به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

که جلوه‌ کرد که آفاق پر ز انوارست

که رخ نمود که ‌گیتی تمام فرخارست

که لب‌ گشود ندانم‌ که از حلاوت او

به هرکجا که نظر می‌کنم نمکزارست

دگر ‌که آمد و زنجیر دل ‌که جنبانید

که بر نهاده چو مجنون به دشت و‌ کهسار است

چه تاک بود که بنشاند و کی رسید انگور

که هفت خم سپهر از شراب سرشارست

حدیث عش مگر رفت بر زبان‌کسی

که شور و ولوله درکوی و شهر و بازارست

ز خلق احمد مرسل مگر نسیمی خاست

که هرکجاگذرم تبت است و تاتارست

زُکام خواجه‌ گواهی بدین دهد گو‌یی

که این نسیم ز خلق رسول مختارست

چو نام خواجه برم جان بگیردم دامن

که روز عشرت احرار و وجد ابرارست

به جان خواجه‌ که از وصف عشق درمگذر

که عشق چاشنی روح و قوت احرارست

چو عندلیب سرودی ز سر عشق بگوی

که هر کجا که رود ذکر عشق گلزارست

به ناخن قلم آن جنگ ایزدی بنواز

که از حقایق بروی هزار اوتارست

اگرچه نیست ز انبوه خلق راه سخن

تو راز گوی ‌که محفل تهی ز اغیارست

حجاب بر نظر تست ورنه از سر صدق

به‌ چشم یاری در هرچه بنگری یارست

حدیث عشق بگو لیک بی‌زبان و سخن

که نطق و حرف و معانی حجاب انظارست

خموش گویا خواهی به ‌چشم خواجه نگر

که هر اشارت او یک ‌کتاب ‌گفتارست

به مهر خواجه نخست از خصال بد بگریز

که خوی بد گنه و مهر و استغفارست

تو را چو خوی بدی هست و خود اسیر خودی

چه احتیاج به زنجیر و بند و مسمارست

گمان مبر که به شب دزد را عسس‌ گیرد

که او به خوی بد خویشتن‌ گرفتارست

چگونه خاطرت از معرفت بود گلزار

ترا که از حسد و حرص سینه پر خارست

چو کاسه‌ایست نگونسار حرص تا صف حشر

به هیچ پر نشودکاسه چون نگونسارست

به مهر خواجه قدم زن به صدق قاآنی

که صدق شیوهٔ احرار و خوی اخیارست

ز صدق در ره او بر خود آستین‌افشان

از آنکه شرط نخستین عشق ایثارست

ز عشق دم‌زن و پروای هست و نیست مدار

اگرچه دم زدن از عشق‌کار دشوارست

به مدح عشق سخن هرشبی دراز کشم

چو صبح درنگرم یک دو مشت پندارست

یکی به خواجه نظرکن که از پس هفتاد

ز بهر راحت خلقش روان در آزارست

تو سست می‌روی و راه ‌سخت در پیشست

تو سنگ می‌زنی و آبگینه در بارست

هرآن سخن‌که نگویی ز عشق هذیانست

هر آن ‌کمر که نبندی ز صدق زنارست

دگر ز اهل ریا تات جان بود بگریز

که حق به جانب دردی‌کشان میخوارست

بکفش پارهٔ دردی کشان نمی‌ارزد

سری‌که بالش او از دو شبر دستارست

به زاری آنکه‌ کند صید خلق بازاری

خدا ز زاری بازاریانش بیزارست

ز بی‌خودی نفسی بی‌ریا برآوردن

به از ریاضت صد سالهٔ ریاکارست

دل شکسته دلیلست بر درستی صدق

کمال مرغ شکاری ‌کجی منقارست

در آب دیده دو صد نقش می نماید عشق

بر آب نقش‌ زدن‌ کار عشق مکارست

به‌غیر خواجه‌ که‌ نقش‌ دلست و صورت جان

ز عشق هرکه زند لاف نقش دیوارست

همین نه‌تنها مردم‌گیاه هست به چین

به شهر ما هم مردم‌ گیاه بسیارست

به احتیاط قدم نه به خاک وادی عشق

که خاک و خار بیابان عشق خونخوارست

هنوز از پس چندین هزار سال وصال

دو چشم عقل ز هجران عشق خونبارست

کراکه‌گامی محکم شود به مرکز عشق

به ‌گرد چنبر هستی چمان چو پرگارست

حکیم‌ گوید این نطفه‌ای‌ که‌ گردد شخص

نخست پارهٔ خونی پلید و مردارست

دگر سه روح که اندر دلست و مغز و جگر

بخار خون بود و تن بدان سه ستوار است

ز مرده زنده پدید آید اینت بوالعجبی

زهی لطیف و عظیما که صنع‌ جبارست

مرا گمان ‌که‌حکیم این سخن به تعمیه ‌‌گفت

که این حدیث نه از مردم هشیوارست

مگر ز خواجه شنیدم‌که هست روح دگر

که نام ه‌ر نسبت هستی بده‌ر سزاوارست

خمیرمایهٔ عشقست و دست پخت خدای

کلید مخزن امرست و گنج اسرارست

مشاعر همه اشیا ازو وزآن سببست

که‌کارشان همه تسبیح و حمد دادارست

شعور لازم‌ هستی است و انچه ‌گویی هست

همی به حکم خرد زان شعور ناچارست

مگر نه‌خانهٔ شش‌گوشه‌ای‌ که سازد نخل

برون ز فکرت اقلیدس و سنمارست

مگر نه‌ کاه چنان در جَهَد به‌ کاه ربا

چو عاشقی ‌که هوا‌خواه وصل دلدارست

نه عنکبوت تند تار بر به گرد مگس‌

که داند آنکه شکار مگس‌کند تارست

نه آب و ‌گل ز پی لانه آو‌ررد خَطّاف

چنانکه‌ گویی از دیرباز معمارست

نه شاخ نیلوفر نارسیده برلب طاق

بتابد از طرفی کش به بام هنجارست

مگوکه خواجه ‌کیت بار داد و ‌گفت این حرف

گشوده درگه باری چه حاجت بارست

ولای خواجه مرا بی‌زبان سخن آموخت

زبان شمع‌ فروزنده چیست انوارست

همان ز خواجه شنیدم ‌که گفت خلق جهان

کرند ور نه در و بام پر ز گفتارست

به حق هر آنکه یکی قط‌رهٔ درست شناخت

چنان بدان که شناسای بحر زخّارست

چه مایه عالم بیرنگ‌ و بوی دارد عشق

که بر دو دیده ز هر یک هزار استارست

به چشم خفته نماید هزار شکل بدیع‌

نبیند آنکه به پیشش‌ نشسته بیدارست

نپرسی این‌ همه اشیاکه بینی اندر خواب

کجاست جایش و باز این‌ چه شکل و مقدارست

نپرسی اینهمه الوان و چاشنی ز‌ کجاست

که در شمار بساتین و برگ اشجارست

نپرسی این‌ همه دستان‌‌ که می‌زنند طیور

یا بد معلمشان وین چه چنگ و مزمارست

رموز این همه اشیا رسول داند و بس

که مظهر‌‌ کرم کرد‌گار غفارست

محمد عربی قهرمان روز حساب

که لطف و قهرش میزان جنت و نارست

خدا و او بهم اینگونه عشق می‌ورزند

که کس نداند که عاشقست ‌و که یارست

بدان رسیده‌که‌گیردگناه رنگ ثواب

ز بس که رحمت او پرده‌پوش‌ و ستارست

ز بوی نرگس فرمود صالحان را منع‌

ازین ملامت نرگس هنوز بیمارست

دلا ز مدح محمد به مدح خواجه گرای

که خواجه از پس او بر دو کون سالارست

پناه دولت اسلام حاجی آقاسی

که همچو دست ملک خامه‌اش‌‌‌ گهربارست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:52 PM

در چشم منست آنچه به رخسار تو آب است

در جسم منست آنچه به ‌گیسوی تو تاب است

دل بی‌تو بسی تنگتر از سنهٔ چنگ است

جان بی‌تو بسی زارتر از زیر رباب است

بر ما به تکبر نگری این چه غرورست

از ما به تغافل ‌گذری این چه عتاب است

بی ‌موی تو چون موی توام روز سیاهست

بی‌ چشم تو چون چشم توام حال خراب است

گویند که از نار بود مارگریزان

چون‌ است‌ که مار تو به نار تو حجاب است

عمریست‌ که بی‌ نار تو و مار تو ما را

هم دل به شکنج اندرو هم جان به عذاب است

بختت نه اگر دیدهٔ من بهرچه بیدار

چشمت نه اگر طالع من از چه به خواب است

از جان چه خبر گیری و از چشم چه پرسی

آن‌بی‌تو پر از آتش و این بی‌تو پر آب است

مهر من و جور تو و بی‌مهری ‌گردون

این هر سه برون چون کرم شه ز حساب است

دارای فلک قدر حسن‌شاه‌که‌گردون

با لطمهٔ پرّ مگسش پرّ ذباب است

رمحتث‌ن به چه ماند بسه بکس غمژمان تن‌ا

کاندر دمش از خون عدو سرخ لعاب است

تیرش به چه ماند به ‌یکی پران شاهین

کز آن به بد اندیش جهان پرّ غراب است

با سطوت اوگر همه‌گردنده سپهرشت

با صولت او گر همه پاینده تراب است

ن‌ا خسته شکالیست‌که‌دراز هژبر اس

پربسته‌حمامیست‌که در چنگ عقاب است

شاها ملکا دادگرا ملک ستانا

کت ُملک‌ستان‌از مَلَک‌العرش خطاب‌است

گر مهر نه از غیرت رای تو سقیمست

ور چرخ نه از حسرت‌کاخ تو مصاب است

زرّین ز چه رو آن را همواره عذارست

مشک ز چه رو این را پیوسته ثیاب است

در بزم تو کاشوب سپهر از همه رویست

در کاخ تو کآزرم بهشت از همه باب است

هرجاکه نهی پای خدود است و جباه است

هرجاکه‌کنی روی قلوبست و رقاب است

تیغ‌ تو نهنگ و تن‌بدخواه تو بحرست

تیر تو هژبر و تن بدخواه تو غاب است

با ابرکفت ابر یکی تیره دخانست

با بحر دلت بحر یکی خشک سراب است

گاو زمی از جنبش جیش‌تو ستو هست

شیر فلک از آتش تیغ تو کباب است

هر عرصه‌ که یکبار برو تاختن آری

تا شامگهِ حشر به خوناب خضاب است

هر چشمه که یک روز درو چهره بشویی

تا شام ابد جاری ازان چشمه گلاب است

هر پهنه ‌که یک روز درو تیغ بیازی

تا روز جزا معدن یاقوت مذاب است

بخت تو یکی تازه نهالست‌که طوبی

با نسبت او خردتر از برگ سداب است

بی‌طاعت تو هر چه ‌ثوابست‌ گناهست

با خدمت تو هرچه‌‌گناهست ثواب است

از قهر تو بر زانوی آمال عقال است

از مهر تو برگردن آجال طناب است

شاها به دلم هست یکی راز نهانی

افسون‌که بر چهره‌ام از شرم نقاب است

یک نیمهٔ پنجاه شد از عمر و هنوزم

نز جفت نصبسب و نه ز اولاد نصاب است

چیزی ‌که ز مردیم عیانست به مردم

ریشی‌است‌که آن‌نیز به‌خوناب خضاب است

بس نیزه‌ که بر چهره ز پرچم بودش ریش

خوانی اگرش مرد نه آیین صواب است

بت جوزی هندی‌که ود بر زنخثث‌ن موی

هرک آدمیش خواند از خیل دواب است

آن راکه نه‌همسر نه خ‌رر وخ‌راب فرشه اس

وادم همه‌محتاج خورو همسر و خواب است

هرکاو نکند زن‌کشدش سوی زنانفس

وز بار خدا بر تن و بر جانش عقاب است

یزدان به نبی‌گفت و نبی‌گفت در آثار

تزویج نمایید که تزویج ثواب است

دختی است پریچهره‌که تا دیده برویش

مانند پری دیده تنم در تب و تاب است

بی‌جنّت رویش ‌که بود آتش بغداد

چشمم‌همه‌شب تا به‌سحر دجلهٔ‌آب است

گویند جگر گردد از آتش بریان

بی‌آتش رویش جگرم از چه‌کباب است

چون سوی توام روی امید از همه سویست

چون باب توام اصل مراد از همه باب است

در روی زمینم نه به‌غیر از تو مناص است

وز دور زمانم نه به غیر از تو مآب است

مهر تو بود نقطه و من چون خط پرگار

هرجاکه روم‌ سوی توام باز ایاب است

ناکامی من با چو تویی سخت عجیبست

بی‌مهری تو با چو منی سخت‌ عجاب است

برتافته ماری همه شب تا به سحرگاه

در پنجهٔ من همچو پکی سخت طناب است

چون دیدهٔ وامق همه شب اشک فشانست

چون طرهٔ عذرا همه‌دم در خم و تاب است

گر بوتهٔ اکسیر گران نیست پس از چه

پر زیبق محلول و پر از سیم مذاب است

مانندهٔ خونی ‌که به تندی جهد از رگ

خونی‌جهد ازوی‌که نه‌خون نقرهٔ‌ناب است

دیوانه صفت‌کف به دهان آرد گویی

از مستی شهوت چو یکی خم شراب است

گر نفج ز هم باز کند چون شتر مست

جوشنده همی جوی کفش از بن ناب است

مانند غریبی است قوی هیکل و اعور

کز یاد وطن‌گریان برسان سحاب است

گاهی بخمدگاه سر از جیب برآرد

ماناکه دمی شیخ و دمی دیگر شاب است

پستان نه و چون پستان پر شیر سفیدست

عمان نه و چون عمان پر در خوشاب است

قاآنی اگر هزل سرا گشته عجب نیست

کاورا دل از اندیشهٔ این‌ کار کباب است

گو قافیه تکرار پذیرد چه توان‌ کرد

مقصد چو فزون از حد و بیرون ز حساب است

تا شهوت پیری نه به مقدار جوانیست

تا قوت‌شیخی نه به معیار شباب است

رای تو رزین باد بدانگونه‌که شیخ است

بخت تو جوان باد بدانگونه‌که شاب است

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:51 PM

اگر نظام امور جهان به دست قضاست

چرا به هرچه‌کند امر شهریار رضاست

شهی‌که قامت یکتای دهرگشته دوتا

به پیش‌گوهر او کز مثال بی‌همتاست

ستوده فتحعلی‌شاه شهریار جهان

که‌اصل و فرع وجود است و مایه ی اشیاست

مگر به نعل سمندش برابری‌کرده

که مه ز خجلت‌ گاهی نهان وگه پیداست

زمانه نافهٔ چین خواند مشک خلقش را

فکند چین به جبین ‌آسمان که عین خطاست

شود ز تیغ کجش راست‌کار هفت اقلیم

زهی عجب که به صورت کجست و راست‌ نماست

ز رشک طلعت او کور گشت دیدهٔ مهر

از آن ز خط شعاعی به دست مهر عصاست

دگر قبول سخن بی‌ادله جایز نیست

مرا به صدق سخن اولین بدیهه‌گواست

به باغ رزم سنانش نمو کند چون سرو

بلی ز اصل نباتست و مستعد نماست

فلک نباشد چون او چرا که چاکر اوست

اگرچه پایهٔ او ماورای چون و چراست

جهان به صورت معنیست اندرو مُد غم

عجب ‌مدارکه ‌او درجهان به‌صورت ماست

یک آسمان و ازو آشکار صد خورشید

یک آفتاب و مر او را هزارگونه سناست

اگرچه صدگهر از یک محیط برخیزد

نتیجهٔ‌ گهر صلب او دو صد دریاست

و گرچه این همه پهناورند و بی‌پایان

ولی ز جمله نکوتر دو بحر گوهر زاست

یکی که هستی او هست بی‌بها گوهر

یکی که‌ گوهر او گوهر تمام بهاست

یکی چو نور وجو دست و دیگری پرتو

یکی چو چشمهٔ خورشید و دیگری چو ضیاست

یکی حسینعلی میرزاست خسرو عهد

یکی حسن شه عادل ‌که معدلت فرماست

مرآن بسان مسیحا شکسته قفل سپهر

مراین بسان سلیمان‌ کلید فتح سباست

ز شور خدمت این در سر فلک سودا

ز تف ناچخ این در مزاج خور صفر است

زگرد توسن آن تاکه بنگری‌کهسار

ز نعل اَبَرَش این تا نظر کنی صحراست

نطاق خدمت آن طوق ‌گردن ‌گردون

زمین درگه این فرق گنبد خضر است

فنا ز رافت آن‌گشته همنشین بقا

بقا ز سطوت این درگذار سیل فناست

جهان مسخر آن یک ز ماه تا ماهی

فضای مملکت این زارض تا به سماست

مر آن نموده سبک سنگ خصم را چون کاه

مراین به‌ گوهر تیغش خواص‌ کاه ‌رباست

نقوش نامهٔ آن زیب پیکر طاووس

صریر خامهٔ این صیت شهپر عنقاست

به هرچه مخفی و غیبست ذات آن عالم

به هرچه مکمن ‌کونست رای این داناست

به عرض لشکر آن مهر و مه بود داخل

ز دخل همت این فقر و فاقه مستثناست

هم از تفقد آن یک ستم به جای ستم

هم از تشدد این یک بلا به جان بلاست

همه نتایج آن را فلک ز دل چاکر

همه سلالهٔ این را جهان ز جان مولاست

همه نتایج آن در جمال هشت بهشت

همه سلالهٔ این از جلال هفت آباست

مر آن به مملکت چرخ حاکم محکم

مر این به کشور آفاق والی والاست

حسام صولت آن روز رزم‌کشورگیر

کمند سطوت این وقت عزم قلعه‌‌ گشاست

ز سهم خنجر آن فتنه مختلف اوضاع

ز بیم ناوک این‌چرخ مرتعش‌اعضاست

ز رشک طلعت آن آفتاب چون ذره

ز حسرت گهر این سهیل همچو سهاست

ثنای این دو نیاری نمود قاآنی

اگرچه پایهٔ شعر تو برتر از شعر است

چگونه ‌گوهر توصیفشان توانی سفت

اگر چه حدت الماس فکرتت برجاست

چه‌سان به بادیهٔ مدحشان‌کنی جولان

اگرچه خنگ خیال تو آسمان پیماست

ز مدح دست بدار و برآر دست دعا

اگرچه برتو ز عجز مدیح جای دعاست

زمین درگهشان باد آسمان بلند

مدام تا که زمین زیر و آسمان بالاست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:51 PM

ای به از روز دگر هر روز کارت

باد بهروزی قرین روزگارت

روز بارت‌کت فتد در پره‌گردون

گردن‌گردان بود در زیر بارت

آشکارا بر نهانی پرده پوشد

راز پنهان پیش رای آشکارت

رخ چو فرزین آردت هر شه پیاده

چون بر اسب پیلتن بیند سوارت

درگهت را چرخ باشد پرده‌داری

زان جدا از در نگردد پرده‌ دارت

ابر و دریا در شمار قطره ناید

درکجا در پیش بذل بیشمارت

باد رفتار است خنگ خاک توشت

آتشین فعل است تیغ آبدارت

لاغران فربه ز بازوی ثمینت

فربهان لاغر ز شمشیر نزارت

خصم‌گردون زیرپای خویش خواهد

زان به پای خود رود بالای دارت

ای یسار خلق‌گیتی از یمینت

ای یمین اهل دوران از یسارت

بر تو چونان بر سلیمان پیمبر

کرده اقرار بزرگی مور و مارت

شیرگردون روبهی پیشت نماید

تا چه پیش آید ز شیر مرغزارت

بس که رستم بر برادر بذله خواند

گر ببیند چاه ویل‌ کارزارت

بس‌که بر تیر گزین تحسین فرستد

گر به هیجا بنگرد اسفندیارت

روح دارا زان دو محرم شاد گردد

گر بیند خنجر پهلو گذارت

عزم نخجیر غزال چرخ می‌کن

غُرم صحرایی نمی‌زیبد شکارت

زینهار ار گیرد از بأس تو خوابش

تا نیاید آسمان در زینهارت

خواست میزان فلک فهمت بسنجد

دید چون پیر خرد کامل عیارت

آب تیغت آتش کین برفروزد

باد وش در جان خصم خاکسارت

در بنای لاجوردی سقف‌گردون

بس خلل افتد ز حزم استوارت

خسروا وصفت حبیب از جان سُراید

تا فتد مقبول رای کامکارت

لیک چون و صفت ندارد انحصاری

سازد اکنون از دعا رویین حصارت

تا کند هر شام دامن پر ز گوهر

آسمان‌گوهری بهر نثارت

بهر بذل سائلان خالی مبادا

ابر کف هرگز ز درّ شاهوارت

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:51 PM

آنچه من بینم به بیداری نبیندکس به خواب

زانکه در یکحال هم در راحتم هم در عذاب

گاه‌گریم چون صراحی‌گاه خندم چون قدح

گاه بالم چون صنوبرگاه نالم‌چون رباب

بر به حال من یکی بنگر به چشم اعتبار

تا شوی آگه‌که ضد از ضد ندارد اجتناب

گریم و درگریهٔ من خنده‌ها بینی نهان

خندم و بر خندهٔ من‌گریها یابی حجاب

زان همی‌گریم‌که جان ازکام دل شد ناامید

زان همی خندم‌که دل برکام جان شدکامیاب

موکب عباس شاهی شد بری از خاوران

شد محمد شه مهین فرزند او نایب مناب

آن سریر مجد و شوکت را همایون شهریار

این سپهر قدر و مکنت را فروزان ماهتاب

مر مرا از طلعت این ماه در دل خرمی

مرمرا از هجرت آن شاه در جان پیچ و تاب

آن پدر از سهم تیرش تیر بدکیشان بکیش

این پسر ازبیم تیغش تیغ شاهان درقراب

آن‌پدرجمشیدتخت واین پسرخورشید بخت

آن‌پدرکاموس تاب واین پسرکاووس آب

آن پدر با موکبش فتح و سعادت همعنان

این پسر باکوکبش فر و جلالت همرکاب

آن ولیعهد شهنشه این ولیعهد پدر

آن‌چوگل‌زاد ازگلستان این زگل‌همچون‌گلاب

چون پدر اینک به‌گیتی ملک‌بخش و ملک‌گیر

چون پدر اکنون به‌گیهان رنج بین وگنج یاب

زرفشاند سر ستاند برنماید برخورد

رنج بیند بی‌شمر تاگنج یابد بی‌حساب

درگه‌کوشش هژبر است ار زره پوشد هژبر

درگه‌بخشش سحابست ارسخن گویدسحاب

قدر اوکوهیست‌کاو راکهکشانستی‌کمر

جود او بحریست‌کاو را آسمانستی حباب

سیر خنگش سیرگردون را همی ماندکزان

روزکین در عرصهٔ‌گیتی درافتد انقلاب

جود او بارنده ابر و خشم او درنده ببر

خنگ او غران هژبر و تیر او پران عقاب

گر نسیم خلق او درکام ضیغم بگذرد

نشنوی ازکام ضیغم جز شمیم مشک ناب

طفل را با سطوت او رنج ایام مشیب

پیر را با رأفت او عیش هنگام شباب

آسمان فتح را نعل سمند او هلال

نوعروس ملک راگرد سپاه او نقاب

لطف او از وادی بطحا برویاند سمن

قهر او از چشمهٔ‌کوثر برانگیزد سراب

لب‌ببندد از سخن‌سحبان چو اوگوید سخن

کانچه‌اوگوید خطاهست‌آنچه‌این‌گوید صواب

سبعهٔ وارونه را برکعبه بربنددکسی

کش نباشد آگهی از رتبهٔ ام الکتاب

روز هیجاکز مسیر توسن‌گردان شود

گرد ره‌گردون‌گرا تر از دعای مستجاب

دشت‌کین‌از جوشن‌جیش‌وجنبش یکران‌شود

تنگ‌چون چشم خروس و تیره چون پر غراب

خار صحرا چون سنان‌گردد مهیای طعان

سنگ هامون چون حسام آید پذیرای ضراب

از زمین بر چرخ‌گردان هر زمان بارد خدنگ

آنچنان‌کز چرخ‌گردان بر زمین بارد شهاب

تیغ‌گرددکژدمی‌کش زهر صدکژدم به‌نیش

رمح‌گردد افعیی‌کش سهم صد افعی به ناب

گنبد خضرا ز بانگ‌گاودم در ارتعاش

تودهٔ غبرا زگرد باد پا در احتجاب

تن جدا از روح چونان دست مظلوم از علاج

سر تهی از مغز چونان جام مسکین از شراب

چون تو از مکمن برون آیی به عزم رزم خصم

باتنی چون آسمان و بارخی چون آفتاب

بر یکی توسن عیان بینند صد اسفندیار

در یکی جوشن نهان یابند صدافراسیاب

خونفشان‌گردد چنان تیغت‌که‌گر تا روز حشر

خاک راکاوی نیابی هیچ جز لعل مذاب

خنجرت چون‌نوعروسان در شبستان خلق را

هرنفس‌ناخن‌کند از خون‌بدخواهان خضاب

گر همه البرزکوه از آتش شمشیر تو

پیکرش‌گوگردسان فانی شود از التهاب

خسروا طبع‌کریمت‌کوه را ماند از آنک

هر سؤالی را دهد از لطف بی‌منت جواب

باسحاب‌رحمتت‌جیحون شوددریای خشک

با شرار خنجرت هامون شود دریای آب

تا بیاساید زمین مانند حزمت از درنگ

تا نیارامد فلک مانند عزمت از شتاب

هر تنی‌کاو در خلافت پای بر جا چون ستون

همچو میخ خرگهش اندرگلو بادا طناب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:51 PM

 

ساقی امشب می پیاپی ده که من بر جای آب

نذر کردستم کزین پس‌ می ننوشم جز شراب

منت ایزد را که شه رست از قضای آسمان

ور نه در معمورهٔ هستی فتادی انقلاب

چشم بخت عالمی از خواب غم بیدار شد

اینکه می‌بینم به بیداریست یارب یا به خواب

جام‌ کیخسرو پر از می‌ کن‌ که تا چون تهمتن

کینهٔ خون سیاوش خواهم از افراسیاب

من ‌که از شرم و حیا با کس نمی‌گفتم سخن

رقص خواهم کرد زین پس در میان شیخ وشاب

نذرکردستم‌ کزین پس هرکجا سیمین‌بریست

گر همه فرزند قیصر سازم مست و خراب

گه ‌کنم با غبغبش بازی چو کودک با ترنج

گه به زلفش درآویزم چوکرکس با غراب

ترککی دارم‌ که دور از چشم بد دارد لبی

چون‌دوکوچک لعل و دروی سی‌ و دو دُرّخوشاب

مو زره مژ‌گان سنان ابرو کمان‌ گیسو کمند

رخ‌ سمن‌ لب بهر من زلف‌ اهرمن ‌صورت ‌شهاب

گرم مهر و نرم چهر و زود صلح و دیر جنگ

تازه‌روی و عشوه جوی و بذله گوی ونکته یاب

کوه سیمین بر قفا وگنج سیمش پیش‌ روی

گنج سیمش‌ آشکار و کوه سیمش‌ در حجاب

همچو آثار طبیعی روی او با بوی و رنگ

همچو اشکال ریاضی زلف او پر پیچ و تاب

دی مرا چ‌رن دید بایاران به مجدن‌گرم رفت

هرطرف هنگامه‌یی اینجا شراب آنجاکباب

گفت در گوشم که این مستیست یا دیوانگی

کت به رقص آورده بی‌خود دادمش حالی جواب

کای عطارد خال ای مه زهره ات را مشتری

خوش دلم ‌کز کید مریخ و زحل رست آفتاب

آخر شوال خسرو شد سوار از بهر صید

آسمانش در عنان و آفتابش در رکاب

کز کمین ناگه سه تن جنبید و افکندند زود

تیرهای آتشین زی خسرو مالک رقاب

حفظ یزدانی‌سپر شد وان سه تیرانداز را

چون کمان ره در گلو بست از پی رنج و عذاب

از خطا زین پس‌ نمی‌گویم صواب اولیترست

کان خطای تیر بد خوشتر ز یک عالم صو‌اب

کشت عمر عالمی می‌سوخت زان برق بلا

گر ز ابر رحمت یزدان نمی‌شد فتح باب

پشه زد بازو به پیل و قطره زد پهلو به نیل

آنت رمزی بس عجیب و اینت نقلی بس عجاب

اژدها تا بود حفظ ‌گنج می‌کرد ای عجیب

اژدها دیدی‌که بر تارج‌گنج آرد شتاب

بم شنیدشم شهاب تیرزن بر اهرمن

تیرزن نشنیده بودم اهرمن را بر شهاب

‌بس عقاب جره دیدستم ‌که ‌گیرد زا غ شوم

من ندیدم زاغ ش‌رمی‌کاوکند قصد عقاب

شیرغاب از پردلی آردگرزان را به چنگ

لیک نشنیدم ‌گر از چنگ زن در شیر غاب

درکلاب ار ببر آویزد نباشد بس شگفت

خود شگفت اینست‌ کاندر ببر آویزد کلاب

تا نپنداری‌که تنها یک قران ان شه‌گذشت

صدقران بر اهل یک ‌کشور گذشت از اضطراب

خاصه برگردون عصمت مهد علیاکانزمان

خور ز شرمش زرد شد حتی توارت بالحجاب

درج در سلطنت آن کز سحاب همتش

صدهزاران چشمهٔ تسنیم جوشد از سراب

سایهٔ خورشید اقبالش اگر افتد به ابر

جای‌باران زین سپس‌ن‌*‌ررشد بارد از سحاب

اصل این بلقیس از نسل سلیمان بوده است

قاسم ارزاق نعمت باب او من‌ کل باب

آمد آن بلقیس‌ گر پیش سلیمان ‌کامجو

آمد ابا بلقیس از پشت سلیمان‌ کامیاب

ای‌مهین ‌بانوی‌عالم عیدکن این روز را

کز نصیب عیش هست ‌این عید بس کامل ‌نصاب

عید مولود دوم نه نام این عید سعید

در میان عیدها این عید را کن انتخاب

زانکه پنداری دوم ره زاد شاهشاه و داد

تاز یزدانتث‌ا ز فضل *‌ریتث عمر بی‌حساب

بی‌ستون برپاس تا آب خیمهٔ چمرخ‌کبود

خیمهٔ جاه ترا ازکهکشان بادا طناب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:50 PM

 

عاشق بی کفر در شرع طریقت‌کافرست

کافری بگزین گرت‌شور طریقت‌در سرست

کفر دانی چیست آزادی ز قید کفر و دین

آوخا زین قید آزادی‌که قید دیگرست

نور ایمان مضمرست ای خواجه در ظلمات کفر

آری آری چشمهٔ حیوان به ظلمات اندرست

زان سبب خوانند کافر انبیا را از نخست

وین سخن از روز روشن بی‌سخن روشنترست

زان سبب کز هر یکی دیدند چندین معجزات

از طریق عجز می گفتندکاو پیغمبرست

لاجرم هر دین که هست از کفر پیدا شد نخست

پس به معنی مومنست آنکو به صورت‌ کافرست

کفر صورت چست درد فقر و سوز عاشقی

درد آن و سوز این الحق عجب جان پرورست

منن رام‌اکامل نماید درد فقر و سوز عشق

بانگ‌کوس از ضربتست و بوی عود از آذرست

عکس‌های فکرت تست آنچه اندر عالمست

نقش‌های فکرت تست آنچه اندر دفترست

خودرسول خود شدی اسکندر رومی مدام

وانچه‌گفتی‌گفتی این فرموده اسکندرست

یک سخن سربسته‌ گو‌یم ‌کاو نداند بدسگال

مصدر اندر فعل مضمر گرچه فعل از مصدرست

فعل و مصدر را ز یکدیگر بنتوانی ‌گسیخت

کاین دو را با یکد‌گر پیوند بوی و عنبرست

هستی خورشید رخشان وان چه بینی روزنست

هست یک هستی مطلق و آنچه بینی مظهرست

می خمار آرد هم از می دفع می‌‌گردد خمار

لاجرم اندر تو ای دل درد و درمان مضمرست

تا نباشد راست مسطر نشاید ساختن

وین عجب کان راستی را باز میزان مسطرست

ترک اوصاف طبیعت‌ گو دلا کز روی طبع

هرچه خیزد ناقصست و هرچه زاید ابترست

خود زنی بدکاره کز بیگانه آبستن شود

هرچه می‌زاید حرامست ار پسر یا دخترست

خلق نیکی‌ کز طبیعت می‌بزاید مرد را

پیکری بیجان بسان صورت صورتگرست

وآدمی کاو را نباشد سوز عش و درد فقر

اسب‌چوبین است کش نی دست و نی پاوسرست

شخص بیجان دختران را بهر لعبت لایقست

اس چ‌ربین‌ک‌ردان را بهر بازی درخ‌ررست

فکر و ذکر اختیاری چیست دام مکر و شید

کانکه بی‌می مستی آرد در پی شور شرست

اژدهای نفس نگذاردکه رو آری به‌‌گنج

اژدهاکش شوگرت در سر هوای‌گوهرست

شیر حق آن اژدها را کشت اندر عهد مهد

لاجرم هر آدمی ‌کاو حیّه‌در شد حیدرست

اژدهاکش‌ هیچ می‌دانی درین‌ ایام ‌کیست

میر احمد سیر تست و صدر حیدر گوهرست

میرزا آقاسی آنکو وصف روی و رای او

زانچه آید درگمان و وصف و دانش برترست

ذ‌ات بی‌همتای او قلبست و گیتی قالبست

عدل ملک‌آرای او روحست و عالم پیکرست

فطرت او آسمانی ‌کش محامد انجمست

طینت او پادشاهی‌ کش‌ مکارم لشکرست

گر بدو خصمش تشبه ‌کرد کی ماند بدو

نیست‌ سلطان هر که چون هدهد به ‌فرقش افسرست

لاغرستش‌ کلک اگرچه فتنهٔ عالم بود

آری آری هرکجا بسیار خواری لاغرست

محضر قدر رفیع اوست ‌گردون لاجرم

ای‌اهمه‌انجم‌براو چون‌مهرهابر محضرست

گر ز گردون فرّ او افزوده‌گ ردد نی عجب

هرکجا آیینه بینی صیقلش خاکسترست

گر به‌کام شیر بنگارند نام خلق او

تا ابد چون نافه آهو کان مشک او فرست

آصفبن برخیا گر خوانمش آید به خشم

خواجه خشم آردبلی‌ گر گو بیش چون چاکرست

هرکجا ذکری ز خلقش لادن اندر لادنست

هرکجا وصفی زرایش اختر اندر اخترست

کلک او یک شبرنی باشد ولی دارم شگفت

کز چه آن یک شیر یک هندوستان نی شکرست

تا جهان ماند بماند او که بی‌او روزگار

موکبی بی‌شهریارست و سپاهی بی‌سرست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:45 PM

هستی دو وجه دارد مخفی و ظاهر است

کاندر وجود واجب و ممکن مصور است

از واجبست خالق و از ممکنست خلق

چون معنی‌ کلام‌ که مخفی و ظاهر است

خالق ز خلق هیچ دارد گزیر ازانک

خورشید را چو نور نباشد مکدّر است

مخلوق هم نباشد یکسان از آنکه نور

هرچ او به شمع اقرب باشد منور است

پس هرچه اقربست ز ابعد بود منیر

چون آنکه ابعدست ز اقرب مکدّر است

از ممکنات معنی انسان مقدمست

در خلقت ار چه صو‌رت انسان موخر است

انسان چه باشد آنکه بدانش مسلمست

دانش ‌کدام آنکه بقایش میسّر است

آری بدانشست بقا زانکه آدمی

باقی‌تر است از آنکه بدانش فزونتر است

باشد بقا به دانش و دانش به عقل و عقل

مخصوص آدمیست نه محسوس جانور است

آدم بلی به عقل شود کامل ‌النّصاب

وانرا که عقل نیست چنو گاو یا خر است

لیکن چو عقل یافت‌ کمال آورد پدید

تا غایتی‌که حق را منظور و منظر است

منظور حق چو گشت بود مظهر کبیر

کز غیب تا شهودش ظاهر به مظهر است

انسان‌کامل است بلی مظهر وجود

کاو عرش و فرش و لوح ‌ و سپهرش به محور است

انسان‌ کاملست که باقی بود به ذات

از جمله ممکنات‌ که نفس پیمبر است

بعد از نبی ولیست بهردور و این زمان

آن‌کش به فرق رایت شاه مظفر است

چونانکه‌ گفته‌اند بود فرق زاب خضر

تا آب ما که منبعش الله اکبر است

آری محمدست و علی اصل و فرعشان

شاهست و آنکه سایهٔ شاهیش بر سر است

کهف‌الانام مرجع اسلام‌کش مقام

صدره فراز سدره بر از چرخ اخضر است

نامش نیاورم به زبان زانکه روح پاک

بیرون ز گفتگوی زبان سخنور است

وصفش نیاورم به لبان زانکه نور صرف

هرچش بروی آوری از وی مکدر است

لیکن محققست مر او راکه همچو روح

از مردمان ‌کناره و با مردم اندر است

با مردم اندر است‌که روح مجسمست

از مردمان‌ کناره و جسمی مطهر است

بگذار و بگذر از همه‌کتّاب دفترش

هرون واصفست و نظامست و جعفر است

آن خواجه‌ای‌که بر در سلطان تاجدار

مختار ملک ودولت ودیوان دفتر است

سلطان دین محمّد شاهست‌ کز ازل

جاوید عهد او را مهدست و بستر است

شمس ملوک بدر وجود آسمان جود

بحر همم سپهر کرم‌ کان ‌گوهر است

مجد علی سمو سما عین‌کبریا

ظل خدا مؤید خلاق داور است

دادار تاجدار که بزمش چو نوبهار

محنت فزای خانهٔ مانّی و آزر است

دارای کین‌گذارکه در دشت کارزار

تیغش چو ذوالفقارکه با دست حیدر است

این داور زمانه‌ که شخصش به بارگاه

آرایش شمایل اورنگ و افسر است

وان خسرو زمانه ‌که ظلش به پیشگاه

بر فرق کسری و جم و خاقان و قیصر است

آن دادگر که در خم پیچان ‌کمند او

دیریست تا که ‌گردن ‌گردون به چنبر است

ایوان داد و دین را لطفی مجسمست

میدان رزم و ‌کین را مرگی مصور است

آشفته‌یی ز خلقش هر هشت جنّتست

آسوده‌یی ز عدلش هر هفت کشور است

هم پست پیش قدرش این طاق نه رواق

هم تنگ بر جلالش این کاخ ششدر است‌

با طبع راد او که دو کونش‌ مخففست

در چشم همتش‌ که دو عالم محقر است

گوهر چه قدر دارد آبی معقّدست

درهم چه وزن دارد خاکی مزوّر است

شاهنشها گذشت مرا پنجسال و اند

تا سر بر آستان خداوند بر در است

فرش آ‌نچنان به درگه شاهم که خاک راه

چون خاک ره به مقدم شاه جهان زر است

آری زر است خاکم و چون شاه پرورد

کز آفتاب خاک و زر و سنگ ‌‌گوهر است

لیکن چنانم ایدون‌کم جز دعای شاه

ممکن روایتی نه بگفتست و دفتر است

آرامش دلم نه ز چشم مکحلست

واسایش تنم نه ز زلف معنبر است

خارم به جای گل همه در جیب و دامنست

خو‌نم به جای مل همه در جام و ساغر است

تار است در وثاقم اگر ماه نخشبست

خار است درکنارم اگر سرو کشمر است

نوشم به‌کام نیش شد از بخت واژگون

کاین داوری به عهد توکس را نه باور است

پیر ارچه‌گشته‌ام نبود هیچ‌غم از انک

اندر دعای شاه جوانیم در سر است

یارب بقای دولت شه باد جاودان

جاوید چون به دولت شاهی برابر است

بادا غبار موکب شه زیب چهر مهر

تا زینت سپهر ز خورشید انور است

حکم قضا و رای قدر بر مراد شاه

تا در صدور حکم قضا چرخ مصدر است

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4981366
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث