به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مرا ماهیست‌در مشکوکه مشکین زلف پرچینش

به‌هر تارست‌صد تبت‌به‌هر چینست صد چینش

بتی دارم بر سوری بود یک باغ ریحانش

مهی دارم‌ که بر طوبی بود یک راغ نسرینش

هوای باده‌ گر داری ببوس آن لعل میگونش

شمیم ‌نافه‌ گر خواهی ‌ببوی آن جعد مشکینش

بهشتی‌ هست‌ بس‌خرم‌ که ‌یک‌ شهرست رضوانش

عروسی هست‌ بس‌زیبا که‌ یک‌ ملکست‌ کابینش

ز بس شرین زبان گویی طرب خیزست دشنامش

ز بس دلکش بیان مانا روان‌بخشست نفرینش

به عمان طعنه‌گو محفل ز لعل ‌گوهر آمودش

به تبت خنده زن مجلس ز جعد عنبرآگینش

رخش‌ماهی بود رخشاکه ریحانست جلبابش

خطش مشکی بود بویا که‌ کافور است بالینش

قدش ‌سرویست ‌بارآور که‌آمد بار خورشیدش

خدش‌ گنجی است جان‌پرور که باشد مار تنینش

مرا با آنچنان قد باغ نفریبد به شمشادش

مرا با آنچان خد چرخ نشکیبد به پروینش

شکر خیزد دمادم‌تنگ‌تنگ‌از لعل جانبخشش

گهر ریزد پیاپی بار بار از کام نوشینش

تو گوی نعت دستور جهان دادند تعلیمش

تو گویی مدح سالار جهان‌کردند تلقینش

نتاج مجد و تاج نجد ابوالقاسم ‌که از تابش

بر از آیینهٔ گیتی‌نما رای جهان‌ بینش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:31 PM

نگار من‌که بود جایگاه در جانش

عقیق را به جگر خون‌کند دو مرجانش

نشیب مشک ختن راغ راغ نسرینش

فراز برگ سمن باغ باغ ریحانش

نشان سیاهی خال از دل ‌گنهکارش

فزون درازی زلف از شب زمستانش

سپید چهرهٔ سیمین چو رای دانایش

سیاه طرهٔ مشکین چو روز نادانش

صفای روح منور صباح نوروزش

شمیم موی معنبر نسیم نیسانش

رخان چو جنت‌و قامت به‌جلوه طاووسش

لبان چو کوثر و گیسو به خدعه شیطانش

همال روی لئیمست زلف پرچینش

مثال خلق‌کریمست روی تابانش

رخ از طراوت سلطان باغ فردوسش

لب از حلاوت خلاق آب حیوانش

قدش‌که هرکه در آفاق مست و مشتاقش

لبش‌که هرچه در ایام محو و حیرانش

درم خریده غلامیست سرو آزادش

به خون طپیده شهیدیست لعل رخشانش

اگر به خنده درآید لب شکرخیزش

وگر به جلوه درآید رخ پری‌سانش

شکر شود چو شکر خورده تن‌ پر از تابش

پری شود چو پری دیده دل پریشانش

عسل بسان عسل خورده می‌مزد انگشت

ز حسرت لب شیرین شکر افشانش

شقایقی‌که نباشد نظیر در باغش

جواهری ‌که ندارد همال درکانش

هنود وار یکی داغدار رخسارش

یهودوار یکی جزیه‌بخش دندانش

روایتی بود از لب رحیق مختومش

حکایتی بود از رخ شقیق نعمانش

دو زلف از بر چهرش به حلقه چوگان‌وار

مرا چو گوی سراسیمه ‌دل ز چوگانش

به حسن دلبری و شاهدی و رعنایی

تمام عالم بینی به زیر فرمانش

جز ایقدر به نکویی‌کسش نبیند عیب

که اندکیست به عشاق سست‌پیمانش

کند بخیلی با من به وصل خود ارچه

رخی‌ گشاده بود چون‌ کف جهانبانش

جم زمانه فریدون راد آنکه سپهر

نماز آرد بر خاکپای دربانش

مؤیدی که پی امن ملک و رامش خلق

خدای‌کرد در اقطاع ملک سلطانش

نشانه‌یی ‌گهر از گفت گوهر آمودش

نمونه‌یی شکر از نطق‌گوهرافشانش

کمینهٔ بندهٔ درگه هزار چیپالش

کهینه چاکر ایوان هزار خاقانش

تشبهی بود از حلم‌کوه الوندش

ترشّحی بود از جود بحر عمانش

کمین سلاله‌بی از لطف هشت فردوسش

کهین شراره‌یی از قهر هفت نیرانش

ثنای اوست عروسی‌ که دهر کابینش

سرای اوست بهشتی ‌که چرخ رضوانش

ذلیل‌تر بود از خاک جسم بدخواهش

عزیزتر بود از چشم خاک ایوانش

غساله‌یی بود از نطق جوی تسنیمش

سلاله‌یی بود از خلق باغ رضوانش

نهان به صدر اکابر چو قلب اوصافش

روان به جسم ممالک چو روح فرمانش

از آن شهاب منورکه شمع خرگاهش

از آن سپهر مدورکه‌گوی میدانش

زمانه‌ کبود؟ فوجی ز خیل خونریزش

ستاره چه بود؟ موجی ز سیل احساسش

نتیجهٔ امل از همت جهانگیرش

سلالهٔ اجل از خنجر سرافشانش

زمین و هر که بر او خادمی ز درگاهش

سپهر و هرچه در او چاکری در ایوانش

فلک چه باشد خوانی ‌گشاده در کاخش

قمر چه باشد نانی نهاده بر خوانش

سپهر در شب تاری به سائلی ماند

که جور او زگهر پر نموده دامانش

نه پیل اگرچه ز خنجر چو پیل خرطومش

نه شیر اگرچه ز صارم چو شیر دندانش

ز بسکه صولت اژدر به روز ناوردش

گمان بری ‌که پر از اژدهاست خفتانش

ظیر ابر بود چون‌که جای برگاهش

همال ببر بود چون مکان بیکرانش

توگویی آنکه جحیمست در دل دریا

درون چنگ چو بینی حسام بر رانش

به روز وقعه ز بس موج خون برانگیزد

به تیغ تیز تشبه‌کنی به طوفانش

طناب‌گردن خصمست خام پر تابش

عقاب وادی مرگست تیر پرانش

غبار معرکه چرخست و آفتاب ملک

سهیل چرخ به‌کف خنجر درخشانش

ز هم بریزدش ار آسمان بود خصمش

به مه فرازدش ار خاک تهنیت خوانش

صفات اوست محیطی‌ که نیست پایابش

جلال اوست سپهری‌که نیست پایانش

به هرچه عزم‌کند تابعست‌ گردونش

به هرچه حکم‌کند بنده است‌گیهانش

زبان خامهٔ مرگست ک شمشیرش

رسول نامهٔ فتحست پیک پیکانش

ز رای روشن او صبح اگر نگشته خجل

دریده است ز حسرت چراگریبانش

جهان دلیست‌ که ‌کردار او بود روحش

سخن تنیست که گفتار او بود جانش

به‌گاه رزم لقب ضیغم زره پوشش

به وقت بزم صفت قلزم سخندانش

بنان اوست محیطی ‌که جود امواجش

سنان اوست سحابی‌ که مرگ بارانش

به یک اشاره مسخر بود نه افلاکش

به یک نظاره مسلم بود دوگیهانش

چو ملک پارس ا‌گر باشدش دو صد کشور

عطیّه‌ایست ز گیهان خدیو ایرانش

به ملک پارس ننازدکه‌کمتر از شبریست

به چشم ساحت ایران و ملک تورانش

بزرگوارا امیرا تویی‌که قاآنی

روان به مهر تو هست از ازل گروگانش

چنانش بوی می مهرت از دهان آید

که می‌نیارد کردن ز خلق پنهانش

اگر به تارک او صد هزار پُتک زنند

به یمن مهر تو سخست تن چو سندانش

نه با ولای تو بیم از هزار شمشیرش

نه با رضای تو باک از هزار پیکانش

نه از تو فکر گسستن به هیچ نیرنگش

نه از تو رای بریدن به هیج دستانش

بدی‌ت خلوص و ارادت‌که نیست مانندش

بدین صفا و عقیدت‌که نیست پایانش

نه آفتاب‌ که خوانی به سخره هم چشمش‌

نه روزگار که دانی به طعنه همسانش

نه گوهرست و نه درهم که تا ز فرط‌ کرم

کند عطای تو با خاک راه یکسانش

به یک اشاره توان برگزید ز امثالش

به یک نظاره توان برکشید ز اقرانش

همیشه تا که زمین ناستوار اوتادش

هماره تا که فلک پایدار ارکانش

رواق مجد تو بادا منیع بنیادش

سرای قدر تو بادا وسیع بنیانش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:31 PM

فلک دوش از عروس خور تهی چون گشت دامانش

چو عمان چهره شد پر در ز سیمین اشک غلطانش

شبه‌سان حقه‌ای‌ کفتید و بپراکند درهایش

شب‌آسا زنگیی خندید و بدرخشید دندانش

من اندرکٌنج تنهایی ازین اندیشه سودایی

که این دولاب مینایی چرا غم‌زاست دورانش

که ناگه حلقه بر درکوفت شیرین‌شوخ دیرینم

که تن یک توده نسرینست و لب یک حُقه مرجانش

ز جا جستم دویدم درگشودم باز بستم در

گرفتم دست و آوردم نشاندم صدر ایوانش

یکی مینای می بنهادمش در پیش ریحانی

میی زان‌ سان‌ که رنگ لاله بود و بوی ریحانش

میی زانسان‌که چون لبریز بینی ساغری از وی

همه‌کان یمن پنداری وکوه بدخشانش

پس از نه جام می یا هشت یا ده بیش یاکمتر

چه داند حال مستی خاصه در بر هرکه جانانش

کُله پرتاب‌کرد از سر قبا بیرون نمود از بر

بناگه صبح صادق سر زد از چاک‌گریبانش

ز شور بادهٔ دَرغم فرو رفت آنچنان در غم

که خاطر شد ز غم در هم چو گیسوی پریشانش

همی هر لحظه مروارید می‌بارید بر دامان

چنان‌کز اشک غلطان رشک عمان‌گشت دامانش

چنان هر لحظه خشم‌آلود برگردون نظرکردی

که‌گفتی خنجر و زوبین همی بارد ز مژگانش

چنانش از نوک هر مژگان چکیدی زهر جان‌فرسا

که گفتی اژدها خفتست اندر چشم فتانش

گهی بر لب حکایت از مسیر تیر و بهرامش

گهی بر لب شکایت از مدار مهر و کیوانش

بگفتمش از چه مویی ‌گفت ازین‌ گردون ‌گردنده

که‌گویی جز بخشت‌کینه ننهادند بنیانش

جفاگاهی بر احرارش ستم‌گاهی بر ابرارش

نه آگه‌ کس ز هنجارش نه واقف‌ کس ز سامانش

بمیزد موش بر زخم پلنگش تا چرا زینسان

بود با شیر مردان‌ گربهٔ حیلت در انبانش

نگاری چون مرا دارد همی چون مهر و مه عریان

که چون من مهر و مه باد از لباس نور عریانش

همی هر دم ز خون دل مرا نزلی نهد بر خوان

که یارب غیر خون دل مبادا نزل بر خوانش

چو بشنفتم برآشفتم به مژگان بس‌ گهر سفتم

سپس رفتم فرو رفتم غبار محنت از جانش

به پاسخ‌گفتمش ای ترک ترک شکوه‌ گوایرا

فلک یک ذره بر ذرات عالم نیست سلطانش

فلک آسیمه‌تر از ماست در محروسهٔ هستی

ازان هر شام بینی با هزاران چشم حیرانش

جهان را قبض و بسط اندر کف انسان‌که ایزد را

ز موجودی نیابی جلوه‌گر زآنسان‌کز انسانش

به چنگ انسان‌ کامل را فلک ‌گویی بود گردان

چنان گویی که کف میدان بود انگشت چوگانش

کتاب‌الله اکبرکز ظهورکثرت و وحدت

گهی قرآن لقب فرموده یزدان‌گاه فرقانش

وجود مجمع‌البحرین انسانی بودکامل

که اطلاق وجوب آمد قرین قید امکانش

صحیفهٔ آفرینش راکه مصحف نام از یزدان

به جای بای بسم‌الله هم انسانست عنوانش

مبین در عنصر خاکش ببین درگوهر پاکش

که ممکن نست ادراکش‌که یارا نیست تبیانش

مگوکز خاک ویرانست و نتوان دل درو بستن

نه آخرگنج نبودگنج جز درکنج ویرانش

به خاک اندر بود مخزون‌کنوز حکمت بیچون

از آنست ابرش‌گردون به‌گرد خاک جولانش

یکی بیدا بود آدم‌که پیدا نیست اطرافش

یکی دریا بود انسان‌که ظاهر نیست پایانش

ملک‌ کبود که با آدم شمارد وهم همسنگش

فلک چبود که با انسان سراید عقل همسانش

بگفت انسان‌کامل زین قباکایدون همی رانی

کرا دانی‌که درکف حل و عقد هر دوگیهانش

بگفتم صدر والاقدر روشن‌رای دریادل

که در یک شبرنی پنهان‌کنوز بحر عمانش

فلک فر میرزا آقاسی آن کز مبداء فطرت

نفخت فیه من روحی به شان آمد ز یزدانش

بود در شخص او پنهان همه‌گردون و اجرامش

بود در ذات او مضمر همه گیهان و ارکانش

فراخای جهان بر شخص او تنگست از آن بینی

گهی چون بحر جوشانش گهی چون شیر غضبانش

بلی قلزم بجوشد چون‌که باشد خرد مجرایش

بلی ضیغم بکوشد چون‌که‌گردد تنگ میدانش

چه اعجازست ازین برتر که در یک طیلسان بینی

جهان و هرچه در وی همچو جان در جسم پنهانش

قضا تا شخص او آمد به‌گیتی غم خورد آری

خورد غم میزبان چون نیست خوان در خورد مهمانش

وی از عالم غمین و عالم از وی شادمان آری

بود زندان به یوسف شاد و یوسف غم ز زندانش

فلک‌گویی نمی‌داند حدیث حفت الجنه

که چون دف می‌خورد گاهی قفا از چنگ دربانش

چو خون در رگ به عرق سلطنت ساریست تأییدش

چو جان در تن به جسم مملکت جاریست فرمانش

سلامت بین و استغنا که ارنی‌گو نشد هرگز

که عذر لن‌ترانی در رسد چون پور عمرانش‌

نگوید چون سلیمان رب هب‌لب از ادب لیکن

رسد بی‌منت خاتم ز حق ملک سلیمانش

خداوندا جهان با عنف و لطفت‌کیست بیماری

که بیم مرگ و امید بقا باشد ز بحرانش

بود قدر تو قسطاسی‌که آمدکفه افلاکش

بود حلم تو میزانی‌ که چو سنگست ثهلانش

ز آه سرد بدخواه تو مانا عاریت دارد

هر آن سرما که‌ گیتی هست در فصل زمستانش

به هر باغی‌ که بارد ابر جود گوهر افشانت

همه شاخ زبرجد روید از برگ ضمیرانش

نگارند ار به لوح آبگینه نام حزمت را

نیارد کس شکستن با هزاران پُتک و سندانش

اگر ازگنج هستی یاوه‌گرددگوهر ذاتت

دو عالم وانچه در مُلک دو عالم نیست تاوانش

هرآنچ آن بر قضا مبهم‌کند ذات تو معلومش

هرآنچ آن بر قدر مشکل‌کند رای تو آسانش

خطاب و قهر تست آنکو صفت بیمست و امیدش

رضا و خشم تست آنچ آن لقب خلدست و نیرانش

خداوندا شنیدم مر مرا حسان لقب دادی

بلی حسان بود هرکاو تو بگزینی ز احسانش

کدامین فخر ازین برتر که‌ گوید آصفی چون تو

محمد شه محمد هست و قاآنیست حسانش

الا تا نوش لطفت نیست غیر از عیش تاثیرش

الا تا زهر قهرت نیست غیر از مرگ درمانش

عدویت زندهٔ جاوید بادا چون خضر لیکن

مکان پیوسته اندرگاز شیر وکام ثعبانش

خلیلت را بود یک روز درگیتی بقا اما

چنان روزی‌که باشد روز خمسین الف یک‌آنش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:30 PM

ز چشمم خون فرو ریزد به یاد چشم فتانش

پریشان‌خاطرم از عشق ‌گیسوی پریشانش

ار خورشید می‌جویی نگهی روی چون ماهثث

وگر شمشاد می‌خواهی ببین سرو خرامانش

به دوران هرکجا باشد دلی از غم به درد آید

مرا دردی بود در دل‌ که جز غم نیست درمانش

فدن‌روس‌و عارض‌گل خط‌سعزه‌اس‌و لب غن‌چه

بود خود گلشن خوبی چه حاجت سیر بستانش

شود شیرین‌کلامیها ز لعل دلکشش ظاهر

همانا تُنگ شکر هست پنهان در نمکدانش

سلامت را دعاگفتم ز شوق چشم بیمارش

چو باران‌گریه سرکردم ز هجر لعل خندانش

ز حیرانی گریبان را نمودم چاک تا دامن

چو دیدم کافتابی سر زد از چاک گریبانش

دل و دین برد پنهانی جمال آشکار او

ره جان آشکارا زد اشارتهای پنهانش

کمان ابروانش ‌کرده در زه تیر مژگان را

چسان یابد رهایی مرغ جان از زخم پیکانش

بود چون روز شامم با وصال روی چون ماهش

. شود چون شام روزم از فراق مهر تابانش

توگوی خویش را پابست مهر خویشتن خواهد

که زنجیری به پا بنهاده زلف عنبرافشانش

بود آشفته چون حال عدوی پادشه مویش

بود خونریز همچون خنجر شه تیر مژگانش

حسن شاه غضفر فر نریمان‌مان اژدر در

که باشد در قلاووز سپه صد چون نریمانش

به فرمانش صبا و وحش و طیر و دیو و دام و دد

به دستش خاتم دولت چه نقصی از سلیمانش

بنای فتنه ویران‌گشت از آبادی عدلش

نیاز سائلان‌کم شد ز انعام فراوانش

به گاه کینه قارن چهره ننماید بناوردش

به روز رزم بیژن روی برتابد ز میدانش

بسوزد جان خصم از شعلهٔ تیغ جهانسوزش

ببالد روزگار از فر اقبال جهانبانش

دهد خاک یلان بر باد آب آتش تیغش

کند بر جنگجویان‌ کار مشکل رزم‌ آسانش

چو در میدان سیاوش‌وش نماید عزم‌گو بازی

سر نه آسمان سرگشته بینی پیش چوگانش

نتابد مهر تابان با ضیای بدر اقبالش

نیارد ابر نیسان با عطای دست احسانش

بود در آستان چاکر هزاران همچو فغفورش

بود چون پاسبان بر در هزاران همچو خاقانش

شها گر شیر گردونت به روز رزم پیش آید

ز آسیب نهنگ تیغ خود بینی هراسانش

فضای عالم جاهت بدانسان هست پهناور

که باشد نه فلک چون حلقه‌یی اندر بیابانش

در آن روزی‌ که چون ‌کشتی زمین در لجهٔ هیجا

بود از صدمهٔ باد مخالف بیم طوفانش

کشد برق سنان شعله برآرد رعد کوس آوا

اجل ابری شود باران سهام‌کینه بارانش

بیاویزد هوا چون‌ کاوه نطع‌ گرد از دامن

عمود آهنین پتک و سر بدخواه سندانش

فریدون‌وار گرز گاوسر را چون فرود آری

شود مغز سر ضحاک تازی خرد بارانش

و گر افراسیاب ترک ‌گردد با توکین آور

تهمتن‌وار در ساعت بگیری تخت تورانش

وگر چو بینه‌وش بهرام چرخت ‌کینه آغازد

فرستی دوکدان و چرخه چون هرمز به ایوانش

نیی چون اردشیر بابکان‌کز طالع‌کرمی

گریزاند دو نوبت هفتواد از ملک‌کرمانش

تو آن شیری‌ که‌ گر با هفتواد چرخ بستیزی

بیندازی چو لاش مرده اندر پیش‌‌کرمانش

کشانی اشکبوست را اجل در برکشان آرد

که تا رستم صفت سازی قبا از تیر خفتانش

ترا تازی‌نسب اسبی بود آذرگشسب‌آسا

که چون در دشت هیجا باد وش آری به جولانش

زمین از چار نعل او ببالد بر فلک زان‌ رو

که این را چار مه وان را مهی‌وان نیز نقصانش‌

به عهد انتقامت‌گر بدرد شیر آهو را

به سنگ دادخواهی بشکنی درکام دندانش

شها تا درفشان ‌گردیده در مدح تو قاآنی

بود خاقانی ایام و خاک فارس‌ شروانش

به قدر دانش خود می‌ستاید مر ترا ورنه

فراتر بود شان مصطفی از مدح حسانش

ولی نبود عجب‌کز فر اقبال همایونت

رساند شعر بر شعرا بساید سر به‌ کیوانش

الا تا دفتر دوران سیاهست از خط انجم

سجل و مهر مهر اوراق‌گردون فرد ملوانش

دبیر بخت بنگارد چنان توقیع عمرت را

که باشد از عبارات بقا انشای دیوانش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:30 PM

مبارک‌باد هر عیدی به‌خسرو خاصه نوروزش

بدین معنی ‌که از شادی بود هر روز نوروزش

شه‌گیتی محمد شه‌که رویش عید را ماند

که‌هم‌هرروز بادش عید و هم‌هرعید نوروزش

ذخیرهٔ عالم امکان دو دست ‌گنج بخشایش

خزینهٔ رحمت یزدان روان طاعت آموزش

امل طفلی سرپستان رحمت‌ کلک درپاشثن

اجل قصری خم ایوان نصرت تیغ‌کین‌توزش

ستون کاخ فیروزی سنان گردن ‌افرازش

جمال چهرهٔ هستی ضمیر عالم ‌افروزش

کمال اوست چرخ و نقطهٔ اوجش بود قبضه

دوگوشهٔ او دو قطب‌زه‌مجره جرم‌خور توزش

گه نخجیر نسرین فلک را بر دَرَد بازش

به‌ گاه صید شیر آسمان را بشکند یوزش

هزاران‌گنج را از جود در آنی بپردازد

کندشان پر همان دم باز تیغ گنج‌اندوزش

بود مکیال میکائیل دست رزق بخشایش

بود چنگال عزرائیل شمشیر جهانسوزش

معاذالله اگر زی چرخ‌گردد ناوکش پران

به مغز نه فلک تا پر نشیند تیر دلدوزش

به پشت شیرگردون فی‌المثل‌گر برزند مشتی

به شاخ گاو و ماهی ساید از اوج فلک پوزش

زمین و چرخ شایستیش بودن بندهٔ درگه

گر آن‌نه‌در شکم‌حرصش‌گر این‌نه‌برکتف فوزش

به سایل داد هر دری‌که یم در سینه مکنونش

به‌زایر ریخت‌هر زری‌که‌کان‌درکیسه‌مکنوزش

به‌مشکین‌خلق‌وشیرین‌نطق‌او گویی‌جهان‌داده

هرآن‌نافه‌که‌درچینش‌هرآن‌شکرکه‌در هوزش

جهان ویرانه‌یی در ساحت اقلیم معمورش

فلک فیروزه‌یی در خاتم اقبال فیروزش

نهد آهسته رمح خویش اگر بر تودهٔ غبرا

شود نوک‌سنان تا ناف‌گاو خاک مرکوزش

چنانش صدق با یزدان که قرآن با همه معنی

بروکرد آشکارا سر به سر آیات مرموزش

الا نحو‌ی روایت تا ز فاعل هست و مفعولش

الاصرفی حکایت‌تا زناقص‌هست‌ومهموزش

همی هر سالی از سال دگر به فال دلجوبش

همی هر روزی از روز دگر به بخت بهروزش

الا تا هشتمین‌ گردون بدوز لاعبان ماند

که از انجم‌بروچیدس‌هر سو مهرهٔ دوزش

بد اندیشش چنان بادا قرین محنت و ماتم

که سوزد دوزخی را جان و دل بر زاری و سوزش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:30 PM

 

کس مبادا چو من دلی زارش

که بود باژگونه هنجارش

از ره و رسم مردمی به‌کنار

بسفه رأی اهرمن وارش

باده ‌پیما و رند و امردباز

بیدلی پیشه عاشقی کارش

هر کجا عشرتی به طبع رمان

هرکجا محنتی پرستارش

رنج نخلیست جان او برگش

درد پودیست جسم او تارش

روز تیره چو موی جانانش

بخت خیره چو خوی دلدارش

سال و مه یار درد و اندوهش

روز و شب جفت رنج و تیمارش

دایم از حاصل نظربازی

در جنونست‌گرم بازارش

از هوس سر به‌سر چو بوتیمار

باز بینی سقیم و بیمارش

کس ندیدست در تمامی عمر

جز تن ریش و ناله زارش

وین عجبتر کزین همه محنت

شادمانست و نیست آزارش

همه را دل به عشرت آرد میل

جز دل من ‌که غم بود یارش

هردم از خودسری و خودرایی

پا به دامی بود گرفتارش

گه به یاد بتی سش سیما

دیده گریان بود شمن‌وارش

گه به فکر مهی سهیل جبین

گشته بر رخ سرشک سیارش

زهره‌رویی‌ گهی به چاه زنخ

کرده هاروت اوش نگونسارش

گه‌ کمان ابرویی به تیر مژه

کرده نخجیر چشم بیمارش

الغرض هر دمی بخواهش وقت

بنگری حالتی پدیدارش

هرکجا شاهدیست شیرین‌کار

باشد از جان و دل خریدارش

کارها دارد او که نتوان‌گفت

تا نبینی به نرم‌گفتارش

زیر هر پیچ او دو صد دغلست

چون‌ کنی باز پیچ دستارش

باده و خمر و کوکنار و حشیش

گرم از فعل اوست بازارش

هرکجا نقش دلبری ساده

مات یابی چو نقش دیوارش

جمله بر بوی ساغری باده

فرش بینی به‌کوی خمّارش

چون سرینی درون شلواری

دیدکیک اوفد به شلوارش

حیله‌هاکرده رنگها ریزد

تا بکوبد به ثقبه مسمارش

ننشیند ز پای تا نکند

چون فرامرز بر سر دارش

وینک از بسکه معصیت‌کردست

نیست در دل امید زنهارش

می‌ندانم بر او چه خواهد رفت

باز پرسد عمل چو دادارش

هم مگر موجب نجات شود

ازگنه مدحت جهاندارش

شاه‌گیتی ستان محمد شه

کاسمان بوسه زد به دربارش

شاه غازی ‌که چون ماثر دین

تا قیامت بماند آثارش

رسم امنیت از میان برخاست

هرکجا خنجر شرر بارش

همچنان بی‌مکاره است و فتن

هر کجا خلق خلد اطوارش

دودی از مطبخ عطای ویست

اینکه‌گویند چرخ دوارش

تیغ ا و دوزخیست تفتیده

پی تعذیب جان اشرارش

تا جهانست شاه شاه جهان

باد تایید آسمان یارش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:30 PM

صباح عید که شد باغ و راغ عطرآمیز

طرب به مجمرهٔ روح گشت عنبربیز

ز چاه دلو برون شد دو اسبه یوسف مهر

به رغم اخوان در مصر چرخ ‌گشت عزیز

سحاب ‌گشت ز تقطیر ژاله ‌گوهربار

نسیم شد ز مسامات ابر بحرانگیز

به ‌چنگ‌ مطرب ‌خوش نغمه‌ساز عشرت‌ساز

به دست ساقی ‌گلچهره جام می لبریز

هم از ترنم آن‌ گوش هوش لحن‌ آموز

هم از ترشح این ذوق عقل عیش‌آمیز

زمین چو دکهٔ صباغ ‌گشته رنگارنگ

هوا چو طبلهٔ عطار گشته عنبربیز

دمن ز رنگ شقاق چنانکه عرصهٔ جنگ

ز خون خصم ملک‌زادهٔ پلنگ‌آویز

ابوالشجاع حسن شه‌ که از نهگ حسام

هزار دجلهٔ خون آورد به دشت ستیز

تهمتنی‌که ز الماس‌گون بلارک‌ او

هنوز عرصهٔ ‌کافردزست مرجان‌خیز

ز خاک دشت و غار و ز نشر خون عدوش

گیاه سرخ دمد تا به روز رستاخیز

ز رمح خطی او مصر و شام در زنهار

ز تیغ طوسی او هند و روم در پرهیز

فنای خوشهٔ بخل از چه از نوایر جود

بلای خرمن عمر از چه از بلارک تیز

زمان عدل وی و جور باد در چنبر

زمین ملک وی و خوف آب در پرویز

به‌گاه بزم هوا خواه بذل او قاآن

به روز رزم لگدکوب قهر او چنگیز

به نزد شوکت او چرخ در حساب طسوج

به نزد همت او بحر در شمار قفیز

زهی ز شکّر شکرت مذاق جان شیرین‌ا

چنانکه از شکرافشانی شکر پرویز

تو سنجری و تو را تاج آفتاب افسر

تو خسروی و تو را خنگ آسمان شبدیز

ز خون خصم چه‌کاریزهاکه جاری شد

ز بحر تیغ نهنگ‌افکن تو درکاریز

ز خنجر تو چنان کار دین گرفته طراز

که کعبه حسرت اسلام دارد از پاریز

سمند عزم تو را حلقهٔ هلال رکاب

عروس بخت تو را ملک روزگار جهیز

شکفته‌رویی تو شکر آورد ز شرنگ

ترش‌جبینی تو حصرم آورد ز مویز

هر آنکه رخت به رضوان‌کشد ز درگه تو

چنان بودکه به بتخانه رو نهد ز حجیز

ز خنجر تو شود فتنه از جهان زایل

بدان مثابه‌که رفع صدع از گشنیز

به ‌غیر سبزه‪ی تیغت که سرخ‌روست ز خون

کسی ندیده شقایق برآید از شملیز

دلت به‌ گاه‌ کرامت محیط لؤلؤزای

کفت به وقت سخاوت سحاب‌گوهرریز

به عزم سیر ثریا اگر ز عرصهٔ خاک

زند به پهلوی یکران تیزتک مهمیز

ز چار چنبر نعلش به نیم لحظه‌ کند

فلک ملاحظه چار بدر در پرویز

دو هفته بیش که از اهتزاز باد بهار

هوای باغ شود مشک‌بیز و عطرآمیز

به‌طیش جیش ‌خزان اوج فوج‌موج سحاب

بدان صفت‌که به خوارزم لشکر چنگیز

به سوی ملک ملکشه ز طوس موکب شاه

نهاد رو چو الب ارسلان به عزم ستیز

وزان سپس سوی ترشیز باره راند چنانک

به ملک فارس اتابک به شهر مصر عزیز

شد از حلاوت الطاف شه ز شوری بخت

مذاق خصم ترش‌روی تلخ در ترشیز

به فتح بارهٔ تربت دوباره بارهٔ شاه

ز خاک ملگ نشابورگشب‌گردانگیز

کنون نوید بشارت رسد ز هاتف غیب

که ناگزیر عدو رو نهد به راه‌گریز

هماره تا که بم و زیر چنگ و بربط را

گذر بود به نشابور و زابل و نیریز

به زیر حکم تو بادا مخالفان را سر

ز مرز و بوم هری تا به ساحت خرخیز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:30 PM

 

گنج پنهان بود یزدان خواست کاید آشکار

آفرینش را فزود از هستی خود اعتبار

وادمی را زافرینش برگزید آنگه ز عدل

خواست قانونی نهادن تا نخیزد گیر و دار

بهر آن قانون بهر عهدی رسولی آفرید

و ز رسولان احمد مختار را کرد اختیار

هم بر آن قانون محمدشاه عادل دل ‌که هست

پرتو پروردگار و پیرو پروردگار

در بهر ملکی ز ایران ملک‌داری برگزید

تا به فر او نظام ملک ماند برقرار

حکمران ملک جم فرمود شاهی را که هست

ملک‌خواه و ملک‌بخش‌ ‌و ملک‌گیر و ملک‌دار

شاه شیر اوژن فریدون شاه‌کامد تیغ او

برگ جان دوستدار و مرگ جان نابکار

آن جهانداری‌که از فرفراست بشمرد

موج‌هایی راکه خیزد روز باد اندر بحار

شاهش از هر ملک‌ران در ملک‌رانی برگزید

زان بهر روزش فرستد خلعتی‌گوهر نگار

خلعتی ناکرده در بَر کارَدَش پیکی دگر

خلعتی ‌گیتی‌فروز از خسرو گیتی مدار

من مبارکباد آن خلعت هنوزم بر لبست

کاندر آید خلعتی دیگر ز شاه‌کامگار

راست پنداری زری تا فارس در هر منزلی

حاملان خلعت استاده قطار اندر قطار

آن ‌بدین ‌گو‌ید تو عازم شو که من رفتم ز دست

این بدان‌گوید تو مرکب ران که من ماندم ز‌کار

من بدین طبع روان حیران ‌که یارب چون‌ کنم

تهنیت‌گویم‌کدامین را به طبع آبدار

آنک آن دیروز بد کز تختگاه ملک ری

تیغ و تشریفی فرستادش خدیو روزگار

اینک این امروز کش بخشید شاه ملک‌بخش‌

خلعتی ‌گوهرنشان کش مهر و مه پودست و تار

خلعتی رخشنده چون گردون ز نور آفتاب

خلعتی آکنده چون دریا ز در شاهوار

یارب ای‌ن خلعت همایون باد براین تاجور

یارب این تشریف میمون باد براین تاجدار

تا تویی‌کز چه رو شاهش چنین می‌پرورد

کاینچنین ‌پرورده‌ را باید چنین پروردگار

آن به رأفت مستدام و این به طاعت مستهام

آن به نعت دستگیر و این به خدمت پایدار

این به ‌گاه سرفشانی بر یسار آرد یمین

آن به‌گاه زرفشانی از یمین آرد یسار

این‌ کشد رنج آن نهد گنج این دهد جان او جهان

آن نکو خدمت شناسست این نکو خدمتگزار

آن چو بیند این‌ کشد زحمت در افزاید به مهر

این چو بیند کان کند رحمت نیاساید ز کار

باد آن یک بر زمین ایمن زکید آسمان

باد این یک در جهان شادان ز دور روزگار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:21 PM

شیرین پسرا خیز و بساط دگر انداز

مسند به‌گذرگاه نسیم سحر انداز

تا چهرهٔ زرین کنم از ساغر گلگون

گلفام می رنگین در جام زر انداز

امروز جز از باده‌ گساری نبود کار

هرکار دگر هست به روز دگر انداز

از شور و شر دور زمان تا شوی ایمن

از خم به قدح بادهٔ پر شور و شر انداز

از خبرت ما جز غم و آسیب نزاید

از راوق خم خیز و مرا بیخبر انداز

نخل هنر و فضل چو رنجم ثمر آورد

از تیشهٔ می ریشهٔ فضل و هنر انداز

بیند چو جهان مختصر اندر تو و کارت

تو نیز نظر جانب او مختصر انداز

درکار جهان دیده و اندیشه ز خامست

تدبیر به تقدیر قضا و قدر انداز

با تیغ قضا پنجه زدن چون بنشاید

بگذار دلیری و به چاره سپر انداز

ساغر طلب و باده بخور چاره همینست

در لؤلؤ خوشیده یاقوت تر انداز

ای مهر گسل ماه چگل لعبت بابل

ای خانه فروزنده و ای خانه برانداز

خیز آن تل سیمین به یکی موی درآویز

صد وسوسه بر خاطر صاحب‌ظر انداز

آن موی‌میان طاقت آن بار ندارد

قلاب سر زلف به دور کمر انداز

شد زیر و زبر دل ز سرینت هله برخیز

رقصی‌ کن و آن کوه به زیر و زبر انداز

تا با تو در و بام به رقص آید از وجد

در رقص از آن روی یکی پرده درانداز

یعنی ز رخ آینه‌وش زلف زره‌سان

یک سو بنه و مشعله بر بام و در انداز

پاکوب و کمر باز کن و دست بیفشان

مایل شو و بشکسته‌ کله را ز سر انداز

در پای صنوبر بفکن رشتهٔ عنبر

بر جرم قمر سلسلهٔ مشک تر انداز

جنبنده‌ کن از زیر کمر کوه‌ گرن را

جنبیدن آهسته به کوه و کمر انداز

گه قد ز تمایل به قیام آر و پریوار

آشوب قیامت به نهاد بشر انداز

گه چهره فروپوش بدان موی پریشان

از شام سیه پرده به روی سحر انداز

گه چهره برافشانده و بنمای رخ از زلف

یک سوی سواد حش ازکاشغر انداز

گه نرگس فتان را با غمزه بکن جفت

آشوب به ’‌ملک ملک دادگر انداز

گه سرو سهی را به خرام آور از ناز

وز رشک شرر در جگر کاشمر انداز

وجد آر و سماع‌آور و رقص آور و بازی

اقطار ز من جمله به بوک و مگر انداز

بس غلغله در طارم چرخ‌ کهن افکن

صد سلسله از مشک به جرم قمر انداز

بنشین به‌کنار من و از بوسهٔ شیرین

برکام من از لب همه شیر و شکر انداز

کردی چو وراکام من از مدح شهنشاه

درگوش خود آویزهٔ درّ و گهر انداز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:21 PM

رساند باد صبا مژدهٔ بهار امروز

ز توبه توبه نمودم هزار بار امروز

هوا بساط زمرّد فکند در صحرا

بیا که وقت نشاطست و روزکار امروز

سحاب بر سر اطفال بوستان بارد

به جای قطره همی درٌ شاهوار امروز

ز نکهت‌ گل سوریّ و اعتدال هوا

چمن معاینه ماند به کوی یار امروز

ز بوی سنبل و طیب بنفشه خطهٔ خاک

شدست بوم ختا ساحت تتار امروز

هم از ترشح باران هم از تبسم‌گل

خوشست وقت حریفان باده‌خوار امروز

بگیر جام ز ساقی‌ که چرخ مینایی

ز فیض نامیه دارد به سر خمار امروز

به بوی آنکه برآرد ز خاک تیره عقیق

شدست ابر شبه‌رنگ در نثار امروز

شدست نطع زمرّد ز ابر روی زمین

که تا به سبزه خورد باده میگسار امروز

بدیع نیست دلاگر جهانیان مستند

بدیع آنکه نشستست هوشیار امروز

ز عکس طلعت ساقیّ و بادهٔ‌گلگون

شدست مجلس ما رشک لاله‌زار امروز

به یادگار عزیزان بود بهار عزیز

چو دوست ‌هست چه حاجت به ‌یادگار امروز

بتی ربود دل من ‌که پیش اهل نظر

مسلمست به خوبی در این دیار امروز

بتان اگر به مثل‌ گلبن شکفته رخند

بود به حسن و جمال او چو نوبهار امروز

یکی به طرف دمن درگذر که برنگری

ز شرم طلعت او لاله داغدار امروز

تو گویی آنکه ز عکس رخش بسیط زمین

چون تنگ مانی‌گردیده پرنگار امروز

بهر چه کام دل آمد مظفر آیی اگر

ز دست او بکشی درّ شاهوار امروز

بنوش باده و بگذار تا بگوید شیخ

که نیست همچون‌ روشن سیاهکار امروز

به زندگانی فردا چو اعتمادت نیست

به عیش‌ کوش و میندیش زینهار امروز

به صیقل می روشن خدای را ساقی

ببر ز آینهٔ خاطرم غبار امروز

ز ناله تا ببری آب بلبلان مطرب

یکی به زخمه رنگ تار را بخار امروز

به فرق مجلسیان آستین باد بهار

بگیر ساقی‌گلچهره و ببار امروز

که رخت برد ز آفاق رنج و کدرت و غم

به طبع عالم شد عیش سازگار امروز

ز شهربند بقا مژدهٔ حیات رساند

صبا به قاطبهٔ اهل روزگار امروز

به ‌کاخ اهل سعادت دمید گل از شاخ

به چشم اهل شقاوت خلید خار امروز

رسد به ‌گوش دل این‌مژده‌ام ‌ز هاتف غیب

که گشت شیر خداوند شهریار امروز

به جای خاتم پیغمبران به استحقاق

گرفت خواجهٔ کروبیان قرار امروز

به رغم دشمن ابلیس‌خو پدید آمد

ز آشتین خفا دست‌ کردگار امروز

به انکسار جنود خلاف و لشکر کفر

بگشت رایت اسلام آشکار امروز

هرآنچه در سپس پرده بود کرد عیان

به پرده‌داری اسلام پرده‌دار امروز

نمود از پس عمری‌ که بود بیهده‌ گرد

یکی مسیر بحق چرخ بیقرار امروز

نشست صاحب مسندفراز مسندحق

شکفت فخر و بپژمرد عیب و عار امروز

به‌گرد نقطهٔ ایمان‌کشید بار دگر

مهندس ازلی آهنین حصار امروز

زکار بندی معمار کارخانهٔ غیب

بنای دین خدا گشت استوار امروز

سپهر نقطهٔ تثلیث نقش‌ کفر سترد

به‌گرد نقطهٔ ایمان‌کند مدار امروز

به قیر طعنه زند از سواد چهره و دل

کسی‌ که دم زند از مهریار غار امروز

به نفی هستی اعدا به دست قدرت حق

گرفت صورت از شکل ذوالفقار امروز

سزد که شبهه قوی‌ گردد آفرینش را

میان ذات وی و آفریدگار امروز

به‌کف‌گرفت چو میزان عدل خادم او

به یک عیار رود لیل با نهار امروز

ز بیم شحهٔ انصاف او نماند دگر

سپاه حادثه را چاره جز فرار امروز

فتاد زلزله درکاخ باژگونهٔ ‌کفر

از او چو خانهٔ دین‌ گشت پایدار امروز

شهنشها ملکا گنج‌خانهٔ هستی

کند به‌گوهر ذات تو افتخار امروز

هر آن ذخیره که گنجور آفرینش راست

به پیشگاه جلالت کند نثار امروز

رسید با خطر موج‌ کشتی اسلام

به بادبانی لطف تو بر کنار امروز

د‌ر آن مصاف ‌که ‌گردد سپهر دشت غزا

که شد محوّل ذات توگیر و دار امروز

پی محاربه اسپهبد سپاه تویی

بتاز در صف هیجا به اقتدار امروز

عنان منطقه تنگ مَجَرّه زین هلال

بگیر و ب‌رزن بر خنگ راهوار امروز.

ورت سلاح به ‌کارست دشت چالش را

حنت سلاح سپارم به مستعار امره‌ز

سنان رامح و تیر شهاب و رایت مهر

ز من بخواه اگر باشدت به‌‌ار امروز

بمان ‌که‌ گاو زمین را شکته بینی شاخ

همی ز سطوت کوپال‌گاوسار امروز

بمان ‌که شیر فلک را دریده بینی ناف

همی ز ناوک دلدوز جانشکار امروز

بانگ هلهلهٔ پردلان دشت نب‌رد

سزد که زلزله افتد به‌کوهسار امروز

به ممکنات ز آغاز دهر تا انجام

جلال بار خدا گردد آشکار امروز

تو تیغ بازی و تازی برون ز مکمن رخش

که مرد کیست به میدان ‌کارزار امروز

سپهر پاسخت آرد که من غلام توام

مرا مخواه ازین تیغ زخمدار امروز

قضا به ‌مویه دهد پاسخت‌ که خواهی بست

ز خون نایژهٔ من به‌ کف نگار امروز

کفن به ‌گردن ‌کیوان زیارهٔ برجیس

که هست از تو مرا چشم زینهار امروز

حمل چو شعلهٔ تیغ ترا نظاره ‌کند

کباب‌گوید گردم ازین شرار امروز

کند مشاهده خصمت چو قبضهٔ تیغت

به مرگ ‌گوید دردا شدم دوچار امروز

ز بیم تیر تو گوید عدو به موی مژه

به چشم از چه زنی بیشمار خار امروز

به روز رزم تو چرخ برین خیال‌ کند

که‌ آشکار شود شورش شمار امروز

سزد حکم تو بر رغم روبهان دغل

به فرق شیران آون‌ کند مهار امروز

بر آن سمند جلالت چنانکه می‌دانی

که در معارک هستی تویی سوار امروز

شبها منم‌که زکید زمانهٔ غذار

شدم به دیدهٔ ابنای دهر خوار امروز

هزار دیبهٔ الوان ز طبع بافم و نیست

مرا به تن ز عطای تنی دثار امروز

بود نشانهٔ تیر ملامت دونان

هر آنکه شاعری او را بود شعار امروز

کسی ‌که شیر جگر خاید از مهابت او

شدست سخرهٔ طفلان شیرخوار امروز

تهمتنی‌ که پیل‌ شکارش بدی شغالان را

شدست از در طیبت همی شکار امروز

به فضل‌گردن چرخ برین بپیچانم

ولی نیارم با سفله گیرودار امروز

عزیز مصر وجودی ازین فزون مپسند

که مدح‌گوی ‌تو گردد به دهر خوار امروز

نمی ز بحر عطای تو خواهد افزودن

هزار همچو منی را به اعتبار امروز

هوای مدح توام بود عمری و آمد

فلک مساعد و اقبال سازگار امروز

همیشه تا نستاند نصیبهٔ فردا

کسی به قوّت بازوی اختیار امروز

بود به جام حسود سیاه ‌کاسهٔ تو

به ‌کام خاطر احباب زهر مار امروز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4979778
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث