هر وقت که خر برآورد بانگ
وز نعرهٔ او بدردت گوش
فارغ بنشین که گردد آخر
مسکین خرک از نهیق خاموش
هر وقت که خر برآورد بانگ
وز نعرهٔ او بدردت گوش
فارغ بنشین که گردد آخر
مسکین خرک از نهیق خاموش
هرکرا حسن اعتقادی هست
عذر منکر نمی کند خاموش
این مسلم بودکه خسرو را
عیب شیرین نمیرود درگوش
به هر کس نعمتی گر زان فرستی
که یکره شکر احسان تو گوید
پس احول به که او هر نعمتی را
دو بیند شکر احسانت دو گوید
مگر خدای منزه نبود ای فرزند
که این زمان تو منزه کنی به تسبیحش
کنایتیست سخنهای اهل شرع تمام
که هست شیوهٔ ارباب فقر تصریحش
هزاران مکر و فن باشد زنان را
که نتواند یکی را چاره ابلیس
شود کاری چو بر ابلیس مشکل
بر او آسان کنند ایشان به تلبیس
ابومسیلمه گر دعوی نبوت کرد
جز این چه سود که خوانند خلق کذابش
گرفتم آنکه به شب کرمکی همی تابد
چه حدٌ آنکه برابر کنی به مهتابش
عارفان را شرم امروزست مانع از گناه
کز خدا غایب نمی بینند خود را یکنفس
زاهدان را هست حال بادهپیمایی جبان
کاو ننوشد شب شراب از بیمفردای عسس
هرگناهی که خودکند جبری
همه را از خدای داند و بس
ور ازو خیری اتفاق افتد
برگشاید به شکر نفس نفس
گفت رندی با یکی در نیمروز
از در اندرز رمزی از رموز
که اگر در دور ناهموار چرخ
عیش یا غم بایدت بیدرد و سوز
دل منه در هیچ کار اندر جهان
کاین تعلق هست رنجی فتنهتوز
هرچه پیشت آید از دشوار و سهل
شو رضا بر هم مکش رخسار و پوز
چون درآیی با مغان خانه کن
چون درافتی با بتان خانه سوز
آنچه حاصل بینی از صافی و درد
بیتمجمج درکش و جان برفروز
وانکه حاضر یابی از زیبا و زشت
بیتعلل درجه و در وی سپوز
بر امید نسیه نقد ازکف مده
زانکه بر ریش طمع کارست گوز
ای داور زمین و زمان کز شکوه و فر
اندر جهان ندیده نظیرت نظر هنوز
الا بر آستان جلال تو آسمان
پیش کسی نبسته به خدمت کمر هنوز
در مدح اهل فارس سرودم قصیدهای
کز رشک اوست شخص خرد خون جگر هنوز
هم اندر آن قصیده ستودم ترا چنانک
از غیرتست دست حسودان به سر هنوز
داند خدای من که نپرورده باکمال
مانند او هزار صدف یک گهر هنوز
وآن دوحهٔ ثنا که برو باد آفرین
ناورده غیر رنج و عنا برگ و بر هنوز
کردم سؤال خانه و الحق ندیدهام
از این سؤال غیر مذلت اثر هنوز
کردی حوالتم به امیری که مام دهر
آزادهای نزاده چو او یک پسر هنوز
لیکن دو هفته بیش کنون کز تغافلش
چون بدسگال جاه توام دربدر هنوز
باری گواه باش که جز حرف مدح او
نگذشته بر زبانم حرفی دگر هنوز