به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دو خورشد جهانگیرند از یک آسان نابان

یکی در ملک فرمانده یکی بر چرخ فرمان‌ران

یکی سلطان‌حسین آنکو ز قهرش بفسرد دریا

یکی دیگر حسن شه کز بلارک بشکرد ثعبان

مر آن‌ کاموس پهلو را بدرّد روز کین پهلو

مر این‌یک پور دستان را ببندد در وغا دستان

ز عدل آن نظر کن غرم را با شیر هم‌پایه

ز داد این چکاوک را نگر با باز هم‌دستان

ز جود آن بری گردید هر ویران ز ویرانی

ز بذل این عری‌گشتند خلق از جامهٔ خلقان

ببندد آن دو دست گیو را چون سنگ در هیجا

در آرد این ‌سر نُه ‌چرخ را چون ‌گوی در چوگان

اشارتهای جود آن بشوید فضل را دفتر

قوانین عطای این بسوزد معن را دیوان

نهد بر عرشهٔ عرش آن ز رتبت پایهٔ کرسی

نهد بر سفت کیوان این ز عزت اختر کاوان

ز جود بی‌حساب آن روانی نیست پژمرده

ز عدل بی‌قیاس این نباشد خاطری پژمان

به ترک حکم آن‌ ترک فلک دارد غم تاریک

خلاف امر این دهر ار کند مویی شود مویان

ابر ادلال عدل آن جهان را ایمنی شاهد

ابر اثبات جود این غنای مردمان برهان

بود از ایمن آن سائلان دهر را ایسر

بود از ایسر این ساکنان چرخ را ایمان

ز وقر حزم آن باشد به ‌گیتی خاک را رامش

ز سیر عزم این آمد به دوران چرخ را دوران

بود بر خوان آن از ریزه‌خواران صد به‌از حاتم

بود برکاخ این از زله‌جویان صد به از قاآن

ببرد آن قبای ایمنی بر قامت‌گیتی

بدوزد این لباس چرخ را از سوزن امکان

نهد آن از علو پایه پا بر تارک فرقد

کشد این بارهٔ اقبال را بر بارهٔ‌کیوان

اگر آن امر فرماید نبارد ابر بر معدن

وگر این حکم بنماید نتابد قرص خور برکان

گشاد دست آن وانک ببندد در صدف گوهر

نهاد طبع این وینک بروید از زمین مرجان

ببرّد آن به هندی تیغ رومی ‌جوشن قیصر

بدرد این به طوسی اصل چینی مغفر خاقان

همای عدل آن زاغ ستم را بسترد چنگل

نهنگ تیغ این شیر اجم را بشکرد دندان

شد از انعام دست آن خزاین خالی از گوهر

شد از جودی جود این سفاین ایمن از طوفان

مر آن را هست رخشی آب سیر و خاک آرامش

مر این را هست خنگی بادرفتار آتشین‌جولان

ابا تازی‌نژاد آن نباشد وهم هم پویه

ابا ختلی نهاد این نگردد آسمان پویان

عطای دست آن ابری ولیکن ابر پرمایه

سخای طبع این بحری ولیکن بحر بی‌پایان

ز رشک همت آن ابر آذارست در آذر

ز حقد نعمت این بحر خزرانست در خذلان

مر آن‌یک از زمردگونه اژدر بشکرد افعی

مر این یک اژدها را صید سازد ز افعی پیچان

هم از پیکان تیر آن تن پرویز پرویزن

هم از چگال قهر این طغان چرخ پرریزان

به خاک آن‌ کرد بنیانیّ و شد بنیان چرخ از هم

به طوس افکند از فتحی مر این بنیاد را بنیان

ز تف قهر آن خیزد به ‌گردون شعلهٔ آتش

ز آب لطف این جوشد ز خارا چشمهٔ حیوان

به دربار حسن شه بهر مداحی شدم روزی

دو لعل دلکشش بودی بدین اندر سخن ‌گویان

که من از فارس ‌گردیدم ز اشفاق مهین داور

کمیت بخت را فارس سمند چرخ را تازان

اگر خودکوکبی بودم ز قربش ماه‌گردیدم

وگر بودم مه نو گشتم از وی بدر بی‌نقصان

وگر هم بدر بودم مهر تابانی شدم اینک

وگر هم مهر بودم مهر بی‌کس شدم اینسان

اگر خاور خدا بودم خداوند جهان‌گشتم

وگر بودم خداوند جهان‌گشتم فلک سامان

اگر ببری بدم‌ گشتم ز عونش ببر اژدرکش

اگر ابری بدم‌گشتم ز فیضش ابر در باران

غرض زینسان ستایشها بسی فرمود شاهنشه

که من زان اندکی دارم به یاد ازکثرت نسیان

حبیبا چون ز مدح ‌آن دو دارا دم نشاید زد

ز دارای جهانشان مسأ‌لت ‌کن عمر جاویدان

الا تا بر مرام آن بتابد مهر رخشنده

الا تا بر مراد این بگردد گنبد گردان

بگردد تا قیامت عزم آن بر ساحت‌ گیتی

بتابد تا به محشر رای این بر تودهٔ‌ گیهان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

امسال ‌گویی از اثر باد فرودین

جای سمن ثریا می‌روید از زمین

گویی هوا لطافت روح فرشته را

پیوند داده با نفس باد فرودین

یک آسمان کواکب هر دم چکد ز ابر

مانا سپهر هشتم دارد در آستین

گویی سهیل و پروین پاشد به خاک ابر

تا برگ لاله بردمد و شاخ یاسمین

بربسته مرغ زیر و بم چنگ درگلو

بی‌اهتمام باربد و سعی رامتین

نبود عجب‌ که بهر تماشای این بهار

غافل ز بطن مادر بیرون جهد جنین

آن باژگونه ‌گنج روان بین‌ که در هوا

آبستنست چون صدف از گوهر ثمین

چون طبع نار ظلمت و نور اندرو نهان

چون صلب سنگ آتش و آب اندرو دفین

گفتم سحرکه بی‌می و معشوق و چگ و نی

تنها نشست نتوان در فصلی اینچنین

بودم درین خیال ‌که نا گه ز در رسید

آن سرو نازپرورم آن شوخ نازنین

شمع طراز ماه چگل شاه‌کاشغر

ترک خطا نگار ختن نوبهار چین

برگرد خرمن سمنش خوشه‌های زلف

گفتی‌ که زنگیانند در روم خوشه‌ چین

مسکین دو نرگسش همه خواب و خمار و ناز

مشکین دو سنبلش همه تاب و شکنج و چین

بنهفته در دو شیطان یک عرش جبرئیل

جا داده در دو مرجان یک بحر انگبین

پنهان رخش به حلقهٔ زلفین تابدار

چون زیر سایهٔ دو گمان نور یک یقین

گفتی نموده با دو زحل مشتری قران

یا گشته است با دو اجل عاقیت قرین

بر توسنی نشسته ‌که ‌گفتی ز چابکی

یک آشیان عقابست از فرق تا سرین

برجستم و ز دیدهٔ خودکردمش رکاب

وزدست خود عنان و ز آغوش خویش زین

آوردمش به حجره و زان یادگار جم

بنهادمش به پیش لباف دو ساتکین

زان سرخ مشکبو که توگویی به جام او

رخسار و زلف خویش فروشسته حور عین

جامی چو خورد خندان خندان به عشوه گفت

دلتنگم از حلاوت این لعل شکرین

نگذاردم‌ که بادهٔ تلخی خورم به ‌کام

زیراکه ناچشیده به شهدش‌کند عجین

گفتم شراب شیرین از روی خاصیت

رخ را دهد طراوت و تن راکند سمین

خندید نرم نرمک وگفتا به جان من

حکمت مباف و هیچ ز دانش ملاف هین

بقراط اگر شوی نشوی آنقدر عزیز

کز یک نفس ملازمت صدر راستین

عنوان عقل و دانش فهرست فال و فر

منشور ملک و ملت طغرای داد و دین

دیباچهٔ معالی تاریخ مکرمت

گنجینهٔ معانی دانای دوربین

کهف امم اتابک اعظم ‌که شخص اوست

آفاق را امان و شهنشاه را امین

اخلاق او مهذّب و افعال او جمیل

رایات او مظفر و آیات او متین

حزمش همه مشیّد و عزمش همه قوی

قولش همه مسلم و رایش همه رزین

دستش هزار دنیا پوشیده در یسار

جودش هزار دریا پاشیده در یمین

ای بر تو آفرین و بر آن ‌کافریده است

یک‌عرش روح پاک ز یک مشت ماء و طین

روز ازل‌که عرض همه ممکنات دید

کرد آفرین به هستی و تو هستی آفرین

بر غرقه‌ای‌که نام ترا بر زبان برد

هر قطره ز آب دریا حصنی شود حصین

اشخاص رفته باز پس آیند چون به حشر

آن روز هم تو باشی اگر باشدت قرین

آبستنان به دل همه شب نذرهاکنند

کز بهر خدمت تو نزایند جز بنین

بسیارکس ز دیدن سائل حزین شود

الاّ تو کز ندیدن سائل شوی حزین

از بس به درگه تو امیران بسر دوند

هرجاکه پا نهی همه چشمست با جبین

آصف اگر به عهد تو بودی ز بهر فخر

کردی خجسته نام ترا نقش بر نگین

حزمت به یک نظاره تواند که بشمرد

ادوار صبح خلقت تا شام واپسین

عهدی چو عهد عدل تو دوران نیاورد

گر صدهزار مرتبه رجعت‌ کند سنین

هر نظم دلپذیر که جز در ثنای تست

مانند گوهریست که ریزد به پارگین

تا آفرین و نفرین این هردو لفظ را

گویند برّ و فاخر هنگام مهر و کین

هرکس‌ که‌ کین و مهر تو ورزد همیشه باد

این یک قرین نفرین آن جفت آفرین

با موکبت سعادت و اقبال همعنان

باکوکبت شرافت و اجلال همشین

روح‌القدس موید و خیرالبشر پناه

گیهان خدیو ناصر و گیهان خدا معین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

به راغ و باغ گذرکرد ابر فروردین

شراره ریخت بر آن و ستاره ریخت براین

از آن شراره همه راغ گشت پر لاله

وزین ستاره همه باغ‌گشت پر نسرین

چمن از آن شده پرنور وادی ایمن

دمن ازین شده پر نار آذر برزین

مگر چمن زگل آتش‌ گرفت ‌کز باران

زند بر آتش آن آب ابر فروردین

درین بهار مرا شیر گیر آهو کی است

گوزن چشم و پلنگینه خشم وگور سرین

میان عقل و جنون داده عشق او پدید

میان چشم و نظرکرده حسن او تفتین

دو طٌره‌اش چو دو برگشته چنگل شهباز

دو مژه‌اش چو دوگیرنده پنجهٔ شاهین

قدش به قاعده موزون نه ‌کوته و نه بلند

تنش به حد متناسب نه لاغر و نه سمین

دوچشم زیر دوابرو و دوخال زیر دوچشم

گمان بری ‌که همی در نگارخانهٔ چین

دو ترک خفته و در زیر سر نهان ‌کمان

دو بچه هندو ی بیدار هردو را به‌ کمین

شب ‌گذشته ‌کز آیینه پارهای نجوم

سیه عماری شب را سپهر بست آیین

رسید بی خبر از راه و من ز رنج رمد

به چهره بسنه نقابی چو زلف او مشکین

دو عبهرم شده از خون دو لالهٔ نعمان

دمیده از بر هر لاله یک چمن نسرین

شده دو جزع یمانی دو لعل و از هریک

چکیده ز اشک‌ روان خوشه‌خوشه درّ ثمین

ندیده طلعت او دیدم از جوارح من

ز هرکرانه همی خاست نالهای حزین

مژه به چشمم همی خار زد که ها بنگر

جنون به مغزم هی بانگ زد که ها منشین

ز جای جستم و با صد تعب‌ گشودم چشم

رخی معاینه دیدم به از بهشت برین

شعاع نور جبینش ز سطح خاک نژند

رسیده تا فلک زهره همچو ظلّ زمین

به‌ کف بطی ز میش لعل رنگ و مشکین بوی

بسان آتش موسی به آب خضر عجین

از ‌آن شراب‌ که با نور او توان دیدن

نزاده در شکم مادر آرزوی جنین

چه دید دید مرا همچو باز دوخته چشم

دو لاله‌ گشته عیان از دو نرگس مسکین

چه‌ گفت‌ گفت‌ که ای آسمان فضل و هنر

ز فرقدین تو چندین چرا چکد پروین

چه سوزی این همه نارت که ریخت بر بستر

چه پیچی این همه مارت ‌که هشت بر بالین

مگر خیال سر زلف من نمودی دوش

که‌بر تنت همه‌تابست و بر رخت همه چین

بگفتمش به شبی ‌کابر پیلگون از برف

همی فشاند ز خرطوم پنبهٔ سیمین

ز بس که سودهٔ کافور بر زمانه فشاند

زمین ز حمل سترون شد آسمان عنین

به چشم من دو سه الماس سوده ریخت ز برف

سحرگهان ‌که ز مشرق وزید باد بزین

ز درد چشم چنانم‌کنون‌که پنداری

به چشم من مژه از خشم می‌زند زوبین

چو این شنید ز جا جست و نام خواجه دمید

بهر دو چشمم و پذرفت درد من تسکین

فروغ چشم معالی نظام ملت و ملک

جمال چهر مکارم قوام دولت و دین

خدایگان امم صدراعظم ابر کرم

که صدر بدر نشانست و بدر صدر نشین

به یک نفس همه انفاس خلق را شمرد

ز صبح روز ازل تا به شام بازپسین

به یک نظر همه اسرار دهر را نگرد

ز اولین دم ایجاد تا به یوم‌الدین

زهی ز یمن یمینت زمانه برده یسار

خهی به یسر یسارت ستاره خورده یمین

مداد خامهٔ تو خال چهر روح‌القدس

سواد نامهٔ توکحل چشم حورالعین

ز بهر پاس ممالک به عون عزم قوی

برای امن مسالک به یمن رای رزین

ز بال پشّه نهی پیش باد سد سدید

ز نار تفته‌کشی‌گرد آب حصن حصین

ستاره با همه رفعت ترا برد سجده

زمانه با همه قدرت تراکند تمکین

از آن زمان‌که مکان و مکین شدند ایجاد

ندید هیچ مکان چون تو در زمانه مکین

تو جزو عالمی و به ز عالمی چون آن

که جزو خاتم و هم به زخاتمست نگین

به نور رای تو ناگشته نطفه خون به رحم

توان نمود معین بنات را ز بنین

پی فزونی عمر تو دهر باز آرد

هرآنچه رفته ازین پیش از شهور و سنین

ز بیم عدل تو نقاش را بلرزد دست

کشد چو نقش‌کبوتر به پنجهٔ شاهین

در آفرینش عالم تو ز آن عزیزتری

که در میان بیابان تموز ماء مین

وجود را نبد ار ذات چون تویی زیور

هزار مرتبه کردی عدم بر او نفرین

زمین به قوت حکم تو حکمران سپهر

گمان بیاری رای تو اوستاد یقین

خزان‌گلشن تو نوبهار باغ بهشت

زمین درگه تو آسمان چرخ برین

گرت هزار ملامت‌ کند حسود عنود

بدو نگیری خشم و بدو نورزی‌کین

از آنکه پایهٔ سیمرغ از آن رفیع‌تر است

که التفات ‌کند گر کشد ذباب طنین

به‌ کفهٔ‌ کرمت چرخ و خاک همسنگند

اگر چه آن یک بالا فتاده این پایین

بلند و پستی دو کفه را مکن مقیاس

بدان نگرکه همی راست ایستد شاهین

شنیده بودم مارست‌کاژدهاگردد

چو چند قرن بگردد بر او سپهر برین

ز خامهٔ تو شد این حرف مر مرا باور

از آنکه خامهٔ تو مار بود شد تنین

به‌حکم آنکه چوثعبان موسوی نگذاشت

به هیچ رو اثر از سحر ساحران لعین

برون ز ربقهٔ حکم تونیست خشک و تری

درست شدکه تویی معنی‌کتاب مبین

همیشه تا نشود جهل با خرد همسر

هماره تا نبود زهر چون شکر شیرین

خرد به روی تو مجنون چو قیس از لیلی

هنر ز شور تو شیدا چو خسرو از شیرین

کف ‌گشاده روانت ستوده جان بی‌غم

دلت شکفته تنت بی‌گزنده و بخت سیمین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

 

از بوی بهار و فر فروردین‌

شد باغ بهشت و باد مشک‌آگین

بر لاله چو بگذری خوری سوگند

کز خلد برون چمیده حورالعین

بر سبزه چو بنگر‌ی دهی انصاف

کاور‌ده نسیم بوی مشک از چین

از شاخ شکوفه باغ پنداری

دزدیده ز چرخ خوشه پروین

در سایهٔ بید بیدلان بینی

سر خوش ز خمار بادهٔ نوشین

بر نطع چمن به پادگان یابی

کز می چپ و راست رفته چون فرزین

چون چشمهٔ طبع من روان شد باز

آبی‌که ه‌سرده بود در تشرین

از ابر مگر ستاره می‌بارد

کز خاک ستاره می‌دمد چندین

ای غالیه موی ای بهشتی روی

ای فتنهٔ دانش ای بلای دین

ای مشک ترا ز ارغوان بستر

وی ماه ترا ز ضیمران بالین

یاقوت تو قوت خاطر مشتاق

مرجان تو جان عاشق غمگین

مشکین سر زلف عنبرافشانت

تسکین ملال خاطر مسکین

در طره نهفته چنگل شهباز

در مژه‌گرفته پنجهٔ شاهین

درهر نگه تو طعن صد خنجر

در هر مژهٔ تو زخم صد زوبین

زان روی شکفته ‌گرد غم بنشان

چون ماه دو هفته پبش ما بنشین

دانی که روان ما نیاساید

بی بادهٔ تلخ و بوسهٔ شیرین

این قرعه به نام ما بر آور هان

این جرعه به‌کام ما در آور هین

از خانه یکی به سوی صحرا رو

از غرفه یکی به سوی بستان بین

کز سنبل راغ‌ گشته پر زیور

وز نسرین باغ‌ گشته پر آیین

لختی بگشای طره بر سنبل

برخی بنمای چهره بر نسرین

تا برندمد به بوی زلفت آن

تا دم نزند ز رنگ رویت این

وان شاخ شکوفه را کمر بشکن

تا بر نزند بدان رخ سیمین

وان زلف بنفشه را ز بن برکن

مگذار ز زلفکانت دزدد چین

با چهر چو گل اگر چمی در باغ

نرمک نرمک حذرکن ازگلچین

ترسم ‌که ز صورتت بچیند گل

وز رشک به چهر من درافتد چین

ای ترک به شکر آنکه بخت امروز

با ما چو مخالفان نورزد کین

از بوسه و باده فرض تر کاری

امروز شدست مرمرا تعیین

خواهم چو چنار پنجه بگشایم

تا دشمن خواجه را کنم نفرین

سالار زمانه حاجی آقاسی

کاورا ز می و زمان‌ کند تحسین

آن خواجه ‌که همت بلندش را

ادراک نکرده و هم کوته‌بین

ابرار به اعتضاد مهر او

یابند همی مکان بعلیّین

فجار به انتقام قهر او

گیرند همی قرار در سجین

دوزخ ز نسیم لطف او فردوس

کوثر ز سموم خشم او غسلین

چنگال ز بیم او کند ضیغم

منقار ز سهم او برد شاهین

بر فرق فلک نهاده قدرش پای

بر رخش قضا فکنده حکمش‌ زین

لفظی ‌که نه در مدیح او باشد

بر سر کشدش قضا خط ترقین

از نکهت مشک خوی او سازد

هرسال بهار خاک را مشکین

از آینهٔ ضمیر او بندد

هر شام ستاره چرخ را آیین

میزان زمانه را ز حلم او

نزدیک بود که بگسلد شاهین

جودش به مثابه‌یی ‌که‌ کلک او

بی‌نقطه نیاورد نوشتن سین

چونان که عدوی او همی از بخل

بی هر سه نقط همی نگارد شین

مدحش سبب نجات و غفرانست

چون در شب جمعه سورهٔ یاسین

ای دست تو کرده جود را مشهور

ای عدل تو داده ملک را تزیین

بامهر تو نار می‌کند ترطیب

با قهر تو آب می‌کند تسخین

هرمایه‌که بود آفرینش را

در ذات تو گشته از ازل تضمین

هر نکته‌ که بود حکمرانی را

بر قدر تو کرده آسمان تلقین

آن راکه ثنای حضرتت گوید

جبریل در آسمان‌ کند تحسین

وانجا که دعای دولتت خوانند

روح‌القدس از فلک کند آمین

چندان ‌که ‌تو عاشقی به‌ بخشیدن

پرویز نبود مایل شیرین

نه جاه ترا یقین دهد تشخیص

نه جود ترا گمان‌ کند تخمین

بحری که به خشم بنگری در وی

زو شعله برآر آذر برزین

در رحمت آبی از تواضع خاک

زیراکه مخمّری ز آب و طین

ای فخر زمانه بهر من‌ گردون

هر لحظه عقوبتی کند تکوین

در طالع من نشان آزادی

معدوم بود چو باه در عنن

غلطان غلطان مرا برد ادبار

زان سان ‌که جُعَل همی برد سرگین

در جرگهٔ شاعران چنان خوارم

کاندر خیل دلاوران گرگین

چونانکه خدایت از جهان بگزید

از جملهٔ مادحان مرا بگزین

وی‌ن بکر سخن که نوعروس تست

از رحمت خویشتن دهش‌کاببن

تا مهر چو آسیا همی گردد

بر گرد افق هبه ساحت تسعین

سکان بلاد بد سگالت را

هر مژه به چشم باد چون سکّین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

یازده ساله کودکی هست به کاخم اندرون

سست وفا وسخت دل خردقضیب وگردکون

چون به رخ افکنم‌ گره‌ کای پسر و بیا بده

هبچ نگویدم‌ که چه هیچ نپرسدم‌ که چون

کیرش خرد و مختصر کونش و ز پاچه تاکمر

آن یک چون خیار تر این یک‌کوه بیستون

سر چو به خاک برنهد ت‌ن به هلاک در دهد

از چپ و راست برجهد همچو تکاور حرون

هرگه در سپوزمش ناف و شکم بدوزمش

شمعی بر فروزمش در غرفات اندرون

چونکه در او کنم فرو نالهٔ آخ آخ او

ساز شود ز چارسو چون بم و زیر ارغنون

بود دو سال بیشتر تا که ‌کشیدمش ببر

حمدان سودمش بدر هر شب بهر آزمون

ساده بباید این چنین خرد ذکر ران سرب‌ء

تات ز خاطر حزین انده غم برد برون

ساده سزد نزارکی کیرش چون خبارکی

نه چو یکی منارکی رفته به چرخ نیلگون

گنده و زفت و پرشبق از خر نر برد سبق

کونش چون یکی طبق کیرش چون یکی ستون

ساده ‌گر این چنین بود زیر تو هیچ نغنود

همدم لوطیان شود در سرش اوفتد جنون

هردم با قلندران نوشد ساغر گران

تا دل عشق‌پروران دارد غرق موج خون

ور به عتاب خیزیش تا به خطا ستیزیش

پنجهٔ تند و تیزیش افکندت بسرنگون

چون شمنت اگر صنم باید زی بتی بچم

کت نکند ز بار غم سینه فکار و دل زبون

پند مرا به جان‌ شنو دل بنه بر نهال نو

تن به بلا شود گرو در سر عشق یار دون

زن به ره بتی قدم تازه چو روضهٔ ارم

عربده‌اش زیادکم آشتیش بسی فزون

ببش ز مه جمال او کم به شماره سال او

تا به‌گه وصال او چیره تو باشی او جبون

بی‌رم و طمه و لگد خم ‌کنیش‌ چو دال قد

زان سپسش به جزر و مد راست کنی الف به نون

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

آفتاب زمانه شمس‌الدین

ای قدر قدر آسمان تمکین

مهر بارای روشن توسها

چرخ با اوج درگه تو زمین

کوه با عزم تو چو کاه سبک

کاه با حزم تو چوکوه متین

تیغ تو عزم‌ فتنه‌ را نشتر

خشم تو چشم خصم را زوبین

نامی از جود تست ابر بهار

گامی از کاخ تست چرخ برین

خاتمی هست حکم محکم تو

کش بود آفتاب زیر نگین

سرورا حسب حال من بشنو

گرچه مستغنی است از تبیین

چون ز شیراز آمدم به عراق

مرمرا بود هشت اسب‌گزین

هر یکی‌گاه حمله چون صرصر

هریکی روز وقعه چون تنین

وندر اینجا به قحطی افتادند

که مبیناد چشم عبرت بین

همگی همچو مرغ جلاله

گشته قانع به خوردن سرگین

چون من از بهر جو دعاکردم

همه‌ گفتند ربنا آمین

بر من و بخت من همی‌ کردند

صبح تا شام هریکی نفرین

نه مرا زهره‌ای‌ که‌ گویم هان

نه مرا جرأتی‌ که ‌گویم هین

قصه کوتاه هفته‌یی نگذشت

که گذشتند با هزار انین

وینک از بهر هریکی خوانم

هر شب جمعه سوره یاسین

بنده را حال اسبکی باید

نرم‌ دُم‌ گِرد سُم‌ گوزن سرین

تیزبین آنچنانک در شب تار

بیند از ری حصار قسطنطین

چون باستد به پهنه کوه گران

چون بپوید به وقعه باد بزین

رعد کردار چونکه شیهه کشد

می‌ نخسبد به بیشه شیر عرین

چون سلیمان که هشت تخت بباد

از بر پشت او گذارم زین

چند پنهان کنم بگویم راست

چون مرا راستی بود آیین

مرمرا شوخ و شنگ شاهدکی است

سیم خد سرو قد فرشته جبین

مژه‌اش همچو چنگل شهباز

طره‌اش همچو پنجه ی شاهین

زلفکانش ورق ورق سنبل

چهرگانش طبق طبق نسرین

قامتش همچو طبع من موزون

طره‌اش همچو چهر من پرچین

ابرویش همچو تیغ تو بران

گیسویش همچو خلق تو مشکین

وجناتش چو طبع تو خرم

حرکاتش چو شعر من شیرین

چبا بد دور چشمکی دارد

که درو ناز گشته ‌گوشه نشین

ساق او را اگر نظاره‌ کند

پای تا سر شبق شود عنین

تاری از زلفش ار به باد رود

کوه و صحرا شود عبیرآگین

چشمش از فتنه یک جهان لشکر

رویش ‌از جلوه یک فلک پروین

روز تا شب سرین‌ گردش‌ را

به نگاه نهان کنم تخمین

در دل از بهر عارض و لب او

بوس ها می‌کنم همی تعیین

او پیاده است و زین سبب نهلد

که سوارش شوم من مسکین

هر دو را می توان سوار نمود

به یکی اسب ای فرشته قر‌ین

‌آسیاوار تا نماید سیر

آسمان در ارضی تسعین

آنی از دور مدت تو شهور

روزی از سال دولت توسنین

آفرین بر روان قاآنی

کش روش راستست ورای رزین

در دل و‌رای این ‌چنین دارد

یاد و مهر جناب شمس‌‌الدین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

ای ترک من ای عید تو چون روی ‌تو میمون

بر طرهٔ مفتول تو دلها همه مفتون

عقل تو کهن بخت تو نو وقت تو خرم

سال تو نکو حال تو خوش فال تو میمون

زانگونه که بر خلق همایون گذرد عید

بر ما بگذر تا گذرد عید همایون

چون بوسه بود توشهٔ جان خاصه به نوروز

ای ترک بیاتات ببوسم لب میگون

هی بویمت آن‌ لب‌ که به‌ طعمست طبرزد

هی بوسمت آن رخ‌ که به‌رنگست طبرخون

معجون حیاتست لب لعل تو ایراک

مرجان لطیفیست به مرجان شده معجون

تو جلوه دهی سروی چون طبع من آزاد

من عرضه‌کنم شعری چون قد تو موزون

ای طرفه سر از غرفه برون آر و برون آی

کآمد مه نیسان و بشد نوبت‌ کانون

قانون نشاطی ‌که به‌ کانون شدت از دست

نو کن به می سرخ‌تر از آتش ‌کانون

لختی بخروشیم و بجوشیم و بنوشیم

زان می ‌که بر او رشک برد رای فلاطون

زان می ‌که ازو لعل بود نعل در آتش

خود قوت دل ما دل یاقوت ازو خون

بنشین و بخور باده مگو باده خورم چند

برخیز و بده بوسه مگو بوسه دهم چون

آن قدر بده بوسه ‌که بیخود شوم ایدر

آن قدر به خور باده‌ که از خود روی ایدون

قانون چکنی بوسه و می هردو فزون ده

عدل ملکست آنچه برونست ز قانون

شاهنشه آفاق محمد شه غازی

کش تخت سلیمان بود و بخت فریدون

برجی است جهان بخت شهش کوکب رخشا

درجیست زمین تخت‌کیش لولو مکنون

ای‌کیسهٔ‌کانها زکف جود تو خالی

وی‌کاسهٔ جانها ز می مهر تو مشحون

جز شبه و قرین چیست ‌که یزدانت نداده

تا من به دعا خواهمش از خالق بی‌چون

فوجی بود از لشکر جرار تو انجم

موجی بود از لجهٔ افضال تو گردون

غیبی نبود از نظر حزم تو غایب

جایی نبود از جهت جاه تو بیرون

زان سان که همی علم به تکرار فزاید

فر تو ز تکرار و اعادت شود افزون

نادم نبود خادم بخت تو به گیتی

ایمن نشود طاعت تخت تو ز طاعون

اقدام تو از یاد برد وقعهٔ قارن

انعام تو بر باد دهد مخزن قارون

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

منجر چون تافت مهر ازکاخ‌گردون

گهر انگیخت این بحر صدف‌گون

ز شنگرف شفق زنگارگون چرخ

چو زنگاری لباسی غرقه در خون

کنار آسمان از سرخی او

چو روی لیلی و دامان مجنون

چنان از چرخ نیلی تافت خورشید

که چهر شاه از چتر همایون

شجاع‌السلطنه سطان غازی

که جیشش بر سپهر آرد شبیخون

شهی‌کز خون شیران بداندیش

به‌ کافر قلعه جاری ساخت جیحون

هنوز از موجهٔ دریای تیغش

روان در ماوراء‌النهر سیحون

هنوز از خون‌فشان شمشیر قهرش

گذارا از بر خوارزم آمون

ز بس از رأفتش دلهاگشاده

ز بس بر روزگارش امن مفتون

نباشد عقده جز اندر دل خاک

نباشد فتنه جز در چشم مفتون

سنانش مایهٔ صد رزم قارن

عطایش آفت صد گنج قارون

بود در پایه اسکندر ولیکن

سکندر را نبد فهم فلاطون

به عزم خاوران چون راند باره

زری با فال نیک و بخت میمون

نخستین در مزینان خرگه افراشت

چه خرگه قبه‌اش همراز گردن

تنی چند از سران ترکمانان

گرفتارش شدند از بخت وارون

چو سوی سبزوار انگیخت باره

فلک‌گفتش بزی سرسبز اکنون

که‌ گیهان بان زمام اختیارات

مفوَِّض‌کرد بر شهزاده ارغون

سیاوخشی‌ که روید در صف جنگ

ز تیغ ضیمران رنگش طبرخون

عیان از چهره‌اش چهر منوچهر

نهان در فره‌اش فر فریدون

دماوندی عیان ‌گردد بر البرز

چو بنشیند به پشت رخش‌ گلگون

سخاوت در عروق اوست مضمر

جلادت در نهاد اوست مضمون

بهرجا لطف او گلزری از گل

بهرجا قهر او دریایی از خون

اگر امرش بجنباند زمین را

چنین ساکن نماند ربع مسکون

چنان از با‌س او دلها مشوش

که جان حبلی از آواز شمعون

چنان با وی به رأفت چرخ مینا

که احمد با علی موسی به هارون

عطای دست او کرد آشکارا

بهر ویران که گنجی بود مدفون

سخای طبع او فرمود خرم

بهر کشور که جانی بود محزون

قرین لطف او سوزنده قهرش

چو گلزاری مزیّن جفت ‌کانون

ز صلب عامری میری امینش

که از انصاف او آفاق مامون

محمد صالح آن خانی ‌که قدرش

بود ز اندیشه و اندازه بیرون

اگر نازیدی از یک ناقه صالح

ورا صد ناقه هر یک جفت گردون

عطایش از عطای فضل افضل

سخایش از سخای معن افزون

به هامون گر ببارد ابر دستش

دو صد جیحون روان ‌گردد به هامون

مسلم بر وجودش هر چه نیکی

معاین بر ضمیرش هر چه مکنون

بنوش مهرش ار پیوند گیرد

دهد خاصیت تریاک افیون

کنون قاآنیا ختم سخن‌ کن

که در اسلوب شعر اینست قانون

الا تا در نیاید در دو گیتی

به هیچ اندیشه ذات پاک بیچون

سعادت در سعادت باد دایم

به ذات بیقرین شاه مقرون

صباح‌، خصم و روز نیکخواهش

چو روی اهرمان و روی اهرون

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

 

از چه نگویم سپاس ایزد بیچون

از چه نرانم درود طالع میمون

از چه نبالم بهر چه در زمی ایدر

از چه ننازم بهرکه در فلک ایدون

کز شرف خدمت امیر موید

کش فر اسکندرست و رای فلاطون

طعنه زند قدرم از جمال به خورشید

سخره‌کند صدرم از جلال به‌گردون

خادم قصر مرا دفینهٔ خسرو

چاکرکاخ مرا خزینهٔ قارون

سدّه‌ام آموده از دراری مخزن

درگهم آکنده از لآلی مخزون

جامهٔ خدّام درگهم همه دیبا

کسوت سکان سده‌ام همه اکسون

توزی وکتانشان لباس در آذار

قاقم و سنجابشان لبوس به‌کانون

سینهٔ حاسد ز رشک جاهم دوزخ

دیدهٔ دشمن ز شرم قدرم جیحون

آنچه جلالت به جاه من همه مضمر

آنچه سعادت به بخت من همه مقرون

گه ز بت ساده حجره سازم ‌گلشن

گه ز بط باده چهره آرم‌گلگون

عیش مهنا مرا هماره مهیا

ز اختر میمون برغم حاسد مطعون

از چه نباشد چنین ‌که هست به فرقم

سایه فکن شهپر همای همایون

از حسد نطق او که رشک طبر زد

اشک طبر زد گرفته رنگ طبر خون

قدر وی از بس عظیم ملک جهان تنگ

گویی یوسف به سجن آمده مسجون

فارس چه‌ایران‌زمین کدام که‌شهریست

در نظر همتش سراچهٔ مسکون

نثرش ‌کازرم هرچه لولو منثور

ظمش‌کآشوب هرچه‌گوهر مکنون

ماشطهٔ چهر هرچه شاهد معنی

واسطهٔ عقد هر چه‌ گوهر مضمو‌ن

ساحت‌ کانون به یک خطاب تو جنّت

عرصهٔ جنت به یک عتاب تو کانون

ملک ملک از بهار جاه تو خرم

فُلک فلک از نثار جود تو مشحون

چون بری از بهر وقعه دست به خنجر

چون نهی از بهرکینه پای بر ارغون

سیحون‌گردد ز تف تیغ تو صحرا

صحرا آید ز خون خصم تو سیحون

چرخ نیارد تو را همال به نیرنگ

دهر نجوید ترا مثال به افسون

باد نبنددکسی ز حیله به چنبر

آب نساید کسی ز خدعه به هاوون

صبح ز قهرت چو جان تیرهٔ هامان

شام ز مهرت چو رای روشن هرون

گرنه دو صد دیدگان بدیش ز انجم

جیش تو هرش زدی به چرخ شببخون

نی به جز ارکان تنی به عهد تو مسکین

نی به جز از یم دلی به عصر تو محزون

رشحه‌یی از لجهٔ نوال تو دریا

قطرهٔ از قلزم عطای تو آمون

گر نه سعادت بود به بخت تو عاشق

ورنه جلالت بود به بخت تو مفتون

ازچه هماره است آن به بخت تو همدم

از چه‌ همیشه‌ است‌ این‌ به‌ تخت تو مقرون

دادگرا داورا منم‌ که به عهدت

داد دل خودگرفتم از فلک دون

در تن من ساری است مهر تو چون رگ

در رگ من جاری است جود تو چون خون

روزی اگر صدهزار بازکنم شکر

باز بود نعمتت ز شکر من افزون

در بر من همچو دل وفای تو مضمر

در دل من همچو جان رضای تو مکنون

هر سر مو گر شود هزار زبانم

شاکر یک نعمتت چگونه شود چون

بر رگم از نیشتر زنند دمادم

از رگم آید چو خون ثنای تو بیرون

تاکه‌گر انبار پشت تاک ز عنقود

تا که نگونسار شاخ نخل ز عرجون

کشورت از قیدکید حادثه ایمن

ملکتت از طیش جیش حادثه مامون

شعر من آن سرو بوستان معانی

چون قد خوبان به باغ مدح تو موزون

عمر تو همچون روی‌ا در آخر اشعار

بادا آخر مدارگردش گردون

دولت و عمرت چنان دراز که حصرش

کس نتواند به غیر ایزد بی‌چون

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

رسم‌عاشق نیست با یک‌دل دو دلبر داشتن

یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن

ناجوانمردیست چون جانو سیار و ماهیار

یار دارا بودن و دل با سکندر داشتن

یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان

زشت باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن

شکرستان ‌کن درون از عشق تاکی بایدت

دست‌حسرت چون‌مگس ازدور برسر داشتن

بندگی‌کن خواجه را تا آسمان بر خاک تو

از پی تعظیم خواهد پشت چنبر داشتن

ای‌ که جویی‌ کیمیای‌ عشق پرخون‌کن دوچشم

هست شرط‌ کیمیا گوگرد احمر داشتن

تاکی از نقل‌کرامت‌های مردان بایدت

عشوها همچون زنان در زیر چادر داشتن

ازکرامت عار آید مرد راکانصاف نیست

دیده از معشوق بر بستن .به زیور داشتن

گرچه گاهی از پی بوجهل جهلان لازمست

ماه را جوزا نمودن سنگ را زر داشتن

عمرو را حاصل چه از نقل‌کرامت‌های زید

جز که بر نقصان ذات خویش محضر داشتن

خود کرامت شوکرامت چند جویی زان و این

تا توانی برگ بی‌برگی میسر داشتن

چرخ اگر گردد به فرمانت برآن هم دل مبند

ای برادرکار طفلانست فرفر داشتن

از نبی بایدنبی راخواست کز بوجهلی است

جشم اعجاز وکرامات از پیمبر داشتن

عارف اشیا را چنان خواهدکه یزدان آفرید

قدرت از یزدان چرا باید فزونتر داشتن

گنج شونه گنج جو خوشتر کدام انصاف ده

طعم شکر داشتن یا طمع شکر داشتن

در سر هر نیش خاری صدهزاران جنتست

چند باید دیده نابینا چو عبهر داشتن

مردم‌چشم جهان مو تا توان در چشم خلق

خویش را در عین تاریکی منور داشتن

دیدن خلقست فرن و دیدن حق فرض‌تر

دیده بایدگاه احول‌گاه اعور داشتن

ظل یزدان بایدت بر فرق نه ظل همای

تا توانی عرش را در زیر شهپر داشتن

پرتو حقست در هرچیز ماهی شو به طبع

تا ز آب شور یابی طعم‌کوثر داشتن

کوش قاآنی‌که رخش هستی آری زیر ران

چندخواهی چون امیران اسب و استر داشتن

تن‌ رها کن تا چو عیسی بر فلک ‌گردی سوار

ورنه‌ عیسی می‌نشاید شد ز بک خر داشتن

میخ مرکب ر‌ا به‌ گل زن نه به دل ‌کاسان بود

در لباس خسروی خود را قلندر داشتن

دل سرای حق بود در سرو بالایان مبند

سرو را پیوند نتوان با صنوبر داشتن

غوطه گه در آتش دل زن گهی در آب چشم

خویش باید گاه ماهی‌ گه سمندر داشتن

گوهر جان را به‌دست آور که‌ زنگی بچه را

می‌نیفزاید بها از نام جوهر داشتن

هم دوجعفر بود کاین صادق بدآن ‌کذاب بود

نیست تنها صادقی در نام جعفر داشتن

چون قلم از سر قدم ساز از خموشی‌گفتگو

گر نمیخواهی سیه‌رویی چو دفتر داشتن

رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار

رستگاری چیست در دل مهر حیدر داشتن

همچو احمد پای تا سرگوش باید شد ترا

تا توانی امتثال حکم داور داشتن

امر حق فوریست باید مصطفی را در غدیر

از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن

بایدش دست ‌خدا را فاش بگرفتن به‌دست

روبهان را آگه از سهم غضفر داشتن

ذات حیدر افسر لولاک را زیبدگهر

تاج را نتوان شبه بر جای‌گوهر داشتن

از تعصب چند خواهی بر سپهر افتخار

نحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن

نیستی معذور بالله‌ گرت باید ز ابلهی

عیسی‌ جان بخش را همسنگ عازر داشتن

ای کم از سگ تا کی این آهو که خواهی‌از خری

شیر را همسایه با روباه لاغر داشتن

شیرمردی چون علی را تاج سلطانی سزاست

وان زنان را یک دوگز شلوار و معجر داشتن

طفل هم داند یقین‌کاندر مصاف پور زال

پیرزالی را نشاید درع و مغفر داشتن

خجلتت ناید ربودن خاتم از انگشت جم

وانگه آن را زیب دست دیو ابتر داشتن

در بر داود کز مزمار کوه آرد به وجد

لولیان را کی سزد در دست مزهر داشتن

زشت باشد نزل‌های آسمانی پیش روی

همچو بیماران نظر سوی مزوّر داشتن

چون صراط ‌المستقیمت هست تاکی ز ابلهی

دیده در فحشاء و دل در بغی و منکر داشن

نعشت ار در گل رود خوشتر گرت بایست چشم

با فروغ مهر خاور در سه خواهر داشتن

‌گر چوکودک وارهی از ننگ ظلمات ثلاث

آفرین‌ها بایدت بر جان مادر داشتن

بر زمین نام علی از نوک ناخن بر نگار

تا توانی نقش دل برگل مصوّر داشتن

شمع بودن سود ندهد شمس شو از مهر او

تا توانی روی‌ گیتی را منوّر داشتن

ذره‌یی از مهر او روشن ‌کند آفاق را

چند باید منت از خورشید خاور داشتن

عطرسایی چندبرخود رمزی ازخلقش بگو

تا توانی مغزگیتی را معطر داشتن

رقصد از وجد و طرب خورشید در وقت‌کسوف

زانکه خواهد خویش را همرنگ قنبر داشتن

علم ازو آموز کاسانست با تعلیم او

نه صحیفهٔ آسمان را جمله از بر داشتن

مهر او سرمایهٔ آمال‌ کن‌ گر بایدت

خویش را در عین‌ درویشی توانگر داشتن

طینت ‌خویش ‌ار حسن ‌خواهی بیاید چون حسین

در ولای او ز خون در دست ساغر داشتن

پشت بر وی ‌کرد روزی مهر در وقت غروب

تا ابد باید ز بیمش چهره اصفر داشتن

زورق دین را به بحر روزگار از بیم غرق

زآهنین شمشیر او فرضست لنگر داشتن

روی‌ خود را روزی اواز شرق سوی‌ غرب‌ تافت

رجعت خورشید را بایست باور داشتن

ای ‌خلیفهٔ مصطفی‌ای ‌دست ‌حق ای‌پشت دین

کافرینش را زتست این زینت و فر داشتن

خشم با خصمت ‌کند مریخ یا سرمست تست

کز غضب یا سکر خیزد دیده احمر داشتن

غالیان‌ویند هم خود موسی هم سامری

بهر گاو زر چه باید جنگ زرگر داشتن

چرخ هشتم خو‌است مداحت چو قاآنی شود

تا تواند ملک معنی را مسخر داشتن

عقل گفت این خرده کوکب‌های زشت خود بپوش

نیست قاآنی شدن صورت مجدر داشنن

گینی ارکوهی شود از جرم بالله می‌توان

کاهی از مهر تو با آن ‌کُه برابر داشتن

کی تواند جز تو کس در نهروان هفتاد نهر

جاری از خون بداندیشان‌ کافر داشتن

کی تواند جز تو کس یک ضربت شمشبر او

از عبادت‌های جنّ و انس برتر داشتن

کی‌تواند جز توکس در روزکین افلاک را

پرخروش از نعرهٔ الله اکبر داشتن

کی تواند جز تو کس در عهد مهد از پردلی

اژدهایی را به یک قوّت دو پیکر داشتن

شاه ما را میر شاهان ‌کن‌ که باید مر ترا

هم ز شاهان لشکر و هم‌ میرلشکر داشتن

خسرو غازی محمّد شه‌ که در سنجار دهر

ننگش آید خویش را همسنگ سنجر داشتن

رمیم آید مدح اوویم‌که ماهان بش‌ند

گر گدایان ‌گنج را باید مستّر داشتن

نه خجل ‌گردم ز مدح او که دانم ذره را

نیست امکان مدح مهر چهر خاور داشن

سال عمرش قرنها بادا ز حشر آن سو ترک

تاکه برهد ز انتظار روز محشر داشتن

شه ‌چو اسکندر جوان و خواجه همچون خضر پیر

ای سکندر لازمست این خضر رهبر داشتن

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4979766
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث