به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای رخش ره‌نورد من ای اسب تیزگام

تا چند بند آخوری آخر برون خرام

کاه خسان چه می‌خوری ای رخش ره‌نورد

بار خران چه می‌بری ای اسب تیزگام

هرگز نبوده آب تو از منهل خسان

هرگز نبوده‌ کاه تو از آخور لئام

ده ماه شد که خوی‌ گرفتی به نای و نوش

وندر طویله خوردی و خفتی علی‌الدوام

هر شام داده‌ کاه و جوت را به امتنان

هر روز شسته یال و دمت را به احترام

ای بس‌که آب دادم و تیمارکردمت

نه زبن زدم به پیشت و نه بر بستمت لجام

آبت ‌گهی ز چاه ‌کشیدم‌ گهی ز جوی

کاهت ‌گهی به نقد گرفتم‌ گهی به وام

هرگز به تازیانه بنشخودمت سرین

وز چنبر چدار نیفکدمت به دام

گاهت به‌گاه دادم و آب و علف به وقت

غافل نبودم از تو به یک عمر صبح و شام

یک‌یک حقوق رفته اگر بازگویمت

حالی فروچکد عرق شرمت از مسام

تازی نژاد اسب من آخر حمیتی

یک ره چو تازیان به حمیت برآر نام

چون شد حمیت عربی‌کت ز پیش بود

ز اصطبل سر برآر چو شمشیر از نیام

خیز ای سیاه‌روی ترا ز رخش روستهم

از سم بسای مردمک دیدهٔ خصام

اسبا حقوق من به عقوق ار بدل ‌کنی

ترسم ‌که روزگار کشد از تو انتقام

اسبا زمان یاری و هنگام یاوریست

لختی برون خرام و مکن رنج من حرام

از سمّ ره‌نورد بجنبان همی زمین

وز نعل خاره‌کوب بسنبان همی رخام

برزن خروش تا بمرد مار در شکفت

برکش صهیل تا برمد شیر درکنام

از دم به چشم شیر فلک در فکن غبار

از سم به جسم ‌گاو زمین برشکن عظام

اسباگرم ز پارس رسانی به ملک ری

زرین‌ کنم رکابت و سیمین‌ کنم ستام

از حلقهٔ ستاره همی سازمت رکیب

وز رشتهٔ مجره همی آرمت لجام

میخت‌کنم ستاره و نعلت‌کنم هلال

زینت ز زر پخته ستامت ز سیم خام

هم پای‌بند بافمت از ریش ابلهان

هم پاردم نمایمت از سبلت عوام

تو زیر رانم آیی چون زیر ابرکوه

من بر تو خود نشینم چون بر سمند سام

از پارس بهر کسب معالی سفرکنم

راحت ‌کنم حرام‌ که حاصل شود مرام

هم چهرهٔ ستاره برندم به نوک تیر

هم‌گردن زمانه ببندم به خم خام

گه چون‌ عجم به‌دست همی چین کنم‌کمند

گه چون عرب به چهره همی برنهم لثام

اقبال و بخت و عز و معالی به‌گرد من

از چارسو بجهد همی جوید ازدحام

حیرت ‌کند ز جنبش من در هوا عقاب

غیرت برد به رحمت من در زمین هوام

قانع شوم به بیش وکمی‌کم دهد خدای

راضی شوم به خیر و شری ‌کاید از انام

بر دهر سخره رانم چون رند بر فقیه

بر مرگ حمله آرم چون باز بر حمام

نفرین‌ کنم به پارس‌ که از ساکنان او

واصل نگشت نعمت و حاصل نگشت کام

نه ریش‌ کس ز مرهمشان جسته اندمال

نه زخم ‌کس ز داروشان دیده التیام

همواره در شقاق و ستمشان مدار سیر

پیوسته در نفاق و جفاکرده اقتحام

چون‌ من ‌کسی به ‌ساحت آن‌خوار و مستمند

چون من ‌کسی به عرصهٔ آن زار و مستهام

میران آن به‌ گاه تواضع چنان ثقیل

کز جا قیامشان ندهد دست تا قیام

جز باد عجبشان ندمد هیچ در دماغ

جز بوی‌ کبرشان نرسد هیچ بر مشام

جز چند تنگه از گهر پاک زاده‌اند

از دودهٔ مکارم و از دوحهٔ‌ کرام

چون‌ لاله روز و شب همه با عیش و انبساط

چون غنچه دمبدم همه با وجد و ابتسام

ژاژی ز هیچکس نشنیدم به جز مدیح

لغوی ز هیچیک نشنیدم به جز سلام

بر من زحام آنان چون عام بر امیر

بر من هجوم ایشان چون خاص بر امام

زان چند تن‌گذشته ملولم ز شیخ و شاب

زان چند تن‌‌ گذشته خمولم ز خاص و عام

رنجی مرا کز ایشان ‌گر زانکه بشمرم

آن رنج ناشمرده سخن می‌شود تمام

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

 

بامدادان ‌کآ‌فتاب خاوری سر زد ز بام

ماهرویم بام را از عکس ‌گیسو کرد شام

گه رخش دیدم به زیر زلف و گفتم این دمست

کآفتاب عالم‌آرا برکشد تیغ از نیام

گه پریشان دیدمش زلفین و گفتم این زمان

چون شب تاریک عالم را فروگیرد ظلام

نور صبح و نور رویش بسکه با هم بُد قرین

من ‌ندانستم به تحقیقی‌این کدامست آن کدام

روی او بر قد او چون لاله‌یی بر شاخ‌ گل

خال او در زلف او چون دانه‌یی در زیر دام

طرهٔ طرار او بر طرف خط مشکسای

طرفه‌ طوماریست‌ کز مُشک ختن دارد ختام

نام دلها کرده گویی ثبت در طومار زلف

کز سواد زلف‌ مشکینش جهان شد مشکفام

نی خطا گفتم دلی را کاو به زلف اندر کشد

زو چو بدخواه شهنشه نی نشان ماند نه نام

الغرض شادان رسید آن‌ماه و جان از خرمی

چون‌قدح‌خواری‌که‌ نو شدباده درعید صیام

گفت ای راوی‌که شخص آفرینش سربسر

گوش گردد چون ‌صدف ‌هرگه گهر ریزی ز کام

هیچ دانی‌ کز برای شهریار ملک جم

پیکی از شاه عجم هم خلعت آرد هم پیام

قیمت هر تار از آن خلعت منالِ هندوچین

ارزش هر پود از آن کسوت خراج مصر و شام

گفتم‌آری چون‌ندانم من ‌که در هرروز و شب

فکر شه بر جای فکرت بر ضمیرم مستدام

گفت برگو خدمتی شایسته از طبع سلیم

تا برای تهنیت‌خوانی به هنگام سلام

گفتم‌اینک گوش بگشا بشنو این شیوا سخن

کز شمیم نغز او مغز خردگیرد زکام

زان سپس خواندم برش این شعر را کز شرم او

خون‌به‌جای‌خون‌چکد اهل‌خرد را از مسام

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

حبذا زین جشن فرخ مرحبا زین عید عام

کاندرو شادی حلالست ‌اندرو اندوه حرام

لوحش ‌الله ‌جان ‌به ‌وجد آید همی ‌زین ‌جشن خاص

بارک‌الله دل به‌رقص آید همی زین عید عام

مقدم این جشن فرّخ باد یارب بر امم

غرهٔ این عید میمون باد یارب بر انام

نام این جشن همایون می‌بماند جاودان

رسم این عید مبارک می‌بپاید مستدام

ازکجا این جشن ‌دلکش ‌را به ‌چگ ‌آمد عنان

و زکجا این عید فرخ را به‌دست آمد زمام

عامی‌از یکسو به‌وجد و عارف از یکسو به رقص

عشرت این برقرار و شادی آن بر دوام

خصم نافر غم مسافر عیش وافر رنج کم

شادی‌افزون فال‌میمون ملک‌مامو‌ن بخت‌رام

هر تنی از خوشدلی چون شاخ گل در اهتزاز

هر لبی از خرّمی چون جام مل در ابتسام

هرکجا دلداده‌یی با دلبری ‌گوید حدیث

هرکجا آزاده‌یی با بیدلی راندکلام

آن به نزد این نیاز آرد چو بلبل پیش‌ گل

وین به نزد آن نماز آرد چو مینا پیش جام

از طرب هر بنده‌ای‌را خنده‌ای‌بینی‌به لب

وز فرح هر زاهدی را شاهدی یابی به‌کام

خرمی در هردلی‌مضمر چو شادی‌در شراب

خوشدلی‌درهر تنی‌مدغم‌چومستی‌از مدام

از نثار لعل و گوهر دشت چون دست‌ کریم

وز بخور عود و عنبرکوی‌چون خوی‌کرام

نسپری‌جز فرش دیبا نشنو‌ی‌جز بانگ‌چنگ

ننگری جز روی زیبا نشمری جز سیم خام

رنجهاشدجمله‌گنج‌و عسرهاشدجملهٔسر

جنگهاشد جمله‌صلح‌و ننگها شدجمله نام

عشرت‌آمد جای‌عسرت‌تازه‌شد بخت‌کهن

رحمت‌آمد جای‌زحمت پخته‌گشت‌امید خام

درخروشندی ‌وحوش ‌و در سماعندی‌ سباع

در خیروندی طور و در سرودندی هوام

شیخ و شاهد شوخ و زاهد رند و واعظ مرد و زن

زشت‌وزیبا پیر و برنا میر ومولا خاص ‌و عام

جمله‌را در سر سرور و جمله‌را در تن‌سماع

جمله را دردم درود و جمله را بر لب سلام

این اشارت‌ گوید آن‌ کامروز بختت‌ شد جوان

آن بشارت را بدین ‌کامروز کارت شد به‌کام

خیلها چون سیلها افکند در هرسو خروش

فوجها چون موجها آورده از هر سو زحام

سنجهای سنجری هرسو زشادی درخروش‌

پیلهای هندوی هر سو ز عشرت در خرام

جامهای‌خسروی‌در خنده‌چ‌رن‌برن‌از سحاب

کوسهای‌ کسروی در ناله چون رعد از غمام

از خروش چنگ و مزهر گوش گردون را صمم

وز شمیم عود و عنبر مغزکیوان را زکام

گو‌یی از شادی به رقص آمد همی ایوان و کوه

گو‌یی از عشرت به وجد آمد همی دیو‌ار و بام

تا شهی را تهنیت‌ گویندکز روی شرف

آسمان جوید به ذیل اصطناعش‌ اعتصام

شاه‌فرّخ‌رخ‌فریدون‌ماه‌شیر اوژن که هست

ملک هستی را ز حزم پیش‌بینش انتظام

تهنیت رانند او را بر همایون خلعتی

کش عنایت‌کرد شاهنشاه ‌گردون احتشام

بارک‌الله از مبارک پیکرش‌کاینک بر او

خلعت شه طلعت مه را همی‌داند ظلام

خلعت دیبای او را اطلس چرخ آستر

طلعت زببای او را خواجهٔ‌گردون غلام

خلعتش شنعت فرستد بر که بر بدر منیر

طلعتش طیبت نماید بر کِه بر ماه تمام

هم همایون خلعتش را لازم آمد اعتزاز

هم مبارک‌طلعتش را واجب آمد احترام

ای فریدون‌فر خدیو راد کز اقبال تو

فارس شد دارالامان و دهر شد دارالسلام

شیر را در عهد تو بیم هزالست از غزال

باز را در عصر تو خوف‌جمامست از حمام

یازده ماهست شاها تا شهنشاه عجم

در هری از بدسگال خوبش جوید انتقام

صارمش ‌در خون‌اعدا چون‌هلال اندر شفق

اشهبش ‌در گرد هیجا چون‌ سهیل اندر ظلام

کفته داردکتف گردان هردم از خطی سنان

سفته‌دارد سفت نیوان هردم از تو زی سهام

می‌نگوید نالهٔ‌کوس است ای‌ن یا بانگ چنگ

می‌نپرسد زلف دلدارست این یا خمَ خام

گه به یاد قامت شوخیش توصیف از سنان

گه به یاد ابروی ترکیش تعریف از حسام

بسکه‌دشت‌از دود توپ‌باره‌کوبش تیره‌گون

بسکه راغ ازگرد خنگ ره‌نوردش قیرفام

ای بسا روزاکه او را بازنشناسد ز شب

ای ‌بسا صبحاکه او را فرق نگذارد ز شام

با چنین‌حالت‌که شخص‌از نام‌خودغافل شود

نامت آرد بر زبان پیوسته شاه نیکنام

روز و شب چهر تو‌ گر‌دد در خیالش‌ مرتسم

سال و مه مهر تو جوید در ضمیرش ارتسام

مر ترا بیند مشاهد هرکجا گردد مقیم

مر ترا بیند مقابل هرکجا سازد مقام

نست ماهی‌کت به تشریفی نسازدکامران

نیست روزی ‌کت به تعریفی ندارد شادکام

از هنرهای تو می گوید هرچه می‌گوید حدیث

وز ظفرهای تو راند هرچه می‌راندکلام

هم تواش الا به طاعت می‌نبردستی سجود

هم تواش الّا به خدمت می‌نکردستی قیام

صبح‌چون‌خیزی نیاری جز جمالش در ضمیر

شام چون خسبی نبینی جز خیالش در منام

گر نظام لشکری خواهد نمایی امتثال

ور خراج‌ کشوری جوید فزایی اهتمام

گه امیر لشکری‌ گه مرزبان‌ کشوری

گاه لشکر را نظامی‌ گاه‌کشور را قوام

گاه بی‌سعی وزیری ملک را سازی قویم

گاه بی‌عون امیری جیش را بخشی نظام

در بر پیلان به نوک تیغ بگسستی عروق

در بر شیران به زخم‌گرز بشکستی عظام

ای بسا دشتا که در وی شیر ننهادی قدم

ای بسا کوها که در وی باز نگرفتی‌ کنام

رفتی و نیوان سرکش را گلو خستی به تیغ

رفتی‌و دیوان ناخوش را فروبستی به دام

ترکمانان سپاهت ترکمانان را ز بیم

کرده‌پیکرهمچودال‌وکرده‌قامت‌همچو لام

تا صفت باشد خدای لاینام و لایزال

باد ملک لایزال و باد بختت لاینام

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

پگاه بام چو برشد غریو کوس از بام

شدم به جانب حمام با شتاب تمام

پس از ورود به حمام عرصه‌یی دیدم

وسیع‌تر ز بیابان نجد و وادی شام

نعوذ بالله حمام نه بیابانی

تهی ز امن و سلامت لبالب از دد و دام

ز هرطرف متراکم درو وحوش و طیور

ز هرطرف متراخم درو سوام و هوام

فضای تیره‌اش از بسکه پرنشیب و فراز

محال بود در آن بی‌عصا نهادن‌ گام

خزینه چون ره مازندران پر ازگل و لای

جماعتی چو خراطین درو گزیده مقام

ز گند آب‌که باج از براز می‌طلبید

تمام جسته صداع و تمام‌کرده ز کام

تمام نیت غسل جماع‌کرده بدل

به غسل توبه‌که ننهند پا در آن حمّام

به صحن او که بدی پر ز شیر و ببر و پلنگ

ز خوف ‌جان ‌نشدی ‌شخص‌ بی‌سنان ‌و حسام

زکثرت وزغ و سوسمار دیوارش

به دیدگان متحرک همی نمود مدام

به نور خانه‌اش اندر جماعی همه عور

چو کودکی‌که برون آید از مشیمهٔ مام

قضیب در کف و از غایب برودتشان

بسان خایهٔ حلّاج رعشه در اندام

ز بس که پرده ز عیب کسان برافکندی

کسی نیافت‌ که حمّام بود یا نمّام

ستاده زنگیکی بدقواره تیغ به دست

به هم ‌کشیده جبن از غضب چوکفّ لئام

به طرز صفحهٔ مسطر کشیده تن لاغر

پدید چون خط مسطر همه عروق و عظام

به دستش اندر طاسی به شکل‌کون و در او

چو قطره‌های منی برف می‌چکید از بام

جبین‌ چو ریشهٔ‌ حنظل سرین ‌چو شلغم خشک

بدن چو شیشهٔ قطران لبان چو بلغم خام

ز غبغب سیهش رسته مویهای سپید

چو بر دوات مرکب تراشهٔ اقلام

چو پنبه‌یی که به سوراخ اِستِ مرده نهند

پدید رستهٔ دندانش از میانهٔ کام

ز فوطه نرم قضیبش عیان به شکل زلو

ولی به ‌گاه شَبَق سخت‌تر ز سنگ رخام

به هرکجا که پریچهره دلبری دیدی

همی ز بهر تواضع ز جا نمود قیام

سرش چو خواجهٔ منعم فراز بالش نرم

ولی به خود چو مساکین نموده خواب حرام

دو خایه از مرض فتق چون دو بادنجان

به زیر آن دو سیه‌چشمه‌یی چو شام ظلام

ستاده بودم حیران‌که ناگه از طرفی

نگار من به ادب مر مرا نمود سلام

پرند نیلی بربسته بر میان‌ گفتی

به چرخ نیلی مأوا گزیده ماه تمام

ز پشت فوطه شده آشکار شق سرین

چو بدر کز دو طرف جلوه‌گر شود ز غمام

بدیدم آنچه بسی سال عمر نشنیدم

که آفتاب نماید به زمهریر مقام

خزینه شد ز تنش زنده‌رود آب زلال

ز لای و گِل نه نشان ماند در خزینه نه نام

چون جِرم ماه ‌که روشن شود ز تابش مهر

ز عکس رویش رومی شد آن سیاه غلام

همه قبایح زنگی به حسن گشت بدل

شبان تیره بدل شد به صبح آینه‌فام

فرشته‌گشت مگر زنگیک‌که عورت او

نهفته ماند ز ابصار بلکه از اوهام

بلی چه مایه امور شنیعه در عالم

که ‌نغز و دلکش ‌و مستحسن است در فرجام

مگر نه رجس و پلیدست نطفه در اصلاب

مگر نه زشت و کثیفست مضغه در ارحام

یکی شود صنمی جانفزای در پایان

یکی شود قمری دلربای در انجام

مگر نه فتنهٔ طوفان به امن گشت بدل

چو برکمبنهٔ جودی سفعنه جست آرام

مگر ‌نه آدم خاکی چو در وجود آمد

تهی ز فرقت جن ‌گشت ساحت ایام

مگر نه‌ دوست چو بخشد عسل‌ شود حنظل

مگرنه یار چو گوید شکر شود دشنام

مگرنه نور وجودات بزم عالم را

خلاص‌کرد ز چنگال ظلمت اعدام

مگر نه ‌گشت همه رسم جاهلیت طی

ز کردگار چو مبعوث شد رسول انام

سحر چو گشت پدیدار روز گردد شب

شفق چو گشت نمودار صبح گردد شام

گر این قصیدهٔ دلکش به‌ کوه برخوانی

صدا برآید کاحسنت ازین بدیع ‌کلام

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

عید آمد و عیش ‌آمد و شد روزه و شد غم

زین آمد و شد جان و دلی دارم خرم

ماه رمضان‌گرچه مهی بود مبارک

شوال نکوتر که مهی هست مکرّم

الحمدکه آن واعظک امروز به‌کنجی

چون‌حرف نخشین مضاعف شده مدغم

وان زاهدک از طعنهٔ اوباش خلایق

چون دزد عسس دیده به‌کنجی نزند دم

رفت آنکه رود شیخ خرامان سوی مسجد

وز پیش و پسش خیل مریدان معمّم

از کبر ز هم برنکند چشم چو اکمه

وز عجب به‌کس می‌نزند حرف چو ابکم

رفت آنکه مر آن موذن موذی به مناجات

چون‌گاوکشد نعره‌گهی زیر وگهی بم

وان واعظ و مفتی چو درآیند به مسجد

این عجب مصور شود آن‌کبر مجسم

آن باد به حلق افکند این باد به دستار

آن مشک منفخ شود این خیک مورم

وان قاری عاری به‌گه غنه و ادغام

خیشوم بر از باد کند همچو یکی دم

وانگونه ز هم حنجره و حلق‌گشاید

کش پیچ و خم روده هویدا شود از فم

خیز ای بیت و امروز به‌رغم دل واعظ

هی بوسه پیاپی ده و هی باده دمادم

ماه رمضان برنگرفتم ز لبت بوس

کز روزه دلی داشتم آشفته و درهم

بس بوسه‌که درکنج لبت جمع شدستند

چون شهد که گردد به یکی‌ گوشه فراهم

زان لب نکنی بازکه از فرط حلاوت

چون تنگ شکر هر دو لبت دوخته برهم

تا بر لب لعل تو ز من وام نماند

برخیز و بده بوسهٔ یک‌ماهه به یکدم

ای طرهٔ تو تیره‌تر از دیدهٔ شاهین

وی مژهٔ تو چیره‌تر از ناخن ضیغم

جور تو وفا خار توگل درد تو درمان

رنج تو شفا زهر تو مل زخم تو مرهم

در حلقهٔ زلفین تو تا چثبم‌کندکار

بندست و شکنج و گره و دایره و خم

جز چشم‌ تو کز وی دل من هست هراسان

آهو نشنیدم که ازو شیرکند رم

با یاد سر زلف تو شب تا به سحرگاه

در بستر و بالین چمدم افعی و ارقم

ای پستهٔ خندان تو زان رستهٔ دندان

چون حقهٔ یاقوت پر از عقد منظم

در زلف سیاهت همه‌کس ناظر و من نیز

بر ساق سپیدت همه‌کسن مایل و من هم

چون ‌حسن ‌تو هر روز شود عشق ‌من افزون

زانست‌که چون حسن تو عشقم نشودکم

بی‌ساعد سیمین توام حال تباهست

بی‌سیم ‌گدا را نبود عیش مسلّم

در سیم سرینت ز طمع دوخته‌ام چشم

کز فقر ندارم به جز اندیشهٔ درهم

زان سیم بخیلی مکن ای ترک ازیراک

ازدادن سیمست همه بخشش حاتم

ای ترک برآنم که در این عهد همایون

مردانه شبیخون فکنم بر سپه غم

از زلف تو پوشم زره از جعد تو خفتان

از قد تو سازم علم از موی تو پرچم

وانگه ز پی خطبهٔ این فتح نمایان

شعری‌کنم انشاء به مدح شه اعظم

دارای عجم وارث جم سایهٔ یزدان

خورشید زمین ماه زمان شاه معظّم

شاهنشه آفاق محمد شه غازی

کز پایه براز کی بود از مایه براز جم

ای ساحت آفاق ز رای تو منور

وی جبهت افلاک به داغ تو موسم

مهتاب بود مهر تو و حادثه‌کتان

خورشید بود چهر تو و نایبه شبنم

روی قمر از طعنهٔ رمح تو بود ریش

پشت فلک از صدمهٔ‌گرز تو بود خم

زاید نعم از جود تو چون حرف مشدّد

ناقص ستم از عدل تو چون اسم مرخم

بعد از همه شاهانی و پیش از همه آری

به بود محمدکه سپس بود ز آدم

ذات تو مگر علت غائیست جهان را

کز عهد موخر بود از رتبه مقدم

مانند سلیمان همه عالم بگرفتی

با قوت بازو نه به خاصیت خاتم

بر ذرّهٔ خاک قدمت سجده برد چرخ

در قطرهٔ ابر کرمت غوطه‌ خوردیم

از خیر و شر دور زمان رای تو آگه

بر نیک و بدکار جهان جان تو ملهم

با لطف تو تریاک دهد چاشنی قند

با قهر تو پازهر دهد خاصیت سم

از ضعف عدد ضعف عدوی تو فزاید

چون‌کسرکز افزونی تربیع شودکم

گر حور به جنت شرر تیغ تو بیند

باگیسوی آشفته‌گریزد به جهنم

در معرکهٔ رزم تو از زهرهٔ شیران

تا حشر نروید به جز از شاخ سپر غم

با جاه تو پستست نهایات نه افلاک

با قدر تو تنگست فراخای دو عالم

شاها به سرم‌گر ز فلک تیغ ببارد

در مهر تو الا به ارادت نزنم دم

تو چشمهٔ حیوانی و من همچو سکندر

از چهر تو محرومم و با مهر تو محرم

دیریست‌که آسوده‌ام از خلق به کنجی

هم مدح توام مونس و هم یاد تو همدم

نه شاکر ازینم‌که خلیلی‌کندم مدح

نه شاکی از آنم‌که حسودی‌کندم ذم

درکیسهٔ من‌گو نبود درهم و دینار

بر آخور من ‌گو نبود ابرش و ادهم

با مهر تو بر دوش من این خرقهٔ خلقان

صد بار نکوتر بود از دیبهٔ معلم

کامم همه اینست چو شمشیر تو قاطع

تا حکم فضا هست چو تدبیر تو محکم

احباب ترا باد به‌کف ساغر عشرت

اعدای ترا باد به‌برکسوت ماتم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

ای بت سیمین بناگوش ای به تن چون سیم خام

ای دو زنگی طره‌ات را عنبر و ریحان غلام

مه نمایی ازگریبان سرو پوشی در حریر

گل‌گذاری زیر سنبل نور بندی در ظلام

پستهٔ خندان تو چون تُنگ شکر دلفریب

رستهٔ دندان تو چون سلک‌گوهر با نظام

بسکه سر تا پا لطیفی هیچ عضوت را ز هم

می‌نشاید فرق ‌کردن ‌کاین ‌کدامست آن‌ کدام

قامتست این یا قیامت عارضست این یا قمر

صورتست این یا معانی شکرست این یا کلام

ها بجنبان زلف تا باد صبا آید به رقص

هی بیفشان موی تا مرغ هوا افتد به دام

موی بگشا تا دگر هرگز نگردد شام صبح

روی بنما تا دگر هرگز نگردد صبح شام

طرهٔ تو مغربست و چهرهٔ تو آفتاب

. چهره بنما سهل باشدگو قیامت‌کن قیام

تا به‌کی در حجره پنهانی چو غلمان در بهشت

آخر ای نوباوهٔ حورا یکی بیرون خرام

فکر ننگ و نام تاکی چنگ و جام آور به‌کف

چنگ و جام ار هست باقی‌گو نباشد ننگ و نام

عیش می‌روید به جای لاله امروز از زمین

وجد می‌بارد به جای ژاله امروز از غمام

روز مولود شهنشاهست و در روزی چنین

هرکه غمگینست بر وی زندگی بادا حرام

در چنین روزی ‌که خون از وجد می‌جوشد به تن

در چنین روزی‌که می از شوق می رقصد به جام

در چنین روزی که می‌جنبد ز وصل دوست دل

در چنین روزی‌که می‌پرد ز شوق جام‌کام

باده باید آنقدر خوردن ‌که جای خون و خوی

می‌دود اندر عروق و می‌تراود از مسام

لیک من از تنگدستی چون ندارم وجه می

مست سازم خویش را از مدحت صدر انام

آفتاب دین و دولت حکمران شرق و غرب

آسمان ملک و ملت اعتضاد خاص و عام

صدر اعظم بدر عالم شمس ملت تاج ملک

غیث دولت غوث دین کان کرم کهف کرام

آنکه‌ کاخش از حوادث دهر را دارالامان

وانکه بزمش از سوانح خلق را دارالسلام

نامهٔ اقبال و دولت را به نامش افتتاح

دفتر اجلال و شوکت را به تیغش اختتام

روز مهرش سرو و سنبل روید از صحرا وکوه

گاه جودش سیم وگوهر ریزد از دیوار و بام

سنگ را بیجاده سازد حزمش از یک التفات

خاک را فیروزه سازد عزمش از یک اهتمام

خامهٔ او ظم صد لشکر دهد از یک صریر

خاطر او فتح صدکشورکند از یک مسام

خلق را نگذاشتی یک لحظه جودش‌گرسنه

گر ز امر حق نبودی فرض بر مردم صیام

پشه‌یی را باد اگر در عهد او سیلی زند

خشم او تا روز حشر از بادگیرد انتقام

تا نظام ملک و دین را گشت ‌کلک او کفیل

تیرها درکیش ماند و تیغها اندر نیام

ای دل و دست ترا دریا وکان نایب مناب

ای رخ و رای ترا خورشید و مه قایم مقام

هر جبینی راکه نبود داغ مهرت بر جبین

باز زی پشت پدر برگردد از زهدان مام

گرمی مهر تو مور و مار را کردست صید

نرمی نطق تو وحش و طیر راکردست رام

عاجزی از مالش موری اگرچه قادری

کز دو تار مو نمایی بر سر شیران لجام

برگها با نظم می‌رویند از اطراف شاخ

نوبهار عدلت از بس داده‌گیتی را نظام

مهر تو در هیچ دل نگذاشت جای آرزو

بسکه شادی بر س شادی همی جست ازدحام

زر ز جودت خوار شد چندانکه زال زر ز خشم

زانزجار این لقب نفرین‌کند بر جان سام

صاحبا صدرا حدیثی طرفه دارم‌گوش‌کن

زار و پژمان زال زر را دوش دیدم در منام

گفتمش زار از چه‌ای‌؟‌گفتا شنیدستم‌که زر

از سخای خواجه شد چون خاک ره بی‌احترام

وینک اندر دخمهٔ تاری ز ننگ این لقب

هر زمان از خشم نفرینها کنم بر جان سام

بر کمال قدرت یزدان بس این برهان تو

بر یکی مسندکنی جا با دو عالم احتشام

فقر را زافراط جودت بر گلو گیرد فواق

خلق را از بوی خلقت در مشام افتد زکام

تا حکیمان را حکایت از حدوثست و قدم

تا فقیهان را روایت از حلالست و حرام

ناصرت بادا شهنشه یاورت بادا خدای

کشورت بادا به فرمان اخترت بادا به ‌کام

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

الحمد خدا راکه ولیعهد معظم

باز آمد و شد زامدنش ملک منظم

بازآمد و بگرفت همه ملک خراسان

وز یاری یزدان شدش آن ملک مسلم

امسال به فیروزی و اقبال خداداد

از طوس بری شد بر شاهنشه اعظم

تشریف شهیٌ و لقب ملک‌ستانی

بگرفت به پاداش فتوحات دمادم

پار آمدش از زیر نگین ملک خراسان

امسال مسّخر شودش عرصهٔ عالم

گر پار سپه راند پی فتح خبوشان

امسال به تسخیر بخاراست مصمّم

ملکی‌ که به صد جهد به صد عهد نگیرند

بستد ز عدو جمله به یک حمله به یکدم

امسال به خوارزم ز آهنگ سپاهش

بینی به‌بر پیر و جوان‌کسوت ماتم

امسال به‌ گاه سخط از صدمهٔ‌ گرزش

بیرون رود از جنبرهٔ چرخ برین خم

امسال ‌کند از فزع چین جبینش

خاقان خطا همچو غزال ختنی رم

امسال بلاهور شود بی‌مدد صور

غوغای نشور از غو شیپور مجسّم

از مهرهٔ زنبوره مشبک شود امسال

چون خانهٔ زنبوران این برشده طارم

از غلغلهٔ فوج زند بحر بلا موج

چندانکه نماند اثر از عالم و آدم

از طنطنه ‌کوس شود کاس فنا پر

چندانکه نه‌ کس را خبر از بیش و نه از کم

فرمانرو افغان به فلک برکشد افغان

از بیم روان بسکه سنان بیند و صارم

رنجیده شود خاطر رنجیده به‌کشمیر

از هستی خود بسکه علم بیند و پرچم

از زهرهٔ‌گردان‌که درآمیخته با خاک

تا حشر زمین سبزتر از برگ سپر غم

وز خون دلیران‌که زند موج به‌گردون

مینای فلک پر شود از بادهٔ در غم

زآوازهٔ پیکارش با دشمن مطعون

ازیاد رود دردبهٔ وقعهٔ نیرم

با پهلوی بدخواه‌ کند خنجر قهرش

کاری‌ که به سهراب شد از خنجر رستم

جمشید زمانست و ولیعهد هم آخر

از دیو بگیرد به سنان مملکت جم

تسخیر کند عزمش خوارزم و بخارا

اقطاع شود چینش از آنگونه‌ که دیلم

ای ساحت آفاق به جود تو مزّین

وی جبههٔ افلاک به داغ تو موسّم

بعد از همه شاهانی و پیش از همه آری

به بود محمدکه سپس بود ز آدم

روید سمن از خاک و می از تاک ولیکن

آن هر دو برین هر دو ز قدرند مقدم

گیتی همه از جود تو دلشاد به جز کان

کیهان همه از فضل تو آباد به جز یم

مانا کف درپاش تو پنداری دریاست

از بسکه پراکنده‌کندگوهر ودرهم

نی نی که به دست تو گه ریزش دریا

مضمر بود آنسان‌که بود نیسان مدغم

شاید که ‌کند رزم تو و بزم تو منسوخ

مردانگی رستم و بخشایش حاتم

هرگاه ‌که تیغ از پی پیکار بگیری

در چشم عدو جلوه‌ کند مرگ مجسّم

مغزی ‌که پریشان شود از صدمهٔ‌ گرزت

اجزای وجودش به قیامت نشود ضم

نبود عجب ار از تف شمشیر تو دریا

چون‌کوزهٔ بی‌آب برون می‌ندهد نم

شیر فلک وگاو زمین از زبر و زیر

در ربقهٔ فرمان تو چون‌کلب معلم

نه چنبر افلاک در انگشت گزینت

گردان ز حقارت چو یکی حلقهٔ خاتم

بدخواه نیارد به جهان تاب عنانت

هر موی به تن‌ گر شودش افعی و ارقم

هگام وغا خصم دغا از توگریزان

مانند گرازان که گریزند ز ضیغم

چون غنچه ز سهم تو بدرند گریبان

چون‌گل شود ار رسته ز گل بهمن و رستم

چون لاله نمایند ز تیغ تو کفن سرخ

چون سبزه‌ گر از خاک دمد آرش و نیرم

از پویهٔ رخش تو غباریست دماوند

از آتش قهر تو شراریست جهنم

از دور بقای تو دمی دورهٔ گردون

از بحر عطای تو نمی چشمهٔ زمزم

از عنف تو در رزم دو صد جیش پریشان

از لطف تو در بزم دوصد عیثثن فراهم

جانبخش نعیمی چوکنی جای به دیهیم

جانسوز جحیمی چو نهی پای بر ادهم

چون غنچه‌که هردم شود از آب شکفته

بدخواه ترا تازه شود زخم ز مرهم

گر بر دم‌ کژدم نگرد مهر تو ناگه

ور بر دم افعی‌گذرد مهر تو در دم

زآن در دم‌کژدم همه پازهر شود زهر

زین در دَم افعی همه تریاق شود سم

نخلی شود این بسکه رطب ریزدش از دم

نحلی شود این بسکه عسل خیزدش از دَم

ماریست سنانت‌که به افسون نشود رام

الاکه برو راقی عفو تو دمد دم

از جنبش صد زلزله سستی نپذیرد

کوهی‌که چو حکم تو بود ثابت و محکم

گلبن شود از صرصر قهر تو ورق‌ریز

دوزخ شود از تربیت مهر تو خرم

هرجا که سنان تو جهانیست مسخر

وانجا که ‌کفت عیش جهانیست مسلم

تا تقویت روح دهد راح مروق

تا تربیت جسم‌کند روح مکرم

خرّم ز تو اخیار چو از نام تو دینار

در هم ز تو اشرار چو از جود تو در هم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

چو شد ز اختران دوش این سبز طارم

درآگین چو اورنگ فیروزهٔ جم

کنار افق از شفق ‌گشت رنگین

چو پهلوی سهراب از تیغ رستم

کواکب پس هم فروزان ز مشرق

چو موج پیاپی‌که برخیزد از یم

تو گفتی‌ کنار منست از جواهر

چو بازآیم از بزم شاه مکرم

به خادم زدم بانگ‌ کز کید گیتی

چه‌پیچم‌به‌خود سخت‌چون‌موی دیلم

چه امشب خورم غم که فردا چه زاید

ازین صبح اشهب وزین شام ادهم

چو بگزایدم روح چه خار و چه‌گل

چو بفزایدم رنج چه شهد و چه سم

کبابم ده امشب ز ران پلنگان

وز‌ان‌ می که ‌سرخست ‌چون‌ چشم‌ ضیغم

به ساقی بگو تا دهد بوسه با می

به مطرب بگو تا زند زیر با بم

که تا من چنان مدح خسرو نمایم

که از شوق نامش سخن گویم ابکم

مرا نیست‌کاری به جز مدح خسرو

پس از مدح شه مدح دستور اعظم

مرا چه‌که اورگنج شهریست ویران

مرا چه‌که خوارزم ملکیست معظم

مرا چه‌ که نامد سجستان مسخر

مرا چه که نبود بخارا منظّم

نه خاقان چینم نه با او برادر

نه چیپال هندم نه با او پسر عمّ

مرا چه‌که از هند نارند شکر

مرا چه‌که در چین نبافند ملحم

چو بشنید خادم ز من این سخنها

ز جا جست ز انسان ‌که صیدی‌ کند رم

مئی دادم از جوهر جان چکیده

به رنگ شقایق به بوی سپر غم

چو رنگ من از چهر من‌ گشت پیدا

نگارم درآمد ز در شاد و خرم

رخش یک چمن گل لبش یک قدح مل

گلش غالیه‌بو ملش غالیه‌شم

خطش درع و صورت سپرموی جوشن

قدش رمح و مژگان سنان زلف پر چم

چو رخسار پیران به زلف اندرش چین

چو چنگال شیران به جعد اندرش خم

سیه نقطه افتاده در پیش زلفش

وزان نقطه دالش شده ذال معجم

به دنبال آهوی چشمش ز هرسو

دو چشم دوان چون دوکلب معلم

به‌کنج لبش خال‌گفتی نشسته

بلال حبش بر لب چاه زمزم

حدیثش چنان روح‌پرورکه‌گفتی

میان لبش خفته عیسی بن مریم

مراگفت در حیرتستم‌که‌گیتی

ترا از چه دارد عزیز و مکرّم

بدین چهر ننگن و این ریش رشکین

چسان شد ترا ملک دانش مسلم

چه جادو نمودی چه اعجازکردی

که دایم بود برک عیشت فراهم

و دیگر به خود بر چه افسون دمیدی

که آزادگشتت تن از تب دل از غم

تنت زآتش تب چنان بد گدازان

که جان شریر از شرار جهنم

ز سودا رخت تار چون چشم شاهین

ز صفرا لبت تلخ چون زهر ارقم

بگفتم نخستین از آنم‌ گرامی

که هستم ثناخوان شاه معظم

و دیگر تب از پیکرم زان جدا شد

که کردم به‌بر خلعت صدر اعظم

غیاث ملل غوث دین غیث دولت

که رایش به اسرار غیبست ملهم

همش علم آصف همش حلم احنف

همش فضل جعفر همش جود حاتم

نهالیست بارش همه بر و احسان

محیطیست جودش همه دُرّ و درهم

چو ادوار افلاک جودش پیاپی

چو انوار خورشد فیضش دمادم

زهی‌کار حاسد زکین توکاسد

خهی حال در هم زیار تو در هم

بود درد قهر ترا مرگ درمان

بود زخم عنف ترا زهر مرهم

گه جودت از خاک زرین دمدگل

گه مدحت از کام مشکین جهد دم

عتاب تو و کوه مهتاب و کتان

عطای تو و آز خورشید و شبنم

تویی حاصل سّرِ افلاک و انجم

تویی مایهٔ فخر حوا و آدم

رضای تو و حکم تقدیر یزدان

دو طفلد با یکدگر زاده توام

مراد تو و آرزوی شهنشه

دو حرفند در یکدگرگشته مدغم

تویی میوه ی آفرینش از آنی

به صورت مؤخر به معنی مقدّم

هنرها که کردی به یک شبر خامه

نکردست با رمح ده باز نیرم

ملک ناصر تست و حق ناصر وی

تو بن برخیایی و شاه جهان جم

به تارک چو شه یک فلک ماه و پروین

به بالا و دیدار جان مجسم

خدا راست سایه خرد راست مایه

عطار است معدن سخاراست مقسم

مگر تیغ او هست خیاط اعدا

که‌دوزد همی بهرشان رخت ماتم

روانش ز انوار فیضست روشن

ضمیرش به اسرار غیبست ملهم

نهفتش به سر یک‌درم مغز ایزد

در آن یک درم مغز هوش دو عالم

چو خرما که از خوشهٔ نخل خیزد

از شاهان موخر به شاهان مقدم

سرافراز صدرا تو خود نیک دانی

بجز نام نیکو نماند ز آدم

یکی پیش‌دستی بکن بر زمانه

بده آنچه دادت اگر بیش اگر کم

بپوش و بپاش و بنوش و بنوشان

به هر تن به هرجا به‌هرکس به‌هر دم

سخاکن اگر عمر جاوید خواهی

سخن غیر از این نیست والله اعلم

بده مادحان را زر و سیم و جامه

اگر مدح من قابل افتد به من هم

همی تا رجب هست بعد از جمادی

ربیع عدوی تو بادا محرم

هم از دولتت خلق‌گیتی مرفه

هم از نعمتت اهل دانش منعّم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

شاعری امروز مر مراست مسلم

از شرف مدحت اتابگ اعظم

حضرت قایم مقام صدر قدر قدر

احمد عیسی خصال میر خضر دم

آنکه به رای رزین مربی‌گردون

وانکه به فکر متین مقوم عالم

خلق روان سیرتش روان مصور

خوی بهشت آیتش بهشت مجسم

ساحت گیتی ز جود اوست مزین

جبهت‌ گردون به داغ اوست موسم

خرمن خرمن شکر زگفتش پیدا

دریا دریاگهر به‌کلکش مدغم

دولت ایران برای اوست مخلد

ملکت سلطان به سعی اوست منظم

مجمرهٔ بزمش آفتاب منور

مشربه ی ‌کاخش آسمان معظّم

رایتی از رای اوست بیضهٔ بیضا

آیتی از نطق اوست چشمهٔ زمزم

تربیتش سنگ را به مایه ‌کند دُرّ

تقویتش مور را به پایه‌کند جم

از می انعام اوست روی امل سرخ

از پی اکرام اوست پشت فلک خم

علت غائی بود وجود جهان را

گرچه مؤخّر ولی به رتبه مقدّم

طبع‌کریمش به جود و جاه مخمّر

ذات سلیمش به روی و رای مسلم

ازکرمش آفتاب و‌کُرتهٔ زرین

از سخطش آسمان وکسوت ماتم

دوزخ با مهر اوست روضهٔ رضوان

جنت با قهر اوست قعر جهنم

با رخ او گل به رنگ تیره‌تر از گِل

با کف اویم به سنگ طعنه‌بر از یم

ای به‌گهر مهترین نتیجهٔ حوّا

وی به شرف اولین سلالهٔ آدم

اینت اشارت زکردگار پیاپی

اینت بشارت ز کردگار دمادم

کز تو یک اقدام و صد دیار مسخر

وز تو یک اقبال و صد اساس فراهم

شیر فلک امتثال امر ترا هست

روز و شب آماده‌تر زکلب معلم

چرخ به چنگال قدرتت به چه ماند

روبهکی خسته در مخالب ضیغم

چنبر آفاق را جلال تو مرکز

قسمت ارزاق را نوال تو مقسم

ساعد مجد تراست‌گیهان یاره

رایت رای تراست گردون پرچم

خصم تشبّه ‌کند به شخص تو لیکن

سفله نگرددکیا به‌کسوت ملحم

پیر نگردد جوان به غازه و زیور

زشت نگردد نکو به یاره و خاتم

طینت احمد کجا و فکرت بوجهل

دعوت عیسی ‌کجا و دعوی بلعم

باقل‌ هرگز بهش نگردد حسان

مادر هرگز به ‌بر نگردد حاتم

کوه دماوندکی چو حزم تو متقن

پشهٔ الوند کی چو حکم تو محکم

تاج سخا را کنوز کلک تو گوهر

بام سخن را رموز فکر تو سلّم

صدرا کس جز تو قدر من نشناسد

رومی داند بهای دیبهٔ معلم

رای تو میزان دانشست ولیکن

کوه بر سنگ او ز کاه بود کم

شکر خدا را که هستم از کرم تو

صاحب قدر منیع و صدر مکرم

منت بیمر خدای راکه ز جودت

خاطر درهم ندارم از پی دِرهم

کیسه پر آموده‌ام ز لؤلؤ لالا

کاسه بپیموده‌ام ز بادهٔ درغم

گه ز بت ساده خانه سازم بستان

گه ز بط باده خاطر آرم خرّم

چیست بط باده شعر بیغش شیوا

کیست بت ساده یار مونس همدم

هیچ کسم نیست جز ولای تو مونس

هیچکسم نیست جز ثنای تو همدم

حضرت دستور نیز ازکرم عام

در حق چاکرکند متابعت عم

مجلسش آموده از سران معزز

محفلش آکنده از مهان مخفم

صف به صف استاده پیر و کودک و برنا

کش بکش آماده ترک و تازی و دیلم

نیست‌برش نام‌ من چو وصف‌تو مجهول

نیست برش قدر من چو نعت تو مبهم

آری در وصف تست عاقله جاهل

آری در نعت تست ناطقه ابکم

بالله ازین به ‌کسی سخن نسراید

جز که شود خاطرش به معجزه ملهم

خاصه‌که از فرّ آفتاب قبولت

گشته کنون آسمان‌گرای چو شبنم

تا به جهان نام از جلالت سهراب

تا به زبان یاد از شجاعت رستم

رایض امر ترا به ساحت‌گیتی

تا ابد از صح و شام اشهب وادهم

عزم تو چون خنگ چرخ سایر و ساری

حزم تو چون‌کوی خاک ثابت و مبرم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

هر وجودی ‌را به ‌وهم اندر توان ‌جستن همال

جز وجود مهتری ‌کاو را همالستی محال

روی دین پشت هدی غیث‌ کرم غوث امم

چرخ فر قطب ظفر اصل هنر فصل‌ کمال

قهرمان ملک و ملت حاجی آقاسی‌ که هست

جان پاکش غوطه‌زن در بحر فیض لایزال

عقل افزون از شهودش داد نتواند خبر

وهم بیرون از وجودش دید نتواند مجال

گر ز عدل او به بازو هیکلی بندد مریض

ز انحراف طبع بگراید به سوی اعتدال

ور به پیشانی نگارد نام بختش آفتاب

تا شباهنگام روز حشر نپذیرد زوال

عقل را ماند که با هر نفس دارد اقتران

روح را ماند که با هر جسم دارد اتصال

هستی صرفست پنداری‌کزاو پوشیده نیست

هیچ عیبی در برون و هیچ علمی در خیال

صورت عقل‌است از آن ذاتش نگنجد در بیان

معنی روحست از آن وهمش نسنجد در مقال

کوه خارا از شرار خشمش افروزد چنانک

قبضهٔ‌ گوگرد کز آتش پذیرد اشتعال

وصف مهرش چون‌کنم‌طبعم‌ببالد همچو سرو

شرح قهرش چون‌ کنم‌ کلکم بنالد همچو نال

قدر او را بدر گفتم عقل‌ گفتا ای شگفت

بدر دیدستی ‌که روزافزون بود همچون هلال

دست او را ابر خواندم وهم‌ گفتا ای عجب

ابر دیدستی ‌که بی‌سعی صدف بخشد لآل

مدح هرچیزی‌ که‌ گویی‌در حقیقت مدح اوست

زانکه بر هر جزو باشد نفس‌کل را اشتمال

مدح قدر اوست مدح چرخ ‌گردان از علوّ

وصف جود اوست وصف ابر نیسان در نوال

نعت ذات او صفات او به از مردم ‌کند

بی‌نزاع‌گفتگوی و بی‌صدای قیل و قال

گل به بوی خویش معروف است بی‌رنج دلیل

مه به نور خویش موصوفست بی‌غنج و دلال

هست با شه ارتباطش ارتباط جان و دل

جان و دل را جز به وهم اندر نیابی انفصال

نی خطا گفتم براست از اتحاد جان و دل

اتحاد اینست‌ کان هرگز نگنجد در مثال

دوش از انعام عامش شکوه‌یی می‌کرد عقل

نرم‌ نرمک زیر لب چون‌ گفتگوی اهل حال

از تعصب موی من چون نوک ناچخ شد درشت

جستم از جا تا به پای عقل بربندم عقال

گفت بنشین خشم بنشان ‌گوش ده خاموش باش

تا در این معنی ترا سازم به استدلال لال

گفتمش برهان چه داری ‌گفت‌ کز بدو وجود

تا به عهد جود او با جان برابر بود مال

گوهر از عزت به جایی بود کاندر جشنها

زیور تاج تکین بد زینت فرق ینال

و اینک از خواری ‌گهر را گر به دریا افکنی

زانزجار قرب او پهلو فرو دزدد زبال

گفتش ای عقل از پیری به جایی بینمت.

کز خرافت بازنشناسی یمین را از شمال

خود تو صد ره‌‌ گفته‌یی گوهر جمادی بیش نبست

بر جمادی چون نهد عزت عزیزی ذوالجلال

او گهر را خوار دارد تا شود قدرش عزیز

زین دو عزت مر کدام اولی بیان‌کن شرح حال

مهترا مسکین‌نوازا هست سالی تاکه من

تشنه‌لب جان می‌دهم بر چشمهٔ آب زلال

تو رسول وقت خویشی من بلال وقت تو

هیچ از رحمت نفرمودی ارحنا یا بلال

نیمهٔ سالی ندانم بیشتر یاکمترست

کز تو دارم انتظار وعدهٔ یک طاقه شال

شال را بگذار حال من بدست آور که هست

در دلم صدگونه غم زین‌کهنه دیر دیرسال

قرض من چندان بودکاندر درون تست علم

گرچه شاید کاین تشابه را نکو گیرم به فال

عمر من‌گر در جهان بودی به قدر وام من

هیچکس را بر فنای من نرفتی احتمال

خلعت شاه و تو و اجرا و انعام و تیول

گرچه تعیین رفت بختم قاصر آمد در سوال

صبرکن قاآنیا بر تیر باران بلا

کز بلا راهی بود تا قاب قوسین وصال

گر توانی پنجهٔ تقدیر تابیدن بتاب

ور نتانی صبرکن وز هرچه پیش آید منال

تا ز حی لاینام اندر زبانها گفتگوست

باد بختت لاینام و باد عمرت لایزال

خوی احبابت ز طیبت مشکبو بادا چو زلف

بخت اعدایت به طینت تیره‌رو بادا چو خال

ادامه مطلب
یک شنبه 13 تیر 1395  - 1:40 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4978863
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث