گر هزار آستین برافشانی
ندهندت زیاده از روزی
آتش حرص را مزن دامن
که خود اندر میانه میسوزی
گر هزار آستین برافشانی
ندهندت زیاده از روزی
آتش حرص را مزن دامن
که خود اندر میانه میسوزی
دلاکنون چو نداری به عرش وکرسی راه
کمال همت تو عرش هست یاکرسی
ولی به کرسی و عرشت اگر اجازه دهند
سراغ کرسی و عرش دگر همی پرسی
قاآنیا اگر ادب اینست و بندگی
خاکت به فرق باد که با خاک همسری
نینی سرشت خاک سراپا تواضعست
ای آسمان کبر تو از خاک کمتری
دایماً چون دو دست اهل دعا
هر دو پایش بر آسمان بودی
غالباً جز به گاه وجد و سماع
کف پا بر زمین نمیسودی
ای نفس خیره ملک دو عالم از آن تست
لیکن به شرط آنکه تو از خویش بگذری
با خویش هیچ چیز نبینی از آن خویش
بیخویش چون شوی همه در خویش بنگری
عاقلا همنشین ساده مشو
که ز گفتار ساده بر نخوری
مرو ای دزد در سرای تهی
که از آن دستِ پُر برون نبری
تویی چرخ و بس بد ترا فخر رفعت
منم خاک و بس بد مرا ذُلّ پستی
شکستی دلم را ولی شکر گویم
که دل از شکستن پذیرد درستی
گر نشدی ابر تیره پردهٔ خورشید
یا به شبان آفتاب رخ ننهفتی
مینشدی آشکار آیت ظلمت
کس به عبث مدح آفتاب نگفتی
اکنون که در رزق گشادست خداوند
انصاف نباشدکه تو بر خویش ببندی
بر حالت خود گریه کنی روز قیامت
بر حال تهیدست گر امروز بخندی
در کمندی اوفتادستیم صعب
پای تا سر حلقه حلقه چون زره
هرچه میپیچیم کز آن وارهیم
بیشتر گردد ز پیچیدن گره