به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عطسهٔ مشکین زند هر دم نسیم مشکبار

بادگویی آهوی چنست‌ کارد مشک بار

نافهٔ چین دارد اندر ناف باد مشکبوی

عقد پروین دارد اندر جیب ابر نوبهار

گنج باد آورد خواهی ابر بنگر در هوا

سیم دست افشار جویی آب‌ بین در جویبار

راغ‌گویی تبت و خرخیز دارد در بغل

باغ‌ گویی خلخ و نوشاد دارد در کنار

مرغ نالیدن ‌گرفت و مرغ بالیدن ‌گرفت

مرغ شد زی مرغزار و مرغ شد بر مرغ‌زار

ابر شد سنجاب‌پوش و بر تنش بنشست خوی

دود در چشم هوا پیچید از آن شد اشکبار

باژگون دریاست پنداری سحاب اندر هوا

کز تکش ریزد همی بر دشت در شاهوار

پنبه‌زاری بود یک مه پیش ازین هامون ز برف

برق نیسان آتشی انگیخت در آن پنبه‌زار

شعله و دودی ‌که در آن پنبه‌زار انگیخت برق

لاله شد زان شعله پیدا ابر از آن دود آشکار

یا نه گویی زال چرخ آن پنبه‌ها یکسر برشت

زانکه زالان را به عادت پنبه‌ریسی هست‌کار

پس به صباغ طبیعت داد و کردش رنگ رگ

نفس نامی بافت زان این حلهای بی‌شمار

برف بدکافور وزو شد باغ آبستن به‌گل

ای‌ عجب‌ کافور بین‌ کابستنی آورد بار

بو که چون شوی طبیعت را پدید آمد عنن

از چه از فرط حرارت ‌کی بتا بستان پار

قرص‌کافو‌رری بخورد از برف ‌چون محرور بود

قرص کافوری شدش دفع عنن را سازگار

مغز خا از عطسهٔ بادش ایدون مشکب‌ری

چهر باغ ازگریهٔ ابرست اینک آبدار

ببب‌که پرچینی حریرست از ریاحین آبگیر

بس ‌که پر رومی‌ نگارست از شقایق کوهسار

باد تا غلطد نغلطد جزیه بر چینی حریر

چشم تا بیند نبیند جز که بر رومی نگار

هم ز زنبق پر زگوش پیل بینی بوستان

هم ز لاله پر ز چشم شیر یابی مرغزار

خوشه‌خوشه‌ گوهر ‌آرد ابر هرشام از عدن

طبله طبله عنبر آرد باد هر صبح از تتار

باد ازین عنبر به زلف سبزه پاشد غالیه

ابر از آن ‌گوهر به ‌گوش لاله بندد گوشوار

غنچه با طبع شکفته زر نهان سازد به جیب

ابر با روی گرفته در همی آرد نثار

این بود با جود فطری چون لئیمان ترش روی

آن بود با بخل طبعی چون ‌کریمان شادخوار

سرو پرویزست و گل شیرین و بستان طاقدیس‌

باربد صلصل نکیسا زند خوان فرهاد خار

قاصد خسرو سوی شیرین اگر شاپور بود

قاصد سروست سوی‌ گل نسیم مشکبار

تاکه ارزق‌پوش شد سوسن بسان رومیان

باد می‌رقصد ز شادی همچو اهل زنگبار

لختی ار منقار تیهو کج بدی طوطی شدی

بس ‌که لب بر لاله سود و پر زد اندر سبزه‌زار

نرگس مسکین بهشت از نرگس فتان از آنک

مسکنت از فتنه‌جویی به بعهد شهریار

جوی آب از عکس گل برخویش می پیچد بلی

گرد خود پیچد چو بیند آتش تابنده مار

سبزه دیبا ابر دیبا باف و بستان‌کارگه

پشتهٔ انهار پود و رشتهٔ امطار تار

بی می و مطرب به‌فصلی این چنین نتوان نشست

همتی ای ارغنون‌زن رحمتی ای می‌گسار

زان میم ده کز فروغش راز موران را بدل

دید بتوان از دو صد فرسغگ در شهای تار

زان میم ده کم چنان سازدکه اندر پیرهن

خویش را پیدا نیارم کرد تا روز شمار

زان شرابم ده که در ر‌گهای من زانسان دود

کز روانی حکم خواجهٔ اعظم اندر روزگار

خواجه دانی کیست آن غژمان نهنگ بحر عشق

شیرمرد و پیرمرد و کامجوی و کامگار

قهرمان‌ ملک طاعت دست بخت عقل‌ کل

در تاج آفرینش عارف پروردگار

بندهٔ یزدان‌شناس و خضر اسکندر اسان

خواجهٔ احمد خصال و بوذر سلمان وقار

غوث ملت غیث دولت حاجی‌آقاسی که یافت

ی از وی احتشام و هستی از وی افتخار

آن نصیر ملک و دین کز لطف و عنف اوست مه

همچو میش ابن‌حاجب گه سمین و گه نزار

آنکه از جذبهٔ ولایش در مشیمهٔ مادران

عشق ذوق بی‌شعوری کرده طفلان را شعار

صیت او آفاق‌گیر و جود او آفاق بخش

دست او خورشید بارو چهر او خورشید زار

جهد دارد کز طرب بر آسمان پرد ز مهد

گر بخوانی مدح او درگوش طفل شیرخوار

هرچه را بینی قرار کارش اندر دست اوست

غیر سیم و زر که در دستش نمی‌گیرد قرار

اختیار هرچه خواهی هست در فرمان او

غیر بخشیدن که در بخشش ندارد اختیار

اعتبار هر که پرسی هست در دوران او

غیر بحر وکان‌که در عهدش ندارد اعتبار

دوش دیدم ماه را بر چرخ‌ گردان نیم‌شب

کاسمانش ز اختران می کرد هردم سنگسار

چرخ راگفتم هلا زین بینوای‌کوژ پشت

نا چه بد دیدی‌که بر جانش نبخشی زینهار

چرخ گفتا شب روی جز این به عهد شاه نیست

خواجه فرمودست ‌کز جانش برانگیزم دمار

ای ترا از بس بزرگی عرصهٔ ایجاد تنگ

وی ترا از بس جلالت چنبر هستی حصار

در دوشبرت جای و گر فر نهان سازی عیان

ذره‌یی نتواند از تنگی خزد در روزگار

دانه را مانی کز اول خرد می‌آید به چشم

تنگ سازد خانه را چون شد درختی باردار

چون توکلی این جهان اجزا سپس مداح تو

در حقیقت هردو گیتی را بود مدحت گزار

کانکه وصف بحر گوید قطره‌های بحر را

گفته باشد وصف لیکن بر سبیل اختصار

انتظار آنکه چرخ آرد نظیرت را پدید

مرد خواهد گر چه از مردن بتر هست انتظار

برتری نبود حسودت را مگر کز شرم تو

آب گردد و آفتاب آن آب را سازد بخار

گردش چشم پلنگان بینی اندر تیغ‌ کوه

جنبش قلب نهنگان یابی از قعر بحار

ور به‌هرجا می‌خرامی از پی تعظیم تو

خیزد از جا خاک‌ره لیکن‌نمی‌گیرد غبار

خصمت ار زی‌ کوه بگریزد پی احراق او

از درون صخرهٔ صما جهد بیرون شرار

گرچه مدحت در سخن باید ولی در مدح تو

غیر از آنم اعتذاری هست نعم‌الاعتذار

عذرم این‌ کز حرص مدحت در زبان و دل مرا

چون میان لفظ و معنی اندر افتدگیر ودار

معنی‌ از دل در جهد بی‌لفظ و خود دانی‌به‌گوش‌

معنی بی‌لفظ را بنیان نباشد استوار

لفظ برمعنی زند پهلوکزو جوید سبق

لفظ بی‌معنی شود وانگاه می‌ناید به‌کار

در میان لفظ و معنی هست چون این دار و گیر

بنده قاآنی ندارم بر مدیحت اقتدار

ور دعا گویم به عادت کرده باشم دعوتی

زانکه زانسوی اجابت هست عزمت را مدار

چون ز فرط قرب حق هم داعیستی هم مجیب

من چه گویم خودطلب کن خودبخواه و خود برآر

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:05 PM

صبح چون خورشید رخشان رخ نمود از کوهسار

ماه من از در درآمد با رخی خورشیدوار

بربجای شانه در زلفش همه پیچ و شکن

بربجای سرمه در چشمش همه خواب و خمار

مژّهای چشم او‌ گیرنده چون چنگال شیر

حلقهای زلف او پیچنده چون اندام مار

من همی گوهر فشاندم او همی عنبر فشاند

من ز چشم اشکبار و او ز زلف مشکبار

گفت چشمت را همانا برلب من سوده‌اند

کاینچنین ریزد ازو هرلحظه در شاهوار

سر فرا بردم به‌گوشش تا ببویم زلف او

آمد از زلفش بگوشم نالهٔ دلهای زار

حلقهای زلف او را هر چه بگشودم ز هم

هی دل وجان بود در هریک قطار اندر قطار

سایه و خورشیدگر باهم ندیدستی ببین

زلفکان تابدار او بروی آبدار

تا سرین فربهش دیدم به وجد آمد دلم

کبک آری می‌بخندد چون ببیند کوهسار

دست بر زلفش‌کشیدم ناگهان از نکهتش

مشت من پر مشک شد چون ناف آهوی تتار

بسکه بوسیدم دهانش را لبم شد پر شکر

بسکه بوییدم دو زلفش‌ را دلم شد بیقرار

تا ندیدم زلف او افعی ندیدم مشکبوی

تا ندیدم چشم او آهو ندیدم زهردار

گفتمش بنشین ‌که چین زلفکانت بشمرم

گفت چین زلف من تا حشرناید در شمار

گفتمش چین دو زلفت را اگر نتوان شمرد

نسبتی دارد یقین با جود صاحب اختیار

غیث ساکب لیث‌ساغب صدر دی بدر امم

حکمران ملک جم میر مهان فخر کبار

ناظم لشکر حسین خان آسمان داد و دین

نامدار خطهٔ ایران امین شهریار

روی او ماهست و چشم دوستانش آسمان

رمح او سروست و قد دشمنانش جویبار

وصف تیغ آتشینش بر لبم روزی‌ گذشت

گشت حال چون دل دوزخ دهانم پر شرار

یاد رمحش کرد وقتی در خیال من خطور

رست‌ حالی از بن هر موی من یک ‌بیشه خار

هیچ دانی از چه مالد روز کین گوش کمان

زانکه ببیند پشت بر دشمن‌ کند در کارزار

سرو را ده سال افزونست تا از روی صدق

در خلوص حضرتت مانند کوهم استوار

روزگاری مهرت از خاطر فراموشم نشد

سخت ‌می‌ترسم فراموشم‌ کنی چون روزگار

نیستم زر از چه افکندی چنینم از نظر

نیستم سیم از چه فرمودی مرا اینگونه خوار

نی سپهرم تا مرا قدرت کند بی‌احترام

نه جهانم تا مرا جاهت‌ کند بی‌اعتبار

قدر من باری بدان و شعر من گاهی بخوان

نام من روزی بپرس و کام من وقتی برآر

شعر قاآنی تو پنداری شراب خلرست

هر که از وی مست شد بس دیر گردد هوشیار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:05 PM

شه قبای خ‌ریشتن بخشد به صاحب اختیار

و او قبای خود به من بخشد ز لطف بیشمار

شه گر او را جامه بخشد او مرا نبود عجب

من غلام خاص اویم او غلام شهریار

اوکند خدمت به خسرو من کنم مدحت براو

او ملک را جان‌نثار آمد من او را جان نثار

شه قبای خویشتن بخشد بدو زیراکه او

نهرهای آب جاری‌ کرده است از هر کنار

او قبای خود به من بخشد که منهم‌ کرده‌ام

جاری از دریای طبع خویش شعر آبدار

آبروی هردو را آبست فرق اینست و بس

کاب من در نطق جاری آب او در جویبار

آب او لب تشنه را سیراب سازد واب من

تشنه‌تر سازد به خود آن را که بیند هوشیار

بوی آب نهر او از سنبل تر در چمن

بوی آب شعر من از سنبل زلف نگار

آب نهر او همی غلطان دود در پای‌ گل

آب شعر من همی غلطان دود در روی یار

آب شعر من فزاید در بهار روی دوست

آب نهر او فزون گردد به فصل نوبهار

او در انهار آورد آبی چو زمزم با صفا

من ز اشعار آ‌ورم آبی چو کوثر خوشگوار

او ز سی فرسنگی آب آرد به تخت پادشه

من به صد فرهنگ آب آرم به عون ‌کردگار

آب من از مشک زلف دلبران باید بخور

آب او از تاب مهر آسمان‌ گردد بخار

جویبار آب شعر من دواتست و قلم

جویبار آب نهر او جبالست و قفار

زنده ماند ز آب نهر او روان جانور

تازه‌ گردد ز آب شعر من روان هوشیار

باغهای شهر را از آب نهر او ثمر

باغهای فضل را از آب شعر من ثمر

ز آب نهر او دمد در بوستان ریحان و گل

زآب شعر من به طبع دوستان حلم و وقار

او ز آب نهر پادشه جست آبرو

من ز آب شعر جستم در بروی اعتبار

او ز آب نهر آند بر امیران مفتخر

من ز آب شعر دارم بر ادیبان افتخار

شعر من چو‌ن صیت او ساری بود اندر جهان

حکم‌او چون شعر من جاری بود در روزگار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:05 PM

سوگند خورده‌اند نکویان این دیار

کز ری چو سوی فارس رسد صاحب اختیار

یکجا شوند جمع چو یک‌گله حور عین

یک هفته می خورند علی‌رغم روزگار

بی‌ناز و بی‌کرشمه و بی‌جنگ و بی‌جدل

شکرانه را دهند به من بوسه بی‌شمار

من هم برای هر یکشان نذر کرده‌ام

چندین هزار بوسهٔ شیرین آبدار

ماهی دو می‌رود که ز سودای این امید

بازست صبح و شام مرا چشم اتتظار

تا دوش وقت آنکه لبالب شد آسمان

چون بحر طبع من زگهرهای آبدار

کز ره نفس‌گسیخته آمد یک ز در

چون دزد چابکی ‌که‌ کند از عسس فرار

جستم ز جای و بانگ برو برزدم ز خشم

کای دزد شب کیی به شکرخنده گفت یار

زلفش تمام حلقه و جعدش همه فریب

جسمش‌ همه ‌کرشمه و چشمش‌ همه‌ خمار

بر سرو ماه هشته و بر ماه ضیمران

بر رخ ستاره بسته و بر پشت کوهسار

در تار زلفکانش تا چشم کار کرد

هی چین و حلقه بود قطار از پی قطار

القصه نارسیده و ننشسته بر زمین

خندید و گفت مژده که شد بخت سازگار

بنشین بوسه بستان برخیز و می بده

گیتی به‌ کام ما شد به شتاب و می بیار

جستم ز جای چابک و آوردمش به پیش

زان می که مانده بود ز جمشید یادگار

زان باده‌ کز شعاعش در شب پدید شد

غوغای جنگ افغان در ملک قندهار

زان باده‌کز لوامع آن تا به روز حشر

اسرار آفرینش یک سر شد آشکار

جامی دو چون کشید بخندید زیر لب

کامد ز راه موکب صدر بزرگوار

گفتا کنون چه خواهی گفتم کنار و بوس

حالی دوید پیش که این بوس و این کنار

بالله دریغ نیست مرا بوسه از لبی

کز وی مدیح خواجه شنیدم هزار بار

بیخود لبم بجنبید از شوق بوسه‌اش

زآنسان ‌که برگ تازه گل از باد نوبهار

تا رفتمش ببوسم و لب بر لبش نهم

کامد صدای همهمه و بانگ‌گیر و دار

ترکم‌ز جای جست و‌ گره‌کرد مشت خویش

مانند آفریدون باگرزگاوسار

منهم چو شیر غژمان با ساز و با سلیح

چنگال تیزکرده به آهنگ کارزار

کامد صدای خندهٔ یک‌ کوهسار کبک

وز شور خنده خسته دلم‌گشت بیقرار

ناگه فضای‌خانه پر از نور شد چنانک

گفتی فلک ستاره‌کند بر زمین نثار

ترکان پارسی همه از در درآمدند

با زلف شانه ‌کرده و با موی تابدار

صورت به نور مشعله سیما به رنگ‌ گل

گیسو بسان سلسله‌کاکل به شکل مار

یک روضه حورعین همه با موی عنبرین

یک باغ فرودین همه با زلف مشکبار

صد جعبه تیر بسته به مژگان فتنه جوی

صد قبضه تیغ هشته در ابروی فتنه‌بار

تار کتان به جای میان بسته بر کمر

تل سمن به جای سرین هشته در ازار

سیمن سرینشان متحرک ز روی شوق

بر هیاتی‌که زلزله افتد به‌کوهسار

نیمی سپید و نیم سیه بود چشمشان

نبمی چو صح روشن نیمی چو شام تار

زان نیمهٔ سپید مرا دیده یافت نور

زین نیمهٔ سیاه مرا روز گشت تار

گفتندم ای حکیم سخن‌سنج مژده ده

کان وعده‌‌ای‌ که کرد وفا کرد کردگار

آمد به ملک فارس خداوند ملک جم

بهروزی از یمینش و فیروزی از یسار

بهرپذیره خادمک هله تا کی ستاده‌ای

تا زین نهد به‌ کوههٔ آن رخش ره سپار

گفتم به خادمک هله تاکی ستاده‌ای

برزن به پشت رخش من آن زین زرنگار

خادم صفیرکی زد و از روی ریشخند

گفتا بمان ‌که جوشکند رخش راهوار

من ایستاده حاضرم اینک به جای اسب

باری شگفت نیست‌ که بر من شوی سوار

مانا که مست بودی و غافل که اسب تو

یک باره خرج می‌شد و یاران می‌گسار

هیچت به یاد هست ‌که صد بار گفتمت

مفروش اسب خویش و عنان هوس بدار

هی گفتیم زمانه عقیمست دم مزن

هی‌گفتیم خدای‌ کریمست غم مدار

گفتم که چارپای اگرم نیست باک نیست

پایی دو رهسپار مرا داده‌ کردگار

آن خادمک دوباره بخندید زیر لب

گفت آفرین برای تو وین عقل مستعار

یک قرن بیبشر ادب آموختی مگر

روزی چنین رسد که ادب را بری به ‌کار

امروز جای آن که به سر راه بسپری

خواهی به پای رفت سوی صاحب اختیار

صدر اجل پناه امم ناظم دول

غوث زمین غیاث زمان میر نامدار

فرمانروای ملک سلیمان حسین‌خان

میر سپاه موتمن خاص شهریار

صدری که گر ضمیرش تابد به ملک زنگ

رومی صفت سپید شوند اهل زنگبار

ای کز نهیب کوس تو در گوش خصم تو

بانگی دگر نیاید جز بانگ الفرار

خصم تو گر نه نایب تیغ تو شد ز چیست

پشتش خمیده اشکش خونین تنش نزار

عزم تو همچوکشتی چرخست بی‌سکون

جود تو همچو بحر محیطست بی‌کنار

درکوه همت توکند سنگ را عقیق

در بحر هیبت تو کند آب را بخار

مانا که آفرینش‌گیتی تمام ‌گشت

روزی که آفرید ترا آفریدگار

چون وصف خجر تو نویسم به مشت م‌ن

انگشت من بلرزد چون دست رعشه‌دار

چون ذکر مجلس تو نمایم زبان من

آواز ارغنون ‌کند و بانگ چنگ و تار

روزی خیال جود تو در خاطرم‌گذشت

تا روز حشر خیزد ازو در شاهوار

وقتی نسیم خلق تو بر خامه‌ام وزید

تا رستخیز خیزد ازو نافهٔ تتار

گویی زبان خصم تو در روزگار تو

حرفی دگر ندارد جز حرف زینهار

هستی‌ کران ندارد و در حیرتم ‌که چون

حزمت به گرد عالم هستی کشد حصار

تا وهم می‌دود همه سامان ملک تست

گیتی مگر به ملک تو جستست انحصار

تا چشم می‌رود همه آثار جود توست

هستی مگر به جود تو کردست اقتصار

صدره از آنچه هست فزونتر ‌بدی وجود

گر صورت جلال تو می‌گشت آشکار

یا للعجب مگر دم تیغت جهنمست

کارواح اشقیا همه‌گیرد درو قرار

تنگست بر جلال توگیتی چنانکه نیست

اوهام را مجال شد آمد به رهگذار

گر در بهشت صورت تیغ تو برکشند

در دوزخ از نشاط برقصد گناهکار

اشعار نغز من همه روی زمین ‌گرفت

زانرو که هست چون دم تیغ تو آبدار

کلکت‌ گهر فشاند و این بس شگفت نیست

کاورا همیشه بحر عمانست در جوار

از زهرهٔ ‌کفیدهٔ خصمت به روزکین

کس دشت کینه را نشناسد ز مرغزار

بحری تو در سخا و حوادث بسان موج

این موج در تردد و آن بحر برقرار

کوهی تو در وقار و نوائب بسان باد

این باد درشد آمد و آن‌کوه استوار

تخمی که روز عزم تو پاشند بر زمین

ناکشته شاخه آرد و نارسته برک و بار

در هر چمن که باد عتاب تو بگذرد

نرگس ز خاک روید با چشم اشکبار

صدره به ملک فارس‌ گرت تهنیت ‌کنم

زین تهنیت ترا نبود هیچ افتخار

من فارس را کنم به قدوم تو تهنیت

زیراکه فارس شد به قدوم توکامگار

بطحا به احترام حرم گشته محترم

یثرب به اعتبار نبی جسته اعتبار

از رتبت اویس قرن ‌گشت مشتهر

وز صفوت عقیق یمن یافت اشتهار

از رنگ و بوی‌گل همه نامیست بوستان

وز اعتدال سرو گرامیست جویبار

تا مملکت بماند با مملکت بمان

نخل نشاط بنشان تخم طرب به‌کار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:04 PM

ز شاهدی که بود رویش از نگار نگار

بخواه باده و بر یاد میگسار گسار

گرم هزار ملامت‌ کند حسود چه سود

کنون که بسته ز خون دلم نگار نگار

دلم‌گرفته ز جور زمانه ای همدم

حدیث زهد و ورع در میان میار می آر

ز قدّ کج‌کلهان راستی مگر جویی

وگرنه این طمع از چرخ ‌کج مدار مدار

برای آنکه ز من ماه من ‌کناره‌ کند

چه حیلها که برد خصم نابکار به کار

من از خریف نیندیشم ای حریف که هست

تمام سالم از آن روی چون بهار بهار

از آن زمان‌که نگارم‌کناره جسته ز من

ز سیل خون بودم بحر بی‌کنارکنار

ز بس ‌که ‌گِل‌ کنم از آب دیده خاک زمین

مجال نیست کسی را به رهگذار گذار

ز آتش دل خود سوختم بلی سوزد

ز سوز خویش برآرد ز خود چو نار چنار

دلا نسیم صبا هست پیک حضرت دوست

بیا و جان به ره پیک رهسپار سپار

مراکه پنجهٔ من بر نتافت شیر ژیان

بتی نمود به آهوی جانشکار شکار

نه من به روی تو ای ‌گلعذار مشتاقم

گلیست روی تو کاو را بود هزار هزار

جو بر مزار من افتد گذارت از پس مرگ

مشو ز غصهٔ من زار و بر مزار مزار

غم و الم تب و تاب اشک و آه سوز و گداز

نموده عشق تو ما را بدین دو چار دوچار

دو مار زلف تو گویی دو مار ضحاکست

ز جان خلق برآورده آن دو مار دمار

مراست در دل از آن زلف پرشکنج شکنج

مراست در سر از آن چشم پرخمار خمار

گرفته از تنم آن موی ناشکیب شکیب

ربوده از دلم آن زلف بی‌قرار قرار

کنی تو صید دل بیدلان چنانکه امیر

کند یلان را از تیغ جانشکار شکار

جناب معتمدالدوله داوری که کند

عدوی دین را از خنجر نزار نزار

یمین دولت و دین‌کهف آسمان و زمین

که خلق را دهد از همت یسار یسار

به کاخ شوکتش از مهتران گروه گروه

به قصر دولتش از سروران قطار قطار

ملاف بیهده قاآنیا که نتوانی

صفات او را تا عرصهٔ شمار شمار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:04 PM

ای‌گهر اندرگهر تاجور و شهریار

داور هوشنگ هوش خسرو جم اقتدار

خط‌ کمال تو بود آنکه به یک انحراف

هیات نه چرخ ساخت دایره‌بان آشکار

قطب‌فلک رای تست طرفه‌که برعکس قطب

رای تو درگردش است بر فلک روزگار

در عظمت ‌کاخ تست ثانی ‌گردون ولی

این متزلزل بود وان به مکان استوار

حکم ترا در شکوه نسبت ندهم به‌کوه

زانکه فتد زلزله زابخره برکوهسار

رای ترا در ظهور آینه‌گفتن خطاست

کش به یکی آه سرد چهره شود پُر غبار

دست سخای ترا ابر نخوانم از آنک

دست تو گوهرفشان ابر بود قطره بار

طبع عطای ترا بحر نگویم از آنک

این صدف آرد پدید وان‌گهر شاهوار

گر به نهم آسمان حکم تو لنگر شود

مدت سالی شود ساعت لیل و نهار

ور به چهارم سپهر عزم تو آرد شتاب

چرخ شب و روز را صفر نماید به‌کار

هر که به یک سو نهد با تو طریق بهی

باد دلش پر ز خون چون طبقات انار

نطفهٔ بدخواه تو نامده اندر رحم

از فزع تیغ تو خون شود اندر زهار

ملک زمین آن تست ‌کوش‌ که از تیغ تو

زیر نگین آوری مملکت نه حصار

صاعقه با خس نکرد برق به خاشاک نی

آنچه‌ کند با عدو تیغ تو در کارزار

همچو تهمتن تراس نصرت سیمرغ بخت

زال فلک را برآر دیده چو اسفندیار

پادشها چون حبیب وصف تو نادر نمود

به‌ که‌ کند بر دعا وصف ترا اقتصار

گرچه مدیح ترا طول سخن درخورست

لیک نکوتر بود در همه‌جا اختصار

تا که به گیتی بود خاک زمین را سکون

تاکه به عالم بود دور فلک را مدار

باد ز عزمت زمین همچو فلک با شتاب

باد ز حزمت فلک همچو زمین پایدار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:04 PM

مژده که شد در چمن رایت گل آشکار

مژده ‌که سر زد سمن از دمن و مرغزار

وجد کنان شاخ‌ گل از اثر باد صبح

رقص ‌کنان سرو ناز بر طرف جویبار

لاله به‌ کف جام می‌ گشته مهیای عشق

گر چه ز نقصان عمر هست به دل داغدار

گوش فراداده ‌گل تا به چمن بشنود

از دهن عندلیب شرح غم بی‌شمار

زان به زبان فصیح ‌کرده روایات شوق

قصه ز هجران‌ گل شکوه ز بیداد خار

وقت سحر گشت باز دیدهٔ نرگس ز خواب

تاکه صبوحی زند از پی دفع خمار

غنچه‌ گشاید دهن تا که ز پستان ابر

از قطرات مطر شیر خورد طفل‌وار

باد به رخسار باغ غالیه‌سایی ‌کند

زلف سمن را دهد نفحهٔ مشک تتار

چهر ریاحین رود در عرق از آفتاب

مِروَحه زانرو دهد باد به دست چنار

لاله به سان صدف ابر در او چون گهر

شاخ شود بارور باد شود مشک‌بار

سوسن از آن رو شدست شهره به آزادگی

کز دل و جان می‌کند مدح شه ‌کامگار

شاه بهادر لقب میر سکندر نسب

داور دارا حسب هرمز کسری شعار

بهمن جم احتشام ‌کاوست حسن شه به نام

مهر سپهرش غلام عقد نجومش نثار

آنکه به ایوان بزم آمده جمشید عزم

وانکه به میدان رزم هست چو سام سوار

شعلهٔ تیغش در آب ‌گر فکند عکس خویش

زآب چو آتش جهد جای ترشح شرار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:02 PM

زد به دلم ای نسیم آتش هجران یار

سوختم از تشنگی جرعهٔ آبی بیار

آب نه یعنی شراب ماه نه بل آفتاب

تا که بیفتم خراب تا که بمانم ز کار

قوت دل قوت جان مایهٔ روح روان

محنت از آن در نهان عشرت از آن آشکار

ساقی و جام و شراب هرسه به نور آفتاب

عکس رخ آن به جام‌ کرده عدد را چهار

بادهٔ یاقوت فام در دل الماس جام

هست چو تابنده مهر بر فلک زرنگار

جام بود ماهتاب باده بود آفتاب

ویژه‌که در جوف ماه مهر نماید مدار

ناظر آیینه را عکس یکی بیش نیست

وانکه در آن بنگرد عکس پذیرد هزار

در دل ساغر شراب هست چو آتش در آب

طرفه‌که هست آب خشک وآب روانست نار

هرکه به قدر قبول خاصیتی یافته

زان شده‌ هشیار مست مست از آن هشیار

پشه از آن پیل فرّ روبه از آن شیر نر

گشته به هر رهگذر فتنه از آن درگذار

جاهل از آن در ستیز عاقل از آن صلح‌خیز

انده از آن در گریز شادی از آن برقرار

سرخ‌جبین زاهدیست حله‌نشین زان سبب

تا که چهل نگذرد هیچ نیاید به کار

دیدهٔ دل را ضیا چهرهٔ جان را صفا

مایهٔ هوش و ذکا پایهٔ عزّ و وقار

خلق چو قوم‌ کلیم مانده به تپه ظلام

او شده بر جانشان مائدهٔ خوشگوار

آتش موسی است هان‌کرده به فرعون غم

روز سپید از اثر تیره‌تر از شام تار

یا گهر عیسویست‌ کز دم جان‌بخش خویش

زنده ‌کند مرده را خاصه به فصل بهار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 12:59 PM

باده جان بخشت و دلکش خاصه از ‌دست نگار

خاصه هنگام صبوحی خاصه در صل بهار

خاصه بر صحن‌گلستان خاصه بر اطراف باغ

خاصه زیر سایه گل خاصه در پای چنار

خاصه با یار مساعد خاصه اندر روز عید

خاصه با امن و فراغت خاصه ‌با یمن و یسار

خاصه با الحان سار و صلصل و درّاج وکبک

خاصه با آواز چنگ و بربط و طنبور و تار

خاصه آن‌ساعت ‌که خوب بر سبزه میغلطد نسیم

خاصه آن دم‌ کاید از گلزا‌ر باد مشکبار

خاصه آن ساعت‌ که یار از بیخودی آید به رقص

گاهی‌ افتد بر یمین و گاهی افتد بر یسار

خاصه آن ساعت‌ که از هستی نگار نازنین

همچو یک خروار گل غلطد میان سبزه‌زار

خانه آن ساعت چون ساغر تهی ‌گردد ز می

از ره آید با دو مینا باده ترکی میگسار

خاصه اندر ملک ایران خاصه اندر عهد شاه

خاصه در شیراز در دوران صاحب اختیار

بندهٔ شاه عجم فرمانروای ملک جم

ناصر خیل امم بحر کرم ‌کوه وقار

آنکه‌ چون در وصف تیغش‌ خامه‌ گیرم در بنان

چون زبان شمع زانگشتان من خیزد شرار

دست او در بزم منعم چون عطای ایزدی

قهر او در رزم مبرم چون قضای‌ کردگار

بخل از جودش سقیم و دهر از قهرش عقیم

امن در عهدش مقیم و فتنه در عصرش فکار

افتخار هر که در عالم به اخلاق نکوست

ای عجب اخلاق نیکو را بدو هست افتخار

اعتبار هرکه درگیتی به مال و کشورست

ای شگفتی مال و کشور زو‌ گرفتست اعتبار

انتظار سائلان زین پیش بود از بهر جود

جود او ایدون‌کشد مر سائلان را انتظار

اقتدار هر که در گیتی به گنج و لشکرست

ای شگفتی گنج و لشکر زو پذیرفت اقتدار

ای ‌که گویی از ضمیرش ‌گشت هر تاری منیر

پس چرا مهر منیر از شرم رایش گشت تار

ای‌ که گو‌یی از عطایش گشت هر خواری عزیز

پس چرا گنج عزیز از جود دستش گشت‌ خوار

یاد او عقلست ازان در هر سری دارد وطن

مهر او روحست ازان در هر دلی دارد قرار

قهر او زهرست ازان تن را نیفتد سودمند

خشم‌او مر‌گست ازان جان را نباشد سازگار

روز قهر او به بزم اندر نخندد باده ‌نوش

گاه مهر او به مهد اندر نگرید شیرخوار

بس‌که زَهرهٔ پردلان را آب سازد تیغ او

روز رزمش از زمین زنگارگون خیزد بخار

گر نبودی مدح او دانا ز دانش داشت ننگ

ور نبودی شخص او گیتی ز هستی داشت عار

لطف او از خار گل سازد به طرف بوستان

حزم او از باد پل بندد بر آب جویبار

گر نسیم لطف او بر هفت دریا بگذرد

هم بحر طبع من شیرین شود آب بحار

و‌ر رود در شوره‌ زار از نطق شیرینش‌ سخن

تا ابد نخل رطب روید ز خاک شوره‌زار

آیت قهرش دمیدم وقتی اندر بحر وکوه

بحر شد لختی دخان و کوه شد مشتی غبار

روزی از تیغش حدیثی بر زبانم می‌گذشت

از زمین و آسمان برخاست بانگ زینهار

یک شب اندر کوهسار از عزم او راندم سخن

خواست چون مرغ از سبکباری بپرّد کوهسار

در چمن دیدم درختان راکه از اوصاف او

گرد هم جمعند یکسر با زبانی حق‌گزار

با یکی گفتم شما را هم مگر از جود او

بهره‌ یی باشد به پاسخ‌‌ گفت آری بی‌ شمار

گر نبودی جود او ما را نبودی رنگ و بوی

ور نبودی فضل او ما را نبودی برگ و بار

سرورا خوانند صاحب‌ اختیارت لیک من

نیک در شش چیز می‌بینم ترا بی‌اختیار

در رضای ایزد و اخلاق نیک و حکم شرع

در ولای خواجه و انفاق مال و نظم‌ کار

حبذا از کلک سحّارت که از بس ساحری

گوهر رخشان ز مشک سوده سازی آشکار

شکّرِ مصری به چین آرد گه از دریای هند

گوهر عمان به روم آرد گهی از زنگبار

گرچه نی شکر دهد آن نی‌گهر بخشد از آنک

ازکف راد تو دارد بحر عمان در جوار

نیز اگر عنبر فشاند بس عجب ‌نبود که ‌هست

دست تو دریا و عنبر خیزد از دریاکنار

راستی خواهد مگر آب‌حیات آرد به‌دس

کاینچنین پیوسته در ظلمات پوید خضروار

خلق می‌‌گفتند اسکندر چو درظلمات رفت

بس‌ گهر آورد می‌گفتم ندارم استوار

لیک باور شد مرا روزی‌که دیدم‌کلک تو

رفت در ظلمات و بازآورد درّ شاهوار

سرورا صدرا خداوندا همی ‌دانم ‌که تو

نگذرد در خاطرت جز نام شاه نامدار

بر دعای پادشه زانرو کنم ختم سخن

تا تو ایدون بر مراد خویش‌ گردی ‌کامگار

تا بود خورشید شاه اختران در آسمان

شاه شاهان باد شاهنشاه ما در روزگار

شوکتش چون نور انجم تا قیامت بی قصور

دولتش چون دور گردون تا به محشر پایدار

راحت امروزه‌اش هر روز افزونتر ز دی

عشرت امساله‌اش هرسال نیکوتر ز پار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 12:59 PM

راستی را کس نمی‌داند که در فصل بهار

از کجا گردد پدیدار این همه نقش و نگار

عقلها حیران شود کز خاک تاریک نژند

چون برآید این همه‌ گلهای نغز کامگار

گر ز نقش‌ آب ‌و خاکست این‌ همه ریحان و گل

از چه برناید گیاهی زآب و خاک شوره‌زار

کیست آن صورتگر ماهرکه بی‌تقلید غیر

این همه صورت برد بی‌علت و آلت به‌ کار

چون نپرسی‌ کاین تماثیل از کجا آمد پدید

چون نجویی ‌کاین ‌‌تصاویر از کجا شد آشکار

خیری از مهر که شد زیشان به‌ گلشن زردروی

لاله از عشق ‌که شد زینسان به بستان داغدار

از چه بی‌زنگار سبزست از ریاحین بوستان

از چه بی‌شنگرف سرخست از شقایق کوهسار

باد بی‌عنبر چرا شد اینچنین عنبرفشان

ابر بی‌گوهر چرا گشت اینچنین‌ گوهر نثار

برکف این تسبیح یاقوت از چه ‌‌گیرد ارغوان

بر سر این تاج زمرد از که دارد کو کنار

برق ازشوق‌ که‌ می‌خندد بدین‌سان قاه‌قاه

ابر از هجر که می‌گرید بدین‌سان زار زار

چون مجوسان بلبل از ذوق‌ که دارد زمزمه

چون عروسان گلبن از بهر که بندد گوشوار

ابر غواصی نداند از کجا آردگهر

باد رقاصی نداند از چه رقصد در بهار

تاکه‌ گوید باد را بی‌مقصدی چندی بپوی

تا که‌ گوید ابر را بی‌موجبی چندین ببار

چهرسوری از چه‌شد بی‌غازه زینسان سرخ رنگ

زلف سنبل از چه شد بی‌شانه زینسان تابدار

راستی چون خواجه باید عارفی یزدان‌پرست

تا شناسد قدر صنع و قدرت پروردگار

بدرایران صدر ایمان حاجی آقاسی ‌که هست

هم مرید خاص یزدان هم مراد شهریار

قصه ‌کوته دوش چون خورشید رخشان رخ نهفت

ماه من از در درآمد با رخی خورشیدوار

در دو لعل می‌ فروشش‌ هرچه در صهبا سرور

در دو چشم باده‌ نوشش هر چه در مستی خمار

چهر او یک ‌خلد حور و روی او یک‌ عرش نور

خط او یک‌‌ گله مورو زلف او یک سلّه مار

جادویی در زلف مفتولش گروه اندر گروه

ساحری در چشم مکحولش قطار اندر قطار

ارغوان عارضش را حسن و طلعت رنگ و بوی

پرنیان پیکرش را، لطف و خوبی پود و تار

از دو چشم ‌کافرش یک دودمان دل دردمند

از دو زلف ساحرش یک خانمان جان بی‌قرار

تودهٔ زلف سیه پیرامن رخسار او

برجی از مشکست‌ گفتی از بر سیمین حصار

چاه یوسف تعبیت‌ کردست گفتی در ذقن

ماه گردون عاریت بستست‌ گفتی بر عذار

نی غلط کردم خطا گفتم که نشنیدم به عمر

هیچ چاهی واژگون و هیچ ماهی بی‌مدار

رشته اندر رشته زلف همچو تار عنکبوت

حلقه اندر حلقه جعدش همچو پشت‌ سوسمار

طره‌اش چون پنجهٔ باز شکاری صیدگیر

مژه اش چون چنگ شیر مرغزاری جان شکار

هی لبش بوسیدم و هی شد دهانم شکرین

هی خطش بوییدم و هی شد مشامم مشکبار

قند و شکر بُد که ‌می‌خو‌ردم از آن لب ‌تنگ تنگ

مشک و عنر بُد که می‌بردم از آن خط باربار

گفت‌ ده بوسم به‌ لب افزون مزن‌ گفتم به چشم

هی همی بوسیدمش لب ‌هی غلط‌کردم شمار

هرچه‌گفت از ده‌فزونتر شد به‌‌رخی‌گفتمش

در شمار ده غلط کردم تو از سر می‌شمار

گفت می خواهی مرا ده ده ببوسی تا به صد

گفتمش نی خو‌اهمت صد صد ببوسم تا هزار

گفت بالله چون تو یک عاشق ندیدستم حریص

گفتم الله چون تو یک دلبر ندیدم بردبار

ز‌یر لب خندید و گفت ای شاعرک ترسم ‌که تو

نرم نرمک از پی هر بوسه‌یی خواهی ‌کنار

گفتم آری داعی شاهستم و مداح میر

از پی بوس و کناری چون ز من ‌گیری ‌کنار

الغرض با یکدگر گفتیم چون لختی سخن

خادم آمدگفت ای قاآنی از حق شرم‌دار

صحبت معشوق و می تا چند مانا غافلی

زینکه فرداش شب تحویل هست و وقت‌یار

گفتم ای خادم مگر نوروز سلطانی رسید

گفت بخ بخ رای ناقص بین و عقل مستعار

یک زمستان برتو رفت و باز چون‌ مستان هنوز

روز از شب باز نشناسی زمستان از بهار

سبزه شد پیروزه پوش و لاله شد مرجان فروش

سرخ مُل آمد به جوش و سرخ گل آمد ببار

کارگاه ششتری شد از شقایق بوستان

پر ز ماه و مشتری شد از شکوفه شاخسار

خیز و سوی بوستان بگذر که گویی حورعین

عنبرین گیسو پریشیدست اندر مرغزار

زیر هر شاخی ظریفی با ظریفی باده‌نوش

پای هر سروی حریفی با حریفی می‌‌گسار

یک‌طرف غوغای عود و بربط و مزمار و چنگ

یک‌ طرف آوای ‌کبک و صلصل و دراج و بار

صوفی اینجا در سماع و مطرب آنجا در سرود

عاشق اینجا شادمان و دلبر آنجا شادخوار

چشمها در چشم ساقی‌ کامها بر جام می

گوشها بر لحن مطرب رویها در روی یار

شکل نرگس چون بلورین ساغری پر زر و می

یا فروزان بوته‌یی از سیم پر زر عیار

گه به پای سرو بن از وجد می‌رقصد تذرو

گه به شاخ سرخ از شوق می‌خندد هزار

مرزها از ابر آذاری پر از در عدن

مغزها از باد فروردین پر از مشک تتار

خادمک هرچند با من در عبادت تند شد

حق چو با او بود الحق ‌‌گشتم از وی شرمسار

گفتم ای خادم بهل آن خامه و دفتر به پیش

تا دماغی تر کنم ز اول بده جامی عقار

گفت تا کی می خوری ترسم‌ گرت زاینده رود

جای جام می بیارم بازگویی می بیار

باده خواران دگر را قسمتی هم لازمست

نی نصیب تست تنها هرچه می در روز‌گار

گفتم ای خادم تو می‌دانی زبان درکام من

هست در برندگی نایب مناب ذوالفقار

می بده‌ کامروز در گیتی منم خلاق نظم

و آزمُودستی مرا در عین مستی چند بار

مست چون ‌گردم معانی در دلم حاضر شوند

وز دلم غایب شوند آنگه که گردم هوشیار

خادمک در خشم رفت و زیرلب آهسته ‌گفت

باش کامشب می‌خورد فردا زند میرش به دار

رفت عمدا بر سر میخانه وز سرجوش خُم

زان شراب آورد کز عکسش زمین شد لاله‌زار

زان میی ‌کز وی اگر یک جرعه پاشی بر زمین

از سر مستی کند هفت آسمان را سنگسار

الغرض جامی دو چون خوردم قلم برداشتم

گفتم اندر یک دو ساعت این قصیدهٔ آبدار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 12:59 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4980072
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث