به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

باز این تویی شهاکه جهانت مسخرست

بر تارکت ز مهر جهانتاب افسرست

باز این منم ‌که طبع روانم سخن‌سر است

شیرشن کلام من به مثل تنگ شکرست

باز ای‌ تویی شها که سزاوار تست مدح

طبعت محیط فیض و کفت‌ کان‌ گوهرست

باز این منم‌که تا ز ثنای تو دم زنم

غمگین ز فکر روشن من مهر انور ست

باز این تویی‌که مهرهٔ اقبال بدسگال

از دستخون داو جلالت به ششدرست

باز این منم‌ که تهنیت‌آور به سوی من

روح ‌امامی از هری و مجد همگرست

باز این تویی ‌که حارس‌ کریاس شوکتت

طغرلتکین و اتسزو سلجوق و سنجرست

باز این منم‌که منبع جان‌بخش فکرتم

چون چشمهٔ زلال خضر روح‌پرورست

باز این تویی ‌که عرصهٔ جاهت چنان وسیع

کاندر برش مساحت ‌گیتی محقرست

باز این منم‌که هرکه نیوشد کلام من

گویدکه نیست شاعر ماهر فسونگرست

باز این تویی‌ که از تو گه رزم در هراس

گودرز و گیو و رستم و گستهم و نوذرست

باز این منم‌که داور اقلیم دانشم

ملک سخن به تیغ خیالم مسخر‌ست

باز این تویی‌که زیر نگین تو نه سپهر

با چار رکن و شش‌ ‌جهت و هفت‌ کشورست

باز این منم که طبع روان بخشم از سخن

گنجینهٔ پر از د‌ّر و یاقوت احمرست

باز این تویی‌ که تیغ جهان سوزت از گهر

چون ذوالفقار حامی دین پیمبرست

باز این منم‌که حجله‌نشینان فکر من

چون روی نوعروسان پُر زیب و زیورست

باز این تویی که سدهٔ‌ کاخ رفیع تو

با اوج‌عرش و سدره و طوبی برابرست

باز این منم که چون که مکرر کنم سخن

اندر مذاق خلق چو قند مکررست

باز این تویی ‌که چاکر کاخ جلال تو

رای و کی و نجاشی و خاقان و قیصرست

شاه جهان بهادر دوران حسن شه آنک

خورشید از خجالت رایش مکدرست

هوشنگ ملک‌پرور و جمشید ملک‌گیر

دارای تاج بخش و خدیو مظفرست

تا چرخ را مدار بود برقرار باد

زانرو که سیر چرخ ز عزمش مقررست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:45 PM

بر دلم صدهزار نیشترست

بلکه از صدهزار بیشترست

شرح یک ماجرا ز دردسرم

موجب صدهزار درد سرست

پیکرم آنچنان شدست ضعیف

که نهان همچو روح از نظرست

زین سبب درکفم ز غایت ضعف

خشک چوبی به ‌گاه پویه درست

لاجرم ‌گاه پویه پندارند

که عصایی به سحر ره سپرست

گر هلال این‌چنین ضعیف شود

عاطل از سیر و جنبش و اثرست

کوه اگر بیند اینچنین آسیب

لرزه‌اش تا به حشر در کمرست

پیش اشک دو چشم خونبارم

قلزم اندر شمارهٔ شمرست

قامتم خم شدست همچو کمان

لیک در پیش تیر غم سپرست

تن افسرده‌ام ز غایت ضعف

چون یکی چوب خشک بی‌ثمرست

موی از تاب تب بر اندامم

بتر از نیش ناچخ و تبرست

در و بام سرایم از شیشه

راست‌گویی دکان شیشه‌گرست

همه لبریز از آن قبیل عرق

کش به چارم مزاج سرد و ترست

آه از آن شیشه‌ای‌ که چون‌ کژدم

هیأتش دل شکاف زهره درست

لاطئی هست ‌کاب شهوت آن

رافع رنج و دافع خطرست

دوستانم زنند دست به دست

که فلان ای دریغ محتضرست

آنچنان لاغرم که پنداری

پوستم زیر و استخوان زبرست

لاجرم هرکه مر مرا بیند

فاش‌ گوید که این چه جانورست

حجرهٔ من زمین یونانست

بس‌که در وی حکیم چاره‌گرست

دهنم از حرارت صفرا

از عفونت چوکام شیر نرست

لرز لرزان تنم ز شدت ضعف

چون دل خصم صدر نامورست

حاجی آقاسی آن جهان جلال

که جهانش به چشم مختصرست

آنکه رایش مدبر فلکست

وآنکه قدرش مربی قدرست

آنکه از مهر و کین او زاید

هرچه اندر زمانه خیر و شرست

جنبش خامه‌اش چو گردش چرخ

پایمرد صدور نفع و ضرست

لیک سیرش خلاف سیر سپهر

دوست را نفع‌ و خصم را ضررست

طبع او بحر و گفت او گوهر

دست او ابر و جود او مطرست

آنچه ز آثار خلق نیک در اوست

از گمان و قیاس و وهم برست

ملکی هست در لباس بشر

کاین خلایق نه لایق بشرست

اگر از خود بُدی فروغ قمر

گفتمی‌کاو برای و رو قمر‌ست

روی او نیست آفتاب سپهر

لیک چون آفتاب مشتهرست

خامهٔ او چو خام خسرو عهد

مادر فتح و دایهٔ ظفرست

با عتابش‌ که هست مایهٔ مرگ

خون و جان جهانیان هدرست

دل و دستش به‌گاه جود وکرم

غارت‌گنج و آفت‌گهرست

چون غزالی رمیده از صیاد

حزم او پیش بین و پس نگرست

لطف او روح‌بخش و روح‌افزا

قهر او جان‌ستان و جان شکرست

ای بهشت جهانیان ‌که جحیم

زاتش سطوت تو یک شررست

هر سخن ‌کز لبت برون آید

خوشتر از آب چشمهٔ خضرست

جامهٔ شوکت و جلالت را

دیبهٔ نه سپهر آسترست

نوش درکام دشمنت نیش است

زهر درکام دوستت شیرست

صاحبا بندهٔ تو قاآنی

که خداوند دانش و هنرست

گله‌ها دارد از تغافل تو

لیک دلش از زبانش بی‌خبرست

هیچ‌ گفتی‌ کهینه چاکر من

مدتی شدکه غایب از نظرست

هیچ‌گفتی‌که درکدام محل

به ‌کدامین سراچه‌اش مقرست

جد پاک تو مصطفی ‌که بقدر

ذاتش از هرچه جز خدای برست

به سرای فلان یهود شتافت

دید چون خسته‌حال و خون جگرست

زادگان را مگر نه درگیتی

شیوهٔ جد و عادت پدرست

دوش‌گفتم‌که پاکشم چندی

ز آستانت‌که از سپهر برست

بازگفتم‌که بنده در همه حال

از تولای خواجه ناگزرست

سایه جز پیروی‌گزیرش نیست

هرکجا کافتاب درگذرست

زبر و زیر زیر فرمانت

تا زمین زیر و آسمان زبرست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:45 PM

 

دارد اگرچه بر همه‌کس روزگار دست

دارد به پیش دست و دل شهریار دست

شاه جهان بهادر دوران حسن شه آنک

دارد به خسروان جهان ز افتخار دست

شاهنشهی‌ که بیرون نامد ز آستین

چون دست همتش یکی از صدهزار دست

نگرفته است پیش کسی از ره سئوال

جز پیش ساقی از پس جام عقار دست

ساید ز عز وکوکبه بر نه سپهر پای

دارد ز قدر و مرتبه بر هفت و چار دست

ای داور زمانه‌ که خلق زمانه را

از جود تست پرگهر شاهوار دست

گردون خورد یمین به یسارت که در جهان

دارم من از یمین تو اندر یسار دست

هر کاو ز حضرت تو ببرد ز پویه پای

وآنکو ز خدمت تو بدارد ز کار دست

آن یک به پای خویش‌ گذارد به قید پای

وین یک به‌دست خویش نمایدفکار دست

گردون در انتظام جهان عاجزست از آن

در دامن تو بر زده بی‌اختیار دست

از روشنی تراس چوخورشد چرخ رای

وز مکرمت تراست چو ابر بهار دست

کردی ز بس به جانب هر سائلی دراز

از روی همت ای شه با اقتدار دست

دستی‌کنون دراز نگردد برت ز آز

شستند خلق یکسره از افتقار دست

مهر از در تو روی بتابد به وقت شام

زانروکند ز خون شفق پرنگار دست

گردون‌ که یافت قرب تو بسیار رنج برد

هرکس‌که چیدل شودش پر ز خار دست

تا این ثنات خواند و آن یک دعا کند

سوسن زبان‌گشاده و دارد چنار دست

باکعبتین مهر و مه اینک حریف چرخ

بالاکند اگر ز برای قمار دست

از چار پنج مهره به ششدر در افکنیش

اندر بساط آری اگر یک دو بار دست

هر گه ‌که نوک تیر تو رویین‌تنی‌ کند

از بیم جان به سر زند اسفندیار دست

چون رستم ار پیاده نهی در نبرد پای

کوته‌کند ز رزم تو سام سوار دست

اینک حبیب بهر دعا دست‌کن بلند

چون نیسث به‌مدح شه‌کامگار دست

تا هرکسی ز بهر بقا و دوام خویش

دارد به پیش حضرت پروردگار دست

پیوسته از برای دعای دوام تو

بادا بلند سوی فلک بی‌شمار دست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:45 PM

این خط بی‌خطا که به از نافهٔ ختاست

گر مشک چین ز طیب همی خوانمش خطاست

دارد ضیای اختر اگرچه سیاه‌روست

دارد بهای‌گوهر اگرچه شبه نماست

در راستی بود الفش قامت نگار

نونش اگرچه برصفت پشت من دوتاست

عینش هلال شکل و به معنی معاینه

عین عنایت ازل و عین مدعاست

بر صفحهٔ سپید سواد خطش چنانک

عکس سواد دیده به رخسار دلرباست

یا عکس روی تیرهٔ زنگی در آینه

یا نقش پای شبهه به مرآت اهتداست

یا بر بیاض روم نشان از سواد زنگ

یا برخد نکو اثر خط مشکساست

یا بهر چشم زخم حوادث نشان نیل

از دیرگه به ناصیهٔ بخت پادشاست

پیروزگر حسن شه غازی‌ که از نخست

دندان سپیدکردهٔ فرمان او قضاست

گردنکشی که تیغ جهانسوز او به رزم

هم‌ عهد بابلیه و همراز با فناست

خاک درش اگر چه بودکیما ولی

در جذب بوسهٔ لب احرار کهرباست

تیغش اگرچه بلع ‌کند صدهزار جان

باز از گرسنگی مثل شخص ناشتاست

هرچند جانور نه ولیکن به خوان رزم

از لقمهٔ حیات مهیای اشتهاست

ملکش چنان وسیع‌که در شهربند او

لفظی‌که نگذرد به زبان نام انتهاست

ای خسروی‌که فتح و ظفر را به روزگار

بر بخت مقتدای تو همواره اقتداست

از رشک روی ورای تو اعمی شد آفتاب

زانرویش ان خط‌وط شعاعی به‌کف عصاست

راه فناگرفت بلا در زمان تو

گر برکسی بلا رسد آن هم یقین بلاست

با ابر نسبت‌ کف راد تو کرد عقل

غافل ازینکه ابر نه دارای این عطاست

از برق خنده سرزدکاین عین تهمتست

وز رعد غو برآمد کاین محض افتراست

جولان زن است کوه تو آن خنگ توسنت

یا در نهادکوه‌ گران سرعت صباست

با پرتو ضمیر تو روشن نشدکه مهر

سرچشمهٔ ظلام و یا منبع ضیاست

گر عقل نکته‌سنج سراید که جای تو

بیرون بود ز جا همه‌گویندکاین بجاست

هر سنگ و گل که گشت لگدکوب رخش تو

از شوق چون نبات مهیای انتماست

هر کس ‌که ملتجی به تو شد پایه ‌اش فزود

جز بحر و کان ‌کشان ‌کف راد تو ملتجاست

کاری مکن‌که جود تو برکس ستم‌کند

آخر نه ابن دو را به سخای تو التجاست

دوزخ‌ شوی به ‌دشمن و جنت ‌شوی به‌ دوست

کاین مر مرا عقوبت و این مر مرا بلاست

چشمی به راه نیست به عهدت جز آنکه فتح

در ره ز انتظار تواش چشم بر قفاست

بس‌گوهر ثمین‌که ز جود تو بی‌ثمن

بس در بی‌بهاکه ز بذل تو بی‌بهاست

رو بند کرد مقدمت از دیده خسروان

شاها مگر غبار قدوم تو توتیاست

ازکار بسته رافت عامت‌گره‌گشود

غیر از دو زلف خوبان ‌کانهم گره‌ گشاست

چون دست برفرازی و شمشیر برکشی

گویی هلال بر زبر خط استواست

رمحت عصای موسی اگرنیست ازچه رو

در روز رزم درکف راد تو اژدهاست

بر تو چه جای مدح و ثنا هست ‌کز نخست

شایسته از وجود تو هم مدح و هم ثناست

آن به آن بر دعای تو ختم ثنا کنم

زیراکه حرز پیکر و تعویذ جان دعاست

تا نقطه‌ای‌که سرخط تدویر دایره است

هم انتهای دایره هم عین ابتداست

هرکس‌ که با تو چون خط پرگار کج رود

سرش‌بادا‌رچه هی نیزا اقتضاست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:44 PM

ای‌دل اقبال ‌و سعادت نه به سعی ‌و طلب است

این‌چنین‌کامروایی نه به عقل و ادب است

جامهٔ بخت به اندازهٔ دانش نبرند

زانکه‌دوران‌را گردش به‌خلاف‌حسب است

بختیاری نه به‌اصلست ونسب نی به‌حسب

کامگاری را چونان‌که ز اصل و نسب است

تا به کی ناله و افغان کنی ای دل از چرخ

یا خود از دهرکه دورانش همی بوالعجب است

چرخ راکینه بر ارباب خرد قدلزم است

دهر را حیله بر اصحاب هنر قد وجب است

هنری نیست اگر هست هنر بی‌هنریست

خردی‌نیست‌وگرهست خردمحتجب است

عقل فعال ندارد سر عالم زیراک

همه عالم را اسباب به لهو و لعب است

دهر را نیست‌ کفافی به ‌کف عقل و ادب

ور بدی دیدم و دیدی که کرا روز و شب است

چرخ را نیست مداری به سر فضل و هنر

ور بدی ‌گفتم و گفتی‌که در تاب و تب است

استخوان زان هما آمد و شهد آن مگس

قسمت ما همه زهر و دگران را رطب است

مثل مدعیان با من در حضرت شاه

نه چو در غالیه با عود گزاف حطب است

جبرئیلست و عزازیل به مسندگه عرش

مصطفی را به حرم مشغله با بولهب است

پس من و مدعیان باشیم ار خود به مثل

هردو بردرگه سلطان زمان ‌کی عجب است

ظل حق خسرو آفاق محمد شه آنک

دامن عهدش اندام ابد را سلب است

ذات بیمانندش را نتوان هیچ ستود

که ستایش ببرش تابش ماه و قصب است

شخص ‌بی‌چون ‌راچونی به‌ نیایش‌ غلط‌ است

با خداوند جهان چونی ترک ادب است

سر این‌گونه سخن خواجهٔ ما داند و بس

ورنه از مردم بیگانه نظر در عجب است

حامی دین و دول ماحی ادیان و ملل

که ازو دولت و دین چونین زیبا سلب است

این‌قدر بس به مدیحش ‌که ز ابنای زمان

حضرت‌شه را فردی به‌هنر منتخب است

مدح دارای جهان را چو نماید اصغا

جانش ازفرط شعف‌بینی‌کاندرطرب است

شاه شاهان جوانبخت ‌که از فضل خدای

فارس ملک عجم حارس دین عرب است

مهر دلبندش اسرار بقا راست سبب

قهر جانسوزش چونانکه فنا را سبب است

لطف‌جانبخشش سرمایهٔ عیشست و نشاط

خشم‌جانسوزش دیباچهٔ رنج وکرب است

جنت ‌از دَوحَه لطفش به ‌مثل یک ‌ورق است

دوزخ از آتش قهرش به‌اثر یک لهب است

هر کجا دولت او یارش ازان در فرح است

هر کجا صولت‌ او خصمش از ان‌ در تعب‌ است

بخت جاوید وی و دولت جان‌پرور او

هست فردی ‌که ز دیوان‌ بقا منتخب است

ملکا بار خدایا بود این سال چهار

کز غلامی شهم فخر به جد و به اب است

پانصد و پنجاهم پار عنایت فرمود

شه‌مواجب‌که ترا زین‌پس‌این مکتسب است

بختم اقبال نیاورد و نشد جاری از آن

که مرا بخت یکی دشمنک زن جلب است

زانکه فهرستم مفقود شد از بخت نژند

گرچه‌ام‌محضری از مهر و خطش ماه و شب است

این زمان باز به عرض آرم و جرات ورزم

زانکه شاهست به مهر ار فلکم در غضب است

ژاژ تا چند سرایی بر شه قاآنی

عرض دانش بر شاهان نه طریق ادب است

تا ز معشوق همی قسمت‌عاشق محن اش

تا ز مطلوب همی بهرهٔ طالب تعب است

حاصل خصم تو جز فقر مبادا به جهان

که فنا را به جهان فقر قوی‌تر سبب است

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:44 PM

چه ‌جوهرست ‌که‌هست اعتبار آتش و آب

چه‌ گوهرست‌ که زیبد نگار آتش و آب

چه لعبتست‌ که چون‌ کودکانش مادر دهر

نموده تربیت اندر کنار آتش و آب

دوام دولت و دین و ثبات چرخ و زمین

قرار خاک و هوا و مدار آتش و آب

مگر توگویی معمار چرخ‌کرده بنا

شگفت باره‌یی اندر دیار آتش و آب

چه‌ساحریست‌که فوجی‌ضعیف‌مورچگان

نمی‌روند برون از حصار آتش و آب

سمندرست همانا درست یا خرچنگ

که‌گشته‌اند ز هرگوشه یار آتش و آب

به نیکخواه بود آب و بر عدو آتش

بلی به دهر بود پرده‌دار آتش و آب

گهیش مهد تقاضا بودگهی دامن

که شیرخواری هست از تبار آتش و آب

سبب تماثل با وی بود وگرنه چرا

به خاک و باد بود افتخار آتش و آب

شکار وی نبود غیر صید جان آری

نکو نباشد جز جان شکار آتش‌ و آب

به راستی‌که نزیبد نشیمنش به جهان

به غیر دست خداوندگار آتش و آب

ابوالشجاع بهادر حسن شه آنکه بود

حسام سر فکنش پیشکار آتش و آب

به‌قهر و لطف چنان آب آب و آتش برد

که باد و خاک بود مستجار آتش و آب

ز سیر خنگش‌ کز تندباد برده ‌گرو

شد از زمین به فلک زینهار آتش و آب

تبارک‌الله از آن باد سیرخاک سکون

که در زمانه بود یادگار آتش و آب

زکین و مهر تو هر لحظه در خروش آیند

دلم بسوزد بر روزگار آتش و آب

یکی به قهرتو ماند یکی به رحمت تو

بلی عبث نبود اقتدار آتش ‌و آب

به خشم و لطف تو اندک تشابهی دارد

وگرنه از چه بود اشتهار آتش و آب

اگر به رشتهٔ لطفت نبود پیوسته

گسسته بود ز هم پود و تار آتش و آب

چنان ز آتش و آبم به موزه سنگ فتاد

که ‌کیک افکنم اندر ازار آتش و آب

الا به دور جهان تا که تیر و تیغ ترا

همی قضا شمرد در شمار آتش و آب

ز تیر و تیغ تو کز آب و آتش افزونست

همیشه باد عدو خاکسار آتش و آب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:44 PM

گرفت عرصهٔ‌گیتی شمیم عنبر ناب

زگرد خاک سرکوی میرعرش‌ جناب

وکیل ملک ملک مهتری ‌که فُلک فلک

به بحر همت او چون سفینه درگرداب

بزرگ ‌همت وکوچک‌دلی‌که دست و دلش

یکی به بحر زند طعنه دیگری به سحاب

بهادری ‌که ز تف شرار شمشیری

بود مزاج معاند همعشه در تب و تاب

سزد که از اثر خلق و لطف جان بخشش

به‌ کام افعی‌ گیرد مزاج شهد لعاب

به خدمت ملک آن ملک‌بخش ‌کشورگیر

سحرگهان به من از روی لطف‌کرد خطاب

خجسته تهنیتی‌گوی عید اضحی را

که تا به‌گوش نیایش نیوشی از احباب

جواب دادمش ای آنکه رای عالی تو

بود معاینه چون آفتاب عالمتاب

دو روز پیش که پهلوی استراحت من

نسوده است ز دلخستگی به بستر خواب

ز گرد راه چنانم‌ که تل خاک شود

گرم به سخره‌کسی افکند به دجلهٔ آب

مرا ز بستن نظم این زمان همان عجز ست

که صعوه را و شکار تدزو و صید عقاب

به خشم رفت و بر ابرو فکند چین و گشود

دو بُسدگهرانگیز را ز روی عتاب

که عذر بیهده تاکی همینت عذر بس است

که عجز طبع فکندست مر تو را به عذاب

بگیر خامهٔ مشکین ختامه را به بنان

مر این چکامهٔ فرخنده را ببر به‌ کتاب

زهی شهنشه دوران خدایگان ملوک

که با اسحاب‌ کَفت‌ساحت محیط سراب

تو آن شهی‌که ز معماری عدالت تو

سرای امن شد آباد وکاخ فتنه خراب

حسام سر فکنت بارور درختی هست

که بار او نبود غیر روین و عناب

ز بیم تیغ تو نالان پلنگ در کهسار

ز سهم سهم تو مویان غضنفر اندر غاب

ز شوق بزم تو امروز قدسیان سپهر

ز هر طرف متذکر به لیت‌کنت تراب

برای طوف حریم حرم مثال تو جمع

چو خلق در حرم ‌کعبه مالکان رقاب

سزاست از پی قربانی توجیش عدو

که در شمار بهیمند زی اولواالالباب

به شرط آنکه چو ما بندگان پاک ضمیر

که بهر دفع شیاطین دولتیم شهاب

برافکنیم سراسر شکنجها به جبین

برآوریم یکایک پرندها ز قراب

ز خون خصم تو آریم لجه‌ای‌که در او

قباب نه فلک آمد چو قبهای حباب

الا به‌ بزم جهان تا نشاط و عیش و طرب

عیان شود ز بم و زیر تار چنگ و رباب

بود به‌کام موالیت نیش نوش روان

بود به‌جام اعادیت نوش نیش مذاب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:44 PM

در همایون ساعتی فرخنده چون عهد شباب

در بهین روزی چو روز وصل خوبان دیریاب

در مبارکتر دمی‌کز اتصالات سعود

تا ابد در عرصهٔ‌ گیتی نبینی انقلاب

خلعتی آمدکه‌گویی‌کرده نساج ازل

تارش ازگیسوی حور و پودش از نور شهاب

گوهر آگین خلعتی ‌کز نور گوهرهای او

نقش هر معنی توان دید از ضمایر بی‌حجاب

خلعتی‌گر فی‌المثل آن را به دریا افکنند

تا قیامت زو گهر خیزد به جای موج آب

آمد از ری‌ کش خدا آباد دارد تا به حشر

جانب شیرازکش‌گردون نگرداند خراب

ازکه از نزد ولیعهد خدیو راستین

آنکه بادا تا قیامت کامجوی و کامیاب

از برای افتخار میر ملک جم‌ که هست

زآتش تیغش دل اعدای شاهنشه کباب

یارب آن تشریف ده را مملکت ده بی‌شمار

یارب این تشریف بر را مرتبت ده بی‌حساب

راستی‌ گویم ندیدست و نه بیند آسمان

هیچ شاهی را ولیعهد چنین نایب مناب

ملک او با انتظام و بخت او با احتشام

باس او با انتقام و عدل او با احتساب

با ولایش هیچ‌کس را نیست پروای‌ گنه

با خلافش هیچ دل را نیست توفیق ثواب

گر وزد بر ساحت دوزخ نسیم عفو او

در مذاق اهل دوزخ عَذب گرداند عذاب

روزی اندر باغ‌ گفتم از سخای او سخن

برگ هر شاخش زمرد گشت و بارش زر ناب

یاد رای روشنش در خاطرم یک شب گذشت

از بن هر موی من سرزد هزاران آفتاب

وز خیال جود او برکف‌گرفتم جام می

جام در دشم‌گهر شد می در آن لعل مذاب

روز بزمش خاک چون‌ گردون بجنبد از طرب

گاه رزمش آب چون آتش بجوشد زالتهاب

نام جودش چون بری یاقوت روید از زمین

یاد تیغش چون‌ کنی الماس بارد از سحاب

التفاتش گر کسی را دست گیرد چون عنان

گردش گردون نسازد پایمالش‌چون رکاب

خصم او‌ گفتا خدایا سرفرازم کن به دهر

رُمح او گفتا من این دعوت نمایم مستجاب

بحر از جاه وسیع او اگر جوید مدد

هفت دریا را ز وسعت جا دهد در یک حباب

بر سراب ار قطره‌یی بارد سحاب جود او

تا قیامت جوی شهد و شیر خیزد از سراب

روز طوفان ناخدا گر نام پاک او برد

بحر را چون طبع قاآنی نماند اضطراب

رشک جودش بر دل دریا گره بندد ز موج

پاس عدلش بر تن ماهی زره پوشد در آب

گاه خشمش موج دریا خیزد از موج حریر

روز مهرش فر عنقا زاید از پر ذباب

خلقش آن جنّت بود کز یاد آن در هر نفس

عطسهای عنبرین خیزد ز مغز شیخ و شاب

تا غم آرد تنگدستی خاصه در عهد مشیب

تا طرب خیزد ز مستی خاصه در عهد شباب

بخت او بادا جوان و حکم او بادا روان

رای او بادا مصیب و خصم او بادا مصاب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:44 PM

 

صبحدم کز جانب مشرق برآمد آفتاب

همچو بخت پادشه بیدار شد چشمم ز خواب

روی ناشسته ز دم جامی مئی کز بوی او

تا لب گور آید از لبهای من بوی شراب

زان مئی کز جام کیخسرو جهان‌بین‌تر شود

گر چکد یک قطره درکاسهٔ سر افراسیاب

چون دماغم تر شد از می دیدم ازطرف شمال

تافت خورشیدی که شد خورشید زو در احتجاب

چشم مالیدم که مستم یا به خوابستم هنوز

واندرین معنی دلم در شبهه جان در ارتیاب

گاه میگفتم که خورشید است گردون راز اصل

باز می‌گفتم نه حاشا انه شیئی عجاب

باز میگفتم شنیدستم ز مستان پیش ازین

کادمی یک را دو بیند چون فزون نوشد شراب

من درین حیرت که آمد ماه من ناگه ز در

با دو چشمی همچو حال عاشقان مست و خراب

در سر هر موی مژگانش دوصد ترکش خدنگ

در خم هر تار گیسویش دو صد چین مشک ناب

روی او را صد خزینه حسن در هر آب و رنگ

موی او را صد صحیفه سحر در هر پیچ و تاب

آب روی و تاب موی برد آب و تاب من

این ز جانم برده آب و آن ز جسمم برده تاب

چهرش اندر زلف حوری خفته در دامان دیو

یا حواصل بچهیی آسوده در پر غراب

حرمت گیسو و چشمش را بر آنستم که نیست

هیچ کافر را عذاب و هیچ ساحر را عقاب

چون مرا زان گونه پژمان دید غژمان شد ز خشم

چنگ پیش آورد تاگوشم بمالد چون رباب

گفتم ای غلمان دنیا ای بهشت خاکیان

ای ستارهٔ نازپرور ای فرشتهٔ بی‌نقاب

ای دو رنگین عارضت دارالخلافهٔ دلبری

وی دو مشکین طره‌ات دارالامارهٔ ماهتاب

مهر نورافروز امروزم دومی آید به چشم

من درین احوال حیران‌کاحولستم یا مُصاب

آفتابی از شمال آید به چشمم جلوه‌گر

وافتابی دیگر اندر مشرق از وی نور تاب

نرم نرمک خنده‌یی فرمود و برقع برگشود

گفت ما را هم نظرکن تا سه بینی آفتاب

گفتم از حال تو و خورشید گردون واقفم

اینک این خورشید دیگر چیست گفتا در جواب

آفتابی ‌کز شمال پارس بینی جلوه‌گر

هست تشریف ولیعهد شه مالک رقاب

بوالمظفر ناصرالدّین‌ کز نسیم عفو او

در دهان مار تریاق اجل‌گردد لعاب

گفتم آن تشریف آرند ازکجاگفتا ز ری

گفتم از بهرکه‌گفت از بهر میرکامیاب

جانفشان سرباز شاهنشه حسین‌خان آنکه هست

ناخن و تیغش ز خون دشمنان شه خضاب

گفتم از سعی‌که صاحب اختیار ملک جم

شد چنین وافر نصیب و شد چنان‌کامل نصاب

گفت از فضل عمیم خواجهٔ اعظم‌ که هست

هرچه در هستی قشور و جسم و جان اولباب

گفتم آیا تهنیت را هیچ‌گویم‌گفت نه

گفت من خوشتر که دوشم زآسمان آمد خطاب

کز برای تهنیت فردا ز قول قدسیان

در حضور میر برخوان این قصیدهٔ مستطاب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:44 PM

بدا به حالت آن مجرمی‌که روز حساب

به قدر یک شب هجر تواش‌کنند عذاب

خوشا به حالت آن زاهدی‌که در محشر

به قدر یک دم وصل تواش دهند ثواب

کمند زلف خم اندر خمت ز هر تاری

به‌گردن دلم افکند صدهزار طناب

حرارت تب شوقم شد از لب تو فزون

اگرچه‌گرمی تب برطرف‌کند عناب

به زیر ابروی پیوسته چشم رهزن تو

چوکافریست‌که‌سرمست خفته در محراب

دهان تنگ تو آن نقطه‌یی بود موهوم

که می نگنجد وصفش به صد هزارکتاب

شبی ز لعل لبش بوسه‌یی طلب‌کردم

اشاره‌کرد به ابروکه در طلب بشتاب

چو رفتم از دو لبش ذوق بوسه دریابم

رضا به بوسه ندادند آن دو لعل خوشاب

چنانکه‌هرلب لعلش به‌عذر رنجش خویش

ز بهر بوسه به لعل دگر نمود خطاب

خطابشان چو به اندازهٔ عتاب رسید

فتاد لاجرم اندر میانشان شکرآب

مکش به‌گوش من ای پارسا ز خلد سخن

که خلد را نخرم من به نیم جرعه شراب

به سوی خلدکشیدی دلم اگر بودی

دروکباب و می و ساقی و سماع و رباب

ز ضرب ناخن من از چه برکشد آهنگ

اگر نه سینه ربابست و ناخنم مضراب

فراهم آمده در من ز جور هفت سپهر

جدا ز طرهٔ آشفتهٔ تو چار اسباب

ز وصل باد به دستم ز هجر خاک به سر

ز ناله سینه بر آتش زگریه دیده پر آب

به بزم هردو ز شرم محبتیم خموش

کجاست باده‌که بردارد از میانه حجاب

به‌مستی ار عرق‌افشانی از جبین چه عجب

خمار دردسری هست و به شود زگلاب

دهان تنگ تو را نیست‌گنج آنکه‌کند

بیان اجر شهیدان خود بروز حساب

به پارهای‌کباب دلم نمک پاشند

دو جرعه نوش لبت وقت خوردن می ناب

بلی عجب نبود زانکه رسم مستانست

که از برای‌گزک شور می‌کنندکباب

گرت هواست‌که جان آفرین ببخشاید

بر آن‌گروه‌که هستند مستحق عذاب

به روز حشر بدان حالتی‌که می‌دانی

برافکن از رخ عالم فریب خویش نقاب

ز نشتر مژه ایما نماکه تا بزنند

به یک‌کرشمه رگ خواب مالکان عقاب

به عهد عدل ملک این قدر همی دانم

که ملک دل نسزد از تطاول تو خراب

ابوالشجاع بهادر شه آنکه از سخطش

به خواب می نرود شیر شرزه اندر غاب

تهمتنی‌که ز یک جلوهٔ بلارک او

فتد به خاک هلاکت هزار چون سهراب

تکی ز خنگ وی وگرد و دوله در دهلی

غوی ز سنج وی و شور و ناله در سنجاب

بر آستانش اگر سنجرست اگر سلجوق

به بارگاهش اگر بهمنست اگر داراب

که نشمردشان‌گردون ز جرگهٔ خدام

نیاوردشان‌گیتی به حلقهٔ حجاب

به‌کام اژدر اگر رأفتش دمی بدمد

عموم خلق خورند از لغت او جلاب

شها تویی‌که پس ازکار ساز بنده نواز

کف‌کریم تو آمد مسبب الاسباب

تویی‌که هست به همدستی‌کلید ظفر

پرند قلعه‌گشایت مفتح الابواب

اگر عدوی تو را پرورش دهدگردون

همان حکایت‌میش است و صرفه‌جو قصاب

سنان خطیت آن‌گرزه مار عقرب نیش

پرنگ هندیت آن اژدهای افعی ناب

یکی بدرد ناف سمک به‌گاه طعان

یکی ببرد فرق فلک به وقت ضراب

چو آن به چنگل خشم تو، ویله در لاهور

چو این به پنجهٔ قهر تو، مویه در پنجاب

عجب نباشد اگر صید شاهبازکند

به پشت‌گرمی شاهین همت تو ذباب

ز خون دیدهٔ خصم تو می‌شدی لبریز

اگر نه دروا می‌بودی این‌کهن دولاب

ستارگان همه شب تا به صبح بیدارند

ز بیم آنکه نبیند سطوت تو به خواب

ز ملک دفع نماید خدنگت اعدا را

چنانکه رجم شیطان‌کند ز چرخ شهاب

عیان ز ماهچهٔ اخترت مطالع فتح

چو ارتفاع نجوم از خطوط اسطرلاب

اگر ز تیغ تو برقی‌گذرکند به محیط

محیط در خوی خجلت‌رود ز شم تراب

به حجله‌گاه وغا خنجر تو دامادیست

که‌کرده است ز خون دست‌و پای خویش خضاب

ولیک تا ندهد روگشا ز خون عدو

عروس فتح ز رخ بر نیفکند جلباب

چو نام عزم تو شنود همی سپهر و دزنگ

چو سوی حزم تو بیند همی زمین و شتاب

زمانه را نبود خز به خدمت تو رجوع

سپهر را نسزد جز به حضرت تو ایاب

اگرچه شکل حبابست چرخ لیکن نیست

به نزد لجهٔ جود تو در شمار حباب

به سیم و زر چوکند سکه نام نیک تو را

ز فر نام تو صاحبقران شود ضراب

به چرخ خواست‌کند دود مطبخ تو صعود

خرد به سهو سرودش به ره قرین سحاب

چنان به‌گرد خود از ننگ این سخن پیچعد

که نارسیده به‌گردون شد از خجالت آ‌ب

شبی ز روی تفاخر هلال‌گفت به چرخ

که باد پای ملک را منم خجسته رکاب

جواب دادش‌کای هرزه‌گرد هرجایی

که از لقای تو دیوانه می‌شود بیتاب

هزار همچو تو یک لحظه نقش می‌بندد

ز نیم جنبش خنگ ملک به لوح تراب

به روز رزمگه از خون پردلان‌گردد

فضای معرکه آزرم بحر بی‌پایاب

زمین شود متلاطم ز موج خون یلان

بدان مثابه‌که افتد سفینه درگرداب

درون لجهٔ خون دست و پا زندگردون

ز بیم غرقه شدن چون غریق در غرقاب

زمین بتابد از تاب تیغ چون‌کوره

فلک بجنبد از بادگرز چون سیماب

ز اشک چشم عدو لجه‌یی شود هامون

که ساق عرش‌کند تر ز جیش خیزاب

زمانه‌جفت‌کند موزه پیش پای اجل

پرند جانشکرت چون برون شود ز قراب

نهنگ سبز تو بر خویشتن سیه شمرد

که سرخ‌گردد از خون سرخه و سرخاب

خدنگ‌دال پرت چون ز چرخ دال مثال

به‌صید نسر فلک‌بال‌و پر زند چو عقاب

شوند بی‌پر ازان لاجرم ز لانهٔ چرخ

دو نسر طایر و واقع ز بیم جان پرتاب

پرنگ هندی رومی تنت همی‌گیرد

مزاج زنگی از قتل خصم چون سقلاب

شود ز تربیت آفتاب شمشیرت

فضای عرصهٔ پیکارکان لعل مذاب

شها ز بزم حضور تو تا شدم غایب

رسد به‌گوشم من صار غایباً قدخاب

جدا ز خاک درت هرزمان خورم افسوس

به طرز پیر دل افسرده ز آرزوی شباب

کفی شهیداً بالله‌که من به هستی خویش

نه لایقم به خطاب و نه در خورم به عتاب

بلی‌گزیر جز این نی‌که طفل بگریزد

ز باب جانب مام و زمام در بر باب

گرم بسوزی و خاکسترم به باد دهی

به هیچ‌جا نکنم جز به درگه تو مآب

سزدکه فخرکنم بر امام خاقانی

به یمن تربیتت ای خدیو عرش جناب

به چند باب مرا برتری مسلم ازو

به شرط آنکه ز انصاف دم زنند احباب

نخست آنکه نیای من آن مهندس راد

که پیر عقل بدش طفل مکتب آداب

هزار مرتبه هست از نیای او افضل

که بود نادان جولاهکی قرین دواب

نیای من همه بحثش به صدر صفهٔ علم

ز شش‌جهات وچهار اسطقس وهفت‌حجاب

نیای او همه‌گفتش به شیب دکهٔ جهل

ز آبگیره و ماشو و میخ‌کوب و طناب

دویم‌گزیده پدرم آن مهین سخنور عصر

که فکر بکرش مستغنی است از القاب

سخن چه‌رانم درباب باب خویش‌که‌بود

کمال بابش و از باب او بر از همه باب

از آنکه بودی‌گفت پدرم پیوسته

ز ابرو مخزن و دریاو لؤلؤ خوشاب

به عکس بابک نجار اوکه بد سخنش

ز رند و مثقب و معل وکمان و دولاب

سیم‌که مامک عیسی‌پرست او بودی

ز بی عفافی طباخ مطبخ احزاب

عفیفه مام من آن زن‌که پشت پایش را

ندیده‌طلعت‌خورشید و تابش مهتاب

گذشتم از نسب اکنون‌کنم بیان حسب

برای آنکه نکو نی پژوهش انساب

نخست اینکه ازوکم نیم به فضل ارچه

هزار مرتبه زو برترم ز فکر مصاب

چو سوی نظم مجرد نظرکنی بینی

که نظم من زر پاکست و نظم او قلاب

به‌ویژه آنکه‌گر او مدح اخستان کردی

که بود چون شه شطرنج خالی از اسباب

من از ثنای شهی دم زنم‌که هست او را

هزار بنده چو شاه اخستان‌کهین بواب

ور او مسلسل از قهر اخستان بودی

به‌حبس وکنده وزنجیر و بند وقید وعذاب

من از عنایت خاورخدای تن ندهم

که‌اوج عرش برینم شود حضیض جناب

زبان زگفتهٔ بیجا ببند قاآنی

که خود ستایی دور است از طریق ثواب

الا به دور جهان تا مدام طعنه رسد

به فکر خاطی جهان از اولوالالباب

شمار عمر ملک آنقدرکه نتوانند

محاسبین جهان ضبط او به‌هیچ حساب

ادامه مطلب
یک شنبه 6 تیر 1395  - 3:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4981369
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث