به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چو عید آمد و ماه صیام ‌کرد سفر

امید هست ‌که یابم به‌ کام خویش ظفر

‌کنون ‌که ماه مبارک نمودم عزم رحیل

بهل ‌که تا برود رفتنش‌ مبارکتر

اگرچه بود مه روزه بس عزیز ولی

عزیزتر بود اکنون که کرد عزم سفر

نه هرکه بست لب از آب و نان بود صایم

نه هرچه جمع شود در صدف شود گوهر

چو واعظ آنچه دهد پند خلق خود نکند

نشسته بر زبر دار به‌که بر منبر

به زرق مرد ریاکار خوب می‌نشود

که زشت هرگز زیبا نگردد از زیور

چو هر چه‌ گفت زبان دل بود مخالف آن

مسیست تیره‌ که اندود کرده‌اند به زر

کسی‌که وعظ ریایی‌کند به مجمع عام

برای‌ خود شبه ست و برای خلق‌ گهر

به‌ گوش کس نرود وعظ واعظ از ره‌ کذب

چو خود ثمر نبرد کی برند خلق ثمر

کرا موافق‌ گفتار بنگری‌ کردار

مده ز دست اگر مؤمنست اگر کافر

یکی منم نه ریا دانم و نه تزویری

بط شراب همی خواهم و بت دلبر

گهی شرابی نوشم به بوی همچو گلاب

گهی نگاری بوسم به روی همچو قمر

گناه هر دو جهان دارم و ندارم باک

که هست در دل من مهر پاک پیغمبر

چو در ولای پیمبر رهین بود دل من

خلل بدو نرسانند ساقی و ساغر

مرا ز لاله‌رخان دلبریست غالیه‌موی

ستاره‌ طلعت و سیمین‌عذار و سیمین‌بر

به آب خضر لبش بسته بندی از یاقوت

به دور ماه خطش هسته دامی از عنبر

کشیده بر لب جانبخش خط مشکینش

بر آب خضر ز ظلمات سد اسکندر

لبش ز روزه چو اندیشهای من باریک

تتش ز غصه چو اندامهای من لاغر

گداخته لب چون شکرش ز بی‌ آبی

اگرچه می‌بگدازد همی در آب شکر

گرفته‌ گونهٔ خیری شکفته سرخ‌ گلش

بلی ز آتش احمر همی شود اصفر

دلی که در بر سیمینش سخت چون سندان

ز تف روزه برافروختست چون اخگر

به هر طرف متمایل قدش‌ ز سورت صوم

چنان‌که تازه نهال از وزیدن صرصر

ببسته لب ز خور اندر هوای باغ بهشت

بهشتئی ‌که بهشتش به تازگی چاکر

به جای حرز یمانی ز شعر قاآنی

همی مدیح خداوند می‌کند از بر

مهین اتابک اعظم‌ که ماه تا ماهی

به طوع طبع ورا چاکرند و فرمانبر

‌‌کتاب‌رحمت و فهرست فضل و دفتر فیض

سجل دانش و طغرای جود و فر هنر

رواج فضل و خریدار هنگ و رونق هوش

کساد ظلم و نمودار عدل و اصل ظفر

طراز مسند و ایوان و نام‌آور رزم‌

عدوی معدن ه‌ر دریا ه‌ر بدسگال ذر(

جهان مجد و محیط سخا و ابر کرم

سهیل رتبت و چرخ علا و بحر نظر

به طبع پاک خداوندگار مهر منیر

به دست راد خجالت‌فزای یم و مطر

به نزد دستش ابرست در حساب دخان

به پیش طبعش بحر است در شمار شمر

همه نواهی ‌او را مطاوعست قضا

همه اوامر او را متابعست قدر

بزرگوارا گردنده آسمان بلند

نهاده از پی رفعت بر آستان تو سر

کمال و فر و هنر بر خجسته پیکر تو

چنان ملازم‌کاندر ده‌ر دیده ت‌رر بصر

مدد ز چرخ نخواهی اگرچه آینه را

ز بهر صیقل حاجت بود به خاکستر

فلک ضمانت ملک آن زمان سپرد ترا

که بود ایران ویران و ملک زیر و زبر

ز دجله تا لب جیحون ز طوس تا به ارس

ز پارس تا در شوشی ز رشت تا ششتر

نه‌گنج بود و نه لشکر نه ملک و نه مال

نه ساز بود و نه سامان نه سیم بود و نه زر

تو رنج بردی ‌و از خاینان‌ گرفتی‌ گنج

به ‌گنج و خواسته هر روز ساختی لشکر

پس آنقدر به همه سو سپه فرستادی

که تا نبیند دانا نیفتدش باور

سپاهی از مژهٔ مرگشان به دست سنان

ز ناخن ملک‌الموتشان به‌کف خنجر

همه جای تن به الوند هشته در جوشن

به جای سر همه البرز بسته بر مغفر

گرفته برق یمان را به دست جای سنان

نهفته‌کوه‌گرن را به سینه جای جگر

سخن‌کشد به دراز آنچنان به همت تو

گرفت ایران زیب‌و ف‌روغ ه‌ر شوکت ه‌ر فر

که طعنه می‌زند ایدون بهشت باغ بهشت

ز بس به زینت و زیبندگی بود اندر

اگر بگویم در خاوران چهاکردی

سخن درازکشد تا به دامن محشر

وگر ز فتنهٔ مازندران سخن رانم

ز شاهنامه بشویند نام رستم زر

به ملک‌کرمان راندی و با زبان سنان

خیانتی ‌که عدو‌ کرد دادیش‌ کیفر

اگر ز خطهٔ شیراز و یزد شرح دهم

چنان درازکه شیرازه بگسلد دفتر

هنوز اول اردیبهشت طالع تست

شکوفه ‌کرده درختان و نانموده ثمر

هنوز خاقان فارغ نشسته بر دیهیم

هنوز فغفور آسوده خفته در منظر

هنوز چیپال از هند می‌ستاند باج

هنوز هرقل‌ در روم می‌نهد افسر

به یک دو ماه اگر باج خواهی از خاقان

به یک دو سال اگر تاج گیری از قیصر

زنی سرادق خرگه ‌فراز نه ‌گردون

نهی لوای شهنشه به دوش‌ هفت اختر

کشی جنیبت سلطان به‌ مرز قسطنطین

بری‌ کتیبت دارا به ملک کالنجر

بساط خاک طرازی برای مهر ضیا

بسیط‌کیهان‌گیری به تیغ خصم شکر

به هرکنار کنی روی شوکتت ز قضا

به هر دیار نهی پای نصرتت باثر

سپاه شاه به بخت تو است مستوثق

بقاع ملک به عدل تو است مستظهر

به‌کاخ قدر توگیتی چو آستانهٔ‌کاخ

به باغ جاه توگردون چو شاخ سیسنبر

جهان چه باشد کز امر تو بتابد روی

فلک که باشد کز حکم تو بپیچد سر

خبرز مردم پیشینه بود در فر و هوش

عیان نمود وجود تو آنچه بود خب‌ر

سرای جاه تو هرجا نهند حلقهٔ چرخ

ز بسکه خرد نماید چنان‌که حلقه به در

به فر بخت تو بادا قوام‌کار جهان

بود قوام عرض تا همیشه از جوهر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:35 PM

خرم بهار من‌که ز عیداست تازه‌تر

در اول بهار چو عید آمد از سفر

از راه نارسیده شوم راست از زمین

کارم همی به‌بر قدم آن سروکاشمر

خندان به نازگفت‌که آزاده سرو را

نشنیده‌ام هنوزکسی آورد به‌بر

باری به ‌برگرفتم و بوسیدمش چنانک

دارد هنوزکام و لبم طعم نیشکر

بنشاندمش به پیش و مئی دادمش‌کزو

همرنگ لاله شد رخ آن ماه‌کاشغر

می‌درجگر چو رفت‌شودخون‌و زان‌می‌اش

عارض به رنگ خون شد نارفته در جبر

گفتم‌کنون‌که روی تو از می چو‌ گل شکفت

قدری شکرفشان ز لب خویش ای پسر

زیرا که هست چشم تو بیمار و لازمست

بهر علاج مردم بیمار گلشکر

گفت ای حکیم حکمت مفروش و می بنوش

ناید هنر به‌کار کن فکر سیم و زر

حال بگو که سال کهن بر تو چون‌‌ گذشت

‌فتم نکوگذشت ز الطاف دادگر

از حال سال تازه‌که آید خبر مپرست

خود بنگری عیان و عیان بهتر از خبر

گر دست من تهی بود از سیم و زر چه باک

دارم دلی چو دریا لبریز ازگهر

گنج رضا وکنج قناعت مرا بس است

حاصل ‌ز هر چه‌ هست به‌‌ گیتی ز خشک و تر

در تن چو رو‌ح دارم‌گور عور باش‌ تن

در سر چو مغز دارم‌ گو عور باش‌ سر

پشمی‌کلاه را چکند ماه مشک‌بوی

مشکین لباس را چکند یار سیمبر

من همچو قطب ساکن و شعرم چو آسمان

دایم به‌گردش‌ است ز خاور به باختر

چون آفتاب همت پروین‌گرای من

بگرفته شرق و غرب جهان زیر بال و پر

صد سال هست نانم بر سفرهٔ قضا

آماده است و آبم در کوزه قدر

دی رفت و روزی آمد و امروز هم‌ گذشت

فردا چو شد هم آید روزیش بر اثر

فردا هنوز نامده و نانموده جرم

روزیش از چه برد رزاق جانور

دی چون ‌گذشت و خواندی فرداش روز پیش

پس هرچه ‌هست فردا چون دیست در‌گذر

عز و جلال من همه در مهر مصطفی است

وین شعر ترکه هستش روح‌القدس پدر

هر شعر ترکه‌گویم در مدح مصطفی

روحم ز عرش گویدکاحسنت ای پسر

زان پس فرشتگان را ز ایزد رسد خطاب

کاین مرغ را به شاخهٔ طوبی سزد مقر

وانگه فرشتگان را با حیرتی عظیم

گویند نرم نرمک پنهان به یکدگر

بخ‌بخ بر این جلال ‌که چشم ستاره ‌کور

هی‌هی ازین مقال‌ که ‌گوش زمانه ‌کر

چون ماهم این مقالت شیرین ز من شنید

زانگونه مات ‌گشت‌ که در روشنی بصر

آنگه به‌ رقص ‌و وجد و طرب آمد آنچنانک

از جنبش نسیم درختان بارور

گفتا پس‌ از ولای خدا و رسول و آل

از مردمان عزیزترت‌ کیست در نظر

گفتم توگرچه هستی چون جان برم عزیز

مهر عزیز خان بود از تو عزیزتر

عنوان آفرینش و قانون داد و دین

دیباچهٔ جلالت و فهر ست فال و فر

میری که نام او را بر دانه‌ گر دمند

ناکشته ریشه آرد و نارسته برگ و بر

ای‌ کز هراس تیغ تو هنگام‌ گیر و دار

خصم ترا شود مژه در چشم نیشتر

مغز و دل است‌ گویی اندام تو تمام

کز پای تا به سر همه هوشستی و هنر

شاهنشه و اتابک اعظم‌ که هر دو را

آ‌رد سجود روز‌ و شب از چرخ ماه و خور

آن شمس نوربخش است این ماه نورگیر

تو بسته پیش‌هر دو به‌طاعت‌همی‌کمر

وان ‌شمس و آن‌ قمر را زان ‌رو نظر به تست

کاندر سعادتی تو چو برجیس مشتهر

از هر نظر فزون به سعادت شمرده‌اند

تثلیث مشتری را با شمس و با قم‌ر

بر درگه ملک ‌که سلیمان عالمست

خدام تو ز مور و ملخ هست بیشتر

زان گونه منkیند خرگوش مادهحی

کزهیبت تو بیند درحمله شیر نر

سروی‌ که روز جود تو کارند بر زمین

آن سروگونه‌گونه چو ط‌ربی دهد ثمر

یزدان گذاشت نام ترا از ازل عزیز

نامی که او گذارد اینسان کند اثر

قاآنیا عنان سمند سخن بکش

اندیشه‌ کن ز کید حسودان بد سیر

تو مشک می‌فشانی و دارد عدو زُکام

وز بوی مشک گیرد مزکوم دردسر

کید عدو اگرنه سبب شد چرا چنین

نزد عزیز مهتر خود خوارم این قدر

گر ناله‌ای نمود نهان ابر کلک من

از رعد چاره نیست چو ریزد همی مطر

تا صلح و جنگ هر دو بود در میان خلق

تا شر و خیر هر دو بود قسمت بشر

جنگت نصیب دشمن و صلحت نصیب دوست

تا زین خلیل خیر برد زان حسود شر

ایزد کنار در دو جهانت عزیز و باز

بر هرچه دوست دارد بخشد ترا ظفر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:35 PM

چو حسن تربیت ‌گردد قرین با پاکی ‌گوهر

ز رشحی آب خیزد در ز مشتی خاک زاید زر

سرشت خاک کان با آب نیسان‌گرچه پاک آید

ولی از فیض خورشیدست کان زر گردد این گوهر

بسی زحمت برد دهقان‌که در زیرزمین تخمی

پذیرد بیخ و یابد شاخ وگیرد برگ و آرد بر

اگر فولادکانی را نبودی تربیت لازم

ز کانها ساخته زادی سنان و ناوک و خنجر

به عمری بندگان را تربیت از خواجگان باید

که شاگردی شود استاد و گردد کهتری مهر

سواری چون علی باید که تا یک قبضه آهن را

نماید ذوالفقاری اژدها اوبار و ضیغم در

شعیبی باید و صدیق بی‌عیبی‌که چون موسی

شود بعد از شبانیها کلیم‌الله و پیغمبر

رسولی باید و نفس مسلمانی که چون سلمان

رود اندر مداین صیت او همدوش با صرصر

چنان چون حاجی آقاسی بباید خواجه‌یی دانا

که سربازی کهین را با مهین گردون کند همسر

بلی در راه طاعت چون حسین‌خان هرکه سر بازد

ستاره بایدش خادم زمانه بایدش چاکر

ز سربازی سرافرازی به حدی یافت در خدمت

که پرّ ابلقش ساید بر اوج گنبد اخضر

چو در تبریز شد لبریز از خون جگر چشمش

ز حرمان حضور شه چنان کز سرخ می ساغر

به ری آمد ز آذربایجان وز یاری یزدان

همای همت خواجه فکندش سایه بر پیکر

سفیر روم و افرنجش نمود و شد به روم از ری

بدان شوکت که از یونان به ایران آمد اسکندر

هنرها کرد و خدمتها نمود و رفت و بازآمد

دلش از مهر شه فربه تنش از رنج ره لاغر

ملک منشور یزدش داد و سالی چند بود آنجا

که شد در فارس غوغایی و خواند او را به ری داور

به فر شاه و عون خواجه شد سالار ملک جم

به یزد افزوده شد شیراز و تنها شد بدان‌ کشور

به ماهی فتنهٔ سالی نشاند و کاخ و بستان را

عمار‌ت‌ کرد و کشت افزود و نهر آورد و جوی و جر

پس از سالی دو کاندر مرز خاور زادهٔ آصف

چو اهریمن خیال خودسری افتادش اندر سر

به حکم خواجه زی خاور روان شد لشکری از ری

چو صنع سرمدی بی‌حد چو علم احمدی بى‌مر

سپاهی مشتشان کوپال و سرشان خود و تن جوشن

نگهشان تیر و مژگانشان سنان ابرو پرندآور

به جای تن نهفته یک چمن شمشاد در جوشن

به جای سر نهاده یک احد فولاد در مغفر

به همراه سپه سی توپ رعد آوا که در هیجا

بتوفد از دهان هر یکی چندین هزار اژدر

گلوشان خوابگاه مرگ و دلشان نایب دوزخ

دهانشان رهگذار برق و غوشان نایب تندر

سپاه شه چو در بسطام شد با خصم رویارو

غریو توپ رعد آشوب بر گردون شد از اغبر

اجل شدگاز و تن آهن حوادث دم زمین‌کوره

تبرزین پتک و سر سندان و مرد استاد آهنگر

ازین سو جیش شه نابسته صف چون مژهٔ جانان

از آن سو جیش خصم آشفته شد چون طرهٔ دلبر

غرض زان پیش کاین آشوب خیزد میر ملک جم

به ری رفت و نمود ایثار جیش شاه دین‌پرور

چو پویان باد صد اسب و چو گردون تاز صد بختی

چوگان بس صرهٔ‌ سیم و چنان چون که دو صد استر

به عون خواجه هر روزش فزون شد شوکت و عزت

چو ماه نوکش افزاید فروغ از خسرو خاور

نظام‌الدوله کردش نام و شاهش داد شمشیری

که بینی بر نیامش آنچه درکانها بودگوهر

حمایل چون نمود آن تیغ را گفتی معلق شد

ز خط استوا ماه نوی آموده از اختر

هم از الماس بخشیدش نشانی‌ کز فروغ او

شب تاریک بنماید خط باریک در دفتر

مر آن فرخ‌نشان چون بر تن آویزد بدان ماند

که از بالای شمشادی دمد یک بوستان عبهر

یکی خضرا حمایل نیز دادش کز پس شاهان

سپهداران و نویینان اعظم را بود درخور

هم او را خواجه تکریمات بی‌حدکرد و بخشیدش

همایون جبه‌یی تا جنهٔ جان سازد از هر شر

لباسی تار و پودش از شعاع مهر و نور مه

که روشن شمسهایش شمس گردون را سزد افسر

دو شمسه بر وی از الماس و مروارید آویزان

یکی چون شمس بر ایمن یکی چون بدر بر ایسر

قلمدانی مرصع نیز بخشیدش‌ که پنداری

سراپا ساعد حور از لآلی گشته پر زیور

هم او را داد رخشان خاتم لعلی بدین معنی

که چون این‌ لعل بادت چهره سرخ از رحمت داور

همانا هفته‌یی نگذشت‌ کش باز از سر رحمت

قبای خویشتن بخشید گیهانبان‌ کیوان‌فر

مگو جامه لباسی ز آفرینش وسعتش افزون

سعادتها درو مدغم شرافتها درو مضمر

به سرهنگان لشکر داد فرمان خواجهٔ اعظم

که گرد آیند با افواج سلطانیش در محضر

گلاب و شکر آمیزند و نقل و شهد و شیرینی

دف و شیپور بنوازند و رود و شندف و مزهر

مر او را تهنیت‌گویند بر تشریف شاهنشه

دل بدخواه او سو زند جای‌عود در مجمر

قبایی را که تاری زو اگر در دست حور افتد

پی تعویذ روح او را نهد بر گوشهٔ معجر

پی حرمت به سر بنهاد و شبهت خاست خلقی را

که شاهنشاه گیهانش قبا بخشیده یا افسر

چو زیب تن ‌‌شدش آن ‌جامه گردون گفت در گوشش

همایون‌پیکری‌کش یک جهان جان‌گیرد اندر بر

الا تا مشک از چین آورند و گوهر از عمان

الا تا شکر از هند آورند و دیبه از ششتر

ز خُلق شاه مشکین باد مغز ملک چون نافه

ز نطق خواجه شیرین باد کام بخت چون شکر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:35 PM

چو زآشیانهٔ چرخ این عقاب زرین‌پر

به هر دریچه ز منقار ریخت شوشهٔ زر

دریچهٔ فلک از نقرهٔ سپید گشود

وز آن میانه فرو ریخت دانهای ‌گهر

برین سپهر رَمادی یکی نُعامهٔ زرد

گشود بال و فرو خورد هرچه بود اخگر

غریق نیل فلک شد ستاره چون فرعون

نمود تا ید بیضا ز خور کلیم سحر

ز آب خیزد نیلوفر و شگفت اینست

که خاست چشمهٔ آب ازکنار نیلوفر

بسان بخت شهنشه ز خواب شستم روی

که تا چو خامه ببندم به مدح شاه‌کمر

هنوز خانه نیالوده بُد به مشک دهان

که آن غزال غزلخوان رسید مست از در

بر آفتاب پریشیده پرّ و بال غراب

به لاله برگ نهان‌ کرده تُنگهای شکر

ز لعل سرخ حصاری کشیده گرد عدم

ز مشک ناب هلالی نموده زیر قمر

به زیر قرص قمر کنده چاهی از سیماب

فراز تنگ شکر بسته جسری از عنبر

ز ره نیامده بر جست از نشاط و سرور

چه‌ گفت‌ گفت‌ که از فتح شه رسید خبر

چو داد این‌ خبر اعضای من ز غایت شوق

در استماع سخن جمله گوش شد چو سپر

هنوز بود معلق سخن درو‌ن هوا

که جان گرفت و چو هوشش به مغز داد مقر

به خویش‌ گفتم آیا ملک چه ملک ‌گشود

که بود خصمش و بر وی چگونه یافت ظفر

مگر جهان دگر آفرید بارخدای

که شد مسخر کیهان خدای‌ کیوان‌ فرّ

و یا قضا و قدر با ملک شدند عدو

که ‌گشت شاه جهان چیره بر قضا و قدر

به یار گفتم‌ کای برتر از بهشت خدای

برافکن از سر مستورهٔ سخن معجر

سخن چو رشتهٔ امید من مکن کوتاه

که هرچه چون سر زلفت دراز اولیتر

ندانم از دو جهان‌ کشوری به‌ غیر عدم

که جیش شه نزند پرّه اندر آن ‌کشور

نبینم از همه عالم به‌ غیر آن سر زلف

سیه‌دلی که ز فرمان شه بپیچد سر

چه‌گفت‌گفت مگر هیچت آگهی نبود

ز فتنه‌ای ‌که برانگیخت خصم بدگوهر

کمینه بنده‌ای از بندگان شاه جهان

که بود تالی ابلیس در نهاد و سیر

سه مه فزون ‌که به‌‌ کیهان خدای طاغی شد

بر آن مثابه‌ که ابلیس با مهین داور

ز نام خود به طمع اوفتاد غافل ازین

که هدهدی نشود پادشا به یک افسر

ز ری شهنشه اعظم پی سیاست او

گسیل ‌کرد سپاهی چو مور بی‌حد و مر

به جای تن همه البرز بسته در جامه

به جای دل همه الوند هشته در پیکر

نهفته عاریه چنگال شیر در شمشیر

نموده تعبیه دندان ‌گرک در خنجر

چهل عرادهٔ ‌گردنده توپ قلعه‌ گشای

نهنگ هببت و تندرخروش و برق‌شرر

همه جحیمی و دیوار آن جحیم آهن

همه سحابی و باران آن سحاب آذر

سپاه شاه چو با خصم‌ گشت رویارو

ز هرکرانه برو تنگ بست راه‌گذر

رسید کار به جایی ز ازدحام عدو

که در قلوب بر اوهام تنگ شد معبر

هنوز مهرهٔ آن مارهای مور اوبار

نگشته چرخ‌گرای و نگشته باره سپر

که خصم شاه‌ که بادش زبان ‌کفیده چو مار

پی ‌گریز برآورد همچو موران پر

به طالع شه و تأیید خواجه لشکر خصم

چنان شدند گریزان ‌که پشه از صرصر

نگار من چو بدین جایگه رساند سخن

چه ‌گفت‌ گفت ‌که‌ای پیشوای اهل هنر

ز بهر تهنیت شاه و‌ فتح لشکر شاه

ترا سزد که سرایی چکامه‌یی ایدر

به خنده‌ گفتمش ای شوخ این سخن‌ بگذار

زبان ببند و ازین مدح و تهنیت بگذ‌ر

حسود را چه‌کنم یاد در برابر شاه

جهود را چه برم نام نزد پیغمبر

مگر ندانی شه را به طبع ننگ آید

که نام خاقان پیشش برند یا قصر

خدای را چه فزاید ازین‌ که شیطان را

ذلیل‌کرد و نمود انتقام و راند ز در

وز این‌ نشاط‌ ‌که گو‌ساله را بسوخت کلیم

کلیم را نبود مدح و تهنیت در خور

روان مهدی آخر زمان چه فخر کند

ازین نویدکه دجالی اوه‌تاد ز خر

به صعوه‌ای‌که زند لاف سلطنت با جفت

کجا سلیمان بندد به انتقام کمر

کی از طنین ذبابی پلنگ راست زیان

کی از حنین حبابی نهنگ راست حذر

بسست بخت شهه و عون خواجه ناظم ملک

نه جهد لشکر باید نه رنج تیغ و تبر

به هرچه در دو سرا قاهرند بی‌آلت

به هرکه در دو جهان قادرند بی‌لشکر

سلاحشان گه دشمن کشیست مرگ و سقام

سپاهشان‌گه لشکرکشیست جن و بشر

به ترک چرخ گر آن گوید این حصار بگیر

به‌ گرگ مرگ ‌گر این ‌گوید آن سوار بدر

نه ترک چرخ ز احکام آن بتابد روی

نه گرک مرگ ز فرمان این بپیچد سر

وگر به قتل بداندیش خود خطاب‌ کند

به آهنی‌ که به‌ کان اندرون بود مضمر

به‌کوره ناشده از بطن‌ کان هنوز آهن

برد به‌ گونهٔ خنجر حسود را حنجر

وگر به نطفهٔ اعدای خویش‌ خشم آرند

در آن زمان‌که رود در رحم ز صلب پدر

به شکل حلقهٔ زنجیر بر تنش پیچد

هر آن عصب‌ که بود در مشیمهٔ مادر

هماره تاکه به شکل عروس ‌قائمه را

برابر ست به سطح دو ضلع سطح وتر

عروس بخت شهنشاه را به حجلهٔ ملک

خلود بادا مشاطه و بقا زیور

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:35 PM

به هر بهارکل از زیرکل برآرد سر

گلی برفت‌ که ناید به صد بهار دگر

گلی برفت‌ کز امروز تا به دامن حشر

گلاب اوست‌که جاری بود ز دیدهٔ تر

گلی برفت ‌که با آنکه غنچه بود هنوز

دو غنچه داشت به هریک هزار تنگ‌ شکر

گلی ‌برفت ‌که ‌از مشک‌ چین دو سنبل داشت

نهان به زیر دو سنبل دو لالهٔ احمر

هلا که بود و کجا آمد و چه‌ گفت و چه شد

که هرچه بینم ازآن هر چهار نیست خبر

چه‌شمع‌بودکه‌روش‌نگشته گشت خموش

چه شعله بود که ناجسته‌ گشت خاکستر

چرا چو نجم سحر نادمیده‌کرد غروب

چرا چو صبح دوم نارسیده ‌کرد سفر

برفت از صدف خاک‌گوهری بیرون

که خلق‌ را صدف دیده‌ گشت پرگوهر

فتاد از فلک مجد اختری به زمین

که جان خلق از آن اخترست پر اخگر

شبیه شمس و قمر بود در شمایل حسن

چو او بمرد تو گفتی بمرد شمس و قمر

مدار عقل و هنر بود در فصاحت و نطق

چو او بمرد تو گفتی برفت عقل و هنر

رخش کبود شد از سیلی اجل عجبست

که‌ گل بنفشه شود یا که لاله نیلوفر

به‌وقت زندگی ا ز حسن و وقت مرگ از غم

به هر دو حال جهان را نمود زیر و زبر

گمان برم که جهان را خدا عقوبت‌ کرد

چراکه هجر وی از هر عقوبتیست بتر

گشاده بود رخش بر جهان دری ز بهشت

نهفت چهره و شد بسته بر جهان آن در

به باغ خلد خرامید و از شمایل خویش

به باغ خلد بیفزود باغ خلد دگر

مگو که زیور حسنش فزون شود ز بهشت

که او ز چهره فزاید بهشت را زیور

چه بود این خبر این قاصد ازکجا آمد

که‌کاش نامده بود و نداده بود خبر

به حق‌ پناه برم ‌کاین خبر نباشد راست

به حیرتم‌که چگویم چسان ‌کنم باور

گل شکفته به یکدم چگونه ریخت ز شاخ

مه دو هفته به یک ره چگونه شد ز نظر

بهار تازه به آنی چگونه‌گشت خزان

درخت میوه به بادی چگونه ریخت ثمر

شنیده‌ایدکه نشکفته بفسرد لاله

شنیده‌اید که نارسته پژمرد عبهر

امیرزاده نه ما جمله چاکران توییم

ترا که ‌گفت‌ که بی‌چاکران روی سفر

تراکه نفع سخایت به مور و مار رسید

به مور و مار سپردیم خاکمان بر سر

تراکه از کرمت شاد بود دشمن و دوست

زکف چو دشمن دادیم دوستی بنگر

ز رفتن تو اگر رفتگان خوشند چسود

که ماندگان ترا ماند داغها به جگر

پدر هنوز درین ذوق بود کز سر شوق

هزار تحفه فرستد ترا ازین ‌کشور

برای بازوی تو حرز سازد از یاقوت

ز بهر فرق تو افسر فرستد ازگوهر

تراکه‌گفت‌که از چوب نخل سازی حرز

ترا که‌ گفت‌که از خاک ره‌کنی افسر

پدر هنوز علی‌رغم دشمنان می‌خواست

که بسترت ‌کند از سیم و بالشت از زر

ترا که‌ گفت‌ که از لوح قبر کن بالین

ترا که ‌گفت ‌که از خاک ‌گور کن بستر

پدر هنوزت طوق‌ کمر نساخته بود

که دست مرگت شد طوق و طاق گور کمر

به جای آنکه به تخت جلال بنشینی

دریغ بود که بر تخته افتدت پیکر

به جای آنکه‌ کنندت به‌بر لباس حریر

دریغ بود ز بردت‌کفن‌کنند به‌بر

به جای آنکه نهی سر فراز بالش زر

دریغ بود به خشت لحد گذاری سر

دریغ بود که کافور مردگان پاشند

به‌گیسویی‌که ز خود داشت نکهت عنبر

تو آن کبوتر عرشی‌ کنون ز غصه منال

گر از قفس به سوی آشیان‌گشودی بر

ترا خدای دهد جای در کنار نبی

چه این نبی پدرت باشد و چه پیغمبر

تراست جای به هرحال در کنار رسول

مشو غمین‌ که جدا ماندی از کنار پدر

بزرگوار امیرا به بندگان خدای

بسی نخواسته دادی هزار گنج‌ گهر

اگر خدای تو یک گوهر از تو خواست مرنج

که ترسم از تو برنجد حکیم دانشور

که‌ گو‌هری چو نبخشی ‌که خواست از تو خدای

چرا نخواسته بخشی به بغده بی‌حد و مر

و دیگر آنکه تو دانی خدای با هرکس

هزار بار بود مهربانتر از مادر

هزار مادر اگر بشمریم تا حوا

تمام صادر از اوییم و او بود مصدر

ولیک حکم قضا و قدر بدان رفتست

که در زمانه نبینیم غیر رنج و خطر

نهاده راحت ما را به رنج و ما غافل

سپرده عشرت ما را به مرگ و ما ابتر

گهی به طعنه‌که داد آفرین چه راند جور

‌گهی به شکوه‌ که خیرآفرین چه جوید شر

اگرچه حق ز پی امتحان دانش ما

دو صد مثال نهادست در نهاد بشر

مگر نه داروی تلخ حکیم ‌گاه علاج

به ‌کام ما دهد از روی طبع طعم شکر

مگر نه این رگ شریان ‌که رشتهٔ تن ماست

دهیم مزد به فصاد تا زند نشتر

ز باده تلختری نیست‌کش خوریم به ذوق

که تلخیش به طبیعت حلاوت آرد بر

ز بانگ زیر و بم چنگ‌ کی به رقص آییم

اگر بر آن نزند زخمه مرد خنیاگر

ولی چو عشرت عقبی نهان ز دیدهٔ ماست

خواص مرگ ندانیم وزان‌کنیم حذر

به عیش فانی دنیا خوشیم و غافل ازین

که سود او همه سوم‌ست و نفع او همه ضر

بر اسب چوبین کودک چه آگهی دارد

که چیست تخت سلبمان و رخشِ رستم زر

رئیس ده چو به دهقان همی دهد فرمان

همی چه داند خاقان کدام یا قیصر

ز آب شور بیابان عرب به وجد آید

چه آگهیش‌ که تسنیم چیست یا کوثر

چو عنکبوت مگس‌گیرد آنچنان داند

که اژدهای دمان را کشد به‌کام اندر

چوگربه حمله به موشان برد چنان داند

که قلب لشکر دارا دریده اسکندر

به کرم سیب کس ار داستان پیل کند

به خویش پیچد و افسانه داندش یکسر

مگس بپرد و در چشم نایدش سیمر

فرس بپوید و در وهم نایدش صرصر

گمان برد حبشی در حبش‌که چهرهٔ او

همی به فر و بها باج‌گیرد از قیصر

ولی اگر به سیاحت رود به خطهٔ روم

ز شرم همچو زنان چادر افکند بر سر

ز شوق این سخن آن صفدران خبر دارند

که پیش تیر بلا جان و دل‌کنند سپر

بلا به لفظ عرب امتحان بود یعنی

که بنده را به بلا امتحان‌کند داور

ولا بزرگ بود چون بلا بزرگ بود

نشان فراخور شأن‌ست و جامه درخور بر

هزار سال فزونست تا حسین علی

شهیدگشته و نامش هنوز بر منبر

خدای در همه حالی منزه ست از خلق

ولی ز غایت لطفست خلق را رهبر

برای ماست‌گر ایمان وکفر بخشد سود

خدای را چه‌ که ما مومنیم یا کافر

اگر بهشت و سقر فرق دارد از پی ماست

خدای را چه تفاوت ‌کند بهشت و سقر

ستاره تابد و پیشش یکیست پاک و پلید

سحاب بارد و نزدش یکیست خار و شجر

اگر مراد تو یزدان بود مراد مخواه

رضای دوست طلب وز رضای خود بگذر

ز من امیرا یک نکتهٔ دیگر بنیوش

عبث مجوی ‌کت از دست رفت یک گوهر

تو مال خویش سپاری به هرکه چاکر تست

بدین بهانه‌که‌گویی امین بود چاکر

چنان خدای ‌که خود چاکر آفرین دانیش

به حفظ مال تو از چاکری بود کمتر

تو بشنو اندکی امروز پند قاآنی

که‌ کارت آید فردا به عرصهٔ محشر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:35 PM

پیک دلارام دی درآمدم از در

نامه‌یی آورد سر به مهر ز دلبر

جستم و بگرفتم وگشودم و دیدم

یار نوشتست ‌کای ادیب سخنور

خیز و مبوی ار به دست داری سنبل

خیز و منوش ار به‌کام داری ساغر

آب بزن حجره را گلاب بیفشان

برگ بنه خانه را شراب بیاور

یار بخوان می بخواه بزم بیارا

نقل بهل گل بریز فرش بگستر

چون سر زلفم بسای مشک به هاون

چون خم جعدم بسوز عود به مجمر

عیش موفا کن از شراب مصفا

بزم معطر کن از گلاب مقطر

ساز سماع مرا بساز ز هر باب

برک نشاط مرا بخواه ز هر در

نقل ‌و می شمع ‌و شهد و شکر و شاهد

رود و نی و تار و عود و بربط و مزهر

هیچ خبر نیستت مگر که دل من

زین سفر دیر بازگشته مکدر

هشت مه افزونترست ‌کافتان خیزان

گرد صفت می‌شتابم از پس لشکر

زین سر از یال اسب دارم بالین

زیر تن از زین رخش دارم بستر

دشت مرا مجلسست و هامون محفل

گرد مرا خیمه است و گردون چادر

خیمهٔ من چرخ هست و حجره بیابان

مسند من زین و خوابگاه من اشقر

چرم تن من مراست ‌گویی جوشن

مغز سر من مراست ‌گویی مغفر

گویی با جوشن آفریدم ایزد

گویی با مغفر آوریدم داور

تختم یکران شدس و چترم خورشید

خودم زینت شدست و دِرعم زیور

غالیه‌ام‌گرد راه و شانه سرانگشت

ماشطه‌ام آفتاب و آینه خنجر

گرد رهست ار به چشم دارم سرمه

خاک رهست ار به زلف پاشم عنبر

شیب و فراز جهان بریدم و دیدم

معظم معمورهٔ جهان چو سکندر

گه به مغاکی شدم بر آن روی ماهی

گه به ستیغی شدم بدان سوی اختر

گه به نشیبی ز حد هستی بیرون

گه به فرازی ز آفرینش برتر

رخت سپردم‌ گهی به مخزن قارون

تخت نهادم ‌گهی به پشت دو پیکر

گاه ز سرما لبم‌ کفیده چو پسته

گاه زگرما تنم تفیده چواخگر

بسکه ببوسید نعل موزهٔ عزمم

موم‌صفت نرم شد رکاب تکاور

خودم فرسوده‌گشت و درعم سوده

زخشم آسیمه‌‌گشت و شخصم مضطر

بارم درگل نشست و خارم در دل

تابم از رخ پرید و خوابم از سر

رخشم نالان‌ که بس کن آخر بنشین

از در رحمت یکی به حالم بنگر

مرغ نیم تا یکی پرم ز بر و زیر

برق نیم تا به‌ کی جهم به‌ که و در

چرخ نیم تا به ‌کی خرامم ایدون

باد نیم تا به‌ کی شتابم ایدر

چند دوم چون نیم نبیرهٔ‌ گردون

چند روم چون نیم سلالهٔ صرصر

من نه خیالم چنین چه پویم ایدون

من نه‌گمانم چنین چه رانم ایدر

رانت مگر آهنست و گامت فولاد

جانت مگر خاره است و جسمت مرمر

چند دهم شرح هیچ دیده مبیناد

آنچه بدیدم ز رنج و انده بی‌مر

جسمم بیتاب‌ گشته چهرم بی‌ آب

چشمم بی‌خواب گ‌‌شته جانم بی‌خور

گر تو ببینی مرا یقین نشناسی

ورت بگویم منم نداری باور

جز که به‌ گرمابه تن بشویم و رخسار

گرد برافشانم از دو زلف معنبر

غالیه سایم به زلف و غازه به ‌رخسار

رنگ‌کلف بسترم ز ماه منور

هی بزنم شانه برد و بیچان سنبل

هی بکشم سرمه در دو مشکین عبهر

تا زند این راه جان به شوخی غمزه

تا شود آن دام دل به حلقهٔ چنبر

باده خورم یک دو ساتکین سپس هم

تا دو رخم بشکفد چو لالهٔ احمر

وانگه بر عادت قدیم‌ که دانی

مدحت فخرالانام خوانم از بر

اصل طرب فصل جود میر معظم

بحرکرم بدر ملک صدر مظفر

فارس دولت نظام ملک شهنشاه

حارس ملّت قوام دین پیمبر

حاجی آقاسی آنکه خاک درش را

میران آیین‌ کنند و شاهان افسر

از کرم اوست هرچه رزق به ‌گیتی

وز قلم اوست هرچه عیش به‌ کشور

روزی او می‌خورند عارف و عامی

نعمت‌ او می‌برند مومن وکافر

همّت او چون ابد ندارد پایان

فکرت اور چون فلک ندارد معبر

زایر درگاه او به‌ گام نخستین

پای‌ گذارد به فرق چرخ مدور

ای نفست نفس را به یزدان داعی

وی سخنت عقل را به یزدان رهبر

راز بیان تو خواست تا بنماید

ایزد از آن آفرید چشمه کوثر

سر جلال تو خواست تا بگشاید

باری‌ از آن خلق ‌کرد گنبد اخضر

فیض نیارد ز هم گسست وگرنه

با تو تمامست آفرینش‌ داور

حبر سر خامه‌ات چکیده به عمّان

وررنه ز عمّان نزاید این همه گوهر

مَنبت کلک تو بود هند وگرنه

این همه از هند می ‌نخیزد شکر

آیت عزمت به ‌کشتی ار بنگارند

باز ناستد به صد هزاران لنگر

خاطر خصمت به آذر ار بنمایند

می‌برود گرمی از طبیعت آذر

حکمت ‌کونین در وجود تو مدغم

دولت جاوید در رضای تو مضمر

مور شود با اعانت تو سلیمان

باز شود با اهانت تو کبوتر

گویا زاید ز حرص مدح تو کودک

بینا روید ز شوق روی تو عبهر

خشم تو است ار شود هلاک مجسّم

لفظ تو است ار شود حیات مصوّر

برگ درختان بود به مدح تو گویا

ریگ بیابان شود ز وصف تو جانور

رقص کند ز اهتزاز مدح تو دیوان

وجد کند ز اشتمال وصف تو دفتر

جود تو همچون ابد ندارد پایان

فکر تو همچون فلک ندارد معبر

جوهر امر تو با قضاست مرکب

گوهر ذات تو با سخاست مخمّر

چشم ضمیرت به نور علم ببیند

نیک وبد خلق تا به عرصهٔ محشر

نقد هنر با دوام جود تو رایج

ذات عرض با قوام عدل تو جوهر

ساکنی وصیت تو چو پرتو خورشید

هر روز از باختر رود سوی خاور

ثابتی و عزم تو چو کوکب سیار

گردد دایم به گرد تودهٔ اغبر

خشم تو بر دوستان تست عنایت

کاتش سوزان بود حیات سمندر

لطف تو بر دشمنان تست سیاست

کاب روان بود مرگ قبطی ابتر

کلکت شهباز حکمتیست‌که او را

علم‌ و هنر بال‌ هست و فتح و ظفر پر

پوید و در پویه‌اش نظام ممالک

جنبد و در جنبشش قضای مقدر

گل خورد و دز شاهوارکند قی

ره برد و راز روزگار کند سر

هست دو انگشت نی بویژه‌که اورا

گشته جهان قاف تا به قاف مسخّر

هیچ شنیدی خدایگانا کز تب

تافت تن‌ و جان من چو بوتهٔ زرگر

گر نبد از هیبت جلال تو از چه

زینسان تب‌لرزه‌ام افتاد به پیکر

زیر و زبر باد روزگار عدویت

تا که زمین زیر هست و گردون از بر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:35 PM

بس دلبرکانند به هر بوم و به هر بر

یارب چکند یک دل با این همه دلبر

آن‌ می‌بردش از چپ‌ و این می‌کشد از راست

مسکین‌دلکم مانده در این‌کشمکش اندر

گه می‌کشدش این به دو ابروی مقوس

گه می‌کشدش آن به دو گیسوی معنبر

این می‌کندش صید بدو تافته چوگان

آن می‌نهدش قید به دو بافته چنبر

این می‌کشدش گه به رخ از ابرو شمشیر

آن می‌زندش‌ گه به تن از مژگان خنجر

گاهی غمش از شوق سرینی شده فربه

گاهی تنش از عشق میانی شده لاغر

گه تاب برد آن یکش از تاب دو سنبل

گه خواب برد آن یکش از خواب دو عبهر

گه می‌چرد از زلف بتی سنبل بویا

گه می‌خورد از لعل لبی قند مکرر

مسکین‌ دلکم راکه خدا باد نگهدار

خود را نتواند که نگهدارد در بر

بیند لب آن را لبش از غصه شود خشک

بیند رخ این را رخش از گریه شود تر

گه طرهٔ آن بیند و اندوه‌ کند ساز

گه غرهٔ این بیند و فریاد کند سر

گه موی مهی بیند بر روی پریشان

از مویه به خود پیچد چون موی بر آذر

گه خال بتی بیند چون عود بر آتش

واهش ز درون خیزد چون دود ز مجمر

چون تاب ‌گهی جای ‌کند در شکن زلف

چون خال‌ گهی پای نهد بر رخ دلبر

من این دل سودازده بالله که نخواهم

بیرون ‌کشمش با رگ و با ریشه ز پیکر

بفروشمش ار کس خرد از من به زر و سیم

کامروز همم سیم به ‌کار آید و هم زر

ور کس به زر و سیم دل از من نستاند

بشتابم و سوداکنمش با دل دیگر

نی‌نی غلطم کس دل دیوانه نخواهد

دیوانه بود هرکه به دیوانه‌کند سر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:35 PM

آنچه با برگ درختان ابر نوروزی‌کند

با تهیدستان کف فیاض فیروزی‌ کند

زان سبب فیروز شد نامش‌ که از آیات او

بخت هر روز آشکار آیات فیروزی‌ کند

هست چهرش گنج فیروزی و گردد آشکار

هرکرا آن‌گنج ‌روزی خدا روزی‌کند

آفتاب روی جانبخش به‌ هر مجلس ‌که تافت

شمع نتواند که دیگر مجلس‌ افروزی کند

بر بسوزان خنجر او امر فرماید خدای

قهر جباریش اگر عزم جهانسوزی ‌کند

سنگلاخ‌ کوهساران را تواند زیر پای

باد رفقش نرمتر از قاقم و توزی‌ کند

ای که هر کس یاد جودت کرد یزدان تا به حشر

بی‌نیازش زاکتساب رنج هر روزی‌کند

گر بخواهد پیر عقلت‌ دانش آموزد خطاست

طفل نتواند به لقمان حکمت آموزی کند

چنگ عزراییل گویی در دم شمشیر توست

زان بمیراند جهانی را چو کین ‌توزی ‌کند

گر به شکل گوژ خواهد به سطح کاخ تو

گنبد پیروزه‌گون اظهار پیروزی کند

عقل داند عین نقص‌است از فضولی نطفه‌‌یی

از شکم بر پشت آید بچه را قوزی‌کند

یا چو خیاطست تیغت ‌کز حریر سرخ خون

حصم را بی‌رشته و سوزن کفن‌دوزی کند

سرو ر‌ا سرسبزی بخت سرافراز تو نیست

ذره چون‌ شمسی نماید سبزه‌کی توزی‌کند

شهدگفتار توزهرکژدم اهواز را

در حلاوت قند مصر و شکر خوزی‌ کند

گنج ‌هر رو‌زیست ‌جودت‌ وانکه ‌را روزی‌ شود

رحمت حق بی‌نیاز از رنج هر روزی‌کند

شیر چرخ‌از مهر و مه قلاده سازد ماه و سال

بویه در نخجیرگه روزی ترا یوزی‌کند

هر که روزی پوز جنباندکه بدگوید ترا

چون سگ آلوده‌دهان از باد بد پوزی‌کند

از پی خاموشی جاوید فرماید خدای

تا بر اطراف دهانش مرگ بتفوزی‌کند

عزم بازی‌ گرکنی ساعات روز و شب بهم

جمع‌‌مردد ناه نردی وه دوزی‌کند

قافیه تنگست و من دلتنگ‌تر زانرو که طبع

خواهد استیفای وصفت بهر بهروزی‌کند

می‌تواند وضع لفظ خوش ز بهر قافیه

هم بود ازکودنی‌گر قافیه بوزی ‌کند

مرچه برخی از قوافی نیز زشت افتاد لیک

با قبولت چون رخ زیبا دل‌افروزی‌کند

تا دهان غنچه پرگردد ز مروارید تر

چون به زیر لب ثنای ابر نوروزی ‌کند

غنچه‌سان خندان و کامش پر ز مروارید باد

چون‌صدف‌هر کاوبه‌مدحت‌گو‌هراندوزی‌کند

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

بحمدالله که باز از یاری گیهان خدا داور

درخت بخت شد خرم نهال فتح بارآور

بحمدالله که بگشود از هوای فتح باز از نو

همای عافیت بر فرق فرقدسای شه شهپر

بحمدالله که از نیروی بخت بی‌زوال شه

عدوی ملک و ملت را شکست افتاد در لشکر

بحمدالله که از فر همایون فال شاهنشه

شد از خاورزمین طالع همایون نجم فال و فر

شهنشاه جهان فتحعلی شه خسروی کآمد

وجودش خلق و خالق را یکی مُظهر یکی مظهر

جهاندار و کنارنگی که ذات بی‌زوال او

قوام نه عرض یعنی که نه افلاک را جوهر

جهانداری‌ که شد پهلوی ملک و پیکر اعدا

ز تیغ لاغرش فربه ز خت فربهش لاغر

ز تیغش‌یادی و ولوال اندر ساحت سقسین

زگرزش ذکری و زلزال اندر مرز لوهاور

شود از اهتزاز باد گرزش نُه فلک فانی

بدان آیین‌که بر دریا حباب از جنبش‌ب صرصر

نهنگی‌غوطه‌زن‌در نیل‌چون‌پوشدبه‌تن‌جوشن

دماوندی به زیر ابر چون بر سر نهد مغفر

به یال خصم پیچان خم خامش بر بدان آیین

که پیرامون ناپاک اژدها ماری زند چنبر

اگر بر کوه خارا برق تیغش را گذار افتد

شود کوه از تف خارا گدازش تل خاکستر

نیوشاگوش او را چاشی بخشای یک رامش

فغان بربط و سورغین نوای شندف و مزهر

دلارارای او را تهنیت آرای یک خواهش

صهیل ارغن و ارغون فرار ادهم و اشقر

نهنگ تیغ او را جسم دیوان طعمهٔ دندان

عقاب تیر او را لاش شیران مستهٔ ژاغر

کهین چوبک زن بامش‌ اگر مریخ اگرکیوان

کمین دست افکن جاهش اگر سلجوق اگر نجر

زگفتش حرفی و قعر بحار و لولو لالا

ز خلقش ذکری و ناف غزال و نافهٔ اذفر

به فرمان اندرش فرمانروا رادان فرمانده

بجز فرماندهٔ‌کش هرچه فرمان‌گوی فرمانبر

چم‌ر بر روشن‌تنش‌جوشن‌عیان‌خو‌رشد از روزن

و یا از پشت پرویزن فروزان‌گنبد اخضر

نوال ‌دست ‌جودش زانچه ‌درخورد قیاس ‌افزون

عطای طبع رادش زانچه در وهم و گمان برتر

اگر دربان درگاهش فشاند گردی از دامن

پس از قرنی ‌کند ماوا برین فیروزه گون منظر

به دارالضرب گیتی بی‌قرین ضراب بخت او

هماون سکه ی صاحبقرانی زد به سیم و زر

کمان و تیر و تیغ و کوس او در پرهٔ هیجا

یکی ابر و یکی باران یکی برق و یکی تندر

هر آن کو بنگرد آشوب‌زا میدان رزمش را

به چشمش‌ بازی طفلان نماید شورش محشر

عروس مملکت زان پیش‌ کاندر عقد شاه آید

به‌هیات ‌بود بس هایل به ‌صورت ‌بود بس منکر

کنون نشکفت اگر از زیور عدل ملک زیبا

چه باک ار زشت‌رویی طرفه ‌زیباگردد از زیو‌ر

نیایش لاجرم درده بر آن معبود بی‌همتا

که بی‌یاریست با یارا و هر بی‌یار را یاور

به پای انداز آ‌ن‌کز فر این‌ دارانسب خسرو

به دست ‌آویز آن کز بخت این گیتی خداداور

شد از تیغ‌ شجاع ‌السلطنه دشت قرابوقا

ز خون قنقرات زشت‌سیرت بحر پهناور

به اژدرکوه رسد از خون اژدرکوهه عفریتان

ز آب چشمهٔ تیغش هزاران لالهٔ احمر

زکلک رمح آذرگون ملک بر رقعهٔ هامون

رقم‌کرد از مداد خون به قتل دشمنان محضر

در آن میدان پر غوغا که بانگ‌ کوس تندرسا

درید از هیبت آوا دل گردان کنداور

هوا از گرد شد ظلمات ‌و نصرت ‌چشمهٔ‌ حیوان

بلند اقبال رهبر خضر گشت و شاه اسکندر

بسان ‌گرزه مار جانگزا در دست مارافسا

سنان مار شکل اندر کف شیران اژدر در

ز موج فوج و فوج موج خون شد عرصهٔ هامون

چو دریابی‌که پیدا نَبوَدش از هیچ سو معبر

بدن‌شد باده‌نوش‌و دشت‌کین‌بزم‌و اجل ساقی

شرابش‌خون و جان‌دادن‌خمّار و تیغ‌شه ساغر

زمین از لطمهٔ موج حوادث مرتعش اعضا

بسان زورقی کاندر محیطش بگسلد لنگر

اجل‌شد گاز و تن‌آهن‌حوادث‌دم‌زمین کوره

تبرزین پتک و سرسندان و مرد استاد آهنگر

ز پیل اوژن هژبران پرهٔ پیکار شد ارژن

ز شیرافکن پلنگان پهنهٔ مضمار شد بربر

چنان در عرصهٔ میدان طپان دل در برگردان

کز استیلای درد و بیم جان بیمار در بستر

نیوشاگوش را زی من‌گرایان دار ای دانا

که رانم داستان فتح دارا را ز پا تا سر

سحرگاهی‌که از اقلیم خاور خیمه زد بیرون

به عزم ترکتاز جیش انجم خسرو خاور

بشیری برکشید آواز کز اورکنج‌ ای خسرو

قضا آورده بهر غازیانت گنج بادآور

به یغمای دیار خاوران نک نامزد کرده

کهین پورشه خوارزم انبوهی فزون از مر

ز مرو و اندخود و خانقاه و قندز و خیوق‌

ز خرمند و سرخس و بلتخان و بلخ وکالنجر

چنان بشکف اعوان ملک را زین بشارت دل

که انصار ‌بیمبر را ز فتح قلعهٔ خیبر

تو ای‌ضرغام‌پیل‌افکن‌چو بیرون راندی از مکمن

روان‌ شد فتحت‌ از ایمن‌ دوان‌ شد بختت‌ از ایسر

کشیدی‌زیر ران‌کوهی‌که‌هی‌هی‌رهسپر توسن

گرفتی‌اژدری برکف‌که‌وه‌وه‌جانستان خنجر

یکی در سرکشی قایم‌مقام طرهٔ جانان

یکی در خون خوری نایب مناب غمزهٔ دلبر

بر آن خونخواره عفریتان بدان‌سان حمله آوردی

که بر خیل‌ گراز ماده آرد حمله شیر نر

پرندت‌چون‌برون‌شد از قراب‌قیرگون گفتی

ز قیرآلود غاری رخ نمود آتش‌فشان اژدر

*‌اس‌افکندٻی‌چندین‌هزاراسب‌افکن افکندی

. ترکان هزار اسب‌ا از فراز اسب‌که پیکر

چنان ‌کردی جر خون از بن هر موی تن جاری

که‌ گفتی‌ زد به‌ هفت اندامشان هر موی تن نشتر

هلال‌آسا حسامت ترک را بر تارک ترکان

چنان شق زد که جرم ماه را انگشت پیغمبر

ز تاب‌تف‌،تیغت،‌سوخت‌کشت‌عمرشان چونان

که افتد در میان خرمن خاشاک خشک آذر

چنان‌گرزگران را سر زدی بر ترک بدخواهان

که بیرون شد ز بطن‌گاو ماهی آهن مغفر

به‌خصم‌از شش جهت‌راه هزیمت بسته شد آری

چسان بیرون‌ شود آن مهره‌یی کافتاد در ششدر

ز‌هی بخت تو در عالم به الهام ظفر ملهم

فنا در خنجرت ‌مدغم اجل در صارمت مضمر

عروس عافیت را عقد دایم بسته اقبالت

به عالم انقطاعی نیست این زن را ازین شوهر

ولیکن تا نیفتد بر جمالش چشم بیگانه

حجاب رخ‌کندگاهی ز عصمت‌گوشهٔ معجر

گریزد در تو دوران از جفای آسمان چونان

که طفل خردسال از جور اقران جانب مادر

شود مست از می خون مخالف شاهد تیغت

بدان آیین‌که رند باده‌خوار از بادهٔ احمر

ثبات خصم در میدان رزمت بیش از آن نبود

که مرغ پخته بر خوان و سپند خام در مجمر

اجل مشتاق‌تر زان بر می خون بداندیشت

که رندان قدح‌ پیما به رنگین بادهٔ خلر

گر از کانون قهرت اخگری اندر جهان افتد

سوزد شعلهٔ او مرغ و ماهی را به بحر و بر

مگر از گرد راه توسنت پر گرد شد گردون

که هر شب چشم‌ گردآلود را برهم زند اختر

اگر رشحی فشانی زآب‌لطف خویش بر نیران

شود جاری ز هر سویش هزاران چشمهٔ کوثر

به ‌کوه و دشت اگر بارد نمی از فیض احساث

شود خارش همه سوری شود سنگش‌همه گوهر

ز چینی‌ جوشنت ‌صد چین‌ حسرت ‌بر رخ‌ خاقان

ز رومی مغفرت صد زنگ انده بر دل قیصر

ثنای شاه را نبود کران قاآنیا تاکی

فزایی رنج ‌کتاب و مداد و خامه دفتر

بجوشد تا میاه از انشراح خاک در اردی

بخوشد تا گیاه از ارتجاح باد در آذر

به‌کام بدسگالش شهد شیرین زهر تن‌فرسا

به جام نیکخواهش زهر قاتل شهد جان‌پرور

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

بستم به عزم پارس چو از ملک ری ‌کمر

زین برزدم به‌ کوهه ی یکران رهسپر

اسبی به گاه پویه سبکروتر از خیال

اسبی به‌گاه حمله مهیاتر از نظر

اسبی ز بسکه چابک گویی‌که تعبیه است

درگام ره‌نوردش یک آشیانه پر

اسبی‌ که هست جنبش او در بسیط خاک

ساری‌تر از حیات در اندام جانور

من بر جهان‌نوردی چونین‌که‌گفتمت

بنشسته چون بر اوج هوا مرغ نامه‌بر

بس دشتها بریدم دنیا درو سراب

بس‌کوهها نوشتم‌گردون بروکمر

گاهی به یال شیر فلک بد مراگذار

گاهی به ناف ‌گاو زمین ‌بُد مرا گذر

یکران من معاینه‌گفتی‌که رفرفست

من مصطفی و قلهٔ‌ که عرش دادگر

اطوار سیر بنده چو ادوار روزگار

گه پست و گه بلند و گهی زیر و گه زبر

ای بس‌ا شگفت رودکه بروی بسان باد

بگذشت باد پایم و گامش نگشت تر

در جان مرا ز دزد هراس از پی هراس

در دل مرا ز دیو خطر از پی خطر

غولان خیره ‌چشم ‌گروه از پی ‌گروه

دیوان چیره‌ خشم حشر از پی حشر

کوتاه‌ گشت عمر من از آن ره دراز

وز آن ره درازم انده درازتر

باری چو داستان نزولم به ملک پارس

چون صیت عدل شاه جهان‌‌ گشت مشتهر

در وجد از ورود من احباب تن به تن

در رقص از قدوم من اصحاب سربه‌سر

ناشسته روی و موی هنوز از غبار ره

کامد دوان دوان برم آن یار سیمبر

آشوب هند فتنهٔ چین آفت ختا

خورشید روم ماه ختن سروکاشمر

چین چین فتاده‌گیسویش از فرق تا قدم

خم خم نهاده سنبلش از دوش تاکمر

قد یک بهشت طوبی و لب یک یمن عقیق

خط یک بهار سنبل و رخ یک فلک قمر

ز‌لف مسلسلش زده بر مشک و ساج طعن

ساق مخلخلش زده بر سیم و عاج بر

در دست ترک چشمش از غالیه‌کمان

در پیش ماه رویش از ضیمران سپر

گیسوش زاده الله یک قیروان ظلام

دندانش صانه الله یک ‌کاروان‌ گهر

باری چه‌گفت‌گفت‌که این نظم و نثر تو

چون زر و سیم در همه آفاق مشتهر

چونی چه ‌گو‌نه یی چه‌ خبر سرگذشت چیست

چون آمدی ز راه و چه آوردی از سفر

یارت‌ که بود و یار چه بود و عمل‌ کدام

نخل دو ساله هجرت باری چه داد بر

گفتم حدیث رفته نگارا چو زلف تو

گرچه مطولست بگویمت مختصر

ره‌تم بری شدم بر شه‌گفتمش ثنا

کرد آفرین و داد صله ساخت مفتخر

ایدون مرا به فارس ندانم وظیفه چیست

گفتا وظیفه مدحت سلطان دادگر

دارای عهد شاه فریدون ‌که جز خدای

از هرچه پادشاه فزونتر به فال و فر

گفتم مرا وسیله به درگاه شاه نیست

جز یک جهان امید که هابوک و هامگر

نه نصرتم‌ که‌ گیرم در موکبش قرار

نه دولتم‌ که یابم در حضرتش مقر

گفتا بر آستانهٔ شاه هنرپرست

ایدون‌کدام واسطه خواهی به از هنر

بوی‌ گلست رابطه‌ گل را به هر مشام

نور مهست واسطه مه را به هر بصر

معیار هر وجود عیان‌گردد از صفات

مقدار هر درخت پدید آید از ثمر

مهر منیر راکه معرف به از فروغ

ابر مطیر را که مؤید به از مطر

بر فضل تیغ پاکی جوهر بود نشان

بر قدر مرد نیکی‌گوهر بود اثر

عود از نسیم خویش در ایام شد مثل

مشک از شمیم خویش در آفاق شد سمر

هست از ظهور طلعت خود ساده را قبول

هست از بروز شیوهٔ خود باده را خطر

از ثروت سپهر کواکب کند حدیث

از نزهت بهار شقایق دهد خبر

احمد که ‌کس نبود شناسای قدر او

گشت از ظهور معجز خود سیدالبشر

یزدان‌که‌کس ندید و نبیندش در جهان

گشت از بروز قدرت خود واهب‌الصور

باری چو برشمرد از اینگونه بس حدیث

بوسیدمش دهان و لب و دست و پا و سر

زان پس به مدح خسرو عالم به عون‌کلک

بنوشتم این قصیدهٔ شیرین‌تر از شکر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 4:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4979753
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث