به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عبدس و ساقی در قدح‌، صهبا ز مینا ریخته

در گوهر الماس‌گون لعل مصفا ریخته

کرده پی اکسیر جان در طلق زرنیخ روان

در ساغر سیماب‌سان‌ گوگرد حمرا ریخته

آب از سر‌اب انگیخه آتش ز آب انگیخته

زآتش حباب انگیخته وز جرعه دریا ریخته

می موج ‌زن در مشربه زان موج فوج غم تبه

اندر هلال یکشبه عقد ثریا ریخته

پیمانه ‌کأس من معین غلمان عذاران حو‌ر عین

در بزم چون خلد برین طرح ثما را ریخته

مجلس به‌خوبی ‌چون ارم زرین پیاله جام‌جم

زنجیرها بر پای غم از موج صهبا ریخته

خم مریم تهمت زده دوشیزه آبستن شده

وز طفل می در میکده آب مسیحا ریخته

دف بر شبیه دایره در چنبرش صد چنبره

با هم به طرح مشوره طرح مواسا ریخته

چنگست زالی پشت خم در پی عقابی متهم

هردم ز بانگ زیر و بم بنیاد غوغا ریخته

صهبا به سیمین بلبله بکری به شادی حامله

از نقش زرین مشعله نیرنگ بیضا ریخته

خنیاگران بربسته صف در چنگ‌چنگ و نای و دف

طرح نشاط از هر طرف در بزم دارا ریخته

دارای‌اسکندر حشم هوشنگ طهمورث‌خدم

کز ابرکف‌گاه‌کرم لولوی لالا ریخته

صبحست‌و بر طرف‌افق‌خونست عمدا ریخته

یا اطلس چینی فلک بر فرش دیبا ریخته

شنگرف بر قرطاس بین بیجاده بر الماس بین

گرد زمزد طاس بین یاقوت حمرا ریخته

تیغ سحر پرتاب شد نجم از فلک پرتاب شد

زان زهرهٔ شب آب شد وز زهره صفرا ریخته

افراخت فروردین علم شد لشکر وی منهزم

صبح از شفق آتش ز دم بر دفع سرما ریخته

رخشان سیه شد ناگهان کز وی سوادی ‌شد عیان

از نشتر خور آسمان بر دفع سودا ریخته

یانی شجاع‌السلطنه چون شیر دشت ارجنه

خون دلیران یک‌تنه در دشت هیجا ریخته

آنکو ز تیغ جانستان وانکو ز قدر بیکران

هم خون سلطان ارسلان هم آب بغرا ریخته

رمخش چو ماری جان‌گزا آتش‌فشان چون اژدها

بر پیکر خصم دغا زان زهر افعی ریخته

تیغش‌سمندرطینتی‌طوسیَ هندی‌فطرتی

رومیّ زنگی‌ هیأ‌تی آتش ز اعضا ریخته

آتشدل‌ و پولادرگ وانگه به هیات چون ‌کجک

وز فرق پیلان یک به یک خون پیل بالا ریخته

اقبال‌و دولت شایقش تایید و نصرت عاشقش

پیوسته اشک وامقش بر روی عذرا ریخته

جرم‌ کو‌اکب‌ نیست هان ‌چون‌ گوهر از هرسو عیان

رشحی ‌ز دست درفشان بر طلق خضرا ریخته

طبعش نهالی بارور جودش شکوفه لطف‌بر

پیوسته در شاخش ثمر در باغ دیبا ریخته

هم پایش از دانشوری بر فرق مهر و مشتری

هم آب ابر آذری از طبع والا ریخته

رمحش به قتل دشمنان با زهر آلوده سنان

لیکن به‌ کام دوستان زان زهر حلوا ریخته

در قعر دریا شد صدف‌ بر خجلت خود معترف

باشد لآلی ز ابر کف شرقا و غربا ریخته

تیغش هلال‌آساستی از لمعه چون بیضاستی

برجش تن اعداستی زان شکل جوزا ریخته

در عهدش اصنام ستم افتاد بر خاک عدم

چونانکه از طاق حرم شد لات و عزّی ریخته

ای حرز جانها نام تو دور طرب ایام تو

دست فلک در جام تو شهد مصفا ریخته

از سده‌ات نازان زمین بر سدهٔ عرش برین

بر فره‌ات جان‌آفرین فر موفا ریخته

تیغت به خون آبستنی وز خو‌ن ‌کنارش ‌گلشنی

صد رود خون از هر تنی روز محابا ریخه

کلکت‌کشیدس‌از رقم بر نقش انگلیون قلم

در قالب موتی ز دم روح معلا ریخته

زان هندی دریانشین تیر فلک عزلت‌گزین

سر برده اندر آستین‌ گوهر ز شهلا ریخته

ماری بود خوش خال و خط بر وی ز هر زنگی نقط

درکام خصم بی‌غلط زهر آشکارا ریخته

مشک ‌آورند از ملک‌ چین‌ او رفته‌ در مغرب‌ زمین

مشک ارمغان آورده بین در چین طغرا ریخته

گه رفته در هندوستان آلوده از عنبر دهان

طوطی‌صفت درکام جان شکر ز آوا ریخته

روزی‌ که از گرد سپه جلباب بندد مهر مه

گردد ز هرسو خاک ره در چشم بینا ریخته

هامون شود آمون خون صحرا شود سیحون خون

وز هر جهت ‌جیحون‌ خون ‌بر خاک ‌و خارا ریخته

اندر زمین دست فلک بر آتش افشاند نمک

سیماب درگوش ملک بینی ز هرا ریخته

پولاد سنجان در وغا بر بارهٔ پولاد خا

هریک ز هندی اژدها چون پیل بالا ریخته

هنگام رزم از هرکران‌گردد ز تیغ خونفشان

خون از تن قربانیان چون عید اضحی ریخته

هر صارم هندی ‌نسب پوشد به ‌تن چینی سلب

ناری شود ذات لهب برکشت جانها ریخته

چون تو برون آیی ز صف کف بر لب و خنجر به کف

بر چهر چون ماهت‌ کلف ازگرد غبرا ریخه

از خون خصم بوالهوس جاری کند رود ارس

تیغت‌ که‌ اندر یک‌ نفس صد خون به تنها ریخته

هرکس پی اخذ بقا کالا فشاند در وغا

از ابلهی خصم دغا جان جای کالا ریخته

ای ‌خنگ‌ گردون ‌مرکبت ‌نصرت ‌روان‌ در موکبت

بر طور جانها کوکبت نور تجلی ریخته

مانا به مرگ ناگهان تیغت بود جان در میان

کز بدکنش بگرفته جان خونش مفاجا ریخته

با همتت ای دادگر دریای اعظم در نظر

آبیست اندر رهگذر از مشک سقا ریخته

پیرار فروردین‌به‌ری‌کردی چو جشن عید طی

زی‌ملک‌‌ خور راندی‌به ری طرح تماشا ریخته

هم پار در آتشکده آراسته جشن سده

از قهر نار موصده بر جان اعدا ریخته

در شثن‌طراز امسال‌هم دادی طراز جشن جم

در کام جانها از کرم نقل مهنا ریخته

ساغر ز می اندوخته‌ کُندر به‌ کُندر سوخته

در مجمرهٔ افروخته عود مطرّا ریخته

مانی‌به‌عشرت‌همچنین‌تاسال دیگر طرح دین

از نصرت جان ‌آفرین اندر بخارا ریخته

ای شاه قاآنی منم خاقانی ثانی منم

نی آب خاقانی منم زین نظم غرا ریخته

اکنون منم در شاعری قایم مقام عنصری

از نقش الفاظ دری بیرنگ معنا ریخته

تا هست ازین اشعار تر در صفحهٔ گیتی اثر

هردم ازوگنج‌گهر در سمع دانا ریخته

فرخنده‌ بادا فال تو پاینده ماه و سال تو

نور هدی بر حال تو زاسماء حسنی ریخته

کاخ ریاست منزلت بزم‌ کیاست محفلت

فیض‌کرامت بر دلت ایزد تعالی ریخته

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

ترک کشتی‌گیر من میل شنا دارد همی

وانچه بی‌میلی بود با آشنا دارد همی

نگذرد بر لب ز میل آشنایانش حدیث

ور حدیثی دارد از میل و شنا دارد همی

می‌ندارم زهره تاگویم به هنگام شنا

زهره را مایل به خط استوا دارد همی

ازکمر بگذشته زلف تابدارش ای ‌شگفت

می‌ندانم ‌کز کمر قصد کجا دارد همی

گنج سیم اندرکمر مانا مگر دارد سراغ

تا زگنج سیم ‌کام دل روا دارد همی

زلفش آری اژدرست و گنج بیند در کمر

هر کمر کاو گنج دارد اژدها دارد همی

پهلوانی می‌کند با اهل دل ‌گیسوی او

بنگر آن افتاده اندر سر چها دارد همی

می‌رباید زلف مشکینش دل از خوبان مگر

زلف او خاصیت آهن‌ربا دارد همی

با سر زلفش ‌‌که یک ‌اقلیم دل پابست اوست

روز و شب مسکین دل ‌من ماجرا دارد همی

چون نماید میل‌ کشتی‌ کِشتی صبر مرا

زآب چشمان غرقهٔ بحر فنا دارد همی

میل ‌چون جنبد به‌ دستش ‌‌میل ‌من‌ جنبد چنانک

تا دوصد فرسنگم از دانش جدا دارد همی

چون به چرخ آید بتابد روی هر ساعت زمن

نسبتی مانا به چرخ بی‌وفا دارد همی

رند و قلاشست در ظاهر ولیکن در نهفت

پاکدامن خویش را چون پوریا دارد همی

پیکرش یک‌ ‌توده نسرینست ‌و یک‌خروار سیم

سیم و نسرین را دریغ از ما چرا دارد همی

سیم‌و نسرینش ‌ز اشک‌لاله‌گون‌و ضعف دل

سیم و نسرینم عقیق و کهربا دارد همی

یاسمینست آن نه ‌پیکر ارغوانست ‌آن ‌نه خط

روی و پیکر کی چنین فرّ و بها دارد همی

هیچ دیدی یاسمین را سخت سندان در بغل

یا شنبدی ‌کارغوان مشک ختا دارد همی

بر فراز نخل قد سیمای سیمینش عیان

یا نه بر سرو روان بدرالدجی دارد همی

چشم ‌و ابرو خال ‌و گیسو قامت ‌و رو زلف ‌و لب

در کمین خلق دزدی جابجا دارد همی

دولت وصلی‌ که شاهان جهان را آرزوست

وقف قلّاشان و رندان ‌کرده تا دارد همی

تخت ‌عاجش را نه‌دیدست و نه‌بیند هیچکس

تا نگار پارسی‌دل پارسا دارد همی

گاه گاهی بوسه‌ای‌‌ گر می دهد عیبش مکن

اینقدر بر خلق بخشایش روا دارد همی

غیر وی از وی نخواهد هرکه باشد پاکباز

پاکباز از هرچه جز جانان ابا دارد همی

ویحک از بالای دلبندش که چون پوشد قبا

صد خیابان نارون در یک قبا دارد همی

وقف خوبان ‌کرده قاآنی مگر گفتار خویش

کاینهمه زیشان به لب مدح و ثنا دارد همی

تا نه‌ پنداری هوسناکست و هر جا شاهدیست

خویش رادزدیده‌بر جورش رضا دارد همی

طبع را می‌آزماید در مضامین شگرف

وزسخن سنجان امید مرحبا دارد همی

ورنه ‌هم یکتا خدا داند که ‌اندر شرق ‌و غرب

روی دل در هرچه دارد در خدا دارد همی

او به‌ یاری ‌بسته ‌دل کش ‌‌نیست‌ هستی ‌ز آب‌ و گل

در وجودش آب و‌ گل نشو و نما دارد همی

چون‌ ولا خواهد بلا خواهد از آنرو روز و شب

خاطر از بالای خوبان در بلا دارد همی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

اگر هرکس نماید میش را در عید قربانی

منت قربان نمایم خویش را ای عید روحانی

نه‌کی قربان‌کنم خویشت همان قربان‌کنم میشت

از این معنی که در پیشت کم از میشم به نادانی

نه مپذیر از من ای جانان ‌که جانداری‌کنم بیجان

بهل خود را کنم قربان که برهم زین ‌گران‌جانی

به‌گیسویت‌که از سویت به دیگرسو نتابم رخ

گرم صد بار چون‌گیسو به‌گرد سر بگردانی

مرا چشمیست اشک‌افشان بر او سا زلف مشک‌افشان

که من اشکی بیفشانم تو هم مشکی بیفشانی

شبی پرسیدم از دلبر چه فن در عاشقی خوشتر

فشاند آن زلف چون عنبر به رخ یعنی پریشانی

به خاموشی زبانها هست رندان قلندر را

سراپا چون صدف شو گوش تا بعنی درافشانی

قلم در دست‌ کاتب‌ گر نماید ناله حق دارد

که خلقش لال می‌دانند با آن نطق پنهانی

اگر خواهد دلت از ذوق‌گمنامی خبر یابد

چو عارف داغ بر دل نه نه چون زاهد به پیشانی

مرا پیری خراباتی شبی‌گفت از نکوذاتی

که‌ای‌طفل مناجاتی چه‌می‌گویی چه می‌خوانی

همی الله می‌گویی مگرگمگشته می‌جویی

منم مقصد چه می‌پویی منم منزل چه می‌رانی

تراکی‌گفت پیغمبرکه یاالله‌کن از بر

ترا گفت از همه بگذر که یاالله را دانی

نگفتت‌کل شی‌ء هالک الا وجهه یزدان

تو تازی‌خوانی آخر از چه فهم لفظ نتوانی

تو سر تا پا همه بیمی ‌گرفتار زر و سیمی

ز شوق سیم تسلیمی به نزد عالم فانی

به ذیل قدرت داور تشبث جوی چون حیدر

که نتوان‌ کند از خیبر در از نیروی جسمانی

دلی آور به ‌کف صافی ‌کت آید در زمان‌ کافی

چو دونان چند می‌لافی به حکمتهای یونانی

روان یک آرزو دارد زبان آن را دو پندارد

نه بل یک را دو انگارد به عبرانی و سریانی

اگر لب‌تشنه‌یی رو آب پیداکن ترا زین چه

که ترکش سو همی خواند عجم او هندیان پانی

همین خاکست کاو را طبع هر دم رنگ رنگ آرد

گهی رمّان لعلی سازد و گه لعل رمّانی

همن خاکست ‌کز وی قوت سازد باز از آن نطفه

وزان انسان وزانسان اینهمه تسویل نفسانی

گل و بلبل ز یک خاکندکاو دلبر شد آن عاشق

شوند ار خاک‌باز از یکدگرشان فرق نتوانی

همه آیینه‌رویان جمله از خاکند سرتاسر

هم از رندی بود کاین‌ خاک خود را خوانده ظلمانی

بود آب حیات این نقش و صورتهای جان‌پرور

که در ظلمات خاکی‌ کرده پنهان صنع سبحانی

مرا زین حقه‌بازی همت آن پیرکرد آگه

که چون طفلان نگردم ‌گرد سالوسات لامانی

دریغا دیر دانستم‌که دانایی زیان دارد

پریشان‌خاطرم تا روز محشر زین پشیمانی

چو سوسن پیش ازین از ذکر سرتاپا زبان بودم

کنون از فکر چون نرگس همه چشمم ز حیرانی

به رشته آه چون غم راز دل بیرون ‌کشم ‌گویی

که بیژن رابرون آرد ز چه‌گرد سجستانی

مرا زین ‌تن‌د‌رستی هر زمان سستی پدید آ‌ید

ازین ارکان ترکیبی وزین طبع هیولانی

چو باشد میل دستارم‌ که پرگردد پرستارم

بهل دردی به‌دست آرم ‌که برهم زین تن‌آسانی

چو از دستار سنگینم نگردد کار رنگینم

چرا بر سر گذارم‌ گنبد قابوس جرجانی

گر این هشیاری و مستی بود مقصود ازین هستی

خود این هستی بدین پستی به مستی باد ارزانی

شوم زین پس مگر چاه زنخدانی به‌دست آرم

که در وی چون علی‌ گویم بسی اسرار پنهانی

کس این اسرار را گوید اگر با خواجهٔ اعظم

به شکرخنده‌گوید تنگدل‌گشتست قاآنی

بلی چون سینه تنگ آید جنون با دل به جنگ آید

سخنها رنگ رنگ آید ز حکمتهای لقمانی

به حمدالله به دارالضرب جان بس نقدها دارم

که ضراب ازلشان سکه زد زالقاب سلطانی

اگر نه طفل ابجدخوان چو حزم او بود گردون

چرا خم‌گشته می‌جنبند چو طفلان دبستانی

شفاعت‌گرکند ابلیس را روز جزا عفوش

گمان دارم‌که برهاندش از آن آلوده‌دامانی

حدیث از فتنه در عهدش نمی‌گویند دانایان

مگر گاهی که بستایند نرگس را به فتانی

هزاران در هزاران توپ دارد اژدها پیکر

که دوزخ از دهان بارند گاه آتش افشانی

سیه‌موران خورند و سرخ‌ماران افکنند از دم

شهودی بین هلا علم تناسخ را نه برهانی

تو پنداری‌که از نسل عصای موسیند آنان

که دفع سحر را ظاهرکنند اشکال ثعبانی

اسان قورخانهٔ او بود چندان‌که در دنیا

شد آمد وهم را مشکل شدست از تنگ میدانی

الا شاه ملک طینت ‌که می‌بتوانی از قدرت

دوگیتی را بدین وسعت به یک ارزن بگنجانی

هرآن دهقان‌که جوکارد اگر جودت بهٔاد آرد

ز هریک دانه بردارد دوصد لولوی عمّانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

 

ای زلف عزم سرکشی از روی یار داری

مانا ز همنشینی خورشید عار داری

گویند از شهاب بود دیو را کناره

تو دیوخو شهاب چرا درکنار داری

آشفته‌حالتی چو پری دیدگان همانا

دیوانه‌یی از آنکه پری در جوار داری

هاروت‌وش معلقی اندر چه زنخدان

با زهره تا تعلق هاروت‌وار داری

بوی عبیر آید تا تو بسان عنبر

جا بر فراز مجمر چهرنگار داری

سوزد عبیر از آتش و تو آن عبیر خشکی

کآ‌رایش و طراوت و تری ز نار داری

گه‌گردگوش حلقه وگه زی‌رگریی

گه پیچ و تاب عقرب و گه شکل مار داری

عقرب ز تیرگی به سوی روشنی‌ گراید

تو قصد تیره‌جان من از روی نار داری

ما را ز شرار نار فروزان فرار جوید

تو بر فراز نار فروزان قرار داری

گویی بن آزری‌که در آذر بود مقامت

یا نی سیاوشی که در آتش‌گذار داری

مانی به افعیی‌که بود مهره در دهانش

تا در شکنج حلقه نهان ‌گوشوار داری

همچون محک سیاهی و از چهر عشقبازان

بس شوشه زر خالص‌کامل‌عیار داری

مانی به غل شاه ‌که چون خاینان دولت

دلهای ما مسلسل در یک قطار داری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

ای زلف یار چرا آشفته و دژمی

همخوابهٔ قمری همسایهٔ صنمی

من رند نامه‌سیاه تو از چه روسیهی

من زیر بار غمم تو از چه پشت‌خمی

نی‌نی تو نیز عبث خم نیستی و سیاه

دلهای خسته‌کشی در آفتاب چمی

عودی بر آتش و دود در دیده از تو برفت

چون ‌دود رفته‌ به‌ چشم‌ خون‌ گریم ‌از تو همی

ماه فلک سپرد عقرب مهی به دو روز

تو عقرب و سپری ماه فلک بدمی

گر گاهگاه دمد مهر فلک ز ذنب

تو آن ذنب ‌که ز مهر پوسته می ‌بدمی

پشتت خمیده ز بس بار تو عنبر و بان

زانرو به هر نفسی افتی به هر قدمی

فرشت چو محتشمان دیبا و از غم تو

گر دیده خاک‌نشین هرجاکه محتشمی

نه پور آزر وگشت آذر ترا چمنی

نه مرغ آتش و هست آتش ترا ارمی

چنگی به هیأت و هست مر تار تار ترا

از نالهٔ دل زار آهنگ زیر و بمی

خلقی ز مؤمن و مغ رو در تواند که تو

بر قبله‌گاه مغان پیراهن حرمی

چندان‌که از تو رمد دل همچو صعوه ز باز

تو اژدها صفتش درکشی به‌دمی

گاهی ز سنبل تر بر ارغوان ز رهی

گاهی ز مشک سیاه بر سرخ‌ گل رقمی

چون‌مشک‌بدهمی‌هستی‌به‌رنگ‌و به‌بوی

چون مشک بی‌دینی رنگ زمانه همی

رنگ سپر غمیت غم بسترد ز دلم

زین در همی تو مگر خود پی‌سپار غمی

بر آتشین رخ دوست ضراب پادشهی

کز حلقه حلقهٔ خویش هرگون‌زنی درمی

گه‌ گه به عارض خویش ‌گر یار کم ‌کندت

غم نیست چون تو شبی در نوبهارکمی

فرداکه آذر و دی افروخت چهرهٔ او

چون من به پیش ملک سر سوده بر قدمی

شاهی‌که او ز ملوک بر سروری علمست

چونان‌که در سپهی در برتری علمی

چون ‌رای او به فروغ چون دست او به سخا

پرتو نداده مهی‌گوهر نزاده یمی

ای ‌کز بلندی قدر در خورد تاج‌ کیی

وی‌ کز جلالت و شأن شایان تخت جمی

از روی ‌دانش و دین وز راه دولت و ملک

شایستهٔ عربی بایستهٔ عجمی

در کارهای خطیر چون عقل معتبری

وز اعتقاد درست چون شرع محترمی

در منع بدکنشان هم شیوهٔ خردی

در دفع‌کج‌منشان هم‌پیشهٔ قسمی

چون صدق موتمنی چون عقل معتمدی

چون رزق مکتسبی چون عمر مغتنمی

از بس تواضع و لطف از بس عطا و کرم

درویش و پادشهی محتاج و محتشمی

فضلی به صاحب ری داری ز فضل و هنر

کاو صاحب قلمست تو صاحب‌کرمی

شمشیر در کف تو دانی مشابه چیست

در دست اصل وجود سرمایهٔ عدمی

از بس ضیا و بها می‌بینمت‌که مهی

از بس عطا و کرم پندارمت‌ که یمی

در روز فتنه و کین هان روزگار اثری

درگاه شادی و فر هین مشتری شیمی

در عقل و هوش و خرد بی‌مثل و بی‌شبهی

سرمایهٔ خردی پیرایهٔ هممی

شایدکه از توکند فخر آنچه نقش وجود

کامد ز هستی تو کامل وجود همی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

دوش درآمد از درم آن مه برج دلبری

سود بر آسمان سرم از در ذرّه‌پروری

از دوکمندگیسوان وز دوکمان ابروان

بسته‌ دو دست جاودان داده به‌چرخ چنبری

گر به دو زلفکان او شاه طغان نظرکند

همچو‌ کبوتران زند بر در او کبوتری

سینهٔ‌صاف چون‌سمن‌عارض‌تر چو یاسمن

مقصد شیخ و برهمن رشک بتان آزری

ماه فلک ز روی او خاک ‌نشین ‌کوی او

سنگ سیه ز موی او جسته رواج عنبری

غیرت سو و یاسمن آفت جان مرد و زن

غارت عقل و هوش من حسرت ماه و مشتری

گفت ‌که ای اسیر تب خسته ی محنت و کرب

چند به پویهٔ تعب پایهٔ مرگ بسپری

شکوه بر از غم زمان پیش سکندر جهان

تا نخوری ز بیم جان هر قدمی سکندری

شاه جهان حسنعلی فارس عرصه ی یلی

غازی دشت پر دلی مهر سپهر سروری

آنکه به‌ گاه حشمتش شمس نموده شمه‌ای

وآنگه به بزم عشرتش‌کرده هلال ساغری

وآنکه چو پور آتبین کرده زگرز گاوسر

مغز سر ده‌آک‌ را طعمهٔ مار حمیری

آهوی چرخ رام او شیر فلک به دام او

ملک فلک به‌کام او بر ملکش بهادری

آتش زارتشت اگر ، قبله ی خاص و عام شد

خاک سرای شاه بین معبد آدم و پری

رومی روز در برش همچو غلام خلخی

زنگی شام بر درش همچو سیاه بربری

بود اگر به طوس در اژدر اهرمن شکر

تا به حسام سام یل زود نمودش اسپری

شاه‌به‌طو‌س اندرون‌ بست و درید و ریخت خون

هر که ز طالع زبون کرد ز کینه اژدری

رستم یل ز خستگی تافت ز روی تن عنان

بر لب رود هیرمند با همهٔ دلاوری

گفت‌ که نیست ‌کارگر تیر و سنانش بر بدن

زانکه نموده بر تنش زار دهشت ساحری

هان به‌ کجاست روی تن تا ز خدنگ پادشه

کالبدش زره شود با همه روی پیکری

ای شه آسمان حثبم‌ کارگشای ملک جم

داور کشور عجم وارث تاج نوذری

چرخ به پیش موکبت غاشیه برکتف‌کشد

ماه نوت شود عنان چرخ‌ کند تکاوری

خصم تو مار جانگزا تیر تو آتشین قبا

شن تو هوشهنگ‌سا جن چرا نگستری

تات چو مرکز آسمان جا به‌کنار خود دهد

زاوٌل شکل خویشتن خواست به هیأت ‌کری

نی غلطم ‌که آسمان پیش تو هست نقطه‌سان

وز پی صولجان تو کرده چو گو مدوری

پادشهی ترا سزد ورنه بغیر لاغ نه

کوکبهٔ ملکشهی حشمت و جاه سنجری

دست ‌کریمت از کرم غیرت ابر بهمنی

طبع همیمت از همم رشک سحاب آذری

مهرهٔ بخت درکفت داو به روی داوکش

تا ببری به دس خون‌ داو فلک به شثدری

رونق دین جعفری‌ گرچه به تیغ داده‌ای

لیک ز بذل برده‌یی رونق جود جعفری

مهر ز شر‌م رای تو از عرق جبین شود

غرقه به بحر چارمین گر نکند شناوری

خصم تو گر درین زمان لاف اناللهی زند

جملهٔ خلق آگهند از حرکات سامری

پادشها حبیب تو چون ز ثنات دم زند

نیست عجب ‌گر از سخن فخر کند بر انوری

لیک به جانش ز آسمان هر نفسی غمی رسد

چون شد ار ز مرحمت غم ز روانش بستری

جنس هنر کجا برد پیش توگر نیاورد

دانی کاندرین بلد تنگ شدست شاعری

تا که نجات هر تنی هست ز دین احمدی

تا که صفای هر دلی هست ز مهر حیدری

باد مخالف ترا غی و ضلال بولهب

باد موالف ترا جاه و مقام بوذری

چهرهٔ دوستان تو گونهٔ دشمنان تو

این ز فرح معصفری وآن ز الم مزعفری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

عقرب جراره دارد ماه من بر مشتری

یا ز سنبل بر شقایق حلقهٔ انگشتری

تو به عارن زهره و م مشتری از جان ترا

لیک ‌کو آن زهره‌ کایم‌ زهره‌ات را مشتری

عقرب اندر زهره داری سنبله بر آفتاب

ذوذوابه در قمر داری ذنب در مشتری

مشک تر بر عاج داری ضیمران بر ارغوان

غالیه بر نسترن عنبر به گلبرک طری

مردمان عنبر ز بحر آرند و من از دیدگان

بحر آرم در غم آن زلفکان عنبری

یاد زلف حلقه حلقهٔ تست در سوزان دلم

همچو فولادین زره درکورهٔ آهنگری

ساحران‌ کردند مار از رشته‌ موسی از عصا

قبطیان ز افسون ‌کلیم از معجز پیغمبری

وین دو ماری کز بر خورشید روی تو عیان

هر دو را نی حمل بر معجز توان نی ساحری

هردو گر سحر از چه‌دست ‌مو سویشان‌ در بغل

هر دو گر معجز چرا بر مه کنند افسونگری

گر ندیدستی میان آب نیلوفر دمد

بر رخ چون آب او بنگر خط نیلوفری

چون‌مگم‌دبتک‌به‌سر دارم‌ز حسرف‌روز و شب

تا ترا جوشان مگس بر گرد قند عسکری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

آوخا کز کین چرخ چنبری

رنج را بر عیش دادم برتری

سوی دیر ازکعبه یازیدم عنان

بر مسلمانی گزیدم کافری

نحس را بر سعد کردم اختیار

کردم آهنگ زحل از مشتری

از در نابخردی‌گشتم روان

جانب انگشت‌گر از عنبری

رو سوی بوجهل جهلان تافتم

از حریم حرمت پیغمبری

بر در یاجوجیان‌کردم‌گذار

از رواق شوکت اسکندری

بردم از موسی بهارونی پیام

جانب گوسالگان سامری

یعنی از درگاه دارا زی سرخس

اسب‌ راندم‌ سوی سالو از خری

از برای دیدن خفاش چند

دیده بربستم ز مهر خاوری

خسرو خاور حسن شه آنکه هست

دست جودش رشک ابر آذری

حیدری کز نیروی بازوی خویش

کرده در روز محابا صفدری

صفدری‌کز ذوالفقار تیغ تیز

کرده اندر دشت هیجا حیدری

آنکه خط استوا و خط قطب

کرده چرخ حشمتش را محوری

باشد از تاثیر نوش رافتش

زهر را خاصت سیسنبری

تفّ تیغش‌گر به دریا بگذرد

آب را بخشد خواص آذری

کرده فربه ملک را شمشیر او

گرچه همتا نیستش در لاغری

خسروا ای سطح درگاه ترا

با فراز عرش اعظم برتری

چون سلیمان عالمت زیر نگین

لیک بی‌خاصیت انگشتری

روزکین‌ کز شورش‌کند آوران

گسترد دوران بساط محشری

گرد راه‌و بانگ‌کوس و شور نای

بر ثریا راه یابد از ثری

چرخ رویاند ز خاک‌کشتگان

گونه‌گونه لالهای احمری

وانگهی زان لالها احمر شود

لونهای احمری گون اصفری

از غبار ره هوای‌کارزار

عزم‌ گردونی کند از اغبری

هر فریدون فرّه‌یی ضحاک‌وار

نیزه برگیرد چو مار حمیری

وزگرن پتک عمودگاوسر

کاوه‌وش هر تن‌ کند آهنگری

چون ‌تو بیرون‌ تازی از مکمن سمند

لرزه افتد در روان لشکری

ز آب شمشیر شرربارت زمین

یابد از زلزال طبع صرصری

باست اندر پیکر بدخواه ملک

گه نماید ناچخی‌گه خنجری

خسروا ای دست احسان ترا

در سخاوت دعوی پیغمبری

این منم قاآنی دوران‌که هست

در فنون نظم و نثرم ماهری

چون نیوشد نظم من در زیر خاک

آفرین گوید روان انوری

ور ببیند عنصری اشعار من

دفتر دانش بشوید عنصری

در سخن پیغمبرم وز کینه خصم

متهم سازد مرا در ساحری

تا بریزد برگها از شاخسار

ز اهتزاز بادهای آذری

باد ذاتت همچوذات لایزال

از زوال و شرکت و نقصان بری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

ای زلف یار من از بس معنبری

یک توده نافه‌ای یک طبله عنبری

همسایهٔ چهی پیرایه بر مهی

آذین گلشنی زیب صنوبری

گرچه در آتشی پیوسته سرخوشی

مانا سیاوشی یا پور آزری

مرغ مطّوقی مشک مخلّقی

شام معلقی دود مدوری

جان معظمی روح مکرِّمی

رزق مجسّمی مکر مصوّری

یازی به روشنی گویی‌ که کژدمی

جنبی فرازگنج ماناکه اژدری

بندی به‌هر دمی دلها به‌هر خمی

زلفا به موی تو نیکو دلاوری

از اشک و چهر من‌ بس سیم و زر تراست

جعدا به جان تو بیحد توانگری

چون چهرهٔ بخیل چون ساقهٔ نخیل

پر عقده و خمی پر چین و چنبری

پیرامن قمر از مشک هاله‌ای

برگردن پری از نافه پرگری

غایب بود غمم تا در مقابلی

حاضر بود دلم تا در برابری

گویی نه‌کافرم‌ گویی نه ظالمم

والله‌که ظالمی بالله ‌که ‌کافری

ظالم نه‌یی چرا مردم به خون کشی

کافر نیی چرا ایمان زکف بری

طوفان اشک من عالم خراب‌ کرد

تو سالمی مگر نوح پیمبری

با اینکه ازگناه داری رخی سیاه

در باغ جنتی برگردکوثری

بر مو فسون دمند افسونگرن و تو

هم مایهٔ فسون هم خود فسونگری

گر دیو راهزن ور دزد خانه‌کن

با آن پسر عمی با این برادری

بال فرشته‌یی زان‌رو مکرمی

لام نوشته‌یی زان‌رو مدوری

در موی پر شکن شیطان‌ کند وطن

مو یا تو خود به فن شیطان دیگری

آن چهره آتشست تو دود آتشی

وان روی مجمرست تو عود مجمری

گاهی به شکل میم برگشته حلقه‌ای

گاهی چو نقش لام خمّیده چنبری

این‌خود ضرور نیست‌ کز وصف تو قلم

خود عطسه می‌زند از بس معطری

تو درخور منی من درخور تو زانک

تو نادری به حسن من در سخنوری

هم من به حسن شعر مقبول عالمم

هم تو به حسن شعر مشهور کشوری

زلفا ستایشت زان‌رو کنم‌که تو

چون خلق صدر دین نیک و معنبّری

مهدی هادی آنک نوکرده عدل او

آیین احمدی قانون حیدری

هر جا که قهر او فردوس دوزخی

هرجا که مهر او غسلین ‌کوثری

با قدر و جاه او گر دم زند عدو

گو روبها مزن لاف غضنفری

با جسم و چشم خصم با قهر تو کند

هم موی ناچخی هم مژّه خنجری

ای مفتخر زمین از روی و رای تو

چونان‌ که آسمان از ماه و مشتری

اخیار کاینات خارند و تو گلی

ابرار ممکنات برگند و تو بری

طبعت ز فرط جود ناکرده هیچ فرق

خاک سیاه را از زرِّ جعفری

با تو اگر حسود دعوی ‌کند چه سود

بی شعله کی کند انگشت اخگری

زادی ‌گر از جهان خود برتری از آن

اوکم‌بها خزف تو پاک‌گوهری

صفرست اگرچه هیچ لیکن ز رسم او

افزون شود عدد هرگه‌ که بشمری

صفری بود جهان لیکن ترا در آن

بفزاید از عمل آیین سروری

به هر عمل خدای دادت به دهر جای

تا خود به یاد گنج ویرانه بسپری

یک نکته‌ گویمت از بنده‌گوش دار

اما به شرط آنک ز انصاف نگذری

تو در لباس خود گویی ز من سخن

پس ‌تو ز لعل ‌خویش همچون سکندری

القاکنی ز دل اصغاکنی به سمع

بستانی آشکار در خفیه بسپری

طرزی دگر شنو تا گویمت عیان

از سلک شعر نه از راه ساحری

تو یک تنی به ذات لیک از ره صفات

افزونی از هزار چون نیک بنگری

هست ‌آن‌ هزار یک ‌وین نیست‌ جای شک

الفاظ مشترک آن به‌که بستری

من نیز یک تنم لیکن همی‌کنم

گاهی سخنوری‌گاهی قلندری

یک‌تن به‌صد لباس یک‌فن به‌صد اساس

گه همسر اناس گه همدم پری

قاآنیا خموش بسرا سخن به‌هوش

هم اینت ساحری هم اینت شاعری

اسرار خاصگان در محضر عوام

زین به‌ کسی نگفت در منطق دری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

تبارک ای نگار خلّخی ای ماه نوشادی

که داری بر غم دیرین ما هردم ز نو شادی

نخو‌ردم‌ هرچه ‌خوردم قند چون لعلت به‌شرینی

ندیدم هرچه دیدم سرو چون قدت به آزادی

برون شد هشت‌چیز از هشت‌چیزم بی‌تو ای دلبر

که ‌هر غم ‌از غمانم کرده بی ‌آن هشت هشتادی

ز چم‌ خواب‌و ز دل‌تاب‌و ز رخ‌آب و ز دل طاقت

زکف‌ایمان‌زسر سامان‌زپیکرجان‌زجان‌شادی

تو ای ماه دو هفته ‌کرده‌یی هر هفت و هر هفته

کند در حسن هر پیرایه‌یی زان هفت هفتادی

نبودی چون دل سخت تو شیرین بیستون ورنه

نکردی رخنه در وی تیشهٔ فولاد فرهادی

قوافی ذال بود و دال شد چون دیدم ای دلبر

که‌صاد چشم مستت‌کرده از خال سیه ضادی

اگرنه صنع صباغی به من آموخت عشق تو

چرا مشکم همی‌ کافور گشت‌و لاله‌ام جادی

ت‌رمشکین‌موی و شیرین‌گو‌ی بربستی و بشکستی

ز مو دکان عطاری ز لب بازار قنادی

دمم دود و دلم‌ کوره، عنا گاز و تنم آهن

بلا پتک و سرم سندان و پیشه عشق حدادی

اذاکان الغراب آید به یادم هر زمان‌کاید

دلم را در طریق عشق زاغ زلف تو هادی

اطیب المسک ام ربا الغوالی ام شذا ورد

کزو بوی حبیبم در مشام آید در این وادی

غزال نافر قد صاد اسدَ الغالبِ عن لحظٍ

بدیعست از چنان وحشی‌غزال‌ اینگونه صیادی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4978489
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث