گرفت

که تاکند جمله را به فرق نسرین نثار

به بوستان سرخ گل چرا همی لب گزد

نهان شود زیر برگ چو باد بر وی وزد

چو دخت دوشیزه‌ای که زیر چادر خزد

ز خوف نامحرمی که خواهدش لب مزد

کناره گیرد همی ز بیم بوس و کنار

صبا رخ ارغوان به شوخی از بس مکد

چو دانهای عقیق ز عارضش خون چکد

وزان ستم سرخ گل ز خشم چندان ژکد

که پوست در پیکرش چو نار می‌بترکد

بخوشدش خون دل چو دانهای انار

طبق ط‌بق سیم و زر به فرق عبهر چراست

به سیمگون بنجه‌اش پیالهٔ زر چراست

به جام سیمابیش شراب اصفر چراست

شرابش آمیخته به مشک و عنبر چراست

نخورده می بهر چیست به چشمکانش خمار

نشسته لاله خموش چو شاهدی پر دلال

ز بس که خوردست می به طرف باغ و تلال

رخانش گشتست آل زبانش گشتست لال

به چهر گلنارگون نهاده از مشک خال

چو عاشقی کش بود جگر ز غم داغدار

سمن به باغ اندرون چو بر فلک مشتریست

چنان بود تابناک که زهره‌اش مشتریست

چو برگشاید دهن به شکل انگشتریست

بهار صنعت نما چو تاجر ششتریست

که دیبهٔ رنگ رنگ فکنده بر جویبار

شکوفه طفلیست خرد تنش به نرمی حریر

رخش‌ به رنگ سهیل لبش به بوی عبیر

ندانم از رنج دهر به کودکی گشته پیر

و یا دوید از دلش به عارضش رنگ شیر

چنانکه رنگ شراب به صورت باده‌خوار

هلا بیابان عمر چرا به غم طی کنیم

میی گران‌سنگ ده که اسب غم پی کنیم

بیا غمان را علاج به ناله نی کنیم

چو لاله برطرف باغ پیاله پر می کنیم

میی که از رنگ آن رخان شود لاله‌زار

ز اصل صلصال خویش به پای او ریخت خاک

از آن میی کادمش نشاند در خلد تاک

به سالیان تافتند بر او سهیل و سماک

به ریشه‌اش آب داد ز جوهر جان پاک

که تا سهیل و سماک به عاقبت داد بار

ز صنع پروردگار چو در مدور همه

ز قدرت کردگار چو خور منور همه

چو شعر من آبدار چوگل معطر همه

چو دل گهرهای چند نهفته در بر همه

چو قلب شهزاده‌شان دل از برون آشکار

علیقلی میرزا امیر شهزادگان

یمین فرماندهان امین آزادگان

مجیر دلخستگان مغیث افتادگان

دلیر شمشیرزن چوگیو کشوادگان

به بزم کاووس کی به رزم اسفندیار

سحاب جود و سخا محیط علم و عمل

سپهر مجد و بها غیاث ملک و ملل

جهان عز و علا پناه دین و دول

مدار خوف و رجا شفیع جرم و زلل

به دشمنان تندخو به دوستان بردبار

چو رخ نماید قمر چوکف‌‌شاید سحاب

چو کینه توزد سپهر چو دیو سوزد شهاب

چو وقعه جوید هژبر چو حمله آرد عقاب

به حلم وافر نصیب به علم کامل نصاب

محامدش بی‌شمر محاسنش بی‌شمار

زهی ملکزاده‌ای که زیب دنیا تویی

بهشت اجلال را درخت طوبی تویی

سپهر اقبال را سهیل و شعری تویی

زمانه را از نخست مهین تمنی تویی

رسیده از هستیت به کام خود روزگار

به وقعه ضیغم کُشی به‌ پهنه پیل افکنی

به قوت اژدردری به حمله شیر اوژنی

به بزم دریا دلی به رزم رویین تنی

زمانهٔ قاهری ستارهٔ رو‌شنی

سپهری از برتری جهانی از اقتدار

نگردی از جود سیر بدین سخا ابر نیست

نترسی از اژدها بدین ‌جگر ببر نیست

به قدر یک ذره‌ات گه سخا صبر نیست

اگرچه بر تو زکس به هیچ رو جبر نیست

ولی به هنگام جود نبینمت اختیار

چو در مدیحت مرا زبان گفتار نیست

بجز دعایت مرا ازین سپس‌ کار نیست

بلی شدن بر سپهر پلنگ را یار نیست

پلنگ راگو مپوی سپهرکهسار نیست

سپهر را فرقهاست به رفعت از کوهسار

هماره تا خور ز حوت چمد به برج بره

همیشه تا آسمان بود به شکل کره

هماره تا خط راست نمی‌شود دایره

به جان خصم تو باد زنار غم نایره

به بند انده اسیر به دام محنت شکار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:05 PM

مگر باز بر فروخت گل از هر کنار نار

که هردم ز سوز دل بگرید هزار زار

نسیمی که در چمن شدی رهسپار پار

هم امسال یافتست بر جویبار بار

که گویدش تهنیت بهر شاخسار سار

ز فراشی صبا ره باغ رفته بین

چو روی سمنبران سمن‌ها شکفته بین

گل نو شکفته را مه نوگرفته بین

پس از هفتهٔ دگرش چو ماهی دو هفته بین

که جرمش پس از خسوف شود یکسر آشکار

چو پیچنده اژدریست گریان زکوه سیل

ز بالا سوی نشیب دو صد میل کرده میل

به ظاره‌اش ز شهر دوان خلق خیل خیل

زبان پر ز های و هوی روان پر ز وای و ویل

که این مارگرزه چیست که آید زکوهسار

چو رعد از میان ابر دمادم بغردا

دل و زهرهٔ هزبر ز سهمش بدردا

به شمشیر صاعقه رگ که ببرّدا

سپس چون شراره خون از آن رگ بپردا

مگر خون آن رگست که خوانیش لاله‌زار

به طفل شکوفه بین که بر نامده ز شخ

دمد مویش از عذار به رنگ سپید نخ

چو پیران به کودکی سپیدش‌ شود ز نخ

وز آن موی همچو برف دلش بفسرد چو یخ

که زودش سپیدکرد سپهر سیاهکار

ز مه طلعتان شوخ ز‌ گلچهرگان شنگ

ز هرسو به طرف دشت گروهی زده کرنگ

به سر شور نای و به دل شور جام و چنگ

نه در فکر اسم و رسم نه در بند نام و ننگ

شگفتا که نادر است همه صنع کردگار

کنون از شکوفه‌ام شک افتاده در ضمیر

که گر شیرخواره‌است به صورت چراست پیر

و گر شیرخواره نیست چو طفلان شیرگیر

دمادم چرا خورد ز پستان ابر شیر

همه ‌مست و می پرست ‌همه ‌رند و باده‌خوار

بده باده کز بهار جهان گلستان شده

گلستان ز سرخ گل همه ملستان شده

یکی بین به شاخ سرو که صلصلستان شده

نه صلصلستان شده که غلغلستان شده

ز بس بانگ رعد و برق که پیچد به شاخسار

چو آبستنان کند همی ابر نالها

که تا خرد بچگان بزاید ز ژالها

پس آن ژالها چکد برآن سرخ لالها

چو در دانهای خرد بلعلعین پیالها

و یا قطره‌های خون به گلگون رخ نگار

الا یا پریوشا الا یا سمنبرا

سمن سرزد از چمن چه خسبی به بسترا

به نظارهٔ بهار برون آ ز منظرا

همه راغ مشکبوست ز مشکو درآ درا

بشو چهر و شانه کن سر زلف مشکبار

شبستان چه می کنی به بستان خرام کن

به گل تهنیت فرست به گلبن سلام کن

به گل از زبان مل پس آنگه پیام کن

که زخم فراق را به وصل التیام کن

که چون عارضت شده دلم خون ز انتظار

همیدون من و ترا فزونتر شدست داغ

من اینجا اسیر خم تو آنجا مقیم باغ

مگر بهر چاره را کنی حیله‌ای چو زاغ

که مستان شهر را به هر جا کنی سراغ

پس‌ وصل من بری مرآن حیله را به کار

ببوی از ره مشام به رنگ از ره بصر

به مغز و دماغشان چو دانش کنی مقر

که منهم ز کامشان دوم زود در جگر

و ز آنجا دوان دوان درآیم به مغز سر

در آنجا بگیرمت چو جان تنگ درکنار

الا ای که قوت تو شب و روز هست می

گل آمد به شاخ هان چه خسبی به کاخ هی

به سالوس و زرق و مکر مکن عمر خویش‌ طی

بزن جام یک ‌منی به آواز چنگ و نی

دو رخ کن دو گلستان دو عارض دو نو بهار

پس آنگه نظاره کن ز اعجاز ذوالمنن

پر از چشم شرزه شیر ز لاله همه دمن

پر از گوش زنده پیل ز زنبق همه چمن

هم از سرخ رنگ آن دمن تالی یمن

هم از نغز بوی این‌ چمن تالی تتار

هلا ابر فرودین شب و روز دمبدم

بنشکیبد از عطا نیاساید از کرم

ببارد همی گهر بپاشد همی درم

چنان چون به‌ صبح عید ملک‌زادهٔ عجم

مه برج احتشام در درج افتخار

فلک فر علیقلی که گیتی به کام اوست

خداوند اختران کهین‌تر غلام اوست

بهر نامه نامها همه زیر نام اوست

زمین شرق تا به غرب پر از احتشام اوست

جهانیست با ثبات سپهریست با وقار

بکین‌توزی آسمان بدیو افکنی شهاب

برخشندگی سهیل ببخشندگی سحاب

گه حزم با درنگ گه عزم با شتاب

کرم هاش بی‌شمر هنرهاش بی‌حساب

چو ادوار آسمان چو اطوار روزگار

بر حکم نافذش اگر چرخ دم زند

سرانجام دست‌ غم بسر از ندم زند

همان پیک و هم کیست که با او قدم زند

نزیبد حدوث را که لاف از قدم زند

ندارد ستور لنگ دو اسب راهوار

چه صدیق متقی چه زندیق متهم

چه خوانندهٔ صمد چه خواهندهٔ صنم

بهر یک کند عطا بهر یک دهد درم

بلی نور آفتاب به هنگام صبحدم

بتابد به ‌برگ گل چنان چون به نوک خار

ز سر تا قدم چو عقل کمال مجردست

جمال مجسمست جلال مجردست

عطای مصورست نوال مجردست

چو تسنیم و سلسبیل زلال مجردست

بدانگه که سرکند سخنهای آبدار

به‌ هر علم و هر هنر به هر فن و هر مقال

کند طی هر سخن کند حل هر سوال

گرفته‌ست و یافته به تایید ذوالجلال

ریاضی ازو رواج طبیعی ازو کمال

همان پایهٔ علوم ازو جسته انتشار

بیان بدیع او معانی چو سرکند

سخن گر مطولست چنان مختصرکند

که هرکس که بشنود تواند ز بر کند

همان حل مشکلات در اول نظرکند

اگر ده اگر صدست اگر پانصد ار هزار

به هر علم بی‌بدل به هر کار بی‌بدیل

بر دانشش عقول چو نزد علی عقیل

نه در زمرهٔ عدول توان جستنش عدیل

نه در فرقهٔ قبول تنی بوده زی قبیل

سخن‌سنج و پاک‌مغز گران‌سنگ و هوشیار

زهی ای به ملک فضل خداوند راستین

سپهرت بر آستان محیطت در آستین

امیران شه نشان به خاک تو ره‌نشین

مهانت به هر زمان ثناگو به هر زمین

به نزدست سما حقیر چو نزد هما حقار

تویی دستگیر خلق به هنگام پای لغز

تنت همچو جان پاک سراپا لطیف و نغز

همه جان خلق پوست همه پیکر تو مغز

حسد در دل عدوت چو چرک‌اندرورن چغز

به‌جوش‌ آردش همی دمادم ز خار خار

چو هنگام کارزار به چهر افکنی گره

چو گیسوی گلرخان بپوشی به تن زر

چو ابروی مهوشان کمان را کنی بزه

همی چرخ گویدت که احسنت باد وزه

ازین یال و بال و برز و زین فرّ و گیر و دار

بدانگه که از زمین همی خون بجوشدا

تن چرخ را غبار به اکسون بپوشدا

ز تفّ سنان و تیغ به یم نم بخوشدا

ستاره به زیرگرد دمادم بکوشدا

که بیرون برد بجهد تن خویش از غبار

زمین زیر پای اسب چو گردون بجنبدا

تکاور به میخ نعل زمین را بسنبدا

شخ و کوه را به سُم چو رنده برنددا

مخالف بگریدا موالف بخنددا

سنانها روان شکر اجلها امل شکار

چو ساز جدل کنند قوی بال و برزها

کتفها ورم کند ز آسیب گرزها

بیاماسد از هراس به پهلو سپرزها

چو اطراف مرزها چو اکناف کرزها

که برجسته و بلند نماید به کشتزار

تو چون با کمان و گرز برون آیی از کمین

مه نو درون چنگ زمانه به زیر زین

همی چون ستارگان عرق ریزی از جبین

به چرخ آفتاب و ماه نمایندت آفرین

که بخ بخ ازین دلیرکه هی هی ازین سوار

چو روز و شب جهان که‌‌گردند بیش وکم

کنی جیش خصم راکم و بیش دمبدم

دو را گاه یکی کنی بدان تیر راست چم

سه را گاه شش کنی بدان تیغ پشت خم

وزینسان برآوری از آن بیش وکم دمار

از آنجاکه هست رسم به جبر و مقابله

که گر جذر با عدد نماید معادله

عدد را کنند بخش بَرو بی‌ مساهله

چو تیر دوشاخ تو دو جذرند یکدله

ز هر هشت تیغ زن به‌هریک رسد چهار

الا تا بروی بحر نشاید کشید پل

الا تا به کتف باد نشاید نهاد غل

الا تا بهر بهار برآید ز خاک گل

الا تا درون خم شود خون تاک مل

مُلت باد در قدح گُلت باد درکنار

نشستن‌گهت مدام دلفروز قصر باد

کمالات بی‌شمر به ذات تو حصر باد

به هر کار ناصرت شهنشاه عصر باد

ز اقبال ناصری نصیب تو نصر باد

که جاوید در جهان بماناد روزگار

چو قاآنیت به بزم ثناگو هزار باد

گهرهای نظمشان همه آبدار باد

ز جودت به جیبشان گهرها نثار باد

چو تیغ تو جمله را گهر درکنار باد

بماناد نظمشان ز مدح تو یادگار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:05 PM

بنفشه رسته از زمین به طرف جویبارها

و یاگسسته حورعین ز زلف خویش تارها

ز سنگ اگر ندیده‌ای چسان جهد شرارها

به برگهای لاله بین میان لاله‌زارها

که چون شراره می‌جهد ز شنگ کوهسارها

ندانما ز کودکی شکوفه از چه پیر شد

نخورده‌ شیر عارضش چرا به رنگ شیر شد

گمان برم که همچو من بدام غم اسیر شد

ز پا فکنده دلبرش چه خوب دستگیر شد

بلی چنین برند دل ز عاشقان نگارها

درین بهار هرکسی هوای راغ داردا

به یاد باغ طلعتی خیال باغ داردا

به تیره شب ز جام می به کف چراغ داردا

همین دل منست و بس که درد و داغ داردا

جگر چو لاله پر ز خون ز عشق گلعذارها

بهار را چه می کنم چو شد ز بر بهار من

کناره کردم از جهان چو او شد ازکنار من

خوشا و خرم آن دمی که بود یار یار من

دو زلف مشکبار او به چشم اشکبار من

چو چشمه‌ای که اندر او شنا کنند مارها

غزال ‌مشک‌موی من ز من خطا چه دیده‌ای

که همچو آهوان چین از آن خطا رمیده یی

بنفشه‌بوی من چرا به حجره آرمیده‌ای

نشاط سینه برده‌ای بساط کینه چیده‌ای

بساز نقل آشتی بس است گیر و دارها

به صلح درکنارم آ، ز دشمنی کناره کن

دلت ره ار نمی‌دهد ز دوست استشاره کن

و یاچو سُبحه رشته‌ای ز زلف خویش‌ پاره کن

بر او ببند صدگره وزان پس استخاره کن

که سخت عاجز آمدم ز رنج انتظارها

نه دلبری که بر رخش به یاد او نظرکنم

نه محرمی که پیش او حدیث عشق سر کنم

نه همدمی که یک دمش ز حال خود خبر کنم

نه بادهٔ محبتی کزو دماغ تر کنم

نه طبع را فراغتی که تن دهم به کارها

کسی نپرسدم خبر که کیستم چکاره‌ام

نه مفتیم نه محتسب نه رند باده خواره‌ام

نه خادم مساجدم نه مؤْذن مناره‌ام

نه کدخدای جوشقان نه عامل زواره‌ام

نه مستشیر دولتم نه جزو مستشارها

بهشت را چه می کنم بتا بهشت من تویی

بهار و باغ من تویی ریاض و کشت من تویی

بکن هر آنچه می کنی که‌ سرنوشت من تویی

بدل نه غایبی ز من که در سرشت من تویی

نهفته در عروق من چو پودها به تارها

دمن ز خندهٔ لبت عقیق‌زا، یمن شود

یمن ز سبزهٔ خطت به خرمی چمن شود

چمن ز جلوهٔ رخت پر از گل و سمن شود

سمن چو بنگرد رخت به جان و دل شمن شود

از آنکه ننگرد چو تو نگاری از نگارها

به پیش شکرین لبت جه دم زند طبرزدا

که با لبت طبرزدا به حنظلی نیرزد

خیال عشق روی تو اگر زمین بورزدا

ز اضط‌راب عشق تو چو آسمان بلرزدا

همی ببوسدت قذم بسان خاکسارها

بت دو هفت سال من مرا می دو ساله ده

ز چشم خویش می‌فشان ز لعل خود پیاله ده

نگار لاله چهر من میی به رنگ لاله ده

ز بهر نقل بوسه‌ای مرا به لب حواله ده

که‌واجبست نقل و می برای میگسارها

بهل کتاب را بهم که مرد درس نیستم

نهال را چه می کنم که ز اهل غرس نیستم

شرابم آشکار ده که مرد ترس نیستم

به‌حفظ کشت عمرخود کم از مترس‌ نیستم

که منع جانورکند همی زکشتزارها

من ار شراب ‌می‌خورم به‌ بانگ کوس می‌خورم

به بارگاه تهمتن به بزم طوس‌ می‌خورم

پیالهای ده منی علی رؤوس می‌خورم

شراب ‌گبر می چشم می مجوس می خورم

نه جوکیم که خو کنم به برگ کو کنارها

الا چه سال‌ها که من می و ندیم داشتم

چو سال تازه می‌شدی می قدیم داشتم

پیالها و جامها ز زرّ و سیم داشتم

دل جواد پر هنر کف کریم داشتم

چه ‌خوش به ناز و نعمتم گذشت روزگارها

کنون هم ار چه مفلسم ز دل نفس نمی‌کشم

به هیچ روی منّتی ز هیچ کس نمی‌کشم

فغان ز جور نیستی به دادرس نمی‌کشم

کشیدم ار چه پیش ازین ازین سپس نمی‌کشم

مگر بدانکه صدر هم رهانده ز افتقارها

کریمه‌ای که ازکرم سحاب زرفشان بود

صفیه‌ای که از صفا بهشت جاودان بود

عفاف ‌اوست کز ازل حجاب ‌جسم و جان بود

فرشتهٔ زمین بود ستارهٔ زمان بود

گلیست‌ نوش رحمتش مصون ز نیش خارها

سپهر عصمت و حیا که شاه اوست ماه او

شهی که هست روز و شب زمانه در پناه او

سپهر در قبای او ستاره در کلاه او

الا نزاده مادری شهی قرین شاه او

به خور ازین شرافتش سزاست افتخارها

یگانه‌ای که از شرف دو عالمند چاکرش

ز کاینات منتخب سه روح و چار گوهرش

به پنج حس و شش جهت نثار هفت اخترش

به هشت خلد و نه فلک فکنده سایه معجرش‌

به خلق داده سیم و زر نه ده نه صد هزارها

میان بدر و چهر او بسی بود مباینه

از آنکه بدر هر کسی ببیندش معاینه

ولیک بدر چهر او گمان برم هر آینه

که عکس هم نیفکند چو نقش جان در آینه

خود از خرد شنیده‌ام مر این حدیث بارها

به حکم شرع احمدی رواست اجتناب او

وگرنه بهر ستر رخ چه لازم احتجاب او

حیای او حجاب او عفاف او نقاب او

وگرنه شرم او بدی حجاب آفتاب او

شعاع نور طلعتش شکافتی جدارها

زهی فلک به بندگی ستاده پیش روی تو

بهشت عدن آیتی ز خلق مشکبوی تو

تو عقل عالمی از آن کسی ندیده روی تو

نهان ز چشم و در میان همیشه گفت‌وگوی تو

زبان به شکر رحمتت گشاده شیرخوارها

خصایل جمیل تو به دهر هرکه بنگرد

وجود کاینات را دگر به هیچ نشمرد

چو ذره آفتاب را به چشم درنیاورد

به نعمت وجود تو ز هست و نیست بگذرد

همی ز وجد بشکفد به چهره‌اش بهارها

ز بهر آنکه هر نفس ترا به جان ثنا کنم

برای طول عمر خود به خویشتن دعا کنم

حیات جاودانه را تمنی از خدا کنم

که تا ترا به جان و دل ثنا به عمرها کنم

ز گوهر ثنای خود فرستمت نثارها

چه منتم ز مردمان که اصل مردمی تویی

چه‌صرفه‌ام ز این و آن که صرف آدمی تویی

جهان پر ملال را بهشت خرمی تویی

به جان غم رسیدگان بهار بیغمی تویی

همی فشانده از سمن به‌ مرد و زن نثارها

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 3:04 PM

بتا ز دست ببردی دلم به طراری

ولی دریغ که ننمودیش پرستاری

به‌ دلربایی و شوخی و صیدکردن خلق

مسلمیّ و نداری همی وفاداری

به گاه عرض ادب همچنان ادیب ترا

به یاد داده همین چابکی و طراری

چنین صنم که تویی‌‌ گر همی نپوشی روی

نهان شود ز خجلت بتان فر خاری

به عنقریب سلامت تنی نخواهد ماند

چنین که چشم تو مایل بود به خونخواری

مرا ز حسرت لعل دُرر نثار تو چشم

ز شام تا به سحر می‌کند دُرر باری

دو چشم مست تو خوابم به سِحر بسته به چشم

شگفت نیست ز جادوی مست سحّاری

چنین که نرگس بیمار تو ربوده دلم

سلامتم همه زین پس بود به بیماری

بلای مردم آزاده‌ای و فتنهٔ خلق

سلامت از تو میسر شود به دشواری

همیشه طبع تو مایل بود به ریزش خون

مگر به کیش تو طاعت بود گنهکاری

شمن ز طاعت بت بر میان نهد زنّار

خلاف تو که بتی بنگرمت زناری

گمان‌ مبر که‌ ازین پس‌ رود به‌ چشمی خواب

چنین که فتنهٔ مردم شدی به بیداری

کسی که مشرب آن لعل می‌ پرست‌ گرفت

شگفت نیست‌ که‌ دشمن شود به هشیاری

شبان و روز به آزار خلق سعی کنی

عجبتر آنکه ندارد کس از تو بیزاری

میفکن این همه آشوب در ممالک شاه

مباد آنکه بری کیفر از ستمکاری

به پای دوست روان سر بباز قاآنی

که در طریقت ما به بُوَد سبکباری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

 

این چه حالست که از سرکله انداخته‌ای

مست و بیخود شده از خانه برون تاخته‌ای

تبغ‌ صیقل زده در مشت و سپر از پس پشت

نرد کین باخته و ساز جدل ساخته‌ای

ساق بالا زده و ساعد کین برچیده

رخ برافروخته و تیغ برافراخته‌ای

گاه با دوست درآویخته گه با دشمن

چون حریفان دغا نرد دغل باخته‌ای

بیم آنست که از پارس برآید غوغا

این چه فتنه است که در شهر درانداخته‌ای

ما چو پروانه‌ کمر بسته به جانبازی تو

تو چرا شمع صفت این همه بگداخته‌ای

هیچ کس را به جهان مهر تو باقی نگذاشت

حالی ازکینه پی قتل که پرداخته‌ای

مگرت گفت کسی ماه فلک همسر تست

که تو مریخ صفت خنجرکین آخته‌ای

یاکسی گفت قدت سرو چمن را ماند

که تو در ناله چو بر سرو چمن فاخته‌بی

ماه کی جام کشد سرو کجا تیغ زند

خویش را از دگران حیف که نشناخته‌ای

هست مداح امیرالامرا قاآنی

نشناسی مگرش‌ هیچ که ننواخته‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

 

دارم نگار سنگدل سیم سینه‌ای

کز فرط مهر او به دلم نیست کینه‌ای

او همچو کعبه ساکن و خلقی بسان حاج

احرام بسته سوی وی از هر مدینه‌ای

چون زلف عنبرین که بود زیب گردنش

در شهر کس‌ نشان ندهد عنبرینه‌ای

ران پلنگ طعمهٔ من بود و همچو مرغ

از ضعف عشق قانعم اکنون به چینه‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

نامدی دوش و دلم تنگ شد از تنهایی

چه شود کز دلم امروز گره بگشایی

ور تو آیی نشود چارهٔ تنهایی من

که من از خوبش روم چون‌ تو ز در بازآیی

کاش از مادر آن ترک بپرسند که تو

گر نیی از پریان از چه پری می‌زایی

شاه بایدکه خراج شکر از وی گیرد

که دکان بسته ز شرم لب او حلوایی

تو بهل غالیه بر موی تو خود را ساید

تو به مو غالیه اینقدر چرا می‌سایی

چه خلافست ندانم که میان من و تست

کانچه بر مهر فزایم تو به جور افزایی

بعد ازین در صفت حسن تو خاموش شوم

زانکه در وصف تو گشتم خجل از‌گویایی

درفشانی تو قاآنیم از دست ببرد

آدمی در نفشاند تو مگر دریایی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتایی

که ‌خورشید ار به‌ خود بندی به ‌زیبایی نیفزایی

حدیث‌روز محشرهرکسی‌در پرده می‌گوید

شود بی‌پرده‌ آن‌ روزی که‌ روی‌ از پرده بنمایی

چه‌نسبت‌با شکرداری که‌سرتا پای شیرینی

چه‌ خویشی ‌با قمر داری که پا تا فرق زیبایی

مگر همسا‌یهٔ نوری که در وهمم نمی‌‌گنجی

مگر همشیرهٔ‌ حوری که در چشمم نمی‌آیی

به‌هرجا روکنی‌ در روشنی چون ماه مشهوری

بهرجا پا نهی در راستی چون سرو یکتایی

چنین روشن ندیدم رخ یقین دارم که خورشیدی

بدین نرمی نیفتد تن گمان دارم که دیبایی

جمال خوبرویان را به زیور زینت افزایند

تو گر زیور به خود بندی به خوبی زیور افزایی

ز بس در حسن مشهوری کس اوصافت نمی پرسد

که ناظر هرکجا بیند تو چون خو‌رشید پیدایی

چنان شیرینی ارزان شد زگفتارت که در عالم

خریداری ندارد جز مگس دکان حلوایی

اگر قصد لبت کردم بدار از لطف معذورم

ز بس شیرین زبان بودی گمان بردم که حلوایی

اگر خواهد خدا روزی که هستی را بیاراید

تراگوید تجلی کن که هستی را بیارایی

گنه کن هرچه‌ می‌خواهی و از محشر مکن پروا

که با این چهره در دوزخ در فردوس بگشایی

بده دشنام و خنجر کش برون آ مست و غوغا کن

که‌با این حسن معذوری بهر جرمی که فرمایی

به روی ماه خنجر کش‌ به ملک شاه لشکر کش

کزین حسنت که می‌بینم به هرکاری توانایی

خداوندکرم بر حال مسکینان ببخشاید

به مسکینی درافتادم که بر حالم ببخشایی

ز چشم هرچه ‌خون بارد رقیب افسانه پندارد

نهیب موج دریا را چه داند مرد صحرایی

نشان عشق بیهوشیست بیهوش ای ‌که‌ هبثبیاری

کمال ‌وصف خاموشیست خاموش ای ‌که گویایی

بحمدالله که از خوبان نگاری زرد مو دارم

که بر نخل قدش شیرین نماید زلف خرمایی

مگرهندوست زلف‌ او که برخود زعفران ساید

که جز در کیش هندو رسم نبو‌د زعفران ‌سایی

مگر زان زلف خرمابی مذاق جان کنم شیرین

که جز د‌یوانگی سودی نبخشد زلف سودایی

زبان بربند قاآنی که شرینی ز حد بردی

روا باشد که طوطی را بیاموزی شکرخابی

به صاحب اختیار ار کس سخن های تو برخواند

ترا چندان فرستد زرکه از غم‌ها بیاسایی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

تو را رسمست اول دلربایی

نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اول می‌نمایی دانهٔ خال

در آخر دام گیسو می گشایی

چو کوته می‌نمودی زلف گفتم

یقین کوته شود شام جدایی

ندانستم کمند طالع من

ز بام وصل یابد نارسایی

برآن بودم که از آهن کنم دل

ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرد بیگانه گشتم

که با عشق توکردم آشنایی

نپندارم که باشد تا دم مرگ

گرفتار محبت را رهایی

مرا شاهی چنان لذت نبخشد

که اندر کوی مه رویان گدایی

سحر جانم برآمد بی‌تو از لب

گمان بردم تویی از در درآیی

چو دیدم جان محزون بود گفتم

برو دانم که بی‌جانان نپایی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:59 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4979812
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث