به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر وجودی ‌را به ‌وهم اندر توان ‌جستن همال

جز وجود مهتری ‌کاو را همالستی محال

روی دین پشت هدی غیث‌ کرم غوث امم

چرخ فر قطب ظفر اصل هنر فصل‌ کمال

قهرمان ملک و ملت حاجی آقاسی‌ که هست

جان پاکش غوطه‌زن در بحر فیض لایزال

عقل افزون از شهودش داد نتواند خبر

وهم بیرون از وجودش دید نتواند مجال

گر ز عدل او به بازو هیکلی بندد مریض

ز انحراف طبع بگراید به سوی اعتدال

ور به پیشانی نگارد نام بختش آفتاب

تا شباهنگام روز حشر نپذیرد زوال

عقل را ماند که با هر نفس دارد اقتران

روح را ماند که با هر جسم دارد اتصال

هستی صرفست پنداری‌کزاو پوشیده نیست

هیچ عیبی در برون و هیچ علمی در خیال

صورت عقل‌است از آن ذاتش نگنجد در بیان

معنی روحست از آن وهمش نسنجد در مقال

کوه خارا از شرار خشمش افروزد چنانک

قبضهٔ‌ گوگرد کز آتش پذیرد اشتعال

وصف مهرش چون‌کنم‌طبعم‌ببالد همچو سرو

شرح قهرش چون‌ کنم‌ کلکم بنالد همچو نال

قدر او را بدر گفتم عقل‌ گفتا ای شگفت

بدر دیدستی ‌که روزافزون بود همچون هلال

دست او را ابر خواندم وهم‌ گفتا ای عجب

ابر دیدستی ‌که بی‌سعی صدف بخشد لآل

مدح هرچیزی‌ که‌ گویی‌در حقیقت مدح اوست

زانکه بر هر جزو باشد نفس‌کل را اشتمال

مدح قدر اوست مدح چرخ ‌گردان از علوّ

وصف جود اوست وصف ابر نیسان در نوال

نعت ذات او صفات او به از مردم ‌کند

بی‌نزاع‌گفتگوی و بی‌صدای قیل و قال

گل به بوی خویش معروف است بی‌رنج دلیل

مه به نور خویش موصوفست بی‌غنج و دلال

هست با شه ارتباطش ارتباط جان و دل

جان و دل را جز به وهم اندر نیابی انفصال

نی خطا گفتم براست از اتحاد جان و دل

اتحاد اینست‌ کان هرگز نگنجد در مثال

دوش از انعام عامش شکوه‌یی می‌کرد عقل

نرم‌ نرمک زیر لب چون‌ گفتگوی اهل حال

از تعصب موی من چون نوک ناچخ شد درشت

جستم از جا تا به پای عقل بربندم عقال

گفت بنشین خشم بنشان ‌گوش ده خاموش باش

تا در این معنی ترا سازم به استدلال لال

گفتمش برهان چه داری ‌گفت‌ کز بدو وجود

تا به عهد جود او با جان برابر بود مال

گوهر از عزت به جایی بود کاندر جشنها

زیور تاج تکین بد زینت فرق ینال

و اینک از خواری ‌گهر را گر به دریا افکنی

زانزجار قرب او پهلو فرو دزدد زبال

گفتش ای عقل از پیری به جایی بینمت.

کز خرافت بازنشناسی یمین را از شمال

خود تو صد ره‌‌ گفته‌یی گوهر جمادی بیش نبست

بر جمادی چون نهد عزت عزیزی ذوالجلال

او گهر را خوار دارد تا شود قدرش عزیز

زین دو عزت مر کدام اولی بیان‌کن شرح حال

مهترا مسکین‌نوازا هست سالی تاکه من

تشنه‌لب جان می‌دهم بر چشمهٔ آب زلال

تو رسول وقت خویشی من بلال وقت تو

هیچ از رحمت نفرمودی ارحنا یا بلال

نیمهٔ سالی ندانم بیشتر یاکمترست

کز تو دارم انتظار وعدهٔ یک طاقه شال

شال را بگذار حال من بدست آور که هست

در دلم صدگونه غم زین‌کهنه دیر دیرسال

قرض من چندان بودکاندر درون تست علم

گرچه شاید کاین تشابه را نکو گیرم به فال

عمر من‌گر در جهان بودی به قدر وام من

هیچکس را بر فنای من نرفتی احتمال

خلعت شاه و تو و اجرا و انعام و تیول

گرچه تعیین رفت بختم قاصر آمد در سوال

صبرکن قاآنیا بر تیر باران بلا

کز بلا راهی بود تا قاب قوسین وصال

گر توانی پنجهٔ تقدیر تابیدن بتاب

ور نتانی صبرکن وز هرچه پیش آید منال

تا ز حی لاینام اندر زبانها گفتگوست

باد بختت لاینام و باد عمرت لایزال

خوی احبابت ز طیبت مشکبو بادا چو زلف

بخت اعدایت به طینت تیره‌رو بادا چو خال

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

آمد چه خلعت‌؟ از کجا؟ از دکه شاه عجم

کی‌؟ صبحدم از بهر که‌؟ از بهر میر ملک جم

این کرده چه خدمت‌؟‌ کجا؟ هم در سفر هم در حضر

ازکی‌؟ ز عهدکودکی طوبی لارباب الهمم

آن داده چه خلعت‌؟ چرا پاداش خدمتهای وی

خدمت‌ کند بی حد چه سان‌؟ از صدق دل‌ کی‌؟ دم بدم

شه داده ترجیحش به‌ که‌؟ بر چاکران از بهر چه‌؟

زر می‌دهد کو زر بده تنها نه زر سر نیز هم

ابن خدمت از روی چه ‌کرد؟ از روی اخلاص عمل

آن خلعت از بهر چه داد؟ از بهر اظهار کرم

باری شماری خدمتش آری توانم‌ گوش‌ کن

بذل همم نشرکرم طی ستم نظم خدم

رفع زلل دفع علل سد خلل امن ملل

تنبیه اشرار دغل ترفیه اصناف امم

نظم بساتین را نگر آسایش دین را نگر

حسن قوانین را نگر در حکمرانی منتظم

گه نظم بخشد دهر را گه سور سازد شهر را

گاهی کند صد نهر را جاری چو امثال و حکم

در فارس از هر سوی هی نهر بین هی جوی بین

هی شهر بین هی‌ کوی بین ‌کاو ساخته در هر قدم

شکرانهٔ تشریف ‌کی اکنون چه باید خورد می

تنها نه با آواز نی آهسته نه با زیر و بم

خادم بیا حاسد برو راوی بگو مطرب بخوان

ساقی بده شاهد بخور چنگی بزن نایی بدم

مطرب بلی بنشین چرا خوانیم تا شه را دعا

تو با نوا من بینوا تو با نغم من بی‌نقم

ساقی نعم‌پرکن چه‌چیز؟‌آن‌جام خوارزمی ز چه‌؟

از می‌ کدامین می‌؟ میی‌ کز دل برد رنج و سقم

زان می خوری‌؟ آری‌ کجا؟ در بوستان بی‌دوستان

نه دوست دارم دوست‌ کو بسیار نه بسیاریم

می می‌خوری‌؟ بی‌نقل نه‌کو نقل شیرین‌؟ لعل تو

آن نقل می‌خواهی‌؟ بلی نقلم بها دارد نعم

نرخش چه خواهی داد؟ دین دین نیستت دل می‌دهم

دل داده‌یی جان بخشمت جانت نیرزد یک درم

پس چون ‌کنم‌؟ شعری بگو بهر چه‌؟ بهر تهنیت

در شأن ‌که‌؟ در شأن آن میر اجل شیر اجم

نامش چه‌؟ صاحب اختیار از چیست زینسان نامدار؟

از یمن فضل‌ کردگار از جود شاه محترم

کارش چه‌؟ شکر پادشا یارش ‌که‌؟ الطاف خدا

وصفش چه‌؟ نهاب‌العدی نعتش چه‌؟ وهاب‌النعم

لا گفته آری در نهان وقت تشهد بیکران

لم‌ گوید آری آن زمان‌ کز منشیی خواهد قلم

از کس نخواهد هیچ شی خواهد چه خواهد مدح‌ کی

چیزی ندارد خصم وی دارد چه دارد درد و غم

بینی به عهدش مفلسی آری ز جود او بسی

کو از تو پرسد گر کسی بشمار گنج و کان ویم

هستش‌ که ایزد چه معین بهر چه‌؟ بهر نظم دین

دین را چسان خواهد متین بدخواه دین را چون دوم

باشد که نطقش چه شکر بارد که دستش چه‌ گهر

جویدکه بختثث‌ن چه ظفر داردکه شخصثث چه حشم

آید که خصمش در کجا در چشم‌ کی روز وغا

همچون چه چون ‌کوه بلا از فربهی نه از ورم

ای همچو گیتی نامجو دریا صفت با آبرو

چون باغ رضوان نیکخو چون چرخ‌گردان محترم

گر نام شمشیرت ‌کسی خواند به‌ گوش حامله

اژ بیم چون ماهی جنین با جوشن آید از شکم

با سیم دستت در جهان خصمی نماند جاودان

کز روی خط بیند عیان از نقش او نقش ستم

ملک تراکز ریمنی آسوده وز اهریمنی

حسرت برد از ایمنی روضهٔ ارم حوضهٔ حرم

از بس دلت از هرکسی جوید نشان راستی

پیشت نیارد شد تنی نیز از پی تعظیم خم

هر حرف ‌کاو چون دال و نون خم بد پی دفع خمش

کلک غیورت می‌کند با خط دیوانی رقم

سوی علمدار سپه چون بنگری خشم آوری

زیرا که با لفظ علم پیوسته داری حرف لم

نبود عجب ‌گر در جهان خصمت بماند جاودان

کز بیم تیغت بی گمان ندهد به خود راهش عدم

از بیم‌گرز صد منت وز بیلک مردافکنت

خون در عروق دشمنت افسرده چون شاخ بقم

این خلعت دیبا بود کت بر تن زیبا بود

یا زیور طوبی بود از پر طاوس ارم

خصمست ضحاک لعین شاهست پور آتبین

توکاوهٔ نصرت قرین تشریف سلطانی علم

تا مامن جنسست لا تا اسم موصولست ما

تا لفظ تنبیهست ها تا حرف تردیدست ام

منصوب بادا خادمت چون فعل مستقبل زکی

مجرور بادا حاسدت چون اسم از واو قسم

یارت بود خصم بلا خصمت بود یار عنا

آن بانوا این بینوا آن با ندیم این با ندم

بادا بقای دولتت تا شام روز واپسین

آن دم ‌که ‌گردون را خدا چون نامه درپیچد به هم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

از تقویت رای دو سالار معظم

امروز همه روی زمینست منظم

آن آصف آصف‌حسب و صدر جم‌آیین

این مهدی مهدی‌نسب و میر خضر دم

آن آصف و بر خواری عفریت مهیا

این مهدی و برگشتن دجال مصمّم

آن ضارب سیف آمد و این صاحب خانه

آن فتح مصور شد و این جود مجسم

در صارم آن خواری صد سلسله مضمر

در خامهٔ این یاری صد طایفه مدغم

در خامهٔ این تا نگری نیست به جز نوش

در صارم آن تا گذری نیست به جز سمّ

از خامهٔ این‌گاو زمین عجل سخنگوی

از صارم آن شیر فلک‌ کلب معلّم

از صارم آن طعنه زند سام به دستان

از خامهٔ این لعن‌کند معن به حاتم

با خامهٔ این یافته بود نافهٔ آهو

با صارم آن رنجه بود پنجهٔ ضیغم

ای بر سرگنج ‌کفتان جان سخن‌سنج

آسوده چو عطشان به لب چشمهٔ زمزم

طبعم به یکی قرصه جو خواست قناعت

تا بو که چو خامان به ارادت نزند خم

جوع البقر لولی ‌کرمان نپسندید

کان بحر عطا کوزه‌صفت بازدهد نم

در غم مگذارید کسی را که بیانش

صد ره طرب‌انگیزترست از می درغم

در هم مپسندید تنی راکه وجودش

در دور ملک خوارترست از در و درهم

مهری چو مرا در کف عفریت ممانید

ای مرتبهٔ آصفتان از قبل جم

زی‌گاه ولیعهد مرا راه نمایید

ای رهبرتان فضل شهنشاه معظّم

عمان بود آن دولت پاینده و من مور

گو غوطه زند مورکه عمّان نشودکم

هر کس ز عطا‌تان به غناییست مگر کان

هرکس ز یمشان به یساریست مگر یم

من کان نیم آخر که نخواهیدم خشنود

من یم نیم آخرکه نسازیدم خرم

یزدان به نبی ‌گفته‌ که در عسر بود یسر

وین نکته بر نفس سلیمست مسلم

زی یُسر مرا راه نمایید ازین عسر

تا یسر مؤخر ببرد عسر مقدم

الحمد خدا را که به دوران ولی‌عهد

جز بر تن اعدا نبود کسوت ماتم

روزی نه که از طنطنهٔ ‌کوس بشارت

آوازهٔ فتحش نرود در همه عالم

روزی نه‌ که تیرش نکند روز یلان تار

روزی نه ‌که خامش نکند پشت ‌گوان خم

دی بودکه سالار خبوشان به خبوشان

می‌کرد همی فخر چون عفریت به خاتم

امروز یکی پشتهٔ خاکست حصارش

از ناوک و فتراک پر از افعی و ارقم

دی بود که از کنگرهٔ حصن حصینش

می‌دید سراشیب برین بر شده طارم

امروز به دوزخ شده زان باره نگونسار

مانندهٔ پیری‌که درافتاد ز سُلُّم‌

دی بودکه از باره خروش دف اوباش

زی زهره و مه بودگه از زیر وگه از بم

امروز چو دف از تف خمیازهٔ توپش

در جوش و خروشندکه طوبی لجهنم

امروز چو خوکی شده با خنگ ملک رام

آن دیو که دی داشت غزالانه همی رم

امروز خبوشان شده بنگاه خموشان

وینک به جز از دام دروکس نزند دم

از توپ دز آشوب کنون هرکف خاکش

گردیده پریشان و به ملکی شده منضم

آری به روش فی‌المثل از مصر به بغداد

هر خانه‌که آید به ره سیل دمادم

هر قطره‌که سیل ازکتف‌کوه براند

از چار کران در به دیاری کندش ضم

آن باره‌کش ازکنگره یک خشت نکندی

گر روی زمین پر شدی از بهمن و رستم

از چار طرف توپ دژ آهنج ز خاکش

در چار محل چار که آورده فراهم

یک‌کوه به خوارزم و دگرکوه به‌کرمان

یک‌کوه به‌کشمیر و دگرکوه به دیلم

برکنگرهٔ حصن هزار اسب و هری زد

هر خشت‌که برکند از آن بارهٔ معظم

امروز به خوارزم و هری مشت غباریست

هر خشت ‌که دی بود بر آن باروی مبرم

شاهان عجم رزم بدینگونه نکردند

ها دفتر شهنامه و ها نامهٔ معجم

فرداست ‌که از رایت او ساخت نخشب

پر ماه مقنّع شود از مهچهٔ پرچم

فرداست‌که بر مه رود از خاک سراندیب

سور و شغب از دخمه ‌گرشاسب و نیرم

فرداست‌ که غوغای تفضّل لبنینی

وارحم لبنانی به فلک برکشد آدم

نالد ز سر سوزکه یا بضعتی اغفر

موید ز در عجز که یا مهجتی ارحم

فرداست‌ که یا قاهر ارحم لعبادی

جبریل پیام آردش از خالق اعظم

فرداست که شاهان به ولیعهد سرایند

کای نیروی بازوی شهنشاه مکرّم

قد فضلک الله علینا فتفضل

قد سلطک الله علینا فترحم

فرداست که زی ساحت ری رای نهد روی

با جبهتی از داغ شهنشاه موسّم

شار آید و مار آید و خان آید و خاقان

با ماره و با یاره و با شاره و ملحم

فرداست‌ که آواز من وکوس بشارت

هر دم رود از خاک برین برشده طارم

او نعره برآرد ز پی فتح پیاپی

من چامه سرایم ز پی نصر دمادم

تا هست جهان‌شاه جهان‌شاه جهان باد

نی شاه رعیت‌ که شهنشاه شهان هم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

ای با خطاب مهر تو هر ذره‌یی سپهر

ای با عتاب قهر تو هر ممکنی محال

حالی بدان رسیده که از حرص مدح تو

بر من ز لفظ و معنی تنگ اوفتد مجال

یکسو ز بس هجوم مضامین دلفریب

حیران شود خیال من از فرط ارتجال

یکسو ز بس تراکم الفاظ دلنشین

لکنت خورد زبان من از فرط اتصال

گرم آنچنان دوند حروف از قفای هم

کاین حرف می‌نجوید از آن حرف انفصال

شین خیزد ازکناری و اندر دود به سین

دال آید از کرانی و اندر جهد به ذال

پهلوزنان حروف مخارج به یکدگر

من در میانه هائم و حیران خموش و لال

زین درگذر مدیح توگفتن مرا چه سود

کز هرکسی مدیح تو خوشترکند خصال

مانی بدان قمر که بتابد به نیمشب

مانی بدان مطر که ببارد به خشک‌سال

مداح آن قمر که بود به از آن فروغ

وصّاف این مطر که نکوتر ازین نوال

مریخ را ز مهر تو سرطان شود شرف

ناهید را ز قهر تو میزان شود وبال

بخت ترا جه‌ان نفریبد به سیم و زر

با شوی نوجوان ‌کند عشوه پیرزال

از یمن خاکپای تو طفلان به عهد تو

با چشم سرمه‌ کرده برآیند چون غزال

برگرد آفرینش عالم ز عقل کل

حصنی حصین‌ کشید ز آغاز ذوالجلال

وانگه‌ کلید حصن به دست تو داد و گفت

کاین حصن را ندانم غیر از تو کوتوال

در هرچه در عوالم ذاتت نهفته بود

نقشی نمونه ساخت خداوند لایزال

از قدر تو فلک‌کرد از رای تو نجوم

از خلق تو ملک ‌کرد از حزم تو خیال

قاآنی این فصاحت بیهوده را بهل

بیدار شو ز خواب یکی چشم خود بمال

چون وهم عاجزست چه آید زگفتگو

چون عقل هائمست چه خیزد ز قیل و قال

ناکام عاشقان نبود جزکنار و بون

تا کار صوفیان نبود جز سماع و حال

دوران دولت تو برون باد از شمر

خورشید شوکت تو مون باد از زوال

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

مبال اگرت فزاید زمانه مال و منال

وگرت نیز بکاهد منال و مال منال

مبال گبر و یهودست این سرای عفن

به خود چو کرم به راز اندرین مبال مبال

نه آخرت چنگال فنا بدرد چرم

نه آخرت‌کوپال اجل بکوبد بال

شنیده‌ام که ز مرد بخیل و شخص سخی

ز رادمردی دانا تنی نمود سوال

ز بحر فکربرآورد پرگهر صدفی

چو بحر خاطر من از لال مالامال

که راد ویژه بخیلست از آنکه بهر ثواب

کند ذخیرهٔ خود مال خویش را ز نوال

بخیل طرفه سخی است از آنکه بهر کسان

نهد ودیعه هرآنچ زگنج و مخزن و مال

گرفتم آنکه ز ثروت همی شد هرقل

سرودم آنکه ز شوکت همی شدی چیپال

ز بهرگنج مبر رنج در سرای سپنج

یکی نخست به دست آر داروی آجال

ز بهر رنج فنا جاده‌یی بسود گزین

ز بهر درد اجل دارویی شگرف سگال

گر از فنا بگریزی در آهنین باره

ور از اجل به پناهی به آهنین سربال

همانت بردرد آخر چنانکه‌گرک بره

همینت بشکرد آخر چنانکه شیر شکال

توکت بپای اگر فی‌المثل خلد خاری

چنان شوی که برآری چو نی هزاران نال

یکی بترس از آن دم که دم برون ناری

گرت هزاران نشتر زنند بر قیفال

چو غرم ‌گرم چرایی چرا به هوش نیی

که مرگ چون یوزت میگرازد از دنبال

به چنگ اندر فلسی نه وز خیال مهی

همی‌ کُراسه بفرسودی ازگشودن فال

نعوذ بالله اگر روزگار دون‌پرور

نهد به دوش تو یک روز رایت اجلال

چو پا به‌دست ریاس نهی ز روی غرور

به خیره پشت‌ کنی برب ایزد متعال

شریعتی‌کنی از نزد خویشتن ابداع

همی ببافه ببندیش بر پیمبر و آل

چه مایه زال رسن ریس را که پنچ پشیز

به دست آمده از دسترنج چندین سال

گهی شکورکزین سیم نیم وقف‌کفن

گهی صبور کزین خمس خمس خرج عیال

گهی ستیزه به زال سپیدموی‌کنی

بدان صفت ‌که به دیو سپید رستم زال

برای آنکه یکی مشت زر به چنگ آری

چه مایه خون شهیدان همی‌کنی پامال

ز بهر آنکه ز اموال مرده بهره بری

نه آه بیوه نیوشی نه نالهٔ اطفال

گهی چو بخت‌النصر ایلیا کنی ویران

نه جز عمارت بام ‌کنیسه‌ات به خیال

به روز خمسین الفت بزرگ بارخدای

بسنجد ار به ترازوی داوری اعمال

همت به‌ کفهٔ عصیان چو کاه ‌کوه سبک

همت به پلهٔ طاعت چوکوه‌کاه چگال

دو پانزده روزت روزه ‌گفته است خدای

ز سلخ شعبان تا صبح غرهٔ شوال

به رب دو جهان هجده هزار حیله‌ کنی

که از صیام سه ده روزه برهی ای محتال

به خویش بندی به دروغ رنجهای فره

سوی پزشک شوی موی موی و نالانال

ز رنج سودا سبلت ‌کنی و خاری ریش

علاج سودا جویی ز داروی اسهال

پزشک را فکنی در هزار بوک و مگر

بری به ‌کارش سیصد هزار غنج و دلال

به فریه‌گویی‌کاین رنج مر فلان را بود

به شیر خر شد بهمان پزشک چاره سگال

سپس پزشک بنا آزموده بسراید

که منت نیز بدین چاره نیک سازم حال

به طمع زرت دهد شیر خرت و پنداری

ز سلسبیت بخشیده‌اند آب زلال

خری هزار ملامت ز شیر خر خوردن

به‌جان و همچو خروس از طرب بکوبی بال

سه چار پنج رکوع و سه عشر دانک سجود

به پنج‌ گه ‌گفتت مر خدای وزانت ‌کلال

نماز شام‌ گزاری ولی به وقت طلوع

صلوه صبح نمایی ولی به‌گاه زوال

نموده شیوه گنه بالعشی و الاشراق

گرفته پیشه خطا بالغدو والاصال

به‌جای‌آب خوری خمر و چای شبرین‌ تلخ

حلال‌گفته حرام و حرام‌کرده حلال

مراکه عمرکنون نیم پنجه است درست

نشد ریاضت یک اربعینم از جه مجال

ز بسیت و پنج فرازم ز سی و پنج فرود

وزین فراز و فرودم نه جز عذاب و نکال

چمیده بر به سرم بیست و پنج سال سپهر

سپس چه دانم‌ کم مرگ ‌کی روان آغال

به پای جهد سپردم بسی فراز و فرود

به‌کام سعی نوشتم بسی وهاد و تلال

نه از فراز و فرودم به جز نفیر و زفیر

نه در تلال و وهادم به جز کلال و ملال

ولیکن ارچه به قسطاس رستگاری من

که بلادن را نست سنگ یک مثقال

خدای عز و جلٌ داند آنکه در همه عمر

ز شکر بر نشکیبم به طبع در همه حال

از آن زمان که مرا مام نام کرد حبیب

نه جز ولای حبیب خداستم به خیال

به بطن مامک و صُلب پدر خدای نهاد

به چهر جدّ من از مهر ابن ‌عمّش خال

علی عالی‌ کاندر نبردکنده بکند

بر بداندیشان را به آهنین چنگال

به راه یزدان سر داد پس بس اینش خطر

بسفت احمد پاسود پس بس اینش جلال

بتول بود قرینش مگو نداشت قرین

رسول بود همالش مگو نداشت همال

قضا اجابت امرش نموده در همه وقت

قدر اطاعت حکمش نموده در همه حال

چو بی‌رضایش در تن سرست بارگرن

چو بی‌ولایش در جسم جان درس وبال

رضای بارخدایست در اوامر او

که جز به وفق رضای خدا نداد مثال

بود نخستین تمثال خامهٔ ازلی

اگرچه‌گویند ازکلک او بود تمثال

کمال قدرت حقست و نیست هیچ شکی

در اینکه صورت هستی ازو گرفت‌ کمال

ز مهر اوست در ابدان همی تمازج روح

ز قهر اوست در آفاق صورت آجال

همی نپوید بی‌حکم او صبا و دبور

همی نجنبد بی ‌امر او جنوب و شمال

ز حزم اوست‌ که آمد همی زمین ساکن

ز بأس اوست ‌که‌ گیرد مدر همی زلزال

به دست ریدک قدرش سپهر چه سیاره

به پای شاهد رایش شهاب چه خلخال

ستاره بی‌شرر فکرتش چو نقطهٔ نیل

زمانه بی ‌اثر همتش چو سقطهٔ نال

زمانه را تاند بِدهَدی به وقت کرم

ستاره را یارد بِدهَدی به‌گاه نوال

نه بی‌ولایش قدر تنی نمود بلند

نه بی‌عتابش جاه‌کسی‌گرفت زوال

طفیل اوست اگر عالی است اگر سافل

مطیع اوست اگر خواری است اگر اجلال

ز کلک ‌کاتب شد راست در صحیفهٔ الف

خمیده ازکف خطاط شد به دفتر دال

شگفت نیست‌گرش از سفال بود آوند

که پیش همت او زر نداشت سنگ سفال

به مطبخ‌ کرمش آسمان یکی دود است

که از نهیب رکابش ‌گرفته رنگ زگال

نوای صلصل هستیش بد ستاره‌ گرای

هنوز نامده آدم پدید از صلصال

جهان و هرچه در او صیدهای بسته ی اوست

نزیبد الحق چونین خدای را زیبال

ستوده دلدل او را فره سپهرستی

مخمّرستی با او اگر نسیم شمال

به پویه چهر فلک را بدم فرو پوشد

چنانکه ناف سمک را بمالدی به نعال

به‌ گام‌ کوه‌نوردش ودیعه برق یمان

به سم خاره شکافش نهفته باد شمال

هماره تا که جهان آفریده بارخدای

بدیع پیکر او را نیافریده مثال

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

رونده رخش من ای از نژاد باد شمال

ز صلب صاعقه و پشت برق و بط‌ن خیال

دم تو سلسلهٔ‌ گردن صبا و دبور

سم تو مردمک دیدهٔ جنوب و شمال

دریده حملهٔ تو باد عاد را ناموس

کشیده پیکر تو کوه قاف را تمثال

مجرّه را عوض تنگ بسته‌ یی به شکم

ستاره را به دل میخ سوده زیر نعال

دونده از درهٔ تنگ همچو باد صبا

رونده در شکم سنگ همچو آب زلال

کفست در دهنت یا یک آسمان پروین

سمست زیر پیت یا یک آشیان پر و بال

جهان‌نوردی وکُه‌کوبی و زمین‌سپری

سیاهِ روی تنی یا که رخش رستم زال

سپهر دارد هر ماه یک هلال و زمین

ز نقش نعل تو هر لحظه صدهزار هلال

دمت ز ناصیهٔ ماه رفته‌ک‌دکلف

سمت به جمجمهٔ خاک سفته مغز جبال

بلند و پست ندارد به پیش پای تو فرق

چو پیش پرتو خورشید و مه‌وهاد و تلال

تو را به طی مسافت چو وهم حاجت نیست

که هرکجا که ‌کنی عزم در رسی فی‌الحال

زمان ماضی اگر با تو همعنان ‌گردد

به یک رکاب زدن بگذرد ز استقبال

گرم ز ملک سلیمان بری به خطهٔ ری

که تا به حشر مصون باد از فنا و زوال

ز عِقدِ پروین گوهر نشانمت برزین

ز موی غلمان عنبر فشانمت بر یال

مگر به یاری یزدان مرا فرود آری

به درگهی‌که بر او بوسه می‌زند اقبال

جناب صدر معظم اتابک اعظم

که اوست ناظم ملک ملک به استقلال

امیر و صدر مهین میرزا تقی خان آنک

فلک فلک شرفست و جهان جهان اجلال

روان عقل و هنرکیمیای هوش و خرد

جهان شوکت و فرّ آسمان قدر و جلال

صحیفهٔ ادب و فر و مجد و دفتر حلم

سفینهٔ‌ کرم و کنز جود و گنج نوال

قوام دولت و ملت نظام سیف و قلم

امیر لشکر و کشور امین ملکت و مال

سخن‌شناس و هنرپرور و ستاره‌ضمیر

بزرک‌همت وکوچک‌دل و فرشته‌خصال

نزول رحمت خلاق را دلش جبریل

قبول قسمت ارزاق را کفش میکال

به تیغ حارس جیش و به ‌کلک حافظ ملک

بدین مخالف مال و بدان مخالف مال

پر از مناقب او هست دفتر شب و روز

پر از مواهب او هست دامن مه و سال

به بطن مام ز صلب پدر نرفغه هنوز

به نذر جودکفش روزه می‌گرفت آمال

ز میل خامه به‌ کحل مداد بزداید

بنان او رمد جهل را ز چشم‌کمال

به چشم سر نگرد هرچه در دلست امید

هنوزگوش سرش ناشنیده بانگ سوال

نگین مهرش دست ستاره را یاره

کمند قهرش پای زمانه را خلخال

مجسم ازکف او معنی سخا و کرم

مشاهد از رخ او صورت جلال و جمال

به حسن و رای فرود ‌آرد اختر ازگردون

به حفظ و حزم نگهدارد آب در غربال

زهی به صدرنشینان صفهٔ ملکوت

علو رفعت‌جاه تو تنگ‌ کرده مجال

کمند عزم تو گیسوی شاهد نصرت

سنان قهر تو مژگان دیدهٔ آجال

زمانه باکرمت‌کم ز ریزهٔ نانیست

که گاهش از بن دندان برون کنی به خلال

شد آن زمان‌که ز ناایمنی شقایق سرخ

چو چشم شیر مهیب آمدی به چشم غزال

کنون به عهد توگر نقش شیر بنگارند

درو ز بیم نه دندان ‌کشند و نه چنگال

هنوز نطفه ز اصلاب نامده به رحم

ز بیم بشنوی آوازگریهٔ اطفال

بسی شگفت نباشد که حرص مدحت تو

جماد و جانوران را درآورد به مقال

شنیده‌ام‌ گرهی ناسپاس بگزیدند

به مهرکین و بدین‌کفر و بر رشاد ضلال

ستیزه با تو نمودند ساز و غافل ازین

که شیر شرزه بنهراسد از هزار شکال

هزار بیشهٔ نی را بس است یک شعله

هزار طاق‌کهن را بس است یک زلزال

شودگسسته ز یک تیغ صدهزار رسن

شود شکسته ز یک سنگ صدهزار سفال

به معجزی ‌که نمودار شد ز چوب کلیم

شدند عاجز یک دشت جادوی محتال

خدای خواست‌که بر مردم آشکارکند

که برکشیدهٔ او را فکندست محال

وگرنه با تو که یک بیشه شیر غژمانی

نبود روبهکان را مجال جنگ و جدال

کلیم را چه ضرر گر حَشَر کند فرعون

مسیح را چه خطرگر سپه‌ کشد دجال

به زیر ظل شهنشه‌که ظل بار خداست

همی ببال و بداندیش را بگوکه بنال

بقای عمر تو بادا به دهر و پاداشن

به‌دوست گنج و درم‌ده به‌حضم رنج و وبال

همیشه تا که بر آب روان نسیم صبا

کشد چو مرد مهندس دوایر و اشکال

پر از دوایر و اشکال باد خاک درت

ز نقش بوسهٔ حکام و سجدهٔ عمّال

دل و روان تو پر باد جاودان و تهی

پر از ولای شهنشه تهی ز رنج و ملال

به خوشدلی ‌گذران روزگار فانی را

که‌کس نماند باقی جز ایزد متعال

بخور بنوش بنوشان بده بپاش ببخش

بچم بپوش بپوشان بزن بتار بنال

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

دیشب به شکل جام نمود از افق هلال

یعنی به جام باده ز جان دورکن ملال

دوشینه ماه روزه به پا موزه درکشید

وز شهر شد برون و بزد کوس ارتحال

وامد مه مکرم باکوس و باعلم

بهروزی از یمینش و پیروزی از شمال

آن مه‌ گشاده بود خدای از بهشت در

وین مه‌گشوده‌اند بهشی‌وشان جمال

خلقی شدند دوش به مغرب هلال جوی

واندر فکنده غلغله ازگونگون سوال

آن‌گفت مه چگونه‌ضعیف‌است‌یا قوی

وین گفت در کجا به جنوبست یا شمال

من هم به یاد ابروی جانان خویشتن

می‌ برشدم به بام‌ که تا بنگرم هلال

کامد هلال ابرویم از دور خیر خیر

گفت ای هلال جو نکنم مر ترا حلال

ابروی من نبینی و بینی هلال عید

در دل وفا نداری و در دیده انفعال

خواهی همین زمان‌که ترا با هلال نو

سازم به نعل کفش لگدکوب و پایمال

گفتم بتا جای رهی ظنّ بد مبر

کز ظنّ بد نخیزد چیزی به جز نکال

بالله خیال ابروی تو بود در دلم

دیدم به ماه نو که مجسم شود خیال

عمریست تا به حرمت ابروی و زلف تو

هرجا خمیده‌ایست نکو دارمش به فال

بر سینه می‌نویسم پیوسته نقش نون

بر دیده می‌نگارم همواره شکل دال

داند خدای من‌ که به جان در نشانمش

هرچ آن به چعزی از تو توان ‌کمردن مثال

از عشق عارض تو پرستم همی قمر

بر یاد قامت تو نشانم همی نهال

خندید و نرم نرم همی‌گفت زیر لب

کاین مرد پارسی دل ما برد زین مقال

این‌گفت‌و شد به‌حجره و بنشست‌و خواست می

زآن زر دمی‌ که عکسش زرین کند سفال

جست‌و دویدو رفت‌و می آورد و دادو خورد

مرغی شد از نشاط و برآورد پر و بال

گه ‌وجد و گه سماع و گهی رقص و گه طرب

گه ناز وگه عتاب وگهی غنج وگه دلال

گفت این زمان وظیفه چه بر من نهاده‌ای

بنمای پیش از آنکه به هجران‌ کشد وصال

گفتم هزار بوسه ترا نذرکرده‌ام

نیمی به‌روی و موی تو نیمی به خط و خال

گفت ارچه این چهار لطیفند و زودرنج

چندین عتاب بوسه نیارند احتمال

لیکن دریغ نیست مرا بوسه از لبی

کارد هماره مدح خداوند بیهمال

فهرست آفرینش و دیباچهٔ وجود

آسایش زمانه و آرایش‌کمال

فخرالانام حاجی آقاسی آنکه هست

در مهر او سعادت و در کین او نکال

گر حب او گناه بود حبّذا گناه

ور مهر او ضلال بود فرّخا ضلال

با پاس او ریاست‌گرک آید از بره

با عدل او حراست شیر آید از شکال

با مهر او ندیده تنی زحمت‌کرب

با جود او ندیده ‌کسی سبقت سوال

در مشت او نپاید همچون نسیم سیم

در چشم او نیاید همچون رمال مال

در پیش عفو عامش طاعت‌کم ازگنه

با جود دست رادش لؤلؤ کم از سفال

جز از طریق وهم نیایدکسش نظیر

جز بر سبیل عکس نبیند کسش مثال

بر نیک و زشت او را شامل بود عطا

برتر و خشک زانروکامل دهد نوال

ابرست در عطیه و بحرست در درون

خاکست در تواضع و چرخست در جلال

انوار مهر راست برای وی اقتران

تا‌یید چرخ راست به بخت وی اتصال

از بود اوست صورت ابداع را فروغ

از رای اوست‌ گوهر افضال را کمال

چونین‌که بخت اوست در آفاق لاینام

یارب به باد ملکش همواره لایزال

کز کلک اوست ساحت آفاق را قرار

کز فر اوست صفحهٔ امصار را جمال

ملت چو بخت او بود از بخت او سیمین

دشمن چو کلک او بود از کلگ او هزال

نبود ملک به چیزی اینست اگر بشر

کس را نبوده خصلت اینست اگر خصال

گردون ‌گرای‌ گردد با قدر او زمین

امکان‌پذیر آید با امر او محال

آنجاکه قدر اوست ندارد فکر محل

آنجاکه وصف اوست ندارد سخن مجال

گفتم‌که از مغایبه آیم سوی خطاب

تا چند در غیاب شوم محمدت سگال

دیدم‌که از مهابت شخص جلال او

اندر حضور ناطقه از مدح اوست لال

سوی دعا شدم ز ثنا زانکه خوشترست

پایان این ثنا به دعا یابد اشتمال

چندان بقاش باد که در عالم وجود

یابد بقای او به بقای حق اتصال

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

 

در ششم روز جمادی نخست اول سال

ماه من آمد و آن سال نکو گشت به فال

بر من ‌از دیدنش آن روز دو نوروز گذشت

هیچ دیدی‌ که دو نوروز رسد اول سال

تا برد رنج و ملالم ز دل آنروز به رمز

زد بسی فال نکو آن بت پر غنج و دلال

دو سر زلف پریشان را با هم پیوست

یعنی امسالت آشفته نگردد احوال

با زبان نقطهٔ خال لب خود را بمکید

یعنی امسالت شیرین چو شکر گردد حال

کف دستم را با سی و دو دندان بمزید

یعنی امسالت کف پر شود از در و لال

گنج رخسارهٔ خود بر سر و رویم مالید

یعنی امسال ز هرسو به تو روی آرد مال

سود سیمین‌‌لب خود بر لب و ریشم یعنی

که لبالب شود امسالت از سیم جوال

زان‌ سپس‌‌ گفت‌ که می ارچه به شرعست حرام

لیک در عید پی ‌گفتن شعرست حلال

خاصه در تهنیت شمع شبستان عفاف

مهد علیا که مر او را به جهان نیست همال

حلقهٔ دیدهٔ اجرام سپهرش یاره

چنبر طرهٔ حوران بهشتش خلخال

حور فردوس‌لقا زهره زهرا طینت

سارهٔ آمنه خو مریم میمونه‌ خصال

بسکه‌ با ستر و عفافست بسی ‌نیست عجب

کاب و آیینه هم او را نپذیرد تمثال

آیت عصمتش ار بر کره ی خاک دمند

خاک چون آب روان می‌نپذیرد اشکال

از پس پرده اگر صرصر قهرش بوزد

آب ‌گردد ز نهیبش جگر رستم زال

پرده پوش است ز بس عصمت او می‌ترسم

که‌گرش وصف‌کنم ناطقه‌ام‌گردد لال

زانکه از خاصیت عصمت او بکر سخن

برکشد پرده ز رخسار چو ربات حجال

نفس از مدحت خلقش شود آنسان مشکین

کز چراگاه غزالان ختن باد شمال

دهر با همت او کمتر از آن نان‌ریزه است

کآدمی از بن دندانش برآرد ز خلال

دو جهان از قفس صعوه بسی تنگترست

شاهباز شرف او چو گشاید پر و بال

هست‌ پنهان‌ چو خرد لیک‌ عیانست‌ کزوست

اینهمه دانش و هوش و هنر و فهم و کمال

گر شود ابر کفش رشحه‌فشان بر گیتی

هفت دریا شود از یک نم او مالامال

بس شبیست‌ به ارزاق مقرر کرمش

که نهانی رسد از یزدان ناکرده سؤال

ورنه دستی‌که نتابیده بر او شمس و قمر

کی توان‌ گفت ‌گشاید ز پی جود و نوال

پای تا سر همه نورست چو خورشد ولی

با همه نورش هرگز نتوان دید جمال

حور فردوس به بزمی‌ که ‌کنیزان ویند

فخرها می‌کند ار استد در صف نعال

دست زرپاش چو بر جام سفالین ساید

جام زرین شود از فیض ‌کفش جام سفال

عکس خود منع کند شخص وی از فرط عفاف

گرچه آیینه بود صیقلی و آب زلال

ذات او را نتوان درک به اوهام و عقول

نسبتی دارد مانا به خدای متعال

چهر او در تتق غیب و من اینک به غیاب

گوهرافشان شده در مدح وی از درج مقال

به دعا ختم‌کنم درج ثنا راکه مراست

در ثناگفتن آن ذات نهان تنگ مجال

تا محالست به تصدیق خرد دیدن حق

چه‌به‌چشم‌سر و چه‌وهم‌و چه‌فکر و چه‌خیال

گوهر زندگی او که نهان از نظرست

باد پیوسته مصون در صدف عز و جلال

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

بیا و ساغر می‌ کن ز باده مالامال

که ماه روزه به حسرت ‌گذشت نالانال

بباید از غم و انده ‌گریخت میلامیل

می دو ساله به پیمانه ریخت مالامال

بنوش باده و نوشان به یاد رحمت حق

که فضل بار خدا شاملست در همه حال

به آب باده غبار دل از پیاله بشوی

که هست در دلت اندک ز روزه گرد ملال

مرا ز عید خوش آمد که هست روزه حرام

نه‌ بلکه خوشترم از آنکه هست بوسه حلال

کنون به بدرقهٔ روزه باده باید خورد

به عذر آنکه نکردیمش از چه استقبال

همیشه باده‌ گوارا و دلپذیر بود

خصوص آخر شعبان و غُرهٔ شوال

مرا ز روزه جز این دل‌خوشی نبد که به عید

کنم معانقه با آن غزل‌ سرای غزال

مرا به طبع خوش آید ز روز عید که عید

بهانه‌ایست نکو بهر بوسهٔ اطفال

چه مایه طفل سمنبر که با هزار حیل

خیال بوسهٔ او مر مرا نمود محال

کنون خود آید و لب بهر بوسه باز کند

چو سایلی‌ که‌ گشاید کف از برای سؤال

خصوص ترک من آن ساده‌لوح سیمین‌بر

که وقف بوسه نمود دست روی زهره‌ مثال

ز پای تا به سرش هر کجا که می‌بینی

گمان بری که بدانجا نزول کرده جمال

ز بسکه‌بوسه‌ز دستم‌به‌هر دو عارض او

ز نقش بوسه رخش‌ گشته پر وهاد و تلال

به احتیاط چنان بوسمش دو تُنگ شکر

که بر زمین نچکد زان دو تنگ یک مثقال

درون مشت چو گیرم سرین سیمینش

گمان‌ کند که بپا اندرش کنم خلخال

مرا از آن بت شیرین حکایتیست عجیب

بیا و بشنو و عبرت بگیر ازین تمثال

ز من چو آهوی رم‌دیده پار وحشی بود

به زهد و زرق و ریا رام‌ کردمش امسال

بساط زهد و ریا را چنان بگستردم

که هر که دید مرا خیره ماند از آن احوال

به جبهه داغ نهادم چو زاهد سالوس

به دست سبحه‌ گرفتم چو واعظ محتال

حکایتم همه از فضل زهد بود و ورع

روایتم همه از علم فقه بود و رجال

گهی حدیث ‌کرامات ‌گفتم و معجز

گهی بیان احادیث کردم و اقوال

پی مراقبه گه سر نهاده بر زانو

پی مکاشفه‌ گه پشت ‌کرده بر دیوال

گهی صحیفه و زادالمعاد اندر پیش

که جز دعا نگشایم‌ زبان به هیچ مقال

نموده‌ گه به تلاوت قرات قرآن

شمرده‌ گه به فصاحت فضیلت ابدال

گمان نموده پس از چند روز دلبر من

که مر مرا به ورع در زمانه نیست همال

بسان سایه مر آن ترک آفتاب جبین

به هرکجاکه شدم می‌دویدم از دنبال

به صبح عید صیام از پی مبارکباد

دوان به‌سوی من آمد چو مه به برج و بال

بغل گشودم و از روی مکر و شید و حیل

بر او به لحن عرب بانگ برزدم‌ که تعال

دوید و آمد و بنشست و دست من بوسید

عنان صبر من از دست برد شوق وصال

به برکشیدم و چندان لبش ببوسیدم

که خیره در رخ من دید وگفت‌کیف‌الحال

نه آن سعادت زهد و صلاح عام و ورع

نه این‌ شقاوت فسق و فجور و کفر و ضلال

چنان ز سایهٔ مژگان او هراسیدم

که اشکبوس‌ کشانی ز تیر رستم زال

چو بوهریره احادیث چندکردم جعل

به فضل بوسه و خواندم بر او به استعجال

ز سادگی بپذیرفت و وقف عام نمود

از آن ‌سپس ‌لب ‌و رخسار گردن‌ و خط ‌و خال

کنون به هر که رسد صدهزار بوسه دهد

گمان برد که بود بوسه افضل‌الاعمال

به‌گاه بوسه لبش آنچنان شکر ریزد

که ‌کلک خواجهٔ نیکو نهاد نیک خصال

غلام شاه عجم حکمران‌کشور جم

خدایگان امم آسمان جاه و جلال

سپهر مجد و علا صاحب اختیار که هست

دلش جهان کفایت کفش محیط نوال

ز بس به خاک زمین سیم و زر فشانده ‌کَفَش

به رهروان جهان تنگ کرده است مجال

چو بندگانش دوان دولت از یسار و یمین

چو خادمانش‌ روان‌شوکت از یمین و شمال

زهی دلت به هنر کارنامهٔ دانش

خهی ‌کفت به کرم بارنامهٔ اقبال

غلام خسرو جم‌صولتی زهی دولت

مطیع خواجهٔ دریادلی خهی اجلال

به بزم و رزم نظیرت ندیده است جهان

که هم مخالفِ مالیّ و هم مخالف مال

مگر که عرصهٔ جاه ترا ندیده حکیم

که بر تناهی ابعاد داند استدلال

دلیل صدق تناسخ بس اینکه در صف رزم

پلنگ پیش تو روبه شود هژبر شکال

جهنده تیر تو بازیست آهنین مخلب

برنده تیغ تو مرگیست آتشین چنگال

وجود از سخطت ملتجی شود به عدم

پلنگ با غضب التجا برد به غزال

فنا به قهر تو مضمر چو تلخی اندر زهر

گهر به ‌کلک تو مضمون چو شکّر اندر نال

جهان بود به مثل خانه و تو خانه خدای

سخا و جود ترا کسب و کاینات عیال

سمند رهسپرت چارپایهٔ نصرت

کمان جانشکرت چله‌خانهٔ آجال

کفت به ‌گاه سخا گفته بُخل را که بمیر

دلت به ‌گاه عطا گفته جود را که ببال

نه جیش فتح را حایل آتشین باره

نه تیغ تیز ترا مانع آهنین سربال

زه‌ کمان تو زهدان بچهٔ نصرت

سر سنان تو پستان‌ کودک اقبال

خیال بزم تو همچون امل نشاط‌انگیز

هوای رزم تو همچون اجل روان آغال

نه چرخ را بر قدر تو سنگ یک خردل

نه‌کوه را بر حلم تو وزن یک مثقال

اگر به‌ کوه نگارند نقش مرکب تو

بسان مرغ هماندم برآورد پر و بال

زه ‌کمان تو بازوی فتح را تعویذ

خم‌کمند تو ساق زمانه را خلخال

به یاد جود تو گر کوزه‌گر سفال پزد

ز کوره جام‌جم آرد برون به جای سفال

تبارک‌الله ازین رخش‌ کوه‌ کوههٔ تو

که وقت حمله به ‌کوه اندر افکند زلزال

درازگردن و لاغر میان وکوچک‌سر

بزرگ‌هیکل و فربه‌سرین و ضغیم‌یال

رونده‌تر ز یقین و دونده‌تر ز گمان

پرنده‌تر ز عقاب و جهنده‌تر ز شمال

ز غرب راکب او گر خیال شرق ‌کند

به شرق شیهه‌زنان زودتر رسد ز خیال

تلال زیر سمش پست‌تر شود ز وهاد

وهاد زیر پیش نرم‌تر شود ز رمال

زمانه‌گر زبر پشت او سوار شود

به یک‌نفس گذرد هر چه در جهان‌ مه و سال

گهی چو ناقهٔ صالح برون دود ازکوه

گهی چو چشمهٔ موسی روان جهد ز جبال

به سنگ خاره چو در کوه سم فرو کوبد

گمان بری به دهل چوب می‌زند طبال

زمین معرکه را پر هلال و بدر کند

پیش ز نقش حوافر سمش ز نقش نعال

به زرق تا نتوان بست باد در چنبر

به مکر تا نتوان داشت آب در غربال

چهار چیز تو خالی ز چار چیز مباد

که تا جهان به تو می‌بگذرد بدین منوال

روان ز طاعت یزدان دل از اطاعت شاه

دفاین از در و گوهر، خزاین از زر و مال

به چاه ویل بود سرنگون مخالف تو

بدان مثابه‌ که در چاه اصفهان دجال

همیشه یار تو یار نشاط در هر وقت

هماره خصم تو یار کلال در هرحال

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

خسروا ای ‌کت ایزد متعال

نافریدست در زمانه حمال

دولتی بیکران ترا داده

کش همه چیز هست غیر زوال

بحر در جنب جود تو شبنم

کوه در نزد حلم تو مثقال

سیم و زر را به دور دولت تو

نشناسد کسی ز سنگ و سفال

مر مرا هست چاکری‌ که بود

در مدیحش زبان ناطقه لال

لب او ساغریست از یاقوت

از می ‌لعل رنگ مالامال

گر خورد خون من حلالش باد

خوردن خون ا‌گر‌چه نیست حلال

راستی سرو و ماه را ماند

قد و رخسارش ازکمال و جمال

چشم و مژگان او بهم دانی

به چه ماند به تیر خورده غزال

خلقی از فکر موی او شب و روز

خیلی از یاد خال او مه و سال

با تنی همچو موی مویاموی

با قدی همچو نال نالانال

خال در طاق ابرویش ‌گویی

جا به محراب ‌کعبه‌ کرده بلال

عقل گفت از خیال او بگذر

تا نگردی اسیر خیل خیال

عشق‌گفتا زهی فراست عقل

که تصورکند خیال محال

روی او کرده مر مرا حیران

بر چه بر صنع قادر متعال

ورنه یکتا خدای داند و بس

که نیم پای‌بست طره و خال

به خدایی‌که صبح و شام‌کنند

شکر آلای او نساء و رجال

به کریمی که گسترد شب و روز

بر سیاه و سفید خوان نوال

که بود مر مرا ز پاکی اصل

پاس شرع رسول در همه حال

هست القصه زان سهی بالا

مر مرا از بلا فراغت بال

من و او هر دو بیهمالستیم

او به حسن و جمال و من به ‌کمال

شَعر او مشک و شِعر من شکر

آن مبرا ز مثل و این ز مثال

شَعر او بر بنای شرع ‌کمند

شعر من بر به ‌پای عقل عقال

او چو برقع ز رخ براندازد

تا که بفریبدم به غنج و دلال

من چنان ساز شعر ساز کنم

که دگرگون شود ورا احوال

تنگ بر خدمتم میان بسته

چون به قصر تو قیصر و چیپال

من نخواهم ز بخت الا او

او نخواهد ز شاه الا شال

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4978862
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث