به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز بس که هجر تو لاغر میان بکاست تنم

قسم به جان تو کزین تهیست پیرهنم

مرا که پیش زبان دم نمی‌زند شمشیر

بیا تو با دم شمشیر زن که دم نزنم

ز خویشتن به جهان هرکسی خبر دارد

خلاف من که نباشد خبر ز خویشتنم

حدیث لعل تو تا بر زبان من جاریست

زنند خلق شب و روز بوسه بر دهنم

اگر نظر بکنم بی‌تو بر شمایل غیر

دو چشم خویش به انگشت خویشتن بکنم

اگرچه زار و ضعیفم ولی به قوت عشق

به جز تو گر همه شیرست پنجه درفکنم

پس از هلاک تنم گر به دجله غرق کنند

ز سوز آتش دل دود خیزد از کفنم

حدیث زلف بتان سر کنم چو قاآنی

گمان برند خلایق که نافهٔ ختنم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:52 PM

دست در حلقهٔ آن طرهٔ پرچین دارم

پنجه انداخته در پنجهٔ شاهین دارم

این همه چین که تو بر چهرهٔ من می‌بینی

یادگاریست کز آن طرهٔ پرچین دارم

زاهدم گفت ز دین شرم کن و باده مخور

می حرامم بود ار من خبر از دین دارم

کافر وگبر و یهودم همه رانند ز خویش

چشم بد دور نگه کن که چه تمکین دارم

جام می ده که ترا عرضه دهم راز جهان

که من اندر دل خود جام جهان‌ بین دارم

جم کجا رفت و چه شد جام رهاکن که به نقد

من ز جم بهترم ار جام سفالین دارم

منت شمع و چراغ از چه کشم در شب تار

من که در خلوت خاطر مه و پروین دارم

خوار هرکودک و دیوانه و اوباش شدم

آخر ای قوم ببینید چه آیین دارم

در هوای قد و اندام و خط و عارض یار

عشق با سرو و گل و سنبل و نسرین دارم

جام می بر لبم آهسته سحرگه می گفت

تو مخور غصه که من هم دل خونین دارم

تکیه بر زلف و رخ دوست زدم قاآنی

شکر کز سنبل و گل بستر و بالین دارم

کاش با دادگر ملک سلیمان گویند

من هم ای خواجه حق خدمت دیرین‌ دارم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:52 PM

بکش ار کشی به تیغم، بزن ار زنی به تبرم

بکن آنچه می‌توانی که من از تو ناگزیرم

همه شرط عاشق آنست که کام دوست جوید

بکن ار کنی قبولم، ببر ار بری اسیرم

سر من فرو نیاید به کمند پهلوانان

تو کنی به تار مویی همه روزه دستگیرم

نظر ار ز دوست پوشم که برون رود ز چشمم

به چه اقتدار گویم که برون شو از ضمیرم

ز جهان کناره کردم که تو در کنارم آیی

مگر ای جوان رهانی ز غم جهان پیرم

تو به راه باد گویا سر زلف خود گشودی

که ز مغز جای عطسه همه می‌جهد عبیرم

طلب از خدای کردم که بمیرم ار نیایی

تو نیامدی و ترسم که درین طلب بمیرم

مگرم نظر بدوزی به خدنگ جور ورنه

همه تا حیات دارم نظر از تو برنگیرم

به هوای مهر محمود چو ذره در نشاطم

که چو آفتاب روزی به فلک برد امیرم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:52 PM

به جرم عشق تو گر می‌زنند بر دارم

گمان مبرکه ز عشق تو دست بردارم

مگوکه جان مرا با تو آشنایی نیست

که با وجود تو از هرکه هست بیزارم

از آن سبب که زبان راز دل نمی‌داند

حدیث عشق ترا بر زبان نمی‌آرم

مرا دلیل بس این درگشاد و بست جهان

که رخ گشودی و بستی زبان گفتارم

صمدپرست نخواهد صنم من آن شمنم

که پیش چون تو صنم‌ صورتی گرفتارم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:52 PM

تا به شکار رفته‌ای گشته دلم شکار غم

هست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم

گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان

نیست ز بختم این گمان کاو برهاندم ز غم

تا پی صید آهوان خنگ ملک بود روان

جان و دلم بود نوان از چه ز آه دم‌به‌دم

شه به غزال بسته دل من ز هزال خسته‌ دل

او ز خیال رسته دل، من ز ملال بسته دم

ای بت شنگ شوخ لب خیز و بسیج کن طلب

تا بجهیم ازین کرب، تا برهیم ازین الم

چند قرین ناله‌ای داغ به دل چو لاله‌ای

خیزو بده پیاله‌ای تا برهیم ازین نقم

چین بگشا ز گیسوان، تازه کن از طرب روان

چند زنی بر ابروان این همه پیچ و تاب و خم

مژده بده که صبحگه شاه جهان رسد ز ره

از قمرش بسر کله وز ملکش به‌بر خدم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:52 PM

 

نه تو دست عهد دادی که ز مهر سر نتابم

به چه جرم روی تابی که بری ز جسم تابم

چه خلاف کردم آخر که تو برخلاف اول

ز معاندت نمودی به مفارقت عذابم

به خدا که چون منی را دو جهان گناه باید

که به هجر چون تو ماهی کند آسمان عقابم

بگشای چین زلفت که به رخ فتاده چینم

بنمای روی خوبت که ز دیده رفته خوابم

هم از آن زمان که غافل مژگان دوست دیدم

چو شکار تیرخورده همه دم در اضطرابم

به هوای کبک رفتم که چو باز حمله آرم

ز هلاک خویش غافل که ز پی بود عقابم

منم آن گدای مبرم که کنم سوال بوسه

تویی آن بخیل منعم که نمی‌دهی جوابم

نه علاج می‌فرستی نه هلاک می‌پسندی

چو مریض روز بحران همه دم در انقلابم

به دل و ز دیده دوری به خدا عجب نیاید

که کنار دجله میرد دل از آرزوی آبم

چه شد این خروس امشب که خروش او ناید

که مؤذنان بخوابند و برآمد آفتابم

به عتاب چند گویی که رو ار نه ریزمت خون

نکشی مرا و دانی که همی کشد عتابم

به خدا چنان بگریم ز جدایی حبیبم

که بروی آب ماند تن خسته چون حبابم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:52 PM

پیر مغان جام میم داد دوش

از دو جهان بانگ برآمد که نوش

می‌روی و از عقبت می‌رود

جان و تن و دین‌ و دل و عقل و هوش

رفتی و برخاست فغانم ز دل

آمدی از راه و نشستم خموش

بر من و یاران شب یلدا گذشت

بس که ز زلف تو سخن رفت دوش

آب دو چشمم همه عالم گرفت

وآتش جانم ننشیند ز جوش

کاش بسازند ز خاکم سبو

بو که حریفان بکشندم به دوش

سرد شد از حکمت ناصح دلم

کآتش من بیند و گوید مجوش

تا به جمال توگشودیم چشم

از سخن خلق ببستیم گوش

ناصح از آن چهره نپوشیم چشم

گر تو توانی نظر از ما بپوش

رعد بنالد ز تجلی برق

از تو کنون جلوه و از ما خروش

پردهٔ دعوی بدرد دست غیب

گر نبود فضل خدا عیب‌پوش

نالهٔ قاآنی اگر بشنود

از جگر سنگ برآید خروش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:52 PM

لحن اسماعیل و رویش آفت چشمست و گوش

آن برد از چشم خواب و این برد از گوش هوش‌

حسن او دل را به‌رقص آرد ولی از راه‌چشم

صوت او جان را به وجد آرد ولی از راه گوش

شوق دیدار نکویش پیر را سازد جوان

شور آواز حزینش خام را آرد به جوش

چون به بزم باده برخیزد ز لب آواز او

بانگ چنگ از جام می آید به گوش باده‌نوش

ای که گویی گر ننوشد می چسان آید به رقص

او به می حاجت ندارد با دو چشم می‌فروش

از پس دیوار باغی گر صدایش بشنوی

می‌خوری سوگند کاینک بلبل آمد در خروش

رام شد با آهوی چشمش دل دیوانه‌ام

راست بودست اینکه مجنون انس گیرد با وحوش‌

‌گر نه یوسف از چه در مصر جمال آمد عزیز

ورنه داود از چه دارد زلفکان درع‌پوش

او گر اسماعیل مردم را چرا قربان کند

گر خلیل صادقی ای دل درین دعوی بکوش

سرخ زنبوریست لعلش لیک چون زنبور نحل

هم زند از نغمه نیش و هم دهد از بوسه نوش

جای دارد گر بترسد زو امیر ملک جم

زانکه او از زلف دارد مار ضحاکی به دوش

موی او بر روی او قاآنیا گر بنگری

خیره گردی کز چه شیطان چیره آمد بر سروش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:52 PM

ای زلف تو چون خاطر عشاق مشوش

وی صفحهٔ رویت ز خط و خال منقش

موی تو به روی تو عبیریست به مجمر

خال تو به چهر تو سپندیست برآتش

روی تو حدیقهٔ گل اما گل بی‌خار

لعل تو قنینهٔ مل امّا مل بی‌غش

یک‌سوی کشد عقلم و یک‌سوی د‌گر عشق

با این دو من مسکین دایم به کشاکش

خورده چه‌؟ خونم که‌؟ آن ترک قدح نوش

برده چه‌؟ هوشم که‌؟ آن شوخ پریوش

شوخی که به رزم اندر ماهیست زره‌پوش

ترکی که به بزم اندر سرویست کمانکش

در نخشب ماهی بنتابیده چنین خوب

درکشمر سروی بنروییده چنین خوش

هرجا خط او تبت ه‌رجا لب‌او مصر

هرجا قد اوکشمر هرجا رخ اوکش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:52 PM

دل شکسته من آهش ار اثر دارد

دعاکنم که خدایش شکسته‌تر دارد

ز سیم اشک و زر چهره‌ام توان دانست

که شهر عشق گدایان معتبر دارد

مراست خانه بیابان و دل ز خون دریا

تو عشق بین که مرا میر بحر و بر دارد

دلم به زلف تو آهی کشید و جانم سوخت

درست شدکه به شب آه دل اثر دارد

به چشم سرمه کشد یارب این بلای سیاه

ز بهر مردم مسکین چه در نظر دارد

بدین امید دلم در رهت به خاک افتاد

که خم شود سر زلفت ز خاک بر دارد

چنین که زلف تو از ناز سر فکنده به پیش

محققست که بس فتنه زیر سر دارد

سخن ز سنبل و نرگس مگوی قاآنی

که زلف و چشم بتان حالت دگر دارد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4978485
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث