به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خوش بود خاصه فصل فروردین

بادهٔ تلخ و بوسهٔ شیرین

بوسهٔ‌ گرم کز حلاوت آن

یک طبق انگبین چکد به زمین

بادهٔ تلخ‌کز حرارت او

مور گیرد مزاج شیر عرین

گر تو گویی ‌کدام ازین دو بهست

گویمت هر دو به همان و همین

آن یک از دست‌ گلرخی زیبا

وین یک از لعل شاهدی نوشین

خاصه چون ترک پاکدامن من

مهوشی دلکشی درست آیین

سیم خد سرو قد فرشته همال

مشک مو ماهرو ستاره جبین

بدل سرمه در دو چشمش ناز

عوض شانه در دو زلفش چین

باد در زلفکانش حلقه شمار

ناز در چشمکانش‌ گوشه‌نشین

سنبلش را ز ارغوان بستر

سوسنش را ز ضیمران بالین

بسته بر مژه چنگل شهباز

هشته در طره پنجهٔ شاهین

رشته‌یی را لقب نهاده میان

پشته‌یی را صفت نهاده سرین

علم جرالثقیل داند از آنک

بسته کوهی چنان به موی چنین

ساق او ماهی سقنقورست

که تقاضا کند بدو عنین

از جبینش اگر سوال ‌کنی

علم الله یک طبق نسرین

صبح هنگام آنکه باد سحر

غم زداید ز سین‌های حزین

ترکم از ره رسید خنداخند

با تنی پای تا به سر تمکین

گفت چونستی السلام علیک

ای ترا عون‌ کردگار معین

جستم ‌از جای و گفتمش به ‌جواب

و علیک‌السلام فخرالدین

گفت قاآنیا به‌ گیسوی من

شعر بافی مکن بهل تضمین

باده پیش آر از آنکه درگذرد

عیش نوروز و جشن فروردین

یکی از حجره سوی باغ بچم

یکی از غرقه سوی راغ ببین

عوض سبزه بر چمن ‌گویی

زلف و گیسو گشاده حورالعین

زان میم ده‌ که‌ کور اگر نوشد

بیند از ری حصار قسطنطین

باده‌ای ‌کز نسیم او تا حشر

کوه و صحرا شود عبیر آگین

ور به آبستنی بنوشانی

می برقصد به بچه دانش جنین

قصه ‌کوتاه از آن میش دادم

که برد روح را به علیّین

خورد چندانکه پیکرش ز نشاط

متمایل شد از یسار و یمین

نازهایی ‌که شرم پنهان داشت

جنبشی‌ کرد کم کمک ز کمین

ناگه از جای جست و بیرون ریخت

از کله زلف و کاکل مشکین

وان‌ گران‌ کوه را که می‌دانی

گاه بالا فکند و گه پایین

متفاوت نمود گردش او

چون در آفاق سیر چرخ برین

آسیاوار گه نمودی سیر

چون فلک در اراضی تسعین

گفتئی‌گردشش چوگردش چرخ

نگسلد تا به روز بازپسین

من به نظاره تا سرینش را

به قیاس نظر کنم تخمین

عقل آهسته گفت در گوشم

نقب بیجا مبر به حصن حصین

گفتم ای ترک رقص تاکی و چند

بوسه‌یی باگلاب و قند عجین

بوسه‌یی ده ‌که از دهان به ‌گلو

عذب و آسان رود چو ماء معین

بوسه‌یی ده‌ که شهد ازو بچکد

کام را چون شکر کند شیرین

به شکرخنده‌ گفت قاآنی

در بهار این‌قدر مکن تسخین

گفتم ای ترک وقت طیبت نیست

با کم و کیف بوسه ‌کن تعیین

چند بوسم دهی بفرما هان

بچه نسبت دهی بیاور هین

رخ ترش ‌کرد کاین دلیری تو

هان و هان از کجاست ای مسکین

گفتمش زانکه مادح ملکم

روز و شب سال و ماه صبح و پسین

غبغب خویش راگرفت به مشت

شرمگین‌ گفت‌ کای خجسته قرین

به زنخدان من بخور سوگند

که نگویی به ترک من پس ازین

تا ز بهر دوام دولت شاه

تو نمایی دعا و من آمین

شاه‌گیتی ستان محمدشاه

که جهانش بود به زیر نگین

خصم او همچو تیغ اوست نزار

گرز او همچو بخت اوست سیمین

عدل او عرق ظلم را نشتر

خشم او چشم خصم را زوبین

عهد او چون اساس شرع قویم

عدل او چون قیاس عقل متین

سایهٔ دستش ار به‌کوه افتد

سنگ‌گیرد بهای در ثمین

نفخهٔ خلقش ار به دشت وزد

خاک یابد نسیم نافهٔ چین

رایت قدر او چو چرخ بلند

آیت جاه او چو مهر مبین

عقل در گوش او گشاید راز

که ازو خوبتر ندید امین

جان به بازوی او خورد سوگند

که ازین سخت‌تر نیافت یمین

ناصر ملتست و کاسر کفر

ماحی بدعتست و حامی دین

فتح در ره ستاده دست بکش

تا که او بر جهد به خانهٔ زین

مرگ در ره نشسته گوش‌به‌حکم

تا کی او در شود به عرصهٔ‌ کین

زهره جو دهره‌اش ز قلب قباد

تشنه ‌لب دشنه‌اش به ‌کین تکین

شعله‌یی ‌کز حسام او خیزد

ندهد آب قلزمش تسکین

شبهتی ‌کز خلاف او زاید

نکند عقل ‌کاملش تبیین

علم در عهد او بود رایج

چون شب جمعه سورهٔ یاسین

خبر عسدل او چنان مشهور

که در آفاق غزوهٔ صفین

خسروا ای‌که بر مخالف تو

وحش و طیر جهان‌ کند نفرین

بشکفد خاطر از عنایت تو

چون ضمیر سخنور از تحسین

بسفرد پیکر از مهابت تو

چون روان منافق از تهجین

باره‌یی چون حصار دولت تو

در دو گیتی نیافتند رزین

بقعه‌یی چون بنای شوکت تو

در دو گیهان نساختند متین

رخنه افتد به ‌کوه از سخطت

چون ز نوک قلم به مدّهٔ سین

بشکفد تا شکوفه در نیسان

بفسرد تا بنفشه در تشرین

باد مقصور مدت تو شهور

باد محصور دولت تو سنین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

در ملک جم ز شوق شهنشاه راستین

از جزع خویش پر زگهر کردم آستین

چون خواستم به عزم زمین بوس شه ز جای

برخاست از جوارح من بانگ آفرین

گفتم به خادمک هله تاکی ستاده‌ای

بشتاب همچو برق و بکش رخش زیر زین

خادم دوید و سوی من آورد توسنی

کز آفتاب داغ ملک داشت بر سرین

چون عزم دیر جنبش و چون جزم دیر خسب

چو خشم زود حمله و چون وهم دوربین

فر عقاب در تن طیار او نهان

پر غراب در سم سیار او ضمین

عنبر فشانده از دم و سیماب از دهان

فولاد بسته بر سم و خورشید بر جبین

خور ذره شد ز بس‌که دم افشاند بر سهر

کُه دره شد ز بس ‌که سم افشرد بر زمین

پوشیده چشم شیر فلک ز انتشار آن

پاشیده مغز گاو زمین از فشار این

کوه‌گران ز زخم سمش آسمان‌گرای

مرغ ‌کمان به نعل پیش آشیان‌ گزین

زان اوج چرخ‌ گشته مقوس به شکل دال

زین تیغ کوه گشته مضرّس بسان سین

من در بسیج راه‌که آمد نگار من

سر تا قدم چو شیر دژاگه ز کبر و کین

بر رخ ستاره بسته و بر جبهه آفتاب

بر گل بنفشه هشته و بر لاله مشک چین

پروین‌گرفته در شکر لعل نوشخند

شعری نهفته در شکن شعر عنبرین

بر روی مه‌ کشیده دو ابروی او کمان

بر شر نرگشاده دو آهوی او کمین

زلفش به چهره چون شب یلدا بر آفتاب

یا عکس پر زاع بر اوراق یاسمین

آثار دلبری ز سر زلف او پدید

چون نقش نصرت از علم پور آتبین

رویش ستاره‌ای‌ که ز عنبر کند حصار

لعلش شراره‌ای‌ که به شکر شود عجین

زلفش سپهر و جسته در او مشتری قرار

لعلش سهیل و گشته ثریا در او مکین

رویش به زیر مویش ‌گفتی ‌که تعبیه است

روح‌القدس به دامت پتیارهٔ لعین

باری زره نیامده بر در ستاد و گفت

بگشای چشم و آیینهٔ چهر من ببین

روی من آینه است از آن پیش دارمت

تا بختت این سفر به سعادت شود قرین

کاین قاعده است‌ کانکه به جایی‌کند سفر

دارند پیشش آینه یاران همنشین

گفتم به شکر این سخن اکنون خوریم می

تا بو که شادمانه شود خاطر غمین

خادم شنید و رفت و می آورد و دادمان

پر کرده داشت ‌گفتی از می دو ساتکین

زان می ‌که بود مایهٔ یک خانمان نشاط

زان می‌ که‌ بود داروی یک دودمان حزین

زان می‌که‌گرذباب خورد قطره‌یی از آن

در طاس چرخ ولوله اندازد از طنین

هی باده‌خورد وهر زرخش رست‌ارغوان

هی بوسه داد و هی ز لبم ریخت انگبین

گفتا چه شد که بی‌خبر ایدون ز ملک جم

بیرون چمی چو شیر دژاگاه از عرین

گر خود براین سری‌ که‌ روی جانب‌ بهشت

هاچهر من به نقد بهشی بود برین

از چین زلف من به ریاحین و گل هنوز

مشک ختن نثار کند باد فرودین

چندان نگشته سرد زمستان حسن من

کز خط سبز حاجتش افتد به پوستین

صورتگران فارس ز تمثال من هنوز

سرمشق می‌دهند به صورتگران چین

در طینتم هنوز حکیمان به حیرتند

کز جان‌و دل سرشته بود یا ز ماء و طین

یاد آیدت شبی‌ که‌ گرفتی مرا ببر

گشتی به خرمن‌گلم از بوسه خوشه چین

تو لب فرازکرده چو یک بیشه اهرمن

من چهره باز کرده ‌چو یک روضه حور عین

می‌گفتمت به ساق سپیدم میار دست

می گفتیم که صبحدم روز واپسین

گر روز واپسین نشد امروز پس چرا

جویی همی مفارقت از یار نازنین

این ‌گفت و روی ‌کند و پریشید گیسوان

کرد ازگلاب اشک همه خاک ره عجین

سیاره راند بر قمر از چشم پر سرشک

جراره ریخت بر سمن از زلف‌پر ز چین

گفتم جزع بس است الا یا سمنبرا

از جزع بر سمن مفشان گوهر ثمین

زیبق به سیم و ژاله به زیبق مپاش هان

سوسن به مشک و لاله به عنبر مپوش هین

مندیش از جدایی و مپریش ‌گیسوان

مخراش ماه چهره و مخروش این چنین

دیری بود که دور شدستم ز ملک ری

وز روی چاکران شهم سخت شرمگین

مپسندیش ازین ‌که ز حرمان بزم شاه

حنّانه‌ وار برکشم از دل همی حنین

گفت این زمان ‌که هست ترا رای ملک ری

بنما به فضل خویش روان مرا رهین

یک حلقه موی از خم ‌گیسوی من بکن

یک دسته سنبل از سر زلفین من بچین

تا چون به ‌ری رسی عوض موی پرچمش

آویزی از بر علم شاه راستین

شاه جهان‌گشای محمد شه آنکه هست

جاهش بر ازگمان و جلالش بر از یقین

شاهی‌که برگ و بار درختان به زیر خاک

گویند شکر جودش نارسته از زمین

گربی‌قرین بودعجبی نیست‌زانکه هست

او سایهٔ خدا و خدا هست بی‌قرین

اطوار دهر داند از رای پس نگر

ادوار چرخ بیند از حزم پیش‌بین

ای نور آفتاب ز رای تو مستعار

وی شخص روزگار به ذات تو مستعین

جز خنجرت که دیده جمادی که جان خورد

یا لاغری که کشوری از وی شود سمین

هرگه‌کنم ثنای تو آید به‌گوش من

ز اجزای آفرینش آوای آفرین

تا حشر در امان بود از ترکتاز مرگ

گرگرد عمر حزم تو حصنی کشد حصین

از شوق طاعت تو سزد گر چو فاخته

با طوق زاید از شکم مادران جنین

آنات روز عمر تو همشیرهٔ شهور

ساعات ماه بخت تو همسالهٔ سنین

قسمت برند از نَعَمت در رحم بنات

روزی خورند ازکرمت در شکم بنین

قدر تو خرگهی‌ که زمانش بود طناب

حکم تو خاتمی ‌که سپهرش سزد نگین

گر آیتی ز حزم تو بر بادبان دمند

هنگام باد عاد چو لنگر شود متین

نام تو تا به دفتر هستی نشد رقم

هستی نیافت رتبه بر هستی آفرین

خلق تو از کمال چو موسی ملک نشان

قدر تو از جلال‌ چو عیسی فلک نشین

ای مستجار ملت وای مستعان ملک

ایّاک نستجیر و ایّاک نستعین

فضلی ‌که از فراق زمین بوس خدمتت

هردم عنان طاقتم ازکف برد انین

تا از برای طی دعاوی به حکم شرع

بر مدعیست بینه بر منکران یمین

فضل خدای در همه حالی ترا پناه

سیر سپهر در همه کاری ترا معین

اقبال پیش رویت و اجلال در قفا

فیروزی از یسارت و بهروزی از یمین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:14 PM

صدراعظم آفتابست و نظام‌الملک ماه

آسمانِ این دو نیّر چیست خاک پای شاه

آن پدر را از نطاق‌کهکشان شاید کمر

وین پسر را بر مدار فرقدان سایدکلاه

صدهزاران باره‌گیرد آن پدر با یک قلم

صدهزاران بنده بخشد این پسر از یک نگاه

آن‌پدر را صدراعظم‌کرد شه زان پگه بود

اعتماد دین و دولت ناظم‌ گنج و سپاه

آن پسر را هم نظام‌الملک داد اول لقب

تا نظام‌الملک ثانی‌ گردد از اجلال و جاه

پس به بازوی جلالش بست درّی شاهوار

کز یکی درج شرف دارد نسب با پادشاه

آنچنان دری‌که‌گر بودی فلک رادسترس

همچو تاجش ‌برنهادی‌بر سر خورشید و ماه

خوشی دلی چندان فراوان‌شدکه نتواند غریب

از هجوم عیش و شادی برکشد از سینه آه

گویی امشب از فلک با وجد می‌تابد نجوم

گویی امشب از زمین با رقص می‌روید گیاه

گر قُصوری ‌رفته در این شعر ای صدر جلیل

عذر من بشنو ، که تا دانی نکردستم‌ گناه

اسب رنجانید دی پای مراگفتم بدو

چون‌ شوم در بزم صدر از لنگی پا عذرخواه

گفت ‌فرداشب قدم از فرق سرکن چون قلم

کز ادب دورست آنجا با قدم رفنن به راه

پا چسان سایی به خاکی‌کاندرو بهر سجود

تا همی‌ببن‌خدو دست‌و عونست و جباه

از خدا خواهم سرایم در ثنایت شعرها

کت به وجد آرد روان چون مژدهٔ فتح هراه

سایه را پیوسته تا در قعر چه باشد مکان

روز و شب چون‌ سایه‌خصمت‌باد اندر قعرچاه

شام احبابت چو صبح غرهٔ خوبان سپید

صبح اعدایت چو شام طرهٔ ترکان سیاه

روزوشب در باغ‌‌گردی‌ تا بگردد روز و شب

سال و مه خشنود مانی تا بماند سال و ماه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:13 PM

در دور دارای زمین در عهد خاقان زمان

کشورگشای راستش گیهان خدای راستان

غازی محمد شاه یل عین دول عون ملل

غیث عطا غوث امل ماه زمین شاه زمان

از امر سالار عجم فرمانروای ملک جم

فصل ادب اصل کرم کهف امل حرز امان

شاه آفریدون مهین آن کش جهان زیر نگین

هم تابع حکمش تکین هم پیرو امرش طغان

شهزاده‌یی کز فال و فر نارد شهان را در نظر

گامی ز ملکش خشک و تر نامی ‌ز جودش بحر و کان

خان جهان حاجی حسن صدر زمین بدر زمن

بختش جوان رایش کهن عزمش سبک حزمش گران

در جهرم از رای رزین افکند حصنی بس حصین

با رفعتش‌ گردون زمین در ساحتش‌ گیتی نهان

حصنی‌که‌گیهان یکسره هستش نهان در چنبره

چون نقطه‌بی در دایره در چنبرن هفت آسمان

با چارسویی بس نکو خاکش چو عنبر مشکبو

در ساحتش از چارسو اهل امل دامن‌کشان

هم ‌کرد در جهرم بنا نیکو رباطی دلگشا

صحنش ‌همه ‌شادی‌فزا خاکش همه عنبرفشان

زانرو پس از اتمام او فرمود گلشن نام او

کز خاک عنبرفام او آید شمیم‌ گلستان

هم درکنار راغها افکند بنیان باغها

کز شرم هریک داغها دارد به دل باغ جنان

از آن بساتین سربسر دانی ‌کدامین خوبتر

گلشن که در مد نظر آمد به از مدهامتان

جهرم بهشتی شد نکو از بهر نیْل آرزو

اهل امانی سوی او پویان ز هرسو شادمان

هم چون به دشت از دیرگه بُد سست‌بنیانی تبه

تا خلق را در نیم ره در هر زمان بخشد امان

فرمود بر جایش بنا فرخ رباطی دلگشا

کز کید دزدان دغا باشد پناه ‌کاروان

نامش چو زاول بد محک آن‌نام را ننمود حک

اینک به نام مشترک خوانند او را رهروان

هم برکه‌یی افکند بن‌کش وصف ناید در سخن

تا هست‌گیهان‌کهن مانا کزو ماند نشان

چون این عمارات رزین بنیان نهاد آن پاکدین

کش هردم از جان آفرین بادآفرینها بر روان

عُشرِ بخوسات‌بلد چندان ‌که بود از چار حد

کرد از کرم وقف ابد تا سود یابد زین زیان

ز آغاز دید انجام را زد پشت پا ایام را

بنهاد بیرون‌ گام را پیش از اجل زین خاکدان

تنها نه این فرخ‌نسب گشت این مبانی را سبب

ای بس بناکش جد و اب گشتند بانی در جهان

از جدش ار جویی اثر کامد به عقبی پی‌سپر

وز فضل دادش دادگر جا در بهشت جاودان

حاجی سلیمان بد کز او دنیا و دین را آبرو

هم نیک‌رو هم نیکخو هم پاکدل هم پاک‌جان

ور گیری از بابش خبر شهر فضایل ‌راست در

در هر کمالی مشتهر بر هر مرادی‌ کامران

حاجی محمدکزکرم از سنگ نشناسد درم

کوبش حرم خویش ارم یارش قوی خصمش نوان

فرمود در جهرم بنا چندان بنای دلگشا

تا باغ خلدشش در جزا بخشد خدای انس و جان

هم مدرسی افکنده پی یونان به رشک از خاک وی

در وی اساس جهل طی چون در جنان هون و هوان

هم خود سبب تاسیس را هم مایه خود تدریس را

نایب‌مناب ادریس را هرگه که بگشاید زبان

هم مسجدی افکنده بن عالی‌تر ازکاخ سخن

از نصرت رای‌ کهن از یاری بخت جوان

هم بارگاهی دلنشین هم گنبدی‌ گردون قرین

بر مضجع ماه زمین بر مرقد شاه زمان

شهزادهٔ اعظم حسین آن اصفهان را نور عین

اعدا ازو در شور و شین احباب ازو با قدر و شان

هم از پی زوّار او بنیان نهاد آن نیک‌خو

دلکش رباطی بس نکو کش نیست فرق از فرقدان

باری چو آن فرخ‌ پسر بر عادت جد و پدر

در جهرم این والااثر بنهاد و فارغ گشت از آن

شهزادهٔ فرخ‌نسب بنهاد جهرم را لقب

دارالامانی زین سبب کامد امانی را مکان

هر سو پی تاریخ او قاآنی آمد رازگو

با هر ادیبی رازجو با هر لبیبی وازدان

برداشت سر یک تن ز جا فرمود این مصراع را

دارالامانی فارس را باد از بلا دارالامان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:06 PM

آوخ آوخ‌که شد پسرعم من

مایهٔ رنج و محنت و غم من

من شده شادی مجرّد او

او شده غصهٔ مجسم من

هم ز من عشرت پیاپی او

هم از و غصهٔ دمادم من

هرچه از من به دیگرن بخشد

شده از خرج‌کیسه حاتم من

من چو سهرابم اوفتادهٔ او

گشته او چیره دست رستم من

او ستمکار و من ستمکش او

من عزادار و او محرم من

پای من ایستاده تا هرجا

گر بسورست اگر به ماتم من

شیوهٔ من خلاف شیوهٔ او

عالم او ورای عالم من

هر دم از باد او پریشانست

یک جهان خاطر فراهم من

لیک با این هه عزیزترست

از دل و دیدهٔ مکرم من

دست ازو برنمی‌توانم داشت

کاو بهر حال هست محرم من

خجلم زانکه خدمتی نشدست

به وی از عزم نامصمّم من

چشم دارم‌ که خوانمش‌ سگ خویش

شاه دوران خدیو اعظم من

شیر اوژن حسن شه آنکه ازوست

درفشان نطق عیسوی دم من

آنکه گوید قضا نموده مدام

فتح ونصرت قرین پرچم من

شاه سیاره در خوی خجلت

از چه از شرم رای محکم من

عقل موسی و ذات من هرون

جود عیسی و طبع مریم من

گردن‌ گردنان هفت اقلیم

بستهٔ خم خام پرخم من

چون سلیمان تمام روی زمین

زیر خضرا نگین خاتم من

آسمان زی حریم من پوید

کعبه درگاه و لطف زمزم من

نی خدایم ولی خداوندم

ملک دوران فضای عالم من

نفخهٔ ‌لطف‌ من ‌بهشت‌ برین

شعلهٔ قهر من جهنم من

قدرم حکم محکمست ولی

تیغ هندی قضای مبرم من

خسروا ایدر از ستایش تو

قاصر آمد بیان ابکم من

به‌ که باشد دعای دولت تو

شیوهٔ خاطر مسلم من

باد یار تو تا به روز قیام

لطف پروردگار اعلم من

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:05 PM

 

نادرترین اشیا نیکوترین امکان

از عقلهاست اول وز خلقهاست انسان

از انبیا پیمبر وز اولیاست حیدر

از اتقیا ابوذر وز اصفیاست سلمان

از نارهاست دوزخ وز خاکها مدینه

از بادهاست صرصر وز آبهاست حیوان

از صفهاست صفین از قلعهاست خیبر

از کیشهاست اسلام از دینهاست ایمان

از سورهاست یس از رمزهاست طس

از قصهاست یوسف از منزلات قرآن

از شکلها مدور وز لونها منور

از خطهاست محور وز سطهاست دوران

از جسمها مجرد وز صرحها ممرد

ازکوههاست‌جودی‌وز صیدمهاست‌طوفان

از قصرها خورنق وز حلّها ستبرق

از واقعات هجرت از دردهاست هجران

از نه سپهر اطلس از هفت نجم خورشید

از چار اصل آتش وز هرسه فرع حیوان

از ترکهاست چینی وز ترکها خطایی

از تیغهاست ‌طوسی وز ابرهاست نیسان

از قلها دماوند وز رودها سماوه

از جاهها حدایق وزکانها بدخشان

از روزها است مولود وز شامها شب قدر

از وقتها سحرگه وز مرغها سحرخوان

از عیدهاست نوروز وز جامها جهان‌بین

از فصلهاست اردی وز جشنهاست آبان

از شهدهاس شکر وز بادهاست احمر

از درهاست‌گوهر وز بیخهاست مرجان

از سازهاست رومی وز مطربان نکیسا

از صوتهاست شهناز وز لحنها صفاهان

از بزمهاست فردوس وز جویهاست ‌کوثر

از سرو هاست آزاد وز عطرهاست ریحان

از نخلهاست طوبی وز سبزها بنفشه

از همدمانست‌ حورا وز شاهدانست غلمان

از رزمها بلاون وز کینها سیاوش

از شورها قیامت وز شعلهاست نیران

از نایهاست ترکی وز چرخهاست چاچی

از خنگهاست ختلی وز خطهاست ایران

از ملکهاست شیراز وز چشمهاست رکنی

وز خسروان شهنشه دارای مهر دربان

وز صلب او جهاندار سلطان ‌حسن‌ که دستش

بارد چو ابر آذرگوهر به جای باران

اندر نبرد نیرم اندر جدال رستم

اندر شکوه قیصر اندر جلال خاقان

درگاه بزم دستش بحریست‌گوهرانگیز

در روز رزم تیغش ابریست آتش‌افشان

بر هفت خطه حاکم بر نه سپهر آمر

او را قدر متابع وی را قضا به فرمان

با فر و برز البرز با شوکت فریبرز

با صولت تهمتن با سطوت نریمان

با فرهٔ فریدون با چهرهٔ منوچهر

با عزت سکندر با حشمت سلیمان

با هوش‌ و هنگ هوشنگ با عقل و رای و فرهنگ

با احتشام‌ گورنگ با احترام ساسان

در بارگاه جاهش زال سپهر خادم

در آستان قدرش هندوی چرخ دربان

دست عطای او را نسبت به ابر ندهم

بر ابر از چه بندم این افترا و بهتان

در دولتش عیان شد تیمار آل تیمور

در عصرش از میان رفت سامان آل ‌سامان

پوشد دو چشم فغفور ازگرد راه توسن

بندد دو دست قیصور از خم خام پیچان

دستان به روز رزمش پیریست حیلت‌آموز

با رنگ و ریو و ریمن با مکر و زور و دستان

با چرخ خورده سوگند خنگش به‌گاه پویه

با باد کرده پیوند رخشش به‌ گاه جولان

با عزم او نگرددگردنده چرخ مینا

با رای او نتابد تابنده مهر رخشان

بر بام آستانش نوبت زنی است بهرام

از خیل بندگانش هندو وشی است ‌کیوان

اندر رکاب عزمش فتح و ظفر قراول

اندر عنان بختش تایید حق شتابان

هست از بنای جودش ایوان فاقه معمور

وز ترکتاز عدلش بنگاه فتنه ویران

جز خال و زلف خوبان اندر ممالک وی

نی در دلست عقده نی خاطری پریشان

زان ‌پس ‌که‌راست ‌درخور این تختگاه و دیهیم

زان پس‌کراست لایق این بارگاه و ایوان

زیبد شهنشی را کز جود اوست ‌گیتی

ریب سرای ارژنگ رشک فضای رضوان

یعنی حسن بهادرکز صارم جهانسوز

سوزد روان دشمن در عرصه‌گاه میدان

ابریست دست جودش لیکن چو ابر آذر

بحریست طبع رادش لیک چو بحر عمان

طغرای مکرمت را از جود اوست توقیع

دیوان معدلت را از عدل اوست عنوان

هم ‌روشنان افلاک از نور اوست روشن

هم کارهای مشکل از سعی اوست آسان

اسرارهای پنهان بر رایش آشکارا

بر رایش آشکارا اسرارهای پنهان

نک بی‌نیازی خلق بر جود اوست شاهد

و آسایش زمانه بر عدل اوست برهان

قاآنیا برآور دست دعا که وصفش

با جد جان نشاید با جهد فکر نتوان

تاگردد آشکارا در بزمهای عشرت

از گریهٔ صراحی لعل پیاله خندان

در خنده ‌نیکخواهست چون غنچه در حدایق

درگریه بدسگالت چون ابر در گلستان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:05 PM

گشته در برجی دو نجم سعد گردون را قران

یا دو خورشد فروزان طالع از یک خاوران

یا دو تابان‌ گوهر رخشده اندر یک صدف

یا دو رخشان اختر تابنده از یک آسمان

یا دو جبریل امین را در یکی مهبط نزول

یا دو شاه تاجور را بر یکی مسند مکان

یا نه توأم قدرت یزدان و رحم کردگار

یا شجاع‌السلطنه یا خسرو مازندران

ساحت مضمار جاه آن سپهر اندر سپهر

عرصهٔ میدان قدر این جهان اندر جهان

هرکجاکانون قهر آن جحیم اندر جحیم

هرکجا گلزر لطف این جنان اندر جنان

فتح و نصرت با عنان آن رکاب اندر رکاب

فر و دولت با رکاب این عنان اندر عنان

با ثبات حزم آن‌گردنده چون‌گردون زمین

با شتاب عزم این ساکن چو غبرا آسمان

با مـؤالف جود آن چون ‌کشته و ابر بهار

با مخالف تیغ این چون رهن و برق یمان

آن به رزم اندر و یا اسفندیار روی‌تن

این به بزم اندر و پا اسکندر صاحبقران

هم یموت از باس این راضی به قوت لایموت

هم ز جیش ترکمان آن هراسان ترکمان

ره نپوید بر فراز قصر جاه آن یقین

جا نجوید بر نشب کاخ قدر این‌ گمان

از زبان آن حدیثی و ز قضا صد گفتگو

از بنان این‌کلاس وز قدر صد داستان

یک صدا از نای‌آل‌وزگوش‌گردون‌صد خروش

یک نفیر از کوس این وز نای تندر صد فغان

جز بهار عدل ان کز وی بخشکد شاخ ظلم

غیر نقش مهر این‌کز وی برآساید روان

فصل اردی دیده‌ای‌کز وی عیان‌گردد خریف

نقش بیجان دیده‌یی ‌کز وی به تن آید توان

یک ‌کمانداری از آن وز شیر گیران صد کمین

یک ‌کمین ‌گیری ازین وز شیر مردان صد کمان

غیر طبع آن کزو یاقوت بارد آشکار

غیر دست این‌که او گوهر برافشاند عیان

بحر قلزم دیده‌یی هرگز شود یاقوت‌خیز

ابر نیسان دیده ا‌ی هرگز شود گوهر فشان

نازش آن نی به تاج و بالش این نی به تخت

تخت می‌بالد بدین و تاج می‌نازد بدان

تا ز عدل آن پریشان ‌خاطر جور و ستم

تا ز داد این فراهم مجمع‌ امن و امان

باد اندر سایهٔ اقبال آن روی زمین

باد اندر خطّهٔ فرمان این ملک زمان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:04 PM

ساقی در این هوای سرد زمستان

ساغر می را مکن دریغ ز مستان

سردی دی را نظاره‌کن که به مجمر

همچو یخ افسرده‌گشته آتش سوزان

شعلهٔ آتش جدا نگشته ز آتش

طعنه زند از تری به قطرهٔ باران

خون به‌عروق آن‌چنان فسرده‌ که‌ گویی

شاخ بقم رسته است از رگ شریان

توشهٔ صد ساله یافت خاک مطبق

بسکه بر او آرد ریخت ابر ز انبان

آتش از افسردگی به‌کورهٔ حداد

طعنه زند بر به پتک و خنده به سندان

کوه پر از برف زیر ابر قوی‌دست

دیو سفیدست زیر رستم دستان

مغز به ستخوان چنان فسرده‌که‌‌ گویی

تعبیه کردند سنگ خاره به ستخوان

رفته فلک با زمین به خشم‌ که‌ گویی

بر بدنش از تگرگ بارد پیکان

رحم به خورشید آیدم‌ که درین فصل

تابد هر بامداد با تن عریان

بسکه بهم در هوا ز شدت سرما

یافته پیوند قطره قطرهٔ باران

گویی زنجیر عدل داودستی

کامده آون همی ز گنبد گردان

خلق خلیل‌الله ار نیند پس از چه

بر همه سوزنده آتشست ‌گلستان

باد سبکسر ز ابرهای‌ گران‌سنگ

می‌کند اکنون هزار عرش سلیمان

دانی این برد را جه باشد چاره

دانی این درد را چه باشد درمان

داروی این درد و برد آتش سردست

آتش سردی به‌ گرمی آتش سوزان

آتش سردی ‌که از فروغ شعاعش

مور به تاریک شب نماند پنهان

آتش سردی که گر بنوشد حبلی

مهر درخشان شودش بچه به زهدان

آتش سردی که گر به هامون تابد

خاکش‌ گوهر شود گیاهش مرجان

یا نی‌گویی درون‌معدن الماس

تعبیه‌کردست‌ کان لعل بدخشان

وه چه خوش آید مرا به ویژه در این فصل

با دلی آسوده از مکاره دوران

مجلسکی خاص و یارکی دوسه همدم

نقل و می و عود و رود و تار خوش‌الحان

شاهدی شوخ و شنگ و چارده‌ساله

چارده ماهش غلام طلعت تابان

فربه و سیمین و سرخ‌روی و سیه‌موی

رند و ادافهم و بذله‌گوی و غزلخوان

عالم عالم پری ز حسن پری‌وش

دنیا دنیا ملک ز روی ملک سان

کابل‌کابل سماع و وجد و ترنم

بابل بابل فسون و حیله و دستان

آفت یک شهر دل ز طرهٔ جادو

فتنهٔ یک ملک جان ز نرگس فتّان

هر نفس از ناز قامتش متمایل

راست چو سرو سهی ز باد بهاران

لوح سرینش چو گوی عاج مدور

لیکن‌ گویی نخورده صدمهٔ چوگان

او قدح و شیشه در دو دست بلورین

نزد من استاده همو سرو خرامان

من ز سر خدعه در لباس تصوّف

سبحه به دست اندرون و سر به گریبان

گر ز تغیر به رسم زهدفروشی

گویم صد لعنت خدای به شیطان

گاه چو وسواسیان به شیوهٔ پرخاش

گویم ای ساده‌لوح امرد نادان

دور شو از من که از ترشح جامت

جامهٔ وسواس من نشوید عمّان

دامن خود به آستین خرقه ‌کنم جمع

تا به می آلوده‌ام نگردد دامان

گاه سرایم که گر ز من نکنی شرم

شرم کن از حق مباش پیرو خذلان

گاه درو خیره خیره بینم و گویم

رو تو با این‌گنه نیابی غفران

این سخنم بر زبان و لیک وجودم

محو تماشای او چو نقش بر ایوان

او ز پی تردماغی خود و احباب

در صت زهد خشک م شده حیران

گاه به غبغب زند ز بهر قسم دست

کاینهمه‌ گر زهر مار باشد بستان

گاه به آیین دلبران پی سوگند

دست‌گذارد به تار زلف پریشان

گاهی‌گویدکزین عبوس مجسم

یارب ما را به فضل و رحمت برهان

گاه به ایما به میر مجلس ‌گوید

کاین سر خر را که راه داد به بستان

گاه به نجوی به اهل بزم سراید

خلقت منکر ببین و جامهٔ خلقان

گاه‌کند رو به آسمان‌ که الهی

امشب ازین جمع این بلیه بگردان

دل شده یک قطره خون‌که آخر تاکی

از جا برخیز و درکنارش بنشان

عقلم‌گوید دلا مگر نشندی

منع چو بیند حریص‌تر شود انسان

جان بر جانان ولی ز بهر تجاهل

گاه نگاهم به سقف و گاه بر ایوان

گویم برگو دلیل خوبی صهبا

گوید عشرت دلیل و شادی برهان

گوید چبود دلیل حرمت باده

گویم اینک حدیث و اینک قرآن

گویم حاشا نمی‌خورم‌که حرامست

گوید کلا چه تهمتست و چه بهان

گوید بستان بخور به جان فلانی

گویم نی نی فلان‌که باشد و بهمان

عاقبت الامر گوید ار بخوری می

می‌دهمت یک دو بوسه از لب خندان

من ز پی امتحان شوخیش از جدّ

چاک درون را درافکنم به گریبان

آنگه از سوز دل به رسم تباکی

ز آب دهان تر کنم حوالی مژگان

خرخرهٔ‌ گریه درگلوی فکنده

هر نفس از روی خدعه برکشم افغان

گویمش ای طفل ساده رخ که هنوزت

گرد بهی نیست‌ گرد سیب زنخدان

چند کنی ریشخند آنکه‌ گذشتست

سبلتش از گوش و موی ریش ز پستان

مر نشنیدستی ای نگار سیه‌موی

شرم ز ریش سفید دارد یزدان

ای بت‌کافور روی مشکین طرّه

کت بالا تیرست و شکل ابرو کیوان

تیرم‌ کیوان شدست و مشکم‌ کافور

از اثر کید تیر و گردش‌ کیوان

من به ره گور پی‌سپار و تو آری

از بر گوران‌ کباب بر ز بر خوان

خندی بر من بترس از آنگه بگرید

چشم امل بر تو از تواتر عصیان

گوهر یکدانهٔ دلم را مشکن

یا چو شکستی ز لعلش آور تاوان

او چو مرا دل‌شکسته بیند ترسد

روز جزا را از بیم آتش نیران

ساعد سیمن به‌گردنم‌کنند آونگ

پاک ‌کند اشکم از دو دیدهٔ گریان

از دل و جان تن دهد به بو سه و از عجز

ژاله فشاند همی به لالهء نعمان

من دو سه خمیازه زیر خرقه نهانی

برکشم از ذوق بوسهٔ لب جانان

در بتنم لرزه از طرب ‌که فضولی

بانگ بر او برزند که ها چکنی هان

ایکه تو بینی به زیر خرقه خزیدست

کهنه حریفی ست شمع جمع ظریفان

هرچه جز ابن خرقه‌اش که بینی بر تن

دوش به یک جرعه باده‌ کرده‌ گروگان

درد شرابی‌ که این به خاک فشاند

گردد از آن مست فرش و مسند و ایوان

گوید اگر اینچنین بودکه تو گویی

کش‌ به جز این خرقه‌ نی سراست و نه‌ ساامان

از چه نشیند به صدر مجلس و راند

با چو منی اینقدر لطیفه و هذیان

پاسخش آرد که ‌گر به عیب تمامست

ای‌ا هنرش بس که هست مادح سلطان

شاه شجاع آنکه شرزه شر دژ آهنگ

نغنود از بیم نیزه‌اش به نیستان

ای ملک ای آفتاب ‌ملک‌که جز تو

کس نشنیدست آفتاب سخندان

پیلی اما ز دشنه داری خرطوم

شیری اما ز دهره داری دندان

شیر ندارد به سر بسان تو مغفر

پیل ندارد به تن بسان تو خفتان

کوههٔ رخش تو پیش کوه بلاون

همچو بلاون ‌که است‌ پیش بیابان

از زره و خود گو جمال تو بیند

آنکو یوسف ندیده است به زندان

دوش چو برگفتم این قصیده سرودم

به که به کرمان فرستمش ز خراسان

عقل برآشفت و گفت زیرکی الحق

دُر سوی عمّان بریّ و زیره به‌ کرمان

مدح فرستی به سوی شاه و ندانی

مدح نبی ‌کرد می‌نیارد حسان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:03 PM

دو خورشد جهانگیرند از یک آسان نابان

یکی در ملک فرمانده یکی بر چرخ فرمان‌ران

یکی سلطان‌حسین آنکو ز قهرش بفسرد دریا

یکی دیگر حسن شه کز بلارک بشکرد ثعبان

مر آن‌ کاموس پهلو را بدرّد روز کین پهلو

مر این‌یک پور دستان را ببندد در وغا دستان

ز عدل آن نظر کن غرم را با شیر هم‌پایه

ز داد این چکاوک را نگر با باز هم‌دستان

ز جود آن بری گردید هر ویران ز ویرانی

ز بذل این عری‌گشتند خلق از جامهٔ خلقان

ببندد آن دو دست گیو را چون سنگ در هیجا

در آرد این ‌سر نُه ‌چرخ را چون ‌گوی در چوگان

اشارتهای جود آن بشوید فضل را دفتر

قوانین عطای این بسوزد معن را دیوان

نهد بر عرشهٔ عرش آن ز رتبت پایهٔ کرسی

نهد بر سفت کیوان این ز عزت اختر کاوان

ز جود بی‌حساب آن روانی نیست پژمرده

ز عدل بی‌قیاس این نباشد خاطری پژمان

به ترک حکم آن‌ ترک فلک دارد غم تاریک

خلاف امر این دهر ار کند مویی شود مویان

ابر ادلال عدل آن جهان را ایمنی شاهد

ابر اثبات جود این غنای مردمان برهان

بود از ایمن آن سائلان دهر را ایسر

بود از ایسر این ساکنان چرخ را ایمان

ز وقر حزم آن باشد به ‌گیتی خاک را رامش

ز سیر عزم این آمد به دوران چرخ را دوران

بود بر خوان آن از ریزه‌خواران صد به‌از حاتم

بود برکاخ این از زله‌جویان صد به از قاآن

ببرد آن قبای ایمنی بر قامت‌گیتی

بدوزد این لباس چرخ را از سوزن امکان

نهد آن از علو پایه پا بر تارک فرقد

کشد این بارهٔ اقبال را بر بارهٔ‌کیوان

اگر آن امر فرماید نبارد ابر بر معدن

وگر این حکم بنماید نتابد قرص خور برکان

گشاد دست آن وانک ببندد در صدف گوهر

نهاد طبع این وینک بروید از زمین مرجان

ببرّد آن به هندی تیغ رومی ‌جوشن قیصر

بدرد این به طوسی اصل چینی مغفر خاقان

همای عدل آن زاغ ستم را بسترد چنگل

نهنگ تیغ این شیر اجم را بشکرد دندان

شد از انعام دست آن خزاین خالی از گوهر

شد از جودی جود این سفاین ایمن از طوفان

مر آن را هست رخشی آب سیر و خاک آرامش

مر این را هست خنگی بادرفتار آتشین‌جولان

ابا تازی‌نژاد آن نباشد وهم هم پویه

ابا ختلی نهاد این نگردد آسمان پویان

عطای دست آن ابری ولیکن ابر پرمایه

سخای طبع این بحری ولیکن بحر بی‌پایان

ز رشک همت آن ابر آذارست در آذر

ز حقد نعمت این بحر خزرانست در خذلان

مر آن‌یک از زمردگونه اژدر بشکرد افعی

مر این یک اژدها را صید سازد ز افعی پیچان

هم از پیکان تیر آن تن پرویز پرویزن

هم از چگال قهر این طغان چرخ پرریزان

به خاک آن‌ کرد بنیانیّ و شد بنیان چرخ از هم

به طوس افکند از فتحی مر این بنیاد را بنیان

ز تف قهر آن خیزد به ‌گردون شعلهٔ آتش

ز آب لطف این جوشد ز خارا چشمهٔ حیوان

به دربار حسن شه بهر مداحی شدم روزی

دو لعل دلکشش بودی بدین اندر سخن ‌گویان

که من از فارس ‌گردیدم ز اشفاق مهین داور

کمیت بخت را فارس سمند چرخ را تازان

اگر خودکوکبی بودم ز قربش ماه‌گردیدم

وگر بودم مه نو گشتم از وی بدر بی‌نقصان

وگر هم بدر بودم مهر تابانی شدم اینک

وگر هم مهر بودم مهر بی‌کس شدم اینسان

اگر خاور خدا بودم خداوند جهان‌گشتم

وگر بودم خداوند جهان‌گشتم فلک سامان

اگر ببری بدم‌ گشتم ز عونش ببر اژدرکش

اگر ابری بدم‌گشتم ز فیضش ابر در باران

غرض زینسان ستایشها بسی فرمود شاهنشه

که من زان اندکی دارم به یاد ازکثرت نسیان

حبیبا چون ز مدح ‌آن دو دارا دم نشاید زد

ز دارای جهانشان مسأ‌لت ‌کن عمر جاویدان

الا تا بر مرام آن بتابد مهر رخشنده

الا تا بر مراد این بگردد گنبد گردان

بگردد تا قیامت عزم آن بر ساحت‌ گیتی

بتابد تا به محشر رای این بر تودهٔ‌ گیهان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

امسال ‌گویی از اثر باد فرودین

جای سمن ثریا می‌روید از زمین

گویی هوا لطافت روح فرشته را

پیوند داده با نفس باد فرودین

یک آسمان کواکب هر دم چکد ز ابر

مانا سپهر هشتم دارد در آستین

گویی سهیل و پروین پاشد به خاک ابر

تا برگ لاله بردمد و شاخ یاسمین

بربسته مرغ زیر و بم چنگ درگلو

بی‌اهتمام باربد و سعی رامتین

نبود عجب‌ که بهر تماشای این بهار

غافل ز بطن مادر بیرون جهد جنین

آن باژگونه ‌گنج روان بین‌ که در هوا

آبستنست چون صدف از گوهر ثمین

چون طبع نار ظلمت و نور اندرو نهان

چون صلب سنگ آتش و آب اندرو دفین

گفتم سحرکه بی‌می و معشوق و چگ و نی

تنها نشست نتوان در فصلی اینچنین

بودم درین خیال ‌که نا گه ز در رسید

آن سرو نازپرورم آن شوخ نازنین

شمع طراز ماه چگل شاه‌کاشغر

ترک خطا نگار ختن نوبهار چین

برگرد خرمن سمنش خوشه‌های زلف

گفتی‌ که زنگیانند در روم خوشه‌ چین

مسکین دو نرگسش همه خواب و خمار و ناز

مشکین دو سنبلش همه تاب و شکنج و چین

بنهفته در دو شیطان یک عرش جبرئیل

جا داده در دو مرجان یک بحر انگبین

پنهان رخش به حلقهٔ زلفین تابدار

چون زیر سایهٔ دو گمان نور یک یقین

گفتی نموده با دو زحل مشتری قران

یا گشته است با دو اجل عاقیت قرین

بر توسنی نشسته ‌که ‌گفتی ز چابکی

یک آشیان عقابست از فرق تا سرین

برجستم و ز دیدهٔ خودکردمش رکاب

وزدست خود عنان و ز آغوش خویش زین

آوردمش به حجره و زان یادگار جم

بنهادمش به پیش لباف دو ساتکین

زان سرخ مشکبو که توگویی به جام او

رخسار و زلف خویش فروشسته حور عین

جامی چو خورد خندان خندان به عشوه گفت

دلتنگم از حلاوت این لعل شکرین

نگذاردم‌ که بادهٔ تلخی خورم به ‌کام

زیراکه ناچشیده به شهدش‌کند عجین

گفتم شراب شیرین از روی خاصیت

رخ را دهد طراوت و تن راکند سمین

خندید نرم نرمک وگفتا به جان من

حکمت مباف و هیچ ز دانش ملاف هین

بقراط اگر شوی نشوی آنقدر عزیز

کز یک نفس ملازمت صدر راستین

عنوان عقل و دانش فهرست فال و فر

منشور ملک و ملت طغرای داد و دین

دیباچهٔ معالی تاریخ مکرمت

گنجینهٔ معانی دانای دوربین

کهف امم اتابک اعظم ‌که شخص اوست

آفاق را امان و شهنشاه را امین

اخلاق او مهذّب و افعال او جمیل

رایات او مظفر و آیات او متین

حزمش همه مشیّد و عزمش همه قوی

قولش همه مسلم و رایش همه رزین

دستش هزار دنیا پوشیده در یسار

جودش هزار دریا پاشیده در یمین

ای بر تو آفرین و بر آن ‌کافریده است

یک‌عرش روح پاک ز یک مشت ماء و طین

روز ازل‌که عرض همه ممکنات دید

کرد آفرین به هستی و تو هستی آفرین

بر غرقه‌ای‌که نام ترا بر زبان برد

هر قطره ز آب دریا حصنی شود حصین

اشخاص رفته باز پس آیند چون به حشر

آن روز هم تو باشی اگر باشدت قرین

آبستنان به دل همه شب نذرهاکنند

کز بهر خدمت تو نزایند جز بنین

بسیارکس ز دیدن سائل حزین شود

الاّ تو کز ندیدن سائل شوی حزین

از بس به درگه تو امیران بسر دوند

هرجاکه پا نهی همه چشمست با جبین

آصف اگر به عهد تو بودی ز بهر فخر

کردی خجسته نام ترا نقش بر نگین

حزمت به یک نظاره تواند که بشمرد

ادوار صبح خلقت تا شام واپسین

عهدی چو عهد عدل تو دوران نیاورد

گر صدهزار مرتبه رجعت‌ کند سنین

هر نظم دلپذیر که جز در ثنای تست

مانند گوهریست که ریزد به پارگین

تا آفرین و نفرین این هردو لفظ را

گویند برّ و فاخر هنگام مهر و کین

هرکس‌ که‌ کین و مهر تو ورزد همیشه باد

این یک قرین نفرین آن جفت آفرین

با موکبت سعادت و اقبال همعنان

باکوکبت شرافت و اجلال همشین

روح‌القدس موید و خیرالبشر پناه

گیهان خدیو ناصر و گیهان خدا معین

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 2:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4978858
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث