به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به‌ گیسو روی آن ترک تتاری

به ماهی ماند اندر شام تاری

مرا آن زلف تاری بنده دارد

نه آخر نام یزدانست تاری

کس از زلفش نتابد سر که گویی

کمند رستمست از تاب داری

به رخ چون موی ریزد بوی خیزد

چو زآتش نکهت عود قماری

نبود ار زلف او با من نمی‌کرد

فلک هر روز چندین‌کج‌مداری

به عشقش گرچه جهدم بی‌ثمر بود

ولی چون سرو کردم بردباری

چه خوش پروانه دوشم داد تعلیم

که راحتها بود در جانسپاری

صباح من چه فرخ بود امروز

که از راه آمد آن ماه حصاری

دل و جان خواست دادم سیم و زر خواست

سر افکندم به زیر از شرمساری

نگاهی کرد و شکرخنده‌یی زد

که خودکان زری تا چند زاری

تویی مداح آن ذاتی که دارد

به جود او جهان امّیدواری

جناب حاجی آقاسی‌که اوراست

مسلّم شیوهٔ پرهیزگاری

گرت روزی دو از خاطر بیفکند

نباید داشت چندین دل‌فکاری

خدا ایوب را گر داشت رنجور

نبود الا ز فرط دوستداری

زند استاد اگر سیلی به شاگرد

نباشد جز پی آموزگاری

از آن فولاد در آتش‌گدازد

کز او سازند تیغ کارزاری

طبیب ار خسته را دارو فرستد

نباشد جز ز روی غمگساری

نه آخر شد عزیز مصر یوسف

که چندی بود در زندان به خواری

ترا خود صاحب دیوان شفیعست

گرفتم خود هزاران جرم داری

بس است این ‌غصه و این قصه بگذار

که روز شادی است و شادخواری

ز جا برخیز و زین برزن بر آن رخش

که همچون باد پوید در صحاری

که صاحب اختیارکشور جم

که بادش تا قیامت بختیاری

ز قصر دشت نهری آرد امروز

به سوی دشت چون دریای ساری

به الفاظ دری از بهر آن نهر

ببایدگفت نظی چون دراری

ز بحر طبع شعری چند شیرین

بکن چون آب در آن نهر جاری

که ناگه بحر طبع من بجوشید

برون افکند در شاهواری

روان شدکلکم اندر وصف آن نهر

چو بر دریای بی‌پایان سماری

چه گفتم گفتم اندر عهد خسرو

که بادش تا قیامت شهریاری

محمد شاه دریادل‌ که عفوش

به‌کوه آموخت وصف بردباری

شهنشاهی که جز گردون نپوشد

به عهدش کس لباس سوگواری

مگر در زلف خوبان باشد ارنه

به ملکش نیست رسم بیقراری

مگر در چشم ترکان یابی ارنه

به دورش نیست خوی ذوالخماری

دو مژگانش به‌گاه خشم ماند

به ناخنهای شیر مرغزاری

جناب حاجی آقاسی که اوراست

در امر آفرینش پیشکاری

خداوندی که ابر دست جودش

کند کِشت امل را آبیاری

ز حزم استوار او عجب نیست

که بر دریاکند صورت‌نگاری

نگرید هیچکس در عهد جودش

مگر در باغ ابر نوبهاری

نخندد هیچکس در روز قهرش

مگر بر کوه کبک کوهساری

نشاید داد در دوران جاهش

جهان را نسبت بی‌اعتباری

چرا کلکش‌ که دولت زو سمینست

به سر هر دم درافتد از نزاری

چه خصمی دارد او با زر ندانم

که در رویش نبیند جز به خواری

حمایت گر کند کاهی سبک را

شود کوهی گران در استواری

دهد جون نور هستی هرکسی را

به قدر پایهٔ خود کامگاری

حسین‌خان آسمان مکرمت را

چو یکتا دید در خدمتگزری

مر او را ملک یزد و فارس بخشید

لقب دادش به صاحب اختیاری

چو صاحب‌اختیار این مرحمت دید

میان بربست بهر جان‌نثاری

شد از جان خواستار خدمت او

کز استغنا به است این خواستاری

سراپا حق‌گزار نعمت اوست

که بر نعمت فزاید حق ‌گزاری

به وجد آید ز یاد خدمت او

چنان ‌کز باد سرو جویباری

به راه او اگر جان برفشاند

هنوزش هست در دل شرمساری

نهد خاک رهش بر فرق‌ گویا

به سر دارد هوای تاجداری

غرض چون آمد اندر خطهٔ فارس

نخست از باطن او جست یاری

به بدخواهان دولت حمله آورد

چو بر گنجشک شاهین شکاری

چو حکم محکم او خواست سازد

قناتی چند جاری در مجاری

برآورد از زمین شش رشته ‌کاریز

همه چون شعر من در آبداری

چو روی شاهدان در روح‌بخشی

چو وصل دلبران در سازگاری

چو جان جبرئیل از تابناکی

چو آب سلسبیل از خوشگواری

ز صافی آب هرکاریز در جوی

چو در قلب موحد نور باری

تو پنداری دوصد نوبت در آن آب

جبین شستند خوبان خماری

به جوی آن آب چون می‌جنبد از باد

سلیمانست‌گویی در عماری

بدان شش رشته ‌کاریز اندر آویخت

دلش سررشتهٔ امّیدواری

دو زآنهارا به‌نام شاه فرمود

که سلطانیش خواند و شهریاری

دو دیگر را بنام خواجهٔ عصر

که بادش تا به محشر نامداری

یکی را نام نامی حاجی‌آباد

که از حاجی بماند یادگاری

یکی عباس‌آبادست‌کاین نام

غمین را بخشد از غم رستگاری

یکی را هم به ‌نام شاه مظلوم

حسین آن زیب عرش کردگاری

یکی را هم به‌نام شاه مردان

علی آن شهره در دلدل‌سواری

فرات‌آسا چوگشت آن آب شیرین

به شهر اندر چو جان در جسم جاری

مرا فرمود قاآنی چه باشد

که بر تاریخ آن همت گماری

به تاریخش روان چون آب‌گفتم

حسین آب فراتی‌کرد جاری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:21 PM

 

تو ای نیلوفر بویا که خورشیدت دلیلستی

شب یلداستی مه را که بس تار و طویلستی

پناه گلشن رضوان و خلوت‌خانهٔ قدسی

شبستان ملک یا آشیان جبرئیلستی

گهی دور قمر را دود آتشگاه نمردی

گهی بر گرد گل ریحان بستان خلیلستی

گهی در بر کف ‌موسی ترا گه طلعت یوسف

ز نیل سوده پیچان موج‌زن دریای نیلستی

گهی در آتش‌وگاهی میان طشت خون اندر

سیاه و سوخته مانا سیاووش قتیلستی

چو تر گردد بریزد مشک ‌از هم بس‌ شگفت آید

به قید عاشقان ای زلف تر زنجیر پیلستی

به خلد و سلسبیلش راه نبود مرد عاصی را

تو عاصی‌از چه‌ردر پابن خلد و سلسبیلشی

تو را در سایه طاووس بهشت ای سایهٔ طوبی

غلط‌گفتم‌که طوبی را به سر ظل ظلیلستی

شنیدستم که مار آید دلیل خلد شیطان را

سیه ماری به سوی خلد شیطان را دلیلستی

بجز از سایهٔ تو کی توان جستن عدیل تو

به‌روی یار خزم زی که بی‌یار و عدیلستی

مرا بر نیلیستی دیده شنجرفی به هجر اندر

تو را تا تودهٔ شنجرف اندر زیر نیلستی

قرامحمود یا خود شاملو ای طرهٔ جانان

سیه خیمه ترا اندر چه گلشن وز چه ایلستی

بیفشان خویش را تا گویمت تبت‌ کجا باشد

به‌خود بشکن بگویم تا به چینت چند میلستی

ز تیره ابر نوروزی همی بارد به لالستان

هرا دو دیده لالستان و تو ابر بخیلستی

به‌هرکس وعدهٔ فردوس اعلی از تو در طاعت

مگر خاک ره شاهنشه دین را وکیلستی

پناه دین حق نفس نبی مقصود حرف کن

علی کایینهٔ ذات خداوند جلیلستی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:20 PM

حبذا تشریف شاهشاه دریا آستین

مرحبا اندام جان‌افروز صدر راستین

لو حش‌الله خلعتی بر یک فلک شوکت محیط

مرحباالله پیکری با یک جهان رحمت عجین

خلعتی تهلیل‌گو از حیرتش مهر منیر

پیکری تسبیح‌خوان از عزتش چرخ برین

خلعتی رایات نورش بر یمین و بر یسار

پیکری آیات مجدش بر یسار و بر یمین

خلعتی ‌کز بس ضیابر آفتاب آرد شکست

پیکری ‌کز بس بها بر آسمان نازد زمین

خلعتی خورشیدوار آرایش ملک جهان

پیکری طوبی صفت پیرایهٔ خلد برین

خلعتی از نور او بدر فروزان شرمسار

پیکری از نور او مهر درخشان شرمگین

خلعتی از رشک ار در پیکر ناهید تاب

پیکری از تاب او بر چهرهٔ خورشید چین

خلعتی از فرهی خجلت ده بدر منیر

پیکری از روشنی رونق بر درّ ثمین

خلعتی نه حجّتی از رحمت پروردگار

پیکری نه آیتی از قدرت جان‌آفرین

خلعتی نه سایه‌یی از شهپر روح‌القدس

پیکری نه مایه‌یی از طینت روح‌الامین

خلعتی کش پیکری شایسته شاید آنچنان

پیکری‌کش خلعتی بایسته باید این چنین

خلعت شاهنشه‌گیهان فریدون جهان

پیکر فرمانده‌ کشور منوچهر مهین

داور اقلیم جم فرمانده ملک عجم

غوث‌ ملت، کهف ‌دولت، صدر دنیا، بدر دین

هرکجابادی ز خشمش‌مهرگان درمهرگان

هرکجاذکری ز لطفش فرودین در فرودین

از هراسش یک جهان دشمن نفیر اندر نفیر

از نهیبش یک زمین لشکر حنین اندر حنین

از قدش وصفی خیابان در خیابان نارون

از رخش مدحی گلستان در گلستان یاسمین

موکبش در دشت هیجا چون‌ کمان اندر کمان

لشکرش در روز غوغا چون‌کمین اندرکمین

قیروان تا قیروان ترکان غریو اندر غریو

باختر تا باختر گردان انین اندر انین

بسته خم‌ کمندش در وغا یال ینال

خسته نوک پرندش روزکین ترگ تکین

گرز او در چنگ او البرز در بحر محیط

برز او بر خنگ او الوند بر باد بزین

با خطابش صبح صادق تابد از شام سیاه

باعتابش نار سوزان خیزد از ماء معین

هرکجا شستش به تیر دال پریابد قران

هرکجا دستش به تیغ جان شکر گردد قرین

درفلک از سهم ‌گردد چون سها پنهان‌ سهیل

در رحم ‌از بیم ‌گردد چون جرس نالان جنین

خاک راهش مر قمر را در فلک خاک عذار

داغ مهرش مر جبین را در رحم نقش جبین‌

نی به‌غبراز سیم‌و زر یک‌تن درایامش ملول

نی به ‌غیر از بحر و کان یک‌دل در ایامش حزین

چون به خشم آید نماید قهر جان‌فرسای او

بیش از جدوار و نیش از نوش و زهر از انگبین

قدر او قصری رفیع و حزم او حصنی منیع

جاه او ملکی وسیع و فکر او سوری متین

مهر از آن برگنبد خاکستری دارد مقام

کاو همی از شرم رایش گشته خاکستر نشین

گر پناهدحاسد از خشمش به صد حصن بلند

ور گریزد دشمن از قهرش به صد سور رزین

از کمندش سر نیارد تافت در میدان رزم

از پرندش جان نخواهد برد در مضمار کین

می‌نبخشد نفع در دفع اجل سدّ سدید

می‌ندارد سود در طرد قضا حصن حصین

داد بخشاد او را ای آنکه افتد روز جنگ

از غریو کوست اندر گنبد گردان طنین

صدرهٔ بخت ترا بی‌جادهٔ خورشیدگوی

خاتم قدر ترا فیروزه ‌گردون نگین

مر به شکر آنکه شد از یمن بخت آراسته

قامت موزونت از تشریف شاه راستین

ز اقتضای جود عام وز اختصاص لطف خاص

هم به‌ تشریفی‌ رهی ‌را می‌توان‌ کردن رهین

خلعتت ‌را زیب‌ تن ‌سازند خلق از فخر و من

سازمش تعویذ جان از هول روز واپسین

تا که راز سرمدی را درک نتواند گمان

تا که ذات ایزدی را فهم نتواند یقین

آنی ازساعات عمرت‌هرچه درگیتی شهور

روزی از ایام بختت هرچه در عالم سنین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

مگوگناه بود بر رخ نگار نگاه

که بر شمایل غلمان نگاه نیست‌گناه

سرشک ریز دم از دیده هر زمان ‌که ‌کنم

در آفتاب جمال تو خیره خیره نگاه

رخت زداید گرد رخم چو آب روان

خطت فزاید مهر دلم چو مهر گیاه

چو چهرهٔ تو بود چهر من ز اشک سفید

چو طرهٔ تو بود روز من ز آه سیاه

ز عشق روی منیر تو روز من تاریک

ز فکر زلف دراز تو عمر من‌کوتاه

ترا شکنج به‌گیسو مرا شکنجه به جان

مراکلال به خاطر تراکلاله به ماه

تراست چشم‌کحیل و مراست جسم علیل

تراست خال سیاه و مراست حال تباه

اگر نه چشم تو افراسیاب تُرک چرا

به ‌گردش از مژه صف بسته از دو روی سپاه

شدست حاجب سلطان چهره ابرویت

که بی اشارهٔ این کس بدو نجویند راه

مرا ز هجر تو جیحون‌شدست‌دیده ز اشک

مرا ز عشق تو کانون شدست سینه ز آه

ز تیر ‌زلف دلم را مخوان به سوی زنخ

مباد آنکه درافتد شبان تیره به چاه

‌و یا نقاب درافکن ز چهره تا بیند

شبان تیره به ره چاه را ز تابش ماه

گشاده رویت ای مه به تاب می‌ماند

به دشت همت دستور آسمان درگاه

سپهر فضل و هنر میرزا ابوالقاسم

که فضل او زده بر اوج آسمان خرگاه

خدایگان وزیران‌که خور ز رشگ رخش

به چرخ مات شود چون ز فر فرزین شاه

دلیل دعوی یکتاییش بس اینکه سپهر

کند ز بحر سجودش هماره ‌پشت دوتاه

به دعوت نعمش هرکه در زمانه مزیل

به دعوی‌کرمش هرچه در جهان آگاه

به جود دست و دلش فقر کان و بحر دلیل

به نور رای و رخش‌ خسف ماه و مهر گواه

زهی‌ گذشته ترا از کمال عز و شرف

ز جبهه نور جبین وز طرفه طرف ‌کلاه

به جنب جاه تو هیچست آسمان بلند

ولی عجب نه گر او مر ترا فزاید جاه

چنانکه صفر بود هیچ بر سبیل مثل

چو پیش پنج نهی پنج ازو شود پنجاه

که مثل تست‌که تاگویمت بر از امثال

که شبه تست‌که تا دانمت به از اشباه

ز دیده بسکه ببارند حاسدان تو خون

ز سینه بسکه برآرند دشمنان تو آه

شفاهشان شده از دود آن به رنگ جفون

جفونشان شده از رنگ این به لون شفاه

چو شهد عهد تو در کام دوستان شیرین

چو زهر قهر تو در جان دشمنان جانکاه

ز حسرت‌ دل ‌و دست‌ تو بحر و کان شب و روز

به مهر و ماه رسانند بانگ و اغوثاه

روان به مهر تو پیوند جسته با اجسام

زبان به مدح تو میثاق بسته با افواه

پی نظارهٔ تو خلق‌کرده‌اند عیون

ز بهر سجدهٔ تو آفریده‌اند جباه

قلم به دست تو هنگام جود در جنبش

بدان مثابه‌که ماهی‌کند به بحر شناه

اگر به چشم تعنت‌ کنی به‌ کوه نظر

اگر به عین عنایت‌کنی به‌کاه نگاه

شود ز خشم‌ تو چون جسم بدسگال تو کوه

شود ز مهر تو چون بخت نیکخواه تو کاه

بزرگوارا هستم من از تو سخت دژم

ولی چه سود که قادر نیم به باد افراه

نه بحر و کانم تا همچو بحر و کان بشوم

ز جود دست و دلت خوار و زار بیگه و گاه

نه بحرم آبروی من ز جود خویش مبر

نه ‌کانم ازکرمت خاک من به باد مخواه

نه روزگارم تا همچو روزگار کنی

ز ذیل قدرت خود دست جور من ‌کوتاه

نه آفتاب حرورم نه آسمان غرور

که رای و قدر تو بنشاندم به خاک سیاه

نه دهرم از غضبت جان من چو دهر مسوز

نه‌کوهم از سخطت جسم‌ من چوکاه مخواه

نه بخلم از چه ز من خاطر ترا اعراض

نه ظلمم از چه ز من طینت ترا اکراه

بخوان بخوان نوالم ‌که ‌کم نخواهد شد

زکاسه‌لیسی درویش خوان نعمت شاه

الا به ‌گیتی تا در طبیعت محرور

هم فزایدکافور بر به قوهٔ باه

به دهر امر تو قاهر چو باز بر تیهو

به چرخ حکم تو غالب چو شیر بر روباه

سزد که مدح‌ کنم این مدیح دلکش را

به مدح خاتم پیغمبران جعلت فداه

کمال مطلق فیض بسیط عقل نخست

محیط امکان مصداق‌کان حبیب‌الله

وجود آگهش از سر هر وجود خبیر

ضمیر روشنش از فکر هر ضمیر آگاه

به خاک بندگی او مزینست خدود

به داغ پیره‌ری از موسَمست جباه

ولای او بود از هر بلا وقایهٔ تن

ز بیم آنکه اجل تاختن‌ کند ناگاه

کمند وهم به بام جلال او نرسد

زهی کمال شرف لا اله الا الله

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

شاها ز ساغر لب ساقی شراب خواه

آخر سکندری تو ازین چشمه آب خواه

از لعل یار بوسهٔ همچون شکرستان

ز الماس جام جوهر یاقوت ناب خواه

ساقی بخواه باده و بوس وکنار جوی

مطرب بخوان و بربط و چنگ و رباب خواه

دیشب هلال عید ز بام افق نمود

از دست مهوشی می چون آفتاب خواه

از آب تیغ در دل آتش شرر فکن

وز خاک‌ کوی خویش شکست گلاب خواه

اقبال و بخت و شوکت و فر همعنان طلب

تایید و عون و فتح و ظفر همرکاب خواه

از عزم خود شتاب و ز‌ گردون درنگ جوی

از حزم خود درنگ و ز غبرا شتاب خواه

بدخواه را ز چشمهٔ رخشان تیغ خویش

سیراب ساز و چشمهٔ عمرش سراب خواه

از روی و رای خویش مه و آفتاب جوی

از قدر و بذل خویش سپهر و سحاب خواه

از لطف خود به جان مؤالف ثواب بخش‌

وز قهر خود به جای مخالف عقاب خواه

تا ناورد ز حکم تو گردن‌ کشد برون

از کهکشان به گردن گردون طناب خواه

تا صدهزار کشتی جان از بلا رهد

پنهان نهنگ تیغ به بحر قراب خواه

جز بخت خود که قرعهٔ بیداریش زدند

از امن عدل خویش ‌جهان را به‌خواب خواه

بادا دوام عمر تو تا روز رستخیز

یارب دعای بندهٔ خود مستجاب خواه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

ماه من در جمع تا چون شمع چهر افروخته

یک جهان ‌بروانه را از سوز غیرت سوخته

سوزن مژگان او با رشتهٔ مشکین زلف

دیدهٔ ما را به روی او ز حیرت دوخته

چند از این‌خامان دلا جو‌یی علاج ‌سوز عشق

چارهٔ این آتش سوزان بجو از سوخته

در دل من سوز عشق و برزخ من داغ مهر

او چو شمع و لاله دارد رخ چرا افروخته

آب‌ آتش را کند خاموش اینک آب چشم

در دل من آتشی از عشق یار افروخته

غمزهٔ‌ او بی‌سبب‌ خونخواره و دلدوز نیست

غالباً این شیوه از تیر امیر آموخته

معتمد آن اعتماد دولت شه‌کآسمان

خاک راهش را به صد ملک جهان نفروخته

آصف دیوان ملک جم‌که مور تیغ او

روز هیجا با هزاران اهرمن ‌کین توخته

عالمی ‌در دولت ‌او سیم و زر اندوختند

غیر قاآنی‌ که‌ گنج و شکر و صبر اندوخته

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

روز آدینه شدم بر در خلوتگه شاه

نامهٔ مدح به‌کف چشم ادب بر درگاه

خواستم بار یکی رفت و بشه‌‌ گفت وز شه

رخصت آورد و برفتیم بهم تا بر شاه

خاک بومیدم و استادم و برخواندم مدح

صله‌ام داد و ثنا گفت و بیفزودم جاه

محرم خاص ملک کان ادب اسمعیل

که به شوخی بر شه منفردست از اشباه

شاه را خواست به وجد آرد و خرسند کند

گفت کای خسرو گردون فرسیاره سپاه

مر مرا بود کهن ساله زنی دایهٔ چرخ

پیل خرطوم و زرافه تن و بوزینه نگاه

چانه برجسته و سر مرتعش و تن مفلوج

لب‌فروهشته و بینی خشن و پشت دوتاه

آه سردش به لب آنقدر که در یخدان یخ

موی زردش به‌تن آنقدرکه درکهدان‌کاه

چین به رخسارش از آن بیش ‌که در دریا موج

مایل شهوت از آن بیش که شیطان به‌‌ گناه

چانه‌اش جسته‌تر از دنبهٔ میش و سرگرگ

بینیش ‌گنده‌تر از لفج غلام و لب داه

خواندی از فرط شبق گاه به گاهم بر خویش

تا همی آب بر آتش زنمش خواه مخواه

روزی از بهر تسلی به‌کنارش خفتم

تا در آن لجهٔ معروف درافتم به شناه

بر شرع هوسم شرطهٔ شهوت نوزید

که برم کشتی خود را به لب لنگرگاه

زورق نفس بهیمی نشدش راست ستون

همچو لنگر به زمین دوخت ‌سر از سستی باه

میل شهوت به چه‌رو آری از جا جنبد

با چنان ناخوش رویی که بود شهوت‌ کاه

تار و پود هوسم پاره شد از بس که به جهد

دست و پا می‌زدم از بهر شبق چون جولاه

چون نجست آب ز فواره‌ام از عجز عجوز

لگدی زد که بجستم چو ز فواره میاه

آبرویم همه برخاک سیه ریخت چو دید

دلو من خشک لب افتاده نگون بر لب چاه

کاری از پیش من آن روز نرفت اما رفت

موی ریشم هم بر باد پی بادافراه

حرکت رفت ز پبش و برکت رفت ز پس

حرکت بی‌برکت رو ندهد اینت ‌گواه

بر خش ثوب پلاسینه فرو نتوان ‌کرد

سوزنی را که ببایست زدن بر دیباه

خود از آن گونه که می بردمد از دام جوی

راست در دریا هرگز نشود شاخ گیاه

لاجرم بر در آن لجهٔ بس ژرف و عمیق

میل من خفت و مرا دست هوس شد کوتاه

زال حسرت زده از پیش و من آزرده ز پس

من همی‌گفتم واریشاه او واپیشاه

تنگدل او ز عمل من شده از کرده خجل

من نفس بسته و او هر نفسی می‌زد آه

چه دهم شرح ز جا جستم و بیرون رفتم

از قضا دخترکی نادر دیدم در راه

موی شیطان صفت او دلم از راه ببرد

آری ابلیس کند آدمیان را گمراه

رویش از تازگی و طره‌اش از نیکویی

گفتی این صبح نشابورست آن شام هراه

مگر از زلف و رخش‌ چشم خلای شده خلق

که یکی نیمه سپیدست و یکی نیمه سیاه

زیر مه بسته چهی ژرف و جهانی دل و دین

کرده ز آن زلف نگونسار نگونسار به چاه

غره غرار تر از صورت خوبان فرنگ

طرّه طرارتر از طینت افغان فراه

رخ به قامت چو به شمشاد ز سوری خرمن

مو به عارض چو به‌گلزار زا کسون خرگاه

قد موزونش چون نخل امانی خرم

روی میمونش چون روز جوانی غم‌کاه

بدنش صاف بدانگونه که هرکش بیند

ظن برد کآب حیاتست و بنوشد ناگاه

بخ بخ از ماه رخش متعنی الله به

هی هی از سرخ لبش صیرنی الله فداه

عقرب زلف کجش بر جگرم نیشی زد

که چو افعی زده از سینه برآوردم آه

چشم از بس ‌که ز سیل مژگان ریخت سرشک

خردم‌ گفت‌ که بس کن بلغ‌السیل ذُباه

بر وجودم غم عشقش بشد آنسان چیره

که یکی شیر ژیان ‌گاه جدل بر روباه

گشت نابود چنان در غم او هستی من

که روان درگذر صرصر می جثهٔ کاه

شور عشقش دل ویرانهٔ من کرد خراب

که خرابست به هر ملک که بگذشت سپاه

رفتمش‌ پیش و به صد لابه سرودم غم‌ خویش

گفت بیهوده‌مکن ریش و سخن کن ‌کوتاه

جوزهر وار کمربسته و من می‌ترسم

که در این‌ جوزهر آخر به خسوف افتد ماه

هنرت چیست جز این ریش که‌ گویی به‌ مثل

شب یلدا بود از بس ‌که درازست و سیاه

گفتم این ریش مرا هست محاسن بی‌حد

بشمرم برخی از آن بو که شوی خوب آگاه

اولاً مایه همین شوکت ریشست که شه

از دو صد خلوتیم داده فزون منصب و جاه

حامل و ناقل قلیان سلامم‌ گه بار

که ملک آید و چون ماه نشیند برگاه

شوکت ریش من آن لحظه شود بیش که من

کوردین پوشم و دستار نهم جای ‌کلاه

یا در آن وقت که پوشم زره و بنشینم

از برباره چو رویین تن بر اسب سیاه

بر کفلگاه تکاور فکنم چرم پلنگ

چو پلنگان دژم حمله برم بر بدخواه

وز بر سینه حمایل ‌کنم این ریش سیه

زیر این ریش سیه تنگ کشم بند قباه

خاصه آن وقت ‌که باد آید و از جنبش باد

دستی از نخوت بر ریش کشم گاه به گاه

نیمی از ریش به‌ چپ درفکنم نیم به راست

وز چپ و راست به ظارهٔ من شاه و سپاه

ریش من هر که در آن حالت بیند گوید

ریش و این شوکت و فر به به ماشاء‌الله

همه بگذار بدانگه ‌که سوی فارس شدم

بختیاری به سرم ریخت فزون از پنجاه

من و یاران مرا رعشه درافتاد به تن

که ندانستم چون برهم از آن معرکه‌گاه

علت آن بود که آن سال ز امنیت ملک

چیزی از اسلحهٔ ملک نبردم همراه

ناگه افتاد به یادم که مرا ریشی هست

که زهر نیک و بدم بود به وقت پناه

گفتم ای ریش ‌کنون روز بدت پیش آمد

شوکت خود مشکن منقصت خویش مخواه

آخر ای رب دل شیر تو داری چه شدت

که درین‌ عرصه کنی پشت به مشتی روباه

قاطعان طرق ایدر که به کین خاسته‌اند

وقت آنست ‌که بدهی همه را باد افراه

تو عقابی به صلابت اگر اینان عصفور

شاید ار پیش پرند تو نپاید دیباه

قصه‌کوته به‌دهان ریش فرو بردم و چشم

بر دریدم چو هژبری‌ که‌ کند تیز نگاه

هیات ریش من از دور چو دزدان دیدند

زود گشتند گریزان همه با حال تباه

آن بدین ‌گفت ‌که اینست عمودی ز آهن

که فرامرزکشیدی به‌کتف‌ گاه به‌گاه

این‌ بدان گفت نه دیویست سیه کز سر خشم

پی بلعیدن ما پشت نمودست دوتاه

آن دگر گفت‌ که اهریمن آدم‌خوارست

خویش را باید ازین مهلکه می داشت نگاه

درگذر زین همه ای شوخ کزین موی سیه

کنمت بستر از اکسون و دواج از دیباه

خسبم از زیر تو وان ریش بود بستر تو

ور به بالا فتمت هست دواج ای دلخواه

دختر از ریش من این طرفه محاسن چو شنید

گفت لا حول و لا قوهٔ الا بالله

این چه ریشست‌که مهر من از آن‌گشت فزون

یعلم‌الله‌که ریشست این یا مهرگیاه

پس مرا گفت ‌که هر حاجت ‌کم در دل بود

زین محاسن همه کردی تو قضا بی‌اکراه

لازم آمد که روا دارم هرچت‌ کامست

که مرا کردی از ریش خود ایدون آگاه

لیکنت زان هنری هست نکوتر گفتم

آری آری سمت بندگی شاهنشاه

خسرو راد محمد شه ‌کز بهر شرف

بر سُم توسن او شاهان سایند جباه

بهر آن یافت ز فیض ازلی قوت نطق

تا همی مدحت او را بسرایند افواه

تا گسسته نشود روز ز شب شام از صبح

مگسلاد از وی توفیق حق و عون اله

باد هر ماهه قویتر سپهش روز به روز

باد هر ساله فزونتر حشمش ماه به ماه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

دوش چون‌گشت‌جهان از سپه‌زنگ سیاه

از درم آن بت زنگی به در آمد ناگاه

با رخی غیرت مه‌ لیک به هنگام خسوف

خنده بر لب چو درخشی که جهد ز ابر سیاه

بینیش چون الف اما بسرهای دهن

ابرویش همچو یکی مد که نهی بر سر آه

همچو نرگس که به‌ نیمی شکفد در دل شب

چشم افکنده به صد شرم همی‌کرد نگاه

دو لبش آب خضر کرده نهان در ظلمات

غبغب او ز دل سوخته انباشته چاه

لب چو انگشت ول نیمه ی آنگشت آتس

مو چو سرطانش ولی چون شب سرطان کوتاه

مژه و ابرویش آمیخته بر دشنه و تیغ

سپه زنگ توگفتی شده عاصی بر شاه

چون یکی شب که دو روزش به میان درگیرد

می‌خرامید وز آصف دو غلامش همراه

ایستاد از طرفی روی‌کشیده درهم

راست چون چین به‌سر زلف نگارد دلخواه

گفتم ای از رخ تو گشته شب من شب قدر

روی به زلفین تو آورده شب قدر پناه

ای تو با بخت من سوخته توأم زاده

زی برادر به شب تیره که بنمودت راه

زان دوام گفت یکی تحفهٔ سردارست این

سر احرار پرستار شه و پشت سپاه

زان غلام این‌ چو شنید اشک روان کرد برو

کاه جرمم چه‌ که این گشت مرا بادافراه

هر زمان بر من و بر کلبهٔ من می‌نگریست

آه می‌زد که به دوزخ شده‌ام واویلاه

حجرهٔ خانهٔ او هفت و درونش هفتاد

گردهٔ سفرهٔ او پنج و به ‌گردش پنجاه

مطبخی دید بمانند یکی بیضه سپید

روزنش دید ز دود دل اطفال سیاه

کف به‌ کف سود که دیدی به چه روز افتادم

این بلا تا به من آمد به جزای چه‌ گناه

جامه‌عریانی و بسترحجر و غصه‌خورش

کس مبادا چو من خسته بدین حال تباه

کرد باید چو سگان پاس و ندید آش و طعام

برد باید چو خران بار و نخورد آب و گیاه

من به صد چرب زبانی و به شیرین سخنی

که به این چربی و شیرینیت آرم در راه

اهل و فرزند درآویخته چون سگ در من

کای به افسونگری و حیله فزون از روباه

با خداوند چه نیرنگ دگر کردستی

کت چنین هدیه فرستاد مکافات گناه

هیچ در خانه نهادی‌ که ‌گرفتی خادم

هیچ بر سفره فزودی که فزودی نانخواه

لطف حق بود که آن جاریه مرغوب نبود

ورنه چون روی ویم روز همی گ‌‌شت سیاه

آن یکش ‌گفت بی آرد بزن نان به تنور

وین یکش گفت ‌که بی‌دلو بکش آب از چاه

آن یکش گفت بزن وصله بر آن کهنه حصیر

وب‌ یکش گفت بکن بخیه بر این پاره‌کلاه

خواست دست آس یکی ‌گفت ‌که بر بام فلک

جست‌ گندم دگری‌ گفت‌ که در خرمن ماه

آن یکی جست همی از این کاین تحفهٔ زنگ

به‌کدامین هنر و مایه بود مرتبه خواه

جز شپش جمله به مساحی جبب و بغلش

گو چه آورده‌یی از خانهٔ آصف همراه

آن‌کنیز آن همه می‌دید و به من می‌خندید

من مسکین به زمین دوخته از شرم نگاه

از من و خانهٔ من شد همه نومید چو دید

که همه چیز ضعیفست مرا حتی الباه

عاقبت‌ گفت چه گویی چه کنم با همه طعن

گفتمش از کرم صدر جهان جوی پناه

خواجهٔ عالم عادل‌که ز ابر کف او

ازگل شوره بروید گل و از خار گیاه

آنکه از جودویت این غم جانکاه رسید

خواهدت باز رهانید ز طعن جانکاه

زبدهٔ زمرهٔ دانش و سر ارباب‌ کرم

آنکه بارکرمش پشت فلک‌کرده دوتاه

آنکه زان سیل‌که از ابر نوالش خیزد

نگذرد گر همه چرخست شناور به شناه

فلکش بندگی جاه‌ کند با رفعت

خردش پیروی رای‌کند بی‌اکراه

آن‌که وصف دل او شد بضیا نور قلوب

آنکه خاک در او شد ز شرف زیب جباه

خنده بر باغ بهشتش زند از نکهت خلق

طعنه بر اوج سپهرش زند از رفعت جاه

بویی از خلق وی افزود تبت رارتبت

حشوی از جاه وی افراخت فلک را خرگاه

ای که بگذاشته دعوی بر جود تو سحاب

اینک این دست در افشانت براین نکته‌ گواه

اندر آن بزم که قدر تو بود صدرنشین

چرخ را جای نشستن نبود جز درگاه

انوری دید به خواب آنکه جلال الوزرا

چل درم داد سپیدش پی هندوی سیاه

خواب نادیده و ناگفته به ‌من لطف تو داد

آن‌کنیزی‌که شبیهش نبود از اشباه

شکوه‌یی ‌گر به زبان رفت در آغاز سخن

بر زبان این سخنان نیز رود گاه به ‌گاه

با من ار چرخ به‌کینست تویی بر سر مهر

کم مباد از سر من لطف تو و سایهٔ شاه

سرورا حاسدم از رشک به حسرت‌گوید

به سخن در نسرشتست‌ کسی مهرگیاه

شعر چندان و نه چندانکه تو خواهی زر و سیم

این چه جادوست که برخاست از ایران ناگاه

این نه جادوست خداوندا کاین شاعری است

کس چنین در نتوان سفت مرا زین چه‌‌ گناه

شفقت شاه فزاینده و انصاف توام

حاسدم‌ گو تن ازین درد به بیهوده بکاه

بهر اثبات خداوند و پی نفی شریک

لااله است همی تا بسر الاالله

دست این حادثه از دامن اقبال تو دور

داردت از همه آفات خداوند نگاه

تا ‌جز افواه سخن را نبود جای عبور

به جز از ذکر جمیلت نبود درافواه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

 

شد عید و مه روزه سفرکرد به اکراه

نیکو سفری‌ کرد خدا بادش همراه

ای خادمک آن حجره بیارای و به ‌مجلس

می‌زن عوض آب به رغم دل بدخواه

این سبحه و سی‌پاره بهل باز به صندوق

وان خرقه و سجاده به برباز به بنگاه

مسجد همه‌ کاسد شد و منبر همه فاسد

واعظ همه حیران شد و زاهد همه درواه

یک ماهه نکردی ادا سنت شادی

یک روزه‌کنیم آنچه نکردیم بهٔک ماه

هم باده و هم بوسه درین ماه حلالست

می‌گویم و پروا زکسم نیست علی‌الله

می‌نوشد و شاهد برد و بوسه ستاند

هر بنده‌ که از رحمت یزدان بود آگاه

با من سبقت رحمته پس ز چه خوانی

هرصبح و پسین و شب و روز وگه وبیگاه

سودای خدا با تو به فضلست و به رحمت

با رحمت و فضلش چه خوری غم چه‌ کنی آه

قاآنی تاکی سخن از سر خدایی

در رهگذر باد چرا غره شود کاه

از شعر مزن لاف و برو شعر همیباف

کس گفت که شاعر مشو ای شاعر گمراه

بنشین و بط باده ستان از بت ساده

زان پیش که برگت ببرد مرگ به ناگاه

این ماه مکرم لقب از یزدان دارد

با شوکت شاهانه از آن می‌رسد از راه

گر شوکت شاهانه ندارد سپس از چیست

این نای و نفیر و علم و کوس به درگاه

آن ماه همه شیخ نوان بود به مجلس

این ماه همه شوخ جوانست به خرگاه

آن ماه ندیدیم تنی راکه ننالد

چو‌ن چنگ‌ که مطرب به رهاوی زندش راه

ساقی چه نشستشی برخیز و بده می

مطرب چه ستادستی بنشین و بزن راه

ای سرو من ای بر همه خوبان جهان سر

ای ماه من ای بر همه ترکان ختن شاه

سروی نه عفاک‌الله‌کی باده خورد سرو

ماهی نه جزاک الله‌ کی بوسه دهد ماه

چاهی به زنخ داری و این‌ طرفه‌ که مردم

از چاه برند آب و تو آبم بری از چاه

چندین چه‌کنی ناز الا ای بت طناز

این ناز بهل تا نکشدکار به اکراه

برجه چو وشاقان و به من بوسه همی ده

بنشن چو امیران و ز من باده همی خواه

من باده دهم تو چه‌کنی‌؟ شکر خداوند

تو بوسه دهی من چکنم‌؟ مدح شهنشاه

فرماندهٔ آفاق محمد شه غازی

کز فر و شرف در دو جهان آمده یکتاه

حورشید و مهش را نتوان خواندن امثال

جمشید و کیش را نتوان ‌گفتن اشباه

هرجا سخن از رزمش شیران همه خرگوش

هرجا صفت از بزمش میران همه برماه

ننگ آیدش از دولت جاوید ازیراک

زشتست براندام سهی جامهٔ کوتاه

بر چهرهٔ اقبالش دولت شده شیدا

بر ساحت اجلالش‌ گردون شده درواه

زانسوی مکان قدرش انداخته مسند

بیرون ز جهت جاهش افراخته خرگاه

ای با شرف قدر تو شاهان همه بنده

وی با فزع قهر تو شیران همه روباه

تمکین تو جاییست که شاهان همه آیند

هر روزه به درگاه تو با ناله و درخواه

آن فدیه و این هدیه و آن ‌گوهر و این ‌گنج

آن‌باره و این‌باره و آن افسر و این‌گاه

گیری‌ گهی از روم و گه از چین و گه از هند

اورنگ ز قیصرکمر از خان‌کله از راه

هر نطفه‌کزو رایحهٔ‌کین تو آید

از بیم شود خون به رحم نامده از باه

خاص از پی آنست‌که مدح تو سراید

ورنه چه بود خاصیت نطق در افواه

مانا رقم هندسه جود تو نهادست

گر نه نبود فرق نه از پنج به پنجاه

چون نار جهنم لقب تیغ تو جانسوز

چون صیت قیامت صفت قهر تو جانکاه

شاها چو دل دشمن تو قافیه شد تنگ

با آنکه مکرر شد چون جود شهنشاه

تا هیچ به حمام سواره نرود مرد

تا هیچ به شطرنج پیاده نبود شاه

دهرت به دبستان بقا باد یکی طفل

چرخت به شبستان علاباد یکی ماه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

باز سرسبز شد زمین ز گیاه

همچو اقبال ناصرالدین شاه

سروها گرد سرخ گل گویی

گرد سلطان ستاده‌اند سپاه

خاک خرّم‌تر از هوای بهشت

باد مشکین‌تر از شمال هراه

ابر پاشیده بر دمن لؤلؤ

باد گسترده در چمن دیباه

تخت‌ کاووس ‌گشته آن ز گهر

تاج طاووس گشته این زگیاه

همه شیر سپید بارد ابر

که چو پستان زنگی است سیاه

کشتی‌ای از بخار را ماند

کش بود پشت باد لنگرگاه

اندرین فصل یارکیست مرا

جانفزا عمر بخش انده‌ کاه

ملک‌العرش دلبران به جمال

ملک‌الموت عاشقان به نگاه

زخ رخشان او میان دو زلف

چون ثوابی میانهٔ دوگناه

یا نه‌ گویی به نزد یک قیصر

دو نجاشی نموده پشت دوتاه

تا بر او چون منیژه دل بستم

گشت افراسیاب دل آگاه

دلم اندر چهِ زنخدانش

همچو بیژن فکند لیک آن ماه

رستمی ‌کرد و با کمند دو زلف

چون ثوابی میانهٔ دوگناه

گاه مستی اگرچه می‌بوسم

لب او را به عنف خواه مخواه

لیک خود هم به میل خاطر خویش

می‌دهد بوسه نیز گاه به‌گاه

خاصه آن ساعتی‌ که می‌شنود

از لب من مدیح شاهنشاه

ناصرالدین شه آفتاب ملوک

زینت ملک و زیب افسروگاه

زیر فرمانش ملک تا ملکوت

شاکر خوانش پیر تا برناه

سطوتش برق و آفرینش‌ کشت

قدرتش‌کهربا وگیتی‌کاه

باد مهرش به هر زمین ‌که وزد

زو دمد تا به حشر مهر گیاه

بر نه افلاک‌گسترد سایه

هرکجا شوکتش زند خرگاه

دی خرد وصف ذات او می‌گفت

که بزرگست و در جهان یکتاه

گفتم آیا توان نظیرش جست

کافرینش بدو برند پناه

لب گزان گفت عقل من که خموش

وحده لااله الا الله

ای ترا خسروان هفت اقلیم

دست برکش ستاده بر درگاه

خلق را پیش از آفرینش روح

داغ مهر تو بود زیب جباه

صوت و حرف و کلام ناشده خلق

ذکر مدح تو بود در افواه

صف جیش تو از فراوانی

از فراهان رسیده تا به فراه‌

بر جمال و جلال و شوکت تو

در و دیوار شاهدند و گواه

روز هیجا که در عروق زمین

بفسرد همچو خون مرده میاه

راه‌گردون شود بنفشه از تیغ

کام‌گردان شود سیاه از آه

همه صد جا ز هول بگریزند

تا نفس از گلو رسد به شفاه

دل ‌گردان ز چاک پیراهن

برجهد چون ز باد بند قباه

تیغ بر روی هم‌ کشند اقران

گرز بر فرق هم زنند اشباه

تو چو خورشید چرخ وقت طلوع

از کمینگه برون شوی ناگاه

خنجری چون ‌جحیم درکف دست

چهره‌یی چون بهشت زیرکلاه

کوه و هامون ز هول حملهٔ تو

پر شود از خروش واویلاه

از هراس سنان تو به سپهر

بازگردد شعاع مهر از راه

شیر آن سان گریزد از سخطت

که ورا سرزنش‌کند روباه

تیغت آن یادگار عزراییل

ملک‌الموت یک جهان بدخواه

تا که بر عمر تو بیفزاید

عمر اعدات را کند کوتاه

ریزد آن قدر خون‌ که چون ماهی

هفت‌ گردون به خون ‌کنند شناه

تو چو اسفندیار رویین تن

گرد کرده عنان اسب سیاه

دشمن دیو خو چو ارجاسب‌

حالش از هیبت تو گشته تباه

اطلس سرخ دم به دم بافند

دشمنانت به خاک معرکه‌گاه

بسکه درخون خویشتن پس‌ مرگ

دست و پا می‌زنند چون جولاه

گرچه‌گیتی بر تو چیزی نیست

هم ز گیتی ترا فزاید جاه

صفر هم هیچ نیست لیک شود

سه از و سیّ و پنج ازو پنجاه

تا ندارند از ستایش حق

پارسایان پاک دین اکراه

تکیه بر هیچ پادشات مباد

جز به شاهی‌که نام اوست اله

تخت در زیر و بخت در فرمان

نصر همدوش و عافیت همراه

فتحی از نو نموده روز به روز

ملکی از نوگشوده ماه به ماه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4979814
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث